نمیخواستم بردهی خودم باشم
گفتوگوی رضا آشفته با محمد یعقوبی
روزنامه جام جم، دوشنبه 11 مهرماه 1390، صفحهی 8
زمستان 66 نوشته و کار محمد یعقوبی است پس از سیزده چهارده سال برای یکبار دیگر توسط او و با تیمی کاملن متفاوت اجرا میشود. اجرایی که پیشرفت این نویسنده و کارگردان را در این بازتولید و ضرورت چنین اتفاقی را برای متون برجسته ایرانی اثبات میکند. در این نمایش آیدا کیخایی، علی سرابی، رویا افشار، سعید زارعی، نوید محمدزاده و باران کوثری بازی میکنند.
چرا به فکر بازتولید متن زمستان 66 افتادید؟
من پارسال در مصاحبههایم گفتم که میخواهم همهی نمایشنامههایم را بازتولید کنم. ولی گمان نمیکردم اولین بازتولیدم زمستان 66 باشد. قبل از این آیدا (کیخایی) دو تا از نمایشنامههایم– خداحافظ که همان رقص کاغذپارههاست و یک دقیقه سکوت- را بازتولید کرد. استقبال تماشاگرها را که دیدم خواستِ چندین سالهام در من زنده شد که بازتولید کارهایم را شروع کنم. یعنی این یک روال نادرست در تئاتر ماست که نمایشنامهها یک بار اجرا میشوند و تمام. میدانیم که به ندرت پیش آمده که در سی سالهی گذشته نمایشی دوباره اجرا شود.
علتاش چه میتواند باشد؟
به نظرم علتاش تا مدتها به مدیران برمیگشت. آنها هیچ علاقهای نداشتند که برای حرفهایشدن بسترسازی کنند، یعنی مسالهشان نبود. ولی من در پایان سال 89 توانسته بودم خانه هنرمندان را قانع کنم که کارهایام را بازتولید کنم. قرار شده بود خشکسالی و دروغ، یک دقیقه سکوت و نوشتن در تاریکی را در ایرانشهر اجرا کنم. بعد مدیر قبلی ایرانشهر گفت که فعلن نوشتن در تاریکی را کنار بگذارم. در این حیص و بیص بود که من برادران کارامازوف را برای اجرا در تئاترشهر پیشنهاد دادم، و هنوز خودم در شورا نبودم، اعضای شورا به مدیر تئاترشهر پیغام دادند که ترجیحن نمایشنامهی خودم را کار کنم. گفتم برادران کارامازوف هم مثل ماچیسمو، دل سگ و .. نمایشنامهی من است. گفتند منظورشان نمایشنامهی ایرانی از من است! با توجه به سختیهایی که سرِ نوشتن در تاریکی کشیدم، نمیخواستم نمایشنامهای جدید کار کنم. بداهه گفتم ترجیح میدهم زمستان 66 را بازتولید میکنم. اولاش مقاومتی صورت گرفت. بعدش که گپوگفت کردیم قانعشان کردم که این برای تئاترشهر در جایگاه مهمترین مجموعهی تئاتر کشور خوب است که بازتولید را در برنامهی سالانهی خود داشته باشد. قانع شدند ولی داستان تازهای شروع شد. تا آن موقع من فکر میکردم مدیران مشکلسازند. ناگهان دیدم تئاتریها مشکل دارند. برایم باورش فوقالعاده سخت و تاسفبار بود. به این دلیل که...
فکر میکنم این مخالفت تضاد دارد با ذات تئاتر که تکرارپذیر است.
دقیقن! من از شعری از مسعود احمدی در نوشتن در تاریکی استفاده کردهام که مهدی پاکدل میخواندش:« اینگاه چگونه میتوانم شاد باشم/ شادمانی کنم/ زیرا که دمی پیش / مردی در پس درهای بسته خود را به دار آویخت/ تنها برای آنکه قفس را در گشود / اما پرنده نرفت!» احساس کردم که تئاتر آن پرندهای است که قفساش باز شده، ولی تئاتریهای ما نمیخواهند از این قفس بیرون بروند. یعنی تئاتر ما با بازتولید میتواند پرواز کند. این امکان فراهم شده که یک نمایشنامه دوباره و چندباره اجرا شود، انتقاد برخی این بود که چرا فلانی خودش دوباره میخواهد کارهایش را کارگردانی کند؟ من که نمیتوانستم معطل بمانم تا یکی مدیران را قانع بکند و نمایشنامههای مرا بازتولید کند. مسلم است که قدم اول را خودم باید برمیداشتم.
اتفاقی که در ده دوازده سالهی اخیر افتاده در تئاتر ما، مبحث دراماتورژی است که این نگاه دگرباره را در بازآفرینی آثار ممکن ساخته است.
این در ذات و امکان تئاتر است. واقعن اگر اجرای سال 77 من را از زمستان 66 دیده باشید، تردید نخواهید کرد که این دو تا کار با هم فرق دارند. بنابراین چرا نباید این فرصت برای نمایشنامهای ایجاد شود که در زمان خودش موفق بوده است. الان هم تماشاگر دوستش دارد. من در پاسخ به افرادی که نابخردانه اظهارنظر میکردند، چند بار حرف زدم و مطلب نوشتم، اما بیصبرانه منتظر بودم تا اجرایم آغاز شود. دیگر آفتاب آمد دلیل آفتاب. دیگر تماشاگر دارد با استقبال از کارمان در واقع از بازتولید حمایت میکند.
شما در زمستان 66 کجا بودید؟
همینجا، تهران. در فلسطین شمالی یک واحد آپارتمان زیرزمین اجاره کرده بودیم. من آن زمان دانشجوی مترجمی آلمانی بودم. بعد تغییر رشته دادم به حقوق. اگر اشتباه نکنم در گیرودار تغییر رشته بودم. به سختی توانستم تغییر رشته بدهم. من حقوق هم قبول شده بودم. رتبهام زیر صد بود و تنها رشتهای که قبول نشده بودم، حقوق دانشگاه تهران بود. برای همین میبایست دانشگاهام را تغییر میدادم و چه مکافات کشیدم. مثل ماجرای بازتولید وقتی میگویند نه! اصرار میورزم که چرا نه و تمام تلاشم را میکنم که بشود. انگار به دنیا آمدهام که با این نهگوها درگیر شوم. آن موقع هم توانستم به شهید بهشتی بروم. آن موقع ماجرای زمستان 66 و موشکباران اتفاق افتاد که نقش بسیار تعیینکنندهای در زندگیام داشت.
خودتان حضور داشتید یا شما هم رفتید به شمال؟
تا مدتی بودم ولی آهستهآهسته تهران خالی شد و من هم به شمال رفتم. یادم هست وسط این ماجراها صاحبخانهمان خانهاش را فروخته بود، و کسی که این خانه را خریده بود گیر داده بود که تخلیه کنیم. میتوانستم به دلیل داشتن قرارداد تخیله نکنم اما خریدار خیلی اصرار میکرد که میخواهد در خانهاش بنشیند. وسط موشکباران دوباره به تهران آمدم. من و پسرخالهام که با هم هماتاقی بودیم به تهران آمدیم. شنیده بودیم که موشکباران دارد تمام میشود. اما همین که پایمان را به میدان آزادی گذاشتیم شنیدیم که دوباره یک ساعت قبل شروع شده. بله، من این ترسها و دلشورههایش را تجربه کردهام. اگر نکرده بودم نمیتوانستم بنویسم.
یعنی انگیزه نوشتن در تجربه این موقعیت بوده است؟
رنجی را تحمل کرده بودم، یکباره با فضای دیگری مواجه شده بودم که برایم تحملناپذیر بود.
کی نوشتناش اتفاق افتاد؟
سال 75. خیلی زودتر از اینها میخواستم بنویسم. چند بار نوشتنش را شروع کردم ولی آنچه مینوشتم راضیام نمیکرد. تا اینکه رسیدم به این ساختاری که یک زن و مردیاند که مرد نمایشنامهای دارد مینویسد و زن میخواندش. آن قدر از این ساختار خوشام آمد از اینکه امکان نوشتن به آدم میدهد. این بازی فرمالیستی که در امکان این ساختار است مرا به نوشتن واداشت. همینکه این ساختار به ذهنم رسید نمایشنامه را یک هفتهای نوشتم. البته بعدها آن را خیلی بازنویسی کردم.
به این ساختار چگونه رسیدی؟
داشتم رمان برادران کارامازوف را میخواندم که خواست دیرینه من است به روی صحنه ببرمش. داشتم فکر میکردم در صحنهای که ایوان به آلیوشا درباره بازگشت مسیح میگوید، چگونه کارگردانیاش کنم. فکر کردم خوب است که صدا باشد. تماشاگر صدای ایوان و آلیوشا را بشنود و مسیح و بازپرس بزرگ را روی صحنه ببیند. بعد با خودم گفتم که بر اساس این ساختار نمایشنامهای دربارهی موشکباران بنویسم. و بیدرنگ اولین دیالوگ نمایشنامهی زمستان 66 انگار که وحی شد. مرد نویسنده در ذهنام از زن پرسید: تو زمستان 66 کجا بودی؟ همان روز اول صداهای شروع و پایان نمایشنامه را نوشتم. و تا امروز این صداهای شروع و پایان کمترین تغییر را کرده است. بارها به من ثابت شده وقتی شروع و پایان نمایشنامهای را بنویسم آن نمایشنامه را حتمن خواهم نوشت. همیشه شروع و پایان مسالهی من است و به همین دلیل به آنها خیلی حساسم. برایم مهم است که بعد از پایان تماشاگر وقتی بیرون میرود، حتمن تاثیری گرفته باشد. شروع هم چیزی باشد که تماشاگر را روی صندلی بنشاند. دیگر بقیه ماجرا به خوبی پیش خواهد رفت.
پرداخت دوباره به مسالهی جنگ را بنابر چه ضرورتی انجام دادهاید؟
اصراری نداشتم که به مقولهی جنگ بپردازم. مهمترین دلیل من بازتولید نمایشنامههایم بود. ولی الان در ابتدای نمایش یک فیلم پخش میکنیم که در اجرای سال 76 و 77 نبود. در این فیلم گفته میشود که چرا جنگ را نباید فراموش نکرد. اتفاقی افتاده و تاثیر انکارناپذیری بر روان ما گذاشته و این تاثیر نسل به نسل منتقل خواهد شد. من آن احساس شرم از زنده ماندن را نمیتوانم فراموش کنم. من بعد از اینکه فیلم را دیدم دیالوگی را به نمایشنامه اضافه کردم. زن از مرد میپرسد چرا درباره زمستان 66 مینویسی؟ انگار زن پرسشی میکند تا من پاسخی بدهم به تماشاگران که چرا زمستان 66 دوباره باید اجرا شود.
اگر نمایش قبلی را بخواهیم با نمایش فعلی قیاس بکنیم، این اجرا بیشتر حامل نشانههای بومی و ایرانی بود و به بریدهای از تاریخ جنگ پرداخته میشد اما در این اجرا فراتر از آن مفاهیم جهانشمولانهتر به ضدیت خود در مقابله با جنگ میپردازد.
دقیقن! فیلم آغاز نمایش اصلن در رابطه با کشتار ارمنیهاست. چند ماه پیش که تمرین زمستان 66 را شروع کردم هنوز این فیلم را ندیده بودم. من یکی دو مصاحبهی توهینآمیز خواندم با این مضمون که حالا کاری زمانی موفق بوده، دلیل نمیشود دوباره موفق بشود. این فیلم به همهی آنها میگوید که زمستان 66 را فراموش نکنید، چه به راحتی فراموش کردهاید. جنگ اتفاق افتاده و در شخصیت و سرنوشت ما نقش تعیینکنندهای داشته است. صادقانه میگویم زندگی برای خودم به قبل و بعد از زمستان 66 تقسیم شده است. من در این دوره یک آدم دیگر شدم. یادم هست وقتی رفتم شمال، یک جور دیگر دنیا را میدیدم چون انتظار مرگ را تجربه کرده بودم. پذیرفته بودم که میمیرم. من که بچه شمالام بعد از موشکباران که به شمال برگشتم، وقتی باران را میدیدم انگار اولین بار بود که در زندگیام باران دیدهام. روی بالکن خانهی پدری نشسته بودم و یک جور دیگر باران ریز شمال را تماشا میکردم و از اینکه زنده بودم شاد بودم و شرمگین. بیست سالام بود. فروردین وارد بیستویکسالگی شدم. واقعن عین قرعهی مرگ بود. نمیتوانستی خودت را نجات بدهی! آژیری نبود که فکر کنی الان به پناهگاه بروی. من لااقل پذیرفته بودم که در خانهام بمانم. پناهگاه شوخی بود. مگر چند پناهگاه وجود داشت؟ در خانه میماندیم با این امید که شاید زنده بمانیم. مرگاندیشی را من یکبار دیگر تجربهاش کرده بودم. در 12 سالگی احساس میکردم که در 20 سالگی میمیرم. دلیلش هم این بود که داییام در 18 سالگی مبتلا به سرطان خون شده بود و جوانمرگ شده بود؛ میگفتند قیافهام خیلی شبیه اوست! من هم فکر میکردم سرنوشتام مثل او میشود. در زمستان 66 این مرگاندیشی در من عینیت پیدا کرده بود. آدمهای زیادی مثل من این دوره را تجربه کردهاند. مگر میشود آن را فراموش کنیم؟ من در نمایشنامهام سعی کردم این روزهای انتظار مرگ، این روزهای شرم از شادی زندهماندن را ثبت کنم. من در بازنویسی این حس را در نمایشنامهام تقویت کردم. در فیلم آغاز نمایش جولی کریستی به مرد میگوید این احساس شرم تا ابد با ما هست و این رنج پایانناپذیر و دردناکی است! ترسهای زمستان 66 تا زمانی که زندهام با من است، اما نوشتن شفابخش است. وقتی نوشتم خیلی احساس آسودگی کردم.
متن را تغییر دادهاید و فکر میکنم که بهتر هم شده است. الان چیزهایی اضافه شده که گویا در زمان قبلی شاید مجوزی برای نمایش این لحظات داده نمیشد؟
بله! البته برخی از اینها در سال 76 به فکرم نرسیده بود، اگر هم به فکرم میرسید مینوشتم اما در اجرا نمیآوردم، چون دومین تئاتر زندگیام بود که داشتم در تئاتر شهر اجرا میکردم. قبل از این «شب بهخیر مادر» نوشتهی مارشا نورمن را کار کرده بودم که یک سال بعد مجوز اجرا گرفت. به اندازهی کافی سرِ شببخیر مادر اذیت شده بودم و یاد گرفته بودم مکارانه رفتار کنم، پنهان کنم خودم را. سقراط میگوید:«کسی خوب زیسته است که خوب پنهان شده است.» فکر میکنم سر زمستان 66 خوب پنهان شده بودم. حواسم بود چیزی را خیلی آشکار نگویم که باعث نشود دیگر نتوانم کار بکنم. اولین باری بود که در جشنوارهی تئاتر شرکت میکردم.
جشنواره دفاع مقدس؟
نه فجر، بعدن آنجا هم دعوت شدم و رفتم. در فجر هم جایزه گرفتیم که خیلی به من اعتمادبهنفس داد. با اینکه نمایش برگزیده هم شده بود ولی سیزده ماه بعد اجرا شد. الان به خودم حق میدهم که حسابگریها را کمتر کنم. میگویم بگذار الان آنها به من بگویند. به همین خاطر یک بازنویسی آزادتری کردهام. آزادتر، در عین حال با دانشی که از محدودیتها دارم. خط قرمزها را میدانم، ولی چیزهایی به نظرم خط قرمز نیستند، بیدلیل خط قرمز تصّور شدهاند و جا افتادهاند. اگر اشتباه نکنم از یک دقیقه سکوت شروع کردم به اینکه چرا خط قرمزوارها را من باید رعایت کنم. شروع کردم به رعایت نکردن آن چیزی که اسمشاش را گذاشتهام خط قرمزوار! خط قرمز نیستند چون در قانونی نیامدهاند. نمودش هم در نوشتن در تاریکی بود.
اشاره به آن فیلم کردید که به نوعی دراماتورژی را وارد این متن و اجرا کرده است. این متن لحظات تازه و بکرتری پیدا کرده، از آن چیزهای ممنوعه که به قول شما ممنوعه نبوده عبور کرده است، در مبحث اجرا هم شکل و شمایل تغییر کرده است. شاید استفاده از افکت انفجار باشد که در آن سالها چنین امکانی برای شما فراهم نبوده است؟ این صدا فضای موشکباران را القاء میکند و حتا آدمهایی که آن فضا را تجربه کردهاند براین نکته یادآوری کردهاند.
بله! از اول نگران کیفیت افکت بودیم. بچههای گروه از من میپرسیدنددربارهی افکتها چه کار میخواهی بکنی؟ برای آنکه افکتها و سیستم صوتی تئاترشهر بیجان و ناکارآمد است. نباید افکتی باسمهای برای نمایش استفاده میشد. حتا به این نتیجه رسیده بودیم که اصلن افکت نداشته باشیم. یعنی نویسنده بگوید: صدای موشک! او برای زناش فقط میخواند. بعد تماشاگر تخیل کند. اما هر چه از تمرینها میگذشت احساس کردیم این چیز خوبی نیست. بعد کمی جستوجو کردیم و با آیدین الفت آشنا شدیم که در کار پورآذری –اودیپ و دایره گچی- کار صدایش را بر عهده داشت. گپوگفت کردیم و پذیرفت که این کار را برایمان بکند. خیلی از کارش راضیام و آنچه میخواستم شد. یک خصلت اجرای ما این است که زنده بودن تئاتر فقط در حضور بازیگر خلاصه نمیشود، زنده بودن در افکت هم دارد کارش را میکند. تماشاگر صدای موشک را سه بُعدی میشنود بنابراین آن فضا را حس میکند. صدا را زندهگی میکند. یکی از شاخصترین تفاوتهای این زمستان 66 با آن قبلی اتفاقن صداست، کاملن درست است.
در طراحی صحنه هم یک فضای انتزاعی شکل گرفته است، شاید مرگ این خانواده و همسایهیشان چنین تصوری را در پایان به ذهن تماشاگر تداعی بخشد که چنین فضایی باورپذیر است چون فقط یک واقعیت نیست که در صحنه عیان میشود بلکه فراتر از آن هم قابل لمس و درک است.
بله. علاوه بر حضور بازیگر که اصلن یک دنیای دیگری را وارد اجرا میکند، یکی از مهمترین تفاوتهای دو تئاتر بر اساس یک متن، طراحی صحنه است. یکی از مهمترین جلوههای تئاتر طراحی صحنه است. خوشبختانه منوچهر(شجاع) وقتی طراحیاش را پیشنهاد کرد آن قدر متفاوت بود از آن اجرای قبلی که توجهمان را جلب کرد. تئاتر برای این لذتبخش میشود که با تغییر بازیگر و طراح صحنه دنیای متفاوتی هم شکل میگیرد. به همین خاطر کسی دیگر راغب نیست اجراهای گذشته سه خواهر چخوف را ببیند بلکه به دنبال یک اجرای تازه از آن هستند.
او همچنین این زمستان و برف را در کار نادربرهانیمرند –بر بال فرشتگان- هم به گونهای دیگر استفاده کرده که در آنجا نگرفته بود و در اینجا خیلی خوب گرفته بود؟
بله، دقیقن! توضیحی که منوچهر داد خیلی برایم جالب بود. گفت چون نویسنده دارد متن را میخواند، نباید اینها را رئال ببینیم. من الان وقتی میگویم داریم میرویم شمال، دیگر شمال رئالیستی را نمیبینیم. جنگل ممکن است لای درختها و دریا هم جریان داشته باشد. برایم خیلی مهم است چیزی که گفته میشود، بازخوردش را روی بچهها هم میبینم. میفهمم که این درست است و جواب میدهد. در اجرای بعدی اگر زمستان 66 را دوباره اجرا کنم، بارش برف را هم اضافه خواهم کرد. شاید دیر پیدا کردیم چنین امکانی را وگرنه الان بارش برف هم داشتیم.
زیبایی تکرار تئاتر هم در اینجاست که در فرصتهای بعدی امکانات نوتری را میتوانی در اختیار بگیری؟
بله. ای کاش زودتر آن آدم را پیدا کرده بودیم. بچهها میگویند که چه خوب میشد آخر کار برف میبارید اما من فکر میکنم چه خوشایندتر بود که در تمام طول کار برف آهسته ببارد و همه را زیر برف دفن کند. این تصویر خیلی تکاندهنده است و مرگ را به نوعی تداعی میکند. خیلی از این طراحی صحنه راضیترم با آنکه طراحی قبلی هم خوب بود، ولی طراحی قبلی خیلی متکی به متن من بود. یعنی متن من طراحی را دیکته میکند. در متن نوشته شده که صحنه پر از کارتن است و یک خانهی اجارهای است. دیگر اینکه روی کارتنها هم نوشته شده، وسایل ناهید، خرت و پرت، وسایل شکستنی، من اصرار داشتم که اینها روی روی کارتن بنویسیم، بیاورم به خصوص «شکستنی» را که برایم نمادین هم بود ولی منوچهر شجاع معتقد بود بِهتر است که ننویسیم. حالا همه چیز به سمت انتزاعیشدن رفته و بهتر است که اسمها را هم برداریم. احساس کردم این طراحی صحنه خلاقانهتر است و خودش حرف برای گفتن دارد. دیگر اینکه زیر سیطرهی متن من نیست. از تئاتر مگر چی میماند؟ فیلم یک تئاتر فقط برای داشتن سندی از روند اجراست اما عکس تئاتر بهخودیخود کامل و مستقل است. یعنی در واقع باید بگوییم از تئاتر عکس میماند و بدون شک وقتی سالها بعد کسی عکسهای کارمان را ببیند تصویر گویایی از کارمان دیده است.
حالا اسم آدمها را برای چه تغییر دادهاید؟
وقتی سال 75 زمستان 66 را نوشتم نسبت به اسم شخصیتهایم سهلانگار بودم. به همین سادگی. الان میشد به جای علی بگذارم کامران اما شد بابک تا اگر من تحت تاثیر تلویزیون و مدرسه بودم که یک سری اسمها را جدی نگیرم، حالا وقتش بود که اسمهایی را دقیقن در تقابل با اسم قبلی بگذارم. نام بابک سویهی تاریخی و زیر متن دارد! این نوع نامگذاری یک جور لجاجت با آموزش مدرسه و تلویزیون است. از یک دقیقه سکوت روی اسمها حساستر شدهام. برای همین در طول تمرینها از حروف الفبا استفاده میکنم تا به تدریج اسمها را پیدا کنم. هنوز هم گاهی سهل برخورد میکنم و در عین حال روی اسمها وسواسی شدهام. بله، علی شد بابک، ناصر شد مهیار و طاهره شد نسرین (مادر). من اسمها را چند روز پس از آغاز تمرین تغییر دادم برای همین روزهای اول بازیگران با تغییر نام مشکل داشتند. گفتم بگذارید دو هفته بگذرد اگر به اسمهای جدید عادت نکردید بازنگری خواهم کرد.
با این تغییرات شرایط بازی هم باید تغییر کرده باشد؟
بله.
شخصیت بابک بر خلاف آن کار حالا دارای نگرش سیاسی شده، با رادیو گوش دادن در خفا و جنس کتابهایش چنین نگرشی را میرساند.
دقیقن.
حتا زبانش به گونهای یک زبان اعتراضی هست. زبان کردی؟
بله این زبان پیشنهاد خود علی (سرابی) است. نگران بودم که علی نتواند ولی گویا تماشاگرها باورش کردهاند.
از بازیگرها بگویید که الان با عوضشدنشان داستان برای این تغییرها خواهند گفت.
بله. اما من از این نگرانی الان گذشتهام. این احتمال را میدادم که که بگویند کار قبلی مدیون بازیگرهای قبلی بوده است. فکر میکردم که اگر هم چنین حرفی بخوانم یا بشنوم، چنان جواب سختی خواهم داد که دیگر تکرار نشود. نگران بازیگرها بودم. مخصوصن نگران باران(کوثری) بودم که او را با کسی مقایسه میکنند که هم خوب بازی کرد و هم دیگر نیست، مرده است. مردم ما گذشتهگرا و مردهنوازند. اما بازی باران چنان خوب شد که دیگر هیچ نگران نیستم. این نگرانی را دربارهی علی سرابی هم داشتم که در گذشته رحیم نوروزی نقشش را بازی میکرد و حتا آیدا کیخایی که در گذشته پانتهآ بهرام نقشش را بازی کرده بود ولی خوشبختانه هر دو بسیار بِهتر و دیدنیتر از بازیگران قبلی بازی کردهاند. ولی در مورد رویا افشار از اول هم نگران نبودم چون در گذشته ریما رامینفر نقشش را بازی کرده بود که اصلا مناسب سن نقش نبود. و حالا رویا افشار بازی میکند که به سن واقعی نقش نزدیک است. نقش سهیل را در گذشته هومن برقنورد بازی میکرد و حالا نوید محمدزاده کاملن متفاوت با هومن بازی میکند. نقش مهیار را هم محمدرضا حسینزاده بازی میکرد و حالا سعید زارعی خیلی خوب بازی میکند. خوشبختانه تا به حال من با هیچ مقایسهای که ویرانگر باشد و بخواهد به این بچهها به خاطر بازیشان شلاق بزند، مواجه نشدهام. پیش از اجرا میخواندم و میشنیدم که پیشاپیش آمادهی مقایسهی این تیم بازیگران با تیم بازیگران قبلی هستند ولی خوشبختانه از روز اجرا تاکنون هیچ مطلبی یا حرفی حاکی از نوازش بازیگران قبلی و سرزنش بازیگران کنونی نخواندم و نشنیدم. شاید دربارهی منش گذشتهگرا و مردهنواز مردم باید بازنگری کنم. انگار مردم عوض شدهاند. چه خوب!
البته با صراحت میشود دربارهی بازیها گفت که این بازیها خیلی سرتر از آن بازیهاست به این علت که آن تیم مثل خودتان تازهکار بودند والان این بازیگران کاملن حرفهای و شناخته شدهاند.
بله! خوشحالم که این را از زبان شما میشنوم. به هر حال هر دو تا کار را خودم کارگردانی کردهام، خودم آن قدر نسبت به کارهایم منصف و سختگیر هستم که بگویم این دو تا را چطور میبینم. تا لحظهای که کارم قوام نگرفت فیلم کار قبلیام را ندیدم. آیدا که آن کار را هم دیده است، به من یادآوری میکرد که فلانجای صحنه یک نردبام بود و چه و چه. به عمد فیلم گذشته را ندیدم چون نمیخواستم بردهی کارگردانی گذشتهی خود بشوم. تمرین را جوری شروع کردم که انگار اولین بار است دارم این نمایشنامه را کارگردانی میکنم. ولی چند روز پیش از اجرا نشستم فیلم آن کار را دیدم و الان معتقدم که این کار خیلی بِهتر است! متوجه شدم در گذشته در کارم اشتباهاتی مرتکب شدم که از خودم متعجب شدم. البته همان کار برای خودش جریانی شد به عنوان نمونهی شاخصی از بازی رئالیستی و واقعگرا. ولی حالا که پس از سالها میدیدمش، به نظرم بازیها درشت و اغراقآمیز بود. لابد در آن روزگاری که درتمام کارها دف بود و بازیهای اغراقآمیز، بازی گروه زمستان 66 روان و واقعگرا به نظر میرسید.
در زمان خودش یک پدیده نو بود!
دقیقن! ولی الان تئاترهای اینجوری زیاد شده و من الان متوجه شدهام که از اغراقهای کار قبلیام خیلی فاصله گرفتهام. دیگر بعد از این سالها حساستر شدهام. من الان بیرحمانه درباره دو کارم صحبت میکنم و ممنون که شما هم دربارهی این دو کار این گونه اظهار نظر میکنید. خیلی برایم خوشایند است و خیالم را راحت میکند.