درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

نمی‌خواستم برده‌ی خودم باشم

گفت‌وگوی رضا آشفته با محمد یعقوبی

روزنامه‌ جام جم، دوشنبه 11 مهرماه 1390، صفحه‌ی 8

 

 

         
         
         

زمستان 66 نوشته و کار محمد یعقوبی است پس از سیزده چهارده سال برای یک‌بار دیگر توسط او و با تیمی کاملن متفاوت اجرا میشود. اجرایی که پیشرفت این نویسنده و کارگردان را در این بازتولید و ضرورت چنین اتفاقی را برای متون برجسته ایرانی اثبات می‌کند. در این نمایش آیدا کیخایی، علی سرابی، رویا افشار، سعید زارعی، نوید محمدزاده و باران کوثری بازی می‌کنند.   

 چرا به فکر بازتولید متن زمستان 66 افتادید؟

من پارسال در مصاحبه­هایم گفتم که می­خواهم همه­ی نمایش‌نامه‌هایم را بازتولید کنم. ولی گمان نمی‌کردم اولین بازتولیدم زمستان 66 باشد. قبل از این آیدا (کیخایی) دو تا از نمایش‌نامه‌هایم خداحافظ که همان رقص کاغذپاره­هاست و یک دقیقه سکوت- را بازتولید کرد. استقبال تماشاگرها را که دیدم خواستِ چندین ساله­ام در من زنده شد که بازتولید کارهایم را شروع کنم. یعنی این یک روال نادرست در تئاتر ماست که نمایش‌نامه‌ها یک بار اجرا می‌شوند و تمام. می­دانیم که به ندرت پیش آمده که در سی ساله­ی گذشته نمایشی دوباره اجرا شود.

علت­اش چه می­تواند باشد؟

به نظرم علت­اش تا مدت­ها به مدیران برمی­گشت. آن­ها هیچ علاقه­ای نداشتند که برای حرفه­ای‌شدن بسترسازی کنند، یعنی مساله­‌شان نبود. ولی من در پایان سال 89 توانسته بودم خانه هنرمندان را قانع کنم که کارهای­ام را بازتولید کنم. قرار شده بود خشک‌سالی و دروغ، یک دقیقه سکوت و نوشتن در تاریکی را در ایرانشهر اجرا کنم. بعد مدیر قبلی ایرانشهر گفت که فعلن نوشتن در تاریکی را کنار بگذارم. در این حیص و بیص بود که من برادران کارامازوف را برای اجرا در تئاترشهر پیش­نهاد دادم، و هنوز خودم در شورا نبودم، اعضای شورا به مدیر تئاترشهر پیغام دادند که ترجیحن نمایش­نامه­ی خودم را کار کنم. گفتم برادران کارامازوف هم مثل ماچیسمو، دل سگ و .. نمایش‌نامه‌ی من است. گفتند منظورشان نمایش­نامه­ی ایرانی از من است! با توجه به سختی­هایی که سرِ نوشتن در تاریکی کشیدم، نمی‌خواستم نمایش‌نامه‌ای جدید کار کنم. بداهه گفتم ترجیح می‌دهم زمستان 66 را بازتولید می­کنم. اول­‌‌اش مقاومتی صورت گرفت. بعدش که گپ‌و‌گفت کردیم قانع­شان کردم که این برای تئاترشهر در جای‌گاه مهم‌ترین مجموعه‌ی تئاتر کشور خوب است که بازتولید را در برنامه‌ی سالانه‌ی خود داشته باشد. قانع شدند ولی داستان تازه‌ای شروع شد. تا آن موقع من فکر می­کردم مدیران مشکل­سازند. ناگهان دیدم تئاتری­ها مشکل دارند. برایم باورش فوق­العاده سخت و تاسف­بار بود. به این دلیل که...

فکر می­کنم این مخالفت تضاد دارد با ذات تئاتر که تکرارپذیر است.

دقیقن! من از شعری از مسعود احمدی در نوشتن در تاریکی استفاده ­کرده­ام که مهدی پاکدل می‌خواندش:« این‌گاه چگونه می­توانم شاد باشم/ شادمانی کنم/ زیرا که دمی پیش / مردی در پس درهای بسته خود را به دار آویخت/ تنها برای آن‌که قفس را در گشود / اما پرنده نرفت!» احساس کردم که تئاتر آن پرنده­­ای است که قفس­اش باز شده، ولی تئاتری­های ما نمی‌خواهند از این قفس بیرون بروند. یعنی تئاتر ما با بازتولید می­تواند پرواز کند. این امکان فراهم شده که یک نمایش‌نامه دوباره و چندباره اجرا شود، انتقاد برخی این بود که چرا فلانی خودش دوباره می‌خواهد کارهایش را کارگردانی کند؟ من که نمی­توانستم معطل بمانم تا یکی مدیران را قانع بکند و نمایش‌نامه‌های مرا بازتولید کند. مسلم است که قدم اول را خودم باید برمی­داشتم.

اتفاقی که در ده دوازده ساله­ی اخیر افتاده در تئاتر ما، مبحث دراماتورژی است که این نگاه دگرباره را در بازآفرینی آثار ممکن ساخته است.

این در ذات و امکان تئاتر است. واقعن اگر اجرای سال 77 من را از زمستان 66 دیده باشید، تردید نخواهید کرد که این دو تا کار با هم فرق دارند. بنابراین چرا نباید این فرصت برای نمایش­نامه­ای ایجاد شود که در زمان خودش موفق بوده است. الان هم تماشاگر دوستش دارد. من  در پاسخ به افرادی که نابخردانه اظهارنظر می­کردند، چند بار حرف زدم و مطلب نوشتم، اما بی­صبرانه منتظر بودم تا اجرایم آغاز شود. دیگر آفتاب آمد دلیل آفتاب. دیگر تماشاگر دارد با استقبال از کارمان در واقع از بازتولید حمایت می‌کند.

شما در زمستان 66 کجا بودید؟

همین‌جا، تهران. در فلسطین شمالی یک واحد آپارتمان زیرزمین اجاره کرده بودیم. من آن زمان دانش‌جوی مترجمی آلمانی بودم. بعد تغییر رشته دادم به حقوق. اگر اشتباه نکنم در گیرودار تغییر رشته بودم. به سختی توانستم تغییر رشته بدهم. من حقوق هم قبول شده بودم. رتبه­ام زیر صد بود و تنها رشته­ای که قبول نشده بودم، حقوق دانشگاه تهران بود. برای همین می‌بایست دانشگاه­ام را تغییر می‌دادم و چه مکافات کشیدم. مثل ماجرای بازتولید وقتی می­گویند نه! اصرار می‌ورزم که چرا نه و تمام تلاشم را می‌کنم که بشود. انگار به دنیا آمده­ام که با این نه‌گوها درگیر شوم. آن موقع هم توانستم به شهید بهشتی بروم. آن موقع ماجرای زمستان 66 و موشک­باران اتفاق افتاد که نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای در زندگی­ام داشت.

خودتان حضور داشتید یا شما هم رفتید به شمال؟

تا مدتی بودم ولی آهسته‌آهسته تهران خالی شد و  من هم به شمال رفتم. یادم هست وسط این ماجراها صاحب‌خانه­‌مان خانه­اش را فروخته بود، و کسی که این خانه را خریده بود گیر داده بود که تخلیه کنیم. می­توانستم به دلیل داشتن قرارداد تخیله نکنم اما خریدار خیلی اصرار می­کرد که می­خواهد در خانه­اش بنشیند. وسط موشک­باران دوباره به تهران آمدم. من و پسرخاله­ام که با هم هم‌اتاقی بودیم به تهران آمدیم. شنیده بودیم که موشک­باران دارد تمام می­شود. اما همین که پای­مان را به میدان آزادی گذاشتیم شنیدیم که دوباره یک ساعت قبل شروع شده. بله، من این ترس­ها و دل­شوره­هایش را تجربه کرده‌ام. اگر نکرده بودم نمی­توانستم بنویسم.

یعنی انگیزه نوشتن در تجربه این موقعیت بوده است؟

رنجی را تحمل کرده بودم، یک­باره با فضای دیگری مواجه شده بودم که برایم تحمل­ناپذیر بود.

کی نوشتن­اش اتفاق افتاد؟

سال 75. خیلی زودتر از این­ها می­خواستم بنویسم. چند بار نوشتنش را شروع کردم ولی آن‌چه می‌نوشتم راضی­ام نمی­کرد. تا این­که رسیدم به  این ساختاری که یک زن و مردی­اند که مرد نمایش‌نامه‌ای دارد می­نویسد و زن می­خواندش. آن قدر از این ساختار خوش­ام آمد از این‌که امکان نوشتن به آدم می‌دهد. این بازی فرمالیستی که در امکان این ساختار است مرا به نوشتن واداشت. همین‌که این ساختار به ذهن‌م رسید نمایش­نامه را یک هفته­ای نوشتم. البته بعدها آن را خیلی بازنویسی کردم.

به این ساختار چگونه رسیدی؟

داشتم رمان برادران کارامازوف را می­خواندم که خواست دیرینه من است به روی صحنه ببرمش. داشتم فکر می­کردم در صحنه­ای که ایوان به آلیوشا درباره بازگشت مسیح می­گوید، چگونه کارگردانی‌اش کنم. فکر کردم خوب است که صدا باشد. تماشاگر صدای ایوان و آلیوشا را بشنود و مسیح و بازپرس بزرگ را روی صحنه ببیند. بعد با خودم گفتم که بر اساس این ساختار نمایش‌نامه‌ای درباره‌ی موشک‌باران بنویسم. و بی‌درنگ اولین دیالوگ نمایش‌نامه‌ی زمستان 66 انگار که وحی شد. مرد نویسنده در ذهن‌‌ام از زن پرسید: تو زمستان 66 کجا بودی؟ همان روز اول صداهای شروع و پایان نمایش‌نامه را نوشتم. و تا امروز این صداهای شروع و پایان کم‌ترین تغییر را کرده است. بارها به من ثابت شده وقتی شروع و پایان نمایش­نامه­ای را بنویسم آن نمایش­نامه را حتمن خواهم نوشت. همیشه شروع و پایان مساله­ی من است و به همین دلیل به آن­ها خیلی حساسم. برایم مهم است که بعد از پایان تماشاگر وقتی بیرون می­رود، حتمن تاثیری گرفته باشد. شروع هم چیزی باشد که تماشاگر را روی صندلی بنشاند. دیگر بقیه ماجرا به خوبی پیش خواهد رفت.

پرداخت دوباره به مساله­ی جنگ را بنابر چه ضرورتی انجام داده­اید؟

اصراری نداشتم که به مقوله­ی جنگ بپردازم. مهم­ترین دلیل من بازتولید نمایش­نامه­هایم بود. ولی الان در ابتدای نمایش یک فیلم پخش می­کنیم که در اجرای سال 76 و 77 نبود. در این فیلم گفته می­شود که چرا جنگ را نباید فراموش نکرد. اتفاقی افتاده و تاثیر انکارناپذیری بر روان ما گذاشته و این تاثیر نسل به نسل منتقل خواهد شد. من آن احساس شرم از زنده ماندن را نمی‌توانم فراموش کنم. من بعد از این­که فیلم را دیدم دیالوگی را به نمایش‌نامه اضافه کردم. زن از مرد می­پرسد چرا درباره زمستان 66 می­نویسی؟ انگار زن پرسشی می‌کند تا من پاسخی بدهم به تماشاگران که چرا زمستان 66 دوباره باید اجرا شود.

اگر نمایش قبلی را بخواهیم با نمایش فعلی قیاس بکنیم، این اجرا بیش­تر حامل نشانه­های بومی و ایرانی بود و به بریده­ای از تاریخ جنگ پرداخته می­شد اما در این اجرا فراتر از آن مفاهیم جهان­شمولانه­تر به ضدیت خود در مقابله با جنگ می­پردازد.

دقیقن! فیلم آغاز نمایش اصلن در رابطه با کشتار ارمنی­هاست. چند ماه پیش که تمرین زمستان 66 را شروع کردم هنوز این فیلم را ندیده بودم. من یکی دو مصاحبه­ی توهین­آمیز خواندم با این مضمون که حالا کاری زمانی موفق بوده، دلیل نمی‌شود دوباره موفق بشود. این فیلم به همه­ی آن­ها می­گوید که زمستان 66 را فراموش نکنید، چه به راحتی فراموش کرده‌اید. جنگ اتفاق افتاده و در شخصیت و سرنوشت ما نقش تعیین‌کننده­ای داشته است. صادقانه می­گویم زندگی برای خودم به قبل و بعد از زمستان 66 تقسیم شده است. من در این دوره یک آدم دیگر شدم. یادم هست وقتی رفتم شمال، یک جور دیگر دنیا را می‌دیدم چون انتظار مرگ را تجربه کرده بودم. پذیرفته بودم که می‌میرم. من که بچه شمال­ام بعد از موشک‌باران که به شمال برگشتم، وقتی باران را می­دیدم انگار اولین بار بود که در زندگی‌ام باران دیده‌ام. روی بالکن خانه‌ی پدری نشسته بودم و یک جور دیگر باران ریز شمال را تماشا می‌کردم و از این‌که زنده بودم شاد بودم و شرمگین. بیست سال­ام بود. فروردین وارد بیست­ویک­سالگی شدم. واقعن عین قرعه­ی مرگ بود. نمی­توانستی خودت را نجات بدهی! آژیری نبود که فکر کنی الان به پناه­گاه بروی. من لااقل پذیرفته بودم که در خانه­ام بمانم. پناه­گاه شوخی بود. مگر چند پناه‌گاه وجود داشت؟ در خانه می‌ماندیم با این امید که شاید زنده بمانیم. مرگ­اندیشی را من یک­بار دیگر تجربه­اش کرده بودم. در 12 سالگی احساس می­کردم که در 20 سالگی می­میرم. دلیلش هم این بود که‌ دایی‌ام در 18 سالگی مبتلا به سرطان خون شده بود و  جوان‌مرگ شده بود؛ می­گفتند قیافه‌ام خیلی شبیه اوست! من هم فکر می­کردم سرنوشت­ام مثل او می­شود. در زمستان 66 این مرگ­اندیشی در من عینیت پیدا کرده بود. آدم­های زیادی مثل من این دوره را تجربه کرده­اند. مگر می­شود آن را فراموش کنیم؟ من در نمایش­نامه­ام سعی کردم این روزهای انتظار مرگ، این روزهای شرم از شادی زنده‌ماندن را ثبت کنم. من در بازنویسی این حس را در نمایش‌نامه‌ام تقویت کردم. در فیلم آغاز نمایش جولی کریستی به مرد می‌گوید این احساس شرم تا ابد با ما هست و این رنج پایان­ناپذیر و دردناکی است! ترس‌های زمستان 66 تا زمانی که زنده‌ام با من است، اما نوشتن شفابخش است. وقتی نوشتم خیلی احساس آسودگی کردم.

متن را تغییر داده­اید و فکر می­کنم که به­تر هم شده است. الان چیزهایی اضافه شده که گویا در زمان قبلی شاید مجوزی برای نمایش این لحظات داده نمی­شد؟

بله! البته برخی از این­ها در سال 76 به فکرم نرسیده بود، اگر هم به فکرم می­رسید می‌نوشتم اما در اجرا نمی‌آوردم، چون دومین تئاتر زندگی­ام بود که داشتم در تئاتر شهر اجرا می­کردم. قبل از این «شب به‌خیر مادر» نوشته‌ی مارشا نورمن را کار کرده بودم که یک سال بعد مجوز اجرا گرفت. به اندازه­ی کافی سرِ شب­بخیر مادر اذیت شده بودم و یاد گرفته بودم مکارانه رفتار کنم، پنهان کنم خودم را. سقراط می‌گوید:«کسی خوب زیسته است که خوب پنهان شده است.» فکر می­کنم سر زمستان 66 خوب پنهان شده بودم. حواسم بود چیزی را خیلی آشکار نگویم که باعث نشود دیگر نتوانم کار بکنم. اولین باری بود که در جشن‌واره­ی تئاتر شرکت می­کردم.

جشن­واره دفاع مقدس؟

نه فجر، بعدن آن­جا هم دعوت شدم و رفتم. در فجر هم جایزه گرفتیم که خیلی به من اعتمادبه‌نفس داد. با این­که نمایش برگزیده هم شده بود ولی سیزده ماه بعد اجرا شد. الان به خودم حق می­دهم که حساب­گری­ها را کم­تر کنم. می­گویم بگذار الان آن­ها به من بگویند. به همین خاطر یک بازنویسی آزادتری کرده­ام. آزادتر، در عین حال با دانشی که از محدودیت­ها دارم. خط قرمزها را می‌دانم، ولی چیزهایی به نظرم خط قرمز نیستند، بی­‌دلیل خط قرمز تصّور شده­اند و جا افتاده­اند. اگر اشتباه نکنم از یک دقیقه سکوت شروع کردم به این­که چرا خط قرمزوارها را من باید رعایت کنم. شروع کردم به رعایت نکردن آن چیزی که اسمش­اش را گذاشته­ام خط قرمزوار! خط قرمز نیستند چون در قانونی نیامده­اند. نمودش هم در نوشتن در تاریکی بود.

اشاره به آن فیلم کردید که به نوعی دراماتورژی را وارد این متن و اجرا کرده است. این متن لحظات تازه و بکرتری پیدا کرده، از آن چیزهای ممنوعه که به قول شما ممنوعه نبوده عبور کرده است، در مبحث اجرا هم شکل و شمایل تغییر کرده است. شاید استفاده از افکت انفجار باشد که در آن سال­ها چنین امکانی برای شما فراهم نبوده است؟ این صدا فضای موشک‌باران را القاء می­کند و حتا آدم­هایی که آن فضا را تجربه کرده­اند براین نکته یادآوری کرده­اند.

بله! از اول نگران کیفیت افکت بودیم. بچه­های گروه از من می‌پرسیدنددرباره­ی افکت­ها چه کار می‌خواهی بکنی؟ برای آن­که افکت­ها و سیستم صوتی تئاترشهر بی­‌جان و ناکارآمد است. نباید افکتی باسمه­ای برای نمایش استفاده می­شد. حتا به این نتیجه رسیده بودیم که اصلن افکت نداشته باشیم. یعنی نویسنده بگوید: صدای موشک! او برای زن­اش فقط می­خواند. بعد تماشاگر تخیل کند. اما هر چه از تمرین­ها می‌گذشت احساس کردیم این چیز خوبی نیست. بعد کمی جست­وجو کردیم و با آیدین الفت آشنا شدیم که در کار پورآذری اودیپ و دایره گچی- کار صدایش را بر عهده داشت. گپ‌وگفت کردیم و پذیرفت که این کار را برایمان بکند. خیلی از کارش راضی­ام و آن­چه می­خواستم شد. یک خصلت اجرای ما این است که زنده بودن تئاتر فقط در حضور بازیگر خلاصه نمی‌شود، زنده بودن در افکت هم دارد کارش را می­کند. تماشاگر صدای موشک را سه بُعدی می‌شنود بنابراین آن فضا را حس می­کند. صدا را زنده­گی می­کند. یکی از شاخص­ترین تفاوت­های این زمستان 66 با آن قبلی اتفاقن صداست، کاملن درست است.

در طراحی صحنه هم یک فضای انتزاعی شکل گرفته است، شاید مرگ این خانواده و همسایه­یشان چنین تصوری را در پایان به ذهن تماشاگر تداعی بخشد که چنین فضایی باورپذیر است چون فقط یک واقعیت نیست که در صحنه عیان می­شود بلکه فراتر از آن هم قابل لمس و درک است.  

بله. علاوه بر حضور بازیگر که اصلن یک دنیای دیگری را وارد اجرا می‌کند، یکی از مهم­ترین تفاوت‌های دو تئاتر بر اساس یک متن، طراحی صحنه است. یکی از مهم­ترین جلوه­های تئاتر طراحی صحنه است. خوش‌بختانه منوچهر(شجاع) وقتی طراحی­اش را پیشنهاد کرد آن قدر متفاوت بود از آن اجرای قبلی که توجه­‌مان را جلب کرد. تئاتر برای این لذت­بخش می­شود که با تغییر بازیگر و طراح صحنه دنیای متفاوتی هم شکل می­گیرد. به همین خاطر کسی دیگر راغب نیست اجراهای گذشته سه خواهر چخوف را ببیند بلکه به دنبال یک اجرای تازه از آن هستند.

او هم­چنین این زمستان و برف را در کار نادربرهانی­مرند بر بال فرشتگان-  هم به گونه­ای دیگر استفاده کرده که در آن­جا نگرفته بود و در این­جا خیلی خوب گرفته بود؟

بله، دقیقن! توضیحی که منوچهر داد خیلی برایم جالب بود. گفت چون نویسنده دارد متن را می­خواند، نباید این­ها را رئال ببینیم. من الان وقتی می­گویم داریم می­رویم شمال، دیگر شمال رئالیستی را نمی‌‌بینیم. جنگل ممکن است لای درخت­ها و دریا هم جریان داشته باشد. برایم خیلی مهم است چیزی که گفته می­شود، بازخوردش را روی بچه­ها هم می­بینم. می­فهمم که این درست است و جواب می­دهد. در اجرای بعدی اگر زمستان 66 را دوباره اجرا کنم، بارش برف را هم اضافه خواهم کرد. شاید دیر پیدا کردیم چنین امکانی را وگرنه الان بارش برف هم داشتیم.  

زیبایی تکرار تئاتر هم در این­جاست که در فرصت­های بعدی امکانات نوتری را می­توانی در اختیار بگیری؟

بله. ای کاش زودتر آن آدم را پیدا کرده بودیم. بچه­ها می­گویند که چه خوب می‌شد آخر کار برف می‌بارید اما من فکر می­کنم چه خوشایندتر بود که در تمام طول کار برف آهسته ببارد و همه را زیر برف دفن کند. این تصویر خیلی تکان­دهنده است و مرگ را به نوعی تداعی می­کند. خیلی از این طراحی صحنه راضی‌ترم با آن­که طراحی قبلی هم خوب بود، ولی طراحی قبلی خیلی متکی به متن من بود. یعنی متن من طراحی را دیکته می­کند. در متن نوشته شده که صحنه پر از کارتن است و یک خانه‌ی اجاره­ای است. دیگر این­که روی کارتن­ها هم نوشته شده، وسایل ناهید، خرت و پرت، وسایل شکستنی، من اصرار داشتم که این‌ها روی روی کارتن بنویسیم، بیاورم به خصوص «شکستنی» را که برایم نمادین هم بود ولی منوچهر شجاع معتقد بود بِه­تر است که ننویسیم. حالا همه چیز به سمت انتزاعی‌شدن رفته و به­تر است که اسم­ها را هم برداریم. احساس کردم این طراحی صحنه خلاقانه­تر است و خودش حرف برای گفتن دارد. دیگر این­که زیر سیطره­ی متن من نیست. از تئاتر مگر چی می­ماند؟ فیلم یک تئاتر فقط برای داشتن سندی از روند اجراست اما عکس تئاتر به‌خودی‌‌خود کامل و مستقل است. یعنی در واقع باید بگوییم از تئاتر عکس می­ماند و بدون شک وقتی سال‌ها بعد کسی عکس‌های کارمان را ببیند تصویر گویایی از کارمان دیده است.

حالا اسم آدم‌ها را برای چه تغییر داده­اید؟

وقتی سال 75 زمستان 66 را نوشتم نسبت به اسم شخصیت­هایم سهل­انگار بودم. به همین سادگی. الان می­شد به جای علی بگذارم کامران اما شد بابک تا اگر من تحت تاثیر تلویزیون و مدرسه بودم که یک سری اسم­ها را جدی نگیرم، حالا وقتش بود که اسم­هایی را دقیقن در تقابل با اسم‌ قبلی بگذارم. نام بابک سویه‌ی تاریخی و زیر متن دارد! این نوع نام‌گذاری یک جور لجاجت با آموزش مدرسه و تلویزیون است. از یک دقیقه سکوت روی اسم­ها حساس­تر شده­ام. برای همین در طول تمرین­ها از حروف الفبا استفاده می­کنم تا به تدریج اسم­ها را پیدا کنم. هنوز هم گاهی سهل برخورد می­کنم و در عین حال روی اسم­ها وسواسی شده­ام. بله، علی شد بابک، ناصر شد مهیار و طاهره شد نسرین (مادر). من اسم‌ها را چند روز پس از آغاز تمرین تغییر دادم برای همین روزهای اول بازیگران با تغییر نام مشکل داشتند. گفتم بگذارید دو هفته بگذرد اگر به اسم‌های جدید عادت نکردید بازنگری خواهم کرد.

با این تغییرات شرایط بازی هم باید تغییر کرده باشد؟

بله.

شخصیت بابک بر خلاف آن کار حالا دارای نگرش سیاسی شده، با رادیو گوش دادن در خفا و جنس کتاب­هایش چنین نگرشی را می­رساند.

دقیقن.

حتا زبانش به گونه­ای یک زبان اعتراضی هست. زبان کردی؟

بله این زبان پیشنهاد خود علی (سرابی) است. نگران بودم که علی نتواند ولی گویا تماشاگرها باورش کرده­اند.

از بازیگرها بگویید که الان با عوض­شدن­شان داستان برای این تغییرها خواهند گفت.

بله. اما من از این نگرانی الان گذشته­ام. این احتمال را می­دادم که که بگویند کار قبلی مدیون بازیگرهای قبلی بوده است. فکر می­کردم که اگر هم ­چنین حرفی بخوانم یا بشنوم، چنان جواب سختی خواهم داد که دیگر تکرار نشود. نگران بازیگرها بودم. مخصوصن نگران باران(کوثری) بودم که او را با کسی مقایسه می­کنند که هم خوب بازی کرد و هم دیگر نیست، مرده است. مردم ما گذشته­‌گرا و مرده‌نوازند. اما بازی باران چنان خوب شد که دیگر هیچ نگران نیستم. این نگرانی را درباره‌ی علی سرابی هم داشتم که در گذشته رحیم نوروزی نقشش را بازی می‌کرد و حتا آیدا کیخایی که در گذشته پانته‌آ بهرام نقشش را بازی کرده بود ولی خوش‌بختانه هر دو بسیار بِه‌تر و دیدنی‌تر از بازیگران قبلی بازی کرده‌اند. ولی در مورد رویا افشار از اول هم نگران نبودم چون در گذشته ریما رامین‌فر نقشش را بازی کرده بود که اصلا مناسب سن نقش نبود. و حالا رویا افشار بازی می‌کند که به سن واقعی نقش نزدیک است. نقش سهیل را در گذشته هومن برق‌نورد بازی می‌کرد و حالا نوید محمدزاده کاملن متفاوت با هومن بازی می‌کند. نقش مه‌یار را هم محمدرضا حسین‌زاده بازی می‌کرد و حالا سعید زارعی خیلی خوب بازی می‌کند. خوش‌بختانه تا به حال من با هیچ مقایسه­ای که ویران­گر باشد و بخواهد به این بچه­ها به خاطر بازی‌شان شلاق بزند، مواجه نشده­ام. پیش از اجرا می‌خواندم و می‌شنیدم که پیشاپیش آماده‌ی مقایسه‌ی این تیم بازیگران با تیم بازیگران قبلی هستند ولی خوش‌بختانه از روز اجرا تاکنون هیچ مطلبی یا حرفی حاکی از نوازش بازیگران قبلی و سرزنش بازیگران کنونی نخواندم و نشنیدم. شاید درباره‌ی منش گذشته‌گرا و مرده‎‌نواز مردم باید بازنگری کنم. انگار مردم عوض شده‌اند. چه خوب!

البته با صراحت می­شود درباره­ی بازی­ها گفت که این بازی­ها خیلی سرتر از آن بازی­هاست به این علت که آن تیم مثل خودتان تازه­کار بودند والان این بازیگران کاملن حرفه­ای و شناخته شده­اند.

بله! خوش‌حالم که این را از زبان شما می‌شنوم. به هر حال هر دو تا کار را خودم کارگردانی کرده‌ام، خودم آن قدر نسبت به کارهایم منصف و سخت‌گیر هستم که بگویم این دو تا را چطور می­بینم. تا لحظه­ای که کارم قوام نگرفت فیلم کار قبلی‌ام را ندیدم. آیدا که آن کار را هم دیده است، به من یادآوری می‌کرد که فلان‌جای صحنه یک نردبام بود و چه و چه. به عمد فیلم گذشته را ندیدم چون نمی‌خواستم برده‌ی کارگردانی گذشته‌ی خود بشوم. تمرین را جوری شروع کردم که انگار اولین بار است دارم این نمایش‌نامه را کارگردانی می‌کنم. ولی چند روز پیش از اجرا نشستم فیلم آن کار را دیدم و الان معتقدم که این کار خیلی بِه­تر است! متوجه شدم در گذشته در کارم اشتباهاتی مرتکب شدم که از خودم متعجب شدم. البته همان کار برای خودش جریانی شد به عنوان نمونه‌ی شاخصی از بازی رئالیستی و واقع­گرا. ولی حالا که پس از سال‌ها می‌دیدمش، به نظرم بازی‌ها درشت و اغراق‌آمیز بود. لابد در آن روزگاری که درتمام کارها دف بود و بازی‌های اغراق‌آمیز، بازی گروه زمستان 66 روان و واقع‌گرا به نظر می­رسید.

در زمان خودش یک پدیده نو بود!

دقیقن! ولی الان تئاترهای این­جوری زیاد شده و من الان متوجه شده­ام که از اغراق­های کار قبلی­ام خیلی فاصله گرفته­ام. دیگر بعد از این سال­ها حساس­تر شده­ام. من الان بی­رحمانه درباره دو کارم صحبت می­کنم و ممنون که شما هم درباره­ی این دو کار این گونه اظهار نظر می­کنید. خیلی برایم خوشایند است و خیالم را راحت می­کند.

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

back