|
یادداشت نویسنده
اين نمايشنامه بهگونهاي
نوشته شده است كه بدون صداي زن و مرد هم اجراشدنی ست. در اين صورت
نامش خداحافظ خواهد بود. در ضمن شايد گفتن نداشته باشد که چيدمان
نمایشنامکها به اين شيوه كه ميخوانيد فقط نشانگر سليقهي من است.
وگرنه هيچ ضرورت روايي ندارد نمایش رقص کاغذپارهها با نمايشنامک روز
دروغ آغاز شود و به ترتیبی که میبینید ادامه پیدا کند. بنابراين هر
گروه اجرايي بنا به سليقهي خود ميتواند اين
نمايشنامکها را جابهجا نموده و اجرا كند.
حتی شاید کارگردانی بخواهد یکی دو نمایشنامک را اجرا نکند، باور کنید
هیچ اشکالی ندارد.
(صحنه تاريك است. صداهاي زير از باندهاي صداي صحنه به گوش ميرسد.)
صداي مرد: فكرش رو بكن چه
آدمهاي جورواجوري اومدند توي اتاقهاي اين هتل و رفتند، اصلا توي همين
اتاق… عذر ميخوام… واقعا ازت عذر ميخوام…گفتم
عذر ميخوام ديگه.
صداي زن: خب چي؟ انتظار داري
بگم چي؟ تو تعطيلاتمون رو خراب كردي.
صداي مرد: اين هديهي من به
تو ست.
صداي زن: اين به چه درد من
ميخوره؟
صداي مرد: هر كي عزيزترين
چيزش رو به اوني كه ميخواد هديه ميده.
صداي زن: خيلي خب، پس اين مال
من ئه؟
صداي مرد: آره.
صداي زن: همين ئه كه داشتي
مينوشتي؟
صداي مرد: آره.
صداي زن: پس مال من ئه ديگه؟
صداي مرد: آره.
صداي زن: خب، من هر تصميمي كه
بخوام ميتونم دربارهش بگيرم.
صداي مرد: آره.
صداي زن: اگه از هديهت خوشم
نيومد پارهش ميكنم ميريزم دور... هنوز هم ميگي اين مال من ئه؟
صداي مرد: آره.
صداي زن: خب، تفريح بدي نيست.
(نور صحنه ميآيد.)
روز دروغ
(شخصيتها: ليلي و مهيار)
(مكان: سوئيت شماره 27 هتلي
كوچك در بندر انزلي.)
ليلي: باز هم
ميخوري برات لقمه درست كنم؟
مهيار: نه.
ليلي: توي اين آب و هوا اشتهات باز
شده آره؟
مهيار: (با لحني بيتفاوت) اوهوم.
ليلي : خوش به حالت كه با اشتها غذا
ميخوري. كاش من هم ميتونستم. وقتي يكي رو ميبينم داره غذا ميخوره،
دلم براش ميسوزه. گاهي وقتها شده يكي رو ميبينم داره غذا ميخوره،
بغض گلوم رو ميگيره.
مهيار : خب، تو بايد بري پيش
روانپزشك.
ليلي: ديوونه! دارم جدي صحبت ميكنم. ميدوني، شايد نياز آدمها به
خوردن ئه كه غمگينم ميكنه. اگه ما آدمها گشنه نميشديم خيلي
خوشبخت بوديم. ما خوشبخت نيستيم چون نياز به غذا داريم. گشنهمون
ميشه و بايد غذا بخوريم. اين خيلي بده ديگه. خيلي وضع ناجوري ئه. قبول
داري؟
مهيار: نه.
ليلي: ولي من كه فكر ميكنم ما
آدمها…چرا
ميخندي؟
مهيار: گفتي فكر ميكني خندهم گرفت.
باورم نميشه تو هم بتوني فكر كني.
ليلي: حالت خوب ئه؟
مهيار: آره. مطمئنم وضعم از تو يكي
ديگه بهتر ئه. دستكم به روانپزشك احتياج ندارم، اما تو در اولين فرصت
لازم ئه بري پيش روانپزشك.
ليلي: خيلي خب، خيلي بامزهاي.
مهيار: من جدي دارم ميگم. شوخي
نميكنم.
ليلي: تو انگار يه چيزت ميشهها!
مهيار: آره. تو زياد حرف ميزني و من
اصلا حوصله ندارم.
ليلي: ببخشيد.
مهيار: براي چي؟
ليلي: كه زياد حرف زدم.
مهيار: نه. تو تقصيري نداري. دلت
ميخواد حرف بزني. من حوصله ندارم.
ليلي: حوصله من رو نداري؟
مهيار: نه.
ليلي: نه؟
مهيار: نه.
ليلي: نه؟
مهيار: گفتم كه، نه.
ليلي: يادم ميمونه.
مهيار: تو بايد با كسي ازدواج
ميكردي كه حوصله داشته باشه باهات حرف بزنه. تو حق داري ازم ناراضي
باشي.
ليلي: من ازت راضيم عزيزم.
مهيار: من ازت راضي نيستم. واقعا الان دارم تحملت ميكنم. هر چي فكر
ميكنم سر در نميآرم ما چرا با هم ازدواج كرديم. آخه من و تو چه ربطي
به هم داريم.
ليلي: مهيار!
مهيار: حالم خوب ئه. همين رو
ميخواي بدوني؟ حالم خوب ئه و ميدونم چي دارم ميگم. موضوع اين ئه كه
ديگه نميتونم تظاهر كنم. ديگه نميتونم دروغكي بخندم و وانمود كنم
دارم با توجه به حرفهات گوش ميدم. ديگه بس ئه. موضوع اين ئه كه ديگه
حالم داره به هم ميخوره. هر جور كه فكر ميكنم ميبينم ما به درد هم
نميخوريم.
ليلي: ببين، من نميفهمم. من...
مهيار: مشكل من توي اين دو سالي كه
با هم زندگي ميكنيم همين ئه. تو من رو نميفهمي. من هم تو رو
نميفهمم.
ليلي: منظورم اين نبود. من ميگم تو
امروز…
مهيار: اصلا برام مهم نيست منظورت تو چي بود. اما منظور من واضح ئه. من
ديگه حوصلهت رو ندارم. بهت نگاه ميكنم و از خودم ميپرسم آخه چي شد
كه ما تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم؟ و فقط به يه جواب ميرسم. ما
دو سال پيش چه قدر بچه بوديم كه تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم. آخه
ما چه وجه مشتركي با هم داريم؟ البته خب، آدمها با هم تفاوت دارند،
حرفي نيست، ولي ما فقط با هم تفاوت نداريم، ما با هم اختلاف داريم.
خب، بالاخره بايد روزي ميرسيد كه ما توي روي هم بايستيم، الان همان
روز ئه. من البته وضع بدتري رو پيش بيني ميكردم. فكر ميكردم روزي
ميرسه كه ما يه دعواي اساسي با هم ميكنيم و اونوقت من همه اين
حرفها رو ميگم. حرفهايي كه مدتها ست توي دلم تلانبار شده. دلم
نميخواد تو همينجور بشيني و نگاهم كني. دلم ميخواد تو هم حرف
بزني.
ليلي: رك و پوستكنده بهم بگو
منظورت چي ئه؟
مهيار: باز هم ميپرسه منظورت چي ئه؟
منظورم كاملا واضح ئه. ازدواج ما يه اشتباه بود. به نفع هر دو تامون ئه
كه از هم جدا شيم. من مطمئنم تو هم از ازدواج با من پشيموني، مطمئنم.
ليلي: من پشيمون نيستم.
مهيار: هستي. مطمئنم. خواستگار به
اون خوبي داشتي، فوقليسانس نميدونم چي، پولدار، خوشتيپ. مطمئنم
بارها با خودت گفتي چه اشتباهي كردم. آره خب، اشتباه كردي. كار
عاقلانهاي نكردي كه با من ازدواج كردي. تو با اين كارت هم به بخت خودت
پشت پا زدي، هم من رو گرفتار خودت كردي و خودت رو گرفتار من. اگه بهم
نميگفتي همچين آدمي هست كه اومده خواستگاريت، من هم هول نميشدم كه
اينقدر زود باهات ازدواج كنم. بيشتر رفقاي من هنوز مجردند. من وقتي
اونها رو ميبينم از وضع خودم گريهم ميگيره. آينده خودم رو دارم
ميبينم كه مثل كارمندهايي كه هميشه بهشون ميخنديدم صبح از خواب
بيدار ميشم و با عجله ميرم سر كار، بعد از ظهر برميگردم خونه، كمي
بعد بابا ميشم و كمي بعد ميفهميم كه حقوقم كافي نيست و بايد
بعدازظهرها تا ديروقت يه جاي ديگه كار كنم. تو حق نداري با نگاهت
سرزنشم كني. دارم احساس حقيقيم رو بهت ميگم، چون ديگه از فيلم بازي
كردن خسته شدم. ميخوام بدوني با كي داري زندگي ميكني.
ليلي: من ميدونستم. هميشه
ميدونستم. اصلا از حرفهايي كه زدي تعجب نكردم.
مهيار: من قبل از اين هيچوقت رفتاري
نكردم كه بتوني بفهمي درباره خودمون چي فكر ميكنم. تو الان عصباني
هستي، براي همين داري دروغ ميگي.
ليلي: لازم نبود رفتاري بكني تا
بفهمم. از چشمهات، از طرز نگاهكردنت خيلي راحت ميشد فهميد.
مهيار: تو داري بلوف ميزني، ليلي.
حالا چه اصرار داري بهم ثابت كني خيلي باهوشي؟ بهتر ئه به پيشنهادم
فكر كني. به نظر تو بهتر نيست از هم جدا شيم؟
ليلي: پاي من رو وسط نكش. اگه همچين
تصميمي داري، خب اين كار رو بكن.
مهيار: پس تو هم موافقي كه اينجوري
بهتر ئه، نه؟ چون به هر حال…
ليلي: گفتم پاي من رو وسط نكش.
مهيار: سوالم خيلي ساده ست ليلي.
اصلا هم ترس نداره. فقط بگو خودت هم موافقي از هم جدا شيم؟ فقط بگو آره
يا نه؟
ليلي: نه.
مهيار: چرا نه؟ وقتي دو نفر به درد
زندگي با هم نميخورند براي چي بايد همديگر رو يك عمر تحمل كنند؟
ليلي: خيلي خب، من ميرم. (از جاي
خود برميخيزد.)
مهيار: كجا��
ليلي: برميگردم تهران.
مهيار: بشين. من هنوز حرفم تموم
نشده.
ليلي: ما ديگه حرفي با هم نداريم.
مهيار: بهترئه بشيني با هم حرف
بزنيم. تو داري از واقعيت فرار ميكني. اما بخواي نخواي يه اتفاقي
افتاده، نميتوني ازش فرار كني.
ليلي: فرار نميكنم. دارم ميرم چون
ديگه دليلي نداره بيشتر اينجا بمونم. اونقدر كه لازم بود حرفهات رو
شنيدم.
مهيار: خب جوابت چي ئه؟
ليلي: اگه اينطور ميخواي خيلي خب،
خداحافظ.
(وسايل خود را برميدارد و در
كيف ميگذارد. مهيار خندهكنان به او نزديك ميشود.)
مهيار: صبر كن الاغ جون. اين حرفهام همهش شوخي بود.
ليلي: (تحقيرآميز.) چي؟
مهيار: همه حرفهايي كه زدم شوخي
بود.
ليلي: آره شوخي بود، ميفهمم.
مهيار: امروز روز دروغ ئه. امروز توي روزنامه خوندم هر سال در همچين
روزي توي اروپا همه به هم دروغ ميگن. خيلي بامزه است نه؟
ليلي: آره، خيلي بامزه است.
مهيار: دارم بهت ميگم همهش شوخي و
دروغ بود الاغجون. چي ئه؟ باورت نميشه؟ بيا اين هم روزنامه. وقتي
خوندم توي اروپا آدمها به هم دروغ ميگن، من هم به سرم زد بهت دروغ
بگم. به همين سادگي. ايناهاش. اول آوريل، روز دروغ. نميخواي بخونيش؟
ليلي: (با فرياد و بغض) ما توي اروپا
زندگي نميكنيم.
مهيار: آره، درست ئه. ببخشيد.
ليلي: تو واقعا فكر ميكني با يه
ببخشيد همه چيز درست ميشه؟ خيلي احمقي.
مهيار: چهقدر بيجنبهاي تو. شوخي
سرت نميشه؟
ليلي: نه. تو گشتي گشتي يه روز رو
پيدا كردي كه بتوني حرفهاي دلت رو بزني و بعد خيلي آسون بگي همهش
شوخي بود. اما من فكر ميكنم توي اين شوخي بيمزهت خيلي حرفهاي جدي
بود.
مهيار: اگه من اون حرفها رو جوري
بهت ميگفتم كه تو بو ميبردي دارم شوخي ميكنم، ديگه لطفي نداشت كه.
من كلي تمرين كردم از صبح تا تونستم اينقدر خوب و طبيعي بازي كنم.
ليلي: سعي نكن توجيه كني مهيار. من
فكر ميكنم تو مدتها داشتي تمرين ميكردي اين حرفها رو بهم بگي، فقط
نميدونستي چهطور شروع كني، تا اينكه امروز ديدي توي اروپا مردم حق
دارند به هم دروغ بگن، حالا اين چه ربطي به كشور ما داره من نميدونم،
اونوقت با خودت گفتي آها، روزي كه انتظارش رو ميكشيدم رسيد. خواستي
من رو بسنجي. خيلي خب، سنجيدي. قيافهي آدمهاي متعجب رو به خودت نگير
خواهش ميكنم. آره، بخند. بخند. بايد هم خوشحال باشي. خيالت هم راحت
ئه كه گفتي همهش شوخي بود. اما من مطمئنم كلمه به كلمهاي كه گفتي
حرف دلت بود. فقط اون آوريل كوفتي بهانهاي دستت داد كه من رو بسنجي.
اگه مثل يه مرد روي حرفت واميستادي من اينجور دلم آتيش نميگرفت.
ديدي كه داشتم ميرفتم، اما ديگه نميتونم تحمل كنم مثل آدمهاي
آبزيركاه هر چرندي توي دلت هست بگي و بعدش هم رفتارت رو توجيه كني.
ديگه براي اين زرنگبازيت نميتونم دهنم رو ببندم. خودت ديدي كه من
بدون يك كلمه حرف داشتم راه ميافتادم برم، اما حالا كه اومدي زرنگي
كني، ميخوام آب پاكي رو بريزم روي دستت و بگم راستش من هم همچين
دلخوشي از تو ندارم. من زندگيمون رو زير و رو ميكنم و اصلا نميبينم
تو به عنوان يه مرد كار خيلي موثري كرده باشي. واقعيت اين ئه كه تو آدم
بيعرضه و بيمسئوليتي هستي و اين تنها عيب تو نيست. از همه بدتر
زنبارهگي تو ئه. گفتم اون قيافه متعجب رو به خودت نگير. واقعا نشده
يك بار، محض رضاي خدا يك بار با هم بريم بيرون و من از دستت عصباني
نشم. همهش چشمت به زنهاي ديگه ست و خدا ميدونه اون لحظه چهقدر
دلم ميخواد خفهت كنم. وقتي ميبينم زنهايي كه تو بهشون زل زدهاي
چهطور با حالت تحقيرآميز بهم نگاه ميكنند و توي دلشون بهم
ميخندند، اون لحظه دلم ميخواد بكشمت.
مهيار: ببين ليلي…
ليلي: فقط ميخوام يادت باشه اين تو
بودي كه شروع كردي. ميخوام بدوني از جزئيترين عادتهات حالم به هم
ميخوره. از اين خميازه كشيدنهاي مدامت حالم به هم ميخوره. به خدا
اولينبار ئه توي زندگيم آدمي رو ميبينم كه ميتونه روزي پنجاه بار
خميازه بكشه. آخه چهطور ميتوني؟ فقط ميخوام بدونم فكت درد
نميگيره؟ واقعا چهطور ميتوني؟ من كه در تمام اين دو سال كنارت بودم
هر وقت ديدم داري خميازه ميكشي، به خدا فك خودم درد گرفته. هر بار
خميازه ميكشي، من واقعا احساس ملال ميكنم. آره، درست گفتي، من بچه
بودم. درست كفتي، آره، من پشيمونم. خيلي خب خداحافظ.
مهيار: ليلي، من ازت عذر ميخوام.
بهخدا نميدونستم شوخيم اينقدر اذيتت ميكنه.
ليلي: تو شوخي نكردي مهيار. ما دو
سال ئه كه داريم با هم زندگي ميكنيم، ديگه خوب همديگر رو ميشناسيم.
تو شوخي نكردي. خب واقعا داره بهت سخت ميگذره. دوستهاي تو همهشون
مجردند. ميتوني از اين به بعد وقتت رو همهش با اونها بگذروني.
مهيار: من واقعا دوستت دارم ليلي.
ليلي: از اين به بعد زنهاي توي
خيابون رو دوست داشته باش.
مهيار: ببين، ديگه داري از حد خارج
ميشي.
ليلي: آره، دارم از حد خارج ميشم.
براي يك بار هم كه شده بايد بدوني درباره تو چي فكر ميكنم.
مهيار: بهت گفتم توي اين روزنامه
لعنتي خوندم توي اروپا همهي آدمها يه روز دروغ دارند.
ليلي: ما خودمون همچين روزي داريم.
همين فردا ميتونستي بهم دروغ سيزده رو بگي.
مهيار: آره، اما اگه فردا بهت
ميگفتم ممكن بود بو ببري كه دارم شوخي ميكنم.
ليلي: ببين ديگه برام فرقي نميكنه
تو داشتي جدي ميگفتي يا شوخي ميكردي. به هر حال من دارم جدي ميگم.
ما بايد از هم جدا شيم. هر چه زودتر بهتر. خداحافظ.
(در را باز ميكند كه بيرون برود.
مهيار در را قفل ميكند و كليد را برميدارد.)
مهيار: من نميخوام از هم جدا شيم،
حالا چي ميگي؟ چيكار ميتوني بكني؟
ليلي: يعني تو ميخواي ما مثل خيلي
از زنها و مردهايي كه بيخودي يك عمر دارند همديگر رو تحمل ميكنند،
زير يك سقف با هم زندگي كنيم؟ خيلي خب. اگه اينطور ميخواي، خيلي خب،
زندگي ميكنيم. اما در همچين وضعيتي كسي كه بيشتر اذيت ميشه تويي نه
من. چون از همين حالا تا وقتي كه خودم تشخيص بدهم تو بايد دستكم يك
متر ازم دور باشي. همينكه بخواي بهم نزديك بشي من رو براي هميشه از
دست ميدي.
مهيار: آخه، من چهجوري حاليت كنم
همه حرفهام شوخي بود؟ بهخدا يه ذرهش هم جدي نبود. بگو من چهجوري
بايد ثابت كنم؟
ليلي: دارم بهت ميگم ديگه لازم
نيست بهم ثابت كني. ديگه اصلا برام مهم نيست كه تو داشتي شوخي ميكردي
يا جدي ميگفتي. مهم اين ئه كه من ديگه دلم نميخواد با تو زندگي كنم.
الان اين منم كه ميخوام از هم جدا شيم. حالا شوخي يا جدي به قول تو
يه اتفاقي بين ما افتاده. نتيجهش اين ئه كه من ديگه نميخوام باهات
زندگي كنم.
مهيار: ليلي، تو كه اينقدر بيجنبه
نبودي، بهخدا من دوستت دارم.
ليلي: ببين، اصلا حق با تو ئه. خيلي
خب؟ تو داشتي شوخي كردي. اصلا تو خيلي بامزهاي. اما من دارم جدي
ميگم. تو با اين شوخيت بهم فرصت دادي كه بتونم راحت حرفهاي دلم
رو بزنم و بگم راستش من هم ديگه حوصلهت رو ندارم. واقعا ديگه خسته
شدهم. حالا تو ميگي شوخي كردي، اما من جداً تا حالا وانمود ميكردم
ازت خوشم ميآد. من دروغ گفتم كه ازت راضيم. واقعيت اين ئه كه حالم
ازت به هم ميخوره. من ديگه نميتونم اين اخلاق عجيب و غريبت رو تحمل
كنم. ديگه نميتونم با نداريت بسازم. اصلا فيزيكت رو ديگه نميتونم
تحمل كنم. كليد رو بده به من.
مهيار: ليلي، ديگه تكرار نميشه،
ببخشيد.
ليلي: يعني چي؟ مثل بچهها: مامان،
ببخشيد، ديگه تكرار نميشه. كليد رو بده به من.
مهيار: خواهش ميكنم ليلي. من بدون اين كه قصد بدي
داشته باشم عصبانيت كردم. تو الان خيلي عصباني هستي. خواهش ميكنم
بهم فرصت بده. من اين اشتباه رو جبران ميكنم. بهم فرصت بده كه ثابت
كنم ميتونم جبران كنم. اين اولين و آخرين بار ئه كه من از اين
شوخيها ميكنم. ببين، اگه الان براي اين داري ميري كه من اينجام،
خب، من ميرم بيرون. تو همينجا بمون. من ميرم يكي دو ساعت ديگه
برميگردم كه بريم شام بخوريم خب؟ ميريم رستوران شيلات. جاي قشنگي ئه.
بايد اونجا رو ببيني. از سقفش تورهاي ماهيگيري آويزون ئه. كسايي كه
غذا ميآرن، لباسهاي ملواني تنشون ئه. دلم ميخواست بدون اينكه
بهت بگم، امشب ببرمت اونجا. خب حالا ناچار شدم بگم. چي ميگي؟ من از
ته دل ازت عذر ميخوام خب؟ من ميرم، يكي دو ساعت ديگه برميگردم.
(مهيار كت خود را
ميپوشد و همزمان ليلي مانتوي خود را درميآورد.)
ساعت نه ميآم كه با هم بريم شام بخوريم.
(در خروجي را باز ميكند.)
خداحافظ.
ليلي: صبر كن. خودت گفتي امروز روز
دروغ ئه. خب، من هم داشتم شوخي كردم. ديدي! فقط تو نيستي كه بلدي خوب
فيلم بازي كني.
مهيار: اما تو داشتي جدي ميگفتي.
ليلي: چي ئه؟ تو شوخي سرت نميشه؟ تو
كه اينقدر كمجنبه نبودي. خودت گفتي امروز توي اروپا همه به هم دروغ
ميگن. اول آوريل.
(صحنه خاموش ميشود.)
صداي زن: اگه ديالوگي به فكرم رسيد،
بنويسم؟
صداي مرد: خب، آره.
(نور ميآيد. ديالوگهاي زير را زن
به متن ميافزايد.)
مهيار:
( به ليلي نزديك ميشود. گويي ميخواهد گونهاش را ببوسد.) ببين ليلي، من…
ليلي: نه. عاشقانه ازت ميخوام تا
وقتي كه اجازه ندادم، يك متر از من فاصله بگيري. اون حرفم شوخي
نبود.(مهيار چند قدم به عقب برميدارد.) آفرين بچه خوب!
ماه عسل
(شخصيتها: فرزاد و
آوا)
(همان صحنه ي قبلي، اما اكنون آدمهاي ديگري در سوئيت شمارهي 27 به سر
ميبرند. فرزاد در تمام مدت نمايش پشت به تماشاگر در جلوي صحنه روي مبل
نشسته است. آوا در آغاز پشت پنجرهي ته صحنه پشت به تماشاگر ايستاده.)
آوا: ماه داره بهم لبخند ميزنه.
(سكوت)
آوا: تو چهت ئه؟
فرزاد: نميتونم بخوابم.
آوا: ميترسي؟
فرزاد: نه.
آوا: آره، ميترسي. پيدا ست.
فرزاد: نه.
آوا: تو ترسويي.
فرزاد: نه، من نميترسم.
آوا: ميترسي. تو ميترسي.
فرزاد: نه.
آوا: آره. آره.
(سكوت)
آوا: نميخواي به مادرم تلفن كني؟
فرزاد: انتظار داري تلفن كنم چي بگم؟
آوا: بالاخره بايد با خبر بشن، مگه
نه؟
فرزاد: نميدونم چهجوري بگم. من
نميتونم.
آوا: تو بايد تلفن كني.
فرزاد: ميگم نميتونم.
آوا: شايد بهتر ئه به خونه داداشم
تلفن كني.
فرزاد: فكر ميكني داداشت وقتي
بشنوه، چي بهم ميگه؟
آوا: شايد بهت بد و بيراه بگه.
فرزاد: آره، هيچ بعيد نيست بهم بد و
بيراه بگه.
آوا: به هر حال بايد به يكي بگي.
داداشم بهتر ميتونه به مادرم بگه. آره، تلفن كن به نيما. آره.
فرزاد: شايد نيما هيچ هم بهم بده و
بيراه نگه.
آوا: آره، شايد...خب ديگه، تلفن كن.
فرزاد: نميدونم چهجوري شروع كنم به
داداشت بگم.
آوا: تو تلفن كن، حرف پيش ميآد.
فرزاد: من نميتونم.
آوا: ميتوني.
(سكوت)
آوا: به من نگاه كن…تو نميتوني گريه كني؟ تو اصلا گريه نميكني؟
فرزاد: تو خيلي زجر كشيدي آوا؟
آوا: تو كمكم نكردي.
فرزاد: چهطور ميتونستم كمكت كنم؟
آوا: من فكر ميكردم تو بهخاطر من
هر كاري ميكني. تو اصلا سعي نكردي كمكم كني.
فرزاد: تقصير تو بود. تو اصرار كردي
بريم جايي كه كسي نباشه. اشتباه كردم، چه اشتباهي كردم به حرفت گوش
دادم.
آوا: ماه داشت بهم لبخند ميزد.
فرزاد: من نبايستي به حرفت گوش
ميدادم. اونجا جاي شنا نبود.
آوا: آب دريا چه گرم بود. ماه داشت
بهم لبخند ميزد.
فرزاد: من نبايستي به حرفت گوش
ميدادم.
آوا: تو ترسيده بودي.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدي و تنهام گذاشتي.
فرزاد: نه، من تنهات نذاشتم، نه. فكر
ميكني اگه ميتونستم كاري نميكردم؟ من نميتونستم كاري بكنم.
آوا: باهام بحث نكن. تو تنهام
گذاشتي. (مكث) تو فقط بلدي مثل بچهها گريه كني. احساس گناه ميكني؟
براي خودت گريه ميكني يا براي من؟ (مكث) تو خيلي زود فراموشم ميكني.
فرزاد: نه، فراموشت نميكنم.
آوا: آره، خيلي زود. تو دوستم
نداشتي.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: نه.
فرزاد: آره.
آوا: نه، تو تنهام گذاشتي. هيچ كاري
نكردي.
فرزاد: من نميتونستم هيچ كاري بكنم.
فكر ميكني اگه ميتونستم كاري نميكردم؟ هر دومون خسته بوديم. مدت
زيادي توي آب بوديم و نا نداشتيم. من خودم شنا بلد نيستم.
آوا: تو ترسيده بودي. مثل آدمهاي
بيدست و پا فقط داشتي نگاهم ميكردي و فرياد ميزدي.
فرزاد: نه.
آوا: آره، ترسيدي. اصلا كمكم نكردي.
تو دوستم نداشتي.
فرزاد: من دوستت داشتم.
آوا: پس بيا توي آب…ديدي!
(آوا ميآيد كنار فرزاد اما رو به
تماشاگر مينشيند.)
فرزاد: شايد مرگ اتفاق بدي نباشه،
ولي ما كه زندهايم رنج ميبريم، چون كسي رو از دست دادهايم. ما براي
كسايي كه از دست دادهايم گريه ميكنيم. شايد براي كسايي كه ميميرند
اين كار خندهدار باشه، اما وضع براي خودمون دردناك ئه. چون ما كسي رو
از دست داهايم و نميدونيم مرگ چهجور اتفاقي ئه.
آوا: تو به برادرم تلفن نكردي.
فرزاد: اينجور مواقع آدمها چهكار
ميكنند؟ من نميدونم چي بگم، چهجوري بگم؟
آوا: پس به خانوادهي خودت خبر بده.
به برادر خودت زنگ بزن. آره، به فرشاد زنگ بزن.
فرزاد: آره. آره. تلفن ميزنم به
فرشاد.
(گوشي تلفن را برميدارد و شماره ميگيرد.)
آوا: بهش بگو بياد اينجا. بگو تو
نميتوني رانندگي كني. تو نبايد رانندگي كني فرزاد.
فرزاد: الو…فرشاد! گوش كن. آوا توي دريا غرق شده…آره…چي؟…چي گفتي؟ آره. مرده. غرق شده. نه، هنوز به اونها
تلفن نكردم. نميدونم چهجوري بهشون بگم. نميدونم چي بگم. ميخوام تو
بهشون بگي. هر وقت پيداش كردند راه ميافتم ميآم. ميگن فردا دريا
جسد ش رو پس ميده.
(آوا برميگردد و مانند فرزاد پشت به
تماشاگر مينشيند.)
آوا: بهش بگو تو نميتوني رانندگي
كني. بگو بياد اينجا.
فرزاد: (به فرشاد) تو ميآي اينجا؟
من نميتونم رانندگي كنم. آره؟ منتظرم. به خانواده ي آوا تلفن ميزني؟
ديگه خودت ميدوني. خداحافظ.
آوا: نگاه كن. ماه داره بهم لبخند
ميزنه.(سرش را روي شانهي فرزاد ميگذارد. هر دو همچنان پشت به
تماشاگر نشستهاند.) به اونها بگو تو خيلي سعي كردي نجاتم بدهي، اما
من دست و پا ميزدم و نميذاشتم كمكم كني.
فرزاد: تو خيلي زجر كشيدي آوا؟
آوا: فقط دلخورم از اينكه كه تو
كمكم نكردي.
فرزاد: من سعي خودم رو كردم بهخدا.
آوا: قسم نخور. قسم نخور.
فرزاد: من سعي خودم رو كردم.
آوا: تو ترسيدي.
فرزاد: نه.
آوا: آره، تو ترسيدي. ترسيدي.
فرزاد: نه.
آوا: آره. تو ترسيدي. تو ترسويي.
كمكم نكردي. تو ترسيدي. تنهام گذاشتي.
فرزاد: آره، من ترسيدم. من ترسيدم.
آوا: فقط ميخواستم از زبان خودت
بشنوم. ميفهمي چي ميگم؟
فرزاد: به سرم زد خودم رو غرق كنم،
اما شهامتش رو نداشتم.
(آوا فرزاد را بغل ميكند و در سكوت
بارها و بارها همديگر را ميبوسند.)
آوا: چشمهات خوني ئه. تو بايد
بخوابي. بيا بخواب عزيزم. تو خستهاي. بايد بخوابي عزيز من. بيا.
(آوا به اتاق ديگر ميرود. فرزاد هم.
كمي بعد فرزاد برميگردد. پشت به تماشاگر، رو به پنجرهي ته صحنه.)
فرزاد: آوا؟… آوا، تو اينجا هستي؟ آوا؟
… اگه اينجا هستي يه جوري حاليم كن. پنجره رو باز كن آوا. (پنجره
باز نميشود.) پرده رو كنار بزن. (پرده كنار نميرود.) يه جوري حاليم
كن هستي.
مرسي براي ساندويچها
(شخصيتها: سيامك و ساسان)
(همان سوئيت شماره 27. اين بار دو برادر در آن حضور دارند. برادر
بزرگتر، سيامك نزديك به سي سال سن دارد و ساسان هجده ساله است.)
سيامك: الو. الو. سامعليك…
از بندر انزلي. يه ريزه خوشحالم. آره، پيداش كردم. پشت پنجره وايساده
داره ساندويچ ميخوره. بهخدا پشت پنجره وايساده. عين گاو گشنهش ئه.
اين سومين ساندويچش ئه. آخه يكي نيست بهش بگه تو كه كونش رو نداري،
پا ميشي ميري كجا؟ خيلي خب، خفه ميشم…بيا بچه، مامان ميخواد باهات حرف بزنه. بقيهي
اون ساندويچ لامسب رو هم بذار بعد تلفن بخور. با تو هستم بچه. (گوشي
تلفن همراه را به سوي ساسان ميگيرد. براي خود ترانهاي
زمزمه ميكند:) همه ميگن ديوونهم، اين رو خودم ميدونم…
ساسان: الو. سلام. خوبم. خيلي خب.
نهخير، نميتونم توضيح بدم.
سيامك: همه ميدونن كه عاشقي با مامان درست صحبت كن بچه.
ساسان: الان نميتونم. باشه. (تلفن
را به سيامك ميدهد.)
سيامك: الو. اين هم شاهپسرت. حال
ميكني؟ همينكه اراده كردم پيداش كردم. تا يه ساعت ديگه راه ميافتيم.
من خستهم، يه استراحتي بايد بكنم مامان. همهي اينهايي رو كه داري
ميگي خودم ميدونم مامان. خيلي خب…الو،
سام عليك. خيلي چاكريم از ترس. مگه من چهجوري حرف ميزنم؟…آها،
خب، يهخورده سرم گرم ئه…آره…تو رو خدا حال نصيحت شنيدن
ندارم. خيلي خب، تا درست نشدم نميشينم پشت فرمون. تو رو حضرت عباس
حالم خوش ئه، مخ ما رو سولاخ نكن. اينجا همينكه اراده كني پيدا
ميشه. اصلا روي ديوارها نوشته شده: آب داريم. يا به يكي برميخوري كه
كنار خيابون وايساده هي ميگه: آب. آب. (براي گفتن جملهي قبل ميكوشد
لهجهي مردم انزلي را تقليد كند.)
خيلي مردم باحال و مهموننوازيان.
من واسه همين راه نيفتادم ديگه. گفتم اول ميزون شم، بعد. خب، كاري؟
باري؟ چاكريم. مامان كاريم نداره؟…الو…اين رو كه بهم گفتي مامان.
خيلي خب. اي بابا! تا خبر مرگم درست نشدم راه نميافتم. مامان، اگه
همينجور بخواي حرف بزني فقط شركت مخابرات رو خوشحال ميكني. خيلي خب.
خداحافظ. (گفتوگوي تلفني تمام ميشود.) اگه هنوز سير نشدي باز برم
بگيرم؟ اگه حال نداري حرف بزني، ميتوني اون كلهي لامسبت رو تكون
بدي كه من بفهمم چيكار بايد بكنم.
ساسان: نه.
سيامك: نه يعني چي؟ ديگه نميخواي؟
ساسان: نه.
سيامك: ولي از اين شهر خوشم اومده.
مردمش خيلي باحالند. چند وقت ئه اينجايي؟… هوي! كري بچه؟
ساسان: چي گفتي؟
سيامك: حال داري يهخورده با هم گپ
بزنيم؟
(ساسان بيآنكه پاسخي بدهد به
ساندويچ خود گاز ميزند.)
سيامك: خب، تو چهت ئه بچه؟
ساسان: چيزيم نيست.
سيامك: نه بابا! چرا نميگي چه مرگت
ئه؟ سخت نگير.
ساسان: من چيزيم نيست.
سيامك: نميگي؟ خيلي خب، بذا خودم
حدس بزنم. تو يه روز داشتي از خيابون يا بيابون رد ميشدي يهو چشت
خورد به يه شازدهخانوم، قلبت شروع كرد به تاپ تاپ زدن، باورت شد اين
هموني ئه كه در تموم زندگيت دنبالش ميگشتي. يا علي! رفتي جلو.
رفاقت، سينما، كوه، دو سه ساعت پچپچ از تلفن، خلاصه معتاد معتاد، تا
اينكه يه روز معلوم شد شازدهخانوم ميخواد با يكي ديگه ازدواج كنه،
تو هم داغون زدي به بيابون. درست ئه؟ زدم به هدف، نه؟ به قول معروف اسب
خوب رو از راهرفتنش ميشه شناخت، آدم عاشق رو از نيگاش. (سيگاري از
جيب خود درميآورد.) آتيش داري؟
ساسان: نه.
(سيامك از جيب خود فندكي درميآورد و
سيگار خود را روشن ميكند.)
سيامك: سيگار ميخواي؟
ساسان: نه.
سيامك: تسكينت ميدهها. مي شيني
خاطرات مينويسي: آي عشق، عشق، عشق. يه قلب ميكشي كه يه نيزه از وسطش
گذشته.
(ساسان كلافه از دود سيگار از او دور
ميشود.)
سيامك: اينجور هم نفسهاي عاشقانه
واسه من نكش!
ساسان: چهجوري پيدام كردي؟
سيامك: خيلي آسون. عكست رو توي
روزنامه چاپ كرديم. اولها يكي زنگ زد گفت تو رو توي قم ديده. من
ميدونستم به گروه خون تو نميخوره بري قم. از مامان اصرار كه بريم قم.
رفتيم قم. پيدات نكرديم قم. از اونجا زنگ زديم خونه، بابا گفت چند نفر
زنگ زدند. يكيشون گفت تو رو توي چالوس ديده. يكي نميدونم توي اراك يا
كجا ديده. خيليهام زنگ زدند گفتند توي خود تهران ديدنت. تا اينكه يه
هفته پيش يه بابايي از اينجا زنگ زد، قسم، آيه كه باز هم تو رو ديده.
شماره تلفنش رو بهمون داد. من همينكه رسيدم اينجا، اول رفتم پيش
اين بابا. اون نشونم داد هر روز كجا تو رو ديده. خلاصه خوب ما رو علاف
خودت كردي، خوب. حالا بگو چهت ئه؟
ساسان: چيزيم نيست.
سيامك: افتخار نميدي حرف بزني ديگه؟…آره، ما شديم اون بابا
جايزهبگيره اسمش چي بود توي فيلم چند دلار بيشتر بازي ميكردي؟ چي
چي ايستوود؟…مامان برات جايزه گذاشت، ما
هم راه افتاديم دنبالت.
ساسان: جايزه گذاشت؟
سيامك: اي بابا! خوشمزهگي سرت
نميشه؟ خب، تقصيري هم نداري، عاشقي ديگه. اين زنها تنها كاري كه
بلدند همين ئه. مردها رو هوايي كنن و زرت بچه بزان. ميدونم چه فكرها
توي سرت هست. با خودت ميگي اگه اون مال من باشه، ديگه توي زندگيم
هيچچي نميخوام. الان برات معناي خوشبختي يعني رسيدن به اون. من هم
همينطور فكر ميكردم. آدم هولهولكي ازدواج ميكنه، خيال ميكنه چه
خبر ئه. اونوقت شيش ماه، بهخدا درست شيش ماه بعد هر مردي با خودش
ميگه چي فكر ميكرديم و چي شد. اما خب، كلهش رفته توي پيت حلبي و
ديگه درنميآد…بچه، خوب به حرفهام گوش بده،
دارم برات از مضرات ازدواج ميگم. فقط شيش ماه اول ئه كه آسمون قشنگ
ئه. به هم ميگين دريا چهقدر قشنگ ئه. لكلكها چهقدر قشنگند. بعد
شيش ماه فاتحه مع الصلوات. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. ازدواج بد
پدر پدرسوختهي آدم رو درميآره. مي فهمي منظورم چي ئه يا بيشتر توضيح
بدم؟… الاغ جون! نميتوني يك كلمه
جواب بدي من تكليف خودم رو بدونم؟
ساسان: تو زياد حرف ميزني.
سيامك: اتفاقا اين يكي از حرفهايي
ئه كه خانوم ما تا دهنم رو باز مي كنم بهم ميگه، البته از شيش ماه
بعد ازدواج. اولها كه ميگفت سياجون باهام حرف بزن. حالا تا دهنم رو
باز ميكنم بهم ميگه تو زياد حرف ميزني سيا. (براي گفتن جملهي قبل
صداي زنش را تقليد ميكند.) اه! بابا، اي خدا! اين زبان لامسب رو براي
همين خدا داده بهمون كه باهاش حرف بزنيم لامسبها! خب، حالا زنم يه
چيزي ميگه، اما تو ديگه خفه! خفه! داش كوچيكمي، حق دارم باهات حرف
بزنم، تجربههام رو دراختيارت بذارم و مواظب باشم اشتباه نري. اگر هم
صلاح بدونم حق دارم بزنم پس كلهت. گرفتي چي ميگم؟ پس گوش بده. دردت
نميآد بچه. حرفهام دوا ست. ببين بچه! بذا اينجور بهت بگم: اگه اون
شازده خانوم هرچي بهت گفته كشك ئه. اگر هم باهات رفيق شده بود، فقط
واسه خاطر چشم و همچشمي با رفقاش بود. همين ئه كه حالا يكي ديگه رو
پيدا كرده و گذاشتهتت به امان خدا. وقتي همچين اتفاقي ميافته، بدون
كه حكمتي پشتش هست. نميگم زن نگير. بگير لامسب، اما عجله نكن. تازه،
آخه كي الان بهت زن ميده پشكل؟ سربازي كه نرفتي. جون كه نداري، كم
ميآري بدبخت. پول؟ نداري. من موقع ازدواج كلي پول توي حسابم داشتم.
اين ئه كه بهت ميگم عجله نكن ياتاقان ميزني. احساساتي هم نشو. سعي
كن جفت خودت رو پيدا كني. سخت ئه، اما ميارزه. وگرنه ميشي مثل من. من
خر احساساتي شدم. زني كه جفت آدم نباشه، آره، اولها آدم رو تحويل
ميگيره. تو با خودت ميگي: واي! چه فرشتهاي گيرم اومده. اما بهخدا شيش ماه بعد ميرسي به همونجا كه چي فكر
ميكرديم و چي شد. زن ناجور بگيري، كارت ساخته ست بدبخت. زن ناجور يعني
گير سه پيچ. ببين، من به هزار زحمت تونستم از سرم واش كنم. ميخواست
باهام بياد. فكرش رو بكن. يكي هست كه هر جا ميري ميخواد باهات بياد.
اه! هر جا ميخواي بري بايد بهش بگي كجا داري ميري. تو يه آدم آزادي.
قدر آزاديت رو بدون. به همين زودي خر نشو. من خر شدم، تو ديگه نشو.
بذا بهت بگم مشكل ما مردها چي ئه. هر كدوم از ما مردها با زني ازدواج
ميكنيم كه روياي مرد ديگهاي توي سرش هست. مردي كه توي زندگي واقعيش
وجود نداشته و نداره. مثلا يه سرخپوست يا مردي مثل اين مرتيكه آل
پاچينو توي فيلم
CARLITO,S
WAY.
صداي زن: تو حسودي ميكني كه من از
آل پاچينو خوشم ميآد؟
صداي مرد: تو چه اصراري داري كه من
هر چي مينويسم به تو ربط داره؟
صداي زن: ووي! براي اينكه داره
عزيزم. براي اينكه داره. اين شگر�� تو ئه. هر حرفي دلت ميخواد از
زبان شخصيتهاي نوشتههات ميگي.
سيامك: پاچينو توي فيلم
CARLITO,S
WAY.
تو بايد بگردي جفت خودت رو پيدا كني. گول خوشگلي دخترها رو هم نخور
بچه. گول خوشگلي شون رو نخور. فقط شيش ماه اول ئه كه خوشگليشون برات
مهم ئه. بعد شيش ماه ديگه اصلا برات مهم نيست كه اين بابا چهقدر خوشگل
ئه. ديگه برات اين مهم ئه كه بلد ئه غذا درست كنه يا نه؟ آدم هست يا
نه؟ تازه، به قول يه بابايي، زن خوشگل مال مردم ئه. اين رو نميدونم كي
بهم گفته ولي خيلي هم درست ئه. زنت كه خوشگل باشه مدام بايد بپاييش
و توي خيابون به مردهاي ديگه اخم كني كه به زنت زل نزنند. اه! سري كه
درد نميكنه بهش دستمال نميبندند بچه. الان هم براي اينكه دلت خنك
شه به اين قضيهي مهم فكر كن كه اون هر چهقدر هم خوشگل باشه، هر
چهقدر كه خوشگل باشه بالاخره يه روز پير و چلوسيده ميشه و براي ديدن
قيافهش بايد كفاره داد. نكنه به اون پنجرهي لامسب دخيل بستي بچه؟
بگير بشين، شايد لازم شد برگشتنا يهخورده هم تو بروني.
ساسان: من ديگه بايد برم.
سيامك: كجا؟
ساسان: نميدونم. همينجور مستقيم
اينقدر ميرم تا به يه جايي برسم.
سيامك: بشين اينقدر جفنگ نگو بچه.
ميخواي همينجور مستقيم راه بري براي خودت شعرهاي عاشقانه بخوني، آره؟
بي تو مهتاب شبي
…
ساسان: مرسي براي ساندويچها.
خداحافظ.
سيامك: بگير بشين بچه من اعصاب
ندارمها. پس داشتم توي گوش خر ياسين ميخوندم ديگه. تموم زندگي
خصوصيم رو ريختم توي دايره تا چشم و گوشت واشه، اما انگار حاليت
نيست…
ساسان: مرسي براي ساندويچها.
خداحافظ.
سيامك: گه خوردي! مگه من ميذارم
بري. الان اونجا همه منتظر ما دو تا هستند. بريم اين شازده خانوم رو
نشونم بده ميخوام ببينم كي ئه كه اينجور آويزونت كرده. اگر هم خيلي
دلت ميخواد، خيلي خب، اون شازده خانوم رو به عقدت درميآرم تا تو
بدبخت عشق كني كه به آرزوت رسيدي و ديگه خوش بختي، اونوقت شيش ماه بعد
ميآم حال و روزت رو تماشا ميكنم و حسابي به ريشت ميخندم. از همين
حالا معلوم ئه كه از اون زن ذليلهاي بدبختي. دارم ميبينمت شيش ماه
از ازدواجت گذشته و براي خانومت شدي عين ميز شيش نفره اتاق پذيرايي،
اصلا نميبيندت. ميبينمت كه داري بهم ميگي: داداش، اشتباه كردم، از
زندگيم راضي نيستم، گه خوردم. من هم ميزنم توي اون دهنت، ميگم
بيشتر بخور. كنسروش رو بخور. همين رو ميخواي؟ بسمالله. اسم و آدرسش
رو بده، بقيهش با من.
ساسان: پاي كسي در ميون نيست. مرسي
براي ساندويچها.
سيامك: اگه يه بار ديگه اين حرف رو
تكرار كني، ميزنم توي دهنت. گرفتي چي گفتم؟ هواي كار خودت رو داشته
باش. بهخدا ميزنم توي دهنت. اصلا همون اول كه ديدمت بايستي ميزدم
له و لوردهت ميكردم كه اينجور پررو نشي. هي اومدم بخندم، با خودم
گفتم اشكالي نداره، الاغ ئه، حالا يه غلطي كرده، لابد شرمنده ست. تو
خجالت نميكشي مرتيكهي الاغ؟ من از كار و زندگيم دست كشيدم، زن و
بچهم توي خونه تنهان، يه ماه ئه علاف تو شدهم، از كار و زندگيم
افتادهم، بيكار نبودم كه شيش ساعت راه رو بكوبم بيام اينجا، پيدات
كنم كه دو تا ساندويچ برات بگيرم و برگردم.
ساسان: من ازت نخواستم از كار و
زندگيت دست بكشي و علاف من بشي. الان هم بهت ميگم ديگه دنبال من
نيا. اينقدر هم لازم نيست نگران من باشي. من ميتونم از خودم مواظبت
كنم.
سيامك: مگه قرار ئه بهت تجاوز بكنن
كه من نگران باشم نتوني از خودت مواظبت كني؟ من نگران آيندهتم بدبخت.
اگه ميخواي با يكي ازدواج كني، بايد اسكناس داشته باشي. زندگي يعني
اسكناس، نداشته باشي پشمي.
ساسان: خداحافظ.
سيامك: بچه اين ادا و اصول رو بذار
كنار، من اصلا حوصله ندارمها. الان ميري حموم خودت رو ميشوري. اين
چه قيافهاي ئه؟ شدي عين سندهها.
ساسان: من بايد برم.
سيامك: دارم بهت ميگم اون كي ئه.
اسم و آدرسش رو بده بقيهش با من. اهل اينجا ست؟
ساسان: گفتم پاي كسي درميون نيست.
سيامك: (به او سيلي ميزند.) پس
كاسهكوزهت رو جمع كن بريم.
ساسان: من نميآم. من از دست شماها
فرار كردهم. من نميخوام مثل شماها زندگي كنم.
سيامك: ببين بچه، من الان مخم درست
كار نميكنه. به يه زباني حرف بزن كه من حاليم بشه. يعني چي كه
نميتوني مثل ما زندگي كني؟
ساسان: من نميتونم مثل شماها زندگي
كنم. نميخوام مثل شماها زندگي كنم. الان نوزده سالم ئه، اما هنوز
اونطور كه ميخوام زندگي نكردهام. از زندگي هيچچي نفهميدهام.
سيامك: براي عشق و حال هم بايد
اسكناس داشته باشي بچه. توي اون مغازه ميتوني كلي پول پسانداز كني
بري عشق و حال. مگه تو همين رو نميخواي؟
ساسان: من فقط ميخوام يه مدت جوري
زندگي كنم كه خودم ميخوام. پول هم لازم ندارم.
سيامك: بچه، من ميخوام كمكت كنم.
ساسان: اگه ميخواي كمكم كني، دست
از سرم بردار. اصلا فراموش كن يه داداش كوچيك داري. يه مدت همهتون
فراموشم كنين.
سيامك: از وقتي كه يادم ئه تو هميشه
توي خونه باعث دردسر بودي. هر وقت بابا و مامان با هم دعواشون ميشد يه
جورايي به تو ربط داشت.
ساسان: آره، حق با تو ئه.
سيامك: لازم نكرده حرفم رو تاييد
كني. ميخواي بري، برو گم شو.
ساسان: مرسي براي ساندويچها.
خداحافظ.
سيامك: صبر كن ببينم. پول ساندويچها
رو رد كن بياد، بعد برو پي كارت.
ساسان: پول ندارم.
سيامك: پس گه ميخوري ميگي پول لازم
نداري. فقط دلم ميخواد بدونم پس چه جوري گذران ميكني، ها؟ پول شام و
ناهارت رو از كجا ميآري؟
ساسان: مرسي براي ساندويچها.
خداحافظ.
سيامك: صبر كن.
(دستهاي اسكناس از كيف پولش بيرون ميآورد و ميشمارد.)
ساسان: نه، نميخوام.
سيامك: بيشتر از اين ندارم. بگير.
ساسان: لازم ندارم مرسي.
سيامك: بگير، اينقدر چرند نگو.
(اداي ساسان را درميآورد:) لازم ندارم مرسي.
ساسان:
(پول را ميگيرد.)
مرسي. خداحافظ.
(سيامك بيآنكه به برادر خود
نگاه كند. ميرود روي تخت دراز ميكشد. ساسان بيرون ميرود.)
صداي زن: بيا اين جور بنويس كه
برادر كوچيكه ميآد دنبال برادر بزرگ . بد نيستها.
صداي مرد: آره، پيشنهاد بدي نيست.
استراليا
(شخصيتها: جاويد، مرد
اول و مرد دوم)
(همان سوئيت شمارهي 27. جاويد روي كاناپه نشسته است و مردي با عينك
دودي با كمي فاصله مراقب او ست، اما هر گاه جاويد سرش را به سوي او
ميچرخاند، مرد نگاهش را ميدزدد. جاويد شروع ميكند به قدم زدن آهسته
در اتاق، گويي در يك خيابان قدم ميزند و مرد دنبالش ميكند. جاويد
ناگهان به سوي تلفن هجوم ميبرد، گوشي را برميدارد.)
جاويد: خداحافظ همهگي. خداحافظ
دوستان. من دارم ميرم سفر.
مرد: كجا؟ تو بازداشتي.
جاويد: من هر چي پول توي جيبم دارم
ميدم بهت بذار برم.
مرد: تو مرتكب جرم شدهاي. من مامورم
و معذور. ميدوني چهقدر دنبالت گشتيم؟
جاويد: هر چه پول دارم ميدم بهت من
رو نديد بگير. بذار برم.
مرد: هر جا بري، من نه، يكي ديگه
پيدات ميكنه. آخه كجا رو داري بري؟
جاويد: ميخوام برم اونور آب، به
آفريقا. ميخوام به آفريقا برم.
مرد: كدوم كشور؟
جاويد: فرانسه. ميون كشورهاي
آفريقايي بيشتر از همه از فرانسه خوشم ميآد.
مرد: چهجوري ميخواي بري؟
جاويد: نميتونم بگم.
مرد: ما از همه چيز خبر داريم. تو
ميخواي بري اونور آب، به فرانسه. كلي پول دادي كه توي كشتي ميرزا
كوچكخان قايمت كنند ببرنت اونور آب. من يه سفر به فرانسه رفتم،
پايتخـتش دمشق خيلي جاي قشنگي ئه. اما ميگم چرا نميري استراليا؟
جاويد: استراليا جاي خوبي ئه. اونجا
كاري كه من كردم جرم نيست. خيلي جاهاي ديگه كاري كه من كردم جرم نيست.
مرد: جاي تو اونجا ست پسر.
استراليا. آره، جاي تو اونجا ست. من حاضرم ببرمت اونجا.
جاويد: واقعا من رو با خودتون
ميبريد استراليا؟
مرد: آره، واقعا.
جاويد: نه، شما شوخي ميكنيد.
مرد: من با تو شوخي ندارم بيشعور.
جاويد: من دارم خواب ميبينم؟
(مردي ديگر ميآيد تو.)
مرد دوم: تو داري ما رو ميبيني.
جاويد: من دارم ميرم استراليا.
مرد دوم: چي گفتي؟
جاويد: من دارم ميرم استراليا.
مرد دوم: چرا ميخواي بري استراليا؟
جاويد: اينجا دنبالم ميگردند.
مرد دوم: چرا؟
جاويد: من كاري كردم كه اين جا جرم
ئه، اما توي استراليا جرم نيست.
مرد دوم: تو اگه بري استراليا، هيچ
پخي نميشي.
جاويد: چي گفتي؟
مرد اول: اگه بري استراليا، هيچ پخي
نميشي.
جاويد: منظورت چي ئه؟
مرد دوم: اگه بري استراليا، هيچ پخي
نميشي. اگه استراليا هم بري هيچ پخي نميشي.
مرد اول: اگه استراليا بري هيچ پخي
نميشي. پخي نميشي. پخي نميشي.
جاويد: پخ؟
مرد اول: پخ. پخ.
جاويد: چي؟ پخ؟
مرد اول: پخ. كخ.
جاويد: كخ؟ رابرت كخ؟
مرد دوم: آره، رابرت كخ.
جايد: (با بغض) آره، من رابرت كخ
ميشدم.
مرد اول: (حرف جاويد را تصحيح
ميكند.) رابرت پخ.
جاويد: (با بغض) آره، درست ئه. رابرت
پخ. من رابرت پخ ميشدم.
مرد اول: خب، راه بيفت بريم.
جاويد: چي؟
مرد اول: راه بيفت بريم.
جاويد: بريم؟
مرد دوم: راه بيفت بريم.
جاويد: كجا بريم؟
مرد دوم: استراليا.
جاويد: كجا؟
مرد اول: استراليا. استراليا.
جاويد: استراليا جاي قشنگي ئه.
مرد اول: آره، راه بيفت.
(جاويد به سوي در خروجي راه
ميافتد.)
مرد دوم: تو كه لختي.
جاويد: نه.
مرد دوم: چرند نگو. تو لختي ديگه.
جاويد: ايناهاش. لباس تنم ئه.
مرد دوم: من ميگم تو لختي.
جاويد: من لخت نيستم.
(با مشت و لگد به جان جاويد
ميافتند.)
مرد اول: با ما بحث نكن. تو لختي.
جاويد: خيلي خب. حق با شما ست.
مرد دوم: تا صد كه شمرديم تو بايد
لباست رو تنت كرده باشي.
(دو مرد شروع ميكنند به شمارش سريع
و جاويد شتابان جيبهاي خود را وارسي ميكند. شمارش آنها تمام مي
شود.)
جاويد: من يه كراوات خريدم، اما
پيداش نميكنم. به نظر شما عيب نيست كه من همينجوري بيام استراليا؟
مرد اول: كجا؟
جاويد: استراليا.
مرد اول: خب، استراليا چي؟
جاويد: زشت نيست من اينجوري با اين
وضع بيام استراليا؟
مرد دوم: استراليا جاي قشنگي ئه.
جاويد: فكر ميكني با اين وضع من رو
اونجا راه ميدن؟
مرد اول: لفتش نده. راه بيفت بريم.
جاويد: نه، با اين وضع من رو اونجا
راه نميدن.
مرد اول: چرا اينقدر لفتش ميدي؟
جاويد: تا صد كه بشمرين، من آماده
شدهم.
(آنها شروع ميكنند به شمارش. جاويد
جيبهاشان را وارسي ميكند. شمارش آنها تمام ميشود.)
جاويد: نميتونم پيداش كنم.
مرد اول: ديگه وقتي نمونده. داره دير
ميشه. خيلي كندي. بجنب.
مرد دوم: يه فكر بكر. ما تا صد كه
بشمريم تو بايد آماده شده باشي.
جاويد: فكر خوبي ئه.
(جاويد ميخواهد برود، آندو مرد هر
كدام يكي از دستانش را ميگيرند و شروع ميكنند به شمارش.)
مرد اول و دوم: (با آهنگ بازي
كودكان) ده، بيست، سي، چهل، پنجاه، شصت، هفت، هشتاد، نود، صد.
(دستان جاويد را رها ميكنند.)
مرد اول: چي شد؟ بريم.
جاويد: چارهاي نيست. كراواتم رو
نميتونم پيدا كنم. همينجوري ميآم. چارهاي نيست. بريم.
مرد دوم: كجا؟
جاويد: استراليا.
مرد اول: ميخواي بري اونجا چه غلطي
بكني؟
جاويد: هيچي. ميخوام اونجا زندگي
كنم.
مرد دوم: آقا رو!
جاويد: من دارم خواب ميبينم؟
مرد دوم: تو داري ما رو ميبيني.
مرد اول: بريم استراليا.
جاويد: نميدونيد چهقدر خوشحالم
كه به آرزوم رسيدم.
(دو مرد به سوي او حملهور ميشوند.)
مرد اول: آرزو ديگه كي ئه؟
مرد دوم: ازت پرسيدم آرزو كي ئه؟
جاويد: كسي نيست.
مرد يول: يالا بگو اين آرزو چه نسبتي
با تو داره.
جاويد: بابا، من آرزوم اين بود كه
برم استراليا.
مرد دوم: كجا؟
جاويد: استراليا.
مرد دوم: استراليا جاي قشنگي ئه.
مرد اول: راه بيفت بريم.
جاويد: خدايا، نكنه اينها همهش
خواب باشه؟
مرد دوم: ما دوستت داريم و با يه
لگد ميفرستيمت استراليا.
جاويد: آره، اينها همهش خواب ئه.
من دارم خواب ميبينم.
مرد اول: بجنب. خيلي دير شده.
جاويد: من هنوز ريشم رو نزدم.
مرد اول: لازم نيست. توي استراليا
موي صورت درنميآد.
جاويد: آره، ميدونستم. فقط يادم
رفته بود.
مرد اول: آمادهاي حركت كنيم؟
جاويد: باور نمي كنم دارم ميرم
استراليا. نه. همه ي اينها خواب ئه. من دارم خواب ميبينم. آره، دارم
خواب ميبينم. فردا كه از خواب پا شم، ميبينم وضع مثل گذشته ست و من
همينجور دارم فرار ميكنم. من ميدونم، ميدونم كه دارم خواب ميبينم.
آره، اين بايد خواب باشه. وقتي بيدار شم، ميبينم كه هنوز…(به اطراف خود نگاه ميكند. جز خودش كسي در صحنه نيست.)
تو با همه فرق داري خوشگل من!
(شخصيتها: بهزاد و رويا)
(همان سوئيت شمارهي 27. صداي زنگ تلفن همراه بهزاد )
بهزاد: الو؟
صداي ليلي: سلام. آقاي بهزاد پورزند؟
بهزاد: بله بفرماييد.
صداي ليلي: من ليلي شايگان هستم. نميدونم من رو يادت ميآد يا نه.
بهزاد: بله. بله. حالتون چهطور ئه؟ خوب هستين؟
صداي ليلي: خيلي ممنون. خوشحالم كه هنوز هم من رو يادت ميآد. بدموقع
كه زنگ نزدم؟
بهزاد: نه. اصلا.
ليلي: تو رو خدا اگه بدموقع زنگ زدم بگو. فردا صبح زنگ ميزنم.
بهزاد: نه. خواهش ميكنم.
ليلي: خواب نبودي كه؟
بهزاد: نه. الان چه وقت خواب ئه؟
صداي ليلي: رويا چهطور ئه؟
بهزاد: خوب ئه. شما چهطورين؟
صداي ليلي: خيلي ممنون.
بهزاد: همسرتون چهطورن؟
صداي ليلي: نميدونم. اصلا براي همين زنگ زدم.
بهزاد: بفرماييد. در خدمتم.
صداي ليلي: هنوز هم كار حقوقي ميكني؟
بهزاد: بله. الان ديگه دفتر دارم.
صداي ليلي: اه! مبارك ئه.
بهزاد: خيلي ممنون.
صداي ليلي: ببين، من و شوهرم قرار ئه از هم جدا شيم.
بهزاد: اي بابا! چي شده؟
صداي ليلي: مفصل ئه. سر فرصت دربارهش حرف ميزنيم. فقط ميخواستم
بدونم ميتوني بهم كمك كني؟وكالتم رو به عهده ميگيري؟
بهزاد: يعني توافقي ميخواين جدا شين؟
صداي ليلي: آره. ولي من ميخوام مهريهم رو تمام و كمال بگيرم.
بهزاد: براي همين پرسيدم.
صداي ليلي: فكر كنم ما بايد همديگر رو ببينم.
بهزاد: آره. درست ئه. خب من آدرس دفترم رو بهتون ميدم تشريف بيارين
ببينم چهكار ميتونم بكنم.
صداي ليلي: بگو. يادداشت ميكنم.
بهزاد: گيشا.
صداي ليلي: گيشا. خب؟
بهزاد: نبش خيابان بيست و سوم.
صداي ليلي: بيست و سوم. خب؟
بهزاد: پلاك 63. طبقهي دوم.
صداي ليلي: دوم. خب؟
بهزاد: دفتر حقوقي ياران.
صداي ليلي: فردا بيام خوب ئه؟
بهزاد: نه. من الان مسافرتم. فردا تازه راه ميافتم.
صداي ليلي: پس فردا بيام؟
بهزاد: بله خوب ئه.
صداي ليلي: چه ساعتي بيام؟
بهزاد: ساعت 3 بعد از ظهر خوب ئه براتون؟
صداي ليلي (با ترديد): 3؟
بهزاد: زودتر از 3 براتون بهتر ئه يا بعد از 3؟
صداي ليلي: ميشه پنج باشه؟
بهزاد: بله. چرا نميشه. پسفردا ساعت 5 منتظرتونم.
صداي ليلي: به رويا خيلي سلام برسون.
بهزاد: بله. حتما.
صداي ليلي: تا پس فردا خداحافظ.
بهزاد: خداحافظ شما.
رويا: كي بود؟
بهزاد: جنبهش رو داري بهت بگم؟
رويا: وا! كي بود؟
بهزاد: ليلي شايگان يادت ئه؟
رويا: اختيار دارين! مگه ميشه يادم نباشه؟ ميخواد از شوهرش جدا شه؟
بهزاد: آره.
رويا: چرا به تو زنگ زد براي وكالت؟ اين همه وكيل.
بهزاد: من چه ميدونم.
رويا: شمارهت رو از كجا آورده؟
بهزاد: من چه ميدونم.
رويا: چرا به تو زنگ زد براي وكالت؟ اين همه وكيل.
بهزاد: گفتم كه نميدونم.
رويا: سعي كن يه جوابي پيدا كني كه من رو قانع كنه. واقعا چرا به تو
زنگ زد؟ اين همه وكيل.
بهزاد: من نميدونم.
رويا: چرا ازش نپرسيدي چرا بهت زنگ زده؟ بايد ازش ميپرسيدي چرا به تو
زنگ زده. دقيقا بايد ازش ميپرسيدي چرا بهم زنگ زدي، اين همه وكيل!؟
چرا ازش نپرسيدي بهزاد؟
بهزاد: خودت زنگ بزن ازش بپرس.
رويا: باشه. زنگ ميزنم. شماره تلفنش رو بده به من.
بهزاد: حالت خوب ئه؟
رويا: شمارهت رو از كجا آورده؟
بهزاد: گفتم كه نميدونم.
رويا: اولين بار ئه بهت زنگ مي زنه؟
بهزاد: آره.
رويا: يعني باور كنم؟
بهزاد: هر جور دلت ميخواد.
رويا: تو ميخواي وكالتش رو قبول كني؟
بهزاد: حالا ببينم مشكلش چي ئه اصلا. اگه دردسر زياد داشته باشه قبول
نميكنم. حوصلهي دردسر ندارم.
رويا: من نميخوام ببينيش.
بهزاد: تو ممكن ئه خيلي چيزها بخواي و نخواي. به هر حال خلاف تعهد من
به عنوان وكيل ئه.
رويا: آخ! اين جملهي آخرت خيلي من رو تحت تاثير قرار داد. يه جورايي
من رو تكون داد. تعهد. واسه چي زنگ زده به تو؟ واسه همين تعهد؟
بهزاد: فكر كنم بهت گفتم. ميخواد از شوهرش جدا شه.
رويا: به تو چه كه ميخواد از شوهرش جدا شه. زنگ بزنه وكيلهاي ديگه.
شمارهي تو رو از كجا آورده؟
بهزاد: من نميدونم رويا.
رويا: تو گفتي من هم باور كردم.
بهزاد: ديدي جنبهش رو نداري آدم راستش رو بهت بگه؟
رويا: اين همه وكيل. چرا زنگ زده به تو؟
بهزاد: تو وكيل آشنا داشته باشي بهش زنگ نميزني؟
رويا: اگه طرف دوست پسر قديميم باشه نه. زنگ نميزنم. مگه اينكه غرض
و مرضي داشته باشم.
بهزاد: دوست دخترم نبود.
رويا: آره. اون محل سگ هم بهت نميذاشت، ولي تو كه ديوونهش بودي.
الان اون زنيكه داره كرم ميريزه ديگه. ميدونه ديوونهش بودي داري كرم
ميريزه زنيكه.
بهزاد: براي چي به آدمها توهين ميكني؟
رويا: تو الان براي چي داري ازش دفاع ميكني؟
بهزاد: به هر كس ديگهاي هم توهين ميكردي همين رو بهت ميگفتم.
رويا: حق نداري باهاش قرار بذاري. حق نداري ببينيش.
بهزاد: ببين. نبايستي بهت ميگفتم. جنبهش رو نداري.
رويا: اينقدر اين جملهي مزخرف رو تكرار نكن. جنبهش رو نداري. جنبهش
رو نداري. حق نداري باهاش قرار بذاري.
بهزاد: خودم تصميم ميگيرم چهكار كنم.
رويا: زنگ بزن بهش بگو وقت نداري وكالتش رو قبول كني. همين حالا زنگ
بزن. جلوي خودم بهش زنگ بزن بگو فكرهات رو كردي ميبيني وقت نداري.
بهزاد: من وقت دارم. براي چي دروغ بگم؟
رويا: از كي تا حالا آدم راستگويي شدي؟ زنگ بزن.
بهزاد: من همچين كار احمقانهاي نميكنم.
رويا: خيلي خب. موبايلت رو بده من. خودم بهش زنگ ميزنم.
بهزاد: بيجا ميكني.
رويا: بله؟
بهزاد: تو حق نداري توي كارهاي من دخالت كني.
رويا: حرفهاي تازه ميشنوم.
بهزاد: اگه بخواي ميتونم ادامه بدم.
رويا: ادامه بده ببينم.
بهزاد: من وكالتش رو قبول ميكنم چون اون الان ازم كمك ميخواد. يه
آدم ازم كمك ميخواد.
رويا: اون آدم نيست. لاشخور ئه. بدبخت! يادت رفته چهطور باهات رفتار
ميكرد؟ يادت رفته چه بلاهايي سرت آورد؟ يه ترم به خاطر اون مشروط شدي
درست ميگم؟ يادت ئه چهطور حال رو روزت رو به هم ريخت؟ من نميذارم
كسي به همين راحتي بياد زندگيمون رو به هم بريزه. اگه زندگيمون رو
دوست داري همين الان بهش زنگ بزن بگو نه.
بهزاد: نه.
رويا: نه؟
بهزاد: نه.
رويا: بهزاد نه؟
بهزاد: نه.
رويا: چرا نه؟ واسه اينكه من برات اهميت ندارم، درست ئه؟
بهزاد: چه ربطي داره؟
رويا: خودت رو به حماقت نزني ربطش رو ميفهمي.
بهزاد: احمق خودتي.
رويا: دلم نميخواد شما همديگر رو ببينين. دلم نميخواد وكالتش رو
قبول كني.
بهزاد: تو قبلا احيانا بازجو نبودي رويا؟ چند بار اين جمله رو تكرار
ميكني؟ چند بار قرار ئه ازم بشنوي نه؟
رويا: اگه وكالتش رو قبول كني روزگارت رو سياه ميكنم بهزاد.
بهزاد: چه غلطي ميكني مثلا؟
رويا: داري همينطور بهم توهين ميكنيها! تا پاي اون زنيكه توي زندگي
ما باز شده داري شروع ميكني به زن خودت توهين كردن بدبخت.
بهزاد: نبايد بهت ميگفتم. ميتونستم بهت نگم.
رويا: نميتونستي.
بهزاد: حقش بود بهت نميگفتم.
رويا: لازم نبود بهم بگي. خودم فهميدم يه چيزي غيرعادي ئه بدبخت. براي
همين ازت پرسيدم كي بود. از رفتارت فهميده بودم يه چيزيت هست.
بهزاد: چه رفتاري كردهم؟ داري چرت ميگي.
رويا: چرت خودت ميگي. دست و پات رو گم كرده بودي. هنوزهيچچي نشده
اينطوري رفتار ميكني، وقتي ببينيش چيكار ميخواي بكني؟ بدبخت چرا
اينقدر ضعيفي؟ يه كم فكر كن چه بلايي سرت آورده. يادت رفته آره؟
بهزاد: من آدم كينهجويي نيستم. وقتي يكي ازم كمك بخواد اگه بتونم
كمكش ميكنم.
رويا: معلوم نيست زنيكهي كثافت چه بلايي سر شوهرش آورده، به زندگي
خودش گند زده حالا ميخواد گند بزنه به زندگي ما. به روح بابام قسم
بهزاد اگه بفهمم وكالتش رو قبول كردي اگه بفهمم همديگر رو ديدين،
كاري ميكنم تا ابد پشيمون شي.
بهزاد: باس بهت دروغ ميگفتم.
رويا: شمارهش رو بده به من.
بهزاد: نه.
رويا: اگه زندگيمون رو دوست داري قرارت رو باهاش به هم بزن.
بهزاد: نه.
رويا: اگه زندگيمون رو دوست داري قرارت رو باهاش به هم بزن.
بهزاد: گفتم كه نه.
رويا: اگه زندگيمون رو دوست داري قرارت رو باهاش به هم بزن.
بهزاد: همينطور ميخواي تكرار كني؟
رويا: اگه زندگيمون رو دوست داري قرارت رو باهاش به هم بزن.
بهزاد: تو واقعا قبلا بازجو نبودي رويا؟
رويا: اگه زندگيمون رو دوست داري قرارت رو باهاش به هم بزن.
بهزاد: زندگيمون دوست ندارم. همين رو ميخواستي بشنوي؟
رويا: آره. همين رو ميخواستم بشنوم. ميخواستم ببينم چهقدر روداري.
بهزاد: يه آدم زنگ زده بهم حتي صبر نميكني ببيني آخه شايد...
رويا: اون آدم به خصوص گه خورده بهت زنگ زده.
بهزاد: تو به من اعتماد نداري؟
رويا: نه ندارم.
بهزاد: اگه اعتماد نداري خيلي احمقي كه داري باهام زندگي ميكني. بهتر
ئه تا دير نشده بزني بري چون ممكن ئه روزي برسه كه دير باشه. ولي اگه
زندگيمون رو دوست داري بايد بهم اعتماد كني و توي كارهاي من دخالت
نكني.
رويا: تا حالا اين همه زن بهت زنگ زدهن، من اصلا دخالت كردهم؟ رفتار
خودت باعث شد من دخالت كنم. تا صداش رو شنيدي رفتارت عوض شد. دست و پات
رو گم كرده بودي. خب طبيعي ئه من به همچين آدمي اعتماد نكنم. حق با تو
ئه. تا دير نشده بايد بزنم برم. ولي داري اشتباه ميكني بدبخت. خرتر از
من هيچوقت توي زندگيت پيدا نميكني. عاشقتر از من هيچوقت پيدا
نميكني. (ميرود به اتاق خواب) خداحافظ. (در اتاق را قفل ميكند.)
بهزاد: در رو براي چي قفل كردي؟ در رو باز كن رويا! در رو باز كن. آخه
تو چرا اين قدر ضعيفي. چرا اين قدر به من بي اعتمادي. من زندگيمون رو
دوست دارم الاغ. اگه دوست نداشتم كه خيلي وقت پيش از اين از هم جدا
ميشديم. در رو باز كن. رويا! باشه. همين الان زنگ ميزنم بهش ميگم
بره پيش يه وكيل ديگه. (با تلفن همراه خود شماره را پيدا ميكند و زنگ
ميزند.) گوشي رو جواب نميده. بيا خودت ببين. در رو باز كن خودت ببين.
من شمارهش رو ميگيرم جواب نميده. در رو باز كن رويا! ببين!
تو الان داري تعطيلاتمون رو خراب ميكني.
دلت نميسوزه وقت عزيزمون رو اينجور الكي داريم هدر ميديم؟ ما الان
بايد بريم بگرديم. اگه بدوني شب قدم زدن كنار دريا چهقدر كيف داره،
اگه بدوني. از پنجره اتاق ماه رو ببين توي آسمون.
عزيزم، تي بلا مي سر. امروز صبح ياد
گرفتم. يعني بلات به جونم. تي بلا مي سر. قشنگ ئه، نه؟ عزيزم يه حرفي
بزن. اگه ميخواي اون تو بموني، خب بمون، اما يه حرفي بزن كه من خيالم
راحت بشه تو حالت خوب ئه. ما اينهمه مدت با هم زندگي كرديم، تو بايد
من رو شناخته باشي، آخه چرا اينقدر بهم بياعتمادي؟ تو رو خدا يه
خورده بهم اعتماد كن.
به خدا من زندگيمون رو دوست دارم رويا. آخه تو چرا اينقدر ضعيفي؟ چرا
فكر ميكني من ميرم سراغ اون؟ هميشه يادت باشه كه من تو رو براي زندگي
انتخاب كردم. تو اصلا نبايد خودت رو با ديگران مقايسه كني. تو با همه
فرق داري خوشگل من! تو با همه فرق داري. در رو باز كن. رويا!
(نگران است که رویا بلایی سر خودش آورده باشد.)
خواهش ميكنم در رو باز كن خودت ببين كه دوباره زنگ ميزنم. رويا!
رويا! اگه تا سه بشمرم در رو باز نكني در رو با لگد ميشكنم.
يك...دو...سه...(صداي چرخش كليد در قفل. لاي در اندكي باز ميشود.)
مرسي براي
ساندويچها
(شخصيتها: سيروس و
ساسان)
(همان سوئيت شماره 27. سيامك پشت
پنجره ايستاده است. ساسان وارد صحنه ميشود.)
ساسان: نگفتي چه ساندويچي بگيرم، من
هم مغز گرفتم.
سيامك: با كي داشتي تلفني حرف ميزدي؟
ساسان: (مكث ميكند. انتظار نداشت كه
از پنجره او را ديده باشد.) با مينا.
سيامك: زودي زنگ زدي قارقار پيداش
كردم، آره؟
ساسان: مينا خودش زنگ زد.
صداي زن: تو باز داري مينويسي؟ من
ديگه نميخونم.
صداي مرد: خودت گفتي يه بار اينجور
بنويسم كه برادر كوچيكه بياد دنبال برادر بزرگه.
ساسان: خب، كي راه بيفتيم؟
سيامك: جمع نبند. خودت تنها ميري.
ساسان: من اگه بدون شما برم بابا
دهنم رو سرويس ميكنه.
سيامك: بزرگ ميشي يادت ميره. اگه
الان راه بيفتي، شب نشده ميرسي تهران.
ساسان: من به مينا قول دادم هر جور
شده شما رو با خودم ببرم.
سيامك: مينا من رو خوب ميشناسه.
ميفهمه چرا نتونستي به قولت وفا كني.
ساسان: دنيا وارونه شده. برادر كوچيك
ميآد دنبال برادر بزرگ كه بيا سر خونه زندگيت.
سيامك: زبان باز كردي. واسه خودت
آدمي شدي.
ساسان: شما اصلا چهتون ئه؟
سيامك: به تو مربوط نيست.
(صداي زنگ تلفن همراه.)
ساسان: الو. سلام. آره، اينجا ست.
گوشي.
سيامك: الو. سلام. خوبم. اين بچه رو
فرستادي دنبالم كه چي؟ نه. يه مدت ميخوام از همهتون دور باشم. نه،
بيشتر از اين توضيحي ندارم. الان حوصله ندارم. يكي از همين روزها
ميآم. نه، امروز نه. بده باهاش صحبت كنم… سلام دخترم. من هم دلم برات تنگ شده. نه، عمو ساسان چيزي بهم
نداده. (ساسان بلافاصله كاغذي را از جيبش درميآورد و به سيامك
ميدهد.) آها، همين الان داده دستم. خيلي قشنگ كشيدي دخترم. خيلي قشنگ
ئه. يه بوس به بابا بده. آها. خداحافظ…الو، سلام مامان. من حالم خوب ئه. نه. يه مدت
ديگه خودم ميآم. بيخود چرا گريه ميكني مادر من؟ (نميخواهد صداي
گريه مادر را بشنود، گوشي را به ساسان ميدهد. از ديالوگ بعدي ساسان
پيدا ست كه مادر فكر ميكند هنوز گوشي در دست سيامك است و همچنان
گريهكنان دارد حرف ميزند.)
ساسان: الو…مامان گوشي دست من ئه. مامان، منم ساسان…گوشي رو داد دست من. من كه
نميتونم به زور بيارمش. خيلي خب، سعي خودم رو ميكنم. خداحافظ. (به
سيامك) خب، كي راه بيفتيم؟
سيامك: تو سعي خودت رو كردي بچه.
حالا راه بيفت برو. تا دير نشده راه بيفت.
ساسان: من بدون شما نميرم.
سيامك: اي والله، چه جذبهاي!
ساسان: من اگه بدون شما (مكث) برگردم
بابا (مكث) يه بند (مكث)
صداي مرد: اون خودكار رو لازم داري؟
صداي زن: مگه نميخواي ديالوگهايي
رو كه به فكرم ميرسه بنويسم؟
صداي مرد: خودكارم كار نميكنه…پرتش كن…مرسي.
ساسان: سرزنشم ميكنه. داشتم
مياومدم بهم گفت ببينم چهقدر عرضه داري.
سيامك: تو خيلي باعرضهاي. من زنگ
ميزنم بهش توضيح ميدم كه تو خيلي باعرضهاي. بهش ميگم كه تو سعي
خودت رو كردي، اما من نميخواستم بيام.
ساسان: من به مينا قول دادم.
سيامك: به مينا هم زنگ ميزنم.
ساسان: من نميتونم هر روز زن و
بچهي شما رو ببينم كه…
سيامك: وضع زن و بچهي من به تو چه
ربطي داره بچه؟ راه بيفت برو، اين قدر هم پرحرفي نكن.
ساسان: من بدون شما نميرم. همين كه
گفتم.
سيامك: برو بچه اعصابم رو خورد نكن.
تا دير نشده راه بيفت. (با فرياد) مگه با تو نيستم. خداحافظ.
(ساسان دارد بيرون ميرود.)
سيامك: صبر كن ببينم…چهقدر پول همراه خودت داري؟
ساسان: تقريباً ده هزار تومن.
سيامك: هفت هزار تا بده به من.
ساسان: نميتونم.
سيامك: يعني چي كه نميتوني؟
ساسان: يعني اينكه بابا دهنم رو
سرويس ميكنه.
سيامك: بهش زنگ ميزنم ميگم به زور
ازت گرفتم. بابا بيشتر از اينها مديون من ئه. (پول را ميگيرد.
دستش را به سوي او دراز ميكند كه با او دست بدهد.) مرسي براي
ساندويچها. خداحافظ.
(ساسان بيرون ميرود.)
پيراهن روح
(شخصيتها: آرش و شيوا)
(همان سوئيت شمارهي 27. شيوا از در
اتاق خواب ميآيد تو. با چهرهاي برافروخته دارد آماده ميشود كه بيرون
برود.)
آرش: شيوا، بهم فرصت بده.
شيوا: كه چهكار كني؟
آرش: بهخدا براي خودم هم حس
ناشناختهاي بود.
شيوا: حس ناشناخته؟ بيخود قضيه رو
پيچيده ش نكن. من بهت ميگم اين حس ناشناخته اسمش چي ئه. جنون آني.
تو دچار جنون آني هستي و بايد فكري به حال خودت بكني.
آرش: بذار بهت توضيح بدم.
شيوا: بذار اول من بهت بگم كه تو هر
توضيحي بدهي، من تصميمم رو گرفتهم كه برم. من نميتونم با كسي زندگي
كنم كه هر لحظه ممكن ئه دچار جنون آني بشه و بخواد خودش و من رو به قتل
برسونه. من نميتونم تمام مدت با اين ترس زندگي كنم كه هر لحظه ممكن ئه
دست تو كشته بشم.
آرش: بهم فرصت بده كه ثابت كنم ديگه
تكرار نميشه. اولين بار در زندگيم بود كه دچار همچين حالتي شده بودم.
اگه اولين بار نبود، خب تو حق داشتي بترسي.
شيوا: نه، اولين بار نبود. با اتفاقي
كه امروز افتاد خيلي از اتفاقهاي گذشته برام معناي تازهاي پيدا كرد.
حالا فكر ميكنم چند ماه پيش كه توي رودخانه قايق چپه شد، اتفاقي نبود.
تو باعث شدي. چندين بار كه توي خونه شير گاز باز بود، از حواسپرتي من
نبود، تو باز ميذاشتي. روزي كه هر دو مون توي خونه مسموم شديم، لابد
تو توي غذا چيزي ريخته بودي. فقط ميخوام بدونم چرا؟ از زندگي سير
شدهاي؟ اگه ميخواي خودت رو بكشي، خيلي خب، برو خودت رو بكش، اما تو
حق نداري يكي ديگر رو هم با خودت از بين ببري، حق نداري. من زندگي رو
دوست دارم. تو بارها گفتي اصلا نميدوني براي چي زندهاي، خب، آدمي كه
همچين عقيدهاي داشته باشه، اصلا عجيب نيست يه روز بخواد خودش رو
بكشه. آره، الان حرفهاي اون روز قبل از اينكه قايق چپه شه خوب يادم
ميآد، براي من همه چيز قشنگ بود. درختهاي دو طرف رودخونه، ماهيهاي
كوچولويي كه مياومدن تا سطح آب و به خردههاي نان كه ميريختم براشون
توك ميزدن؛ اما تو به حرفهام ميخنديدي و مسخرهام ميكردي. حالا
مطمئنم اون لحظه تو باز دچار جنون شدي، من پشت به تو بودم و تو به
آسوني ميتونستي قايق رو چپه كني. اگه اون ماهيگيرها نجاتمون
نميدادن تو به آرزوت ميرسيدي. اگه تو از زندگيت سير شدي، مربوط به
خودت ئه، اما من ميخوام زندگي كنم. هنوز اونطور كه ميخواستم و
ميخوام زندگي نكردم و تا وقتي كه باورم نشه اونجور كه ميخواستم
زندگي كردهام، خيال ندارم بميرم. من خدا رو شكر ميكنم كه هر بار تو
خواستي نقشهت رو عملي كنه يه اتفاقي افتاده كه نقشهت رو خراب كرده.
حالا من ميرم و تو ميتوني هر تصميمي ميخواي درباره زندگي خودت
بگيري.
آرش: عذر ميخوام شيوا. من رو ببخش
كه ترسوندمت.
شيوا: من هنوز تنم ميلرزه از فكر
اينكه... مجسم ميكنم خورديم به يه كاميون و تن خوني ما ميآد پيش
چشمم و تنم از ترس ميلرزه. يعني تو اينقدر از زندگيت سير شدهاي؟
آرش: من فقط ميخواستم بترسونمت
شيوا. تو خيلي خوب ميدوني كه من دوستت دارم.
شيوا: چهطور ممكن ئه يكي آدم رو دوست داشته باشه و با اين حال به فكر
كشتنش باشه؟ نه. تو اصلا نميفهمي دوست داشتن يعني چي. چون كسي كه
يكي رو دوست داشته باشه، بهخاطر اون هم كه شده هيچوقت حتي به كشتن
خودش هم فكر نميكنه. زنده ميمونه، بهخاطر اينكه يكي رو دوست داره،
يكي هست كه اون رو به زندگي وابسته ميكنه. وقتي يكي خودكشي ميكنه،
حتما هيچكس و هيچچيزي رو دوست نداره. حتما من نميتونم تو رو به
زندگي وابسته كنم. شايد يكي ديگه بتونه، اما انگار من نميتونم، چون
اگه ميتونستم، ميبايستي تا حالا اين كار رو ميكردم.
آرش: ازت عذر ميخوام. تو رو خدا من
رو ببخش كه ترسوندمت. من به وجودت نياز دارم شيوا. تو همهي زندگي
مني. اگه بري، من خودم رو ميكشم. ميرم خودم رو غرق ميكنم.
شيوا: فكر ميكني خيلي جمله قشنگي گفتي؟ تو به هر حال يه روز اين كار
رو ميكني. اگه با تو باشم، حتما اين كار رو ميكني. فقط من هم قرباني
ميشم. با اتفاقي كه امروز افتاد من الان خوشحالم كه زندهام. من
دارم نفس ميكشم. انگار اولين بار ئه توي زندگيم دارم نفس ميكشم.
بايد امروز اين اتفاق ميافتاد تا من بدونم زندگي رو بيشتر از تو دوست
دارم. نه، تو همهي زندگي من نيستي. هيچكس همهي زندگي كسي نيست.
آرش: خواهش ميكنم تنهام نذار شيوا. من الان بيشتر از هر وقت ديگه
بهت نياز دارم.
شيوا: اما من بيشتر از هر وقت ديگه نياز به اين دارم كه از تو دور
بشم. من ديگه از تو ميترسم. من نميتونم اوني باشم كه تو بهش نياز
داري. من بارها سعي خودم رو كردم. توي اين چند سال سعي ميكردم زندگي
كردن رو بهت ياد بدهم. سعي كردم بفهمم كه چهقدر ميتونم توي زندگيت
مؤثر باشم. اما بيفايده بود. بي فايده ست.
آرش: تنهام نذار شيوا. من بيشتر از
هر وقت ديگه بهت نياز دارم. تو كه هستي، دليلي دارم براي اينكه باشم،
فكر كنم يكي هست كه براش مهم ئه من باشم. وجود تو بهم كمك ميكنه باور
كنم بهدرد ميخورم.
شيوا: كاري كه امروز كردي اين رو
نشون نميده آرش. تو داشتي خودت و من رو به كشتن ميدادي. تو حتي حاضر
نيستي اعتراف كني كار اشتباهي كردي.
آرش: من كه گفتم عذر ميخوام.
شيوا: منظورم عذرخواهي نيست. تو
ميگي فقط ميخواستي من رو بترسوني. تو دروغ ميگي. حاضر نيستي اعتراف
كني كه فقط ترسوندن نبود. تو واقعا ميخواستي من و خودت رو به كشتن
بدي.
آرش: ديگه تكرار نميشه شيوا. قول
ميدم. يه حالت آني بود. براي يك لحظه حسي در من زنده شد كه مدتها
بود فراموشش كرده بودم. حس كردم تنم پيراهن روحم ئه. حس كردم مرگ
براي روح مثل عوض كردن يه پيراهن ئه و وقتي بميرم، به شكل ديگري
زندگيم ادامه داره.
شيوا: تو اينها رو بهم ميگي و
چهطور ازم توقع داري از اين به بعد با تو باشم و هر روز با اين ترس
زندگي كنم كه هر لحظه ممكن ئه تو دچار اون حالت بشي؟ من فكر ميكنم فقط
يك بار زندگي ميكنم، فقط با همين تن و فرصتي بهم داده شده كه زندگي
كنم. من نميخوام اين فرصت رو از دست بدهم. من الان كه توي اون اتاق
بودم براي يك لحظه مجسم كردم ماشين با همان سرعت داره ميره و ما
ميخوريم به يه ماشين ديگه يا يهو تو فرمان رو ميگيري طرف پرتگاه.
ماشين رو مجسم كردم كه ته پرتگاه آتش ميگيره و ما توش داريم
ميسوزيم. يهو احساس كردم من تنم رو دوست دارم. تن سوختهم پيش
چشمم اومد، اگه ته دره پرت نميشديم، ميخورديم به يه ماشين ديگه، من
تن خوني و شكستهمون رو مجسم كردم و حس كردم اين تن رو دوست دارم. حس
كردم تصادفي نبود كه ماشين خاموش شد.
آرش: شيوا، از اين به بعد هميشه تو
بشين پشت فرمان، ديگه من ماشين نميرونم.
شيوا: اينبار وقتي دچار اون حالت
شدي پشت فرمان بودي، ممكن ئه دفعه بعد در موقعيت ديگري دچار اون حالت
بشي. دفعه بعد شايد همين فردا باشه توي همين اتاق. من نميتونم بقيه
عمرم رو با ترس زندگي كنم.
آرش: باور كن ديگه تكرار نميشه. قول
ميدم.
شيوا: من دوستت دارم، اما نميتونم
بقيه عمرم رو با ترس زندگي كنم. خداحافظ.
آرش: گفتم عذر ميخوام ديگه شيوا.
ديگه چي بايد بگم؟
شيوا: اصلا لازم نيست اينقدر
عذرخواهي كني. عذرخواهي هيچچي رو حل نميكنه. خداحافظ.
(به سوي در خروجي ميرود.)
آرش: حق نداري بري. من بهت اجازه
نميدم.
شيوا: خداحافظ.
آرش: اجازه نداري. تو اجازه نداري من
بهت اجازه...
شيوا: خداحافظ.
آرش: بگير بشين.
شيوا: خداحافظ.
آرش: (با فريادي حاكي از ضعف و
ناتواني) گفتم بگير بشين.
شيوا: خداحافظ.
خداحافظ
(شخصيتها: رامين و آهو)
(آهو از در اتاق خواب
ميآيد تو. )
آهو:
خداحافظ.
(رامين هيچ واكنشي نشان نميدهد. آهو از در خروجي بيرون ميرود.)
(لحظهاي بعد آهو از در اتاق خواب ميآيد تو.)
آهو: خداحافظ. من دارم ميرم…اگه برم ديگه برنميگردم.
رامين: خب چي؟ اين رو گفتي كه بيفتم به پات تو رو خدا نرو عزيزم؟
آهو: اگه ته دلت ميخواي بمونم همين حالا وقتش ئه بگي رامين.
(رامين مخصوصا با اغراق ميخندد.)
آهو: غرورت رو بذار كنار. كافي ئه فقط يهخورده با خودت روراست باشي،
حرف دلت رو بزني. اگه ته دلت نميخواي تنهات بذارم كافي ئه فقط
كلماتش رو به زبان بياري. من ميدونم بهم احتياج داري، اما ميخوام
از دهن خودت بشنوم.
رامين: ميخواي بري برو، چرا اينقدر وراجي ميكني.
آهو: خيلي خب.
(آهواز در خروجي بيرون ميرود.)
(لحظهاي بعد رامين وارد اتاق خواب ميشود. آهو از اتاق خواب به صحنه
ميآيد و سپس رامين.)
رامين: ازت عذر ميخوام، آهو.
آهو: هميشه همين رو ميگي. ديگه خسته شدهم.
رامين: واقعا عذر ميخوام.
آهو: اين اولين بار نيست كه واقعا عذر ميخواي.
رامين: بريم قدم بزنيم؟ هر دو تامون عصبي هستيم.
آهو: (با لحني عصبي) من عصبي نيستم. خيلي هم حالم خوب ئه و ميدونم
كه تصميم درستي گرفتهم. خداحافظ.
(آهو از در خروجي بيرون مي رود.)
(لحظهاي بعد آهو از در اتاق خواب ميآيد تو.)
آهو: من دارم ميرم.
رامين: كجا؟
آهو: ميخواي بمونم؟
رامين: اصرار ندارم بموني. فقط ميخوام بدونم كجا داري ميري؟
آهو: اگه ميخواي بمونم بهم بگو. اگه نه، ديگه به تو ربطي نداره كجا
دارم ميرم.
رامين: وقتي ازت ميپرسم كجا داري ميري، يعني نگرانتم. اين رو
نميفهمي؟
آهو: ميخوام بهم بگي بمون.
رامين: برو.
(آهو از در خروجي بيرون مي رود.)
(لحظهاي بعد رامين وارد اتاق خواب ميشود. آهو از اتاق خواب به صحنه
ميآيد و سپس رامين.)
رامين: بهم فرصت بده آهو.
آهو: كه چهكار كني؟
رامين: جبران كنم.
آهو: تو كي ميخواي بزرگ شي؟
رامين: خواهش ميكنم.
آهو: خداحافظ.
(آهو از در خروجي بيرون مي رود.)
(لحظهاي بعد آهو از در اتاق خواب ميآيد تو.)
آهو: خداحافظ.
رامين: بگير بشين.
آهو: خداحافظ.
رامين: (با فرياد) گفتم بگير بشين.
آهو: نه.
رامين: من بهت اجازه نميدم.
(آهو خنده اغراقآميزي ميكند. از در خروجي بيرون ميرود.)
(لحظهاي بعد آهو از در اتاق خواب ميآيد تو و بيآنكه حرفي بين آن دو
رد و بدل شود، آهو بيرون ميرود.)
(نور صحنه خاموش ميشود.)
صداي زن: همين؟
صداي مرد: نه، ميبيني كه
دارم مينويسم. مي خوام تا ميتونم نمايشنامههاي كوتاهي بنويسم كه
توي اين اتاق اتفاق ميافته.
صداي زن: فقط لطفا موضوع
نوشتهها رو عوض كن. موضوع زن و شوهر ديگه بس ئه. واقعا كساني كه
اينها رو ميخونن درباره من و تو چي فكر ميكنن؟…خب، خيلي خب. گفتي اين
نوشتهها مال من ئه ديگه؟
صداي مرد: آره.
صداي زن: خب، من دو تا
نمايشنامه رو پاره ميكنم. مرسي براي ساندويچها رو پاره ميكنم و ماه
عسل رو. ماه عسل رو پاره ميكنم چون دلم ميخواد. آدم با خوندن كارهات
به اين نتيجه ميرسه نكنه به نظر تو زن خوب زن مرده ست. اين يكي رو هم
پاره ميكنم چون توش از خانومها خيلي بد گفتي. براي آقايون بدآموزي
داره. از همهي اينها گذشته، من اينقدر خوشم ميآد رقص كاغذپارهها
رو تماشا كنم، اينقدر خوشم ميآد! كاغذها رو ريزريز ميكنم و از
اين پنجره ولشون ميكنم، اينقدر خوشگل ميرن پايين. براي تو هم تمرين
خوبي ئه كه يه بار ديگه سعي كني بنويسيشون، اما اينبار مودبانهتر.
(صداي پاره شدن كاغذپارهها از باندهاي صداي صحنه) بيا تماشا!
صداي مرد: نه.
صداي زن: ناراحتي؟
صداي مرد: نه.
صداي زن: از دستم عصباني
هستي؟
صداي مرد: نه.
صداي زن: آره.
صداي مرد: نه.
صداي زن: هستي آره.
صداي مرد: خيلي خب، آره. آره.
صداي زن: ووي! ووي!
پايان
شهريور 1377
بازنويسي
مهر1386
نمايش رقص كاغذپارهها نخستين بار به كارگرداني محمد يعقوبي در
جشنوارهي تئاتر بهمن ماه سال 1377 در سالن سايه دو بار اجرا شد و
جايزهي دوم كارگرداني و نمايشنامهنويسي و جايزهي سوم بازيگري به
اين نمايش تعلق گرفت.
سپس 28 روز در سالن سايه در تاريخ آبان و آذرماه
1378 اجرا شد.
all
rights reserved
STAGE RIGHTS
According to international law you can't produce a play until
you've got the author's permission. So please contact me:
yaghoubee@gmail.com
هر گونه استفادهي نمايشي منوط به اجازهي كتبي نويسنده است.
|