|
http://www.farheekhtegan.ir/content/view/15799/40/
هليا قاضي ميرسعيد:
محمد يعقوبي از آن دسته آدمهايي است كه وقتي ميخواهد كاري را انجام
دهد، حتي اگر زمين و زمان هم دست به دست هم بدهند تا مانع او بشوند،
باز راهي، ترفندي و حقهاي پيدا ميكند تا به مقصودش برسد. آخرين اثر
او فرازوفرودهاي بسياري را پشت سر گذاشت تا به روي صحنه رفت. مسيري كه
شايد هركسي حاضر و حتي قادر به پيمودنش نبود. حالا او چند شبي است كه
ظفرمندانه در چهارسو ميايستد و تشويقهاي مكرر تماشاگران را ميشنود و
لبخند رضايتمندانه آنان را نظاره ميكند. نمايشي كه اين روزها با نام
«نوشتن در تاريكي» اجرا ميشود، «25»هاي بسياري دارد و اين «25»ها به
مصاحبه ما هم سرايت كرده و هوشمندي خواننده را ميطلبد.
سوژه نمايشي كه حالا با نام «نوشتن در تاريكي» به روي صحنه رفته، مربوط
به دوران انتخابات است. چرا اينقدر دير به اين موضوع پرداختيد؟ فكر
نميكنيد اگر زودتر به سراغش ميرفتيد، تاثير بيشتري داشت؟
كم پيش ميآيد كه يك كارگردان سالي دو كار روي صحنه ببرد و من سال
گذشته نمايش «خشكسالي و دروغ» را كار كردم. اگر به من اجازه ميدادند
نمايش ديگري هم به روي صحنه ببرم، حتما زودتر اين نمايش را مينوشتم و
اجرا ميكردم. من ايده نوشتن نمايشنامهاي درباره اين روزها را داشتم
كه آبان سال گذشته براي من قطعي شد. اما آبان گذشته شخصيتهاي نمايش در
قالب يك گروه نمايشي در ذهن من شكل گرفته بود و بعد به يك گروه
روزنامهنگار تبديل شدند، چون ديدم گروه تئاتري حق مطلبي را كه من
ميخواهم، ادا نميكند. در كشور ما يك باوري وجود دارد كه به گمانم
نادرست است. اين باور نادرست آن است كه نوشتن از زمانه پرآشوبي كه در
آن زندگي ميكني كار شتابزدهاي است. معتقدان به اين نگره هميشه ترجيح
ميدهند مدتزماني از رخدادن يك رويداد بگذرد و سپس به آن پرداخته
شود. من بارها در يادداشت بسياري از نويسندگان، اين مطلب را خواندم كه
بايد زمان سپري شود تا احساسات ما بخوابد و بتوانيم منطقي راجع به آن
موضوع حرف بزنيم. اما جواب من به اين افراد اين بوده است كه 10 سال
آينده حتما نويسنده ديگري به اين موضوع خواهد پرداخت و چرا من، حالا
درباره اين موضوع ننويسم؟ خيلي دردناك است كه مثلا درباره كودتاي 28
مرداد تعداد كمي نمايشنامه نوشتهشده در آن زمان داريم. به نظر من يك
واكنش فوري نسبت به رويدادهاي زمانه خودمان لازم است و مانع نوشتن در
آينده هم نخواهد بود. كسي جلوي كسي را نگرفته و بعدها هم اگر كساني
علاقمند بودند، درباره اين روزها بنويسند. در نتيجه برخلافنظر و پرسش
شما، بسياري براين باورند كه نوشتن درباره زمانهاي كه در آن زندگي
ميكنيم بسيار زود است كه البته من با آنها مخالف و با شما موافقم.
معمولا در بسياري از فيلمها و نمايشها وقتي ميخواهند يك شخص فضول و
دردسرساز داشته باشند، او را در قالب خبرنگار نشان ميدهند. اما شما در
اين نمايش به شكل خيلي مشخص به حرفه خبرنگاري و زندگي خبرنگاران
ميپردازيد و اينكه آنها هم مانند بقيه انسانها، افرادي هستند كه
زندگي خود را دارند و خب شغل آنها خبرنگاري است كه مقتضيات خاص خود را
دارد. چطور شد تصميم گرفتيد به سراغ خبرنگارها برويد؟
من با بسياري از مشكلات شغل خبرنگاري آشنا نبودم و هميشه فكر ميكردم
خبرنگاران در محيطي پرانرژي كار ميكنند و مشكلشان با بيرون از فضاي
كارشان است.
اما در زمان نوشتن نمايشنامه «ماهي. بلاگفا» متوجه شدم كه شما
روزنامهنگاران مشكلات بسياري داريد كه پنهانشان ميكنيد. مشكلاتي كه
تنها به بسته شدن روزنامه منتهي نميشود و حتي مساله معاش را هم شامل
ميشود كه مشكل دروني است. اين موضوع خيلي توجهام را جلب كرد و
ميخواستم در اين نمايشنامه بگنجانمش اما كمي كه نوشتم فهميدم در اين
نمايشنامه نميگنجد و اگر هم بگنجانم يا كار طولاني ميشود و پر از
حاشيهروي يا اگر كم اشاره كنم، حق مطلب ادا نميشود. سرانجام به اين
نتيجه رسيدم كه در آينده بايد يك نمايشنامه درباره روزنامهنگاران
بنويسم كه درباره مسائل خاص آنها باشد. صرفنظر از اينكه دوست دارم
درباره روزگار خودمان بنويسم، يك دليل خيلي خاص دارم و آن اين است كه
بسيار لذت ميبرم سراغ سوژههايي بروم كه مخاطرهآميز است و همه فكر
ميكنند امكان پرداختن به چنين سوژهاي وجود ندارد، اما من دلم
ميخواهد به سراغ اين سوژهها بروم و بگويم شايد بتوان اجرايش كرد. من
گذر از راههاي پرخطر و كمتر پاخورده را ميپسندم. از آنجا كه وضعيت
تئاتر كشورمان را ميشناسم ميدانستم كمتر كسي سراغ اين سوژه خواهد
رفت. در نتيجه من اين موضوع را براي نوشتن انتخاب كردم. هرچند نگذاشتند
نمايشنامه اصلي را اجرا كنم اما من در يك مورد مطمئن بودم و آن اينكه
ميخواستم اين كار حتما اجرا شود.
ما اطلاعي از متن اوليه نداريم و نميدانيم مجبور شديد چقدر آن را
تغيير دهيد. اما با توجه به تعداد بازبينيها و اخباري كه درباره حذف
برخي نقشها يا تغييرات اساسي در آنها شنيده ميشد، حاضر بوديد تا كجا
پيش برويد و به چه قيمتي اين نمايش را اجرا كنيد؟
حتي تاجايي كه شما يك جسد از تئاترمان ميديديد! جسد تئاتري در سال
1389. من حاضر نبودم از گفتوگو براي مجوز اجرا گرفتن دست بكشم هر از
چند گاهي ميديدم بچهها از اين روند خسته شدهاند. البته براي من هم
متقاعد كردن آنها بسيار سخت بود. ما در زمانهاي هستيم كه بايد منطقي
رفتار كنيم و نبايد احساساتي شويم چون با كساني سروكار داريم كه به
اندازه كافي احساساتي هستند و اگر دو طرف بخواهند احساساتي باشند، كار
پيش نميرود. من در سال 80 همزمان با اجراي عمومي «يك دقيقه سكوت»
نمايشي به اسم «از تاريكي» را براي جشنواره فجر كار كردم كه در
بازبينيها رد شد. مدير وقت به من پيشنهاد داد پايان نمايشنامه را
تغيير بدهم تا بتوانم آن را اجرا كنم و من اشتباه كردم و گفتم: «نه»
اما محمد يعقوبي سال 1389 به اين اشتباه پي برده است. من هر دو سال يك
بار آن نمايشنامه را ارائه ميكنم و هربار رد ميشود و هنوز
نتوانستهام «از تاريكي» را اجرا كنم. شايد جالب باشد اگر به شما بگويم
دليل «نه» گفتن من اين بود كه هنوز كار با كامپيوتر در ذهن من نهادينه
نشده بود. برتري تئاتر به سينما اين است كه ميتوان يك اثر در سالهاي
بعد بازتوليد و اجرا كرد در حالي كه براي يك فيلم چنين اتفاقي
نميافتد. پس لزومي نداشت نه بگويم. ميتوانستم بپذيرم و اجرايش كنم و
سرانجام روزي هم متن كاملش را اجرا ميكردم.
شما موضوعي را روايت ميكنيد كه سال گذشته اتفاق افتاده و هنوز هم
اثرات آن ديده ميشود. اما براي ترسيم اين فضا از كسي مشورت گرفتيد يا
براساس مشاهدات و تخيل، نمايشنامه را نوشتيد؟
من با پنج، شش نفر صحبت كردم.
اما متن اول را پيش از آنكه با كسي صحبت كنم، نوشتم و صحنههايي كه
مربوط به علي سرابي ميشود را خودم براساس تخيلي كه از اين شغل داشتم،
نوشتم. در نسخه اول تلاش كردم خودم را بنده حرف ديگران نكنم و خودم
تخيل كنم. بعدها در بازنويسي با چند نفر صحبت كردم و حرفهاي جالبي
شنيدم كه وارد متن كردم.
هرچند انتظار ميرفت كه اين نمايش در بازبيني تغييراتي پيدا كند، اما
تعداد اين بازبينيها بيشازحد معمول بود. در اين بازبينيها تغييرات
تا چه اندازهاي بود؟
كار ما بهطور رسمي پنج بار و غيررسمي شش بار بازبيني شد. در بازبيني
رسمي اول كار تصويب شد. چون پيش از آن در بازبيني غيررسمي فهميديم چه
قسمتهايي را بايد حذف كنيم. در بازبيني رسمي دوم قرار شد بخشي از
حذفيات بازبيني اول دوباره به كار اضافه شود. ولي پس اضافه شدن مجدد،
كار در بازبيني رسمي دوم رد شد. متاسفانه در جمع بازبينها، دو بازبين
بسيار نابهجا داشتيم. شورايي كه ميخواهد وجاهت داشته باشد، نبايد يك
عكاس و كسي كه كار كودك ميكند را به عنوان بازبين انتخاب كند چون در
تخصص آنها نيست.
در حالي كه آقاي عابديننژاد تلاش ميكند به شورا، يك وجاهتي بدهد و
بارها گفته قصد ما رد كردن نيست و ميخواهيم كارها اجرا شوند. براي
رسيدن به وجاهت، لازم است شورا خانهتكاني شود. بهتر است بازبين وقتي
در سالن نشسته، خود را جاي تماشاگر بگذارد تا بازيگر هم باور كند كه
براي تماشاگران حاضر در سالن اجرا ميكند. به هر صورت من به نتيجه
بازبيني گروه دوم اعتراض مكتوب كردم و گروه سومي كارمان را بازبيني
كردند و ما نمايشمان را همانطور اجرا كرديم كه براي گروه اول اجرا
كرده بوديم. اينبار هم كارمان تصويب شد. با اين همه آقاي عابديننژاد
در مقام رئيس شورا ترجيح داد كه آقاي حسين مسافرآستانه كار را ببيند و
آقاي آستانه هم كار را ديد و نظرات خود را مطرح كرد و درنهايت در
بازبيني پنجم، كار مجوز مكتوب گرفت. تعداد زياد بازبينيها، حاشيهها و
شايعات را زياد كرد.
در بازبيني چندم شما تصميم گرفتيد نام نمايش را از «ماهي. بلاگفا» به
«نوشتن در تاريكي» تغيير دهيد؟
در بازبيني سوم من مطمئن و متوجه شدم كه در چه صورت ميتوانيم كار را
اجرا كنيم، اجرايي كه با 40 دقيقه تغيير بنيادي همراه بود. به همين
دليل من به اين نتيجه رسيدم كه اسم نمايش بايد «نوشتن در تاريكي» شود.
البته اگر به خاطر داشته باشيد من از روز اول گفته بودم كه اسم اين كار
«ماهي.
بلاگفا» نخواهد بود و آن را تغيير خواهم داد. اما قرار هم نبود اسمش
بشود «نوشتن در تاريكي». ميخواستم نام نمايش را «ماهي فاش با 25 سفيد»
بگذارم.
شما براي اجراي اين نمايش از بودجه دولت استفاده كرديد. چه دليلي دارد
دولت به كاري بودجه و مجوز بدهد كه مطابق ميل او نيست؟
مهمترين دليلش اين است كه اين پول متعلق به ماست و دولت وظيفه دارد تا
اين بودجه را براي تئاتر خرج كند. در يك ساختار سالم مردم رئيسجمهور
را انتخاب ميكنند كه او هم وزير فرهنگ انتخاب كند كه به اهالي فرهنگ
خدمت كند نه كه مانع كار اهالي فرهنگ شود. حال اگر كسي هر منتخبي در هر
مقامي بگويد اين پول را ما براي هر كاري خرج نميكنيم درست مانند اين
است كه مدير عامل يك شركت به سهامداران شركت و به كساني كه او را به
اين سمت انتخاب كردهاند بگويد سرمايه شركت را براي اعضاي شركت خرج
نميكند. به هركس دلش ميخواهد حقوق ميدهد. بودجهاي كه در اختيار
دولت و نهادهاي دولتي است، درواقع بودجه مردم است كه قرار است بخشي از
آن به تئاتر اختصاص داده شود. پس آن پول متعلق به دولت و نهادهاي دولتي
نيست بلكه فقط در اختيار آنهاست تا براي تئاتر خرج كنند و من معتقدم ما
تئاتريها بايد خطقرمزهاي حكومتي را رعايت كنيم كه در قانون درج شده
است، اما خط قرمزهاي دولتي، گذرا، سليقهاي و برمبناي برداشتهاي شخصي
هستند و استناد قانوني ندارند پس ما موظف نيستيم خطقرمزهاي دولتي را
رعايت كنيم.
اين «25» چه زماني قرار است دست از سر نمايشنامههاي شما بردارد؟
من استفاده از اين عدد را از نمايش «خشكسالي
و دروغ» شروع كردم. «25» بهترين راهي است كه من براي به كار بردن
واژههاي حذفي پيدا كردم، يك نشانه است و تا وقتي كه واژه بهتري پيدا
نكردم، از همين واژه استفاده ميكنم. واقعيت اين است كه من ديگر
«25»
را دوست دارم و فكر ميكنم خيلي خوب است.
البته شما در ابتداي نمايش از عبارت «نوشتن در تاريكي» هم استفاده
ميكنيد كه درواقع كاربردي مانند «25» دارد.
ابتداي كار حذفيات زيادي داشت، به همين دليل ما از عبارت «نوشتن در
تاريكي» استفاده كرديم. البته در اجراي خصوصي از ��مان «25» استفاده
كرديم. اما بعد من فكر كردم «25» ميتواند جايگزين خوبي براي يك واژه
باشد و حالا كه قرار است جمله يا موقعيتي را حذف كنيم، «25» كفايت
نميكند. از سوي ديگر ابتداي نمايش حالت تيتراژ دارد، به همين دليل
استفاده از «نوشتن در تاريكي» هم تيتراژ را تداعي ميكند و هم جايگزين
جملههاي حذفي ميشود.
البته به غير از ايده تيتراژ، در جايي از نمايش، ما صحنهاي داريم كه
عقب - جلو رفتن يكي از شخصيتها را به شكل سينمايي ميبينيم. چرا؟
در آن صحنه علي سرابي بازي نميكند. ما در اين صحنه خواستيم نشان بدهيم
كه آنچه را كه ما ميبينيم، علي سرابي ميشنود. در نتيجه صحنه را طوري
طراحي كرديم كه انگار صداي ضبطشده شخصيتهاي داستان توسط علي سرابي كه
نقش بازجو را بازي ميكند، عقب - جلو و شنيده ميشود. اين ايده چند روز
پيش از از اجرا به ذهنم رسيد.
در پايان نمايش ما ميبينيم كه بازجو (علي سرابي)، خودش مورد بازجويي
قرار ميگيرد، اما دليل اين اتفاق در جايي گفته يا ديده نميشود.
نمايشي من را راضي ميكند كه شروع، بدنه و پايان داشته باشد. البته در
طول تمرين بدنه تغيير ميكند، ويراستاري و شكيلتر ميشود. من وقتي به
اين نتيجه رسيدم كه محمد بايد تغيير كند، خيالم از پايان نمايش راحت
شد. شايد اين يك تخيل باشد اما دلم ميخواست تماشاگر فكر كند كه
ميتوان با گفتوگو طرف مقابل را تغيير داد و تغيير دادن امكانپذير
است. البته من روند تغيير محمد (علي سرابي) را به اين دليل نشان ندادم
چون فكر ميكردم آنيبودن آن جذابيت بيشتري دارد چون غيرقابلپيشبيني
هم بود اما اگر من نشانههاي بيشتري را براي نشان دادن اين تغيير
ميگذاشتم، پايان داستان لو ميرفت.
در بخش پاياني نمايش زماني كه خبرنگاران دوباره دور هم جمع شدهاند ما
از سرنوشت نيما، آگاه و متوجه ميشويم كه او مرده است. در حالي كه در
طول بازجوييها محمد تحتتاثير نيما قرار ميگيرد و درنهايت ميبينيم
كه تغيير ميكند. پس دليل مرگ او نميتواند به دليل اتهامي كه به خاطر
آن دستگير شده، باشد.
بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج
بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج بيستوپنج
بيستوپنج بيستوپنج.
|