|
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
هفتهنامهی چلچراغ / شمارهی
411/ 22 آبان 1389
فرناز فرضی
-
من وقتی کار را دیدم، در نگاه اول برای من تداعی یک واقعه بود، اما
کمی که دقیقتر شدم، دیدم که مسائل ریشهایتری را میخواهید مطرح
کنید. میخواستم بدانم تمرکز شما روی کدام بیشتر بوده؟ شرح یک واقعه را
میخواستید بگویید، یک سری معضلات اجتماعی را میخواستید مطرح کنید، یا
یک فقر فرهنگی را که با آن مواجه هستیم میخواستید گوشزد کنید؟
خیلی مهم است که آدم نمایش را چهطور شروع
میکند. شروع به نظر من تعیینکننده استراتژی خود متن است. نمایش ما در
برههای از زمان در شمال شروع میشود. چند روزنامهنگار که میخواهند
از یک جای شمال که دریا ندارد مثلن کلاردشت بروند لنگرود که به دریا
نزدیکتر است. سر این با هم به توافق نمیرسند. نمایش نشانههایی دارد
حاکی از این که زمان نمایش همزمان با سال 88 و دورهای است که کشور در
تب و تاب یک انتخابات بزرگ است. بله، این مسئلهی من است. ولی علاوه بر
این، هرچه پیشتر پیش میرود، حرفهایی را پیش میکشم که به ظاهر کوچک
اما به نظر من مهم اند. حرفهایی به نظر
بیاهمیت که فوقالعاده
مهماند.
-و در همین مسئله هم تاثیرگذارند.
و بعد خواستههای به ظاهر کوچک. حالا
خواستها چه هستند؟ وقتی اینها به
آلمان میروند، برای چه چیزهایی حسرت میخورند؟ برای چیزهایی که
خیلی کوچولو هستند. و این خواستهای سادهی مردم ماست. پس این
کوچکبودن که میگویم، به معنای تحقیرکردن نیست، به معنای مسائل جزئی
بسیار مهم است. یعنی شما وقتی در خیابانی قدم میزنید که قدم به قدم
پلیس است، طبیعی است که شما بیشتر این حضور را احساس میکنید، چون
حضور یک تهدید را احساس میکنید. یا یک مثال دیگر: در تهران اگر شما
رانندگی کنید و بخواهید ماشینتان را جایی پارک کنید، میبینید که
خیابان پر از علامت جرثقیل است؛ تابلوی حمل با جرثقیل فقط یک تابلوی
هشداردهنده نیست، یک جور تهدید است. این تابلوها دارد به شما یک نوع
خشونتی را منتقل میکند، به شما میگوید اگر اینجا پارک کنید،
ماشینتان را میبریم. این تابلویی است که شاید ما به وجودشان در
خیابانها عادت کردهایم ممکن است موضوع سادهای به نظر میرسد، ولی
چنین تابلویی عمیقا دارد روی ما تاثیر منفی میگذارد، چون چشمهایمان
همیشه تهدید میبیند. برای
همین است که وقتی اینها درآلمان هستند و دیگر قدم به قدم تابلو
نمیبینند، قدم به قدم پلیس نمیبینند شگفتزده دربارهاش حرف میزنند.
حالا دیگر مسئله برایشان کوچک به نظر نمیرسد. شاید برای کسانی کوچک
باشد که به این چیزها توجهای ندارند. مثلا فرض کنید اگر قرار باشد این
دستبندی که دست شماست ممنوع باشد، من که دستبند دستم نمیکنم، شاید
متوجه اهمیت آن دستبند برای شما نشوم، اما برای شما که دستتان
میکنید، این محرومیت مهم است. ما حق نداریم بگوییم فقط چیزهایی
مهماند که همه میخواهند.
- یک سری حقوق مسلمی که ممکن است از نظر
دیگران کوچک یا بیاهمیت باشند .
دقیقا، حقوق مسلم، همان چیزی که به آن
اشاره کردید. این که انسان به آرامش احتیاج دارد. اگر
شما چیزی میخواهید که ضرری
برای دیگران ندارد حق دارید از آن برخوردار باشید.
- پس در واقع آن اشاراتی که به ظاهر گذرا
هستند و در لحظهای دیده و شنیده میشوند و بعد دیگر در کل نمایش
دربارهشان صحبت نمیشود، از عمد بوده.
لزومی ندارد نویسنده صاف برود سر اصل
مطلب. من این روزهایی در اینترنت جستوجو
میکردم که ببینم تماشاگران
ناشناس نظرشان درباره کار چیست. وقتی با کسی آشنا هستی، میآید پشت
صحنه به بازیگرها خسته نباشید میگوید، به هر حال در فرهنگ ما تعارف
هست و نمیدانم آن کسی که میگوید عالی بود، آن که میگوید خوب بود، تا
چه حد دارد صادقانه میگوید. من هم که هیچ عادت به پرسیدن ندارم. شاید
چون یک ضربالمثل چینی هست که عمیقا در خونم رفته: نپرس که بهت
دروغ نگویند. البته متاسفم که این ضربالمثل چینی است؟ امیدوارم
اشتباه کرده باشم و چینی نباشد. چرا این ضربالمثل باید چینی باشد؟
شنیدن نام چین در این یکی دو سال برای قشر متوسط ایران آنقدر دلآزار
است که دلم میخواهد این ضربالمثل چینی نباشد! (خنده) بنابراین من
معمولا نمیپرسم، اما واکنش را در تماشاگر میبینم. برای من نظر
تماشاگران ناشناس خیلی مهم است، کسانی که مثلن در وبلاگهایشان نظرشان
را میگویند؛ خب در بیشتر وبلاگها تعریف دیدم، اما یکی دو یادداشت
منفی هم دیدم. یکی از اینها در وبلاگش نوشته بود این نمایش پر از
مستقیمگویی است. ولی الان ما داریم حرف میزنیم و اتفاقا درباره
چیزهایی حرف میزنیم که اگر من در نمایشنامهای
بنویسمشان،نمایشنامهای دربارهی یک نویسنده و یک روزنامهنگار، آیا
نادرست است؟ یک جاهایی خود اثر دیکته میکند که اساسا مستقیمگویی
باشد. نمایش نوشتن در تاریکی ترکیبی است از مستقیمگویی و کنایه. جایی
که شخصیتها باید مستقیمگویی کنند من نباید مانع حرف زدنشان شوم.
نباید دهانشان را ببندم. موقعیت است که تعیین میکند شخصیت چه بگوید.
موقعیت به شخصیتها فرصت میدهد تا دربارهی خواستههای به ظاهر
کوچکشان مستقیمگویی کنند.
- یکی از این چیزهای کوچکی که گفتید، در
نمایش شما پررنگتر از بقیه بود؛ همان گرفتن تصمیم جمعی، همان رأی جمع،
بهطوری که به نفع همه باشد. شاید در این زمینه ما دچار فقر فرهنگی
هستیم. در جایی از نمایش هم گفته میشد که چرا نمیشود به یک خواست
مشترک در یک جمع رسید.
یا یک جای دیگر که میگفت به رأی جمع
احترام بگذاریم. فکر میکردم با نشاندادن آن جمع کوچک، یک موقعیت خیلی
آشنایی را به بقیه نشان دادم. هر کس که با چند نفر دیگر سفر رفته باشد،
احتمالا این تجربه را دارد و تویش گیر کرده است. فکر کردم این ایده
میتواند به من کمک کند که فضاسازی کنم.
- اصلا چرا تصمیم گرفتید کاراکترهای این
نمایش روزنامهنگار باشند؟
سال گذشته که من تصمیم گرفتم این سوژه را
بنویسم، در ذهن من هشت تا تئاتری بودند. ولی بعد هرچه گذشت، بیشتر به
این نتیجه رسیدم که اینها نباید تئاتری باشند. به هر حال سال 88 و 89
سال خبر است. و بنابراین من باییستی سراغ شغلی میرفتم که با خودش خبر
را تداعی میکند. اصلا مهم نیست که یک روزنامهنگار با کدام سرویس کار
میکند، موضوع این است که حتی اگر در سرویس ادبی کار میکند، در مجاورت
سرویس سیاسی و اجتماعی است. برای همین رفتم سراغ خبرنگار. احساس کردم
که اگر من بروم سراغ خبرنگار، اتفاقا کمتر لازم است که مستقیمگویی
کنم. چون حتی اگر چیزی هم نگویم، همین که شما میبینید که اینها
روزنامهنگار هستند، خیلی از مسائل را متوجه شدهاید و برایتان تداعی
میشود. برای همین رفتم سراغ شش روزنامهنگار. البته در طی کار از
دستیارم امین عظیمی - که خودش روزنامهنگار است - درباره وضعیت
روزنامهنگارها میپرسیدم. در گفتوگو با امین فهمیدم مسائلی وجود دارد
که من اصلا فکرش را هم نمیکردم؛ مسائلی که دیگر ربطی به تضاد این شغل
با بیرون خودش ندارد، بلکه تضاد شغل در درون خودش است. مثلا مشکل ساده
یک روزنامهنگار با مدیر مسئول خودش، حقوقی که نمیدهند یا به موقع
نمیدهند. من تا قبل از این نمیدانستم که اوضاع اینقدر بیریخت است.
همیشه فکر میکردم اینکه روزنامهنگارها اینقدر پرانرژی و باانگیزه
هستند، لابد از شرایط مالیشان هم راضی هستند، گمان میکردم هرچقدر کم
اما به موقع حقوقشان را دریافت میکنند. اما امین آگاهم کرد که از این
خبرها نیست؛ فهمیدم این شغل همیشه جوان است. یک سری آدم میآیند و
میروند و آدمهای دیگری جایگزینشان میشوند. میخواستم همهی اینها
را هم وارد این نمایش بکنم، دیدم خیلی دارم حاشیه میروم. البته این
مسایل که دربارهی روزنامهنگاران فهمیدم بسیار مهم اند، اما در نمایشی
که من داشتم مینوشتم حاشیه بودند. با خودم گفتم این مسائل و مشکلات
صنفی را باید بگذارم برای یک نمایشنامهی دیگر، که حتما باید بنویسم،
چون خیلی موضوع جالبی است. ولی برای این نمایشنامه، موقعیت دراماتیکی
که میخواستم، ستیز و کشمکشی است که در نمایش از آن حرف زده میشود.
دیگر ستیز فرد با فرد نیست، بلکه ستیز کل با یک شخص است که خود آن شخص
نمایندهی یک کل دیگر است.
- پس به همین دلیل هم به طور عمیق وارد
زندگی این شخصیتها نشدید؟
بله، وارد مسائل خصوصیشان نشدم. البته در
نسخه اولیه خودم، حتی مناسبات فردی، علایقشان و... را نوشته بودم. اما
هی حذف کردم. مثلا در نمایشنامهی نخستین، در واقع گیتا به نیما
علاقهمند بود، و نیما به نوشین؛ همان زنجیرهی چخوفی. این مناسبات این
جوری را نوشتم، اما بعد سریع از اینها گذشتم. اینها را اگر وارد
داستان میکردم، زمان کار دست
کم دو ساعت میشد. و کار دوساعته برایم کابوس است. من همهی اصرارم این
است که کار از 90 دقیقه بیشتر نشود. برای همین از آنها گذشتم.
- من برای انتخاب روزنامهنگارها، دو تا
دلیل به نظرم رسید که شاید ادای دِینی به روزنامهنگارهایی باشد که
لطمه دیدهاند...
صادقانه میخواهم بگویم که نمایش من یک
جور ادای دین است، یعنی اصلا به همین نیت نوشتم. روزهای اولی که تمرین
میکردم، علی سرابی (بازیگر نمایش) میگفت که زودتر متن را آماده کنیم
و بدهیم، نکند که رد شود. من میگفتم علی، فرض کنیم که متن را دیر
بدهیم و رد کنند. این بهتر است یا اینکه پیش خودت فکر کنی که سعیات
را نکردی و دینات را ادا نکردی؟ پس بگذار سر فرصت کارمان را بکنیم تا
آنطور که مناسب و شایسته است، کار انجام شود. والا قرار بود زودتر از
اینها متن را بدهیم. متن هم تقریبا آماده شده بود، ولی من چون معمولا
تا یکی دو روز پیش از اجرا همچنان بازنویسی میکنم و متن را تغییر
میدهم، گفتم علی بگذار متنی ندهم که اگر یک ماه دیگر تغییراتی خواستیم
به آن اضافه کنیم، هیئت بازبینی بگویند نه، باید همان متنی باشد که اول
داده بودید.
- دلیل دیگری هم که برای انتخاب
روزنامهنگارها به ذهنم رسید، این بود که برای حرفهایی که در نمایش
مطرح میشد مثل گفتمان، رفتار مدنی و... وقتی از زبان این قشر و طبقه
از آدمها بشنویم، برایمان ملموستر است.
مرسی، بله این برمیگردد باز هم به همان
مستقیمگوییای که دربارهاش صحبت کردیم. من میگویم وقتی در یک نمایش
ببینیم که دو نفر در قهوهخانه نشستهاند و دارند در مورد دموکراسی
صحبت میکنند، البته که مستقیمگویی نابجایی است، البته که شعار است.
یعنی شعار چیزی است نابجا در یک موقعیت، ولی مثلا الان من و شما که
داریم حرف میزنیم، صحبتهایی مطرح شده که برمیگردد به موقعیتی که
داریم در بارهش حرف میزنیم. این یک مصاحبه است و طبیعی است
مستقیمگویی در آن هست و بجا هم هست.
یعنی میخواهم بگویم ذات شغلی و موقعیت
آنها میطلبید که آن حرفها گفته شود و از این نظر هم شغل درستی است.
حتی میخواهم بگویم اگر تئاتری بودند، آنقدر نمیتوانستند صراحت داشته
باشند که وقتی روزنامهنگار هستند.
- همه این مباحث مثل گفتمان، آزادیهای
بحق فردی، رفتار مدنی و... قطعا از دغدغههای شماست که در این متن
آمده. به اضافه دموکراسی که الان خودتان گفتید. تعبیر شما از دموکراسی
چیست؟
من سعی کردم این را در نمایش نشان دهم. به
هر حال مهمترین چیزی که من در آن میبینم و کمتر به آن توجه میشود،
دیدن اقلیت است، چون همیشه بحثی که میشود، به معنای توجه به رأی
اکثریت است. همیشه معنای عامی که از آن برداشت میشود، بها دادن به
اکثریت است، در حالی که به نظرم عمیقا توجه به نظر و خواستها و
نیازهای اقلیت هم هست. توجه به شأن انسان است. دموکراسیای که داریم از
آن حرف میزنیم، توجه به شأن انسان است، فارغ از اینکه اکثریت است یا
اقلیت.
- این برمیگردد به همان حقوق مسلمی که
افراد باید داشته باشند و دربارهاش حرف زدیم.
دقیقا.
- این تعریف از دموکراسی، میتواند با
ممیزیهایی که وجود دارد و شما هم با آن مواجه بودید، در تضاد باشد.
واقعیت این است که الان نمایش، به هر صورت
و با همه مشکلاتی که بود، اجرا شده. اگر اجرا نمیشد، میگفتم که این
ممیزیها و سختگیریها عمیقتر است، اما بالاخره آقای مسافر آستانه و
آقای عابدیننژاد تلاش کردند که این کار اجرا شود. و این، به من این
ایده را میدهد که پس لااقل اینها خواستند. به من هم میگفتند که
میخواهیم اجرا بدهیم، فقط با ما راه بیا، چون که وضعیت الان اینطور
است و غیره. برای همین فکر میکنم تا حدود اندکی، آن چیزی که من
میگویم، یعنی شأن انسان و حق انسان، با اجرای ما رعایت شد. اگر اجرا
نمیگرفتیم، مثل اتفاقی که برای محمد رحمانیان افتاد، بیشتر لطمه
میخوردیم. من فکر کنم که موضع جدید در مرکز هنرهای نمایشی، این است
که کارها اجرا شوند، البته که قلع و قمع هم میشوند.
- یعنی با همهی این تغییرات، آنقدر به
کار لطمه نخورده که اگر کار اجرا نمیشد، لطمه میدید.
مسلم است که شکل درست اجرا، همان شکل
نخستین است که میخواستم اجرا کنم، شکلی که چند تن از
دوستان تئاتریمان در اجراهای
خصوصی دیدند. اما الان در سال 89 من میگویم که بزرگترین اشتباه این
است که در واکنش به سختگیریها، احساساتی بشوی و بگویی من اجرا
نمیکنم. اگر به من میگفتند فقط صحنههای شمال را اجرا کن - که
خوشبختانه نگفتند - من باز هم اجرا میکردم، چون اصرار داشتم امسال
این تئاتر اجرا شود، حتی اگر جسدی از تئاتر من باشد. یعنی حتی اگر منجر
میشد به اینکه تماشاگر بگوید، آهان من آمدم و جسدی از تئاتر دیدم.
اگر اینطور بود، میگفتم میتواند یک سند باشد؛ سندی از تئاتر سال 89،
که در چهار سو اجرا شد.
خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و حالا
صحنههای علی سرابی و مهدی پاکدل به گونهای دیگر دارد اجرا میشود. من
ارتباط عمیق تماشاگر را با این صحنههای دگرگونشده میبینم. من رضایت
تماشاگران را میبینم و در اینترنت از رضایتشان مطلع شدهام ولی دلم
میخواست آن شکل که میخواستیم اجرا کنیم نه این شکل که ناگزیریم.
چون فکر میکنم شکل درست، آن شکل دیگر است. به نظر من درست این بود که
اجرای واقعیاش میشد. به دلیل اینکه اگر منطقی فکر کنند - که
متاسفانه هنوز بالاتریها منطقی فکر نمیکنند - تئاتر ما میتوانست
باعث آرامکردن تماشاگران شود. من همهاش مثال میزنم از فیلم داگ ویل.
من که پایان این فیلم را دیدم، با اطمینان میگویم تماشای پایان این
فیلم مانند گذراندن یک دورهی رواندرمانی برایم بود، پس از تماشای این
فیلم احساس آرامش میکردم، احساس میکردم خشونتی که در درون من انباشته
شده بود رها شده، ناگهان احساس کردم خالی شدم، یک خالی خوب، خالی از
خشم. نتیجهی یک تئاتر خوب و تاثیرگذار همین میتواند باشد. این در
توان تئاتر است، مخصوصا تماشاگر این روزهای ما که به شدت خشمش در درونش
انباشته شده به فرصتی برای خالی شدن نیاز دارد، به فرصتی برای رها شدن
از خشم. من فکر میکنم اگر این به شکل کاملا درستش اجرا میشد، اتفاقی
که میافتاد، این بود که تماشاگر میآمد و به شکل مدنی خالی میشد.
برای همین میخواهم بگویم این که از تماشاگر دریغ کنیم که این تئاتر یا
هر تئاتر دیگری با این شرایط را به شکل درستش نببیند، همان
نادیدهگرفتن حقوق اقلیت است که دربارهاش حرف زدیم. اصلا با این فرض
که تماشاگر تئاتر کم است، مثلا پنج هزار نفر، دیگر بهترین حالت، نمایش
آقای بیضایی بود که 30 هزار نفر دیدند، بیشتر از اینکه نیستند. چند
درصد جمعیت ایران میشوند؟ اینها پس اقلیت هستند. این اقلیت، آیا حق
ندارند تئاتری را که دوست دارند ببینند؟ این چیزی است که متاسفانه هنوز
جا نیفتاده.
- این آرامشدن تماشاگر که شما از آن صحبت
کردید، با وجود حذف خیلی صحنهها اتفاق میافتد. میشود گفت این آرامشی
که شما برای تماشاگر دارید ایجاد میکنید، یک جور باجدادن است؟
پس من حرفم را بد رساندم. اینکه آرامش به
تماشاگر داده میشود در ذات تئاتر یا فیلم تاثیرگذار هست. نتیجهی یک
تئاتر تاثیرگذار آرامش است، ارتباط است. حتی در نوشتن هم اینطور است.
میگویند نوشتن درمان است. یعنی چی؟ یعنی اینکه تمام آن مسائلی را که
داری، میریزی توی واژهها. آیا این یعنی اینکه به خودت داری باج
میدهی؟ منظور من این بود که تماشاگر اگر کاری تاثیرگذار ببیند، با
دیدن خالی میشود و نویسنده هم با نوشتن. مثالی هم که زدم، درباره «داگ
ویل» همینطور است. آیا فیلم «داگ ویل» به کسی باج میدهد؟ نه. نکته
این است که چون کار موثری است، شما میبینید و دیگر نمیروید کسی را
بکشید، چون کسی را دیدیم که همه را کشته!
- خب پس این کار چطور با همه این ماجراها
توانست اجرا برود؟
کاراکتر بازجوی این نمایش آدم خوبی است.
اگر این نبود، اصلا نمیشد که اجرا شود. و فکر کردم که بازجو بده همانی
هست که نمیتوان نشانش داد. نمایشی هم نیست. بازجو خوبه تئاتریتر است.
- صحبت هم روی خیلی خوبشدن بازجو است.
چون من صحنه آخر بیشتر دلم برای بازجو میسوخت.
هدف من این نبود که دلتان برای او بسوزد
اما بدیهی است شما حق دارید این جور ببینید. با این وجود من حتی اگر
فرصت داشتم این پایان را عوض نمیکردم. واقعیت این است که اگر این
صحنهی آخری را نمینوشتم، این نمایش را کار نمیکردم. موقعی که درباره
طرح این نمایش فکر میکردم، پایانش برایم مشخص نبود. زمانی که یک
یادداشت در روزنامه شرق از خانم راکعی خواندم که از «یک دقیقه سکوت» با
کارگردانی آیدا کیخایی که چند ماه پیش در تالار مولوی اجرا شد تعریف
کرده بود، رفتم پشت کامپیوتر و «پایان» را نوشتم. تا قبلش کار پیش
نمیرفت و اعصابم خُرد بود. حالا ارتباطش چه بود؟ اینکه چه شده که
خانم راکعی در سال 89 میگوید بروید «یک دقیقه سکوت» را ببینید؟ در
حالی که سال 80 که این نمایش اجرا شده بود، در این طیف از فعالان نظام
هم احساس خشنودی از نمایش "یک دقیقه سکوت" وجود نداشت. این تفاوت واکنش
در فاصلهی ده سال حاکی از یک واقعیت آشکار بود: برخی از فعالان این
نظام تغییر کردهاند.
ناگهان متوجه شدم که نمایشم باید با تغییر محمد تمام شود. رفتم پشت
کامپیوترم نشستم و پایان نمایشنامه را نوشتم.
این پایان، این تغییر شاید کمی رویایی و خوشبینانه باشد، ولی
برخلاف بیشتر نمایشنامههای من که پایان غمانگیزی دارد، احساس
میکردم ما در زمانهای زندگی میکنیم که باید امید داد، دیدم دلم
میخواهد به همان اندک آدمهایی که میآیند تئاتر میبینند، بگویم که
ما میتوانیم. آدمها را میشود تغییر داد.
|