درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 

 

  من برای سی سال بعد نمی‌نویسم

حالا كه نوشتن در تاريكي روي صحنه ست و مي‌توانيد حاصل كارتان را ببينيد. خودتان اين صورت را ترجيح مي‌دهيد يا حالتي را كه پيش از تغييرات، آماده كرده بوديد؟

 همان را ترجیح می‌دهم که براي چند نفر از دوستان تئاتري اجراي خصوصي كردیم. فكر مي‌كنم آن درست است. ولي به هر حال اين گزينه‌ي بعدي است.

فكر نمي‌كنيد كه اتفاقاً اين تغييرات باعث شده كه نقطه قوت‌هايي در كار به‌وجود بيايد؟

همان حرف قدیمی؟ محدوديت باعث خلاقيت شده است؟ ولي اگر دست من را باز بگذارند آن حالت را بيشتر ترجيح مي‌دهم. صحنه‌هاي شمال فضاي پرنشاطي دارد كه با شكلي كه قبلاً صحنه‌هاي علي سرابي و مهدي پاكدل اجرا شده بود، تعادل برقرار مي‌كرد. احساس مي‌كنم اين تعادل حالا ديگر برقرار نمي‌شود يا لااقل كم‌تر برقرار مي‌شود. به هر حال صحنه‌هاي بازجويي در اجراي واقعي‌شان صحنه‌هاي زمختي هستند اما وقتي اين طوري اجرا مي‌شوند انكار نبايد كرد كه تماشاگر بيش‌تر به ذوق مي‌آيد. اگر آن‌جا در صحنه‌هاي سفر شمال شخصيت‌ها خوش‌حال هستند، اين‌جا در صحنه‌هاي بازجويي تماشاگر خوش‌حال است. به همين دليل آن سنگيني و سبكي فضا كه من فكر مي‌كنم خوب است، در این گونه اجرا كم‌تر اتفاق مي‌افتد. براي اين كه برسم به تعادل مورد نظرم، صحنه‌هاي متن را گذاشته‌ام. چون تماشاگر در سكوت دارد متن را مي‌خواند، آن ايده تداعي مي‌شود. در صحنه‌هايي كه تغيير يافته بيش‌تر از همه از صحنه‌اي كه متن بايد توسط تماشاگر خوانده شود راضي هستم. چون احساس مي‌كنم آن سنگيني‌يي كه در اجراي خصوصي با بازي بازيگر اتفاق افتاد، اين‌جا روي پرده از طريق خود متن اتفاق مي‌افتد.

اين امكان وجود نداشت كه مشابه  اتفاقي را كه براي صحنه‌هاي بازجويي افتاد براي صحنه‌هاي سفر شمال هم خلق كنيد؟

يعني چه كار كنيم؟

يعني مثل صحنه‌هاي تغيير يافته، با اين صحنه‌ها هم كمي فرماليستي‌تر برخورد كنيد و در اجرا از واقع‌گرايي‌اش كم كنيد و مثل صحنه‌هاي تغيير يافته به فاصله‌گذاري بيشتري دست پيدا كنيد؟

من مناسبات و روابط خيلي طبيعي را بيش‌تر می‌پسندم، تا حدي كه حتي انگار داريم مستند مي‌بينيم. البته در لابه‌لای این فضای مستندگونه بعضي بازي‌هاي كوچك فرماليستي را دوست دارم مثل متوقف كردن بازي و برگشتن و دوباره بازي كردن. ولي در ذاتش آن رئاليسمي كه مي‌خواهم بايد ماهیت اثر باشد. به همين دليل فكر مي‌كنم چون نيمي از اجرا فرم‌گرايي بيش‌تري پيدا كرده، نباید برای یک دستی نیم دیگر را هم فرم‌گرا کنم. فكر مي‌كنم در اين صورت باز هم اجرا حالتي تخت پيدا مي‌كند كه خواست من نیست.

بگذاريد سوالي را مطرح كنم كه ممكن است بارها پاسخ گفته باشيد؛ اين كه تعهد يك نمايشنامه‌نويس چيست؟

فكر مي‌كنم مهم‌ترين تعهدش اين است كه كارش را هنرمندانه انجام دهد. بديهيات را بگويم ديگر!- از روزگار خودش بنويسد و به مخاطب خودش فكر كند و غيره. و مهم این است که كارش را به شكل هنرمندانه‌اي انجام دهد.

اما من فكر مي‌كنم كه تعهدتان در قبال يك كار هنرمندانه را تا حدود زيادي قرباني تعهدتان درباره‌ي يك واكنش اجتماعي فوري كرديد. خودتان نظرتان چيست؟

ترديدي نيست كه آنقدر ما به زمان رخداد اين متن نزديكيم و آنقدر اين موضوع داغ است كه من هر كاري با آن بكنم، حتي اگر من داغ كار نكنم، شما آن را داغ مي‌بينيد. شايد بهترين مثال در اين زمينه "يك دقيقه سكوت" باشد كه من آن را در سال 80 اجرا كردم و آيدا كيخايي آن را در سال 89 اجرا كرد. بيشتر تماشاگراني كه هر دو را ديدند، اجراي سال 89 را بیش‌تر پسندیدند. مي‌گفتند الان برايمان جذاب‌تر بود. من فكر مي‌كنم به اين برمي‌گردد كه موضوع يك جنبه‌ي تاريخي پيدا كرده و از زمان رخدادش فاصله پيدا كرده است. نمايش‌نامه همان نمايش‌نامه است، تغييراتي كه من داده بودم خيلي جزئي بود. موضوع اين است كه تماشاگر ديگر در آن فضاي داغ نبود.

برعكس من مي‌گويم " يك دقيقه سكوت" در سال 89 تحت شرايطي اجرا شد كه اتفاقاً تماشاگر خيلي داغ‌تر بود.

درست است كه فضا، فضاي عصبي‌اي بود. ولي تماشاگر از زمان قتل‌هاي قبل از سال 80  دور بود. مي‌خواهم بگويم قاعدتاً بايد در زمان خودش تاثير بيشتري مي‌گذاشت، كه در همان سال 80 هم گذاشت. اما اين نقدها هم به آن وارد بود. اين مقدمه را چيدم كه چيز بسيار مهمي را بگويم: در تئاتر، ادبيات و هنر، لااقل در كشور ما تابويي وجود دارد كه من با آن مشكل دارم. آن هم اين است  كه اساساً نوشتن و كار كردن درباره‌ي كاري توصيه مي‌شود كه از آن فاصله گرفته باشيد. در كلاس‌هاي نويسندگي هم هميشه توصيه مي‌شود كه درباره‌ي وضعيتي كه هنوز در آن هستي ننويس چون با آن احساساتي برخورد خواهي كرد. توصیه می‌کنند بگذار بگذرد تا بتواني با آن معقول برخورد كني. اما من هميشه پاسخم به اين حرف اين بوده كه ده سال ديگر يك نفر آن را خواهد نوشت. كسي كه جلوي ديگري را نگرفته و نوشتن من كه مانع كسي نمي‌شود. حق انحصاري نيست كه بگوييم كس ديگري حق ندارد درباره‌ اين موضوع بنويسد. ولي چرا از واكنش آني و فوري پرهيز كنيم؟ من دلم مي‌خواهد آن را به هنرمندانه‌ترين شكل اجرا كنم. ممكن است برسيم به اين‌جا كه توانايي و بضاعت من همين بوده. ولي بخشي از آن هم برمي‌گردد به اين نكته‌ي مهم كه تماشاگري كه دارد مي‌بيند، در همين زماني زندگي مي‌كند كه من دارم اجرايش مي‌كنم. پس آن قدر به رويداد نزديك است كه حتي من اگر نخواهم احساساتي نشان دهم، تماشاگر احساساتي مي‌بيند. در اين اجرا كه پر از حذف است صحنه‌ي علي سرابي و مهدي پاكدل طوري است كه بيش‌تر مي‌شود به آن خنديد. من باورم نمي­شد كه تماشاگر بيايد و با دیدن همين صحنه گريه كند. اما برخی گریه مي‌كنند. مي‌خواهم بگويم اين تماشاگر ديگر دارد تخيل مي‌كند، ديگر دارد خودش احساسات به خرج مي‌دهد. در حالي كه نمايش من در آن صحنه‌هايي كه قرار بود تأثربرانگيز باشد اصلاً ديگر آن بافت و تاثير دراماتيك، آن  رئاليته‌اي خشن و مستند را ندارد.

واكنش ده سال بعد را دوباره ده سال بعد مي‌شود نشان داد، درست. اما تفاوت رخدادهايي كه موضوع اين نمايش است، با رخدادهايي كه ممكن بود در نمايشنامه‌هاي ديگرتان ثبت شده باشد در ويژگي خود آن رخداد نهفته است؛ اين كه در اين رخداد هر اتفاقي ظرف 5 ثانيه ثبت مي‌شد...

و خبر بود...

و حتي تحليل بود و گاهي اين تحليل‌ها خيلي هم عميق بود. در حالي كه به نظر من در نمايش‌نامه‌ي شما من صحنه‌هاي بازجويي را نمي‌گويم بيشتر درباره‌ي صحنه‌هاي شمال حرف مي‌زنم- صرفاً دارد اشاره‌اي نوستالژيك مي‌شود به سطح آن وقايع. و از اين اشاره و برداشت نوستالژيك، از ساده‌ترين حالتي كه ممكن بود يك گفت‌وگو درباره‌ي اين مساله رخ بدهد، براي آدرس دادن به تماشاگر استفاده مي‌شود تا به او بگوييم متأثر شو! اين به نظر من يك استفاده‌ي ملودراماتيك است تا تراژيك. نظر خود شما چيست؟

نمي‌دانم شايد اساساً بر سر تعريف تراژيك با هم مشكل داريم. براي من مهم‌ترين خصلت يك اثر تراژيك اين است كه هر دو طرف حق دارند. اين طور نيست كه هر زمان چهار نفر با هم خوشحالند اين ملودرام باشد. در اين نمايش‌نامه اگر پنج نفري را كه در شمالند و با هم صحبت مي‌كنند، برايند شرايط خودمان بگيريم، نه كسي كه مي‌گويد من مي‌خواهم دير بيدار شوم ظاهراً حرف پرتي مي‌زند و نه كسي كه مي‌گويد صبح زود بيدار شويم و طلوع خورشيد را ببينيم. هيچ كدام حرف پرتي نمي‌زنند. نمي‌توان به صراحت گفت كه رفتار اين يا آن شخصيت نادرست است. گرچه به هر حال براي خودم موضعي دارم و موضع من خودش را به طريقي نشان مي‌دهد. ابداً هدفم اين نبود كه بگويم چه روزهاي خوشي داشتيم، گرچه ته ذهنم هست. من آن روزها را به هر حال به خاطر مي‌آورم. اما اين آگاهانه نبوده. اما حتماً تاثيرش را گذاشته. من يادم هست آن روزها دقيقاً يك هفته قبل از آن ماجرا كه اتفاقاً اين نمايش هم مربوط به يك هفته قبل از رخداد است-  از دفتر نادر برهاني مي‌آمديم. چند نفر نمايشنامه‌نويس بوديم كه مي‌خواستيم مطلبي بنويسيم تا بگوييم ما به كسي رأي مي‌دهيم كه اين خواسته‌ها را داشته باشد. آخرش هم نوشته نشد. همان روز يادم هست در خيابان ولي عصر جوان‌ها، دختربچه‌ها و پسربچه‌ها را ديدم كه مي‌خنديدند، خوشحال بودند. بعد واقعاً اين سوال برايم پيش آمد: آيا كسي كه انتخاب مي‌شود قدر اين انرژي جوانان را خواهد دانست؟ چون فضا فضاي كاملاً پرانرژي‌يي بود، فضاي شادي بود. يعني مي‌خواهم بگويم اين چيزي كه مي‌گويي درست است، يك نوستالژي براي من هست. چون يك اميد محض بود. يك اميد محض كه حتماً مي‌توان در چهارچوب همين فضا، تغيير ايجاد كرد، مي‌توان خواسته‌هايي را عنوان كرد. انكار نمي‌كنم. اما اين كه بخواهم آگاهانه يك نوستالژي را نشان دهم، بعد بگويم حالا ببينيد چه شد، نه من این‌قدر آگاهانه ننوشتم.

من بيشتر روي برگشتن از وجه اجتماعي به وجه دراماتيك اثر تاكيد دارم. شخصيت‌هاي شما در سفر شمال از بحث‌هاي روزمره‌اي كه در مقطع تاريخي نمايش و بعد از آن رخ مي‌داد فراتر نمي‌روند. حتي مي‌توانم ادعا بكنم كه با وجود روزنامه‌نگار بودن شخصيت‌ها، گاهي سطح بحث‌هاشان از سطح بحث‌هاي وبلاگي و روزمره‌ي آن مقطع بسيار پايين‌تر است.  ما به هر حال با يك نمايشنامه‌ي مضمون‌گرا طرف هستيم . يك نمايشنامه‌ي مضمون‌گرا آيا نبايد چيزي فراتر از انعكاس عيني خود وقايع در اختيار تاريخ ادبيات نمايشي و در اختيار مخاطب بگذارد؟ اينترنت خيلي بهتر از صحنه‌ي تئاتر اين كار را براي ما كرده است.

اين اشتباه است كه بگويي چون در اينترنت اين مطالب هست، تئاتر نبايد اين كار را بكند. اينترنت كار خودش را بكند و تئاتر هم كار خودش را. به هر حال كاري را كه تئاتر مي‌كند، اینترنت به همين صورت انجام نمي‌دهد. پس اين نمي‌تواند مانعي براي نوشتن من بشود. جزو تابوهاي من نيست كه چون كتاب‌هاي بسيار تحليلي درباره‌ي يك اتفاق نوشته شده است من ننويسم. اتفاقاً مي‌‌توان از همین استدلال خودت استفاده كنم و جوابت را بدهم. مي‌توانم بگويم اگر قرار است وظيفه‌ي من اين باشد كه فقط وقتي درباره‌ي موضوعي بنويسم كه تحليلش مي‌كنم، اتفاقاً كتاب‌هاي تحليلي خيلي بهتري درباره‌ي آن نوشته شده است. يا اتفاقاً در اينترنت تحليل‌هاي خيلي خوبي هست. چه كاريست كه من اين كار را بكنم؟ پس با این استدلال ما به جايي نمي‌رسيم. پس چه در سطح عمیق‌اش و چه در سطح سبک‌‌اش در دنياي بيرون از تئاتر درباره‌ي اين موضوع مطلب بسیار وجود دارد. مساله‌اي  وجود ندارد كه ما در تئاتر بگوييم و در اينترنت وجود نداشته باشد. مقاله‌هاي بسيار زيادي درباره‌ي دو سال گذشته‌ي ما نوشته شده است. انگيزه‌ي من ابداً اين نبوده كه يك مساله‌ي سبكي را مطرح مي‌كنم يا مساله‌اي عميق را. واقعيت اين است كه مي‌خواستم نمايشي بنويسم درباره‌ي روزهایی كه به نظر نبايد نوشته می‌شد. اين برایم مهم بود که بنویسم چون انگار نوشتن در این باره ممنوع بود پس کم‌تر نویسنده‌ای سراغ نوشتن در این باره می‌رفت. اين چيزي است كه توجه‌اي به آن نمي‌شود. اين موضوع كه حق فردي من به عنوان نمايشنامه‌نويس چيست، مثل شخصيت‌هاي نمايش كه به هايدلبرگ مي‌روند و حسرت‌هاي به ظاهر كوچكي دارند. مثل حق بديهي يك نمايشنامه‌نويس. من مي‌خواهم اين را بگويم: سال 88 وجود داشته است. انگار كساني هستند كه مي‌خواهند بگويند تاريخ ما 1387 و بعد 1389است! نخير. 1388 وجود داشته است.  به نظر من خيلي مهم است و نياز به يك واكنش فوق‌العاده فوري داشت كه نوشته شود. اين چيزي است كه من احساس كردم.

به شخصه معتقدم اگر نقطه مثبتي در اين كار و كار قبلي‌تان "خشكسالي و دروغ" باشد، همين مساله‌ي مطالبه است. يعني جنبه‌ي هنري ماجرا نيست. مساله بر سر كشاندن مميزي به  مرزي است كه مجبور باشد مرز خودش را تعيين بكند.

و تو را وادار به واكنش مي‌كند.

مجبور شود به خودش رسميت بدهد. يعني امتياز اين كارها مرئي كردن مميزي است. اين نكته‌اي است كه همچنان ارزش اجتماعي دارد.

ولي ارزش هنري مي‌گويي ندارد.

نه. بيشتر جنبه‌ي اجتماعي دارد تا جنبه­ي هنري. اتفاقاً فكر مي‌كنم كه " يك دقيقه سكوت" گرچه موفق‌ترين نمايشنامه‌ي شماست اما بهترين نمايشنامه‌ي شما نيست. در واقع از نظر هنري نقطه‌ي قوت " يك دقيقه سكوت" واكنش فوري به همان رخدادي كه در آن مقطع رخ داده بود نيست. چيزي كه آن را به نمايشنامه‌ي نسبتاً خوبي تبديل كرد، چيزيست كه شما 25 سال با آن زندگي كرده بوديد. قرار گرفتن شخصيت نويسنده در دنباله‌ي آن چرخه است كه به شخصيت نويسنده اهميت مي‌دهد، وگرنه شخصيت نويسنده پرداخت جدي‌اي نشده بود.

داستاني كه مي‌نوشته اهميت داشته.

بله، از نظر دراماتيك آن داستان است كه اهميت دارد. اما مي‌خواهم نتيجه‌ي ديگري بگيرم. اين كه فكر نمي‌كنيد احساسات تماشاگر براي بهتر قلمداد كردن يك حالت در يك نمايشنامه وقتي  استناد مي‌كنيد به اين كه تماشاگر اينجا گريه مي‌كند- اصلاً ملاك خوبي نيست؟

من هم همين را گفتم. گفتم كه قاعدتاً نبايد اين اتفاق بيفتد. ولي دارد مي‌افتد. مسلم است كه اين براي كيفيت اثر ملاك نيست. البته اگر كاري قرار است خاصيتش همين باشد كه تماشاگر را بگرياند، اساساً چيز بدي نيست. اين كه بگوييم لزوماً گرياندن كاری بد يا كار خوبي است، يك اشتباه رايج است. موضوع اين است كه من چه مي‌خواهم، شما چه مي‌خواهيد. فكر مي‌كنم كه اگر ما خواستي داشتيم و در آن خواست موفق بوديم، كار خودمان را كرده‌ايم. براي من هنر يك مفهوم مجرد نيست. براي من تئاتر راهي است كه من برای گفت‌وگو پيدا مي‌كنم. رسانه‌اي است كه از طريقش بتوانم با تماشاگرم گفت‌وگو برقرار كنم. لااقل تصور من از هنر اين است. من فكر نمي‌كنم این کار را در رسانه‌ي ديگري به همین شیوه بتوان انجام داد. اين تاثير مختص تئاتر است. اگر همين موضوع فيلم هم بشود نمي­تواند اين خصلتي را داشته باشد كه الان دارد. پس دارد از رسانه‌ي خودش درست استفاده مي‌كند؛ از تئاتري بودن خودش. حالا اين كه چه چيزي تئاتري‌تر است يا ما چه تئاتري دوست داريم يك بحث ديگر است.  تئاتر به خودي خود هست. حالا من هم دارم از طريق اين تئاتر ارتباطم را برقرار مي‌كنم. پس من دارم كارم را درست انجام مي‌دهم. فقط موضوع اين است كه ممكن است سليقه‌اي را راضي نكند. خب، "يك دقيقه سكوت" الآن ديگر خيلي طرفدار دارد. وقتي "يك دقيقه سكوت" اجرا شد من اين جمله را شنيدم كه گفتند اين موج سواري است. گفتند اين آدم نان را به نرخ روز مي‌خورد. قاعدتاً بايد اين حرف باعث مي‌شد كه من ديگر لااقل 9 سال بعد نمايشنامه‌اي ننويسم كه به موج‌سواري متهم شوم. ولي لابد اين حرف‌ها برايم مهم نيست كه دوباره نوشتم. من كه نبايد همه‌ي انسان‌ها را راضي كنم. بايد فكر كنم كه "من" چه مي‌توانم بنويسم. اين جمله‌اي است كه هميشه از تريگورين در نمايشنامه‌ي مرغ دريايي نقل مي‌كنم: «نويسنده چيزي را مي‌نويسد كه "مي‌تواند" بنويسد.» موضوع اين است كه در سال 80 همه‌مان هم دوست داريم شاهكار بنويسيم محمد يعقوبي اين را مي‌توانست بنويسد، با همين ويژگي‌هايي كه مي‌بيني. اگر خوب، اگر بد است، خب همين است. اين توان محمد يعقوبي است. شناختي كه من از تئاتر دارم -كه بايد تاثير بگذارد، با تماشاگر گفت‌وگو برقرار كند و غيره- حاصلش اين چيزي است كه شما مي‌بينيد.

پس بگذاريد شخصي‌تر بپرسم. شما اگر مجبور باشيد بين عميق بودن و انعكاس دادن يك واقعيت اجتماعي يكي را انتخاب كنيد، كدام را انتخاب مي‌كنيد؟

من به اين فكر خواهم كرد كه كدام تاثير بيشتري مي‌گذارد و گفت‌وگوي بيشتري با تماشاگر برقرار خواهد كرد. يعني اگر قرار باشد عميق بودن منجر به اين شود كه من ارتباط كمي بگيرم، من به ارتباط فكر مي‌كنم. به اين فكر نمي‌كنم كه 30 سال بعد من را كشف كنند. من به شدت آدم اكنون‌گرايي هستم؛ يعني صددرصد خيامي. همين امروز. من دارم با همين آدم‌هاي واقعي كه همين امروز در سالن نشسته‌اند گفت‌وگو مي‌كنم. براي من تئاتر عميقاً يك رفتار اجتماعي است. شكل هنري‌يي است از همين كاري كه الان من و تو مي‌كنيم. مثل همين كه ما با هم حرف مي‌زنيم، مي‌رويم به خيابان، جوك مي‌گوييم . تئاتر هم يك رفتار از زندگي است كه بعضي‌ها دارند؛ يعني آدم‌هايي كه تئاتر كار مي‌كنند و آدم‌هايي كه به سالن تئاتر مي‌روند و تئاتر مي‌بينند. براي همين قرار نيست رفتارم را طوري تنظيم كنم كه سي سال بعد دركش كنند. قرار است اگر همين الان بتوانيم با هم گفت‌وگويي برقرار كنيم، رابطه‌اي برقرار كنيم كه در اين رابطه من در آن لحظه‌اي كه هستم زندگي‌ام را بكنم. به همين دليل اگر قرار باشد بين اين دو انتخاب كنم به اين فكر مي‌كنم كه كدام تاثيرگذارتر است و بيشتر با تماشاگر ارتباط برقرار مي‌كند. و البته همه‌ي اين‌ها در قيد اين است كه من از كدام لذت مي‌برم. وقتي مي‌گويم تاثير بگذارد فرض بر اين است كه خودم هم دارم لذت مي‌برم و حالا دنبال تاثير بر ديگران هم هستم. يعني اگر من به اين نتيجه برسم كه موضوع عميقي وجود دارد كه خودم به شدت از آن لذت مي‌برم اما تماشاگر لذت نمي‌برد، باز هم صد در صد به سراغش مي‌روم. تمام تلاش من اين است كه اين تعادل را برقرار كنم؛ قرار نيست براي سي سال بعد كار بكنم، قرار است براي امروز كار بكنم، اگر قرار بر اين است كه براي امروز كار كنم و واكنش فوري تماشاگر را نياز دارم، پس بايد هم او را داشته باشم و هم به اين فكر كنم كه تا چه حد خودم را راضي مي‌كند.

بگذار به طور مشخص از همين صحنه‌ي شمال حرف بزنم. چهار صحنه‌ي شمال داريم. "واقعا"، "شرط‌بندي"، "لذت و بهره‌وري"و "قال چرچيل". اين قدر ديگر تمرين و اجرا كرده‌ايم، اين قدر آدم‌ها كار را ديده‌اند كه فكر كنم آيا صحنه‌ي چهارم زيادي نيست؟ تماشاگراني را ديده‌ام كه مي‌گويند: «واي! باز شمال؟» اين ناآرامي را احساس كرده‌ام. ولي اين همان صحنه‌اي است كه من مي‌خواهم. پس اينجا ديگر به نفع تماشاگر آن را برنخواهم داشت. بارها آن را خوانده‌ام که دیالوگی را از صحنه‌ی چهارم حذف کنم و ديده‌ام نمي‌توانم چيزي از آن را حذف كنم، وگرنه بي‌رحمانه حذف مي‌كردم. پس بايد صحنه‌ي چهارم هم باشد. اينجا همانجا است كه به نفع تماشاچي كنار نمي‌آيم. این‌جا دیگر نظر تماشاگر براي من مهم نيست چون از نظر ساختار نمايشنامه‌ام احتياجش دارم.

اتفاقاً مي‌خواستم بپرسم صحنه‌هاي شمال، تبديل به كلاس درس دموكراسي مي‌شود و اين مضمون‌گرايي احتمالاً عمر اثر را كم خواهد كرد ولي فكر مي‌كنم پيشاپيش به آن جواب داديد.

خوب شد كه گفتيد تا من جواب شفاف‌تري بدهم. وقتي "يك دقيقه سكوت" را نوشتم و اجرا كردم يكي آمد و گفت خيلي كار خوبي بود ولي حيف كه احتمالاً تاريخ مصرف دارد. ولي آدم كه نمي‌داند چه خبر است. ما فقط مي‌توانيم درباره‌ي آينده تخيل كنيم. من نمي‌توانستم اطمينان داشته باشم تا سه سال بعدش هم "يك دقيقه سكوت" جواب بدهد، نمي‌دانستم او چطور با اطمينان مي‌توانست آن حرف را بزند. من هم نمي‌توانم با اطمينان بگويم نه اشتباه مي‌كنيد تا صد سال ديگر هم جواب خواهد داد. گرچه نهايتاً مهم نيست. انكار نمي‌كنم كه خوشحال مي‌شوم اگر جواب بدهد. اما اگر يكي بيايد و به من بگويد محمد يعقوبي من آينده را مي‌بينم، بيست سال بعد اين اثر دو ريال هم نخواهد ارزيد، این پیش‌بینی آینده باعث نخواهد شد من امروزم را فدای فردا کنم. و البته پیدا ست که این فرض مسخره‌ای است و دقیقن چون هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه خواهد شد من ترجیح می‌دهم برای فردا خیال‌بافی نکنم. به تماشاگران واقعی که می‌شناسم‌شان فکر کنم و به نیازهای واقعی خودم. تکرار می‌کنم: میل‌م را به این‌که نوشته‌هایم حتی سال‌ها بعد هم ارزشمند باشد پنهان نمي‌كنم ولي حاضر نیستم برای فردا امروزم را از دست بدهم.

مي‌خواستم فقط يك سوال ديگر بكنم كه بيشتر جنبه‌ي طنز دارد. واقعاً فكر مي‌كنيد روزنامه‌نگارها آن قدر بضاعت مالي دارند كه مثل شخصيت‌هاي روزنامه‌نگار نمايش شما بر سر بليط رفت و برگشت يك جمع پنج نفره به تركيه يا آلمان شرط‌بندي كنند؟

اتفاقاً يك نفر همان روزهاي اول اين را از من سوال كرد. اما من گفتم كه اين كه قانون مشخصي نيست كه همه‌ي روزنامه‌نگارها نمي‌توانند اين كار را بكنند. تخيل كه مجاز است. يك بار هم كه ما نخواستيم مستند ببينيم شما مخالف‌اید. (مي‌خندد) به هر حال موضوع مهم‌تر از اين است كه روزنامه‌نگارهايي داريم كه بتوانند چنين شرط‌بندي‌يي بكنند يا نه. شايد به همان بحث عميق بودن و سطحي بودن هم ربط داشته باشد. هر حرفي هم كه اين‌ها مي‌زنند و چيزهايي كه مي‌خواهند خيلي چيزهاي كوچكي هستند...

 يكي از دلايلي كه من مي‌گويم برخي اتفاقات در نمايشنامه سطحي‌تر از آن چيزي شده است كه واقعاً رخ مي‌دهد، اتفاقاً همين است. انگار خواسته‌ي جميع آدم‌هايي كه اعتراضي داشتند، همين چيزهاي كوچكي است كه شخصيت‌هاي شما در صحنه‌ي هايدلبرگ مي‌خواهند. به ويژه اين كه در روزنامه‌نگاران به عنوان نماينده‌ي آن خواسته‌ها تجلي پيدا مي‌كند. اتفاقاً مي‌خواهم بگويم كه اين تقليل پيدا كردن يك سري خواسته‌ي اجتماعي است. من نمي‌گويم كه اين خواسته‌هاي كوچك بد هستند. مي‌گويم خواسته‌هاي اساسي‌يي نيستند و نبوده‌اند، و واقعاً در آن مقطع مشكل اين آدم‌ها اين چيزها نبوده.

من فكر مي‌كنم ما هر چوبي مي‌خوريم از همين تحليل مي‌خوريم. اين تحليل ناديده گرفتن حق كاملاً طبيعي و مسلم انسان است. مهم اين نيست كه اين شخصيت‌ها اين خواسته‌ها را در جاي خودشان هم به شكل غيرقانوني مي‌توانستند پيدا كنند. مهم اين است كه به شكل كاملاً علني، جوري كه دلشان مي‌خواهد بتوانند پيدا كنند. براي من باعث تاسف است حتي مي‌خواهم صنفي‌اش كنم- در تئاترمان بارها اين جمله‌ي نخ‌نما را شنيده‌ام كه مشكل ما در تئاتر مسائل مادي نيست. خب دروغ محض است. چرا مسائل مالي مهم نيست؟ خيلي هم مهم است. اين‌ها دروغند، رياكاري‌اند. مي‌خواهم بگويم انكار نكنيم كه ما تعدادي انسان هستيم با گوشت و پوست كه روي زمين داريم راه مي‌رويم. دردناك است كه كنار خيابان مدام داريم تابلوهايي مي‌بينيم كه رويش نوشته شده با جرثقيل ماشين تو را مي‌بريم. همين چيزهاي كوچك است كه از ما اين انساني را كه هستيم ساخته است؛ انسان ايراني. يعني ما داريم خشونت را زندگي مي‌كنيم. ما مدام داريم محروميت را زندگي مي‌كنيم. چشم‌پوشی از بدیهی‌ترین و مسلم‌ترین حقوق خود را هر روز زندگی می‌کنیم. اين كه آن چيزهاي كوچك را همين‌جا هم مي‌توان گير آورد، اساساً مشكل ما را حل نمي‌كند. مشكل اين است كه تو آن را با امنيت خاطر به دست نمي‌آوري و اين اصلاً چيز كوچكي نيست. اين خواسته‌ي عميقي است، ظاهراً كوچك به نظر مي‌رسد. من مي‌خواهم بگويم وقتي ما اين مسئله­ي به ظاهر كوچك را حل بكنيم مي‌توانيم مسايل به نظر شما بزرگ را هم حل كنيم. تا وقتي كه شخصيت‌هاي اين نمايش‌نامه نتوانند در همان‌جا كه بودند خواسته‌شان را به دست آورند و در ملا عام از آن بهره ببرند، نخواهند توانست به خواسته‌هاي به نظر شما بزرگ‌شان برسند. معناي آن خواسته‌ها اين نيست كه اين‌ها آدم‌هاي كوچك و سطحي‌اي هستند. اتفاقاً اينها آدم‌هاي خيلي عميقي هستند كه به اين موضوع پي برده‌اند. ولي در جامعه‌ي ماست كه چنين جاافتاده كه انگار حرف عميق زدن يعني چيزهاي مجرد و انتزاعي را گفتن. تا كي مي‌خواهيم بگوييم اينها چيزهاي كوچكي هستند؟ چرا من در هايدلبرگ اين‌ها را مطرح مي‌كنم؟ چرا در شمال اين كار را نمي‌كنم؟ اين سوالي بود كه من انتظار داشتم در اين روزها مطرح بشود كه نشد. من دارم مي‌گويم. ما وقتي در مواجهه با امري قرار مي‌گيريم كه بسيار كوچك و بديهي به نظر می‌رسد ولي حالا مي‌بينيم كه مي‌توانيم آن را انجام دهيم، بزرگ بودن آن كار آن خواست حالا خودش را نشان مي‌دهد. براي همين است كه نيما (با بازي مهدي پاكدل) دو بار اين موضوع را در اوج راست‌گويي مطرح مي‌كند. مي‌گويد خب براي چي من نمي‌توانم اين‌ها را ببرم براي پدربزرگم؟ به شدت با تو مخالفم و معتقدم كه اين‌ها خواسته‌هاي كوچكي نيستند.

پس شما بر اين عقيده‌ايد كه شخصيت‌هاي نمايش بايد تاكيد كنند كه اتفاقاً آن خواسته‌هاي كوچكي را كه ما را به خاطرشان محكوم مي‌كنيد، داريم. اتفاقاً موافقم.

داريم و اصرار هم داريم كه بايد بخواهیم‌شان. ولي يك خطري از حرف تو شنيدم كه مي‌خواهم مواظبش باشي. وقتي داشتي استدلال مي‌كردي چيزي را گفتي شبيه آن چيزي كه وقتي فيلم شوكران اكران شد، جامعه‌ي پرستاران گفتند. يعني تو از حق روزنامه‌نگار بودن خودت الآن سوءاستفاده كردي، مسائل صنفي‌ات را مطرح كردي. گرچه از نظر تو اينها روزنامه‌نگاران بدي نيستند ولي انگار روزنامه‌نگاران سطحي‌اي هستند. چون درباره‌ي دموكراسي به قول خودت كلاس درس برگزار کرده‌اند.

نه ، اتفاقاً من اگر روي روزنامه نگار بودن پافشاري كردم به اين دليل است كه شما روزنامه­نگار را به عنوان نماد يك اتفاق انتخاب كرده‌ايد.

پس بگذار من بگويم چرا روزنامه‌نگار انتخاب شده تا روشن شود. اين‌ها اول در ذهن من تئاتري بودند. وقتي من شروع كردم به اتود زدن، اينها هشت نفر تئاتري بودند.

نه اتفاقاً من هم معتقدم كه روزنامه‌نگار كاراكتر بسيار درستي است براي آن فضا.

ولي می‌پرسی چرا حرف‌هاي مهم‌تري نمي‌زنند...

همين. من مي‌گويم كه اتفاقآ حالا كه روزنامه‌نگارند، نماد اتفاقي هستند كه شايد دكترها و مهندس‌ها و غيره هم جزوش باشند. اينها مي‌توانند تصوير آنها هم باشند. يعني شما روزنامه‌نگار را به عنوان عنصر چكيده‌ي يك واقعه انتخاب كرده‌ايد. اين عنصر چيكده براي من اين توقع را هم ايجاد كرده بود كه انديشه‌ي چكيده‌اي را هم در اين‌ها ببينم. منظورم از انديشه‌ي چكيده، حرف‌هاي شعاري نيست.

این‌ها چند روزنامه‌نگار در محیط کارشان نیستند، چند روزنامه‌نگارند که به سفر رفته‌اند. پس در یک سری رفتارها با دیگران فرقی ندارند آنان هم می‌خواهند مثل همه خوش بگذرانند. با هم شوخی می‌کنند. بدقلقی می‌کنند. آن‌ها هم ممکن است در چنین موقعیت‌هایی حرف‌های سبکی بزنند. ولی فرق‌شان با دیگران در جنس واژگان‌شان است. در جنس شوخی‌هاشان است. اگر شخصیت‌های نمایش‌نامه‌ام شش روزنامه­نگار نبودند، مثلاً شش راننده­ي اتوبوس بودند، مگر مي‌توانستند همين حرف‌ها را بزنند؟ مگر اين كه قصدم كمدي كار كردن باشد.

چرا نمي‌توانستند؟ اتفاقاً در همان مقطع من اين حرف‌ها را در خيلي قشرهاي ديگر هم مي‌شنيدم.

تو مي‌گويي همه‌ي آدم‌ها اين حرف‌ها را مي‌زدند. ولي من مي‌خواهم بگويم وقتي اين آدم‌هاي خاص  براي به لنگرود رفتن به دموكراسي استناد مي‌كنند، براي درس دموكراسي نيست. محاوره‌شان اين است، گفتار هرروزشان اين است. تلقي من اين است كه وقتي اين‌ها شش روزنامه‌نگار همه چيز را به فكرهاي خودشان ربط مي‌دهند. يعني مي‌آيند مي‌گويند «به حق اكثريت احترام بگذار، به حق اقليت احترام بگذار، يونان باستان مي‌گويد كه اكثريت شرور است». البته درست است كه هر شغل الزاماتي دارد كه لاجرم با خود خواهد آورد. اما اين من را ملزم نمي‌كند كه به سراغ تمام الزاماتش بروم و مثلاً بگويم چاره‌اي نيست ديگر بايد همه‌چيزش را رعايت كنم. كما اين كه به سراغش رفتم. حتي مسايل معاشي. كما اين كه اتودشان زدم. بعد ديدم كه دارم حاشيه‌روي مي‌كنم. زيرا با اصلي كه نمايش‌نامه‌ي من بر اساسش پيش مي‌رود آن‌ مسایل ديگر حاشيه است. نه تنها اين‌ها را برداشتم، بلكه روابط خصوصي‌شان را هم كم كردم. چون ستيزي كه در اين نمايش مي‌خواهم مطرح كنم ستيز يك كل با ستيز نماينده‌ي يك كل ديگر است و براي اين كه من اين كل را نشان دهم بايد يك سفر شمال داشته باشم تا اين كل را بسازم.

 

 

  این گفت‌وگو در تاریخ 20 آبان 89 در روزنامه‌ی شرق با اندکی حذف چاپ شد.

 

    back