درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

    محدودیت خلاقیت می‌آورد؟    
    گفت‌وگوی نوشین جعفری با محمد یعقوبی    
    هفته‌نامه‌‌ی صبح آزادی / شماره 4، آذرماه 1389    
         
         
       
 

1

 

2

 
         

* این گفت‌وگو در هفته‌نامه‌ی صبح آزادی تیتر دیگری داشت: نباید امید خود را از دست می‌دادیم.

رسیدن نمایش "نوشتن در تاریکی" به اجرای عمومی حواشی مختلفی به دنبال داشت. این کار چند بار مورد بازبینی قرار گرفت تا سرانجام برای اجرای عمومی تصویب شد؟

کار ما شش بار بازبینی شد. یک بار به صورت غیر رسمی برای اینکه به ما دوستانه بگویند چه چیزهایی را تغییر دهیم یا حذف کنیم تا کارمان در بازبینی اصلی رد نشود و پنج بار دیگر بازبینی رسمی بود. در بازبینی دوم کار توسط یک تیم سه نفره تصویب شد چون در بازبینی اول به ما گفته بودند چه چیزهایی ایراد دارد و آن ها را اصلاح کرده‌بوديم. اما در همين بازبيني به ما گفتند یک چیزهایی را اضافه کنید و ميزان حذفيات را كم كنيد تا خیلی معلوم نشود كار سانسور شده‌است. بازبيني سوم توسط يك گروه پنج نفره صورت گرفت. این هيئت بازبيني به علاوه‌ي دو نفر از تیم اول مجدداً كار را با مواردي كه اضافه شده‌بود بازبيني كردند و كار را رد كردند. ما گفتیم عجب اشتباهی کردیم به حرف‌شان گوش کردیم و اضافه کردیم. دوباره عین همان بازبینی اول که تصویب شده‌بود را برای تیم چهارم اجرا کردیم که باز تصویب شد. با این حال رئیس شوراي نظارت و ارزشيابي تشخيص داد که آقاي مسافر آستانه رئیس مركز هنرهاي نمايشي هم کار را ببیند. ایشان هم آمدند کار را دیدند و نظراتشان را بیان داشتند و ما نقطه‌نظرات ايشان را هم اعمال كرديم. آقای مسافر دوباره کار را دیدند و بالأخره تصویب شد.

 

عمده ایراداتی که به کار وارد کردند چه بود؟

بیشترين ايراد را به نقش علي سرابي وارد كردند. راجع به اینکه اصلاً مگر اين نقش در ایران وجود دارد؟ و همچنين راجع به مکانش؟ علي سرابي در اين نمايش بازجو بود و مکان بازی‌اش زندان بود. مي‌گفتند اين نقش را نمی‌شود بازی کرد و اين مکان را نمی‌شود نشان داد. البته در مورد صحنه‌های شمال و خارج از کشور هم ایراداتی را عنوان كردند اما ایراداتشان قابل حل بود ولي اینکه یکدفعه مکانی از نمایش من حذف شود شوکه‌آور بود. انتظار نداشتم چنين چیزی بشنوم.

 

اما این اتفاق افتاد.

این اتفاق افتاد و من باید فکر دیگری برایش می‌کردم.

 

و محدودیت خلاقیت آورد...

از شنیدن اين خیلی خوش‌م نمی‌آید چون از این جمله در کشورمان سوءاستفاده می‌شود. مفهوم حقیقی این جمله آن است که چون نمی‌توانیم روی صحنه مثلاً باران يا ریزش کوه يا ... را نشان دهیم، برای این محدودیتی که در تئاتر وجود دارد خلاقانه رفتار کنیم. وقتی در یک تئاتر می‌بینید برای نشان دادن فرود تیر از کمان یک بازیگر به قلب یک بازیگر دیگر، بازیگر سومی با یک تیر در دست به سمت بازيگر دوم می‌رود که آن تیر را به سینه‌اش بزند تا او به صورت نمادین بميرد، درباره‌ی این تئاتر می‌توان گفت محدودیت تئاتر موجب خلاقیت شده است. اما متأسفانه در کشور ما "محدودیت خلاقیت می‌آورد" تبدیل شده به جمله‌ای برای تئوریزه کردن سانسور.

 

آیا قبل از این که کار با سانسور مواجه شود برنامه داشتید که در طراحی صحنه از ویدئوپروجکشن استفاده کنید؟

نه. فکر نمی‌کردم که بازبینی به جایی بکشد که مجبور شوم. بعد از اینکه نمايش بازبینی شد و پذيرفتند كه حضور علي به صورت تمريني باشد گفتم اگر من بخواهم علی را به همان شکل تمرینی بگذارم که مثلاً زنگ می‌زند به امین عظیمی و می‌گوید چرا نمی‌آیی سر تمرین و ... آن تاثیری که در اجرای خصوصی برتماشاگران می‌گذاشتیم دیگر وجود نخواهد داشت.  در اجراي خصوصي نمايش، صحنه‌های علی سنگيني خاصي داشت و در کنار آن، فضای پرنشاط شمال بود که تعادل ایجاد می‌كرد. حالا اگر صحنه‌هاي بازجويي هم به كل تمرینی می‌شد، آن تعادل برقرار نمی‌شد. بنابراین به این نتیجه رسیدم اگر من قبل از دیدن اولین صحنه‌ی بازی علی سرابی متن را با ویدیوپروژکشن پخش کنم آن فضا منتقل می‌شود. چون تماشاگر در سکوت دارد متن می‌خواند. خود به خود آن جو سنگین و وهم‌آور به سراغش می‌آید. بعد اگر من صحنه‌های دیگر علی سرابی و مهدی پاکدل را تمرینی هم نشان بدهم خود به خود آن وهم نخستین کار خودش را کرده و سنگینی فضا را به تماشاگر منتقل کرده است. دو سه روز قبل از اجرا و بعد از بازبینی به این نتیجه رسیدم که این کار را بکنم. فكر مي‌كنم تماشاگر هم با آن ارتباط برقرار کرده.

 

هسته‌ی اولیه‌ی نمایش چگونه شکل گرفت. گویا در ابتدا تصمیم داشتید شخصیت‌های کار یک گروه نمایشی باشند اما در نهایت به این نتیجه رسیدید که کاراکترهای نمایش روزنامه نگار باشند.

بله، در ابتدا تصميم داشتم یک گروه تئاتر باشند اما به این نتیجه رسیدم که این کار اشتباه است. چون سال 88، سال خبر است و چه کسانی و چه شغلی است که وقتی نامشان را بياوريم یعنی خبر؟ روزنامه نگار یعنی خبر. برای همین شغل تئاتري در اين نمايشنامه جواب نمی‌داد و به این نتیجه رسیدم که كاراكترها، روزنامه‌نگار باشند. چون هر چه هم نگویم شما می‌خوانیدش به اين دليل كه شما در زمانید و دارید می‌بینید. به همين خاطر فكر مي‌كنم تغيير درستي بود. البته در يكي از صحنه‌ها يعني "هايدلبرگ" شايد اگر گروه تئاتري بودند منطقي‌تر به نظر مي‌رسيد كه اين گروه براي اجرا به خارج از ايران سفر كردند ولي براي اينكه سفر اين روزنامه‌نگاران را توجيه كنم وارد بحث شرط‌بندي شدم. البته يكي از روزنامه‌نگاران به عنوان نقد به من گفت روزنامه‌نگاران اصلاً انقدر پول ندارند كه بروند خارج. بعد از اينكه من نگارش متن را بر اساس كاراكتر روزنامه‌نگار شروع كردم يكي از كساني كه تجربه‌هاي جالبي داشت و با او صحبت كرده‌بودم گفت آيا مي‌دانستي چند روزنامه‌نگار ايراني به دعوت اشپيگل به آلمان رفتند و سه چهار نفرشان آنجا ماندند و چند نفري كه برگشتند در ابتداي بازگشت به مشكل برخوردند؟ خب فكر مي‌كنم اين هم مي‌تواند توضيح اينكه چرا خارج رفته‌اند را بدهد.

 

حالا واقعاً در اين شرايط با حساسيتي كه روي اين سوژه وجود دارد، انگيزه‌ي شما از نوشتن و كارگرداني "نوشتن در تاريكي" چه بود؟

واقعيت اين است كه مهم‌ترين دليلش اين بود كه من 99 درصد مطمئن بودم كمتر كسي ممكن است براي نوشتن به سراغ اين موضوع برود. براي اينكه همه احتياط مي‌كنند و مي‌گويند اين كه نمي‌شود. من از همان ابتدا گفتم من مي‌نويسم كه بشود. اعتراف مي‌كنم كه انتظار اين همه مميزي را نداشتم. اولين بار كه بچه‌ها متن را خواندند به آن‌ها گفتم من اصرار دارم اين نمايش را هرطور شده اجرا كنم با هر مقدار حذفي كه هيئت بازبيني بگويد. به اين دليل كه با شناختي كه تماشاگر از من دارد اگر اين تئاتر را ما با هر مقدار حذفي كه دارد اجرا كنيم سندي از تئاتر اجتماعي سال 89 در تئاتر ايران مي‌شود. پس ما بايد اين كار را بكنيم. از سوي ديگر وقتي انسان بداند راهي كه دارد مي‌رود راهي است كه كم‌تر پا خورده انگيزه‌ي بيش‌تري خواهد داشت و لذت بيش‌تري هم دارد. مثل اين است كه شما در كوره‌راهي قدم می‌زنی و مي‌بيني خلوت است و فكر مي‌كني فقط تويي كه داري مي‌روي. راهی که همه می‌دانند وجود دارد اما از گذر در آن پرهیز می‌کنند چون گمان می‌کنند نمی‌شود. اينكه همه مي‌گويند نمي‌شود و تو سعی می‌کنی بشود خيلي لذت‌بخش است.

 

دقيقاً همينطور است. بازيگران يكي از گروه‌هايي كه پيش از اين در تالار اصلي تئاتر شهر اجرا داشتند وقتي متوجه مي‌شدند شما هم مشغول تمرين "نوشتن در تاريكي" هستيد و از سوژه‌ي نمايش آگاه مي‌شدند مي‌گفتند مگر مي‌شود اين نمايش را به روي صحنه برد و حتي عنوان مي‌كردند كه آقاي يعقوبي تلاشي مي‌كند كه ثمري نخواهد داشت. اما شما اين كار را كرديد.

و خوشحالم كه شد با هر مقدار حذف. من روز اول كه اجرا كرديم نگران بودم كه تماشاگر بگويد وقتي اين همه ممیزي شده چرا اجرايش كرديد؟ ولي خيلي خوشحال شدم وقتي ديدم تماشاگران خیلی با كار ارتباط گرفتند. من تماشاگراني داشتم مثل يكي از كارگردانان تئاتر كه آمد و گفت من اجراي خصوصي كار شما را نديدم اما مطمئنم اين از آن بهتر است. اين مقدار ارتباط گرفتن خيلي برايم خوشايند است و مي‌گويم پس ما اشتباه نكرديم و چقدر خوشحالم كه احساساتي نشديم، با مميزي منطقي برخورد كرديم و پذيرفتيم اگر ايرادي از نظر هيئت بازبيني وجود دارد ما اصلاحش كنيم تا كار اجرا بشود.

 

چه مي‌شود كه محمد يعقوبي به اينجا مي‌رسد كه تمام مشكلات و دردسرهاي چنين كاري را به جان مي‌خرد و مي‌آيد روي اين سوژه دست مي‌گذارد و با موفقيت به سرانجام مي‌رساند؟ چون به هر حال نگراني‌اي هم مي‌تواند وجود داشته‌باشد كه به دليل سوژه‌ي خاص اين نمايش، عده‌اي بيايند و بخواهند جلوي اجراي نمايش را بگيرند.

من اين نگراني را نداشتم ولي وقتي بازبيني زياد شد من احساس كردم كه بازيگرانم اين نگراني را دارند. مهم‌ترين فشاري كه به من وارد شد اين بود كه من نه تنها بايد مميزها را راضي مي‌كردم كه اجرا بگيرم، بايد بچه‌هاي خودم را راضي مي‌كردم كه خسته و نااميد نشوند. هرازگاهي مجبور مي‌شدم در تمرين با بچه‌ها صحبت كنم و بگويم بچه‌ها ما سعي خودمان را كرده‌ايم حتي اگر آن چيزي را كه مي‌خواهيم، نتوانيم اجرا كنيم اين كه ما اين كار را كرديم و فهميديم نشد خيلي اهميت دارد. من هميشه با اين موضوع مشكل دارم كه ما كاري را نكنيم و بگوييم اين را كه نمي‌گذارند. الآن كه من اين كار را كرده‌ام شايد مثلاً سال ديگر دوباره نمايش ايراني كار نكنم، ولي چون خودم تجربه‌اش كرده‌ام ديگر نمي‌كنم. اينطور نبوده كه کاری نكنم و بگويم نمي‌گذارند. شايد اين موضوع باعث شود سال ديگر من كار ايراني نكنم و بگويم فعلاً فضا مساعد نيست، خيلي بايد از خودم بزنم، خيلي بايد استرس تحمل كنم، حشاید بخواهم استراحت كنم که يكي ديگر پارو بزند. حالا اين حق را به خودم می‌دهم. همانطور كه گفتم بيشترين نگراني‌ام اين بود كه بچه‌ها افسرده نشوند. بچه‌ها وقتي مي‌گفتند چرا و چقدر ما بايد بازبيني برويم؟ من بايد اينطوري قانعشان مي‌كردم كه فكر كنيد اين‌ها هم تماشاگر هستند. فكر كنيد تماشاگراني هستند كه آمده‌اند نمايش را ببينند و شما برايشان اجرا مي‌كنيد و اينكه كار ما يك سند خواهد بود و ...

ولي تنها چيزي كه باعث مي‌شد من مطمئن باشم و هنوزم معتقدم بخشي از مميزي ما به اشتباه مميزي است اين است كه از روز اول من گفته‌ام ما مي‌دانيم خط قرمز چيست. يعني هنرمندان كشور خط قرمزها را مي‌شناسند. ولی منظورم خط قرمز‌هاي حكومتي است. يعني اينكه ما مي‌دانيم طبق قانون توهين به مقامات جرم است و مجازات دارد. در اين موارد تكليف روشن است. ولي يك سري خط قرمزها، خط قرمزهاي دولتي هستند. خط قرمزهاي دوره‌اي، سليقه‌اي و شخصي‌اند. چون ايرادهايي كه بيشتر به ما گرفته مي‌شد خط قرمزهاي دولتي‌اند، من گفتم اگر بريزند اينجا، آن‌ها هستند كه دارند غيرقانوني عمل مي‌كنند ولي پيش خودم مي‌گفتم فكر نمي‌كنم بيايند. گفتم اگر كمي منطقي فكر كنند كه به نظرم اصلاً منطقي فكر كردن كار سختي نيست، به نظرم غيرمنطقي فكر كردن كار سختي است، پس اگر كمي منطقي فكر كنند برخورد بد نمي‌كنند. منطق چيز پيچيده‌اي نيست و طبيعت انسان منطق را مي‌پذيرد، آن‌هايي كه غيرمنطقي هستند از طبيعت خودشان دورند. با خودم گفتم اين‌ها بايد بفهمند كه تماشاگر اگر بيايد اين كار را ببيند احساس آرامش به او دست مي‌دهد که يكي اين حرف را زد. بنابراين تئاتر راهي كاملاً مدني براي گفتگو است. راهي براي آشفته كردن و آشوبگري نيست. گرچه ذهن و باور تماشاگر را به چالش مي‌گيرد ولي همانطور كه گفتم اين ماجرا در ذهن اتفاق مي‌افتد نه در عمل. يعني من در اين سال‌ها به ياد ندارم كه مثلاً بگويند تماشاگري تئاتر ديد و تحت تأثير آن تئاتر رفت فلان جا را آتش زد. بنابراين تئاتر درمان‌گر و التيام‌بخش است. با اين وصف من انتظار دارم كه اگر يك كاري خط قرمزهاي حكومتي را رعايت كند كه به هر دلیل چه بخواهيم، چه نخواهيم قانون مملكت ماست ديگر نبايد با او كاري داشته‌باشند. نبايد بگويند نه، اين را هم نگو. مثلاً وقتي در متن من هست كه مي‌گويند "قدم به قدم پليس" وقتي از بازیگرم می‌خواهند این جمله را نگوید، اين خط قرمز دولتي است نه حكومتي. به اين دليل كه اولاً پليس هست، دوماً در هيچ كجاي قانون نوشته نشده كه طرح اين موضوع جرم است. اتفاقاً قانون برعكسش را نوشته‌است. قانون اساسي تصريح كرده كه حكومت نظامي در كشور ممنوع است. اين ماده از قانون حاصل دوران تلخ دهه‌ي 20 تا 40 است كه ما يك روز درميان در تهران و چند شهر بزرگ حكومت نظامي داشتيم. به همين خاطر وقتي انقلاب شد ممنوعیت برقراری حکومت نظامی را در قانون اساسی آوردند كه ديگر هيچ كس نتواند زيرش بزند. اين يكي از اصل‌هاي درخشان قانون اساسي كشور ماست. چرا قانون‌گذاران حكومت نظامي را ممنوع كرده‌اند؟ به خاطر همان جريان تاريخي. اين حضور نظامي‌ها در خيابان اصولاً حضور نامطلوبي است به اين دليل كه با خودش خشونت و تهديد را منتقل مي‌كند. بنابراين وقتي شخصيت كار من مي‌گويد قدم به قدم پليس، واقعاً هم همينطور است. يعني ما مي‌بينيم كه قدم به قدم پليس ايستاده‌است. پس من دارم مطابق قانون اين را بيان مي‌كنم. آن‌هايي كه مي‌گويند اين را نگو دارند غيرقانوني رفتار مي‌كنند.

اين‌ها چيزهايي است كه خط قرمزهاي دولتي‌اند و من چون وظيفه‌ي خودم مي‌دانم كه فقط خط قرمزهاي حكومتي را رعايت كنم طبيعي است كه اين‌ها را نوشته بودم. يعني خط قرمزهايي كه دولتي‌ها مي‌گفتند نگو، همه را نوشتم.

ولي شما در كار من چيزي پيدا نمي‌كنيد كه با آن بشود به استناد صریح  قانون ثابت كرد من مرتكب جرم شده‌ام. من معتقدم كاملاً در چهارچوب قانون نمايشنامه‌ام را نوشته‌ام.

 

البته آقاي يعقوبي ما طي سال گذشته بي‌منطقي را زياد ديديم. يعني در ساده‌ترين نمونه‌اش ديديم كه چگونه اصل 27 قانون اساسي زير پا گذاشته شد.

بله. اين‌ها تأسف‌برانگيز است. من‌مي‌گويم آيا اينكه عده‌اي غيرقانوني عمل مي‌كنند بايد باعث شود كه ما بگوييم اين‌ها كه غيرقانوني عمل مي‌كنند پس ما كاري نكنيم؟ من  با اين طرز فكر مخالفم. مي‌گويم ما سعي خودمان را بكنيم، يا مي‌شود يا نمي‌شود. ما در اين كار سعي‌مان را كرديم و شد.

 

تا كجا حاضر بوديد پاي نمايشتان بايستيد كه به اجراي عمومي برسد؟

تا جايي كه حتي اگر مي‌گفتند تمام صحنه‌هاي علي سرابي يعني صحنه‌هاي بازداشتگاه را بردار و فقط صحنه‌هاي شمال و آلمان بماند. باز هم من مي‌ايستادم و علي سرابي را در تمام صحنه‌هاي شمال و آلمان يك جوري مي‌گنجاندم. همانطور كه ديديد در صحنه‌ي دوم علي سرابي حضور فيزيكي دارد كه در اجراي خصوصي نبود.

مي‌آمدم كل کار را فرماليستي‌ مي‌كردم. يعني يك جاي صحنه‌ي دوم هست كه بازيگران فيكس مي‌شوند و دوباره تكرار مي‌كنند، كل صحنه‌هاي شمال و هايدلبرگ را اينجوري مي‌كردم كه معلوم شود همه‌ي اين‌ها كه تماشاگر دارد می‌بیند، در واقع دارد شنود علی سرابی است.

 

اهميت پرداختن به اين سوژه از نظر شما چه بود؟

مهم‌ترين دليلش اين است كه من بر خلاف توصيه‌اي كه در كلاس‌هاي نمايشنامه‌نويسي و نوشتن مي‌شود كه مي‌گويند راجع به چيزي بنويسيد كه از آن فاصله گرفته باشيد معتقدم كه يكي از کارکردهای تئاتر واكنش فوري به مسائل و رويدادهاي پیرامون خودش است. شايد درباره‌ي فيلم اين صدق نكند چون شما وقتي فيلم مي‌سازيد ديگر امكان ندارد فيلم ديگري با همان سوژه بسازيد چون هزينه‌ي هنگفتي خواهدداشت. به همين دليل فيلمي كه در مورد سوژه‌اي ساخته شده مي‌تواند مانع ساخت مجدد يك فيلم بر اساس همان سوژه باشد. اما تئاتر بازتوليد مي‌شود. پس بهتر است من واكنش فوري‌ام را نشان بدهم. اگر لازم شد يك سال بعد يكي ديگر  واكنش خودش را نشان دهد و ... اصلاً شاید خودم متنم را دوباره بازنويسي كنم. در واقع مي‌خواهم بگويم تئاتر يك رفتار زندگي است. مثل واكنشي است كه ما در زندگي‌مان طي يكي دو سال گذشته داشتيم. آيا اين جالب بود كه ما مي‌گفتيم الآن واكنش نشان ندهيم، پنج سال بعد رفتار منطقي نشان بدهيم؟ پس سال بعد هم مي‌شود واكنش منطقي نشان داد اما چرا از واكنش الآن خودمان پرهيز كنيم؟ به همين دليل من معتقد بودم كه بايد راجع به آن نوشت و من عميقاً اعتقاد دارم كه تئاتر در بهترين حالت بايد از روزگار خودش باشد و اسم گروهم هم كه "اين روزها" است.

من به اين جمله اعتقاد دارم كه تئاتر بايد فرزند زمانه‌ي خودش باشد. اين جمله هم كه ساخته و پرداخته‌ی من نيست. بارها گفته شده و من فقط دارم به آن استناد مي‌كنم. حالا اينجا تو داري در مورد چيزي مي‌گويي كه كمتر، آدم‌ها به سراغش مي‌روند و احتياط مي‌كنند، پس يك جاده‌ي كمتر پاخورده است و در ضمن نه تنها يك جاده‌ي كمتر پاخورده است بلكه موضوعي است كه به شدت مخاطب مي‌خواهد كه درباره‌ي آن صحبت شود. يعني اگر من تماشاگر تئاتر بودم كه بالأخره زماني تماشاگر بوده‌ام و در دهه‌ي 60 و اوايل 70 اگر مي‌شنيدم چنين تئاتري روي صحنه است حتماً استقبال مي‌كردم و كار را مي‌ديدم. آن موقع كه من تماشاگر بودم مشكلم همين بود. مي‌گفتم تئاترهايي كه در مورد روزگار ما باشند چرا كمند. اين من را اذيت مي‌كرد. به خاطر همين وقتي تئاتري در مورد روزگار خودمان كار مي‌شد لذت مي‌بردم. مثلاً يك مورد خاص كه من خيلي خوشم آمده بود  "آهسته با گل سرخ" بود كه آقاي رادي نوشته بود و آقاي مرزبان كارگرداني كرد. آن جزو تئاترهاي خوبي است كه من ديدم و در اواخر دهه‌ي 60 فكر مي‌كنم كار شده بود و خيلي تأثير خوبي روي من گذاشت. وقتي آدم اين اعتقاد را دارد و بعد كارگردان مي‌شود، خيلي مسخره است كه به اعتقاد خودش عمل نكند.

 

استنباط كلي‌تان از واكنش مخاطبان چيست. اگرچه در ابتدا گفتيد كه تماشاگران با كارتان ارتباط برقرار كردند اما فكر مي‌كنيد دليل ارتباط مخاطبان با "نوشتن در تاريكي" چيست؟

يك سري تماشاگراني مي‌آيند مثل آقاي طباطبايي كه من تا جايي كه مي‌دانم ايشان سال‌ها بود كه تئاتر نديده بودند و اين خيلي برايم خوشايند بود كه چنين آدمي كه حضورش براي من در تئاتر خيلي مهم است بيايد نمايش را ببيند. اين‌ها تماشاگران خاصي هستند كه من را خوشحال مي‌كنند.

البته كه من دوست داشتم تئاترم همانگونه اجرا شود كه در اجراي خصوصي شد اما همين‌كه حتي با اين ميزان مميزي اجراي عمومي شد راضي‌ام. تماشاگر با نمايش ارتباط عميقي گرفت. فكر مي‌كنم دليلش اين است كه تماشاگران وقتي دو نفر را در صحنه ببينند كه دارند متن را مي‌خوانند تخيلش مي‌كنند. در واقع شايد شوراي نظارت اشتباه كرد كه گفت اين كار را به شكل اصلي‌اش اجرا نكنيد و تنها به اعتراض تعداد معدودي فكر كرد. متوجه نبود كه با اين توصيه‌ي خودش دارد تخيل تماشاگر را قوي مي‌كند. يعني تماشاگري كه مي‌آيد صحنه‌هايي از كار را مي‌بيند و تنها مي‌شنود، همان مولدي است كه وقتي رمان مي‌خواند. ما چرا رمان‌ها را بيشتر از فيلم‌ها دوست داريم. چون ما مي‌سازيمشان. يعني فرض كن شما وقتي "جنايت و مكافات" را مي‌خواني راسكلنيكف من با راسكلنيكف شما فرق دارد. به خاطر همين اين راسكلنيكف را شما در ذهن خودتان مي‌سازيد و از آن لذت مي‌بريد. من فكر مي‌كنم در اين فرم نمايش همين اتفاق براي تماشاگر مي‌افتد. يعني تماشاگر وقتي علي و مهدي را مي‌بيند كه دارند ديالوگ‌هايشان را مي‌خوانند خودش يك فضايي مي‌سازد كه شايد به مراتب مخوف‌تر از آن چيزي باشد كه ما نشان داده‌بوديم. فكر مي‌كنم شايد يكي از دلايل ارتباط گرفتن مردم با كار اين است. البته عده‌اي از تماشاگران هم ممكن است از سر اشتباه برايشان جا افتاده كه بهتر است نمايش‌ها خيلي رئاليستي و سرراست نباشد. حتماً يك مقدار غيرعادي باشد و كارهاي غيرعادي در آن ببينند اما منظور ما از كارهايي كه در اين نمايش كرديم اصلاً آن نبوده. شايد اين هم يكي از دلايل باشد. و بعضي‌ها هم به اين جهت دوست دارند، كه بگويند ما يك كار ديگر از محمد يعقوبي ديديم كه با كارهاي قبلي‌اش فرق داشت. البته من خوشحال نيستم از اينكه عده‌اي به اين دليل از اين كار خوششان آمده. من معتقدم تماشاگري كه از يك نفر كه مي‌شناسدش تنوع مي‌خواهد اشتباهش اين است كه تنوع را از آن يك نفر مي‌خواهد. آن تماشاگر به جاي اينكه از يك نفر تنوع بخواهد، مي‌تواند برود ده كار از ده آدم ببيند كه ده نظر متفاوت و متنوع دارند. فكر مي‌كنم اشتباه است که من مدام شیوه‌ی كارم را عوض كنم تا تماشاگر بگويد فلانی چقدر آدم متنوعي است. اگر ذره‌ای به سبک اهمیت بدهیم تلاش برای تنوع اشتباه است. رفتاری تخصص‌گریز است. سبك يعني شما در يك شیوه و حوزه تخصص داري و روي آن كار مي‌كني. مي‌خواهم بگويم اين نوع نگاه در نمايشنامه‌نويسي و تئاتر ـ در سينما اينطور نيست ـ يك نگاه غيرعلمي است. يك مثال مي‌زنم كه منظور خودم را روشن‌تر كنم. بياييد قضيه را علمي ببينيم. فكر كنيد كه همه‌ي ما كارمان تحقيق است. آيا كار آن آدمي درست است كه مولوي‌شناس است و هر بار تحقيق مي‌كند و درباره‌ي مولوي كتاب مي‌نويسد يا از مولوي مي‌رود سراغ عطار، از عطار می‌رود سراغ احمد شاملو و ...؟ به گمان‌م تردیدی وجود ندارد که بهتر است يكي مولوي‌شناس باشد، يكي عطارشناس و ... به گمان‌م اين درست است و اين يعني نگاه علمي. من فكر نمي‌كنم كسي خرده بگيرد به آقاي شفيعي كدكني كه چرا آنقدر درباره‌ی عطار مي‌نويسد؟ بيایید يك مقدار در مورد خيام بنويسید. اين يك امر جاافتاده است. ما زرین‌کوب را به عنوان مولوي‌شناس مي‌شناسيم كه در باره‌ی مولوي تحقيقات پرباري دارد. او نيامد در كنار آن مثلاً درباره‌ی ایرج میرزا هم تحقيق كند. اين رفتاری علمی در ساحت پژوهش است، تقسيم كاري جاافتاده در مراکز علمي است. درست است كه تئاتر هنر است ولي بايد نگاهش علمي باشد و تكنيك علمي داشته باشد. از اصول علمي پيروي كند. اگر اينطور ببينيم من مي‌گويم پس درست اين است كه نويسنده‌اي كه در يك زمينه‌اي درست مي‌نويسد آن را ادامه دهد و همه‌ي زوايايش را پيدا كند و اجازه دهد كه نويسنده‌ي ديگري كه در زمينه‌ي ديگري تواناست در آن زمينه‌ی دیگر بنويسد.

 

شما در جايي از گفتگو گفتيد كه ممكن است سال ديگر متن ايراني كار نكنيد و يك متن خارجي را به روي صحنه ببريد. اما آيا آن كار هم رويكرد اجتماعي خواهدداشت؟

مسلماً. من دو نمايش خارجي كار كردم كه هر دو رويكرد اجتماعي داشتند. "دل سگ" و "ماچيسمو". اگر در "ماچيسمو" دست من باز بود نشان مي‌دادم كه اين اتفاق در ايران افتاده و يك نفر را گرفته‌بودند كه براي سياستمداران ما ارزش سياسي نداشت.

"دل سگ" را هم كه حدود ده سال پيش كار كردم در سال 65 تصميم داشتم تئاتر كنم. يعني در دهه‌ی 60 دل سگ خیلی جواب مي‌داد. اينكه شما يك سگ را به انسان تبديل كنيد و اين باعث دردسر مي‌شود كاملاً وصف‌الحال بود.

 

در همین ارتباط:

گفت‌وگو با  علی سرابی

         
         
         
    back