درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 

گفت‌و گو با محمد یعقوبی؛ نویسنده و کارگردان نمایش "نوشتن در تاریکی"

ستیز بنیادگرایی با شعر

http://zamaaneh.com/radiocity/2010/11/post_662.html

http://zamaaneh.com/radiocity/2010/11/post_664.html

مریم منصوری:

«نوشتن در تاریکی» عنوان نمایشی ست به کارگردانی و نویسندگی محمد یعقوبی که به‌تازگی اجرای آن در سالن چهارسو مجموعه تئاتر شهر تهران به پایان رسیده است. «نوشتن در تاریکی» درباره‌ی جمعی از خبرنگاران گروه فرهنگ و هنر یک روزنامه است و یکی از آن‌ها به نام نیما که در وقایع اجتماعی سال پیش به خیابان می رود و عکسی می گیرد و... گرفتار می‌شود.

این نمایش یعقوبی سرشار از شعر است. شعرهایی که گاه آن‌قدر دقیق انتخاب شده که وقتی نیما بر صحنه آنها را می‌خواند گلوی من می‌سوخت.- شما این را بگذارید به حساب احساسات مصاحبه‌کننده!- اما حالا که اجرای نمایش تمام شده گفت ، فکر می‌کنم جای شعری از «الیاس علوی» در این نمایش خالی بود. با احترام به این شاعر افغان، شعر را برای «محمد یعقوبی» و دیگران در مقدمه‌ی این گفت و گو می‌آورم:

«ما می‌میریم/ تا شاعران بیمار شعر بگویند/ «ما می‌میریم»بازی قشنگی است/ وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس می‌زند/ و روزنامه‌ها هی عکس پدر را می‌نویسند/ کنار آدم‌های مهم/ هر شب هزار بار عروس می‌شود/ و خواهرم هزار بار جیغ می‌زند/ هزار بار بازی قشنگی است/ «کارگران ساعت یازده احساساتی می‌شوند»/ فردا همه به خیابان‌ها/ می/ ریز/ ریز می‌کنند/ پارچه‌های رنگی را/ آواز می‌خوانند/ می‌رقصند/ و البته شعار می‌دهند/ ما می‌میریم/ تا عکاس «تایمز» جایزه بگیرد»

معمولامی‌شنویم که برای نوشتن تجربه‌های‌مان عجله نکنیم. زمان می‌برد تا تجربه‌ای درونی شود. ولی این اتفاق راجع‌به نمایش "نوشتن در تاریکی" نیفتاده است. زمان زیادی از این تجربه جمعی نمی‌گذرد؛ یک سال. نکته جالب اینجاست که برای شخصیت‌های این نمایش هم از ابتدا تا انتها- همین زمان سپری می‌شود. خودتان فکر می‌کنید در این کار به چه میزان به درام نزدیک شده‌اید و یا این‌که خون این نمایش بیشتر از تجربه‌های زیسته ما و یافته‌های حسی تماشاگران در این کار  است؟

من با این نگاه که بگذاریم تا زمان بگذرد مشکل دارم. چه اشکالی دارد نزدیک به زمان یک رخداد نوشتن؟ استدلال هواداران این نظریه که نوشتن درباره‌ی هر رخدادی را در زمان نزدیک به آن نهی می‌کنند مرا که مجاب نمی‌کند. من فکر می‌کنم در حریم هنر و به طور مشخص در تئاتر واکنش فوری به هر رخداد حتی ضروری است. تئاتر یک هنر زنده است.  یک رفتار زندگی است. مثل این است که بگوییم در زندگی خودمان هم فعلا راجع به این مسائل حرف نزنیم، 10 سال صبر کنیم و بعد حرف بزنیم. تئاتر هم متاثر از همین ویژگی ما در زندگی است. به همین دلیل، من فکر می‌کنم واکنش فوری لازم است و آن چیزی که حاصل واکنش فوری است، بسیار فرق خواهد داشت با آن چیزی که 10 سال بعد نوشته می‌شود. هر کدام می‌توانند در جای خود قرار بگیرند. اگر شما سال‌های بعد درباره‌ی این روزها بنویسید نوشته‌ی شما صرفن پژوهش‌گرانه است ولی نوشتن در زمان نزدیک به آن رخداد نوشته‌ای شورانگیز است. به هر حال نوشته‌ی من که جلوی نوشتن دیگران را در سال‌ها بعد نگرفته است. شاید خود من هم سال‌ها بعد نمایشی دیگر درباره‌ی این روزها بنویسم یا حتی همین نمایش‌نامه را با گذشت زمان بازنویسی کنم. این امکان دل‌‌پذیر تئاتر و راز ماندگاری این هنر است. من حتی اگر درباره‌ی این روزها داوری نادرستی کرده باشم این فرصت را دارم که سال‌ها بعد نمایش‌نامه‌ای دیگر درباره‌ی این روزها بنویسم یا همین نمایش‌نامه را بازنویسی کنم. این خوب است که تئاتر بازتولید می‌شود. فیلم نیست که سال‌ها بعد دست و دل‌تان بلرزد و نتوانید دوباره برای تولیدش سرمایه‌گذاری کنید. پس من با همان شدت و حدت  که برخی نوشتن در زمان نزدیک به هر رخداد و  واکنش فوری را نفی می‌کنند و ما را به نوشتن در آینده ارجاع می‌دهند، می‌توانم به نگرش آنان بتازم. ولی من تریج می‌دهم بگویم نگرش آنان برای خودشان محترم، و آنان هم خوب است کسی را برای نوشتن در‌باره‌ی هر رخداد در زمان نزدیک به آن رخداد نهی نکنند و بگذارند هر کس کارش را بکند. در درستی این بایدها و نبایدهای دست و پاگیر شک کنیم و بپذیریم شاید برخی از این بایدها و نبایدها که از گذشته به ما به ارث رسیده است در زمان خود حاصل محافظه‌کاری و تئوریزه کردن ناتوانی و سکوت در زمان رخدادهای پی در پی کشورمان بوده است. من قبلا هم گفته‌ام که خیلی تاسف‌بار است که مثلن ما نمایشنامه شاخصی در باره‌ی 28 مرداد سال 32 نداریم که در همان سال‌ها یا یکی دو سال بعد نوشته شده باشد.  اگر نمایش‌نامه‌‌های مهمی در همان زمان نوشته شده بود، شاید آن نوشته‌ها مرجعی برای نوشتن ما در این روزها می‌شد. من «نوشتن در تاریکی» را نوشتم و امیدوارم کمکی به نوشتن نمایشنامه‌ای در آینده درباره‌ی این روزهای ما بکند، پس اگر نویسنده‌ای دیگر ده سال بعد برای نوشتن بخواهد درباره‌ی این روزها نمایش‌نامه‌ای بخواند، نوشتن در تاریکی به دردش خواهد خورد. حتی به درد من خواهد خورد اگر بخواهم سال‌ها بعد نمایش‌نامه‌ای دیگر درباره‌ی این روزها بنویسم.

اما این که آیا این نمایشنامه درام هست یا نه؛ لابد هست که نوشتم. شاید دلیل این پرسش شما را باید پیدا کنم. شاید پرسش اصلی این است که کشمکش یا ستیز درام‌ساز این نمایش‌نامه چیست. ستیز مطرح در این نمایش‌نامه ستیز یک شخص با دیگری نیست، ستیز یک کل با کل دیگر است. یعنی ستیز محمد که نماینده‌ی یک کل است با  کلی دیگر (6 روزنامه‌‌نگار) که نماینده یک قشر هستند. در واقع کشمکش درام‌ساز این نمایش‌نامه ستیز بنیادگرایی با شعر است.

 

جامعه روشنفکری ما یک اصطلاحی دارد با عنوان " نگاه ژورنالیستی". ژورنالیست یعنی یک آدمی که خیلی کم می‌فهمد. سوادش، اقیانوسی به عمق یک سانتی‌متر است. یعنی یک آدمی که در هیچ زمینه‌ای تخصصی کار نمی‌کند. و ... در عین حال این جامعه یک الگو‌های دیگری دارد که اصولا به اهالی ادبیات عیار روشنفکری می‌بخشد. ما یک سری بت‌های روشنفکری داریم؛ مثل شاملو، مثل جلالٰ مثل گلستان که در عین حال که حضور روشنفکری دارند، در عین حال جزء جامعه ادبی ما هستند. در کنار این، شما نمایشنامه‌ای به نام " یک‌دقیقه سکوت" دارید. در " یک دقیقه سکوت" شما به جریان نویسنده‌ها، جامعه ادبی و قتل‌های زنجیره‌ای پرداخته‌اید. فکر می‌کنم بعد از بیش از یک دهه، شما نمایشنامه‌ای نوشته‌اید با عنوان " نوشتن در تاریکی". این نمایش به جنسی از نوشتن می‌پردازد که در حوزه خبر اتفاق می‌افتد و روزنامه. این جمله معروف است؛ عمر یک روزنامه 45 دقیقه است. چرا یک دفعه عیارهای روشنفکری آقای یعقوبی از برج عاج روشنفکری نخبه ما،که عیارهای روشنفکری‌شان به عیارهای دهه 40 و 50 نزدیک است،نزول می‌کند به قشر ژورنالیست‌ها که هنوزا هنوز هم مورد نقد جامعه نخبه روشنفکری ما هستند. یک دفعه مضمون نوشتن این قدر عام می‌شود؛ روزنامه؛ واسطه‌ای بین مردم و طبقه روشنفکری.

من با این تلقی سخیف درباره‌ی روزنامه‌نگاری مخالفم. متاسفانه این نگرش سخیف در حلقه‌ی روشنفکری کشور ریشه‌دار است. جلال آل احمد یکی از سردمداران این نگرش سخیف بود. به گمان‌م او بود که به روزنامه می‌گفت روزی‌نامه، رنگین‌نامه. جلال آل احمد با وجود تمام تاثیر‌های مثبتی که بر ادبیات ما گذاشته، تاثیرهای بسیار مخربی هم داشته است. معتقدم معضل ما این است که فرهنگ‌ روزنامه‌خوانی در کشور ما وجود ندارد. مردم روزنامه نمی‌خوانند و این معشغ ما ست. حالا در این وضعیت فزنات هر سخنی که به عوام‌گری و تشویق مردم به دوری از خواندن یاری برساند سخن ویرانگری است و متاسفانه جلال‌ آل احمد در این گونه خودزنی‌ها و سخن‌های ویرانگر اعتماد به نفس غریبی داشت. نه، خوش‌بختانه تاثیر آدم‌هایی چون جلال بر من آن‌قدر نبوده که قدرت استدلال را از من بگیرد. نه، من با این نگرش درباره‌ی روزنامه‌نگاری و روزنامه‌نگاران مخالفم . روزهای نخستی که من این نمایشنامه را می‌نوشتم؛ شخصیت‌های اصلی8 نفر تئاتری بودند. بعد وقتی که جدی شروع به نوشتن طرح کردم، دیدم نمی‌شود این‌ها تئاتری باشند. این‌ها باید روزنامه نگار باشند.

 

چرا؟

به این دلیل که سال 88 سال خبر بود و خبر حرف اول را در این زمان می‌زد. و وقتی من 6 روزنامه‌نگار را معرفی کنم، حتی اگر چیزهای زیادی درباره آن‌ها نگویم، شما خودتان چیزهای زیادی درباره آن‌ها فکر می‌کنید. یعنی روزنامه‌نگار، در ذات خودش برای شما خبرها را تداعی‌ می‌کند. ذهن شما فعال می‌شود و تمام رویدادها را یاد‌آوری می‌کند. بنابراین یک کارکرد موقعیت‌شناسانه برای من داشت. یعنی موقعیت می‌طلبید که آدم‌های چه شغلی در این نمایش داشته باشد. نمی‌شود این نکته را انکار کرد که در سال‌های اخیر، به ویژه سال 88 و 89 تعداد زیادی روزنامه‌نگار مورد تهاجم قرار گرفتند. یعنی اگر قتل‌های زنجیره‌ای سراغ 134 نویسنده رفت، حالا دیگر قتل نیست؛ اما بازداشت هست. روزنامه‌نگاران  و وب‌لاگ‌نویسان بسیاری زندانی اند یا زندانی بوده‌اند. به همین دلیل من فکر می‌کنم اگر من نمایشم را درباره‌ی چند نفر تئاتری می‌نوشتم یا حتی درباره‌ی به چند نویسنده نخبه، شغل‌های نابه‌جایی را به کارم تحمیل کرده بودم.

فکر می‌کنم درست همین بود. باید 6 روزنامه‌نگار می‌بودند که از نظر من هم برای خودشان وزنه‌ای هستند. روزنامه‌نگاران یک کلی بودند که مردم به یاری آنها از برخی ماجراها باخبر می‌شدند و اگر روزنامه‌نگاران نبودند ما بی‌خبر می‌ماندیم. و از طرفی، کل دیگری هم وجود دارد که دوست ندارد مردم از طریق روزنامه‌نگاران و وب‌لاگ‌نویسان از برخی از مسائل باخبر شوند. من عمیقا به این نکته اعتقاد دارم که؛ مطبوعات آزاد یکی از ارکان دموکراسی در جامعه است. و خب تا امروز در این کشور دست کم در قانون فقط مطبوعات پیش از چاپ بررسی نمی‌شود.

 

در پاسخ به سوال اول من، اشاره کردید که این جنگ بنیادگرایی با شعر است. در این نمایش ما شعرهایی از شاعران مختلف می‌شنویم؛ گروس عبدالملکیان، لورکا، شمس لنگرودی، خاطره حجازی و... از طرف دیگر روزنامه‌نگاران این نمایش، آدم‌های سیاسی‌ای نیستند.

دقیقا!

 

بیشتر به نحوی نماینده طبقه متوسط هستند که با شعر و هنر و ادبیات حال می‌کنند. ولی در بحران‌های زندگی نیما، انگار جریان زندگی او را به سمت سیاسی شدن سوق می‌دهد و نیما گریزی ندارد از این که از لورکا بخواند، یا حتی اگر پیش از آن از "ماهی فاش" برشت، تاویل سیاسی نداشت، در موقعیتی قرار می‌گیرد که ناگزیر از تاویل سیاسی است. البته برشت؛ بله! شاعر سیاسی‌ای بوده، اما لورکا؛ نه!

در این نمایشنامه شما خیلی به شعر ارجاع داده‌اید. اگر امکان دارد راجع به نگاه‌تان به شعر بگویید و اصلا پیوند شعر و نمایش. به طور اخص از بین تمام هنرها، از شعر حرف می‌زنم.

شعربرای من یک نمونه‌است. وقتی من می‌گویم ستیز بنیاد گرایی با شعر، منظورم شعر به عنوان نوعی فکر است. منظورم ستیز بنیاد گرایی با فکر است. و شعر نوعی فکر زیبا و اثرگذار است.

 

باز هم شما به سوی روشنفکری دهه 40 و 50 می‌روید. من چقدر دوست داشتم از دهان شما بشنوم که من به شعر هم به عنوان یک تن نگاه می‌کنم. یک کاراکتر. یک حجم. یک حجمی که مجروح می‌شود، خون‌ریزی می‌کند و...

این نگاه شما، یادآور شعر «اسب‌ها»یکی از شعرهای گروس عبدالملکیان است که آخرش می‌گوید؛" دلم نیامد بگویم / این شعر در همان سطرهای اول گلوله خورد / وگرنه تمام نمی‌شد." این شعر گروس فوق‌العاده است. او همین را می‌گوید. من خیلی دلم می‌خواست که این شعر را در کارم استفاده کنم. اما بعد دیدم که من فقط یک شعر طولانی می‌توانم در کارم داشته باشم؛ آن هم "ماهی فاش" برتولت برشت بود. این اقتضای نمایشنامه‌نویسی است. برای من آن چیزی که نمود چشم‌گیری داشت و آسیب پذیرتر از هر چیزی به چشم می‌آمد، شعر بود. هنوز هم علی‌رغم میل شما، می‌خواهم بگویم به عنوان یک فکر.

 

این دهه چهلی است!

(می‌خندد) ولی نمود اصلی اش را برای من در شعر پیدا می‌کند. از سوی دیگر هم، بحث شخصیت‌شناسی‌ هم هست. وقتی من برای آن‌ها تاریخچه می‌نویسم، برای خودم تعیین می‌کنم هر کدام در روزنامه دقیقن چه می‌کنند. مثلن نیما ستون ثابتی دارد به نام " ماهی فاش با بیست و پنج سفید".

 

این نکته در نمایشنامه بود؟

نه! ابدا! این‌ها چیزهایی‌ست که نویسنده می‌نویسد برای این‌که بداند باید چه چیز بنویسد. نویسنده چیزهایی را برای خود می‌نویسد تا بر آن اساس امکانات شخصیت‌ خود را بشناسد. نیما در این ستون، هر بار شعری را معرفی می‌کند و بعد نظرش را درباره‌ی آن شعر می‌نویسد. بنابر این شعر از هر کسی می‌تواند باشد. همان‌طور که شما به درستی اشاره کردید؛ این آدم ابدا سیاسی نیست. تصمیمی می‌گیرد؛ فکر می‌کند اصلا اشکالی ندارد به خیابان برود و چند تا عکس هم بگیرد. هیچ جای قانون نوشته نشده که یک مترجم حق ندارد عکس بگیرد و شروع می‌کند به عکس گرفتن و به خاطر آن، بازداشت می‌شود و تبدیل می‌شود به آدمی که چه بخواهد و چه نخواهد، دیگر نسبت به‌ش نگرش سیاسی وجود دارد. شعر از اینجا برای من کارکرد نمایشی پیدا می‌کند. قبل از آن، چنین کارکردی نداشت. من درباره‌ی ستیز بنیادگرایی با شعر حرف زدم. یعنی نیما متوجه می‌شود که راه گفت‌و گویش با محمد شعر است. احساس می‌کند با شعر می‌تواند این آدم را لطیف کند و باهاش ارتباط بگیرد. گرچه امکان دارد آن آدم سطحی‌تر از این حرف‌ها باشد و با ماهی فاش بیش‌تر از باقی شعرها ارتباط برقرار کند، اما به هر حال با شعر ارتباط برقرار می‌کند. البته" ماهی فاش" شعر فوق‌العاده‌ای‌ست، اما شما می‌دانید که آن آدم به خاطر چه واژه‌هایی در آن شعر با آن ارتباط برقرار می‌کند. محمد به واژه‌هایی در شعر می‌خندد و حالا نیما این فرصت را پیدا می‌کند که شعرهای دیگر را هم با او آزمایش کند. یک بار "بچه‌ها و قورباغه‌ها" را می‌‌خواند.... مثلا من چیزی نوشتم که الان حیفم می‌آید راجع به‌ش حرف نزنم! احساس کردم خیلی رو است. دیگر آن را وارد نمایشنامه نکردم. وقتی "بچه‌ها و قورباغه‌ها" را نیما می‌خواند. محمد می‌گوید؛ ادامه‌اش؟

در حالی که شعر اریش فرید همین قدر است."بچه‌ها شوخی شوخی به قورباغه‌ها سنگ می‌زنند/ قورباغه‌ها جدی جدی می‌میرند." محمد می‌گوید: ادامه‌اش؟

نیما می‌گوید: همین قدر بود!

می‌گوید: یه چیزی به‌ت بگم نیما! من وقتی بچه بودم خیلی قورباغه کشتم!

باید برش می‌داشتم. چون خیلی رو بود. محمد فقط می‌گوید: بسیار شعر پر مفهومی بود!

نیما از هر راهی می‌خواهد ارتباط بگیرد. با این شعر، محمد را به سوی کودکی خودش می‌برد. یعنی وقتی محمد با این شعر ارتباط برقرار می‌کند، در واقع خودش را نقد می‌کند. به این لحاظ می‌گویم که این کار ستیز شعر و بنیاد گرایی است. شما از یک منظر دیگری دیده‌اید؛ این که نمود یک شعر می‌تواند یک انسان باشد. فوق‌العاده خوشحالم که چنین تعبیری از کار شده است. طبیعی‌است که من عمیقا این اعتقاد را دارم که هیچ مکتب و مرامی، والاتر از انسان نیست. بنابر این انسان به خودی خودش یک وجود ارزشمند است که هر عقیده‌ای بخواهد علیه آن باشد، در واقع علیه شعر است و علیه تنی‌ست که شما می‌گویید که به خودی خودش ارزشمند است. به همین دلیل هم حرف‌ها و خواست‌های این شخصیت‌ها فردی است. من توی یکی از وب‌لاگ‌ها نقدی خواندم که آیا خواست‌های ما این‌ها هستند؟ اما من با انکار این خواست‌‌ها‌ی به ظاهر کوچک در آن وب‌لاگ مخالفم. چون می‌خواهد خودش را کائناتی کند. عمیقن اعتقاد دارم اگر خواست‌های به ظاهر کوچک مطرح نشوند، خواست‌های بزرگ همان برج عاجی‌ست که شما می‌گویید. همان دهه چهلی که شما از آن حرف می‌زند.

 

فکر می‌کنم در سطح دیگری از نمایشنامه ما همین مضمون را در یک اتفاق ساده، مثل" ساعت چند صبح بیدار شدن در سفر" می بینیم.  شاید آن هم نوعی تمرین دموکراسی باشد اما باز هم نه ما و نه آدم‌های نمایشنامه به نتیجه نمی‌رسیم که حق با کسانی‌ست که می‌خواهند طلوع خورشید را ببینند یا کسانی که تا 9 صبح می‌خوابند؟

اما متاسفانه این برداشت شد که من در آن صحنه می‌خواهم درس دموکراسی دهم. این برداشت برای من عجیب بود. فکر می‌کنم آن قدر می‌فهمم که صحنه‌ای ننویسم که بخواهم در آن دموکراسی را درس دهم. ضمن این که، این بهانه‌ای ست برای نشان دادن وضعیت ما. بله! ما هنوز سر کوچکترین چیزها با هم حرف داریم.  یک بار کوچک‌ترین چیزها بیدار شدن و رفتن به لنگرود است و بار دیگر، وقتی به هایدلبرگ می‌روند، خواست‌های به ظاهر کوچکی هستند که وقتی شخصیت‌ها با آن‌ها مواجه می‌شوند خواست‌های مهم و بزرگی جلوه می‌کنند. شاید این خواست کوچکی باشد که شما حق داشته باشید از پله‌های سالن چهارسوی تئاتر شهر پایین بیایید و در کافه‌اش بنشینید. اما  وقتی شما را منع کنند دیگر کوچک نیست. شما وارد کشور دیگری می‌شوید و تازه می‌بینید اختیار انجام کارهای به ظاهر کوچکی را دارید که در کشور خودتان نداشتید. تازه می‌فهمید خود اختیار است که مهم و بزرگ است، تازه احساس می‌کنید خواست بزرگی است که در کشور خودتان نمی‌توانید برآورده‌اش کنید. از شما دریغ شده! طرح این خواست‌های کوچک برای من مهم است. آدم‌های نمایشم فقط خواست‌های کائناتی ندارند، خواهان رفع موانعی هم هستند که بر سر راه خواست‌های به ظاهر کوچک‌شان هست، چون می‌دانند حق فردی آنان که موضوع بزرگ و مهمی است نادیده گرفته شده است.

 

آقای یعقوبی! تمام نمایشنامه‌نویس‌ها می‌کوشند که موقعیتی رابسازند تا تماشاگر از کنار هم چیدن نشانه‌ها به برداشتی برسد. اما من نتوانستم بفهمم که چرا بازجویی که در انتهای نمایش تبدیل به بازجویی‌شونده می‌شود، خودش را "محمد یعقوبی" معرفی می‌کند.

نام "محمد یعقوبی" در کار من، جنبه مفهوم‌گرایی ندارد. کاملا فرم‌گرایانه است. چند دلیل فرم‌گرایانه دارد. پیش از این، این صحنه دو نفره بود. فقط بازجو و بازجو شونده در صحنه‌ی پایانی حضور داشتند. من حس می‌کردم صحنه‌ی پایانی چیزی کم دارد که تماشاگر آن را به عنوان پایان بپذیرد. درست است که  او بازجویی می‌شود، اما رمان نیست که خواننده ببیند صفحه‌ی آخرش است و آماده‌ی پایان شود، فیلم نیست که بیننده تیتراژ نهایی را ببیند و بپذیرد فیلم تمام شده است. تئاتر به پایان مشخص یا حتی ضدپایانی که نشانه‌ی پایان باشد نیاز دارد. البته اولین بار که به فکرم رسید با نام خودم نمایش‌ را تمام کنم دلیل‌ش این بود که فکر می‎کردم اگر نام بازجوی نیما را محمد یعقوبی بگذارم، احتمال‌ این‌که مشکل ممیزی برطرف شود بیش‌تر است. انگار به همه دارم می‌گویم: من به هیچ کس توهین نکردم. هیچ کس  و هیچ شغلی را نقد نکردم. این آدم خود منم!

خب! این یک بازی فرم‌گرایانه است فقط!

بعد بود که فکر کردم از یک لحاظ دیگر هم به درد می‌خورد، یک جور پایان در آن صحنه‌ی دو نفره است. مطمئن بودم تماشاگر امکان ندارد فکر کند که بعد از این هم نمایش ادامه دارد. دلیل سومی که برایش داشتم، این بود که چون در کار ما شعر خیلی به کار رفته آن حالتی را پیدا می‌کند که شاعران کهن ما در سطر آخر نام خودشان را می‌آورند. سعدیا! حافظا!

اما بعد از سه بار بازبینی و نگرفتن مجوز اجرا فهمیدم این پایان به تنهایی دردی از ما دوا نمی‌کند. وقتی به ما گفتند مشکل کارمان صحنه‌های محمد است، به این فکر افتادم که صحنه‌ی پایانی دونفره نباشد. فکر کردم تمام بازیگران را روی صحنه بیاورم که لا به لای دیالوگ‌های علی سرابی حرف بزنند تا صحنه از حالت رئالیستی دربیاید که شاید به‌ش گیر ندهند و اتفاقن فقط به همین صحنه‌ی علی سرابی گیر ندادند. بعد از گرفتن مجوز من به بچه‌های گروه گفتم، همین که تمام بازیگران روی صحنه هستند، هر تماشاگری می‌فهمد که این صحنه آخر است، پس دیگر نیازی نیست که نام خودم را در پایان روی آن شخصیت بگذارم. نگران بودم نکند کسی بیاید بگوید؛ چه خود ستا! چه خود شیفته! یا این که بگوید؛ دارد نان قرض می‌دهد!

به هر حال از این تاویل‌های مفهوم‌گرایانه هم می‌شد از آن بشود. اما بچه‌ها گفتند؛ نه! این کار را نکن! خیلی خوبه!

راستش را بخواهید باورم کمی سست شده بود. اما وقتی بچه‌ها گفتند که به همین شکل باشد و بعد هم از کسانی که اجرای خصوصی ما را دیده بودند، سوال کردم، دیدم تعداد اندکی نسبت به نام من واکنش نشان می‌دادند. مثلا من تماشاگری داشتم که می‌گفت؛ وقتی نام " محمد یعقوبی" را شنید، نمایش چیز دیگری شد. عوض شد. او موافق نبود. اما چون تعداد‌ مخالفان اندک بود، من ترجیح دادم به اکثریت توجه کنم. دلایلم این‌ها بود. نه دلایل مفهوم‌گرایانه! اما به‌ شما حق می‌دهم. طبیعی است که شما تئاتر می‌بینید و حق دارید که برداشت خودتان را داشته باشید  و حتی مفهوم‌گرایانه برداشت کنید.

 

در این اجرا انگار به نحوی شما و گروه‌تان زیبایی شناسی سانسور را تجربه می‌کنید. من این تجربه را ستایش می‌کنم. به این دلیل که احساس می‌کنم در مقابل مهر باطل زدن به همه‌ی کارهای ما، باز هم کاری انجام شده است. یعنی این که یک کارگردان تئاتر به اجرا فکر کند، جزء اتفاق‌های روزمره زندگی‌اش است. اما دارم به این نکته هم فکر می‌کنم که باز همان جامعه روشنفکری که شما " یک دقیقه سکوت" را برای‌شان نوشتید، اصلا تعریف وجودی‌شان را از این‌جا به دست می‌آورند که به فرض؛ "گلشیری حاضر نشد یک سطر از جن‌نامه حذف شود." به همین دلیل جن نامه هیچ وقت در ایران چاپ نشد. اما این اتفاق، الان فقط هم در نمایش شما نیست. ما در این سی سال پذیرفته‌ایم که قوانینی جزئی از زندگی روزمره ما باشد. و ما یادگرفته‌ایم با این وجود زندگی کنیم و باشیم. من می‌خواهم ببینم آقای یعقوبی به عبارت "زیبایی‌شناسی سانسور" یا " حکم‌های زیبایی شناسی سانسور" باور دارد؟ البته این دو تا با هم خیلی فرق دارند. وقتی می‌گوییم احکام زیبایی شناسی سانسور یعنی آقای یعقوبی محکوم به اجرا آنها است.

بگذارید من برای شما این طور بگویم؛ من سال 1380 نمایشی را آماده‌ی اجرا کردم به نام" از تاریکی". آن نمایش، همان زمان رد شد. رییس وقت به من گفت؛ بیا پایانش را عوض کن تا اجازه‌ی اجرا بدهم.

من گفتم؛ نه!

من اشتباه کردم و هنوز که هنوز است آن کار اجرا نشده است. الان سال 89، روز اولی که تمرین این نمایش را آغاز کردم با خودم گفتم من اشتباه سال 80 را تکرار نمی‌کنم. من نه گفتم و آن نمایش هیچ وقت اجرا نشد. همان روز اول تمرین نوشتن در تاریکی بازیگران گفتند؛ این نمایش، مجوز اجرا می‌گیرد؟

گفتم؛ من این نمایشنامه را نوشته‌ام که هر قدر که اجازه دادند، اجرا کنم. چون در سال 89 به این نتیجه رسیدم که این اشتباه است که ما احساساتی‌شویم و بگوییم؛ نه! من اجرا نمی‌کنم.

بله!" جن نامه" را می‌شود در اینترنت خواند. اما من درباره‌ی نمایش‌نامه حرف نمی‌زنم، درباره‌ی تئاتر حرف می‌زنم. این نکته را عمیقن می‌گویم؛ خیلی وقت‌ها هست که موقعیتی در کنار شما هست، اما متوجه‌اش نمی‌شوید و بعد از مدتی با خودتان می‌گویید؛ این موضوع خیلی بدیهی است! چرا من به‌ش فکر نکردم؟ سی سال از وضعیت شما زن‌ها می‌گذرد. اما من سال 88 به وضعیت شما فکر کردم.آیا این که به شما گفته‌اند؛ باید حجاب داشته باشید، باعث شده که شما از خانه بیرون نیایید؟

اگر از خانه بیرون آمدن را اجرا بدانیم.

همان‌ اجبار که می‌گویید رمان "جن نامه"...

 

اتفاقا آن هم در نوع خودش نوعی بنیادگرایی سفت و سخت است!

دقیقا! من هم همین را می‌خواهم بگویم. از این نوع نگرش گفت و گو در نمی‌آید. من معتقدم برخوردی که شما زن‌ها کردید همان ستیز بنیادگرایی با شعر است. یعنی شما تغییر دادید. اگر زن‌ها تغییر نمی‌دادند ما افغانستان می‌شدیم و نشدیم.  اصلا نگذاشتید که وضعیت افغانستان ایجاد شود.  بنابراین من به بچه‌ها گفتم؛ من متنم را نوشته‌ام.

رفتار من در سال 80 رفتاری ‌پیشاکامپیوتری بود. گرچه من آن زمان با کامپیوتر می‌نوشتم ولی هنوز رفتارم پیشاکامپیوتری بود. الان فایل را "save as" می‌کنم. متن دل‌خواهم را دارم و آماده‌ام که متن "save as"شده را مطابق نظر ممیزان تغییر دهم. تمام واژه‌های مشکل دارش را به 25 تبدیل می‌کنم. برنامه‌ی word هم که امکانات خوبی دارد. بنابر این وقتی الان متن اصلی‌م را داشته باشم و اجرا هم به شکلی دیگر... همان‌طور رفتار کرده‌ام که شما زنان در داخل خانه و در خیابان. رفتار شما در این سال‌ها خیلی هوشمندانه است. ممکن بود احساساتی شوید و به اعتراض از خانه بیرون نیایید اما بیرون آمدید، حذف‌شده، تغییریافته بیرون آمدید. مهم این است که بیرون آمدید و در فعالیت‌های اجتماعی مشارکت کردید. روزنامه‌نگار، آموزگار، پزشک شدید. بر این اساس من در سال 89 به این نتیجه رسیدم و اگر الان "از تاریکی" را نوشته بودم و می‌گفتند؛ "پایانش را عوض کن!"

می‌گفتم؛ " باشه! چی کارش کنم؟!"

چون کسی متن اصلی‌م را آتش نمی‌زند! به همین دلیل وقتی رئیس شورای بازبینی به من گفت؛ این خیلی تند است! تغییر ش بده!

گفتم؛ باشه! من که نمایشنامه‌ام را نوشته‌ام! یک ماه دیگر هم در سایتم منتشرش می‌کنم. به من بگویید کجاهاش را درست کنم! دقیقا با همین صراحت!

گفت: یعنی می‌خواهی در حین اجرا ، نمایشنامه ر ا توی سایت بذاری؟

گفتم؛ نه! بعد از اجرا!

پس من اصرار داشتم کارمان هر جور شده اجرا شود. می خواستم تماشاگر ببیند که نحوه‌ی اجرای یک نمایش با مضمون اجتماعی در سال 89 چه‌گونه است. می‌خواستم یک سند از تئاتر اجتماعی در سال 89 به جا بگذارم. واقعیت این است که من بیش از آن‌که گمان می‌کردم به دست آوردم. خیلی از تماشاگران به ما گفتند شورای بازبینی با اجبار ما به تغییر در واقع به ما لطف کرده است و این اجر به مراتب دیدنی‌تر است. خیلی خوش‌حالم که تماشاگران با این فرم اجرا هم راضی از سالن تئاتر بیرون می‌روند ولی من همچنان آن اجرای اصلی را دوست دارم. چون برای من همچنان تاثیر روی تماشاگر مهم‌تر است. اما این هم گزینه بعدی من است. چون اعضای شورای بازبینی به من نگفتند چه کار کن! به من گفتند چه کار نکن!

و من امیدوارم به همین شیوه بتوانم "از تاریکی" را هم اجرا کنم.

 

 

 

 

    back