درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

قالَ فلان‌استاد

 لیدا شیرمرد: متن حاضر گفت‌و‌گویی‌ست میان آقای محمد یعقوبی و جمعی از دانش‌جویانِ کارشناسی ارشد ادبیات نمایشیِ دانش‌کده‌ی هنرهای زیبا، که به بهانه‌ی اجرای نمایش نوشتن در تاریکی، به دعوت دانش‌جویان انجام شد.

کاوه حدادی: خیلی ممنون که قبول کردین و به کلاس ما تشریف آوردین. واقعن متشکریم... قطعن شما یکی از مهم‌ترین نمایش‌نامه­نویسان امروز ایران هستید و ما خیلی خوش‌حال‌ایم که شما رو در جمع خودمون می‌بینیم... من خودم جزو کسانی هستم که بیش­تر نمایش‌نامه­های شما رو خوندم و سه­تا از اجراهاتون رو هم دیدم و خیلی خوش‌حال‌ام که موفق شدم این اجرای آخرتون رو هم ببینم. من البته نظر شخصی‌م رو الآن نمی­گم، این­که مثلن زمستان 66 یا یک دقیقه سکوت رو بیش­تر از نوشتن در تاریکی دوست دارم... شاید نظر بچه­ها با نظر من متفاوت باشه... دوست دارم بچه­ها شروع کنن، یا نه شاید به‌تر باشه که خود آقای یعقوبی شروع کنن.

محمد یعقوبی: شاید بد نباشه در مورد همین موضوعی که به‌ش اشاره کردی حرف بزنم، به هر حال بحث نقد ِ دیگه. اساسن من خیلی موافق این نیستم که کارها با هم مقایسه بشن. به­نظر من این کار اشتباست. خب؟ معمولن وقتی از من می‌پرسن نویسنده‌ی محبوب‌ت کی‌یِ؟ من جواب می­دم این دیگه چه جور سوالی‌یِ؟ در پاسخ به این سوال من می‌تونم از آثار محبوب‌م نام ببرم. ولی واقعیت این ِ که یه کوچولو دارم دروغ می­گم، به هر حال چند تا نویسنده هستن که نویسنده­های محبوب من‌‌ان و من وقتی به اون نویسنده­ها فکر می­کنم، می­بینم که یه مواردی پیش اومده که گفتم این کارش رو از اون‌یکی بیش­تر دوست دارم، ولی وقتی بالغانه فکر می­کنم، می­بینم اصلن اشتباست که دارم این رو با اون مقایسه می­کنم. این، کار خودش رو کرده و اون کار خودش رو. موضوع این ِ که آیا هر دو رو دوست دارم یا نه؟ اصلن مقایسه خیلی کار درستی نیست، چون داری با حافظه­ت کار رو می­بینی. من همه­ش می­گم، ای کاش می­شد وقتی آدم­ها می­آن توی سالن تئاتر، به‌شون بگن هم موبایل­هاشون رو تحویل بدن، هم حافظه­شون رو.

کاوه حدادی: خب، این خیلی سخت ِ.

محمد یعقوبی: آره خب.

حمزه علیرضایی: من می­خوام از یک بحث نظری که در نوشتن در تاریکی به­خوبی نمود پیدا کرده حرف بزنم. از ایده‌ی فاصله­گذاریِ برشت. تکنیکی که در نوشتن در تاریکی برعکس اون کارکردی که برای این تکنیک قائل‌ان و از اسم‌ش هم پیداست، اتفاقن، به­شدت مخاطب رو از نظر حسّی با کار درگیر می­کنه و باعث ایجاد هم‌ذات­پنداری با شخصیت­ها می­شه.

محمد یعقوبی: واقعیت این ِ که من هیچ­وقت این جمله رو باور نکردم. این­که می­گن تئاتر برشت تئاتری‌یِ که فاصله‌گذاری می­کنه و در نتیجه تماشاگر کار رو با عقل خودش می­بینه و مثلن در تئاتر استانیسلاوسکی تماشاگر با دل خودش کار رو می­بینه. به­نظر من این یه دروغ بزرگ ِ که توی تئاتر جا افتاده. تئاتر به هر حال و اساسن فاصله­گذارانه­ست. توی استانیسلاوسکیانه‎ترین تئاترها هم تماشاگر می‌دونه داره تئاتر می‌بینه و عقل‌ش داره کار می‌کنه. توی برشتانه‌ترین تئاترها هم تماشاگر فقط با عقل‌ش تئاتر رو نمی‌بینه. احساسات‌ش هم داره کار می‌کنه. می‌خوام بگم هیچ تماشاگری تئاتر رو فقط با عقل‌ش یا فقط با احساسات‌ش نمی‌بینه.

حمزه علیرضایی: یعنی این فقط یه بحث نظری‌یِ.

محمد یعقوبی: دقیقن. دقیقن. یه جورایی توهم ِ. مغشوش کردن قضایاست. شما ممکن ِکاری رو خیلی عاقلانه ببینین ولی هر­از­گاهی هم دل­تون بتپه.

حمزه علیرضایی: در واقع آدم­هایی که بلد نیستن تماشاگر رو درگیر کنن، ادعا می­کنن دارن فاصله­گذاری می­کنن.

محمد یعقوبی: همون­طور که فاصله­گذاری به این معنا که تماشاگر باید کار رو با عقل‌ش ببینه یه دروغ بزرگ ِ، این­که تماشاگر کار رو فقط با حسّ خودش می­بینه هم یه دروغ بزرگ ِ. تئاتر ترکیب این دو­تاست. اصلن وجود انسانی ترکیبی از این دو تاست. طرف‌دارهای هر کدوم دارن یه چیزی رو به شکل ایدئولوژی تزریق می­کنن، تحمیل می­کنن به تماشاگر و به­این­ترتیب ماهیّت مستقل تماشاگر رو نادیده می­گیرن. این دو­تا عقل و حس - کنار هم ِ که معنا داره. به نظر من فرق برشت با استانیسلاوسکی این ِ که برشت در فرم اجرا بیش‌تر از استانیسلاوسکی اصرار داره به تماشاگر بگه شماها دارین تئاتر می‌بینین. به نظر من اصرارش بی‌جا ست چون تماشاگر متوجه ِ داره تئاتر می‌بینه. به برشت باید به عنوان یک شیوه‌ و شگرد اجرا و نوشتن توجه کرد و شگردش رو اتفاقن با شگردهای دیگه باید تلفیق کرد.

زردشت افشاری: من یه جورایی شما رو با احمد محمود مقایسه می‌کنم، در زمینه‌ی رمان. من فکر می­کنم شما نسبت به مسائل اجتماعی به شدت حساس‌این. مثلن من وقتی زمستان 66 رو می‌خونم، می­بینم که یک اثر ضدّ جنگ ِ، اثری که به تأثیر جنگ در بین مردم می‌پردازه، یا یک دقیقه سکوت به نوعی دیگر اثری اجتماعی‌یِ، یا همین نوشتن در تاریکی که مسئله‌‌ش به همین یکی دو سال اخیر برمی­گرده. در مورد احمد محمود هم همین­طور ِ. احمد محمود به جنگ می­پردازه، به انقلاب و... چیزی که می­خواستم بگم این بود که من توی تئاتر شما، صادقانه بگم، اون­جایی که اون بازجو، محمد وارد سالن شد، من اون­جا فاصله­گذاری رو درک کردم. فاصله­گذاری رو یاد گرفتم. البته خیلی در موردش خونده بودم ولی همیشه از خودم می­پرسیدم یعنی برشت می­گفته بچه­ها بیاین این­جوری فکر کنیم؟ یعنی منظورم این ِ که برای برشت این ایده‌ی فاصله­گذاری صرفن یک ایده‌ی نظریِ در حدّ حرف بوده؟ من فکر نمی­کنم این­جور بوده. اگه بوده پس یا مخاطب اون دوره خیلی پختگی نداشته یا این­که برشت اون­قدر که می­گن بزرگ نیست. اما در کار شما من به نتیجه­ای رسیدم، شما خیلی هوش‌مندانه از این فاصله­گذاری استفاده کردید، استفاده­ای که نمی­دونم، شاید سانسور به شما تحمیل کرده بود. شما با این کار در­واقع تماشاگر رو کشوندین به فضایی که مدّ نظرتون بود. تماشاگر به­نوعی با حرف‌هایی مواجه شد که در­واقع حرف­های خیلی معمولی و روزمره­ای‌ان: می­خوایم بریم لنگرود، می­خوایم فلان غذا رو بخوریم و... من خب، حواس‌م به تماشاگر­ها بود، خیلی­ها داشتن با خنده و شوخی کار رو تماشا می­کردن، مثل این­که هنوز کار براشون جدی نشده بود، ولی وقتی که اون بازجو می­آد و خودش رو به مخاطب معرفی می‌کنه، که من این‌ام و این­جوری­ام، اون­جا من احساس کردم این همون چیزی‌یِ که برشت می­گه: مخاطب! نه این­که با حسّ‌ت نگاه نکن و فقط با فکرت به اثر نگاه کن؛ نه، برشت می­گه با دقت به اثر نگاه کن، می­گه موضوع رو موشکافی کن. اون­جا من به این نتیجه رسیدم.

حمزه علیرضایی: نوشتن در تاریکی به­نوعی یک نمایش‌نامه‌ی پازل­گونه است. در­واقع در این اثر لحظه‌­هایی وجود داره که به موازات هم روایت می­شن و رسیدن به چنین ساختاری پختگی می­خواد و الان دوست دارم از شما بپرسم که چه­طور طی این چند سال به این پختگی رسیدید؟ یعنی شما از زمستان 66 تا اقتباس از گراهام گرین و ماچیسمو تا رسیدن به نوشتن در تاریکی چه مسیری رو طی کردین؟ در­واقع در نوشتن در تاریکی، آدم­ها دارن به سادگی از موضوعاتی روزمره و پیش­پاافتاده حرف می­زنن ولی ما در دل این حرف‌های به ظاهر ساده، شاهد بحث­هایی کاملن جامعه­شناسانه هستیم. ما می­بینیم که شش نفر آدم نمی‌تونن به یه دموکراسی کلی برسن، به یه نظر واحد برسن و بعد شما این بحث رو پیوند می­دین به موضوعی که خیلی با اون فاصله داره، به بازجویی. و با این ترفند، منِ مخاطب رو جذبِ کار می­کنین و من حس می­کنم و می­بینم آن­چه را که شما به نمایش درمی­آرین و به­این­ترتیب من در این روندِ مورد نظر شما قرار می­گیرم. من دوست دارم شما در مورد این موضوع صحبت کنید.

محمد یعقوبی: خب، این موضوع خیلی در نقدهایی که بر نوشتن در تاریکی نوشته شده اومده... من فکر می­کنم بیش‌ترین مطلب و نقدی که روی کارهای من نوشته شده به همین نوشتن در تاریکی اختصاص داره. هر چند که اون زمانی که من زمستان 66 رو کار می­کردم، اساسن چیزی به اسم اینترنت وجود نداشت، این هم هست البته، ولی به هر حال از زمانی که اینترنت بوده و به طور جدی بوده، در تمام نقدها همین موضوعی که شما الان به اون اشاره کردین مطرح شده. این­که شش نفر نمی­تونن در مورد یک موضوع ساده به تفاهم برسن. ولی، قصد من بیان این مطلب نبود. من نمی­خواستم توی نوشته­ام خیلی با­صراحت حرف‌م رو بزنم، ولی شخصیت­هام باصراحت حرف­شون رو می­زنن: اصلن چه لزومی داره همه به یک نتیجه برسن؟ من فکر می­کنم این هم یکی از دروغ­هایی که، البته کلمه‌ی دروغ کمی توهین‌آمیز ِ، ولی به­هر­حال این هم یک دروغ بزرگ ِ؛ منظورم چیزهایی‌یِ که بی­جهت در کشور ما جا افتاده. یکی‌ش هم همین ِ، برای همین هم یه جایی نوشین می­گه: اصلن چه لزومی داره ما همه با هم حرکت کنیم؟ من فکر می­کنم این مشکلی‌یِ که در جامعه‌ی روشن‌فکری ما هم هنوز حل نشده. ما می­خوایم همه رو یک‌سان کنیم، با همه چیز مثل دین برخورد می­کنیم. مثل این می­مونه که بخوایم کل جهان رو اسلامی کنیم. خب؟ در بستر فرهنگی‌مون هم این وجود داره. عوام شاید بیش­تر درگیر این مسئله باشن، ولی در جامعه‌ی روشن‌فکری­مون هم این هم‌سان­سازی وجود داره.

حمزه علیرضایی: مثال خیلی خوبی زدین. در بحث دین می­گن لا اکراه فی دین. ولی ما می­گیم نه، برخورد با دین باید اون‌جوری باشه که ما می­خوایم.

محمد یعقوبی: دقیقن... در نوشتن در تاریکی چیزی که خیلی برای من مهم بود، در­حقیقت انتقال این موضوع بود: نه، اصلن لزومی نداره همه با هم راه بیفتیم. اونی که می­خواد ده صبح راه بیفته، اونی که می­خواد شش صبح راه بیفته. جواب کافی بود؟... آها! اون قضیه‌ی پازل­گونه که به‌ش اشاره کردی. خب، من روز اولی که این نمایش‌نامه رو نوشتم و اومدم سر تمرین، اساسن نمایش‌نامه به این شکل نبود. یعنی کار روند خطی داشت. چهار تا شمال پشت سر هم بود، بعد صحنه­های بازجویی بود، بعد صحنه‌ی مایاکوفسکی و... و بعد هم پایان. این نقشه‌ی نمایش‌نامه‌ی من بود، ولی بعد هر چی پیش­تر رفتم، دیدم این طراحی یه اشکالی داره، به­نظرم ریتم خوش‌آیندی نداشت. می­دیدم در صحنه­های شمال به­هر­حال آدم­ها شادن، امیدوارن و دقیقن مثل قبل از انتخابات‌ان. وقتی من شروع به نوشتن کردم رفتم و یادداشت­های روزانه‌ی اون زمان‌م رو خوندم، البته اون روزها رو یادم بود، ولی نیاز داشتم که دوباره مرور کنم. واقعن فضا، فضای امید بود. همه فکر می­کردن می­شه تغییری ایجاد کرد. حالا توی نمایش‌نامه، قرار گرفتن چهار صحنه‌ی پر امید و بعد صحنه­های بعدی... احساس کردم به این شکل، تعادل مناسبی وجود نداره. درهم‌تنیده نبود. صحنه‌های شاد جدا بود، بعد صحنه‌های زندان و بعد... آزارم می‌داد. آخرش به این نتیجه رسیدم که این­جوری به‌تر ِ: شمال، بازجویی. دوباره شمال، بازجویی. این کار تعادل ایجاد می­کرد، سبکی و سنگینی به وجود می­آورد. البته اگه بشه اسم‌ش رو سبکی گذاشت. شکل قبلی برای این­که بتونم این پازلی رو که می­گی ایجاد کنم کافی نبود. البته دلیل دیگه­ای هم وجود داشت. من وقتی روز اول تمرین­هام رو شروع کردم، هنوز بعضی از صحنه‌ها رو ننوشته بودم، بعدها موقع تمرین نوشتم‌شون، زمانی که بچه­ها داشتن صحنه‌‌های نوشته‌شده رو تمرین می­کردن، من داشتم چند تا دیگه صحنه‌‌ی بازجویی رو می‌نوشتم. مثلن صحنه­ای که علی سرابی در نقش محمد، پیامک مهدی رو می­خونه، پیامکی که می­گه انگشت‌ت رو تو دماغ‌ت نکن، تو قرار ِ با این انگشت حماسه­ بیافرینی. این صحنه روزهای اول توی متن‌م نبود. بعد به این نتیجه رسیدم که ساختار نمایش‌نامه باید پازلی باشه. انگار ما اون چیزی رو می­بینیم که محمد می­شنوه. پس ساختار پازلی هم از لحاظ محتوایی و هم از لحاظ فرم جواب می­داد.

حسام سبحانی: من تو مصاحبه­تون خوندم که در صحنه­های بازجویی فرم کاملن تغییر کرده، صحنه­های بازجویی به شکل دیگری بوده و... می­خوام بپرسم که خودتون الان احساس­تون چی‌یِ؟ یعنی دوست دارین همون اجرای اولی رو می­رفتین؟ یا نه، این‌یکی رو ترجیح می­دین؟

محمد یعقوبی: من حتمن اونی رو اجرا می­کنم که اجازه ندادن و اجرای خصوصی کردیم. گرچه از بابت این شکل اجرای عمومی خیلی تشویق شدم و خیلی تحسین شدم. آدم­هایی مثل آقای مهندس­پور بعد از دیدن کار گفتن بازبینی به‌ت لطف کرده. البته اجرای خصوصی ما رو ندیده بودن.

کاوه حدادی: من از خیلی­ها شنیدم که می­گن سانسور سبب خیر شده. همه می­گن سانسور به این کار کمک کرده، ولی من معتقدم به هر حال این شما بودین که این راه رو انتخاب کردین، یعنی به هر حال این خود شما بودین که این شیوه رو جای‌گزین کردین... می­خوام بدونم چرا اجرای خصوصی رو ترجیح می­دین؟

محمد یعقوبی: خب، اگه همین الان من رو آزاد بذارن، من قطعن اون شیوه‌ی قبل رو انتخاب می­کنم. هر چند حق با شماست. بله، این انتخاب خود من بود. بازبین­ها به من نگفتن این جوری اجراش کنم. من وقتی دیدم اون شیوه جواب نمی­ده، رفتم سمت این شیوه. فکر کردم هم یه جور افشاگری سانسور توش هست، هم به تماشاگر می­گم: تماشاگر، این­جاش رو شما ندیدین... در ضمن، شاید اگه متن دیگه­ای بود این­قدر جواب نمی­داد، ولی این­جا جواب داد، چون ما توی کار هی صحبت از برشت می­کنیم. من فکر کردم حالا که صحبت از برشت ِ، شگردهای برشتی جواب می­ده. این­که بازی‌گر رو به تماشاگر حرف بزنه، چیزی‌یِ که من هم مثل شما خوندم، هیچ­وقت ندیدم که. چیزی که ما درباره‌ی برشت خوندیم و شنیدیم این ِ که بازی‌گر می­آد به تماشاگر می­گه: من گالی­گی هستم و قراره برم ماهی بخرم! هان؟ واسه همین من فکر کردم این­جا جواب می­ده، پس چرا من دل‌م می‌خواد اون‌جور اجرا کنم که در اجرای خصوصی اجراش کردم؟ یکی به­خاطر این­که دل‌م می‌خواد، همین. دل‌م می‌خواد. من این شیوه رو اختیار کردم. این احترام به اختیار نخستین من ِ و خب، دوم این­که من هر دو شیوه رو اجرا کردم و تاثیر هر دو اجرا رو دیدم. برانگیختگیِ تماشاگر در اجرای خصوصی اتفاق می­افته. خب؟ ولی در این اجرا، شما بیش‌تر لذت هنری می­برین. مثلن به قول رضایی­راد، اگه مطلب‌ش رو خونده باشین، می­گه دانش‌جوهاش حال می­کردن که ما سانسور رو دور می­زدیم، اون­ها افشاگریِ سانسور رو دوست داشتن. خب، من دیدم که می­خوان حذف کنن و همه­ش هم می­گن صحنه­های علی سرابی حذف بشه. تنها کاری که به ذهن‌م می­رسید و با بچه­ها مطرح کردم این بود که ما بیایم یه سری مهمان دعوت کنیم، گفتم علی، تو حداقل اون­هایی که برات مهم‌ان رو دعوت کن که بیان کارت رو ببینن.

زردشت افشاری: فیلم‌برداری هم کردین؟

محمد یعقوبی: بله. محمد قدس از چندین اجرای خصوصی فیلم‌برداری کرده! اون قبل از این­که مشکلی برای کارمون پیش بیاد یه روز اومد و گفت که دل‌ش می‌خواد از کارمون، از پشت صحنه، فیلم‌برداری کنه. گفتم باشه. اون هر روز فیلم‌برداری کرد... یادم ِ توی اجرای خصوصی، تماشاگرهایی بودن که وقتی کار تموم می­شد از علی سرابی بدشون می­اومد. خب؟ این برانگیختگی‌یِ. گرچه ممکن ِ ما یه کوچولو احساس کنیم این تماشاگر چه­قدر کودک ِ، یعنی متوجه نیست که این تئاتر ِ؟ همون حرف برشت، چرا کار رو با عقل‌ش ندیده؟ ولی من فکر می­کنم این تماشاگر منظورش این بود که علی سرابی خیلی خوب بازی کرده، نه این­که باور کرده باشه این تئاتر نیست. برانگیختگی اهمیت داره و من واقعن دل‌م می‌خواد تماشاگر رو تحت تأثیر قرار بدم، هدف من این ِ ­که تماشاگر رو وادار کنم واکنش نشون بده، احساسات انسانی‌ش برانگیخته بشه. نه این­که یه تماشاگر منفعل محض باشه. گرچه خوش‌بختانه در اجرای عمومی هم من شاهد این برانگیختگی بودم ولی در اجرای خصوصی بیش‌تر واکنش دیدم. در اجرای عمومی بسته به روحیه‌ی تماشاگر ممکن بود یکی برانگیخته بشه و یکی نشه.

حسام سبحانی: ببخشید، یه چیزی که ذهن من رو مشغول می­کنه این ِ که آیا لحظات بین اون شش روزنامه­نگار، در بعد از سانسور نسبت به قبل از سانسور تغییری کرده یا نه؟

محمد یعقوبی: خیلی کم. اون‌جاها هم تغییر کرده. مثلن در این حدّی که الان به شما می­گم. البته به اون مواردی اشاره می­کنم که یادم ِ. مثلن، شروع کار پر از بیست‌وپنج بود. خب من بعد از خشک‌سالی و دروغ دیگه خیال‌م راحت شد، به‌جای این‌که در ازای حرف‌های سانسوری حرف دیگه‌ای بذارم، هر جا می‌گن اشکال داره، بازی‌گرها به‌جای اون حرف‌ها می‌گن بیست‌وپنج...

زردشت افشاری: البته این نکته­ای‌یِ که آدم آخرش می­فهمه... یعنی من به­تدریج فهمیدم که این بیست‌وپنج جای‌گزین چیزهایی‌یِ، حتا جای‌گزین اسم آدم­ها و...

محمد یعقوبی: شروع کار پر از بیست‌و‌پنج بود. وقتی من متن رو برای تصویب تحویل دادم، به من گفتن: آقا، این­که پر از بیست‌وپنج ِ! کسی هم که مسئول شورا شده بود، آقای عابدین‌­نژاد، که انصافن در نهایت، به ما کمک کرد، می‌تونست خیلی راحت بگه نه و حال ما رو بگیره! خب، کارهای قبلی رو ندیده بود، سال­ها پیش تو شورا بود و بعد از اون رفته بود، و اصلن داستان این بیست‌وپنج رو نمی­دونست. مثلن اگه الوند رئیس شورا بود احتمالن اوضاع فرق می­کرد. الوند سر خشک‌سالی و دروغ بیست‌و‌پنج رو شنیده بود. این آقای عابدین‌نژاد به من گفت: این بیست‌وپنج یعنی چی؟ من هم برای این­که اعتمادش رو جلب کنم، کتاب چاپ­شده‌ی خشک‌سالی و دروغ رو به‌ش نشون دادم و گفتم ببین این کتاب پر از بیست‌وپنج ِ، اجازه‌ی چاپ هم گرفته. پس بیست و پنج هیچ اشکالی نداره. سعی کردم راضی‌ش کنم. ولی بعد از بازبینی چندم، گیر دادن به بیست‌وپنج و من فکر کردم حالا چی‌کارش کنم... اومدم دیالوگ­ها رو عوض کردم، دیگه این­جوری نبود که صحنه‌ی اول صحنه‌ی تماشای مناظره­‌ی کاندیداهای انتخابات ِ. این­جوری شد که یکی می‌اومد می­گفت چه­قدر بد بازی می­کنه، یکی دیگه می­اومد می­گفت نه، خیلی هم خوب بازی می­کنه... چرت و پرت! وقتی که تصویب شد، می­دونستم اون چیزی که براشون اجرا کردم، من رو راضی نمی­کنه و دیگه هم نمی­تونم بیست‌و‌پنج بیارم. این دیگه خوبی تئاتر ِ نسبت به سینما که شما می­تونین مثل یه انسان تغییر بکنین. امروز ریا می­کنی، می‌گی باشه، فردا می­ری کار دیگه­ای می­کنی! ولی به­هر­حال توافق کرده بودیم بیست‌وپنج نگیم و من هم نباید می‌گفتم... ولی نمی­خواستم چیزهایی که اونا دیدن رو هم بگم و رسیدم به نوشتن در تاریکی. دیدین که در شروع، شخصیت­ها همه­ش جای حرف‌های سانسورشده می­گفتن نوشتن در تاریکی. یه دلیل دیگه هم براش پیدا کردم. این‌جوری شکل تیتراژی هم پیدا می­کرد. خب؟... همین­جوری دارم جاهایی رو که یادم می­آد می­گم. یه جایی منوچهر می­خنده می­گه یه جُک، ولی هیشکی نمی­خواد گوش بده. آخرش، آخر صحنه، اون جُک شنیده می­شد. جُک این بود: رأی ما میرمحسن کروبی­نژاد. خب؟ و چون گفتن این چهار اسم نباید گفته بشه و اصلن نباید در باره‌ی انتخابات حرفی زده بشه، ناچار شدم اون جُک رو بردارم. می­دونین که این‌ها دل‌شون می‌خواست می‌تونستن کاری کنن که ما یادمون بره سال 88 هم وجود داشته. ارزوش این ِ که می‌تونستن به ما بقبولونن پارسال سال 87 بود و حالا هم سال هشتادونُه ِ. تعجب می‌کنم چرا تا حالا فتوا ندادن که سال 88 وجود نداشته و بعد از 87 سال هشتادونُهِ.

حمزه علیرضایی: چیزی که برای خود من خیلی جذاب بود، شخصیت علی سرابی بود که در آخر، خودش رو محمد یعقوبی معرفی می­کنه. یک ضدّ قهرمان، دقیقن در همون روندی قرار می­گیره که قبلن خودش یکی دیگه رو در اون روند قرار داده. اون هم چشماش بسته می­شه و... حالا سوال من این ِ که آیا خود شما به این روند فکر کرده بودین؟ خب می­گین در اجرای اول یه عده از علی سرابی بدشون اومده بود، ولی تو اجرایی که من دیدم، کسی از علی سرابی، محمد، بدش نیومد.

محمد یعقوبی: البته این­که من می­گم تو اجرای خصوصی از محمد بدشون اومد، به این معنا نیست که از کاراکتر محمد بدشون اومده بود. این تفکیکی‌یِ که تماشاگر نمی­کنه ولی ما باید این کار رو بکنیم، خب؟ اصلن دلیلی که از محمد بدشون می­آد این ِ که از علی سرابی خوش­شون اومده، به­خاطر بازی‌ش. اگه منظورت این بود که شما در اجرای عمومی حتا از کاراکتر علی سرابی، از نقش خوش­تون اومده، این بحثی‌یِ که فکر نمی­کنم... من باورش ندارم... شما که اون اندیشه رو نمی‌پسندین...

حمزه علیرضایی: نه، نه منظورم این بود که آخرِ کار، من از کاراکتر محمد متنفر نشدم، بلکه دل‌م براش سوخت... درواقع محمد در آخر درگیر سیستمی شد که خودش به نوعی در طراحی اون نقش داشت.

محمد یعقوبی: آهان، مرسی. این اتفاقی بود که در اجرای خصوصی هم افتاد. یه صحنه­ای هست که این دو­تا، محمد و نیما نشستن و شما در پس­زمینه می­خونین: از روی صندلی بلند شد، چشم­بند خود را برداشت و... خب، این فوق‌العاده توی اجرای خصوصی خوب در­اومده بود. هم بازی علی بسیار خوب بود، هم مهدی خیلی خوب این صحنه رو بازی کرد. شما در اجرایی عمومی این صحنه رو که از نظر بازی و اجرا یکی از به‌ترین صحنه­ها شده بود ندیدین. در اجرای خصوصی تماشاگر خیلی با این صحنه ارتباط برقرار می­کرد.

لیدا شیرمرد: یعنی تمام اون لحظات، به جای این­که در پس­زمینه نقش ببندن بازی می­شدن؟

محمد یعقوبی: بله. کاملن بازی شده بود. نیما چشم­بند رو برمی­داشت، داد می­زد و...

لیدا شیرمرد: و تأثیرگذارتر هم بود؟

محمد یعقوبی: بله، کاملن. می­دونین شما چرا این ترفند رو دوست داشتین؟ در شیوه­ای که شما دیدین، تخیل تماشاگر به‌شدت فعال می­شد. هر چه رو هم که ما نشان نمی‌دادیم شما تخیل می­کردین. ذهن شما خلاق می­شد.

لیدا شیرمرد: چه جالب! من فکر می­کردم چه تمهید خوبییِ و استفاده از اون تأثیرگذاری رو دو چندان کرده.

محمد یعقوبی: ولی با این همه اگه دست من رو باز بذارن، من هنوز هم از این تمهید استفاده نمی­کنم. من اون انسان ملموس رو انتخاب می­کنم... شاید این مثالی که می­زنم یه کوچولو خوب نباشه، ولی امیدوارم منظورم رو برسونه. ببینین همین الان بگن خانم­ها می­تونن دیگه حجاب نداشته باشن، بعضی خانم‌ها با حجاب زیباتر از زمانی هستن که حجاب ندارن، ولی خب با این همه، کی‌یِ که حجاب رو انتخاب کنه؟ دارم در مورد اون­هایی حرف می­زنم که از سر اجبار این کار رو می­کنن. می­خوام بگم، پس طبیعی‌یِ که در این صورت حجاب رو می­ذارن کنار، چون اختیارشون رو زیر سوال برده. من قضیه رو این جوری می­بینم. تئاتری که باعث شد من به این تمهید برسم، از سر اجبار من رو به این­جا کشوند.

حسام سبحانی: این چیزی که فرمودین، بحث سبکی و سنگینی­ که مطرح کردین و بحث حفظ ریتم، که فرمودین روایت­ صحنه­ها رو موازی انتخاب کردین که به ریتم مناسب برسین... من فکر می­کنم بعد از این­که سانسور اتفاق افتاد و دیگه صحنه­های بازجویی به سنگینیِ قبل وجود نداشت و اثری از اون فضای سنگین باقی نمونده بود، این ریتم یه جاهایی یه مقدار یک‌نواخت می­شد...

محمد یعقوبی: حق داری!

حسام سبحانی: اگر که در اجرای عمومی هم همون بازی­ها برای صحنه­های بازجویی وجود داشت، احتمالن تکرار بازیِ اون شش روزنامه­نگار که دارن در مورد رفتن یا نرفتن به سفر تصمیم می­گیرن، خسته­ام نمی­کرد، ولی وقتی اون فضای سنگین از کار حذف شد، این ریتم کمی من رو خسته کرد.

محمد یعقوبی: مرسی، حرف خیلی درستی‌یِ. ببین، بازبین­ها در بازبینی­ای که تأیید شد چی دیدن؟ اون­ها در اولین صحنه، علی سرابی رو دیدن که داره توی پلاتو تمرین می­کنه و بعد زنگ می­زنه به امین عظیمی. می­گه امین، چرا بچه­ها نیومدن؟ این­ها رو ما واقعن بازی کردیم. امین هم انگار می­گه امروز تعطیلِ. علی: چرا به من خبر ندادی؟ امین: چرا خبر دادم، موبایل‌ت خاموش بود. علی: من دیگه نمی­آم و... از این لات­بازی­ها. این چیزی بود که علی بازی کرد. وقتی تصویب شد، من هم به همین سوال شما رسیدم. دیدم این شکل اجرا، اون سبکی سنگینی­ که من می­گم رو نداره. خب؟ باز پاسخ به همون سوال که اگه دست‌ت باز بود، کدوم اجرا رو انتخاب می­کردی؟ به همین دلیل، من باز اجرای خصوصی رو انتخاب می­کردم، چون این چیزی که می­گی، سبکی سنگینی، بیش­تر در می­آد توش، چون اجرای واقعی‌ش رو داریم می­بینیم. ولی، من برای این­که تا حدودی نزدیک بشم به حسّ و حال اون اجرای خصوصی، یعنی فضا رو یه حالتی بکنم که آره، همون سنگینی رو احساس بکنیم، اولین صحنه‌ی بازجویی رو با متن شروع کردم. وقتی شما در سکوت دارین متن می‌خونین، خود­به­خود دارین فعالیتی می­کنین که فعالیت سبکی نیست. شما دارین در سکوت، فضایی رو کاملن تخیل می­کنین. در واقع من با این کار سعی کردم این مشکل به‌وجوداومده رو تعدیل کنم. بنابراین به عنوان یک نشانه، اومدم از طریق متن، آمبیانس سنگین صحنه­های علی سرابی رو برای اولین بار به شما منتقل کردم و با خودم گفتم حالا اگه حتا بیام و صحنه‌های بعد رو نمایشنامه­خوانی کنم تماشاگر خودش دیگه باهوش و خلاقِ، فضای سنگین رو دریافت می‌کنه. ولی با توجه به سوال شما انگار اون‌قدرها هم در این کار موفق نبودم.

زردشت افشاری: من همیشه وقتی برای تماشای تئاتر یا فیلم می­رم به تماشاگرها دقت می­کنم. تا اون لحظه­ای که آقای سرابی، بازی‌گر نقش محمد، بازجو، داد نمی­زنه، صادقانه بگم، تماشاگرها یه جورایی فکر می­کردن اومدن پیک‌نیک. حتا می­خندیدن. اصلن یادشون رفته بود برای چی اومدن. یعنی با شما کاملن موافقم، اون اشمئزاز و بیزاری از شکنجه و این­که آدم ممکنِ تو اون شرایط قرار بگیره، با اون نون و ماست خوردن‌ها به وجود نمی­آد. اون بیش­تر می­خندوند. من دوست ندارم خشونت توی تئاتر دیده بشه ولی خب، یه جاهایی شما برای این­که به یکی بگین این درد داره، شاید باید کاری کنین که خودش هم ضربه بخوره. اون لحظه­ای که بازجو داد زد، اون لحظه‌ی نفس­گیری که مدّ نظر شما بود، تازه به وجود اومد. می­خوام بگم که به نظر من بازی کردنِ لحظات سنگینِ بازجویی، قطعن می­تونست تأثیرگذارتر از اجرایی باشه که ما دیدیم. این تصور منِ، چیزی که دارم از اجرای خصوصی­ای که ندیدم تخیل می­کنم.

محمد یعقوبی: توی روزهای بازبینی من این دو واژه رو خیلی از قول­شون می­شنیدم: کنایه و صراحت. می­گفتن تو کارت خیلی صراحت داره، مثلن اگه کار فلانی بود می­تونستیم دفاع کنیم بگیم این دربارۀ سنّت و مدرنیته است! ولی تو خیلی صراحت داری، ما چی کار کنیم؟ با ما راه بیا تا کارت اجرا بشه. بعد، جواب من این بود، می­گفتم این­که می­گین کار من صراحت داره، به این علتِ که جامعه‌ی ما نیاز به صراحت داره، بنابراین از من نخواین که خودم رو عوض کنم. اون­جا من برای اولین بار یاد گرفتم چه­طور با ممیزی حرف بزنم، قبل از اون بلد نبودم. اومدم گفتم آقا، من متن‌م رو نوشتم و یه روز بی‌کم‌و‌کاست تو سایت‌م می­ذارم دیگه. پس شما به من بگین چی کار کنم؟ کجاش رو حذف کنم؟ چون دیگه دوره‌ی رضا کمال‌شهرزاد نیست که فقط یه نسخه‌ی دستنویس موجود باشه و بعد اگه گفتن حذف کن، متن بره توکارتن­ها و بعد هم از بین بره. الان می­ذاری متن رو توی فضای مجازیِ خودت و این می­مونه. خب؟ برای همین با اطمینان به‌شون گفتم به من بگین کجاهاش رو حذف کنم... وقتی من کار رو شروع کردم علی سرابی گفت فکر می‌کنی اجازه بدن این متن اجرا بشه؟ گفتم من هر طور شده این کار رو اجرا می­کنم، حتا اگه شده جسدی از تئاترم اجرا بشه. چون در سال 1389 تجربه‌ی محمد رحمانیان که کاری کردن به‌ش بربخوره و اجرا نکنه، به من هشدار داد که این­ها وارد بازی جدیدی با ما شدن و می­تونن کاری کنن که به‌ت بربخوره و بگی من اصلن نمی­خوام اجرا کنم و من دقیقن برعکس‌ش رو می‌خواستم انجام بدم. حتا آماده بودم اگه بگن فقط صحنه­های شمال رو مجازیم اجرا کنیم، بگم باشه و فقط همون صحنه­های شمال رو اجرا کنیم. حالا یه مثالی می­زنم که گویا باشه. در صحنه­های شمال، در اجرای خصوصی، علی سرابی اصلن حضور نداشت. البته توی صحنه‌ی اول، تو اون صحنه‌ که همه هی جای حرف‌های حذف‌شده می‌گن نوشتن در تاریکی، علی حضور داشت، ولی صحنه‌ی دوم که شما دیدین، جایی که همه لال‌بازی می‌کنن، علی گوشی رو برمی­داره و... علی در اجرای خصوصی توی این صحنه حضور نداشت. بعد از بازبینی چندم بود که به فکرم رسید از علی بخوام توی این صحنه حضور داشته باشه. وقتی دیدم هر چه صحنه‌ی علی هست اون‌ها می‌گن حذف بشه، علی رو توی این صحنه آوردم. ولی این‌ها رو توی بازبینی نشون ندادم. نمایش رو به شکل ممیزپسندی اجرا کردم و بعد که کار تصویب شد، به بچه­ها گفتم حالا تازه ما باید تصمیم بگیریم چی کار بکنیم؟ حالا دیگه مطمئن‌ایم اجرا داریم.

کاوه حدادی: این­که می­گین یعنی چی؟ من فکر می­کنم این یه جای خیلی کلیدی‌یِ. داستان اینِ که نیما بازداشت شده، بازجو داره بازجویی می­کنه. یکی‌در‌میون شمالِ و بازجویی. اون صحنه‌ی اولی که علی سرابی داره گوش می­کنه، اون­جا این تصور به‌وجود‌می­آد که انگار داستان در گذشته اتفاق افتاده و حالا داره موبایلِ نیما رو که صدای دوستاش رو ضبط کرده...

محمد یعقوبی: گفتم که، این توی اجرای خصوصی هم بود، علی در اجرای خصوصی توی صحنه‌ی بعدی حضور نداشت. در اجرای خصوصی در واقع من فکر کردم حضور علی در صحنه‌ی اول کافی‌یِ تا هر تماشاگر باهوشی متوجه بشه که درتمام صحنه­های شمال، علی سرابی حضور داره و داره گوش می­ده. پس چی شد که من در اجرای عمومی توی صحنه‌ی دوم هم گفتم حضور داشته باشه؟ چون به‌خاطر ممیزی هی داشت حضور علی سرابی کم‌رنگ می‌شد. من اول‌ش به این نتیجه رسیدم که توی تمام صحنه­های شمال علی سرابی رو بیارم. ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که شما توی دو تا صحنه‌ی شمال علی سرابی رو ­ببینین.

حمزه علیرضایی: البته یه نکته­ای هست و اون این­که با این­که علی سرابی در بعضی از صحنه­های شمال حضور نداره ولی ما حضورش رو احساس می­کنیم. انگار اون به­هر­حال داره تو زندگیِ این آدم­ها سرک می­کشه و استراق سمع می‌کنه.

کاوه حدادی: آقای یعقوبی، من الان می­خوام برم به­سمت دیالوگ­نویسی. توی سایت­های اینترنتی خیلی از این موضوع حرف زدن. من خودم شخصن علاقه‌ی شدیدی به رئالیسم دارم... سوال من این‌ِ که چه‌جوری شما رسیدین به این دیالوگ­نویسیِ واقعن رئال و به­شدت سهل و ممتنع؟ من فکر می­کنم خیلی­ها اگه ندونن فکر می­کنن خب این­ها دارن یه سری حرف­های روزمره می­زنن و خب لابد نوشتن‌ش هم ساده‌ست، ولی وقتی آدم قلم می­گیره دست‌ش و شروع می­کنه به نوشتن، تازه می­فهمه که چه­قدر سختِ... توی نوشتن در تاریکی، دیالوگ­ها همون حرف­هایی‌یِ که ما در مورد انتخابات می­زنیم، همون حرف‌هایی‌یِ که ما در مورد شعر می­گیم، در مورد موسیقی می­گیم ولی کاملن این دیالوگ در بستر تئاتری که داره به نمایش در می­آد، جا افتاده... من صادقانه بگم، من اول عاشق این رئال‌بودن شما هستم، اصلن دوست دارم این شیوه رو. نه تنها در کارهای شما، در کار احمد محمود، در کار کارور، در کار همینگ‌وی... بچه­ها می­دونن من خودم تجربه‌ی بازداشت رو داشته­م، و به‌خاطر همین تجربه­ست که می­گم دیالوگ‌های علی سرابی خیلی واقعی بود. من موقع دیدن کار هم می‌خندیدم، هم گریه می­کردم. جنس دیالوگ­های علی سرابی خیلی خوب‌ِ، شما خیلی خوب نوشتین‌ش. یک نقط خیلی درخشانِ این دیالوگ‌نویسی جایی بود که علی سرابی به مهدی پاکدل می­گفت: چرا بیسکوئیت نمی‌خوری؟ این مغز فرمان می‌ده و تو امتناع می­کنی... عالی بود... شما لابد از یه عده در این مورد پرسیدین که آدم­های این چنینی چی می­گن؟ که کاملن هم درست و به­جا بود، ولی جدای از این بحث پژوهش، به هر حال توانایی نوشتن این نوع دیالوگ­ها با اون ادبیات خاص و منطبق بر فکر و اندیشه‌ی اون آدم کار آسونی نیست. با این مقدماتی که گفتم دوست دارم کمی در مورد دیالوگ­نویسی حرف بزنین.

محمد یعقوبی: ارتباط گرفتن با تماشاگری که چیزهایی رو می‌شنوه و می‌بینه که داره زندگی‌شون می‌کنه ارتباط­گیریِ سختی‌یِ و تو دیرتر می­تونی روش تأثیر بذاری، ولی این­که من چرا این رو می­پسندم و می­رم سراغ‌ش، یک دلیل بسیار ساده داره و اون این­که من هم یه روزی تماشاگر بودم و این­جوری دوست داشتم. همین­طور که خودت الان می­گی این­جور کاری رو دوست داری. وقتی من دارم می­نویسم خیلی باید کار حماقت­باری بکنم که کاری رو بنویسم که خودم به اون نیاز ندارم. خب؟ ولی در مورد اون دیالوگی که به­طور مشخص به اون اشاره کردی، و در ادامه علی سرابی از آیه‌ی قرآن استفاده می‌کنه. اون آیه‌ی قرآن ایده‌ی من نبود. پیش‌نهاد علی سرابی بود و من هم خیلی خوش‌م اومد و ازش استفاده کردم. ولی تمام اون دیالوگ­ها: به خودت، به مغزت جفا نکن و... این­ها واقعن مال منِ. گاهی وقت­ها آدم خودش تعجب می­کنه، وقتی آدم یه چیزی می­نویسه و بعد ازش دور می­شه از خودش می­پرسه یعنی واقعن این دیالوگ­ها رو من نوشتم؟ آدم نمی­دونه موقع نوشتن چه اتفاقی می­افته که این جریان شکل می­گیره. مسلمن نوشتن تحت تأثیر فضایی‌یِ که تو قبل از اون نوشتی، مناسباتی که توش بودی، آدم­هایی که می­شناختی تو زندگی... شاید اینی که الان می‌خوام بگم بسیار عجیب باشه، من وقتی دارم می­نویسم بی­اختیار همین­جوری که الان دارم حرف می­زنم می‌نویسم. در­واقع حرف زدن هم یک جور نوشتنِ دیگه. در پاسخ شما انگار که من دارم می­نویسم. من خود‌به‌خود الان یاد یه آدمی افتادم تو سال 65 که هی به من می­گفت فرمایش شما متینِ ولی نمی­تونیم این کار رو بکنیم. این جمله‌ی فرمایش شما متینِ، دیگه توی ذهن من حک شده و یه جایی استفاده می­شه و اگه هم استفاده­ای ازش نشه، به هر حال یه وقتی من شکلی از این گفتار، شکلی از گفتار آدمی که این­طور حرف می­زنه و می­گه فرمایش شما متینِ رو می­سازم، براساس واقعیتی که درذهن من از این آدم وجود داره. بنابراین به جسم خودت جفا نکن، اون معده گناه داره... این­ها برداشتی‌یِ که من از آدمی با اون ویژگی­ها داشتم. شاید لازم باشه بگم، من وقتی این نمایش‌نامه رو شروع کردم به نوشتن، اساسن تحقیقی نکردم. فکر کردم تحقیق کردن در آغازِ کار اشتباست. اصولن این رو در­مورد نوشتن می­خوام بگم. در مورد نوشتن درباره‌ی زمونه­ای که تو توش زندگی می­کنی. پیش‌نهاد من دربارۀ نوشتن این قبیل آثار اینِ که اول نگاهِ کلّی­ت رو بنویس. چیزی که احتمالن پنج نفر دیگه هم همون رو می­نویسن. وقتی تموم شد، حالا، فرق تو با هر نویسنده‌ی دیگه این­جا معلوم می­شه. یعنی این­جاست که تو می­تونی موفق باشی؛ که حالا شروع کنی به پژوهش. پژوهش حالا تزریق می­کنه تمام جزئیات رو به کارت، ولی اگه تو از اول بری با پژوهش بنویسی، اشکالش به­نظر من چی‌یِ و من چرا این کار رو نکردم؟ این رو باز هم بگم، این رو در مورد آثار تاریخی نمی­گم، درمورد آثاری می­گم که درباره‌ی زمانه‌ای‌یِ که توش زندگی می‌کنیم. به این دلیل بسیار مشخص که اگه تو از اول بری پژوهش کنی بعد بنویسی، تو برده‌ی پژوهش‌ت می­شی، یعنی به خودت این امکان رو نمی­دی که خودت هم اون دنیا رو بسازی. بنابراین وقتی من شروع کردم به نوشتن این نمایش‌نامه، با خودم گفتم من اگه بازجو بودم چی کار می­کردم؟ واقعن با همین استدلال من نقش علی رو نوشتم. با خودم گفتم تو این کشور که واقعن هر کی به هر کی‌یِ، به همین راحتی می­تونه هر کی بازجو بشه، هر کی رئیس جمهور بشه، هر کی هر کاره‌ی دیگه­ای بشه. درستِ؟ بنابراین من اگه بازجو بودم چه جوری رفتار می­کردم؟ بعد اون صحنه­ای رو نوشتم که علی سرابی(محمد) همه­ش می­گه اسم، اسم. من اصلن این رو نمی­دونستم، بعدها فهمیدم واقعن این­جوری‌یِ و این جور آدم­ها همین­طور برخورد می­کنن. واقعن فکر می­کردم اگه من بازجو بودم برای این­که به یکی بفهمونم که در­واقع این من‌ام که این­جا تعیین می­کنم تو چی بگی، اگه ازش اسم‌ش رو می­پرسیدم و اون اسم‌ش رو می‌گفت، من باز هم اسم‌ش رو می‌پرسیدم. فقط برای این­که به‌ش بفهمونم تا هر وقت من بخوام باید اسم‌ش رو بگه، بفهمونم که باید فرمان ببره. این وضعیت کشورمونِ. یعنی به راحتی می‌بینی همه دارن به‌ت می­گن فرمان ببر. همین بازبینی چی داره می­گه؟ مرکز هنرهای نمایشی چی می­گه؟ تو دانش‌کده­تون چی دارن به شما می­گن؟ همین­ها رو دارن می­گن. هر کی داره می‌گه من می­گم تو چی کار کن، چه جوری فکر کن. این وضع یه جور نظامی‌گری‌یِ. بنابراین نظامی­گری، روحیه‌ی این آدم باید می­بود، که اول اسم‌ش بود محمد بسطامی. من اولین روزی که نمایش‌نامه رو شروع کردم، اسم‌ش رو گذاشتم محمد بسطامی. هیچ دلیلی هم برای این نام‌گذاری نداشتم. گفتم محمد...بسطامی

کاوه حدادی: بقیه‌ی اسم­ها هم همین­طوری بود؟ مثلن نیما، چون به هر حال اسم یه شاعرِ و خود شخصیت نیما هم توی نمایش‌نامه شعر می­گه...

محمد یعقوبی: نه، اون کاملن عامدانه بود. درباره‌ی اسم محمد می­گم. البته محمدش عامدانه بود، گفتم از اسم خودم شروع می‌کنم، ولی بسطامی خودش اومد، هیچ توضیحی هم براش ندارم. بعدها به این فکر کردم که دیگه دارن گیر می­دن، چی کار کنم؟ بچه­ها می­گفتن حتا اگه اجازه‌ی اجرا بدن، صحنه‌ی پایانی رو اجازه نمی‌دن. به این فکر افتادم که اسم‌ش رو بذارم محمد یعقوبی. که بگم این خود من‌ام. خودزنی کنم. این من‌ام، به هیچ کس برنخوره ها!... خب، داشتم درباره‌ی روش نوشتن و زمان پژوهش حرف می‌زدم. بعد از چهارمین یا پنجمین جلسه‌ی تمرین با چند نفر حرف زدم و چیزهای جالبی ازشون شنیدم. مثلن اتاق بیست‌و‌پنج که در واقع همون اتاق سفیدِ. حتمن شنیدین. من به این دلیل اسم‌ش رو گذاشتم اتاق بیست‌و‌پنج که یک قاضی­ رو دعوت کردیم و اون به ما گفت اگه این رو توی کارمون بذاریم حتمن اذیت‌مون می­کنن، می­گن همچین جایی اصلن وجود نداره و این نشر اکاذیبِ. یا حلال‌م کن. این جمله رو امکان نداشت بتونم تو نگاه کلّیِ خودم بنویسم، من که هیچ‌وقت این­جور جاها نبودم. پس وقتی نگاه کلّی­ت رو می‌نویسی احتمالن همون­جوری می­نویسی که بقیه هم می­نویسن، ولی وقتی می­ری پژوهش می­کنی، همین حلال‌م کن ممکنِ تو رو نجات بده. همین حلال‌م کن می­تونه کار تو رو نسبت به کار پنج نفر دیگه که همین نمایش‌نامه رو نوشتن ولی نرفتن پژوهش کنن خاص کنه. خب؟ این رو واقعن به من گفتن. یعنی یکی گفت آقا هر بار که از من بازجویی کردن آخرش به من گفتن حلال‌م کن! و یا به­طور مشخص، یه جمله‌ی خیلی مهم، جمله­ای که خیلی باعث می­شه مخاطب با محمد ارتباط بگیره. شاید یکی از دیالوگ­هایی که باعث شد به قول شما تماشاگر محمد رو دوست داشته باشه، همین باشه. این جمله که می­گه: تو می­ری آقا نیما، من‌ام که این­جا می­مونم. من‌ام که زندانی­ام. این جمله بخشی از یکی از مصاحبه­های رامین جهانبگلو بود. من این رو خوندم و خیلی توجه‌م رو جلب کرد و دیدم عجب بحثی رو داره مطرح می­کنه.

حمزه علیرضایی: در ادامه می­خوام در مورد چند­پارگی­ای که در کار وجود داره صحبت کنید، چند­پارگی به­معنای تغییر فضاهایی که توی کار شاهدش هستیم. می­خوام بگم که این تغییر فضاها خللی در کار وارد نمی­کنه و باعث چندپارگی اثر نمی­شه. درواقع سانسور در کار شما به­نوعی باعث چند‌تکّه‌شدن کار شد ولی با این همه حسّ کلی اثر دچار مشکل نشد و حتا در شکلِ بعد از تغییرات هم مخاطب روند اجرا رو از دست نمی­ده و دچار سردرگمی نمی­شه. می­خوام در مورد این موضوع و چگونگی رسیدن به این یک‌پارچگی صحبت کنید.

محمد یعقوبی: خب، من خیلی به شعور تماشاگر اعتماد دارم. اعتقاد دارم تماشاگرها از اون اندازه شعورمندی برخوردارن که کار رو درک کنن. یعنی یه قیّمانه به تماشاگر نگاه نمی­کنم که اون صغیرِ و من قیّم‌ش و اگه این‌جوری نگم نمی‌فهمه. و همیشه یادتون باشه، گروهی که شما دارین باهاش کار می­کنین، در ابتدا، زمانی که برای اولین بار صحنه‌ای رو می‌خونه، در­واقع تماشاگر­ بلقوه‌ی شماست و همون گروه، در اولین برخوردش با متن به شما خواهد گفت که چی درستِ. به­طور مشخص، الان یادمِ من یه صحنه­ای نوشتم که روز اول با واکنشی که از گروه دیدم بلافاصله حذف‌ش کردم و دیگه توی کار نیاوردم‌ش.

حمزه علیرضایی: درواقع به گروه­تون اعتماد کردین.

محمد یعقوبی: دقیقن. باید این کار رو کرد. اگه اعتماد نکنی اشتباست. یعنی به شعور جمع باید اعتماد کرد. من که می‌گم یه مدیر موفق مدیری‌یِ که حرف همه رو بشنوه. نه این­که هر کی هر چی گفت قبول کنه، نه، ولی بشنوه. این بارها در تمرین­های مختلف برای من پیش اومده. ممکنِ یکی توی گروه‌م باشه که خیلی هم کتاب‌خون و ایده‌پرداز نباشه، ولی یهو یه حرف­هایی بزنه که به درد من بخوره. یعنی شاید خودِ اون حرف مستقیمن به کار من نیاد ولی من رو می­بره به یه جای دیگه­ای. یعنی می­خوام بگم واکنش حتا اون آدم برام مهمِ. به­عنوان مثال همون صحنه­ای که گفتم حذف‌ش کردم... دقیقن صحنه‌ی بعد از انتخابات بود، بعد از اعلام نتایج. من نوشته بودم که همه دارن فحش می­دن و می­گن یعنی چی؟ و منوچهر می­گه باختین شرط­تون رو دیگه، کی بریم آلمان؟ بعد دیدم بچه­ها می­گن این خوب نیست، خیلی رواِ. من پذیرفتم. اولین واکنش گروه، خیلی برای من مهمِ. درواقع هر کدوم از اعضای گروه ممکن بود توی گروه من نباشن و یکی از تماشاگرها باشن. بنابراین خیلی باید حواس آدم جمع باشه به این واکنش­ها.

لیدا شیرمرد: من یه نکته­ای درمورد مخاطب بگم؟ من اولین کاری که از شما دیدم رقص کاغذپاره­ها بود، و خوشحال‌ام که از اون زمان کارهای شما رو دنبال کرده­م. اون زمان، شما این شهرت رو نداشتین. من یادمِ خیلی راحت بلیط خریدم و رفتم کار رو دیدم و عکس­العمل مخاطب این چیزی نبود که الان هست. درواقع می‌خوام بگم مخاطب این­قدرها هم قابل اعتماد نیست. اون زمان جبهه­گیری­ها خیلی بیش­تر بود و الان برعکس شده. تعصب­هایی نسبت به کار شما دیده می­شه. از این موضوع خوش‌حال‌ام، نه از وجود تعصب، نه، از اقبالی که الان به کار شما وجود داره. توی سایت­ها که نگاه کنین می­بینین مخاطب نسبت به اون کسی که مقاله‌ی انتقادی در مورد کار شما نوشته عکس­العمل نشون می­ده و حتا به‌ش فحش و ناسزا می­ده! این تعصب در طی این سال­ها به وجود اومد، ورق برگشت، اوایل یادمِ می­گفتن سریال‌تلویزیونی‌نویس ِ محمد یعقوبی. برای من این حرف­ها خیلی غم­انگیز بود، چون کار شما رو دوست داشتم و با تئاتری رو‌به­رو شده بودم که صادقانه بود و متفاوت با کارهای رایج روی صحنه. بعدها این اتفاق برای شما افتاد، این هم­سو شدن اغلب تماشاگرها رو می­گم. منظورم اینِ که شما نمی­تونستین در شروع مطمئن باشین که مثلن اگه تماشاگری می­گه کار شما روی من تأثیری نذاشت، داره راست می­گه. یعنی می­خوام بگم واکنش مخاطب رو یک مجموعه عوامل می­سازه، وجهه‌ی کارگردان، میزان مقبولیت‌ش در جامعه‌ی روشن‌فکری، حتا در مواردی نامفهوم بودن و قلمبه‌سلمبه‌بودن حرفی که داره می­زنه و...

محمد یعقوبی: آره، بعضی‌ها می‌گفتن این که سریال‌تلویزیونی‌نویسِ، ولی کی­ها می­گفتن؟ این مهمِ، می­خوام بگم بخشی از اون­ها هنوز هم می­گن. خب؟ یعنی اون­ها کسانی هستن که مثلن... به­شدت دنبال تئاتر چه می‌دونم پرفورمنس­ان، به­عنوان مثال می­گم‌ها. به­نظرشون هر چیزی که در مورد امروز باشه سریالِ... این تعصبی هم که می‌گین، قبول دارم، اصلن هم خوش‌حال نیستم از این بابت... این خطرناکِ، این­که می­بینم تعصبی وجود داره. این تعصب خطرناکِ، همون­طور که اون مخالفت خطرناکِ، ولی خب همون موقع به­نظر من اگه یه سری تماشاگر نبودن ممکن بود من متزلزل بشم، ممکن بود فکر کنم نکنه دارم خیلی پرت می­نویسم؟ این­که من می­گم این نوع کار رو دوست دارم و این تئاتر نیاز منِ، منظورم اینِ که این نیاز منِ محمد یعقوبی و منِ نوعی‌یِ، نیاز ما آدم­هایی که مثلن هم‌کیش‌ایم. خب؟ اگه شرایط دیگه­ای بود، مثلن همین­جوری دارم می‌گم، اگه ما در اتحاد جماهیر شورویِ سابق زندگی می­کردیم، شاید من دیگه رئالیستی نمی­نوشتم. چون توی اون جامعه، فرمالیسم زیر ضرب بود. یعنی می­خوام بگم این‌که من رئالیسم رو دوست می­دارم فقط به این دلیل نیست که طبع من با رئالیسم سازگارِ، به این دلیل هم هست که وقتی من تماشاگر تئاتر بودم، رئالیسم شلاق می­خورد، هنوز هم رئالیسم شلاق می‌خوره. رئالیسم میوه‌ی ممنوعه بود و منِ تماشاگر دوست داشتم بدونم چرا نباید این میوه‌ی ممنوعه رو خورد؟ می­پرسیدم چرا من خودم رو توی این تئاتر نمی­بینم؟ به­عنوان یه تماشاگر، اون هم توی دهه‌ی شصت، می­دیدم تئاتر همه­ش دفِ، همه­ش نمی­دونم این­جور چیزهاست، هنوز پرفورمنس نیومده بود... دوره‌ی ابزوردنویس‌ها بود. در دهه‌ی شصت یه جریان ابزوردنویسی اتفاق افتاد. اجراهای عمومی، اجراهای حرفه­ای پر از دف بود و اجراهای دانش‌گاه به ابزورد گرایش داشت! خب، این جای خالی رئالیسم هم شاید باعث شده که من اینی شدم که هستم. یادم هست وقتی آهسته با گل سرخ رو دیدم هیجان‌زده شدم. تازه اون هم نمایشی بود درباره ایران پیش از انقلاب، تا انقلاب 57. دل‌م می‌خواست جلوه­ای از خود انسان واقعیِ ایران روزگار خودم رو ببینیم و کم می‌دیدم. چون اجازه نمی‌دادن این‌جور تئاترهایی اجرا بشه. پس اگر این فرض محال رو بپذیریم که من وقتی رقص کاغذپاره­ها رو کار نوشتم و کار کردم، این نوع تئاتر اتفاقن توسط سیاست این کشور تشویق می­شد، ممکن بود من خیلی زود متزلزل بشم. در اون صورت من احتمالن راه‌م رو عوض می‌کردم. البته که این فرض محالی‌یِ. هیچ کشور توتالیتری روی خوش به رئالیسم نشون نمی‌ده. حتا توی اتحاد جماهیر شوروی هم روی خوش به رئالیسم نشون داده نمی‌شد و اون‌چه که به نام رئالیسم سوسیالیستی در دنیای ادبیات مشهور شد در واقع رئالیسم نبود، نوشته‌های ایدئولوژیک هم‌سو با نظام بودند که به نام رئالیسم سوسیالیستی مشهور شدند و من با این نام مخالف‌ا‌م. نامی که فکر کنم مخالفان این نوع نوشته‌ها برای کوبیدن این آثار رواج‌ش دادن. رئالیسم هر صفتی بگیره دیگه رئالیسم نیست. رئالیسم سوسیالیستی همون‌قدر خنده‌دارِ که بگیم رئالیسم اسلامی. ما باید احساس خوش‌بختی بکنیم که بعد از روس‌ها ما هم یه تیتر قلابی به دنیای ادبیات اضافه نکردیم و رئالیسم اسلامی رو کسی علم نکرد. اطلاق نام رئالیسم سوسیالیستی به آثار هم‌سو با نظام آن دوره‌ی روس‌ها باعث بدنامی رئالیسم شده و فرمالیسم رو تبدیل به شهید تاریخی این دوره کرده. ولی در واقع رئالیست‌ها قربانی‌های واقعی آن دوره‌ی شوروی هستند.

زردشت افشاری: من یک سوالی می­خوام بپرسم. هنوز هم جریان ابزوردنویسی توی کشور ما، حداقل در دانش‌گاه وجود داره. وقتی نگاه می­کنیم می­بینیم اکثر کسانی که می­نویسن پیوندی با زندگی واقعی مردم ندارن.

محمد یعقوبی: آره، ولی با یک تفاوت. همین­طور که ایشون هم اشاره کردن، وقتی آدم سایت­ها رو می­خونه متوجه می­شه که یه اتفاق­های خوبی افتاده. خوش‌بختانه یک جریان رئالیستی‌نویسی روی کار اومده که تداوم‌ش به‌خاطر استقبال تماشاگرها از این نوع تئاترِ، یعنی الان این شیوه نوشتن تبدیل به ارزش شده و من از این بابت خیلی خوش‌حال‌ام.

زردشت افشاری: توی نوشتن در تاریکی ما دو­تا بازجو داریم. من وقتی به بازجوی اول نگاه می­کردم، کمی باهاش هم‌ذات‌پنداری می­کردم؛ بعد بازجوی دوم که می­آد، می­بینیم یه بازجوی خیلی روانی‌یِ که تیک­ها و حمله‌های عصبی خاصّ خودش رو داره. این یه نوع اشاره به افسارگسیخته‌شدن خشونت نیست؟ به قول خودمون اون بازجوهای قبلی باز مرام­شون یه خرده بیش­تر بود!

محمد یعقوبی: چون یه اعتقادی داشتن... بله، این کاملن عامدانه است. روز اول این آدم ریش داشت، حتا فکر کنم به من گفته شد که خوب نیست این آدم ریش داشته باشه. این همون چیزی‌یِ که گفتم: گوش شنوا. این خوبی تئاترِ که شما می‌تونین تغییر بکنین. فیلم نیست که وقتی ساخته شد بزنین تو سرتون و بگین ای کاش من ریش نمی­ذاشتم برای این بازی‌گرم. خب؟ روز چهارم ما ریش‌ش رو زدیم! یعنی دیدم تماشاگرِ هم این رو می­گه، حتا بعضی از بچه‌های گروه گفتن که وقتی این ریش داره خیلی واقع­گرایانه نیست، چون این­هایی که الان هستن حتا ممکنِ موهای تیغ­تیغی هم داشته باشن و دیدم خیلی حرف درستی‌یِ. در­واقع من هم از بازی‌گرم نخواسته بودم ریش بذاره، من از دست‌م در رفته بود، بازی‌گر ریش گذاشته بود و من هم پذیرفته بودم. می‌دونین چی‌یِ؟ آدم عادت می­کنه به کارش. وقتی چهار ماه تمرین کنی، عادت می­کنی. واسه همین به­ نظر دیگران احتیاج داری و من به­شدت گوش شنوایی هستم. حواس‌م هست که هر چی می­گن بشنوم. حالا یا قبول می­کنم یا نمی­کنم و این رو پذیرفتم که باید ریش‌ش رو زد و مطمئن‌ام که خیلی به‌تر شد.

لیدا شیرمرد: می­خوام به نکته­ای اشاره کنم، ولی اصلن قصدم مقایسه‌ی کارهای شما با هم نیست. من توی کارهای قبلیِ شما چیزی که برام جالب بود این بود که اون چیزی که شما دارین می­گین معضلی‌یِ که من هم درگیرش هستم، ولی شما با یک نگاهی که من به‌ش فکر نکردم به‌ش نگاه کردین و این همیشه برای من خیلی جذاب بوده. ولی در نوشتن در تاریکی دیدم شما همون چیزی رو که همه می­دونن نوشتین و خیلی هم صریح و رو حرف­تون رو بیان کردین، ولی با این همه در نهایت کار شعاری نشده. من به این فکر کردم چه اتفاقی افتاده که این کار شعاری از آب در نیومده؟ خب داستان خیلی دم دستی‌یِ، البته شاید دم دستی خیلی واژه‌ی مناسبی نباشه. می­خوام بگم چه تمهیدی باعث شد که این حرف زمختِ گنده، این­قدر به دل بشینه و اثر کنه؟

محمد یعقوبی: البته همه با شما موافق نیستن. اگه وبلاگ­ها رو نگاه کنین می­بینین که خیلی­ها معتقدن شعاری‌یِ.

کاوه حدادی: من می­تونم به قسمت­هایی اشاره کنم که به­نظرم شعاری می­آد؟ من خودم عاشق شعرم و خیلی خوش‌م اومد از شعرهایی که توی کار استفاده شده بود. از شعر برشت، از شعر خاطره حجازی، از شعر گروس عبدالملکیان، ولی با این حال به­نظر من اون بخشی که مهدی پاکدل با یه حالتی این شعرها رو می‌خوند و بقیه هم با یه حالت خیلی شیفته­واری گوش می­دادن، یه ذره به­نظرم گل­درشت بود. ای کاش همون شعر رو مهدی پاکدل می­خوند، ولی با حالت دیگه­ای. یه جاهایی، در اوایل کار، نیما شعر می­خوند و بقیه مسخره­ش می­کردن، اون­جاها خیلی خوب بود.

محمد یعقوبی: فکر کنم به­طور مشخص این‌جایی که خوش‌ت نیومد صحنه‌ی هایدل­برگ‌ِ. حتا خود شعر هم خیلی دم دستی­‌یِ. دم دستی به این معنا که همه­مون خوندیم‌ش یا شنیدیم‌ش و انتقاد ایثار ابومحبوب هم توی مصاحبه‌اش این بود. می­گفت چرا این شعر رو انتخاب کردی؟ شعری که می­گه کمونیست­ها را گرفتند من کمونیست نبودم... من به ایثار گفتم تو درست می­گی، این شعر رو همه­تون می­شناسین، ولی مثل این می­مونه که من بخوام در مورد میدون انقلاب یه پروژه‌ی عکاسی داشته باشم، ولی بیام بگم حالا چون همه میدون انقلاب رو می­شناسیم، بیام یه میدون دیگه رو جای میدون انقلاب قالب کنم! خب؟ موضوع اینِ که این شعر، شعر زمانه‌ی ما بود. وقتی ما می­خوایم در مورد برشت حرف بزنیم، وقتی بازجو به نیما می­گه یه شعر دیگه از برشت بخون، این شعرِ که ردخور نداره، این شعرِ که صراحت داره، این شعر ما رو می­بره به اون زمان؛ این شعر در ما پیوندهای نوستالژیک به وجود می­آره. یک سال پیش بود، پنجاه سال پیش نبود، همین پارسال بود که ما این شعر رو می­خوندیم. واسه همین، من دیگه این­جا نباید به دم دستی بودن فکر کنم. می­خوام بگم بعضی­ها، برعکس شما، می­گن شعاری‌یِ. این یکی دیگه از اون دروغ‌های جاافتاده‌ست، یه دروغ بزرگِ، جزو تربیت‌های هنری مدرسه‌های هنری و دانش‌گاه­های هنری شده که تا یه چیز�� می­گی می­گن شعاری‌یِ. احتمالن منظورشون شعاری نیست، منظورشون قلمبه‌سلمبه گفتنِ. خب؟ ولی من می­خوام بگم قلمبه‌سلمبه گفتن به‌خودی‌خودش بد نیست. شعار چیزی­ست نا‌به‌جا، وقتی یه چیزی سر جاش نیست، آره بدِ، نچسبِ، ولی وقتی که یه چیزی حرفی سر جاش باشه که دیگه شعار نیست. همین الان ما همه­ش داریم قلمبه‌سلمبه حرف می‌زنیم، ولی تردیدی نیست که حرف‌هامون شعاری نیست چون جای این حرف‌ها همین‌جا ست. الان یک ساعت و نیمِ، چه­قدرِ که ما داریم قلمبه سلمبه حرف می­زنیم. اگه الان یکی بیاد همین گفت­و­گوی ما رو نمایش‌نامه کنه، آیا کسی می­تونه بگه این­ها چه­قدر شعار می­دن؟ آخه ما شعار نمی­دیم، ما داریم زندگی می­کنیم این واژه­ها رو. بنابراین شش­تا روزنامه­نگار، به­واسطه‌ی روزنامه­نگاری مگه جز همین چیزها می­گن؟ اگه این­ها شش­تا قهوه‌چی بود حق با اون تماشاچی­ها بود که بگن شعارِ. حکایت این شعار هم مثل اون جملۀ قالَ چرچیلِ نیماست. این جمله رو من به این دلیل توی کارم آوردم که می­خواستم بگم جامعه‌ی ما جامعۀ قال­َ ست. وقتی می­خوای یه حرفی رو بقبولونی، بگو قالَ فلانی، دیگه همه می­پذیرن. همه­مون یادمونِ، الان به شوخی استفاده می­شه، ولی من یادمِ بچه که بودم جمله‌ی النظافت من الایمان جمله‌ی خیلی مهمی بود، یعنی تأثیر می­ذاشت. الان ولی شوخی شده و روی ماشین‌های کثیف می­نویسن‌ش. حالا اگه بخوایم از این راه وارد شیم، اصلن قالَ بکت؛ وقتی شما نمایش‌نامه‌ی در انتظار گودو رو می­خونین، خداوکیلی پر از قلمبه سلمبه­گویی نیست؟ پس چرا ما می­گیم در انتظار گودو یکی از به‌ترین نمایش‌نامه­های جهانِ؟ فقط به­خاطر این­که بکت نوشته؟ پس باید تردید کرد درباره‌ی این چیزهایی که جاافتاده­ان. من یه جمله رو از آقای سمندریان یاد گرفتم و خیلی روی من تأثیر گذاشت. در حرف­های استادت شک کن. قطعن معناش این نبود که همه حرف‌های استادت رو بریز دور، ولی لااقل تردید کن، نگو قالَ استادم. شک کن و در شک نمان. این یکی از اندک حرف‌های به‌دردبخور شریعتی‌یِ. شک کن اما در شک باقی نمان. به یقین برس. از این جهت شعار از اون مواردی بود که من در موردش به تردید رسیدم و بعد دیدم نه، این تردید خوبی‌یِ. برای این­که هر چیز قلمبه‌سلمبه­ای، هر جمله‌ی قصاری، شعار نیست. مهم اینِ کی بگه، به کی بگه، کجا و در چه وضعیتی گفته بشه. نمونه‌ی خوب‌ش همین در انتظار گودو که اون حرف‌های قصار به‌جا گفته می‌شه.

حسام سبحانی: من می­خوام کمی با نظرتون در مورد در انتظار گودو مخالفت کنم. چون از اون­جایی که فضای اون کار فضای رئالی نیست و فضای کار شما فضای رئالی‌یِ، این مقایسه، مقایسه‌ی خیلی خوبی نیست. شما می­فرمایین این­ها روزنامه­نگارن و معتقدین که این روزنامه­نگار بودن دلیل خوبی‌یِ برای این‌که بگیم حرف­های اون­ها شعار نیست، ولی من احساس می­کنم شاید بازی‌ها که من به جز دو سه نفر بازی بقیه رو دوست نداشتم، این احساس رو در من ایجاد کرد که این­ها نمی­تونن اون آدم­هایی باشن که این شعرها رو می­خونن. بازی‌گرها سعی می­کردن رئال بازی کنن ولی توی این سعی­شون برای رئال بازی کردن به آدم عامیِ کم­درک بازی کردن رسیده بودن. یعنی احساس من این بود و شاید به­خاطر بازی‌‌ها بود که بعضی قسمت­ها به­نظر من شعاری می‌رسید.

محمد یعقوبی: خب، من با بکت شروع کردم و بی‌دلیل نبود که از بکت مثال آوردم. این­که می‌گی مقایسه‌ی خوبی نیست، حالا می‌خوام توضیح بدم که اتفاقن مقایسه‌ی مهمی‌یِ. یکی از غلط‌های جاافتاده اینِ که چون توی فضای رئالیستی، بعضی حرف‌ها شعاری به نظر می‌آد، بیایم فضا رو انتزاعی کنیم و بعد هی شعار بدیم. این هم غلطِ جاافتاده‌ی فاجعه­ای‌یِ. البته یه مثال به‌تر از اون هم زدم، گفتم خودمون، اگه این گفت­و­گوی ما نمایش‌نامه بشه، چی؟ حتا ممکنِ ما از واژه­هایی استفاده کنیم که برای بعضی­ها گویا هم نباشه. خب؟ ولی مگه ما همین واژه­ها رو استفاده نمی­کنیم؟ بنابراین معتقدم که این دلیل کافی­ای نیست برای این­که آدم جمله­های قصار توی نمایش‌نامه‌ش نیاره یا آدم‌هاش قلمبه‌سلمبه حرف نزنن. مهم اینِ که کی حرف می­زنه و کجا. مثال بکت رو فقط از این جهت زدم که بگم یک نمایش‌نامه‌ی‌ مهمی وجود داره که پر از جمله‌های قلمبه‌سلمبه ست... درباره‌ی بازی­ها، این یادم اومد که به‌ت بگم، شاید برمی­گرده به این­که... بذار یه مثال بزنم. مثلن من یه یادداشت از پیام فروتن درباره‌ی نوشتن در تاریکی خوندم، رو سایت‌م هم گذاشتم، معتقد بود که روشن‌فکرها توی این کار خائن‌ان، فلان‌ان. من معتقدم که پیام فروتن کاملن در اشتباست. چون این برمی­گرده به این­که شمای منتقد چه اعتقادی دارین. مثلن من پسری رو می­شناسم توی روزنامه‌ی تهران امروز کار می‌کنه، وقتی کارمون رو دید به من گفت آیا روشن‌فکرها مسئله­شون این چیزهاست که برن هایدل‌برگ شراب شیراز بخورن؟ گفتم بله هست، چرا فکر می­کنی نیست؟ چون تو شراب شیراز نمی­خوری این حرف رو می­زنی. مشکل اینِ. چرا هر چیزی ما نمی­خوایم دیگه چیز مهمی نیست؟ این هم همونِ. می­خوام بگم روشن‌فکری که توی ذهن پیام فروتنِ، روشن‌فکر خیلی عبوسی‌یِ لابد. شاید این عامی­گری­ای که می­گی برای اینِ که من می­خوام بگم اون روزنامه­نگارها هم آدم‌ان، اون­ها هم چایی می‌خورن، شیرینی می­خورن. شراب هم می‌خورن. اگه از این منظر ببینی، می­شه حرف­های عوامانه هم بزنن، می­شه کارهای عوامانه هم بکنن، رفتارهای عوامانه هم ممکنِ بکنن. می­شه ببخشید این رو می‌گم می‌شه...آروغ هم بزنن. فکرش رو بکنین دارم نشون می‌دم طرف رفته هایدل­برگ، شراب شیراز خورده، حالا آروغ هم می­زنه. خب؟ این معنی‌ش این نیست که من می­خواستم روشن‌فکرها رو خائن نشون بدم یا عامی نشون بدم. نگاه، نگاهِ منطقی­ای به روشن‌فکر نیست. انگار ما یه روشن‌فکری توی ذهن­مون داریم که همه­ش نشسته و داره در مورد پست‌مدرنیسم حرف می­زنه. ولی اون هم دست توی دماغ‌ش می‌کنه. بنابراین بازی‌گرها از نقش دور نبودن، من کارگردان به‌شون گفتم رفتارهای معمولی هم داشته باشن، مثل آدم‌های دیگه بخندن، شاد باشن. بعضی‌ها هم تعبی رو تفسیر کردند که دلیل دادن مجوز اجرا به نمایش‌مون این بود که روشن‌فکرها رو تخطئه کردیم، تعبیر و تفسیری مسخره‌ای‌یِ. ملاک و معیار من برای خوب یا بد دونستن آدم‌ها این‌ها نیست، من هیچ‌وقت برای محکوم‌کردن برای تخطئه‌کردن یکی نمی‌آم نشون بدم که داره شراب می‌خوره که نتیجه بگیرم پس آدم بدی‌یِ. چون این‌ها مربوط به حریم خصوصی هر آدمی‌یِ و به خودش مربوطِ. من معتقد نیستم کسی که می­خواد بره آمستردام، موزه‌ی مادام توسو که بیست‌وپنج جنیفر لوپز رو ببینه یعنی آدمی‌یِ که ایرادی داره. من اگه بخوام یه آدمی رو محکوم و تخطئه کنم اون آدم کسی‌یِ که به مضر به حال دیگران‌ِ، داره به دیگری آسیب می‌رسونه و باعث آزار دیگران ِ. بنابراین به‌طور مشخص کسی که من توی این نمایش ابا ندارم بگم که دارم محکوم‌‌ش می‌کنم، دارم تخطئه‌ش می‌کنم، محمد ِ، یا سجاد که آخر نمایش می‌آد. این دو تا رو آره دارم تخطئه می‌کنم.

لیدا شیرمرد: من یه چیزی در مورد این روزنامه­نگارهای نوشتن در تاریکی بگم. من زمانی که این آدم­ها رفتن هایدل‌برگ و همه‌ی او خواسته­ها و تمایلات­شون رو برای مخاطب بیان کردن، من خیلی، حس‌م رو دارم می­گم، خیلی دل‌م براشون سوخت. نمی­دونم شما خودتون به منتقل کردن این حس فکر کرده بودین یا نه؟ من دل‌م براشون سوخت. گفتم مگه این آدم­ها چی می­خوان؟ چه­قدر خواسته­هاشون کوچیک ِ، کوچیک با بار منفی نه، به این معنا که چیزهایی که می­خوان بدیهیات زندگی‌یِ و این در من باعث احساس هم‌ذات‌پنداری با اون­ها شد. می­خوام بگم که این آدم­ها آرزوها و خواسته­هاشون کوچیک و محدود شده، به­خاطر وضعیتی‌یِ که توش هستن.

محمد یعقوبی: آره، مرسی. ایثار ابومحبوب به من می­گفت آخه چرا اون‌ها باید این خواسته­های کوچیک رو مطرح بکنن؟ می‌گفت: توی همین تهران، شراب شیراز قیمت‌ش سی و هشت هزار تومن ِ. من به‌ش گفتم داری اشتباه می‌کنی که فکر می­کنی چون می­تونن با سی وهشت هزار تومن شیراز گیر بیارن، پس نباید دیگه بخوان و بنالن. موضوع این ِ که این­ها چرا آزادانه نمی‌تونن شیراز بخورن؟ چرا این اختیار رو ندارن؟ مثل همون اختیاری‌یِ که در مورد اجرای خصوصی گفتم، چرا من نباید این اختیار رو داشته باشم که اجرای خصوصی‌م رو برم؟ این حق بدیهیِ من ِ. این رو به ممیزها هم گفتم، به بازبین­ها گفتم آقا بذارین من این رو اجرا کنم. به هر حال دادگاه وجود داره، بذارین دادگاه به من بگه این جرم ِ. من معتقدم جرم نیست... من قاضی آوردم به من بگه چه چیزهایی جرم ِ. این­ها رو به‌ ممیزها گفتم، ولی حاضر نبودن، به‌خاطر شغل خودشون. این هم مثل اون ِ. توی نوشتن در تاریکی، قطعن به­خاطر موقعیت خاصی که وجود ��اره، یه سری به‌ظاهر شعار، به ظاهر جمله‌ی قصار هم اومده دیگه، منوچهر می­گه کره‌ی زمین حق همه‌ی ماست. این برای این­که تبدیل به شعار نشه... این تکنیکی‌یِ در نوشتن که شاید لازم باشه راجع­به‌ش حرف بزنم... این قصارگونگی دقیقن وقتی می­شکنه که نیما بعد از منوچهر می‌گه: یعنی چی که من حق ندارم دو تا شیراز بخرم و برای بابابزرگ‌م ببرم؟ اگه نیما این جمله رو نگه، آره، دقیقن اون جمله‌ی منوچهر: کره‌ی زمین حق همه‌ی ماست، گل­درشت می­شه. خب؟ این تکنیک لازم ِ، این­که یه حرف ساده رو بذاری وسط، که طبیعی‌یِ و با اون درشتی جمله‌ی به ظاهر قصارت رو بگیری.

حمزه علیرضایی: من می­خوام کمی در مورد پروژکشن کار حرف بزنم. من مشکل دارم با...

محمد یعقوبی: پروژکشن در تئاتر؟

حمزه علیرضایی: نه، با شیوه‌ی استفاده­اش. به­نظر من در دو بخش استفاده از پروژکشن توی کار شما خیلی خوب بود. یکی صحنه‌ی بازجویی و دیگه اون جایی که بحث نوشتن ِ. ولی خب، یه جاهایی نقش پرکردن فضا رو انگار به عهده داره. مثلن استفاده از دریا در پس­زمینه از این دست ِ. من نمی­دونم به چه دلیل از این تمهید استفاده کردید، به­نظر من این استفاده کار رو آماتور کرده. توی مکاشفه در باب یک میهمانی خاموش یا 17 دی کجا بودی؟ هم به نوعی از تکنیک­هایی که شما در استفاده از پروژکشن در کارتون داشتین استفاده شده و اون­جا هم به­نظر من مشکلاتی وجود داره. ولی توی کار شما من توقع داشتم این مشکل نباشه.

محمد یعقوبی: خب، بذارین یه چیزی رو صادقانه بگم، بی‌خود ماله­کشی هم نکنم. من تا روز آخر هیچ علاقه­ای نداشتم دریا توی پس­زمینه باشه. خب؟ به این دلیل این پیش‌نهاد رو پذیرفتم، چون یک کسی هست به اسم طراح صحنه، منوچهر شجاع. من تا جایی باهاش بحث می­کنم، می­گم منوچهر من این­جا رو دوست ندارم، ولی وقتی ببینم اون اصرار داره، می­گم این تخصّص تواِ و من به تخصّص و کار تو احترام می‌ذارم. خب؟ این شاید همون جایی باشه که خیلی­ها می‌گن نه، پس کارگردان چی کاره­ست و اون باید حرف آخر رو بزنه. ولی تصور من این ِ که یه جایی کارگردان باید بگه من باید این حق رو بدم به طراح صحنه که می­گه بذار این باشه.

حمزه علیرضایی: یه چیزی هم هست. خیلی عذر می­خوام، یه وقتی هست آدم خودش ایده­ای نداره و قبول می­کنه...

محمد یعقوبی: قبول دارم. تو داری می­گی پس به عنوان محمد یعقوبی ایده­ای نداشتی و به همین دلیل ایده‌ی طراح صحنه رو پذیرفتی. کاملن درست ِ. یعنی اگه همین الان دوباره به من اجرا بدن، من هنوز هم ایده­ای ندارم. من می­گم من وقتی حق دارم به منوچهر بگم نه، که پیش‌نهادی براش داشته باشم. اگه ندارم، رفتار حرفه­ای این ِ که بگم باشه. می­خوام بگم یه وقت­هایی چیزهایی پیش می­آد که ممکن ِ کارگردان نخواد. در بازی‌گری، اگه من به بازی‌گر‌م بگم این کار رو بکن، اون باز هم می­تونه روی صحنه هر کاری دوست داشت بکنه و من هم نمی‌تونم جلوش رو بگیرم. من فقط می­تونم بگم فلانی، لطفن دیگه این کار رو نکن و اون می­تونه فرداش دوباره اون کار رو بکنه. در مورد بازی‌گر کاری‌ش نمی­تونم بکنم. حالا چرا نباید این حق رو برای طراح صحنه قائل بشم؟ تنها چون در اختیار من ِ؟ یعنی چون در اختیار من ِ که دریا پخش نکنم، نکنم، ولی چون بازی‌گر در اختیار من نیست، بپذیرم؟ اون­وقت تو به این­جا می‌رسی که به جای این­که بیای دیکتاتورانه رفتار کنی، بپذیری که این­جا تو این آدم رو به­عنوان طراح صحنه قبول کردی و آوردی‌ش و ممکن ِ یه چیزهایی رو تو دوست نداشته باشی، به قول معروف بگیرنگیر داره. ممکن ِ یه وقت­هایی هم من با این اعتماد که من دوست ندارم ولی شاید چیزی که طراح صحنه می­گه اشتباه نباشه پیش‌نهادش رو پذیرفته باشم و بعد ببینم تماشاگر می­گه اشتباست. خب؟ کاملن حرف‌ت رو می­پذیرم و البته خوش‌حال‌ام که در مورد استفاده از پروژکشن در قسمت‌های بازجویی مخالف نیستی، چون اون­جا دفاع می­کردم و می­گفتم خیلی مهم ِ. یه چیز دیگه هم بگم، اتفاقن طراح صحنه هم یه چیزی رو با من مخالف بود و پذیرفت. در واقع من به نوعی در طراحی صحنه­ش دخالت کردم. اون عکس­هایی که می­بینی، اصلن ایده‌ی منوچهر نیست، ایده‌ی من ِ. وقتی سانسور اتفاق افتاد، با مصطفا قاهری یکی از عکاس‌های کارم حرف زدم و قرار شد روی عکس‌ها کار کنه که به عنوان پس‌زمینه فضاسازی کنه. روزهای آخر عکس نگاتیو شد. آخه فرم عکس­ها در طول اجرا تغییر می‌کرد و برای خودش سرنوشتی داشت. البته روزهای اول خود مصطفا گفته بود نگاتیو کنیم و من به‌ش گفته بودم نگاتیو نه، فکر می‌کردم نگاتیو دم دستی‌یِ، باز همون کلمه‌ی دم­دستی! مصطفا رفت روی عکس‌ها کار کرد. ترکیبی از کار دست و فیلترهای کامپیوتری. انگار روی زمینه‌ی سیاه با خط­های سفید طراحی کرده باشی. خیلی هم زیبا شده بود، منتها جواب نداد. کاربردی نبود. دو روز ازشون استفاده کردیم و بعد من گفتم مصطفا برو سراغ نگاتیو. بذار نگاتیوی که تو می­گفتی رو ببینیم و دیدم خیلی جواب داد. نگاتیو یهو فضا رو مخوف کرد. در­حالی­که منوچهر شجاع می­گفت این خوب نیست، ولی نظر من این نبود... منوچهر در تمام صحنه­ها اصرارش این بود که الان می­گم. در اولین صحنه‌ی بازجویی عکس یه دیوار بود که مشهود محسنیان توی کامپیوتر دست‌کاری‌ش کرده بود و رنگ‌ش متغیر بود. توی صحنه‌ی اول سبز بود، توی صحنه‌های بعد رنگ‌ش عوض می­شد. منوچهر می‌گفت در تمام صحنه­های بازجویی همین پس­زمینه‌ی سبز رو بذاریم، ولی من موافق نبودم. می‌گفتم یک‌بار ازش استفاده بشه بس ِ دیگه. من به عنصر متغیر در پس­زمینه احتیاج دارم. مثلن عکس­هایی که عوض می­شد نوعی پویایی به صحنه می­داد.

کاوه حدادی: من می­خوام به یه صحنه­ای که خیلی دوست داشتم اشاره کنم که اگه موافق بودین در موردش صحبت کنین. صحنه­ای که بعد از ماجراهاست و همه چشم­بند دارن و نیما نداره. خیلی صحنه‌ی خیال­انگیز و عجیب­غریب و در عین حال تلخی‌یِ. نمی­دونم، انگار نیما مرده؟

محمد یعقوبی: آره.

کاوه حدادی: و بقیه زنده­ن و چشم­بند نشانه‌ی این تفاوت ِ؟ یا این­که اون­ها هم گرفتار این قضیه شدن که حالا چشم‌بند دارن؟ نمی­دونم. اون صحنه به­نظر من خیلی صحنه‌ی خوبی‌یِ و خیلی حس‌و‌حال خوبی داره. و بعد می­خوام به طنز به کار رفته در کار اشاره کنم که از اول تا آخر ماجرا وجود داره. به نظر من شما به درستی به کارکرد طنز رسیدین. قطعن طنز می­تونه کار رو نگه داره و اون رو خیلی زنده کنه. از طنز خیلی استفاده‌ی خوبی کردید، مثلن یه جا بازجو به نیما می­گه این اس. ام. اس رو مطرح کن. خیلی خوب بود، ما از خنده منفجر شدیم. ولی مخصوصن شروع کار دیالوگ­ها به­قدری تند تند گفته می­شد و به­قدری دیالوگ‌ها در هم می­رفت که بعضی وقت­ها یهو جا می­موندی. مثلن همون اول که شخصیت­ها همه­ش می‌گفتن نوشتن در تاریکی، آدم کمی گیج می­شد.

لیدا شیرمرد: آره، مثلن من تقریبن آخرهای کار فهمیدم که نمایش نوشتن در تاریکی ما هستیم و این نمایشی‌یِ که داره بین تماشاگرها اتفاق می­افته.

محمد یعقوبی: نوشتن در تاریکی که گفتم جای‌گزین بیست و پنج شد یه کمک دیگه هم به من کرد. من همیشه می‌گفتم بیست و پنج در کارهای من جای یه کلمه رو می­گیره. خب؟ ولی عبارت رو چی کارش کنم؟ توی خشک‌سالی و دروغ هر جا که جمله حذف شده بود، بازی‌گرها اسلوموشن بازی می‌کردن. این‌جوری تماشاگر می‌فهمید این یه جمله­ست که حذف شده،کلمه نیست. منتها تو این کار دیدم که اسلوموشن دیگه جواب نمی‌ده. امتحان‌ش هم کردیم، این باعث شد که برسیم به نوشتن در تاریکی. نوشتن در تاریکی خودش یه عبارت ِ و برای همین جای‌گزین یه عبارت می­شه. و اما این تندگویی­ها که دارین به‌ش اشاره می­کنین... ببینین واقعیت این ِ که برای من خوشایند ِ، مثلن توی یک دقیقه سکوت هم من همچین صحنه­ای دارم که همه دارن با هم حرف می­زنن. دارن به شیوا می­گن انقلاب شده، همه حجاب دارن. رژیم عوض شده. صحنه­های این‌جوری رو دوست دارم. توی ماچیسمو هم هست. صحنه‌ی قبل از پایان که دارن می­گن بریم یا نریم، که بعد مهدی پاکدل در نقش آکوئینو اسلحه رو می­گیره و می­گه هر کی از این اتاق بره بیرون من به‌ش شلیک می­کنم، اون­جا هم دیالوگ­ها هم­زمانی دارن. این هم­زمانی یه جور بافت موسیقیایی می­ده، یه شوری به صحنه­ها می­ده که هر وقت جاداشته باشه من ازش استفاده می­کنم، از این تکنیک خوش‌م می­آد.

زردشت افشاری: آخر نوشتن در تاریکی هم باز این هم­زمانی وجود داره.

محمد یعقوبی: آره، ولی اون­جا آدم جا نمی­مونه، چون باز یه جورایی نوبتی­‌یِ، هم­زمان نیست. اون­جا یه جور اصطکاک به وجود می­آد، ولی چون تندتند گفته می­شه این رو می­گی. هم­زمانی توی صحنه­های شمال اتفاق افتاده، توی ماچیسمو یا توی یک دقیقه سکوت. می­خوام بگم که شما چیزی رو می­شنوین که باید بشنوین. من می­گم تماشاگر ذاتن اون چیزی رو که لازم ِ می­شنوه. اگه شما در اون لحظه از چیزی جا موندین، اساسن پس نیازی نبوده که من بگم و شما بشنوین. مثل می­دونین چی‌یِ؟ چند شب پیش­ها داشتم بی. بی.سی نگاه می­کردم، بعد زیرنویس رفت، بعد به خانوم‌م گفتم تو شنیدی چی گفت؟ گفت نه. گفتم پس تو هم داشتی مثل من زیرنویس رو می­خوندی. گفت آره. واقعیت این ِ که ما شنیدیم و نشنیدیم. یعنی نه این­که نشنیدیم، یه چیزی باعث شد که من بگم اون چی گفت؟ درواقع ما اون چیزی رو که لازم بود شنیده بودیم ولی حالا بیش­تر از اونی می‌خواستیم که شنیده بودیم... این صحنه­ها خیلی خوب‌ان، به‌شدت اجرایی­ان، البته اصلن نوشتاری نیستن. شما نمی­تونین یه نمایش‌نامه­ای بنویسن که توش بتونین هم­زمانی رو بنویسین. تو دیالوگ شما ناگزیرین نوبتی بنویسین، این یه بحث اجرائی یِ. تو به بازی‌گرت می­گی حالا تو هم بگو. و گاهی هم من ازشون می­خواستم این دیالوگ رو الان نگن، این­جا می­خوام این کلمه شنیده بشه، این­جا توی هم نرین. موضوع این ِ که تو بدونی چی رو باید تماشاگر بشنوه. من به بازیگرها می­گفتم این­جا هم­زمان حرف بزنین، برای این­که اون زندگی جاری بشه و این­جا نه، اجازه بدین کاملن شنیده بشه. یه سوالی کرده بودی، چی بود؟ آهان صحنه‌ای که همه چشم‌بند دارن. ولی قبل از اون بذار بحث درباره‌ی الی رو مطرح کنم که توی وبلاگ­ها هم گفته شده. یکی به من گفت نوشتن در تاریکی خیلی شبیه درباره‌ی الی‌یِ. گفتم به این دلیل این فکر رو می­کنین که درباره‌ی الی فیلم خیلی خوبی‌یِ. وگرنه قبل از اون هم آدم­ها شمال می­رفتن. یعنی می­خوام بگم این فیلم به­قدری خوب ِ و به‌قدری همه فیلم رو دیدن و همه­ دوستش دارن که زندگی واقعی رو فراموش کردن و فیلمه رو چسبیدن. البته که برمی­گرده به این­که اساسن همه­مون مثل اون کارآگاه پلنگ صورتی هستیم و مدام با ذره­بین دنبال ردّ پاها می­گردیم. مثلن در دهه‌ی شصت هر کی رمان می­نوشت می­گفتن تحت تأثیر گابریل گارسیا مارکز بوده!

کاوه حدادی: تو شعر هم همین­طور ِ. مثلن به دخترها می­گن تو تحت تأثیر فروغ هستی!

محمد یعقوبی: این صحنه هم که همه چشم‌بند دارن که اسم صحنه هست: یسنین مایاکوفسکی برای خودم جالب ِ که درباره‌ش الان حرف پیش اومد. فکر کنم توی هیچ‌کدوم از گفت‌وگوهام هیشکی درباره‌ی این صحنه حرفی نزد و سوالی نکرد. شاید برای این‌که صحنه‌ی خاصی‌یِ و هر کس توجه‌اش به این صحنه جلب نمی‌شه. شاید چون شماها تئاتری هستین و تئاتر خوندین به این صحنه توجه کردین و خوش‌تون اومد. شگرد دیالوگ‌نویسی در این صحنه برای خودم تازگی داشت. قبلن توی نمایش‌نامه‌های قبلی هیچ‌وقت این‌جوری دیالوگ ننوشته بودم. احتمالن هم توی کارهای بعدی ادامه می‌دم. حالا اگه من نمایش‌نامه رو روی سایت‌م بذارم که بخونین، خواهید دید از لحاظ چیدمان دیالوگ­ها، کاری بود که من توی نمایش‌نامه‌های دیگه­م نکرده بودم. یه جور کشف بود برای خودم.

کاوه حدادی: یعنی چه جوری؟ به چه نحوی؟

محمد یعقوبی: یعنی یهو زمان می­گذره توش. مثلن یکی می‌پرسه شاعرش کی‌یِ؟ نیما می­گه فلانی. بعد یهو از حال می‌ریم به گذشته، بدون هیچ نشانه­‌ی واضح. این برام جالب بود. این روایت کردن متفاوت. وقتی داشتم این صحنه رو می‌نوشتم، خیلی هیجان‌زده بودم، خوش‌حال بودم که دارم این­جوری می­نویسم و اون چشم­بندها هم که راجع­به‌ش صحبت کردیم، تعبیر و تفسیر من از وضعیت خومون بود. ما، همین ما که داریم الان با هم درباره‌ی تئاتر نوشتن در تاریکی حرف می‌زنیم، صادقانه همه­مون چشم­بند زدیم به چشم­مون، یا از سر اجبار چشم­بند به چشم­مون زدن، که فراموش کنیم پارسال چه اتفاق­هایی افتاده، که فراموش کنیم همین الان چه اتفاق­هایی داره می­افته و به ما نمی­گن. همه‌ی ما بعد از عاشورای سال 88 یه چشم­بند گنده رو چشم­مون هست. خب؟ و با چشم­بندمون داریم غذا می‌خوریم، می‌ریم سر کار، فیلم نگاه می­کنیم. این یه صحنه‌ی کاملن نمادین بود، یه صحنه‌ی کاملن غیررئال، درحالی­که دیالوگ­ها باز ویژگی­های رئال داشتن و کسی که چشم­بند نداره کسی‌یِ که مرده. کسی که کشته شده، خودکشی کرده. توی نسخه­های اولیه‌ی من، دیالوگ­ها خیلی بیش­تر از اینی که الان هست غیرواقعی بود. از نیما می­پرسیدن یعنی تو چی کار کردی؟ رفتی سمت پلیس؟ که این رو توی نمایش‌نامه‌ی اجرا شده نیاوردم. در­واقع نیما وقتی از زندان آزاد می­شه، می­ره سمت پلیس که کشته بشه. ولی بعد عوض شد و این­جوری شد که شکل مردن‌ش روشن نبود. فکر کردم این­جوری شاید یه کم سلحشورانه­ست و باید برداشته بشه. همه‌ی این چیزها توی ذهن من بود، این همون کوه یخی‌یِ که ارنست همینگ‌وی می­گه. می­گه نویسنده یه چیزایی رو فقط خودش می­دونه. توی نسخه­های قبلی این­جوری‌یِ، از نیما می­پرسن تو رفتی سمت پلیس که کشته بشی؟ نیما می­گه آره. درواقع دارن با مرده حرف می­زنن. بعد یهو زاویه سوم شخص می­شه. یکی می­گه آره دیگه، فکر می­کرد شاید پلیس به‌ش شلیک نکنه. اون یکی می­گه نه، می­دونست پلیس بهش شلیک می­کنه، چون حتمن می­دونسته تو کشور ما پلیس حتا به آدم­های بی­سلاح هم شلیک می­کنه. دارن راجع­به یه آدم مرده حرف می­زنن. ولی خب در نهایت از این صراحت­ها گذشتم، ولی اون ساختار موند... توی بازی‌گری یه بحثی‌یِ که بازی‌گرها خیلی به‌ش حساس‌ان و می­شه در نوشتار هم تعم��م‌ش داد. گاهی وقت­ها بازی‌گرها یه کارهایی می­کنن که من به‌شون می­گم این کار رو نکنین، اون چیز رو نشون ندین، تماشاگر می­فهمه، تماشاگر باهوش ِ. گاهی وقت­ها پنهان‌کردن به‌تر از آشکارسازی‌یِ. این در نوشتار هم صدق می­کنه. حالا صرف­نظر از ممیزی، چون من به­هر­حال می­تونستم متن رو توی سایت‌م بذارم دیگه، به این نتیجه رسیدم که اتفاقن اگه من این رو نذارم، خودکشی رو تبدیل به کشتن کردم. یعنی حتا می‌شه گفت توی زندان کشته شده. من اولین بار در تجربه‌ی نمایش‌نامه­نویسی، این رو توی رقص کاغذپاره‌ها به‌ش رسیدم. توی رقص کاغذپاره­ها اون صحنه­ای که همه­ش خداحافظی هست، خب؟ بازی‌گرها خیلی اصرار داشتن دلیل اختلاف­شون رو بگم. می‌دونستم این اشتباست. این­که من دلیل اختلاف رو این­جا نگم باعث می­شه هر تماشاگری اختلاف خودش رو وارد اثر بکنه، خودش رو ببینه در کار، بگه این اختلاف من ِ که اون­ها با هم دارن.

لیدا شیرمرد: روز دروغ رو می­گین؟

محمد یعقوبی: نه، نه، خداحافظ. اونی که هی می­گه من دارم می­رم. توی روز دروغ اتفاقن به علت اختلاف اشاره کردم، ولی در خداحافظی که ده بار خداحافظی بود، ساده­ترین کار این بود که من هر بار توی یک خداحافظی بخشی از زندگی­شون رو افشا کنم که بعد تماشاگر به این فهم برسه که این­ها چه اختلافی دارن، ولی به­نظرم اومد این اشتباست و هیچ­وقت هم دیگه این کار رو نکردم. اون­جا این تکنیک درست بود که تماشاگر ببینه و هر کس مسئله‌ی خودش رو وارد کنه، این کلیّت لازم بود.

کاوه حدادی: من فکر می­کنم دیگه وقت تمومه...

زردشت افشاری: من آخرین سوال‌م رو می­خوام بپرسم. من هر متنی که می­خونم، خصوصن در زمینه‌ی تئاتر، اون اشاراتی که به وقایع خارجی، به افراد خارجی می­شه، خیلی توجه‌م رو جلب می­کنه. نمونه­ش روزنامه‌ی شرق ِ، زمانی که دست آقای قوچانی بود، نه الان. برای من خیلی جالب بود، بخشی از خبرها مثل عبور از تاریخ بود، با این هدف که اون چیزی که می­خوان رو بگن. مثلن ما شاید بارها شنیده باشیم که استالین سی میلیون انسان رو سر بریده، اما مثلن شاید خیلی از ما نمی­دونیم که سال 1963 توی سانتیاگوی شیلی، در زمان اون فاجعه‌ی کشتار کمونیست­ها و مسلمون­ها، سفیر امریکا کی بوده؟ این­جا در نوشتن در تاریکی خیلی اسم­ها برده شده، مایاکوفسکی، برشت و... می­خوام بدونم قصدتون چی بود؟ یعنی یه تمهیدی بود برای نام بردن و استفاده از همون بحث قالَ؟ یعنی مثلن گفتین قال چرچیل که ما چون چرچیل گفته بپذیریم؟ یا نه، چون مایاکوفسکی شاعر خوبی بوده، یا این­که اصلن نه، می­خواستین از این طریق به وقایع خاصی اشاره کنین؟ این رو می­پرسم چون برام مهم ِ، چرا مایاکوفسکی و چرا مرگ یسنین؟ یسنینی که اشاره می­کنین رفت زیر فشار و مایاکوفسکی اون رو...

محمد یعقوبی: همه‌ی این­ها توی کشورهای توتالیتر زندگی می‌کردن، با توتالیتاریسم سر و کار داشتن. من این برام مهم بود، وگرنه می­شد شاعر از جای دیگه­ای آورد. اتفاقن خوب شد که این رو گفتی، یه چیز دیگه­ای یادم اومد براتون بگم. ما برای عبور از ممیزی خیلی فکرها به ذهن­مون رسید. یکی‌ش این بود که به شکل مسخره­ای، گفتم بچه­ها اصلن بیاین مسخره­شون کنیم، چون ما که می­خوایم هر جور شده این کار رو اجرا کنیم دیگه. بیایم این­جوری کنیم که صحنه‌‌های شمال ایران ِ و هر جا که بازجویی می­شه یهو می­شه کوبا. بامزه بود دیگه... مثلن بازجو به نیما می­گفت اسم‌ت چی‌یِ؟ بعد اون می­گفت گابریل. گابریل تو میدون لیبرتو چی کار می­کردی؟ از این حرف­ها... واقعن می­خواستیم این کار رو بکنیم ولی ممیزها گفتن نه، این­که معلوم ِ می­خواین ما رو مسخره کنین... من به‌شون گفتم ما چی کار کنیم؟ می‌خواین همه­ش رو بکنیم خارج؟... خب مخصوصن هم نمی­خواستم همه‌ی جاهایی که مشکل داره کوبا باشه، می‌خواستم دور دنیا در هشتاد روز بشه! مخصوصن و به شکل عامدانه و مسخره­ای می­خواستم هر صحنه تو یه کشور باشه. بعد وقتی به هایدل­برگ می­رسیدیم، همه چینی بودن، مثلن مسعود اسم‌ش بود شیائو! بعد تو بازجوییِ بعدی کره شمالی، بازجویی بعدی دوباره یه کشور توتالیتر دیگه. خلاصه این­که حتا این­ها هم توی ذهن ما بود...

حسام سبحانی: یک سوالی دارم در مورد فلسفه‌ی وجود بچه‌ی منوچهر. درواقع من متوجه علت حضور این بچه در کار نشدم. و دیگه این­که اگه اشتباه نکنم پنکه در همه‌ی صحنه­ها روشن بود جز...

محمد یعقوبی: جز هایدل­برگ.

حسام سبحانی: و همه جا هم بحث صندلی­ها بود ولی تو هایدل­برگ صندلی نبود، یه سکّو بود که یه مقدار می­شه گفت مفهوم هم­سان بودن آدم­ها رو می­رسوند، البته شاید منظور شما این نبوده باشه.

محمد یعقوبی: نه، با سکّو می­خواستم بگم این آدم­ها الان واقعن تو هایدل­برگ‌ان و فقط یه مرز کوچولو اون­ها رو از ایران جدا کرده. جغرافیایی که به راحتی باعث می­شه ماها توی هایدل­برگ به دنیا بیایم یا نیایم. خب؟ و بخشی از رنج‌های ما فقط به‌خاطر این ِ که توی هایدل­برگ به دنیا نیومدیم. همین‌قدر تصادفی، همین‌قدر اتفاقی.

حسام سبحانی: شما فکر نمی­کنین که این نگاه به هایدل­برگ، کمی آرمان­گرایانه­ست؟

لیدا شیرمرد: البته به نظر من اصلن آرمانی در کار نبود.

محمد یعقوبی: پنج تا شیش تا آدمی که مست‌ان، آدم‌هایی که از قفس‌شون اومدن بیرون، پلیسی هم دور و برشون نمی‌بینن، مگه همین چیزها رو نمی­گن؟ عجیب ِ که این‌چیزها رو بگن؟ عجیب ِ که حسرت بخورن؟ اصلن چرا باید اون روزنامه­نگار ورزشی، منوچهر بگه که کره‌ی زمین حق همه‌ی ماست؟ در ظاهر این رو باید نیما می‌گفت. ولی قشنگی‌ش همین ِ که منوچهر بگه. یعنی منوچهر وقتی از یه حریمی، از یه مرزی می­گذره، انگار مخش یهو راه می­افته.

حسام سبحانی: آخه می­دونین، همون­هایی که مست‌ان، وقتی منوچهر این جمله رو می­گه، یهو متأثر می­شن، انگار یهو از مستی می­آن بیرون.

محمد یعقوبی: آره، چون موقعیت خودشون رو می­بینن. متوجه‌ام چی می‌خوای بگی. آرمان­گرایانه­ست، چون اساسن انسان در هیچ‌جا خوش‌بخت نیست. ولی این­جا بحث مقایسه­ست، بحث مرز ِ. بحث اختیار ِ، این­که تو جبر این رو داشتی که در ایران زندگی کنی و با جمله‌ی منوچهر انگار اون آدم­ها ناگهان به این جبر واقف شدن... بنابراین این آرمان­گرایانه نگاه کردن به هایدل­برگ، برخاسته از موقعیت­شون ِ و می­تونه اتفاق بیفته. قبل از این چی پرسیده بودی؟ آهان، بچه. برای من بچه یک کارکرد کاملن نمایشی داشت. من معمولن شخصیتی رو که دیده نمی­شه دوست دارم. این بچه وقتی من نسخه‌ی اول نمایش‌نامه­‌م رو نوشتم، فقط برام کارکرد زیباشناسانه داشت. ولی وقتی منوچهر می­گه من به‌خاطر بچه­م می­خوام توی هایدل‌برگ بمونم، بچه کارکرد ارگانیک هم پیدا کرد، چون قالَ چخوف: تفنگی که توی صحنه هست باید شلیک بشه. بچه‌ رو توی صحنه‌ی شمال کاشتم و توی صحنه‌ی هایدل‌برگ درو کردم. نوشتن در واقع رعایت جزئیات ِ. این­ها دیگه همون فرق­هایی‌یِ که گفتم وقتی داری می‌نویسی باید تلاش کنی با دیگری داشته باشه، چیزهایی که مال تواِ و خصوصی‌یِ، که گاهی از پژوهش به دست می­آد و گاهی هم از جزئی­نگری. تو وارد جزئیات می­شی. من همیشه با خودم فرض می‌کنم که وقتی دارم نوشتن در تاریکی رو می­نویسم، پنج نفر دیگه هم دارن همون نوشتن در تاریکی رو می­نویسن، چی‌کار کنم که متفاوت از اون­ها باشم؟ و فکر می­کنم این تفاوت با پرداختن به جزئیات حاصل می‌شه.

حمزه علیرضایی: توی کار شما من یه جا بغض گلوم رو گرفت، چون می­دیدم شما دارین کاری رو اجرا می­کنین که ما قبلن لمس‌ش کردیم و کلن می­خوام بگم خیلی ممنون.

محمد یعقوبی: به­عنوان آخرین حرف... من می­دونم که توی کلاس­های دانش‌گاه چه اتفاق­هایی داره می‌افته. می­دونم که چیزهایی جزو قانون می­شه و من دل‌م می­خواد که... شاید چیزی که می­خوام بگم رو خودتون شنیده باشین، ممکن ِ خودتون بدونین، ولی من احساس می­کنم باید بگم و اون این ِ که می­گن چرا ما در مورد چیزی بنویسیم که هنوز ازش فاصله نگرفتیم؟ توصیه‌ی من به شما این ِ که بنویسین. من همیشه گفتم من می‌نویسم و سی سال بعد شاید یکی دیگه دوباره درباره‌ی اون واقعه بنویسه، شاید باز هم خودم دوباره درباره‌ی اون واقعه بنویسم ولی نباید به هوای سی سال بعد میل الان خودم رو به نوشتن درباره‌ی این روزها سرکوب کنم چون قالَ استاد فلان: درباره‌ی حال و روز خودتون ننویسین چون هنوز زود ِ درباره‌ی زمانه‌ی خودتون داوری کنی. توصیه می‌کنم بنویسیم، اگه اشتباه کردیم اشکالی نداره. تئاتر یه پدیده‌ی زنده­ست... مثل این می­مونه که من الان سرم رو نخارونم چون این کار شتاب‌زده‌ای‌یِ، بذارم سی سال به‌ش فکر کنم بعد این کار رو بکنم! می­خوام بگم تئاتر یک رفتار انسانی‌یِ، یک آداب زندگی‌یِ و اساسن توصیه نمی‌کنم راجع­به پدیده­های دور­و­بر خودتون واکنش فوری نشون ندین. تا می­تونین واکنش فوری نشون بدین، چون واکنش نافوری رو بعدها هم دیگران می­تونن نشون بدن، هم باز خود شما.

کاوه حدادی: من فقط یه نکته‌ی کوچیکی بگم در مورد موسیقی که خیلی موسیقی خوب و مناسبی بود و به‌ش اشاره‌ای نشد.

محمد یعقوبی: من به بهرنگ گفتم که می­خوام حتمن موسیقی سنتی ایرانی توی کار باشه، چون بهرنگ خیلی به فضاسازی علاقه داره. واسه همین توی این کار هم فضاسازی داریم و هم این­که ساز ایرانی وارد کار شده.

کاوه حدادی: من خیلی کار رو دوست داشتم، ولی هنوز هم معتقدم که زمستان 66 و یک دقیقه سکوت رو بیش­تر دوست دارم، ولی این شاید به این دلیل باشه که موضعی که دیگران گرفتن، توی فیس­بوک و فضاهای مجازیِ این چنینی، که به همه تاختن که ببینین، یاد بگیرین از یعقوبی! آدم ناخودآگاه یه کم واکنش نشون می­ده. من با حرف شما موافق‌ام، یه اتفاق­های خیلی مهمی در این مملکت افتاده و جالب ِ هیچ­کس درباره‌شون حرف نزده و کار نکرده. مثلن من یادم ِ کوی دانش‌گاه، سال 78، هیچ­کس در موردش ننوشت.

محمد یعقوبی: و من چه­قدر دل‌م می‌خواست درباره‌ی اون اتفاق بنویسم.

کاوه حدادی: نه فیلمی، نه تئاتری.

محمد یعقوبی: خیلی مثال خوبی زدی. همین ِ که می­گم. ده سال گذشته و هنوز چیزی درباره‌ی کوی دانش‌گاه نوشته نشده یا دست‌کم با اطمینان می‌شه گفت اجرا نشده.

کاوه حدادی: اصلن یادمون رفت.

محمد یعقوبی: دقیقن. ما توی کشور بحران­ها زندگی می‌کنیم و مدام موضوعاتی برای کار کردن وجود داره.

کاوه حدادی: بعضی­ها با نپرداختن به موضوعات روز اجتماعی، ترس خودشون رو پنهان می­کنن، بنابراین این شجاعت شما واقعن ستودنی‌یِ.

محمد یعقوبی: من قبلن گفتم، می­خوام باز هم به‌ش اشاره کنم، این نپرداختن به رخ‌دادهای اجتماعی، خودش یه جور تولید سانسور ِ. این واکنش فوری نشون‌ندادن، اساسن توصیه‌ی بزرگ‌ترهاست، ولی انگار دارن با این حرف‌ها، با اعتقاد به واکنش فوری نشون‌ندادن، انگار دارن سکوت‌شون و ننوشتن درباره‌ی رخ‌دادهای مهم کشورمون رو توجیه می‌کنن. درباره‌ی کودتای بیست و هشت مرداد چند تا نمایش‌نامه داریم؟ نداریم. چون اون‌موقع که باید نمایش‌نامه ننوشتند!

کاوه حدادی: آقای یعقوبی خیلی لطف کردین که تشریف آوردین. خیلی خوش‌حال شدیم.

محمد یعقوبی: خسته نباشید.

  

 

 

 

back