درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 

دولت‏آبادی، سروش و وقت نکبتی مصائب

هژیر پلاسچی

 
محمود دولت‌‏آبادی آدم شناخته شده‏‌ای است. اهالی ادبیات ایران ممکن است با هم سر دولت‏‌آبادی دعوا داشته باشند اما حتمن یکی از رمان‏‌های «کلیدر»، «روزگار سپری شده‏‌ی مردم سالخورده» یا «جای خالی سلوچ» را به عنوان منتخبی از ده رمان برتر تاریخ ادبیات ایران به رسمیت می‌‏شناسند.
محمود دولت‌‏آبادی آدم شناخته شده‏‌ای است. تعداد زیادی رمان، نوول و داستان کوتاه نوشته است و من یکی معتقدم در خیلی از آنها قلم‏‌اش حرف ندارد. در کتاب «رد گفت و گزار سپنج» مجموعه مقاله‏‌هایش را منتشر کرده که در میان آنها برخی را باید بارها و بارها خواند. یک گفت و گوی دراز آهنگ با او هم منتشر شده است که پهلو به عالی می‌‏زند.
محمود دولت‌‏آبادی آدم شناخته شده‏‌ای است. در چند فیلم بازی کرده است که معروف‏ترین‌شان «گاو» یکی از سه فیلمی است که تاریخ سینمای ایران را تکان داد. چند فیلم‌‏نامه نوشته است. چند نمایش‌‏نامه نوشته است. در تئاتر بازی کرده است و هم‏‌بازی و هم‏‌بند سعید سلطان‌پور بوده است. از میان نوشته‏‌هایش آوسنه‏‌های بابا سبحان را مسعود کیمیایی در خاک فیلم کرده است. همین کیمیایی در «گوزن‏‌ها» هم گوشه‏‌ی چشمی به «تنگنا» داشته است. و این گوزن‏‌ها به طرز حیرت‏‌آوری با سینما رکس آبادان و جنبش چریکی پیوند خورده است.
محمود دولت‌‏آبادی آدم شناخته شده‏‌ای است. در ابتدای انقلاب دبیر سندیکای هنرمندان تئاتر بوده است. عضو شورای نویسنده‏‌گان و هنرمندان ایران بوده است. در دوره‏‌ی سوم کانون نویسنده‏‌گان ایران فعال بوده و عضو هیات برگزاری مجمع عمومی و نیز عضو نهمین و دهمین هیات دبیران کانون بوده است.
محمود دولت‌‏آبادی آدم شناخته شده‏‌ای است و وقتی در مورد خودش و شاملو می‏‌گوید: «ما از نسل دایناسورهاییم» یعنی هم بزرگیم و هم داریم منقرض می‏‌شویم، آدم باورش می‏‌شود. درست به همین اعتبار، آدمی که مدعی خیلی چیزها باشد و پوپر و لوتر ایرانی باشد و دائم حافظ و مولوی قرقره کند، بدون هیچ پرده‏‌پوشی اخلاقی گه می‏‌خورد که دولت‏‌آبادی را نشناسد و بنویسد: «به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولت‏‌آباد کیست» و بعد از دوستانش که لابد بعد از سال‏‌ها از راهروهای اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات و سانسورخانه‌‏های اسلامی بیرون آمده‌‏اند تا در حلقه‏‌ی «کیان»، کیان نظام را حفظ کنند، بپرسد و بفهمد که «خبر آوردند خفته‏‌ای است در غاری نزدیک دولت‌‏آباد که پس از 30 سال ناگهان بی‏‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با "سخافت و شناعت" از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را "شیخ انقلاب فرهنگی" خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است».
عبدالکریم سروش هم آدم شناخته شده‏‌ای است. اول انقلابی‏‌ها خوب او را به یاد می‌‏آورند که حنجره‌‏اش را برای انقلاب فرهنگی و ایدئولوژی انقلاب که حالا اسلامی شده بود، می‌‏دراند. اول انقلابی‏‌ها به خصوص آن دانشجویان و استادانی که اخراج شدند و سر از اوین در نیاوردند یا درآوردند و بر حسب اتفاق در خاوران‌‏ها پنهانشان نکردند، او را خوب می‏شناسند.
عبدالکریم سروش هم آدم شناخته شده‏‌ای است و هرچه هم که فلسفیده باشد فرقی نمی‏‌کند. یک عده آدم بیکار هنوز در این جهان پیدا می‏‌شوند که نگذارند جلادها و تصفیه‏‌چی‌‏ها خودشان را «پانزدهمین فیلسوف تاثیرگذار جهان» جا بزنند. هر چقدر هم که بگوید: «اگر تصفیه کار خلافی بوده که در شورا انجام شده است، همه بودند»، باز یک عده پیدا می‌‏شوند که او را چون شناخته شده است بشناسند و بگویند آن «همه‏‌ی» دیگر را هم فراموش نمی‏‌کنیم، خودت را بین جمعیت گم نکن!
پس به اعتبار همه‏‌ی این خط‏‌هایی که در بالا به قول قدما «نوشته آمد»، جنس شناخته شده‏‌گی محمود دولت‏‌آبادی و شناخته شده‌‏گی عبدالکریم سروش با هم فرق می‏‌کند و درست اینجاست که باید به محمود دولت‌‏آبادی برگشت. اگر یقه‌‏ی کسی گرفتنی باشد این محمود دولت‏‌آبادی است.
لطفن متعهد نباشید استاد!
روزگاری هنرمندان و نویسنده‏‌گان متعهد یقه‏‌ی هرچه هنرمند و نویسنده‏‌ی غیر متعهد بود را می‏‌گرفتند و به زور می‏‌خواستند تعهد را به طرف حقنه کنند. انقلاب که اسلامی شد، تازه بر تخت‏‌نشسته‏‌گان دمار از روزگار متعهدهای «ضدانقلاب» و غیرمتعهدهای «فاسد و غرب‏زده» با هم درآوردند. بعد بین متعهدها و غیرمتعهدها آتش‏‌بس اعلام شد. یک بازار مکاره‏‌ای هم ساختند که هر از چندی یک بار کسی برود آرمانش را یا هنرش را بفروشد و قدر ببیند و بر صدر بنشیند.
این آتش‌‏بس ادامه پیدا کرد. نه که بحث وظیفه‏‌ی اجتماعی هنر و ادبیات تمام شده باشد اما همه فهمیدیم که به زور نمی‌‏شود کسی را متعهد کرد و هر اثر غیرمتعهدی را هم نباید روانه‏‌ی چاله‏‌ی مستراح کرد. حتا کم کم فهمیدیم میان آثار متعهد هم خیلی‏‌ها هستند که باید انداخت‌شان دور. حالا اگر کسی هم پیدا شود و بخواهد یقه‏‌ی غیرمتعهدها را بگیرد دیگر کسی برایش تره هم خورد نمی‏‌کند.
محمود دولت‏‌آبادی در این میان از آن‌هایی است که اصرار دارد متعهد باقی بماند و چه چیزی خجسته‏‌تر از این در زمانه‏‌ی بی همه چیز بی مبالاتی. شکی نیست که دولت‌‏آبادی متعهد است. شکی نیست که وجدان دولت‏‌آبادی از در خانه ماندن معذب می‌‏شود. شکی نیست که دولت‌‏آبادی حرف دایناسور هم‌‏نسلش، بامداد شاعر را قبول دارد که می‏‌گفت: «رسالت تاریخی روشن‌فکران پناه امن جستن را تجویز نمی‌‏کند». با این وجود مشکل از همین نقطه آغاز می‌‏شود. از تعهد محمود دولت‌‏آبادی در روزگار انقراض متعهدها.
وقتی «می‌‏شود» متعهد باش
محمود دولت‏‌آبادی متعهد است. او در هشت سال دولت خاتمی تا جایی که می‌‏توانست از خاتمی و طرفدارانش دفاع کرد، در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس و شوراها و حتا کنفرانس برلین. مانند خیلی از ما که این کار را می‌‏کردیم و هنوز هم می‏‌توانیم از کارهایی که آن زمان کردیم دفاع کنیم. بعضی وقت‌‏ها هم زیادی دفاع کرد مانند نامه‌‏ی سرگشاده‏‌ای که برای خاتمی نوشت و همین کنفرانس برلین. بعد از محمد معین حمایت کرد. بعد که نشد از ترس «فاشیسم» از علی‏‌اکبر هاشمی رفسنجانی حمایت کرد. حالا هم دارد از میر حسین موسوی حمایت می‌‏کند.
محمود دولت‌‏آبادی تنها نیست. صفحه‏‌های روزنامه‌‏های موسمیِ این روزها پُرند از هنرمندان و نویسنده‌‏گانی که مانند محمود دولت‌‏آبادی نتوانسته‌‏اند در برابر وجدان معذب‏شان سکوت کنند و این روزها دارند تند و تند از میر حسین موسوی و مهدی کروبی حمایت می‌‏کنند. آن‌ها هنرمندان و نویسنده‌‏گانی‌‏اند که هر چند سال یک بار برای حضور در نمایش انتخابات به میدان می‌‏آیند تا هم متعهد باشند و هم متعهد نباشند.
هنوز آنقدر خارج‏‌نشین نشده‏‌ام که گمان کنم هر کسی رای بدهد یا برای یکی از گزینه‌‏های انتخاباتی حکومت تبلیغ کند، خائن است یا گمان کنم که هر کسی در ایران نفس می‌‏کشد و اثرش، مثله شده و پاره پاره، از زیر ساتور ارشاد اسلامی رد می‏‌شود، حتمن باید به جایی وابسته باشد. اما یک پرسش جانم را آزار می‌‏دهد. بسیاری از هنرمندان و نویسنده‏‌گانی که این روزها به میدان آمده‌‏اند به اینترنت دسترسی دارند. بسیاری از آنها سایت و وبلاگ و فیس بوک و اورکات دارند. لااقل می‏‌توان فکر کرد وقت‏شان را در اتاق‌‏های چت و سایت‏های پورنو نمی‌‏گذرانند (آن‌گونه که اکثریت کاربران اینترنت در ایران در چنین فضاهایی جولان می‏‌دهند) یا حداقل همه‏‌ی وقت‏شان را در چنین فضاهایی نمی‌‏گذرانند. پس لابد باید خبر داشته باشند که در ایران حوادث دیگری هم غیر از انتخابات رخ می‌‏دهد.
احتمالن خبر دارند که کارگرانی اعتصاب می‏‌کنند و بازداشت می‏‌شوند و تشکل‏‌هایی کارگری وجود دارند. احتمالن خبر دارند که کمپین یک میلیون امضایی وجود دارد که اعضایش به شکلی مداوم بازداشت می‌‏شوند اما هنوز به مبارزه‏‌اش ادامه می‌‏دهد. احتمالن خبر دارند که ده‌‏ها دانشجو در ماه‏های اخیر به زندان رفته‏‌اند و احتمالن خبر دارند که دانشگاه هرگز سکوت پادگانی را نپذیرفته است. احتمالن از مبارزات معلمان و اقوام غیر فارس خبر دارند. آیا در جای دیگری غیر از ستادهای انتخاباتی نمی‏‌توان و نباید متعهد بود؟
ماجرا همه این است. ستادهای انتخاباتی همان محلی است که هم می‌‏توان متعهد بود و هم نبود. می‌‏توان خواهان تغییر همه چیز شد اما تنها تا آنجایی که به واقع هیچ چیز تغییر نکند. تا آنجایی که راحت «آرام‌سایشگاه» در هم نریزد. می‌‏توان تا آنجایی از پناه امن بیرون آمد که می‏‌گذارند و می‏‌شود. تا آنجایی که گزندی در کار نیست.
روایت تلخی ولی در کار است. لیلا حاتمی، یکی از ستایش‌‏برانگیزترین هنرپیشه‌‏های چند سال اخیر سینما برای آمدن خاتمی گریه می‌‏کند. محمود دولت‌‏آبادی، بزرگ‌ترین رمان‏‌نویس زنده‏‌ی نسل قبل در مراسم میر حسین موسوی سخنرانی می‌‏کند. بابک احمدی که کتاب عظیمی هم در نقد مارکس دارد، زیر سایه‌‏ی کروبی می‏‌نشیند. و همه‌‏ی ما و آن‌ها فراموش می‏‌کنیم تنها چهار سال پیش همین هنرمندان و نویسنده‏‌گان و حتا بیشتر از اینان به صحنه آمدند تا هاشمی رفسنجانی را بر تخت بنشانند و محمود احمدی‌‏نژاد از صندوق برآمد.
بازی در حال تکرار است. کار به دستان حکومتی آزموده‏‌اند چگونه مردم را وارد نمایش کنند. صدا و سیما برای موسوی محدود می‌‏شود. شایعه پشت شایعه تا مردم باور کنند که موسوی آمده تا «پرده و پر بگشاید». شایعه می‏‌آ‌ید که مقام رهبری دلش با احمدی‏‌نژاد است و هیچ کس از خودش نمی‏‌پرسد اگر آن خبری که آمد و روایت کرد موسوی پس از گرفتن تضمین‌‏هایی از خامنه‌ای به میدان آمده است، درست بود، چرا این مقام معظم رهبری از همان اول این تضمین‌‏ها را داد؟ چرا کاری نکرد که موسوی اصلن نیاید که حالا مجبور شود به ایما و اشاره برساند که دلش با کیست؟ و هیچ‏کس به یاد نمی‏‌آورد همان‏‌هایی که سال‌‏هاست در شرق و هم‌‏میهن و شهروند امروز در مضرات حضور سیاسی هنرمندان و نویسنده‌‏گان می‌‏نویسند این روزها دم به دم دنبال امضا و گفت و گو و یادداشت حمایتی می‌‏گردند.
این صحنه‏‌ی نمایش است. یک تئاتر زنده‏‌ی واقعی که نویسنده‏‌گان و هنرمندان را برای آرایش آن نیاز دارند. اما تنها برای آرایش آن چرا که مردم را با چیز دیگری وارد نمایش کرده‌‏اند. مردم را با زندگی واقعی می‌‏توان به صحنه کشید. زندگی واقعی یعنی درست آنجایی که هنرمندان و نویسنده‏‌گان سال‏‌هاست در آن غایبند. آنها تنها فریفته‏‌ی سیمای خود شده‏‌اند، هرچند همین چهار سال پیش این لعاب دروغین فرو ریخته باشد. اینجاست که به تلخی باید نوشت: آن‌ها تنها مترسکند. مترسک‏‌هایی که حتا کلاغ‌‏های جالیز هم جدی‏شان نمی‏‌گیرند.

 

 

    back