درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 

 من جوياي يك آشنا هستم نه يك غريبه

هرگز پيش از نوشتن يك اثر با خود نمي‌گويم مي‌خواهم اين بار اثري رئاليستي، اكسپرسيونيستي يا ... بنويسم. اگر در نمايش‌نامه‌‌ي تنها راه ممكن برخي از موقعيت‌ها رئاليستي نبودند، استعاري، سمبوليك و يا به نظر برخي منتقدان گروتسك بودند برخاسته از تلاش عمدي من براي نوشتن آثاري متفاوت نبود، خود اثر ديكته مي‌كرد چه‌گونه بايد نوشته شود. اگر بيش‌تر آثارم ماهيت رئاليستي دارند به خاطر اين است كه من درباره‌ي مردم امروز ايران مي‌نويسم و تماشاگر خودش، برادر يا خواهرش يا نزديكان‌‌ش را در آثارم مي‌بيند. در اين زمينه هيچ تلاش عمدي نمي‌كنم ولي ولي ولي عامدانه تلاش مي‌كنم آن‌طور كه مي‌توانم بنويسم. در نمايش‌نامه‌ي مرغ دريايي، شخصيت نويسنده ( تريگورين ) جمله‌اي مي‌گويد كه به خوبي منظورم را مي‌رساند. تريگورين مي‌گويد: نويسنده همان‌طور مي‌نويسد كه مي‌تواند بنويسد. گمان مي‌كنم اين حرف و نگاه چخوف است كه از زبان تريگورين جاري شده است. مصداق گمان‌‌‌م آثار خود چخوف كه به شدت شبيه هم‌اند. تجربه‌ي نويسنده‌ي بزرگي چون چخوف به من نويسنده‌ يادآور مي‌شود نبايد دچار اين توهم باشم كه مي‌توانم به خوبي همه نوع نمايش‌نامه‌اي بنويسم.

فكر مي‌كنم گرايش به نوشتن آثار متفاوت گرايشي ست كه ما از سينماي امريكا گرفته‌ايم. واقعيت اين است كه جامعه‌ي هنري ما بيش از حد تحت تاثير سينماي امريكا است. من سينماي امريكا را به خاطر توجه به قصه و خلق موقعيت‌هاي دراماتيك بسيار دوست دارم ولي نگاه و تاويل خودمان را از جريان سينماي امريكا نقد مي‌كنم. منتقدان ما به شيوه‌ي ارسطويي مثلا هوارد هاكس را كارگرداني مولف قلمداد مي‌كنند و استدلال‌شان مبتني بر آثار متفاوتي ست كه او ساخته است غافل از اين‌كه نويسندگان اين آثار آدم‌هاي متفاوتي بوده‌اند و هاكس صرفا كارگرداني بوده كه هر بار با يك شركت فيلم‌سازي قرارداد بسته و احتمالا بايد او را ستود كه هر بار كوشيده فيلم‌نامه‌هاي متفاوت را از صافي زيباشناسي درون خود گذرانده و از آن خود كند ولي شنيدن صداي منتقدان وقتي كه مي‌گويند: سينماي هاكس، سينماي فرد زينه‌مان، سينماي آرتور پن و ...همواره برايم خنده‌آور بوده است چون براي اثبات متفاوت بودن هاكس و ديگران به چيزهايي در فيلم‌هاي‌شان اشاره مي‌كنند كه چندان ربطي به آنان نداشته و به فيلم‌نامه‌نويسان فيلم‌هاي‌شان مربوط بوده است. ما مي‌توانيم در بهترين شكل ممكن،  صرف‌نظر از فيلم‌هاي بدي كه ساخته‌اند، به خاطر تلاش آنان جهت از آن خود كردن فيلم‌نامه‌ها برايشان هورا بكشيم و البته مي‌توانيم تحسين‌شان كنيم كه سليقه‌ي خوبي در انتخاب فيلم‌نامه داشته‌اند ولي ستايش آنان با استناد به مضامين متفاوتي كه در فيلم‌هاي‌شان وجود دارد بي‌خردي است. سينماگراني كه من به شدت معتقدم مولف‌ند بيش‌تر سينماگران مطرح اروپا هستند. فليني، برگمن، كيشلوفسكي، تورناتوره، لارس فون‌تريه فيلم‌سازاني به مفهوم واقعي مولف‌ند. با تماشاي فيلم‌هاي هر كدام‌شان تشخص و ويژگي‌هاي منحصر به فرد سازندگان را تشخيص خواهيم داد. ما كيشلوفسكي را با ديدن فيلم‌هايش مي‌توانيم بشناسيم چون همه‌ي آثارش مضامين و فضاي مشترك و مشابه دارند. او هيچ‌وقت فيلمي اكشن يا فيلمي تاريخي نساخت او همان‌طور فيلم ساخت كه مي‌توانست بسازد. در كشور ما عباس كيارستمي چنين است. يا فيلم‌ساز بسيار محبوب‌م فليني به‌خاطر ساختن فيلم‌هايي چون آماركورد، جاده، هشت و نيم، شب‌هاي كابيريا فيلم‌ساز محبوب من و ديگران است نه به خاطر فيلم ساتيريكون كه تلاش عبث او براي ساختن فيلمي متفاوت بود. بنابراين من هم روزي روزگاري سر اين دوراهي متحير بودم كه آيا بايد اشتباه فليني را مرتكب شوم و با نوشتن كاري خانوادگي و بعد كاري تاريخي و بعد كاري ابزورد و بعد كاري سوررئال و بعد كاري گروتسك به جامعه‌ي هنري ثابت كنم نويسنده كارگرداني متفاوت هستم؟ من ترجيح دادم و همچنان ترجيح مي‌دهم آن‌گونه كه بلدم بنويسم و كار كنم و بگذارم ديگران هم آن‌گونه كه بلدند و من بلد نيستم بنويسند و كار كنند. من به هنرجويان نمايش‌نامه‌نويسي و كارگرداني همواره گفته‌ام درباره‌ي چيزي كه مي‌شناسيد بنويسيد. در وهله‌ي اول درباره‌ي خانواده‌ي خودتان بنويسيد و سياه‌مشق كنيد چون شما چيزهايي درباره‌ي خانواده‌ي خود مي‌دانيد كه نويسنده‌ي فرضي ديگر نمي‌داند. همين‌طور اگر فرض كنيم ده نمايش‌نامه‌نويس از ده جاي دنيا جمع شده باشند، بي‌خردي ست اگر نويسنده‌ي ايراني فرضي ما درباره‌ي پاراگوئه بنويسد او بايد درباره‌ي ايران بنويسد درباره‌ي فرهنگ مردم خود بنويسد چون هيچ‌‌‌يك از آن نويسندگان به اندازه‌ي او مسلط به فرهنگ و جامعه‌ي ايران نيستند. بر همين اساس هر يك از ما نويسندگان ايران به راستي دنياي خود و ويژگي‌هاي منحصر به فرد خودمان را داريم، تجربه‌هايي منحصر به فرد كه ما را از ديگر نويسندگان متمايز مي‌كند. من فكر مي‌كنم يك نويسنده قرار است از ديگر نويسندگان متفاوت باشد پس بايد بكوشد چيزي بنويسد كه حاصل توانايي منحصر به فرد او ست. من وقتي دارم نمايش‌نامه‌اي مي‌نويسم  هميشه فرض مي‌كنم چند نفر ديگر هم دارند همان سوژه را مي‌نويسند، برهمين اساس تمام فكر و ذكرم اين است كه چه‌گونه بنويسم كه اثرم متفاوت از آثار آن نويسندگان فرضي باشد نه متفاوت از ديگر آثار خودم، بنابراين هر چه بيش‌تر به خودم و توانايي‌ منحصر به فردم نزديك مي‌شوم. پس اين تلاش براي متفاوت بودن تنها در مفهوم اتفاق نمي‌افتد، در حيطه‌ي فرم هم بايد اتفاق بيفتد. مثلا مرا به عنوان نويسنده‌اي رئاليست مي‌شناسند ولي هميشه رگه‌هايي ذهني و شايد بتوان گفت غيررئاليستي در آثار من وجود دارد كه ويژگي‌هاي منحصر به فرد من مي‌تواند تلقي شود. تعجب مي‌كنم كه كسي به تماشاي كار من بيايد كه يك محمد يعقوبي ديگر ببيند، او نبايد فراموش كند كه به ديدن اثري از من آمده است و قرار نيست در كار من شيوه‌ي ديگران را ببيند. من وقتي مي‌خواهم فيلمي از جوزپه تورناتوره تماشا كنم با اعتماد به فيلم سينما پاراديزو ست، تصميم مي‌گيرم فيلمي ديگر از او ببينم كه باز هم با قصه‌اي ديگر مرا به كوچه پس كوچه‌هايي ببرد كه ويژه‌ي آثار او ست. مي‌خواهم بار ديگر به شيوه‌ا‌‌ي آشنا، به شيوه‌ي او در دنياي ويژه‌‌اش گم شوم. پس در فيلم‌هاي او من جوياي يك آشنا هستم نه يك غريبه.

 محمد يعقوبي

مهرماه 1385

 

  back