درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 

 

اپيدمي خنده

نويسنده: محمد يعقوبي

 

داخلي. بعد از ظهر. منزل خانواده شايان

[ صداي زنگ خانه. ليلا مي‌رود در را باز مي‌كند. ]

پريسا: سلام.

ليلا: سلام.

پريسا: [ با خنده ] من از فردا نمي‌رم دانش‌گاه.

ليلا: وا! چرا؟

پريسا: آبروم رفت. نمي‌دونم چه‌م ئه. بي‌اختيار خنده‌م مي‌گيره. توي كلاس‌ بي‌اختيار مي‌‌خنديدم. اصلا دست خودم نبود. هر كاري مي‌كردم نمي‌تونستم جلوي خنده‌م رو بگيرم. آبروم جلوي همه هم‌كلاسي‌هام رفت مامان. [ باز هم خنده ] نمي‌دونم چه‌م ئه.

ليلا: تو هم مبتلا شدي! راديو تلويزيون كه بارها اعلام كرد. يه ويروسي توي هواي تهران پراكنده شده كه باعث مي‌شه آدم‌ها بي‌اختيار بخندند.

پريسا: راديو تلويزيون كي اعلام كرد؟ اين كه داري مي‌گي جدي ئه مامان؟

ليلا: وا! من تعجب مي‌كنم چه‌طور خبر ندارين؟ توي اون‌ دانش‌گاه هيچ‌كس اخبار گوش نمي‌ده؟ راديو تلويزيون بارها اعلام كرد. گفت يه ويروسي از صبح توي هواي تهران پراكنده شده كه باعث مي‌شه آدم‌ها بي‌اختيار بخندند.

پريسا: [ با عصبانيت ] خدايا،‌ اين ويروس لعنتي چرا فقط بايد يقه من رو بگيره. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ]

ليلا: عزيزم، حالا امشب همه‌شون خبر رو از تلويزيون مي‌شنوند و مي‌فهمند تو بي‌تقصير بودي.

پريسا: من ديگه پام رو توي اون دانش‌گاه نمي‌ذارم. بايد بودي و مي‌ديدي چه‌طور تحقيرم كردند. من گريه‌ام گرفت و مدام تكرار مي‌كردم به‌خدا دست خودم نيست كه مي‌خندم، اما اون‌ها باورشون نمي‌شد. من رو فرستادند اتاق معاون دانش‌كده. اون هم حرف‌م رو باور نمي‌كرد. گفت فردا بايد برم كميته‌ي انضباطي دانش‌گاه.

ليلا: تا فردا ديگه هم معاون دانش‌كده باخبر شده، هم اعضاي كميته‌ي انضباطي.

پريسا: واي مامان، آبروم رفت. توي خيابون هم مدام خنده‌م مي‌گرفت. مردم به‌م زل زده بودند. آبروم رفت مامان. از سر كوچه تا در خونه كه داشتم مي‌اومدم دل‌م مي‌خواست زمين دهن باز كنه برم اون زير. از سر كوچه تا اين‌جا دو بار خنده‌م گرفت. آبروم رفت.

ليلا: بس كن تو هم. خنديدن كه كار بدي نيست عزيزم.

پريسا: [ با عصبانيت ] من ديگه پام رو از اين خونه نمي‌ذارم بيرون. [ بي‌اختيار مي‌خندد.]

ليلا: عزيزم، تو تنها كسي نيستي كه مبتلا به اين ويروس شدي. وقتي راديو تلويزيون اعلام مي‌كنه، معناش اين ئه كه خيلي‌هاي ديگه هم مبتلا شده‌اند. فردا كه بري توي خيابون بيش‌تر مردم رو مي‌بيني كه بي اختيار مي‌خندند.

پريسا: ولي توي دانش‌كده فقط من بودم كه بي‌اختيار مي‌خنديدم. تا همه‌ي اون‌ها ازم عذرخواهي نكنند، امكان نداره پام رو بذارم توي اون دانش‌گاه.

داخلي. شب. همان‌جا

[ تلويزيون روشن است. جاويد پدر خانواده چند بار كانال را عوض مي‌كند. تصوير از مجري تلويزيون ]

مجري: در ساعت ده و نيم طبق معمول همه شب اخبار سراسري خواهيم داشت و بعد از اخبار، آخرين برنامه امشب اولين قسمت از يك سريال پليسي است به نام:‌ تعقيب. بينند‌گان عزيز، هم‌اكنون از شما دعوت مي‌كنيم بعد از شنيدن چند پيام بازرگاني، به اخبار سراسري امشب گوش بدهيد. تا ساعاتي ديگر، شب خوش.

[ ديالوگ‌هاي زير در پس زمينه پيام‌هاي بازرگاني شنيده مي‌شود. مسلما در آغاز صداي آرم پيام‌هاي بازرگاني در پس‌زمينه ]

پارسا: تو از چي ناراحتي پريسا؟ من از خدام بود جاي تو بودم.

ليلا: عزيزم غذات رو بخور.

پريسا: اشتها ندارم.

جاويد: [ بي‌اختيار مي‌خندد. ] من هم مبتلا شده‌ام دخترم. ولي اشتهام كور نشده.

پارسا: پريسا صورت‌ت رو برگردون طرف من حرف بزن كه من هم مبتلا شم.

پريسا: ول كن پارسا. حوصله ندارم. [ پدر باز هم مي‌خندد. ] بابا مي‌شه لطفا براي دل‌خوشي من ادا در نياري؟

جاويد: به‌خدا من هم مبتلا شده‌ام. از شاگردهام به‌م سرايت كرده. امروز توي كلاس دو تا از دانش‌آموزهام مثل تو مبتلا شده بودند. دقيقا مودب‌ترين و ساكت‌ترين دانش‌آموزان‌م. برام خيلي خوشايند بود كه اون‌ها دارند مي‌خندند. اون موقع آره، من ادا درمي‌آوردم، با اين‌كه هنوز مبتلا نبودم، الكي مي‌خنديدم كه اون‌ها هم بتونند بدون خجالت بخندند.

پريسا: بابا، مي‌شه خواهش كنم يه زنگ بزني به خونه معاون دانش‌كده‌مون.

جاويد: زنگ بزنم كه چي بگم؟

پارسا: به‌ش بگو لطفا به اخبار شبكه‌ي دو گوش بدهد.

ليلا: پدرتون اين‌ كار رو نمي‌كنه. شماره تلفن‌ش رو به‌م بگو، خودم زنگ مي‌زنم حال‌ش رو جا مي‌‌آرم.

جاويد: دخترم، شماره تلفن‌ش رو بگير برام خودم باهاش حرف مي‌زنم. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ]

پريسا: [ برمي‌خيزد. گوشي تلفن را برمي‌دارد و شماره‌ مي‌گيرد. بي‌اختيار مي‌خندد. ] بيا بابا. گرفتم.

جاويد: اسم‌ش چي ئه؟

پريسا: آقاي شمس.

ليلا: ‌جاويد، بي‌خود چاكرمنشانه صحبت نكني‌ها.

جاويد: [ با لحني جدي] من بايد دو كلمه درست و حسابي با اين آقاي معاون صحبت كنم. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ]

يك مرد: الو.

جاويد: الو، سلام عرض مي‌كنم.

مرد: سلام، بفرماييد.

جاويد: ممكن ئه با جناب آقاي شمس صحبت كنم؟

مرد: بفرماييد، خودم هستم.

جاويد: من پدر يكي از دانش‌جوهاتون هستم. خانم پريسا شايان كه امروز به‌خاطر خنديدن توسط شما به كميته‌ي انضباطي معرفي شد.

شمس: بله.

جاويد: [ بي‌اختيار مي‌خندد. ] احتمالا حضرت‌عالي ديگه متوجه شدين علت خنده‌هاي دخترم چي بوده؟

شمس: انگار يك مشكل خانوادگي ئه، بله؟

جاويد: انگار حضرت‌عالي خبر ندارين توي اين مملكت چه خبر هست؟

شمس: متوجه منظورتون نمي‌شم.

جاويد: آقا، خوب ئه گاهي وقت‌ها به اخبار تلويزيون يا راديو گوش بدين، يا لااقل روزنامه بخرين. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ] دخترم امروز به‌خاطر بي‌خبري شما از اوضاع مملكت كلي تحقير شد. خواهش مي‌كنم چند دقيقه ديگه به اخبار شبكه‌ي دوگوش بدين.

شمس: من متوجه منظور شما نمي‌شم. من خواب بودم و شما حالا با تلفن‌تون بيدارم كردين كه چي؟ به اخبار تلويزيون گوش بدهم؟ من منظورتون رو نمي‌فهمم. به هر حال فردا مي‌تونيد تشريف بياريد دفتر كارم.

جاويد: اگه به اخبار تلويزيون گوش بدين متوجه مي‌شين دخترم چرا بي‌اختيار مي‌خنديد. شما موظفين فردا از پشت تريبون دانش‌‌كده رسما از دخترم عذرخواهي بكنيد.

شمس: آقا فردا بياييد دفترم. در ضمن دخترتون هم فردا بايد خودش رو به كميته‌ي انضباطي دانش‌گاه معرفي كنه.

شايان: آقا، اگه لازم بشه كاري مي‌كنم شما هم ناچار شين خودتون رو به كميته‌ي انضباطي دانش‌گاه معرفي كنيد.

شمس: من الان خسته‌ام و خواب‌م مي‌آد. بيش‌تر از اين نمي‌تونم با شما صحبت كنم. خداحافظ.

شايان: الو، الو…اه، گوشي رو گذاشت.

[ صداي آهنگ آغاز اخبار]

ليلا: دوباره زنگ بزن، بگو اخبار همين حالا شروع شده. اون بايد بفهمه توي مملكت چه خبر ئه.

جاويد: خواب ئه.

ليلا: بيدارش كن. نمي‌توني زنگ بزني، من اين كار رو بكنم.

جاويد: شما همون‌جايي كه نشستي، بشين و شر درست نكن.

پارسا: بذارين اين دفعه من زنگ بزنم.

[ پارسا شماره مي‌گيرد.]

پارسا: گوشي رو برنمي‌داره.

جاويد: بنده‌ي خدا خواب ئه.

ليلا: گوشي رو نذاري‌ها پارسا. بي‌خود كرده خواب ئه. الان كه وقت خواب نيست. الان بايد بيدار باشه، به اخبار گوش بده. اين‌قدر گوشي رو نگه‌دار كه برش داره.

شمس: [ خواب‌آلود. ] الو؟

پارسا: آقاي شمس؟

صدا: بله؟

پارسا: من برادر خانم پريسا شايان هستم.

صدا: آقا، من كه به پدرتون گفتم فردا بياييد به دفترم.

پارسا: زنگ زدم كه يادآوري كنم همين الان اخبار شبكه‌ي دو تلويزيون رو تماشا كنيد. الو…الو…باز هم گوشي رو گذاشت.

جاويد: آدم بي‌تربيت. فردا مي‌رم دانش كده حضوراً با اين آدم صحبت مي‌كنم. صداي تلويزيون رو زياد كن دخترم.

[ جاويد رو به روي تلويزيون مي‌نشيند. ]

گوينده اخبار: … ايران و سوريه كه امروز در دمشق برگزار شد دو كشور در زمينه اجراي برخي فعاليت‌هاي تجاري و اقتصادي به توافق رسيدند. احداث كارخانه‌ي توليد فولاد به ظرفيت هفت‌صد هزار تن در سوريه با مديريت اجرايي طرف ايراني و شروع كارهاي ساختماني دو واحد سيلوي صد‌هزار تني به صورت مشاركت از جمله‌ي اين توافق‌ها ست. دو كشور همچنين موظف شدند در عقد قرارداد و انجام معاملات براي شركت‌هاي طرفين تسهيلات و اولويت قائل شوند. … سازمان بهداشت طي اصلاعيه‌اي به عموم شهروندان عزيز تهراني هشدار داد از بامداد امروز ويروسي در هواي تهران پراكنده بوده كه عوارضي از قبيل گريه يا خنده بي‌اختيار شهروندان عزيز را در پي داشته است. تاكنون هيچ‌گونه خطر جاني ناشي از اين ويروس گزارش نشده است. شايان ذكر است اين بيماري مسري است و گرچه هيچ‌گونه خطر جاني در پي ندارد به شهروندان عزيز توصيه مي شود جهت پيش‌گيري از ابتلا به اين بيماري و عدم سرايت از جانب ساير بيماران از دهان‌بندهاي مخصوص تصفيه هوا استفاده نمايند. هم‌ اكنون به گزارشي كه از بيمارستان‌‌ امام خميني تهيه شده توجه فرماييد.

گزارش‌گر: با سلام به بينندگان عزيز، ما هم‌اكنون در بيمارستان امام‌خميني هستيم و همين‌طور كه اطلاع داريد، از صبح امروز ويروسي در هواي تهران پراكنده ست كه اشخاص مبتلا به اين ويروس بي‌اختيار مي‌خندند. ما هم‌اكنون با برخي از اين افراد مبتلا گفت‌و‌گو كرده‌ايم كه به سمع و نظر شما مي‌رسد. سلام.

يك زن: سلام.

گزارش‌گر: شما چرا اين‌جا هستيد؟

زن: به‌نام خدا. من از امروز ظهر، بدون‌ اين‌كه دست خودم باشه، خنده‌ام مي‌گيره. حالا اومده‌م دكتر ‌معاينه كنه، درمان بشم.

گزارش‌گر: ممكن ئه لطفا براي بينند‌گان‌مون توضيح بدهيد كه بيماري شما چي ئه؟

يك مرد: بسم‌ الله الرحمن الرحيم. من امروز سر كار بودم كه دچار اين بيماري شده‌م.

ناچار شدم مرخصي بگيرم، چون صورت خوشي نداشت كه در محيط كار بي‌دليل بخندم. حالا هم كه اومدم دكتر…

داخلي. دفتر معاون دانش‌كده. صبح

جاويد: ما والدين خانم پريسا شايان هستيم.

معاون: بله. من بابت ديروز خيلي متاسف‌م. به هر حال ما خبر نداشتيم.

ليلا: ولي شما بايد دست‌كم به سابقه دانش‌جويي كه داريد توبيخ‌ش مي‌كنيد توجه‌ بكنيد.

معاون: بله درست ئه.[ بي‌اختيار مي‌خندد. ] عذر مي‌خوام. به هر حال من هم مبتلا شده‌ام.

جاويد: چرا براي خنديدن‌تون عذر مي‌خواهيد آقا؟ مگه خنديدن كار زشتي ست. من ترجيح مي‌دادم شما به خاطر برخورد نادرست با دخترم عذر‌خواهي كنيد. راست‌ش من اين‌جا اومدم كه اگر هم مبتلا نشده‌ايد، از من به شما سرايت بكنه.

معاون: خب، به هر حال من كه الان مبتلا هستم.

جاويد: به‌خاطر رفتار غلط شما، الان دخترمون اصلا ميل نداره به دانش‌گاه بياد.

معاون: خب، حالا چه خدمتي از من ساخته ست. مي‌گيد من چه‌كار كنم؟

ليلا: رسماً از تريبون دانش‌كده از دخترم عذرخواهي كنيد.

[ معاون مي‌خندد. ]

معاون: من حاضرم اين‌جا فقط در حضور شما و دخترتان، ازش عذرخواهي كنم.

ليلا: آقا، اصلا شما چه جور معاون دانش‌كده‌اي هستيد كه از اخبار مملكت خودتون خبر نداريد.

معاون: اين ديگه به خودم مربوط ئه خانم كه بخوام به اخبار گوش بدهم يا نه.

ليلا: اتفاقا به ما هم مربوط ئه. رفتار غلط شما با دخترم نتيجه‌ي بي‌اطلاعي شما از اخبار مملكت بود.

معاون: من جلسه دارم بنابراين بيش از اين وقت ندارم با شما جر و بحث كنم. به هر حال همان‌طور كه خدمت‌تون عرض كردم، حاضرم فقط در حضور شما و دخترتون، ازشون عذرخواهي كنم. به هر حال اشتباهي كردم و خودم هم معترف‌م.

داخلي. منزل شايان. شب.

[ تلويزيون روشن است و آگهي بازرگاني در پس زمينه ديالوگ‌‌هاي زير شنيده مي‌شود. ]

پارسا: دولت فردا و پس فردا رو تعطيل اعلام كرده. انگار اوضاع خراب‌تر از اين حرف‌ها ست.

ليلا: ولي راه‌ش كه اين نيست. امروز توي روزنامه‌ها چندتا كارشناس گفتند ممكن ئه اين ويروس تا مدت‌ها در هواي تهران باقي بمونه. تازه چون مسري ئه، به شهرهاي ديگر هم منتقل مي‌شه.

جاويد: من سر در نمي‌آرم آخه خنديدن چه عيبي داره كه اين‌جور مردم ترسيده‌اند؟ امروز توي خيابون‌ خيلي‌ها رو ديدم كه با اين دهان‌بندهاي مخصوص تصفيه‌ي هوا راه تنفس‌شون رو بسته بودند. چه‌قدر زشت ئه اين دهان‌بندها. يعني واقعا اين مردم از اين‌كه به اپيدمي خنده مبتلا بشن مي‌ترسن؟

[ تصوير پايان پيام‌هاي بازرگاني.]

مادر: دخترم صداي تلويزيون رو زياد كن، ادامه‌ي برنامه رو گوش بدهيم.

[ از تلويزيون يك برنامه زنده درباره ويروس خنده پخش مي‌شود. ]

مجري تلويزيون: عزيزان بيننده، همكاران من به من مي‌گن برخي از عزيزان شما‌‌ره‌هاي ديگر سازمان رو اشغال كرده‌اند. من شماره‌هاي برنامه‌ي ما رو يك بار ديگه اعلام مي‌كنم و استدعا مي‌كنم فقط به همين دو شماره‌اي كه خدمت‌تون عرض مي‌كنم زنگ بزنيد. ( دو شماره‌ تلفن را مي‌گويد ) .براي بينندگاني كه همين الان به جمع تماشاگران برنامه ما پيوستند عرض مي‌كنم ما از چند كارشناس دعوت كرديم درباره مهم‌ترين حادثه اين روزهاي تهران يعني ويروس خنده صحبت بكنند و شهروندان عزيز مي‌تونند با دو شماره‌اي كه عرض كردم تماس بگيرند و پرسش‌ها يا نظرات خودشون رو در اين باره مطرح كنند.

پارسا: اشغال ئه پدر.

شايان: همين‌طور بگير. من بايد با اين‌ها صحبت كنم.

مجري تلويزيون: بله، يك تماس تلفني داريم كه اگه اجازه بدهيد به صداي اين شهروند عزيز گوش مي‌دهيم…الو.

يك زن: الو، سلام عرض مي‌كنم.

گوينده: سلام، خانم. بفرماييد.

زن: من يكي از مبتلايان به ويروس خنده هستم. مي‌خواستم از مسئولين مملكت تشكر كنم كه فردا و پس فردا رو تعطيل اعلام كردند، چون در غير اين صورت نمي‌دونستم با چه رويي در محل كارم حاضر بشم. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ] عذر مي‌خوام. [ بار ديگر بي‌اختيار مي‌خندد. ] خيلي خيلي عذر مي‌خوام. خداحافظ شما.

گوينده: بله، صحبت‌هاي اين شهروند عزيز رو شنيديم.

پارسا: بابا، بيا گرفتم.

[ جاويد به سوي تلفن مي‌رود. ]

شايان: الو. سلام. خسته نباشيد. بنده درباره موضوع اين برنامه‌ي زنده صحبت داشتم.

مجري: بله، همكاران‌م اعلام مي‌كنند كه يك تلفن ديگه هم داريم. ما آماده هستيم كه صحبت‌هاي اين شهروند عزيز رو بشنويم.

[ مسلما صداي شايان هم‌‌زمان از تلويزيون هم شنيده مي‌شود. ]

شايان: الو، سلام عرض مي‌كنم. خسته نباشيد.

مجري: سلام و متشكرم.

پارسا: [ بي‌اختيار مي‌خندد. هم‌زمان با ديالوگ‌هاي پايين پدر ] آخ جان! من هم مبتلا شدم. [ بي‌اختيار به صداي بلند مي‌خندد. ]

ليلا: اه، ساكت شو ديگه. مگه نمي‌بيني بابا داره حرف مي‌زنه.

[ پارسا جلوي دهان خود را مي‌گيرد و به اتاق ديگر مي‌دود. چند پلان بين ديالوگ‌هاي پايين پدر از تنهايي پارسا در اتاق ديگر كه روي زمين از خنده غلت مي‌زند. ]

شايان: درباره موضوع بحث شما مي‌خواستم خدمت شما عرض كنم من اصلا فكر مي‌كنم يك تجديد نظري بايد در خصوص موضع‌گيري خودمون بكنيم. آيا واقعا بايد اسم اين ماجرا رو ويروس گذاشت؟ آيا واقعا اين يك موهبت نيست و ما نبايد قدردان باشيم. ما به عينه داريم پيامدهاي اين به اصطلاح ويروس رو در اجتماع مي‌بينيم. همه دارند مي خندند. خنديدن كار بدي نيست كه بخواهيم به فكر درمان آن باشيم. بنده خودم معلم ادبيات دبيرستان هستم و مي‌خوام يك مصرع از شعر جامي رو خدمت شما عرض كنم: خنده آيين خردمندان است. من به عنوان يك شهروند حتي پيش‌نهاد مي‌كنم كارشناسان خبره پيدا كنند كه عناصر موجود در هوا كه باعث اين ماجرا شده چي ئه كه دولت با ساخت مواد شادي‌زا در مواقع ضروري به طور مصنوعي اين مواد رو در هواي شهر پراكنده بكنه. متشكرم. خداحافظ شما.

مجري: بله، صحبت‌هاي اين شهروند عزيز رو شنيديم. آقاي محسني شما مدتي ئه كه ساكت نشسته‌ايد. خواهش مي‌كنم با توجه به اين‌كه فقط پنج دقيقه به پايان برنامه ما باقي مونده نظر خودتون رو درباره صحبتي كه هم‌اكنون شنيديم و به‌طور كلي اعلام بفرماييد نظر شما در اين باره چي ئه.

پارسا: [ بين ديالوگ‌هاي بالاي مجري خنده‌كنان از اتاق خود بيرون مي‌آيد. ] صحبت‌هاي بابا تموم شد؟

پريسا: خيلي بي‌مزه‌اي پارسا.

ليلا: ساكت باش ببينم چي مي‌گن پسرم.

پارسا: اه، تا به ما رسيد خنديدن كار بدي شد؟

محسني: به طور كل ما در وضعيت خاصي به سر مي‌بريم و تصميمي كه بايد بگيريم نبايد تحت تاثير احساسات باشه. ما در اين مورد خاص بايد مدبرانه تصميم بگيريم. شما يك لحظه اين اپيدمي رو در ابعاد وسيع‌‌ش تجسم بكنيد. اين اپيدمي ممكن ئه منجر به يك بحران ملي بشه. البته آخرين گزارش‌هايي كه به دست بنده رسيده حاكي از اين ئه كه از تعداد مبتلايان به اين بيماري داره كم مي‌شه. اشخاص مبتلا همون‌‌طور كه بي‌دليل مبتلا شده‌اند، بدون دليل هم دارند به حالت عادي برمي‌گردند. به هر حال به عقيده بنده دولت تصميم بسيار درست و به‌جايي گرفت كه دو روز تعطيلي اعلام كرد. ما بايد…

[ در صحبت‌هاي بالاي آقاي محسني هر از گاه نماي نزديك از چهر‌ه‌ي پارسا و پريسا و پدر كه مي‌خندند. هر از گاه جلوي دهان خود را مي‌گيرند كه بتوانند بشنوند. و چهره‌ي مادر كه نمي‌خندد. ]

مجري: عذر مي‌خوام جناب آقاي محسني اگه اجازه بفرماييد ما به صحبت‌هاي يكي ديگه از شهروندان عزيز گوش بدهيم و بعد بپردازيم به ادامه‌ي بحث.

يك دختر: الو، سلام. خسته نباشيد.

مجري: سلام عرض مي‌كنم. بفرماييد.

[ در بين ديالوگ‌هاي پاياني چند نما از مادر كه مبتلا شده است و دارد كم كم مي‌خندد. ]

دختر: من دانش‌‌آموز هستم و 16 سال‌م ئه. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ] من هم با صحبت‌هاي آقايي كه چند دقيقه پيش زنگ زدند موافق‌م. من هم فكر مي‌كنم اصلا بد نيست كاري كنيم كه اين ويروس براي هميشه در هواي تهران پراكنده باشه. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ] من هم با پيش‌نهاد اون آقا موافق‌م كه كارشناسان خبره با تلاش براي تشخيص عناصر موجود در هوا كه باعث اين وضع شده اقدام به ساخت مواد شادي‌زا بكنند كه در مواقع ضروري به طور مصنوعي اين مواد در هواي شهر پراكنده بشه. من پيامد اپيدمي خنده رو نه تنها در آدم‌هاي اطراف‌م بلكه در گياهان هم ديده‌ام. گل‌هاي خونه‌ي ما در اين چند روز سريع‌تر از هميشه رشد كرده‌اند و تر و تازه شده‌اند. [ بي‌اختيار مي‌خندد. ] اميدوارم مسئولين عزيز فكري براي ابقاي اين اپيدمي در هواي تهران بكنند و به‌جاي از بين بردن اين وضعيت به فكر تغيير ديدگاه مردم درباره خنديدن در جمع باشند. من خيلي متاسف شدم از شنيدن حرف‌هاي خانمي كه زنگ زده بود و مدام به‌خاطر خنده‌اش عذرخواهي مي‌كرد. من قصد ندارم به‌خاطر خنده‌هام درلابلاي حرف‌م عذرخواهي كنم، چون خنديدن كاري نيست كه آدم به‌خاطرش عذرخواهي كنه. متشكرم.

ليلا: [ خنده‌كنان ] من هم مبتلا شده‌م.

[ نماي پاياني از همه‌ي اعضاي خانواده كه دارند مي‌خندند. ]

پايان

هر گونه استفاده‌ي نمايشي منوط به اجازه‌ي كتبي نويسنده است.

all rights reserved

STAGE RIGHTS

According to international law you can't produce a play until you've got the author's permission. So please contact me -m_yaghoubee@yahoo

 

 

  back