|
تلفن
بيموقع
نوشتهي بهزاد صديفي
شخصيتها:
1-
مرد (پدر – 54ساله)
2-
زن ( مادر – 52 ساله)
3- پسر (فرشيد- 32 ساله)
صحنه
يكم:
مكان: اتاق نشيمن.
زن
مشغول صحبت با تلفن است. صداي مرد از تلفن شنيده ميشود.
صداي مرد: تا چند دقيقه ديگه اونجام
زن: براي چي؟
صداي مرد: نميدونم فقط ميدونم كه بايد ببينمت
زن: حالا بعد از اين همه سال كه گذاشتي و رفتي، يه دفعه فيلت ياد هندوستون
كرد؟... (اشك توي چشمهاي زن جمع ميشود)
صداي مرد: تو رو خدا اينطوري حرف نزن!
زن: پس اون موقع كه اين بچه مريض شده بود كجا بودي؟ ميدوني الآن اون داره
چي ميكشه؟
صداي مرد: به خدا همش به يادش بودم. به ياد تو هم بودم.
زن: فكر ميكني اين كافيه؟
صداي مرد: نه ولي خودت خواستي كه من برم.
زن: من گفتم برو يا خودت زدي همهچي رو خراب كردي؟!
صداي مرد: خيله
خب
حالا مييام با هم حرف ميزنيم. ميدونم كه دارم تقاص پس ميدم. حالا
ميخوام بيام...
(زن با گريه تلفن را قطع ميكند.
صحنه
تاريك ميشود.)
صحنه
دوم:
(صحنه
روشن ميشود)
زن مشغول مرتب كردن وسايل روي ميز جلوي مبل
است.
پارچ آب و ليوانهاي كثيف را برميدارد. پوستهاي شكلات را از روي ميز و
زير ميز جمع ميكند. در همين موقع صداي زنگ آپارتمان شنيده ميشود. زن در
را باز ميكند
و مرد با كتي در دست وارد ميشود.
مرد: سلام.
زن: ... (فقط نگاهش ميكند و سري تكان ميدهد. از تغيير ظاهري مرد بعد از
چند
سال متعجب ميشود)
مرد: راستش نميخواستم تلفن كنم كه دارم مييام ولي گفتم حالا كه دارم اين
همه راهو مييام، اقلا زنگي بزنم. ميدونستم كه از دستم عصباني ميشي
اما...
زن: (وسط حرف مرد ميپرد) اما چي؟ ميخواي بياي اين
همه
سال
دربهدري و تنهاييام رو جبران كني؟
مرد: ببين عزيزم
زن: (عصباني) عزيزم. به من نگو عزيزم، اگه من عزيزت بودم به اين سادگي
نميگذاشتي بري.
مرد: خيلي خب ... حق با توئه!
زن: اين همه راه اومدي كه تازه بهم بگي حق با توئه! يعني تو واقعا تازه به
اين نتيجه رسيدي؟! از مردايي كه اينطوري به زنشون ترحم ميكننن ميدوني چه
احساسي بهم دست ميده؟... متنفرم! ميفهمي متنفرم!
مرد: (درمانده) ببين زندگي بالا و پايين داره. مگه من از اول ميدونستم كه
اينطوري ميخواد بشه؟! به خدا دوست نداشتم.... من خسته شدم. خستهام
ميخوام از اول همه چيز رو شروع كنم.
صداي زن: (زن به آشپزخانه ميرود.
از
آشپزخانه، صداي فنجان و نعلبكي شنيده ميشود) تو چطور ميخواي شروع كني.
چطور
ميتوني اون پسره رو بهترش كني! اون روزايي كه اون داشت خون بالا ميآورد،
كجا بودي؟ اون روزا كه من،
اونو از اين بيمارستان به اون بيمارستان ميبردم كجا بودي؟ دكترا ميگفتن
بگين پدرش بياد چون اون بايد اجازه بده كه ببريم تو اتاق عمل. گفتم من هم
مادرش هستم هم پدرش!
چقدر طول كشيد تا بهشون ثابت كردم كه تو ديگه نيستي و حرفام راسته. كلي وقت
تلف كردم تا اون دكترا حرفامو باور كنن. پاره جيگرم داشت همينطور درد
ميكشيد. نميدونم اون ديگه داره تقاص چيرو پس ميده! (زن به اتاق نشيمن ميآيد با يك فنجان چاي و يك فنجان قهوه)
زن: ميدوني اون الان چند سالشه؟... اون همش
32
سالشه ولي عين چهلسالهها ميمونه!
مرد: (در خود فرو ميرود) راستي اون الآن كجاست!
زن: اگه بگم شايد باورت نشه. من ديگه پولي براي
دوا و
درمونش
نداشتم. توي اين چند وقت هم هرچي پس انداز داشتم تموم شد. از ارث پدرم فقط
اون خونه قديمي كوچيك مونده كه ديگه هيچكس براي اجاره قبولش نميكنه. براي
اينكه الآن همه آشپزخانه اپن و كف سراميك ميخوان... من اون رو فرستادم
بيمارستان جانبازا!
مرد: نه، باور نميكنم!
...
زن: اومدي
كه
اينارو برات بگم؟
تلخه اما حقيقت داره!
مرد: چيزي نميتونم بگم فقط
شايد
بتونم
تنهاييهاي بزرگ تو رو درك كنم!
زن: اگه خستهاي برو بگير تو اتاق دراز بكش. الان دو ساله كه كسي رو تخت اون
نخوابيده.
مرد: ...
مرد:
(سكوت ميكند.
ميخواهد حرفي بگويد اما زبانش نميچرخد. گويي يكباره زبانش بند آمده است.
به طرف اتاق پسر ميرود
صحنه تاريك ميشود.)
صحنه
سوم:
(صحنه
روشن ميشود.
مرد روي
كاناپه روبهروي زن نشسته و به حرفهاي او گوش ميدهد)
زن: به چي فكر ميكني؟
مرد: ... به اينكه من هيچ وقت نتونستم تو رو بفهمم
زن: احساس
پشيموني ميكني؟
مرد: نميدونم...
زن: تو از همون اول هميشه منو تنها ميگذاشتي.
تو
با اين كارت كنار اومده بودي
مرد: نه. اين البته احساس توئه، لااقل ميتونم
بگم در
شروع زندگي مشتركمون نه.
من هيچوقت اينطور كنار نيومدم.
زن: تو اون موقع هم آدم ديگهاي بودي. منم البته آدم ديگهاي بودم.
آدما
تغيير ميكنن. اما تو انگار زياد...
مرد: زياد چي؟
زن: نميدونم چي شد كه تصميم گرفتي به همين راحتي منو و اون پسرت رو تنها
بگذاري و اين همه سال همه پيدات نشه.
مرد: تو چقدر تلاش كردي منو فراموش كني؟
زن: برات
مهمه كه بدوني؟
مرد: فقط دلم ميخواد بدونم
زن: بعضي وقتها دلم ميخواست از تنهايي فرياد بزنم...
مرد: هيچ وقت روزي
رو
كه تنها گذاشتم رفتم، يادم نميره.
زن: من فقط ميخوام روزاي سخت و بد
رو
فراموش كنم
مرد: بيا راجع به حالا صحبت كنيم. راجع به چيزاي خوب. من كه گفتم من همه
تقصيرها رو گردن ميگيرم.
زن: اما اين كافيه!
مرد: نميدونم چي كار بايد بكنم كه برات كافي باشه؟ لااقل تو بهم بگو.
زن:
كاشكي تو زودتر از اينها
ميومدي،
خيلي خيلي زودتر از اينها.
لااقل
به يك ماه كه رفته بودي نرسه... ميدوني آخرين جملهاي كه فرشيد
موقع
رفتن گفت، چي بود؟
مرد:
چي؟
زن: گفت: بابا كي ميياد؟ نميدونستم
چي بهش بگم. بعد رفتم توي اتاق خواب. تا پرستارا بيان ببرنش. چون ديگه طاقت
نداشتم تو صورتش نگاش كنم و جوابشو بهش بدم.
مرد:
خواهش ميكنم، ديگه دوست ندارم راجع به گذشته حرف بزنم.
زن: براي اينكه گذشتههاي تلخ تو رو عذاب ميده.
مرد: يعني ما نبايد به فكر معالجه اون باشيم.
زن: اونا ميگن لاعلاجه. مگه اينكه...
مرد: مگه اينكه چي؟
زن: مگه اينكه معجزهاي بشه... تو فكر ميكني آب رفته به جوب بر
ميگرده؟ تو چطور ميتوني جاي اين همه روزاي نبودنت رو پر كني؟ واقعا فكر
ميكني ميشه!؟
مرد: تو خسته نميشي كه هي از گذشته ميگي؟ نميخواي
زخمهاي
كهنه رو فراموش كني؟
زن: تو باور نداري؟ يا نميخواي باور كني؟
مرد: چرا باور دارم، باورم
ميكنم،
اما حالا
بايد
به فكر اون باشيم.
زن: خيال كن اون مرده!
مرد: تو اصلا معلوم هست چي داري ميگي؟
زن:
ببين من دلم آرامش ميخواد. ديگه خسته شدم. به خدا اگه خسته نشده
بودم كه اونو به همين راحتي نميذاشتم ببرن.
مرد: من
پنجاه و
چهار
سالمه. بعد از اين همه سال نيومدم كه حرفهاي تكراري تورو بشنوم. كه بگي
آرامش ميخوام
كه بگي تنها بودم،
مگه بيكاري و فقر و جنگ رو من بهوجود آوردم؟ من چطور ميتونستم بيكار
بمونم و پيش يه مريض شيميايي بشينم هر روز شاهد تحليل رفتنش بشم.
زن: چطور من تونستم؟ چطور من بايد مينشستم پاره جيگرمو ميديدم
كه هر روز داره آب ميشه؟ اما
پدرش
نميتونست اونو اينطور ببينه؟
مرد: من ميدونم كارنامه من
پيش تو
سياه
شده، ديگه تو اونقدر
خوردم نكن.
زن: من اون وقتها جوونتر بودم،
ميتونستم تحمل كنم اما وقتي ديدم هيچ سايهاي ندارم و عصاي دستم داره از
دستم ميره، چيكار ميتونستم بكنم؟ تو بودي چيكار ميكردي؟
مرد: من...
من؟ (به فكر فرو ميرود)
زن: تا به حال فكرشم نميكردي!
مرد: من واقعا از ته دل ميگم ميخوام برم بيارمش
زن: باورم نميشه كه تو همون
آدم
سابق
باشي
و داري اين حرفو ميگي. تو اگه مرد بودي همون اول نميذاشتي بري.
مرد: تو چرا حرفامو باور نميكني؟ من اگه ميخواستم
اونو
نيارم
اصلا نمياومدم اينجا. از همان وسط راه برميگشتم و ميرفتم همون جايي كه
بودم.
زن: من بايد برم ملاقاتش.
روزهاي دوشنبه هر هفته ميرم پيشش. هر بار كه ميبينمش، لاغرتر و
ضعيفتر
ميشه.
مرد: پس صبر كن با هم بريم.
زن: نه اينطوري شوكه ميشه. بذار باهاش صحبت كنم (زن براي رفتن آماده
ميشود.)
مرد: نميدوني چقدر دلم ميخواد ببينمش.
(زن از اتاق
ميرود.
صحنه
تاريك ميشود.)
صحنه
چهارم:
(صحنه
روشن ميشود. اكنون دو سال از بازگشت مرد گذشته است.
مرد پشت ميز
كامپيوترش نشسته و مشغول
كار
است. فرشيد روي ويلچري نشسته. بدون هيچ حركتي.
بسيارنحيف
و شكسته
ديده ميشود. موهايش ريخته. گويي آخرين لحظات زندگياش را ميگذارند.
سيب گاز زده در دست اوست
است. زن وارد ميشود.)
مرد:
سلام
زن:
سلام،
توي اين گرما آدم كلافه ميشه... به فرشيد غذا دادي؟
مرد: آره دادم... جواب چي شد؟
زن: ميگن معلوم نيست كه اين همه خرج كنيم پسرتون زنده ميمونه يا نه.
مرد: عجب آدمايي هستن! يعني ميخوان دست رو دست بذارن كه اون همينطوري آب
شه؟!
(زن به سمت اتاق خواب ميرود)
مرد: ببين اين فرشيد چي ميگه...
از اون موقع كه رفتي،
همش ميخواد يه چيزي بگه. ميگه مامان بياد بعداً.
(صداي زن
از
اتاق خواب
شنيده ميشود:
زن:
خب مينشستي يه كم باهاش حرف ميزدي. كاراي شركت هميشه
بايد تو خونه انجام بشه؟
مرد: بهش گفتم بيام باهات صحبت كنم، گفت نه، دوست دارم مامان هم باشد.
زن: (از اتاق خواب بيرون ميآيد) ميگم كاشكي تو هم باهام مياومدي شايد دو
نفري ميرفتيم جواب بهتري ميدادن... بهشون گفتم شما چطور دلتون ميياد يه
مريض شيميايي رو اينقدر عذاب بدين؟ ميگن فكر ميكنيد
به همين سادگيه!؟
ميدونين
هزينه رفت و برگشت و مخارج بيمارستان چقدر ميشه؟ گفتم من ميدونم كه خيلي
زياد ميشه ولي اينا كه نميتونن جلوي ما پرپر بشن. من حاضرم خونمون رو
بفروشم، پولشو بدم شما فقط
اعزامش
كنين
الهي قربونت برم. چي ميخواستي بگي مادر؟
(فرشيد به چشمهاي مادرش زل ميزند. اما هيچ حرفي
نميگويد.)
مرد: فكر ميكني اگه من مياومدم درست ميشد. اونا اگه بخوان موافقت كنن،
اصلا به حرف من و تو گوش نميدن.
فرشيد: مامان!
زن: چيه پسرم؟
فرشيد: امروز چنشنبهاس؟
زن:
پنجشنبه، چطور مگه؟
فرشيد: آخه
من من
جمعه
ميرم.
زن: كجا ميري عزيزم؟
فرشيد: نميدونم فقط ميدونم كه من ميرم.
زن: ميخواستي يه چيز برام تعريف كني، بگو.
فرشيد: دلم گرفته. ميخوام
براتون يكي از خاطراتم رو تعريف كنم. ناراحت نميشين؟
(مرد هم كنار ويلچر فرشيد مينشيند)
زن: نه پسرم. اتفاقا خيلي هم خوشحال ميشم.
فرشيد: اون روزا يه روز تو آبادان داشتم ميرفتم، شهر خالي بود، يك مرتبه
يه صدايي شنيدم صدايي شبيه ناله بچه از توي يكي از خونهها مياومد. در
خونه از رگبار مسلسل سوراخ سوراخ شده بود. رفتم تو. از لاي در نگاه كردم
ديدم شتكهاي خون روي ديوار اتاق پاشيده
شده. انگشتهايي رو ديدم كه لبه در رو گرفته
و خوني
بود. اما هنوز خودش رو نديده بودم. هيچكس نبود. صدا زدم كسي اينجا نيس؟
همه سربازا
و
رزمندهها
مشغول كمك
كردن به زخميها و مجروحها بودن. انگشتاش
تو
خودشون لرزيدن. كشيده شدن روي لبه در.
لبه در
خوني شده بود.
ترسيده بودم.
زن: از چي؟
فرشيد: از اين كه اون كس ديده نميشه و نميدونستم كيه. رفتم تو. به پشت در
نگاه نكردم. داد زدم كجايي؟
مرد: اونجا هيچكس
زنده
نبود؟
فرشيد: من، دنبال اون زنده ناآشنا بودم. صدا از اتاق بغلي مياومد. وقتي
رفتم جلو، يه زنه رو ديدم كه تو آستانه در خونين و مالين و مچاله شده
افتاده. گفتم زندهاي؟ اما هيچ صدايي نمياومد از اون زن.
بابا؟
حس كردم كسي كه اونجاس، آشناس. از روي جنازهها رد شدم. بچه بودن، پسر يا
دختر يادم نيس....
ميدوني چي ديدم؟ (مرد و زن متعجب و منتظر او را نگاه ميكنند. فرشيد بغض
ميكند)...
زن: آروم باش!
مرد: ميخواي بذار هر وقت حالت جا اومد تعريف كن.
عجله نداريم.
فرشيد: نميتونم...
بابا...رفتم
جلوتر
من دستهاي كوچيكي رو ديدم كه داشت موهاي پريشون مادرش رو شونه ميزد..
ديدم يه دختر دو ساله به جنازه مادرش ميگفت: مامان مامان.
اونقدر به خودم بد و بيراه گفتم تا يك كم ساكت شدم. رفتم جلوتر يه دست ديگش
يه سيب قرمز نصفه گاز زده بود. چشمهامو بسته بودم. ديدم نميشه همينطوري
بايستم و نرم كمكش كنم. صداي گلوله و خمپاره همينطوري يهبند مياومد. هوا
گرم و داغ بود. تا منو ديد خودشرو چسبوند به سينه ديوار.
از روي
جنازه مادره رد شدم رفتم تو اتاقي كه دختره بود. سيب نصفهاش
رو به طرفم دراز كرد و گفت: سيب. رفتم به طرفش. ديدم از پاي راستش داره خون
ميياد. بهش گفتم پاشو بريم. انگار نميتونست همينطوري مادر و خواهر و
برادرش رو ول كنه و بره.
اونارو
نگاه كرد. گفتم اونارو هم ميبريم. گفت: مامانم مامانم.
بعد
نشستم جلوش. بهش گفتم بلن شو دختر نازم. سرش رو كج كرد
و خنديد،
گفت:
من دختر توام؟ با خنده گفتم بله كه هستي. بغلش كردم. ناله كرد. هنوز بعضي
وقتا نالهاش تو گوشم زنگ ميزنه...
زن: چي كارش كردي؟
فرشيد: از خونه آوردمش بيرون. گريه نميكرد فقط ناله ميزد. بردم گذاشتمش
پيش زخميها. يهدفعه يكي از سربازا اومد زد پشتم. گفت: اونا زخمي نيستم.
همشون كشته شدن. برو برش دار. رفتم از اونجا برش داشتم. بردمش يه جاي ديگه.
هنوز سيب نصفه نيمهاش تو دستش بود. گاهگاهي مادرش رو صدا ميكرد
و ميگفت: مامان... مامان...
زن: پسرم ديگه نميخواد تعريف كني. البته ميدونم تو هيچ وقت نميتوني اون
روزا رو فراموش كني. روزاي حمله،
روزاي
آتيش و خمپاره، روزاي زخمي شدن، كشته شدن و تنها موندن خيليهارو ...
(دستمال كاغذي از روي ميز برميدارد و اشكهايش را پاك ميكند)... منم
هيچوقت اون روزا يادم نميره.
روزاي موشكبارون. روزايي كه بابات تنهامون گذاشت و رفت. دعواي من و اون هم
به خاطر همون روزا بود. اون دلش ميخواست بره اونجا. من ميگفتم توي اين
موقعيت چطور مِيتوني مارو تنها بگذاري؟ مگه فقط تويي كه بايد بري بجنگي؟
مرد: آخه چطور ميتونستم ساكت بشينم و دست رو دست بذارم. من بايد ميرفتم.
زن: اما به چه قيمتي به قيمت اينكه زن و بچهات تنها باشن. هميشه آرزو
ميكردم كاش همون روزا موشك مياومد و منو از دست اين زندگي راحت ميكرد.
فرشيد: تو رو خدا ديگه بس كنين.
اگه ميدونستم كه بازم ميخواين جر و بحث كنين اصلا مثل هميشه حرف نميزدم
(سرفه ميكند)
مرد: پسرم منو ببخش اصلا دست خودم نبود. دلم ميخواد ساعتها بشينم حرفاتو
گوش بدم. ميدوني من اگه بعد از جنگ هم تنهاتون گذاشتم، براي اين بود كه
وضع روحي درستي نداشتم. چطور ميتونستم دوباره با دست خالي برگردم و تو روي
مادرت رو نگاه كنم؟! نميخواستم دستمو مثل خيليها، جلوي اونايي كه فكر ميكنن
همهكاره مردم هستن، دراز كنم. (فرشيد را بغل ميكند)
زن: اون موقع كه گذاشتي و رفتي و گفتي،
ديگه برنميگردم تا هر دفعه سر رفتن من با هم دعوا نكنيم، ديگه هيچي برام
مهم نبود. انگار نميدونستم چه بلايي داره سرم ميياد. انگار قلبم داشت
ميايستاد. اون روزي كه خبر آوردن فرشيد تو بيمارستان بستري شده، ديگه خودم
رو بدبختترين آدم روي زمين ميدونستم. اما فرشيد
پسرم،
ظاهراً با
اين خاطره تو
اون روزا از من بدبختتر هم بودن،
مثل
اين بچه معصوم كه تو پيدايش كردي.
فرشيد:
مامان ميدوني اون بچه چقدر توي همون چند روز به من وابسته شده بود
(سرفه ميكند).
اونو هيچكس قبول نميكرد. ميگفتن مسئوليت داره.
بايد
از وسط
نخلستون
ميرفتيم
به جايي كه قرارش رو شب پيش گذاشته بوديم. اون بچه هم پيش من بود. دلم
نيومد بگذارم برم. فرماندهمون اصلا راضي نبود. ميگفت نميتونيم با خودمون
ببريمش جايي كه معلوم نيس خودمون زنده برگرديم. ميگفت: ميگذاشتيش
همونجا، بالاخره كسي پيدا ميشد ميبردش جايي...
(سكوت
طولاني)
گفتم آخه
معلومم نيس كسي بياد اونو ببره. بعد بهم گفت: پس مسئوليتش با خودت. گفت فقط
نذار ناله كنه اينطوري روحيه بچهها
تأثير بدي ميزاره، مامان!
نميدوني اون دختر معصوم چه نالههايي ميكرد. اون شب راه افتاديم رفتيم.
براش با اسلحه برانكارد
درس كرديم تا زخمش زياد نشده. يه
خرده كه رفتيم فرماندمون گفت: زير همين
نخلها
يك كم
استراحت ميكنيم. هركس يه جايي نشست. نميتونستم بغلش كنم چون دردش بيشتر
ميشد. يكي از بچهها اومد گفت ميخواي براش ننو درس كنيم؟ با طناب و پتو
براش ننو درس كرديم. كنارش نشستم و تابش دادم.
سرم رو
گذاشتم رو دستش.
از تب داشت
ميسوخت.
با انگشتهاي كوچيكش سرمو دست ميزد. انگار داشت موهام رو شونه ميكرد.
ميدوني اون لحظه ياد چي افتادم مامان؟
زن:
ياد چي؟
فرشيد: ياد اون روزايي افتادم كه بچه بودم و برام لالايي ميخوندي. موهامو
دست ميزدي. نازم ميكردي. من خيلي كيف ميكردم.
دلم
ميخواست سالها همونطوري بچه بمونم و تو هميشه منو نوازش كني و برام
لالايي بخوني. هنوزم دلم ميخواد بازم بچه بشم.
زن: تو هميشه عزيز من هستي. نميدوني اون دو سالي كه تو رو گذاشتم توي
بيمارستان چقدر تنها بودم.
چقدر به خودم لعنت و نفرين كردم،
هيچوقت خودمو نميبخشم كه تنهات گذاشتم. وقتي كه فكرشو ميكنم، از خودم
بدم
مياد.
از اين زندگي لعنتي...
فرشيد: (اشك توي چشمهايش جمع شده است) اين حرفو نزن...
مامان من
ننوي دخترك
رو همينطوري تكون ميدادم.
سيب
قرمز گاز زدش
رو گذاشت تو
دستم. چشمهاشو بسته بود اما نالهاش قطع نميشد. من براش لالايي ميخوندم.
بعد
يه هو
فهميدم كه همه دارند
لالايي ميخونن. وقتي سرم رو
از
روي
دست دخترك
برداشتم،
گفتم فقط تو نيستي كه خيلي چيزارو از دست دادي...
مامان
اون همينطوري از درد و تب سوخت و رفت. (بيحال ميشود)
(مرد دستش را روي شانه فرشيد ميگذارد. تلفن زنگ ميزند)
زن: بله بفرمايين.
زن: شما كي هستين؟ ايشون الآن نميتونن حرف بزنن
...
زن: اگه پيغامي دارين بهم بگين من بهشون ميگم.
...
زن: باشه (زن
مبهوت و متعجب، گوشي را به مرد ميدهد)
مرد: بله بفرمايين... باشه (خوشحال) خوشحالم كردين. ازتون متشكرم.
زن: چي ميگفت؟
مرد: گفت ازت عذرخواهي كنم، چون ترسيد وقتي اين خبر رو بهت بده حالت بد بشه
از خوشحالي. گفت اونا با اعزام فرشيد به آلمان موافقت كردن... فرشيد شنيدي
چه خبري بهمون دادن... فرشيد؟! (مرد به سمت فرشيد ميرود. فرشيد با سيب سرخ
نيمخورده چشمهايش بيحركت مانده. مرد شوكه ميشود نور ميرود.)
پايان –
تابستان 83
all rights reserved
STAGE RIGHTS
According
to international law you can't produce a play until you've got the
author's permission.
هر گونه
استفادهي نمايشي از اين
نمايشنامه
منوط به اجازهي
كتبي نويسنده است
|