|
|
سگي در خرمنجا نويسنده: نصرتالله نويدي سن : خرمنجا (تودهاي از كاه. مقداري گندم). صحنهي اول : سن تاريك است (شب است) نور يك چراغ به آرامي از طرف چپ سن راه ميافتد، گندم را ديد ميزند و بعدش رو كپهي كاه ميخزد. آنرا هم دور ميزند و بعدش روي آن جا ميكند. در خود خرمنجا سكوت حكمفرما است، ولي صداي سگهاي ده كه همان بغل گوش خرمنجا است با حدت شنيده ميشود و همراه آن صداي شبگردي كه در ده گشت ميزند بگوش ميرسد: شبگرد: هـ. . .ا . . . هـ. . . .و. . . هـ . . . . اي . . . .ي آنجا، روي كپهي كاه زير يك پلاس پاره با رنگ سياه مردي خفته است ... كم كم جان ميگيرد و بعد از كمي ، پلاس را كنار ميزند و سر راست ميگيرد. قدري با دقت اطرافش را ديد ميزند ... كاه را از سروصورتش ميتكاند ... بازهم با دقت اطرافش را ديد ميزند و بعد از اينكه خاطر جمع شد كه كسي نيست با احتياط از جايش برميخيزد و كنار تودي كاه مينيشيند ... بعد كمي نيم خيز ميشود و بازهم اطرافش را ديد ميزند ... كسي نيست راضي و خوشحال نيشش باز ميشود. صورتي تكيده و سوخته از آفتاب، لباسهاي پاره پورهاي از پارچهي وطني به تن دارد، پيراهنش از چند جا پاره شده است و موهاي سياه و پراز كاه سينهاش از پارگيهاي پيراهن پيداست ... حيدر(نجوا ميكند): خوبه ... هيچكي نيس ... (با عجله چالهاي در دل تودهي كاه ميكند...) (صداي پارس سگها و بعدش صداي كش دار شبگرد) شبگرد: هـ. . .ا . . . هـ. . . .و. . . هـ . . . . اي . . . .ي (حيدرجا ميخورد، روي زانوهايش نيم خيز ميشود، قدري با ترس اطرافش را ديد ميزند و بعد از كمي باز تند – تند مشغول پس زدن كاهها ميشود) حيدر: آ . . . هـ . . . ا . . . . ايـ . . . ط. . . . ور . . . اينطور . . . (و بعد از اينكه ته چاله به زمين رسيد) حيدر: آ . . . هـ . . . ا . . . خوب شد . . . (ميخندد) خوب شد ... اما نه ... كوچكه ... (قدري چاله را گشادتر ميكند و آنوقت راضي و هول زده از جايش بلند ميشود، روي پنجههايش فنروار راه ميرود. از آنسر تودهي كاه يك پيت حلبي كه در آن برداشته شده و باز است بيرون ميكشد، كاهي را كه توي آن هست بيرون ميريزد. پيت صدا ميكند، حيدر جا ميخورد ... قدري اطرافش را ديد ميزند ... اين مرتبه با احتياط پيت را در دستهايش جابجا ميكند ... بطرف گندم ميرود.) حيدر: بسم الله الرحمن الرحيم ... (زانو ميزند و با احتياط پيت را از گندم پر ميكند ... از سر و صداي پيت دلخور به نظر ميرسد ... وقتي پيت پر شد با احتياط آنرا ميبرد و در چاله خالي ميكند ... باز يك مرتبه با احتياط دور و برش را ديد ميزند و دوباره بر ميگردد و پرش ميكند ... نور چراغ تا اينجا همهاش همراه حيدر اين ور و آن ور ميشود ... و باز هم ... ) صحنه تاريك ميشود.
صحنه دوم: (سن همان خرمنجا – روز است – اثر دست خوردگي در كاه و گندم معلوم نيست. از اطراف هياهو و داد و قال شنيده ميشود و اين ميرساند كه خرمنجا وسيع است. حيدر با يك " سرند " كنار تودهاي " كوزر "[1] نشسته و آنرا ميبيزد. دو تا بچه هر كدام مقداري " ورك "[2] بدست دارند و ناشيانه كف خرمنجا را ميروبند. لباسهاي پاره پوره و بدن نما ... سروريخت كثيف و موهاي وزوزي و پر از خرده كاه. ربابه – زن حيدر – با يك " هلكو "[3] مقداري «كوزر» را كه جلويش هست ميكوبد تاگندمها از كاه جدا شوند .... بچهاي كه سه چهار سال بيشتر ندارد كنار زن روي خاكها نشسته است و نق ميزند.) ربابه: مرد، امسال تكليف من با اين بچهها چي ميشه؟ همهي هست و نيستمون اينه ... (اشاره به گندم) كه اونم يه ساعت ديگه مثل گوشت قربوني ... حيدر(عصبي): زن يه خورده صبر داشته باش ... اگه علي ساربونه ميدونه شتر و ... ربابه (شانه بالا مياندازد): نميدونم ... تو يا گنج پيدا كردي يا ميخواي بري دزدي ... حيدر: نه زن ... نه گنج پيدا كردم و نه ميخوام برم دزدي. تو فقط يه خورده صبر داشته باش ... (بچه كه تا حالا نق ميزد يكهو زيرش ميزند و «عر وعور» گريه ميكند). ربابه(با دق دلي): تو ديگه لالموني بگير ... ذليل مرده ... حيدر: چي ميخواد زن؟ ربابه من چه ميدونم، كارد بشكمش اومده ... هندونه ميخواد ... حيدر: خوب يه دوسه مشت گندم بش بده بره بخره ربابه: آره، خيلي زياده هندونم باش بخريم! (با «هلكو» باز بجان «كوزر» ميافتد، انگار دارد كسي را كتك ميزند...) حيدر(كارش را زمين ميگذارد): بيا ... بيا پسرم تا بابا بهت گندم بده ... بيا ... (بچه جلو ميآيد و دامنش را ميگيرد، حيدر سه چهار مشت گندم توي دامنش ميريزد. بچه خوشحال راه ميافتد ... آن يكي بچهها با حسرت باين يكي نگاه ميكنند...) حيدر ... تنها نخوريش ... بيار به داداشياتم بده ... خوب ... ؟ (بچه با سر درحاليكه خوشحال است قول ميدهد و تلوتلوخوران از صحنه خارج ميشود.) ربابه(به پسر ديگر): خدا ببردتون خزانهي عيب خودش كه من راحت شم ... پاشو باهاش بروسرش كلا نذارن. پاشو باهاش برو ... (غر ميزند) خدا قربونش برم بجاي همه چي به من بيچاره بچه ميده ... هر روزي يكي ... هر روزي يكي ... حيدر: زن ... كم ناشكري كن ... خدا سرداده روزيم ميده .... ربابه: روزي!! همهش اينه .... اونم همين حالاس كه بيان غارتش كنن ..... حيدر: زن تو فقط ناشكري نكن همه چي درس ميشه... ربابه: از جهنم درس ميشه؟ (درويشي كه توي جاخرمنها گشت ميزند ميخواند): صداي درويش 2: «بارها گفت محمد كه علي جان من است» «هم بجان علي و جان محمد صلوات» (از دور و بر زمزمهي صلوات شنيده ميشود.) حيدر: الهم صل علي محمد و آل محمد ... ربابه(با غيض): به بينش .... به بينش .... چقد گندهس؟ .... آره جون خودش؛ هر كي يه كهنه دور سرش پيچيد شد سيد .... (صداي درويش كه دارد نزديك ميشود.) صداي درويش 2: «نشود ناطقهاش لال به هنگام ممات» «هر زباني كه فرستد به محمد صلوات» (باز هم صداي صلوات) صداي درويش 2 (ازطرف ديگر): «اي كريمي كه از خرانه غيب» «گبر و ترسا وظيفه خورداري » «دوستان را كجا كني محروم » «تو كه با دشمنان نظر داري» ربابه: ببين ... ببين مثل مور و ملخ ريختن تو خرمنا... چند تا !!! بدبختي خودمون به خودمون بس نيست اينام شدن قوز بالا قوز .... ببين ...ببين. گردنشو تبر نميزنه. درويش2: السلام و عليكم مشدي ... خدا قوت ... خرمن بركت .... ( و شروع ميكند) «ميگذشتم صبحدم بر عرصه بازار مست» (ربابه همانطور كه باغيض درويش را نگاه ميكند با حدت كاه وگندمي را كه جلويش هست ميكوبد – انگار دارد چوب را توي فرق درويش ميكوبد. درويش به روي خودش نميآورد و ادامه ميدهد.) درويش 2: اي علي جون.... « دارمست ديوار مست وگنبد دوار مست» ( حيدر از جايش بلند ميشود.) درويش 2: خدايا محتاج نامردش نكن... خدايا به خرمنش بركت بده ... جدم فاطمهي زهرا مالتو نصيب حكيم و ظالم نكنه.... ( حيدر به كنار گندم ميرود) حيدر بيا غلام مولا ... بيا .... ( درويش جلو ميرود ، د ركيسه فراخ وگندهاش راكه چهار پنج من گندم ته آن هست باز نگه ميدارد.... حيدر با مشت از خرمن توي كيسه، گندم ميريزد. ربابه پر از غيض به درويش و كيسهي گل وگشادش و مشتهاي شوهرش كه گندم را توي كيسه ميريزد، نگاه ميكند. حيدر سه مشت گندم توي كيسه ميريزد... دستهايش را بهم ميزند، ميخواهد بلند شود.) درويش 2: مشدي، كرم از مولا مونده ( با سر اشاره ميكند كه يعني « بريز» حيدر باز مشتش را پر از گندم ميكند) ربابه(جيغ ميزند): بسه! ( حيدر و درويش خشكشان ميزند و به ربابه زل ميزنند.) ربابه( به حيدر): اگه همشو بدي باين لندهور باز دلت راضي نميشه .... بدبخت، خدا رحم كرده كه آه تو بساطت نيس. درويش 2 ( سرتكان ميدهد): مشدي ... خدا بفريادت برسه. ( سرتكان ميدهد) واي ... واي ... واي ... ربابه(هلكورا با تهديد بالاميبرد): ميري يا با اين ... درويش 2 ( هول كيسه را پرتاب ميكند و راه ميافتد... ): واي ... واي ... واي ... ربابه: ام ( با دست «ام» ميكند): گل بسر مفتخور... حيدر( سرزنش ميكند ): زن، تو امروز چت شده؟ عين يه سگ پاچة همه رو ميگيري!! ربابه آره جون تو ، من سگ شدم.... دروغ ميگم؟ اين يارو با ا ون هيكل گندهش خدا رو خوش مياد كه قوت بچه ها ي منو از دهنشون بگيره؟ حيدر: پس ميگي چكار كنه؟ پله بذاره و از ديوار مردم بالا بكشه؟ ربابه: خوب بره كار كنه. مگه چلاقه؟ حيدر( سر تكان ميدهد): كار !! ـ( تلخ ميخندد) تو اگه كار سراغ داري به شوهرت نشون بده كه اينطور بچههات گشنه نمونن... ربابه: خوب حالا كه كار نيس بايد بياد روزي بچههاي... حيدر: خوب زن اونم زن و بچه داره. ربابه: هم ، اونم زن وبچه داره.... بيچاره تو دلت بحال بچههاي خودت بسوزه كه همه شون لخت وعور موندن نون خالي گيرشون نمياد. حيدر: زن ... خدا كريمه.... خودش يه طوري كارا رو روبراه ميكنه... ( ميخندد) تا چش بهم زدي امسالم ميگذره ...انشااله سال ديگه گندم خوب ميشه .... ربابه(سرتكان ميدهد): بزك نمير بهار مياد... كمبزه با خيار مياد... سال بسال خوش به پارسال. از روزي كه من تو خونهي تواومدم هي گفتي سال ديگه ... سال ديگه ... مثل پدرم، درس مث خودش، اونم انقد وعدهي سر خرمن داد تا مادر بيچارهم دق مرگ شد. صداي درويش3: «موسي كه زد عصا را » «بر فرق سنگ خارا »
«ميخواند اين دعا را» «صل علي محمد صلوات بر محمد» (ربابه از جايش بلند ميشود. حيدر متوحش او رانگاه ميكند.) حيدر: ميخواي چكار كني زن؟ ربابه(عصباني): تو كارت نباشه ... ( چوب را توي دستش تكان تكان ميدهد.) حيدر: زن خل نباش.... ربابه: تو خيال ميكني كه رو گنج خوابيدي . منكه اينطور خيال نميكنم... فردا بچههام از من نون ميخوان ... توكجائي؟ تو فردا كه دس و پاي خرمن جم شد بازم ميذاري وميري و بهار دوباره كونلخت بر ميگردي... مثل همين امسال ... فردا بچهها، تو دل منو ميخورن مرد. (عصبي) ميدوني چيه مرد؟ اين تو بميري از اون تو بميريا نيس، خون راه ميندازم... حيدر: زن ميگم آروم باش ... قشقرق راه ننداز.... ( درويش سوم از يكطرف ديگر نزديك ميشود و ميخواند) درويش 3: «هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله» «هر كه دارد هوس ديدن ما بسم الله» ربابه: آهاي غلام مولا .... آهاي – اگه جلو بياي، نيومدي ( چوب را با تهديد تكان ميدهد.... درويش وارد صحنه ميشود) ( در دست درويش شما يلي است از صحرا كربلا) درويش3 ( از راه نرسيده شروع ميكند): بيا و تماشا كن.... صحراي كربلاس اينجا ... اينكه افتاده وفرقش شكافته علي اكبر حسينه.... پارهي جگر فاطمهي زهراس .... و ا ينكه نشسته واين سرنازنينو رو زانوش گرفته ... اينم پسر شير خداس.... نوهي محمد مصطفي است... خدايا به حق فرق شكافته علي اكبر حسين به كاسبي و عمر شون بركت بده .... خدايا به سوزدل بيبيام زينب درد و بلا رو از جون خودشون و بچههاشون دور كن ... الهي آمين . ربابه: بركت داده و درد و بلارم دور كرده .... لازم نيس كه تو دعاكني... يا اله زودي فلنگو به بند. حيدر( ناراحت): زن ميتوني خفه خون بگيري ( كارش را زمين ميگذارد) يه سگ درس و حسابي .... ربابه: هر چي ميخواي حساب كن.... من نميذارم يه دون از اين گندمو به كسي بدي ( بلند ميشود و سينه جلوميدهد... ) حالا راس ميگي بش بده... حيدر( از ناراحتي ميخندد): سبحان اله . درويش 3 ( عقب مينشيند ودر ضمن عقب نشيني ميخواند): مولاي يقين حامي دين گفته بده شيطان لعين دشمن دين گفته بده ميل خودته ميدي بده نميدي نده ربابه( دهن كجي ميكند): گه ... گه ... گه ... گفته بده گفته نده ....نميدم خداتم بدونه كه نميدم يا اله ... يا اله گورتو گم كن.... درويش( سر تكان ميدهد وشانه بالا ميا ندازد ، ضمن خنده): ميل خودته ميدي بده نميده نده . حيدر( دستپاچه ): آهاي غلام مولا .... آهاي غلام مولا .... آهاي صب كن.... ربابه: بذار گورشو گم كنه درويش 3: بذار، تقاسشو پس ميده!! (بيرون ميرود) ربابه: يعني ميگي از اين بدترم ميشم؟ ام گل به اون سرت ..... حيدر: زن خدا برات نسازه ... بس كن ... بس كن ميگم (جلو ميرود) ربابه: بهت كه گفتم. يه دون به كسي نميدم (بطرف درويش ميدود ... با چوب بجانش ميافتد ) يا اله ... د يا اله گورتو گم كن .... ميگم گورتو گم كن ... حيدر(جلو ميدود): زن ... زن از خدا بترس ... ( بين ميافتاد. ) اصلاً زن تو نميخواد اينجا واسي، بذار و برو ... بذار و برو .... ربابه: آره جون تو، بذارم و برم كه تو اين يه مشت زهرماريم بديش باين گردن كلفتا ... حيدر: ميگم برو زن ... ربابه: نميرم (به درويش) گورتوگم كن ... (حيدر دست زنش را ميگيرد و او را به طرف خارج صحنه ميكشاند.) حيدر: زن برو .... ربابه: نميرم. (ربابه دستش را از دست حيدر بيرون ميكشد و باز بطرف درويش ميدود. اما ... ) صداي مصيب (از بيرون صحنه): آهاي ... آهاي چه خبره؟ ... چه خبره اينجا! ربابه (يكهو خشكش ميزند و بعد از كمي سكوت):ها !!! ... سر خر و بگير نوبهي مولاناس...(حيدر، زير جلكي)مرد، خداشاهده اگه بخواي يه دون از اين گندم به مصيب بدي شكم خودمو پاره ميكنم ... (رو به درويش) تو ديگه گورتو گم كن ... خوب ميگم رو ... برو ديگه. پس چرا خشكت زده ... يا اله .... د يا اله. (مصيب با اهن و تلپ تو ميآيد، مردي است چاق و چله با لباسي از فرم لباس حيدر، منتهي نونوارتر. در يكدستش چندتاگوني و در دست ديگرش يك دفتر جلد چرمي با يك مداد به چشم ميخورد.) مصيب: ها...ها چه خبره اينجا...حيدر چرا جلو زنتو نميگيري؟... حيدر(كلافه شده): واله نميدونم چي بگم ... ميرزا مصيب اين زن امروز عين يه سگ پاچهي همه رو ميگيره. (بطرف ربابه ميدود) زن بس ميكني يا نه. نذار اون روم بالا بياد...(زن را هول ميدهد و كنارش ميزند.) ربابه: بده...همشو بده اينا ببرن...من و بچههام امسال زهرمار ميخوريم. مرداينا (اشاره به بچهها كه تازه از راه رسيدهاند و هر كدام يك قاچ هنداونه بدست دارند و به نيش ميكشند) مرد، پس امسال اينا با چي جون در ميبرن... مصيب(گونيها را به گوشهاي مياندازد): حيدر دائي خرمن بركت...خوبه... خوبه. خواهرم نميخواد بيخودي جوش بزني...مگه اين بچهها رو شما ساختين؟...هركي ساخته روزيشم ميده...خيال ميكنين اگه اين (اشاره بگندم) يه مشت گندم نباشه اونا چطوري ميشن، ميميرن؟ نه! اگه اينطور بود حالا جنبده روزمين نمونده بود... حيدر: تو بگو مش مصيب. تقصيرمنه كه امسال گندم نيس؟...اين از صبي يه ريز سرتو جگرمن كرده و نق ميزنه. مصيب: اي بابا ... زمين سفته گاو از گاو دلخور ميشه ... خوب ... خوب بيا...بيا گل مولا ... بيا تا من فيضتو بدم، بيا ... درويش 3(جلو ميرود، در حاليكه از ربابه احتياط ميكند) خدا به عمرت بركت بده .... ربابه: آهاي، تو هم نميخواد با آب حموم آشنا بگيري ... حيدر(جدي تر از هر دفعه): آهاي ... آهاي لال شي خدا كنه. ميرزا مصيب اختيار سر بچههاتم داره. ربابه: آره ميدونم.... ميدونم ... بخاطر همينم هست كه اينهمه گوني رو كول كرده و اومده؟ ... (مصيب بيمهابا مشت مشت از گندمها در كيسهي درويش خالي ميكند) ربابه(جلو ميدود): آهاي ... آهاي مگه مال كافره؟ (مصيب گوش به حرفش نميكند و يكي دو مشت ديگر هم ميريزد درويش مرتب مصيب را دعا ميكند و مصيب وقتي كارش تمام شد بلند ميشود و خونسرد دستهايش را بهم ميزند.) مصيب: ها ... خيالته منم غلام مولام كه با دگنك بجونم بيافتي؟ ... (ميخندد) درويش 3(جوالش را كول ميكند و راه ميافتد و در ضمن رفتن): ميرزا مصيب كي ... مصيب: تو برو منم همين حالا ميام .... ربابه: ها! نگفتم با آب حموم آشنا گرفتني ...(بطرف درويش ميدود): يا اله خاليش كن يا اله (كيسه را از دوشش پائين ميكشد) حيدر(جلو ميدود، روي دست زن ميزند و درويش را از چنگش خلاص ميكند): اي به پدرت لعنت زن .... درويش (در حاليكه هول از صحنه بيرون ميرود): واي ... واي ... فاطمه اره كه گفتن، يعني اين. (سرتكان ميدهد) (بچه بزرگ با حسرت به برادرهايش كه هندوانه را به نيش ميكشند نگاه ميكند و كم كم بطرفشان ميخزد) ربابه: اصلاً به بينم اين (اشاره به گونيها) گونيارو آوردي كه چي؟ مصيب(ميخندد): خوب معلومه – آوردم كه حسابمو بگيرم. ربابه: حتماً ميخواي همش از خرمن ما پر بشه!؟ مصيب(قدري خرمن را برانداز ميكند – شانه بالا مياندازد): تا اونجا كه ازتون طلب دارم .... ربابه: همهي طلبتو ميخواي ... نه؟ مصيب: خوب معلومه، حساب دكون مثل چيزاي ديگه كه نيس ... منم مال خودم نيس مال مردمه ... اونا تا دينار آخرشو از من ميخوان ... و .... ربابه(تلخ ميخندد): اونوقت اونكه بده كيه؟ مصيب(از كوره در رفته): اونكه نگيره كيه؟ ... خيالت رسيده! به زور امنيه ميگيرمش. حيدر: ميز مصيب.... آي ميز مصيب توديگه چرا بچه ميشي؟ بذار هي وق بزنه ... گوش به حرفش نده. ربابه(سيلنه جلو ميدهد): خوب اگه تونست ببره حسابه؟ مصيب: وقتي شب و روز خر براه خديجه براه كشاله ميكردي خوب بود؟ ربابه: خوب ... ميخواستي ندي. مصيب: ميخواستم ندم؟ هم ... منوباش با اين گل به سريا كه براخودم درس ميكنم ... راس ميگي ميباس ندم ولي حالام كه دادم پسش ميگيريم ربابه: آره جون تو، پسش ميگري ... بچههاي من بميرن چيه آقا بهمون قرض داده! ... حيدر: زن راس ميگه ... ميرزا مصيب راس ميگه. وقتي شب و روز خودت و بچهها از دكونش كشاله ميكردين خوب بود؟ ربابه: من و بچههام ؟! چرا خودتو نميگي، يه ديقه چايت ديربشه آسمانو به زمين ميآري كه آي سوراخ شدم ( ادا در مياورد) اون از چاي، توتون زهرماريم كه هي تند – تند ميپيچي ( ادا درميآورد) تون تاب ميدي... حيدر(آرام): اصلاً ميرزا مصيب ميدوني؟ داداش تو گوشت باين حرفا بدهكار نباشه ... اين امروز .... ربابه آره من امروز سگ شدم ... (بچه بزرگ به بچه كوچك نزديك شده و زيرجلكي قربان و صدقهاش ميرود كه بگذارد گازي به هندوانهاش بزند و بچه كوچك قدم بقدم بطرف مادرش عقب مينشيند و با سراشاره ميكند كه «نميدم») ربابه(به بچهها اشاره ميكند): به بينيدشون ... هميشه گشنن ... هميشه حسرت يه ذره ميوه بدلشون مونده ... اما منو باش... شما كجاتون درد ميكنه .... اين منم كه جگرم جز ميزنه ... اونكه پدره و دلش دل يه گاوه و توأم كه ميرزا مصيبي!! و حسابت معلومه اينا كه سهله همه دنيام از گشنگي بميرن ككت نميگزه ... فقط شكم خودن و بچهها سير باشه.... حيدر: براخودش ميگه. گوش نده ... خوب داداش جمع حسابت چقد شد؟ (مصيب «دستكش» را باز مي كند و ورق ميزند. پسر بزرگ كه براي يه گاز هندوانه بيتابي از همه وجودش ميبارد به سر وقت برادر ديگر ميرود و دست به دامان او ميشود اين يكي هم رضايت نميدهد و همانطور كه به هندوانه گاز ميزند اين ورو آن ور ميرود و وقتي از اين يكي هم مأيوس شد به سروقت مادرش ميرود) بچه: ننه (بيتاب) ننه! (ربابه همه هوش و حواسش پيش ميرزا مصيب است كه توي دفترچهاش كندوكاو مي كند) مصيب: ايناهاش ... ايناهاش پيداش كردم ... (بعد از كمي دقت الكي) چيزي نيست! ربابه(به بچه): بذار به بينم جوون مرده .... مصيب: جمع حسابتون شده ... بعبارت .... عرض كنم خدمتتون ..... پانصد و چهل.... و هشت تومان و سه زار و دهشاي .... ربابه(باهم وجود):ها! (هر دو دست را بسرش ميكوبد) گل به سرم.(به گندم اشاره ميكند) همش اينو داريم (به حيدر) با چي ميديش؟ با اين چهار تا دون گندم ... حيدر(بهت زده): خوب هرچه شو درآورد. ربابه: هي ميگم كم تون راه بنداز ... هي ميگم كم چاي زهرمار كن ... حالا خر بيار و باقالي بار كن ... من كه يه دون از اين گندم به پدرمم نميدم.... مصيب(بيتاب): خوب داداش تكليف منو روشن كنين ... حرف زنته ... حيدر: تا من هستم اوچه كارس ... ربابه: آره جون خودت، من هيچ كارم ... (پسر بزرگ بالاخره پسر كوچك را راضي ميكند كه از هندوانهاش سهمي به او بدهد منتهي پسر كوچك باين شرط راضي ميشود همانطور كه هندوانه در دست او است برادرش يك گاز از آن بخورد و اما برادر بزرگ همين كه دندانش به هندوانه بند ميشود هول هر دو دست برادرش را ميگيرد و سه چهار گاز پياپي به هنداونه ميزند ... پسر كوچك بعد از كمي تلاش بيفايده دادش بآسمان بلند ميشود، هندوانه را ول ميكند و دو دست را توي سرش ميكوبد و روي خاكها ميغلطد... مادر سراسيمه بطرف بچهها بر ميگردد ... پسر بزرگ هندوانه را زمين مياندازد و از صحنه بيرون ميدود) حيدر: آهاي ... آهاي كارد بشكم آمده (دنبالش ميدود و يك لنگه از كفشهايش را در ميآورد و به او ميپراند) مگه برنگردي.... ربابه (بطرف بچه ميدود هندوانه را از روي زمين بر ميدارد با دامن پيراهنش خاكها را از روي آن ميگيرد): بيا ... بيا بگيرش، عيب نداره ... عيب نداره ... (بچه با گريه هندوانه را پس ميزند ... ربابه با دامنش پيراهنش صورت بچه را كه خاكي و گلي شده است پاك ميكند و با زور هندوانه را توي دستهاي او ميچپاند...) ربابه: بيا ... بيا بخور، الهي كه خير و خوشي نبينين ... آتيش شدين و ريختين جون من بيچاره ... اگه شما نبودين من كي اين بدبختيارو داشتم ... مصيب: خوب بابا منو راه بنداز كار دارم. حيدر(زيرجلكي): رو اين چشام (دست به چشمهايش ميگذارد) مصيب: د زودتر حيدر(آهسته): بذار اينو (با سرودست اشاره ميكند كه يعني از سر بازش كنم) ربابه (بچه را كه هنور دارد گريه ميكند زمين ميگذارد): جون خودت كورخوندي، من از اينجا تكون بخور نيسم (به آن يكي بچه) بيا ... بيا... اينو ببرش.... به بينم چه گلي سرم ميذارم ... الهي كه يتيم بمونيد. مصيب(از جا دررفته): خوب ربابه خانم !!! پس ميگي من بيچاره چكار كنم؟ ربابه: من چه ميدونم... هر كار كه دلت ميخواد بكن ... اين تو و اينم اين (اشاره به حيدر) نه خدا گفته نه پيغمبر كه تو قاتل جون بچههاي من بشي... مصيب:آخه ... حيدر (از جايش بلند ميشود): زن ... زن كاري نكن كه اونروم بالا بياد و جلو چش اينهمه مردم ... ربابه: هر كاركه دلت ميخواد بكن ... (يكقدم جلو ميگذارد) اصلاً مرد ميدوني؟ من ديگه از اين زندگي سير شدم، من ديگه نميتونم غز و چز اين بچهها رو به بينم... حيدر: سبحان اله ... مصيب (دست روي دست ميزند، با افسوس): اينم شد كاسبي من بدبخت ... برودست علي و ولي رو ببر و بيار بدش به اينا كه بخورن، اينم حساب پس دادنشونه (عصباني بطرف زن نيم خيز ميشود) آخه نامسلمون مگه من ضامن شدم كه شما نون واسهي بچههاتون ندارين .... از اون اول پائيز شروع ميكنين به بردن ... خوب فكر پس دادنشم باشين .... خيالتونه مفتيه؟... ربابه (تظاهر به خونسردي): منكه اين حرفا سرم نميشه. يه دون از اين گندم به جون من بستس... مصيب: خوبه واله ... (روبه حيدر) اينم يه جور مال مردم خوردنه. حيدر: زن ميگم كم قشقرق راه بنداز ... بچههام از گشنگي نميميرن. به درك ... من مال مردم خور نيستم ... من بايس مال مردمو پس بدم ... مصيب(خوشحال): اي خدا جد و آباد تو بيامرزه. ربابه: آره جون تو ، خدا جد و آباد اونو بيامرزه كه مي خواد بچههاشو سر ببره و نونشونو بده توكه چائي مثقالي ده شائيو داديش مثقالي سه قرون... مصيب(از كوره در رفته): ميخواستي نبريش ... دنبالت كه نفرستادم زن (از عصبانيت ميلرزيد) حيدر: زن، ببخش به خدا ... كاري نكن ... ربابه (بغض كرده...):آخه مرد .... دروغ ميگم؟ فردا يان بچههام چي بخورن ... (جلو ميرود بازوي مصيب را ميگيرد و او را كه سرپا است مينشاند و خودش هم روبروي او چندك ميزند) آميرزا توام برادر مني. توبشين، تو بشين. تا برات دو كلمه درد دل كنم ... تو بگو آميرزا تو بگو... مصيب(با تعجب): من بگم؟ ربابه: آره آميرزا تو بگو، امسال تكليف من با اين بچهها چي ميشه؟ همه دار و ندارمون اين يه دو تا دون گندمه كه اونم تو مي خواي ببريش (گريهاش ميگيرد) خوب .... نميگم... توأم حق داري ... اما آخه (تلخ گريه ميكند) آخه پس تكليف من با اين بچهها چي ميشه؟ (دستش را با حدت روي دانههاي گندم كف خرمنجا ميكوبد) به اين بركت قسم من حالا كه سر خرمنه دم موش تو خونم آردي نميشه – اون بچههام، اينم خودم .... همه مون لخت و آب نشينيم ... (با حدت گريه ميكند) آخه ... آخه ... تو... حيدر: ها !! اينطور ... حالا شدي بچه آدم .... مصيب: خوب ... خواهر ميگي چكار كنم؟ منم اين صنارسه شاي كه دارم مال خودم نيس مال مردمه. ربابه(با گريه): بكن ... بكن صدقه سر اون بچههات ... مصيب: ها !! ميگي من از طلبم بگذرم؟ ربابه: نه ... خوب يه خورده صبر كن ... مگه چطور ميشه؟ خدا رو خوش مياد... خدا رو خوش مياد كه من و بچههام از گشنگي بميريم؟ مصيب: نه_ نه ربابه(با التماس): آره ... آره خدا رو خوش مياد. خدا عوضشو ميده. مصيب (از جايش بلند ميشود): من اين حرفا سرم نميشه ... منم گرفتارم (به حيدر) زودباش ... زودباش داداش. ربابه(به دنبال مصيب دست دراز ميكند): نامسلمون تومردي سرت نميشه؟ (با گريه)ها؟ توخودت بچه نداري؟ (مصيب بطرف گونيهايش ميرود و آنها را برميدارد و بطرف گندم برميگردد) مصيب(به حيدر): يا اله ... بيا پرشون كن ... يا اله. حيدر (ميرود و گونيها را از دست او ميگيرد): خودتم كمك كن. (هر كدام يك طرف گندم مينيشنند و تند_تند از گندمهاي توي گوني ميريزند ... ربابه اولش قدري سرپا ميايستد و گيج و بلاتكليف به آنها نگاه ميكند و بعدش يكهو با يك تصميم آني راه ميافتد) ربابه: ها !! ببينم، شما دس بيكي كردين كه بچه هاي منو از گشنگي بكشين ... حالا نشونتون ميدم... (بطرف مصيب ميدود و تا او بخودش ميجنبد ته گوني را گرفته و گندمش را خالي ميكمند و بعدش بطرف حيدر ميپرد و با اوهم همين كار را ميكند. آنوقت در مقابل چشمان حيرت زدهي آنها خودش را دمر روي تودهي گندم مياندازد و همراه هق هق گريه) ربابه: نميذارم ... نميذارم ... نميذارم. يه دون از اين گندم به جون من بستس ... مصيب: سبحان الله !! حيدر: پتياره رونيگا .... خدا تو اين دنياي روشن يه سگو مونس من كرده. ربابه: آره ... آره من يه سگم ... من يه سگم و سه تام توله دارم كه از گشنگي وق ميزنن ... (گريه) اونوقتش، اونوقتش منم جگر جز ميزنه ... شما مردين، شما اين حرفا سرتون نميشه ... آره من يه سگم ... من يه سگم. خوب ... هر كدومتون دست به اين گندم بزنين شكمتونو سفره ميكنم .... آره من يه سگم ... هف – هف – هف . حالا خوب شد ... خوب اگه جرأت دارين دس بزنين .... اگه جرأت دارين دس بزنين ... هف ... هف ... هف. مصيب(به حيدر): ايناهمش از بيغيرتي توه ... اگه زن من بود چنون سگي نشونش ميدادم كه تا عمر داره وق بزنه. حيدر (برافروخته بطرف هلكو كه گوشه اي افتاده است ميپرد): حالا يه پدري ازش درآرم كه حظ كنه. (مصيب راضي با چشم او را تعقيب ميكند حيدر هلكو را برميدارد و تندي بر ميگردد و صداي بچه درويشي كه ميخواند: «اي شه تشنه لب الوداع – الوداع» «اي اسير تعب الوداع – الوداع» به گوش ميرسد ... حيدر خشكش ميزند و به بچه درويش كه وارد سن ميشود زل ميزند.) حيدر: ها!! (بچه درويش تبرزيني با دستهاي از چوب و يك سطل حلبي و يك كيسه گل و گشاد از متقال وارد ميشد از راه رسيده سطل را زمين ميگذارد و با زنجيري كه در دست دارد شروع ميكند به زنجير زدن و ميخواند) بچه درويش: «زينب مضطرم الوداع – الوداع » «مهربان خواهرم الوداع – الوداع» «نوجوان اكبرم الوداع – الوداع» ربابه(از روي گندمها نيمخيز شده):ها !!! دوباره پيداتون شد؟ (بچه درويش كه بنظر ميردس تا حال متوجه چيزي نشده است جا ميخورد) بچه درويش: ها !!! (ربابه به طرف بچه درويش خيز برميدارد، بچه درويش سراسيمه پابفرار ميگذارد و ربابه بدنبالش) حيدر(سرتكان ميدهد ): لا اله الله ... خدايا صد گناه و يك توبه ... مصيب(در حاليكه نگاهش به حيدر است برايش سرتكان ميدهد): حالا فهميدم، خودت بهش گفتي... خودت بهش گفتي كه اينطور كنه ... خودت اونو سگ كردي و بستيش اينجا ... حيدر(متعجب): من ... من به اون گفتم اينجور كنه كه مال مردمو پس ندم؟! خوب پس اينطور! ميگي من يادش دادم. پس حالا صبر كن... اونو ميكشمش كه خيال تو راحت بشه ... كه تو دلت خنك بشه... (و آنوفت با چشمهاي از حدقه درآمده از همان طرفي كه ربابه بچه درويش را دنبال كرد، از صحنه بيرون ميدود و بلافاصله صداي جيغ ربابه و صداي ضربههايي كه به او ميخورد بگوش ميرسد...) حيدر: بيابرو ... سليطه ... توكه آبروي منو بردي... مصيب(راضي): اي بزنش ... اي بزنش ... زنكه بيآبروئي رو پيشه كرده ... (و همانطور كه اين حرفها را ميزند مينشيند و با عجله گوني را پر ميكند. حيدر سرگرم زدن ربابه است، تا آنجا كه زن از زبان ميافتد) حيدر: حالا خوب شد؟ ... حالا از زبون افتادي؟ ... حالا ديگه سگ نميشي و پاچه مردمو بگيري؟ (حيدر برميگردد چوب بدستش شكسته است، همه اندامش از غيض ميلرزد و دهانش كف كرده است) مصيب(هول): يا الله ... يا الله ... يا الله پرش كن... حالا شدي يه مرد ... اين زنا رو روبدي خداي خودشونو بنده نيستن... حيدر(يكهو غضبناك): ها! توچته ... انگار سرچپو رسيدي ! ... كي گفت گندموگوني كني؟ مصيب(با تعجب): ها! به من ميگي؟ من پر نكنم؟ حيدر(كمي جاخورده): آره ديگه داداش ... ميخواستي بذاري من بر گردم. مصيب (ميتوپد): انگار توام بهت زور داره كه طلب مردمو پس بدي؟ حيدر: ميخوام طلب مردمو پس ندم؟ اگه ميخواستم پس ندم كه اونو اونطور سگ كشش نميكردم ... اما .... آخه سبحان الله .... (حيدر مينشيند و در حاليكه خودش را ميخورد و مرتب نگاهش بطرفي است كه زنش افتاده است گوني را از گندم پر ميكند...) مصيب(اشاره به گندم): اينكه طلب منو در نمياره ... پس باقيش چي؟ حيدر(ناراحت): خوب هرچه هست، ميگي برم برات قرض كنم؟ مصيب: آخه ... آخه ... نميدونم والله. روي از ميان برداشته شده ... اونهمه كاه و اين يه خرده گندم. حيدر(متوحش): يعني ميگي من گندمو دزديدمش ... مصيب: نميگم دزدي، ولي بركت نمونده ... هرچي فكر ميكنم اين گندم مال اونهمه كاه نبايد باشه ... مش رمضون كاهش نصف كاه تو نبود دوانقده گندم داشت... حيدر: خوب وقتي خدا نخواد چكار ميشه كرد ... هيچكي امسال مثل من بيچاره نشده ... خداشاهده يه شي از اجارة اربابو ندادم ... نه تخم دارم ... نه نون دارم ... همه دار و ندارمم اينه ... (ربابه ژوليده و خاك آلود با سر و صورت خوني توي صحنه ميخزد... دوسه مرتبه به رو ميافتد و باز با تلاش روي آرنجهايش بلند ميشود) مصيب(با تعجب): ها ... بازم كه اين جون گرفت. حيدر: ديگه ميگي چكارش كنم؟ ميتونم سرشو ببرم؟ (ربابه سرتكان ميدهد يعني «آره ميتوني» مصيب و حيدر از كار باز ميمانند ... ربابه باز چند قدم ديگر به جلو ميخزد ... آنجا مينشيند موها را از سر و صورتش كنار ميزند، اشك از خاكهايي كه بصورتش هست گل ساخته است) ربابه(همراه هق هق گريه):ميتوني، آره ميتوني .. توروبخدا، شماروبخدا (اشاره به هر دو نفر) بياين، بياين راحتم كنين ... بياين منو بكشين تا راحت شم، آخه من نميتونم گشنگي بچههامو ببينم ... بياين بياين اين چشاي منو از كاسه در آرين ... بياين اين قلب منو در آرين كه اينقده جزنزنه ... بياين شما رو بخدا، بياين. (هق هق شديد گريه . دمر روي زمين ميافتد حيدر اشكش راه ميگيرد و براي پاك كردن آن رو برميگرداند) مصيب(سرتكان ميدهد): لا اله الله، اينم شد كاروكاسبي ... (سرش را به آسمان ميكند) خدايا ببرش، خدايا ... سبحان الله، اونوقت ميگن يارو كفر ميگه... حيدر: نه ... نه آمصيب ... نه (بغض كرده) تو ناراحت نشو ... خدا براي من و اين بدبختم اينطور خواسته ... (باخودش) خدايا شده يه آدم يه سال جون بكنه و اين وضع زندگيش باشه؟ مصيب: نه برادر، اين زندگي نشد... اين كاسبي نشد ... اگه اين صنارسه شي رو تودس و پاي مردم جم كردم ديگه گه ميخورم با جد و آبادم.... كه دكون باز كنم ... نطفهم نطفهي سگه اگه ديگه ... حيدر: نه برادر نه تو نميخواد به خودت فوش بدي .... ببر ... توطلبتو ببر. خداي اين بدبختم با بچههاش كريمه ... ربابه(سرراست ميكند): آره برادر تو ببر. ببربازم تا سال ديگه اين توتون ميخواد كه زهر ماركنه، چاي ميخواد كه توشكم سرخوردش خالي كنه ... ( ادا در ميآورد) آره برادر توببر ... ببر... مصيب: خوب ربابه خانم ! پس ميگي چكار كنيم؟ ... بيا (گوني را رها ميكند) بيا هر طور كه تو ميگي بكنيم ... بياهرچقدر كه خودت ميدي بده ... بيا ... اماديگه از اين ساعت يه شي نسيه نيس... يه شي ... ديگه نياي در دكون گردن كج كني. ربابه(مضحك و خوشحال): ها! هرچي خودم بدم، ها! (ميخندد) خوب... خوب نسيه نده ... ديگه نسيه نده ... يه شاهيم نده فقط بچههام نون داشته باشن ... فقط نون خالي داشته باشن كه نميرن ... خوب خوب ... خدا عمرت بده ... خدا عزتت بده (همراه گريه ميخندد. ناتوان روي زانوهايش بلند ميشود بطرف مصيب ميرود) بيا ... بيا دساتو ببوسم ... بيا دساتو ببوسم ... بيا پاتو ببوسم ... بيا ... بيا (مصيب پس مينشيند و ربابه پا پا به او نزديك ميشود)
صحنه سوم : (سن همان خرمنجا است، نيمي از گندم را مصيب برده است ربابه دارد با يك جارو ته خرمن را ميروبد و حيدر با نگاه مصيب را كه دارد از خرمنجا دور ميشود تعقيب ميكند.) ربابه: خداكنه بدتش پول دوا درمون بچههاش. حيدر(راضي): خوب زن، حالا شد يه چيزي ... خدا بخواد از شر اين يكي راحت شديم ... اما زن خودمونيم اگه تونبودي اين مصيب با اين مفتيا دس از سرمون برنميداشت ( بدون توجه به اينكه ربابه با غيض او را برانداز ميكند) حالا زن اينو (اشاره به گندم) ميپاشم تخم... و اونم... ربابه(يكه ميخورد): ها! اين براي تخم ... (با تأسف) هلنگ هلنگ از دس گرگ در اومد افتاد دس پلنگ (راست ميايستد) نه، ديگه اين تو بميري از اون تو بميريا نيس... مگه اين مرتبه منو سر ببري... من تخم مخم سرم نميشه ... اين واسه نون بچههامه... حيدر(ميخندد): خوب زن اون (اشاره به تودهي كاه) اون براي نون بچههات. ربابه (از جا در رفته ) اونو بده جد و آبادت بخوره. حيدر (غش غش ميخندد): اونو جد و آبادات بخوره ... خيالت چيو ميگم زن ... ربابه (متعجب):ها !!! پس چيوميگي؟ حيدر (خوشحال): نه زن ... ببين ... (به طرف تودهي كاه ميرود، نرسيده برميگردد ... با احتياط) زن به كسي نگي .... خوب؟ ربابه(كنجكاو): خوب! (حيدر به كاه نزديك ميشود دوروبرش را با احتياط نگاه ميكند) حيدر: خوبه كسي نيس .... (مينشيند و روي كاه را كنار ميزند) ببين ... ببين اينم براي نون. ربابه(ذوق زده): ها !!! گندم !؟(يك مرتبه عوض ميشود) اي خدا جون گندم ... اي خداجون گندم (جيغ و داد راه مياندازد) حيدر(هول):آهاي ... آهاي زن .. چه خبرته ... آهاي. ربابه: خوب ... خوب كي قايمش كردي؟ زياده؟ چقده؟ ... زياده؟ حيدر: هيس ... آره... آره زياده. ربابه(يكهو فكري ميشود و بعد از كمي): پس چرا به من نگفتي؟ حيدر (همانطور كه با احتياط روي گندمها را ميپوشاند): آخه ... (بلند ميشود معنيدار ميخندد) اخه ... آخه اگه به تو ميگفتم ديگه حالا گندمي نبود كه بپاشيم تخم (ميخندد) ربابه: اي آتش بگيري كه منو اونقد زدي... حيدر(بطرف ربابه ميرود): بيا ... عيب نداره... عيب نداره، فداي سربچههامون ... بيا .... بياعوضش .... ربابه (عقب مينشيند): نه مرد ... نه مرد، مردم نيگامون ميكنن ..... نه مرد ....
پرده 1- «كوزر» : مقداري از سنبل گندم كه زير پاي گاو كوبيده نشده است. 2- «ورك» : نوعي خار بياباني است. 3- «هلكو» : چوبي است كوتاه كه با آن گندم يا چيزي را ميكوبند
|