درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 

 

در فراق فرهاد  

نويسنده: ناصح كامگاري

 

 

شخصيتها:

-         فرخنده

-         سيروس

هر دو حدود بيست و هشت تا سي سال سن دارند.

صحنه:زيرزمين خانه‌اي قديمي.روبه رو در دولنگه‌ي چوبي با چند پله‌ي منتهي به حياط. يك كرسي و صندوقچه‌اي قديمي در سمتي و خمره‌اي بزرگ درسمت ديگر. روي كرسي تعدادي كتاب و مجله و روي تاقچه‌ يك گرامافون قديمي به چشم مي‌خورد. از ديوارها ريسه قيسي،فلفل،باميه و غيره آويخته است.روي ساير تاقچه‌ها تعدادي شيشه‌، كوزه و دبه قرار دارند.لامپ كم نوري از سقف آويخته كه كليد آن كنار در ورودي است و نزديك آن،يك آبكش حصيري به ديوار نصب شده.از قاب در،تنه درختي كهنسال و پرتو نيمه جان غروب بر ديوار آجري ديده مي‌شود.صداي خش خش برگها در باد شنيده ميشود.

چمداني گشوده در وسط.فرخنده پشت به در و كنار آن نشسته،سر برآرنج نهاده و چشمها بسته است.پس از لحظاتي،سيروس به آرامي از پله‌ها پايين مي‌آيد.چهره او ديده نمي‌شود. پس از مكثي كليد چراغ را مي‌زند.لامپ خاموش شده و صحنه حالتي نيمه تاريك مي‌گيرد. سيروس دست كشيده،آبكش حصيري را برداشته و جلو صورت مي‌گيرد.فرخنده چشم گشوده و با تعجب لامپ خاموش شده را مي‌نگرد.پيش از آنكه سر بچرخاند،سيروس با گامي از آخرين پله پايين مي‌پرد.

سيروس:       هــوو . . .

فرخنده:        [ باجيغي ترسناك]كي . . . كي هستي؟

سيروس:       ]با لحني ساختگي[ بوي آدميزاد مي‌شنفم.

فرخنده:        تو . . . ؟

سيروس:       ديو ديگ به سر،هوو . . .

فرخنده:        [ با ترديد] صبر كن ببينم. . . !

سيروس:       به چه جرأتي پا گذاشتي تو كنام من؟

فرخنده:        [ مكث.ناگهان با خوشحالي] واي خودتي؟

سيروس:       تو چي؟انسي جني،پري يا حوري؟ هـوو. . .

فرخنده:        اِ . . . بند دلم پاره شد. . [ با لحني ساختگي] اصلا شما كجا، اينجا كجا؟ پارسال دوست امسال آشنا!

سيروس:       زبون نريز كه يه لقمه خام مني.

فرخنده:        آدم خوري؟نكنه منو بخوري.[به سوي كليد چراغ مي‌رود]

سيروس:       از گشنگي نه نا دارم نه نفس،كي به دادم مي‌رسه؟[ راه اورا سد ميكند] هيچكس؟

فرخنده:        معلومه خسته راهي. . .چون عوض تنوره مث گرگ زوزه مي‌كشي.

سيروس:       هوم. . . ؟گرگم ؛ گرگم و گله مي‌برم.

فرخنده:        [قلمي از جيب در مي‌آورد] اكي،چوپون دارم نمي ذارم.

سيروس:       من مي‌برم خوب خوباشو.

فرخنده:        من نمي‌دم پشگلاشو .

سيروس:       خونه خاله كدوم وره؟

فرخنده:        نه اون وره نه اين وره. . .همين وره همين وره.]مي‌خندد.با لحن قصه گو[ حالا كه اومدي متين و معقول و مؤدب بشين خاله برات يه قصه قشنگ تعريف كنه.

سيروس:       هوو. . .چه قصه‌اي؟

فرخنده:        [ دوباره مي‌كوشد به سوي كليد چراغ برود] قصه. . .قصه‌ي نخود نخودي . . .

سيروس:       اين رو كه فوت آبم.[با حركت مانع مي‌شود] نچ،براي نرم كردن دل ديو، يه قصه بكر لازمه!

فرخنده:        خب خب. . .حالا يه قصه بكر،قصه‌اي كه هيشكيِ هيشكي نشنيده؛ قصه خودم.

سيروس:       هوم . . . اينم كه تكراريِ،تماتيكه . . .

فرخنده:        يكي بود يكي نبود،غير خدا هيشكي نبود.توي يك ديار دور كه يه ورش كوه بود يه ورش صحرا يه ورش جنگل يه ورش دريا. . .دختري زندگي مي‌كرد. . .

سيروس:       از قضا اسمش هم بود فرخنده.

فرخنده:        فضولي موقوف! . . .اين دختره توي هفت آسمون يه ستاره هم نداشت.

سيروس:       اخي . . .

فرخنده:        س س س . . . جونم براتون بگه،اون فقط يه نفر رو داشت. . .اسمش؟ اسمش . . . حالا هركي،كار نداريم.

سيروس:       آها آها . . .؟

فرخنده:        خب بعله،يه مرد بود . . .

سيروس:       دور از جون مرد.

فرخنده:        ديو حق دخالت تو قصه نداره.

سيروس:       فوتينا،بي ديو قصه معني نداره.

فرخنده:        حالا اين مرده،كه به زبون خودش اعتراف مي‌كنه نامرده. . . من نميگم ها،من فقط مي‌گم بي معرفته،رفته و سراغي از ما نگرفته [`پاورچين به سوي كليد چراغ مي‌رود]انگار نه انگار كه توي اين شهر قشنگ،زير اين لوح كبود،يه دخترخاله هست با يه دل نقلي اين قدري،كه گاهي اين دل ريزه ميزه. . [خود را به كليد چراغ رسانده و لامپ را روشن مي‌كند]براي پسرخاله تنگ مي‌‌شه. .  .

سيروس:       [با روشن شده چراغ،آبكش حصيري را از جلو صورت بر مي‌دارد.با لحن عادي] به خيالم مرد قصه اون ياروي ديگه‌س. هه،بقيه‌شو بلدم. اون وقت دختره با همون دل نازك نارنجي دست به كار ميشه؛ آهاي خاله آهاي خان باجي!دستم به دامنتون مردم از تنهايي دلم پوسيد. . .

فرخنده:        [با لحن عادي] جانا سخن از زبان ما مي‌گويي . . .

سيروس‌:       . . .آخه كاموابافي ليسانس مي‌خواست؟ببينم اصلاً رواست مني با اين متانت، اين وقار و وجاهت،گيسام گوشه خونه رنگ دندونام بشه؟آخه شوري مشورتي؛ گاس شووري سايه سري. . .

فرخنده:        [دهن كجي ميكند،سپس] ببين. . .حالام كه بعد از عهد و بوقي طرفدارات رخصت فرمودند بيايي سر قوم و خويشا منت بذاري،نيش و كنايه نداريم ها .

سيروس        [ در اطراف زيرزمين مي‌چرخد] در خونه كه چارتاق بازه تو اتاقهاهم كه كسي نيس،صدا هم كه مي‌كنيم نمي‌شنوي يكي بياد زار و زندگيتونو جارو كنه چي عروس خانم؟

فرخنده        [با اضطرابي محسوس]    اِ. . . لابد مامان رفته در رو باز گذاشته.]مكث،با خنده[ اي بابا،ديگه دزدها هم از خونه ما روي گردانند.

سيروس        شايد مي‌دونن نابترين جنس رو ديگرون دزديدند!

فرخنده        [پس از مكثي ،با شرم] اينقدر از اومدنت جا خوردم كه . . .خوبي سيروس؟ نازي؟ اون جغله آتيش پاره‌ات . . .؟كجان؟

سيروس        اين بار تنهام. 

فرخنده        همچي مي‌گي اين بار انگار سال به دوازده ماه اينجايي.من كه يادم نيس كي ديدمت. هووه . . . نازي آبستن بود،بعله،دو سال هم بيشتره.

سيروس        هيچ معلوم هست چه مي‌كني؟

فرخنده        بار و بنديل مي‌بندم   

سيروس        توي زيرزمين!؟ 

فرخنده        [با خنده] نه خوب. . . نيست خيلي از يادداشتها و نوشته‌هام اينجان بعد هم يه چند شيشه مربا،چه مي‌دونم قيسي،مويز و اين جور چيزها سوا كنم. . .

سيروس        [ با اشاره‌اي ضمني به او]اين همه خوردني شيرين!؟ طرف قند خونش بالا نباشه سكته كنه رو دستت بمونه؟

فرخنده        [ حرف را برمي‌گرداند] خوب شد ديدمت. هووم

سيروس        اوامر؟

فرخنده        به نظر شما. . .] يكي دو شيشه ترشي را نشان مي‌دهد[ اينها رو مي‌ذارن بار هواپيما كرد؟

سيروس        دكي . . .نچ،حمل ترشيجات ممنوعه.

فرخنده        اِ . . . همين يكي دو شيشه هفت بيجار. . .؟

سيروس        هر رقم ترشيده؛چه آلوترش چه آبليمو،چه‌هم . . .دوشيزه نفتالين زده‌هاي ته پستو.

فرخنده        [با شيطنت قلم را به حالت تهديد بالا مي‌برد.] الهي جگرت بالا نياد پر رو . . . [مكث] اي واي خدا مرگم بده سيروس بعضي وقتها پاك يادم مي‌ره تو ديگه زن و بچه داري.

سيروس        [ زير لب] بهتر![مكث] اينجا انگار زمان ساكت بوده،هيچ تكون نخورده،

فرخنده        چه خوب كردي اومدي.خيلي كه به خودم دلخوشكنك مي‌دادم اين بود كه اي. . .غيرتت بجنبه يه تك پا بيايي فرودگاه. گفتم درسته زمخت و بي احساسه اما يه دخترخاله كه بيشتر نداره. . . حالا مي‌بينم يه هو،دو روز قبل از رفتنم پيدات شده؟

سيروس        [ تاقچه ها را وارسي مي‌كند. بي اعتنا] تو كه مي‌دوني من ويري‌ام، يه وقت ويرم بگيره تا كوه قاف هم مي‌رم.

فرخنده        ولي كاش بچه‌ها را هم براي زيارت سيمرغ مي‌آوردي.

سيروس        بارك الله؟ معلومه هنوز اهل بخيه‌اي.خب ببينم،اين سالها توي كدوم آخوري سر مي‌كردي؟شعر،رمان،يا بازم بوم شناسي؟

فرخنده        بي فرهنگ!اين چه طرز حرف زدن با خانومهاست؟ناسلامتي اهل ادبي.

سيروس        ] بالاي چمدان مي‌ايستد.[ خوب زندگيت رو بقچه كردي،همه چي تا شده و مرتب. ]از جيب چمدان دفترچه گذرنامه را برمي‌دارد و ورق مي‌زند. [ عكس قحط بود؟ اين چيه؟]شكلك در مي‌آورد.[ 

فرخنده         بدش من . . . بي سليقه ... ] نمي تواند گذرنامه را از دست او بقاپد[ 

سيروس        [گذر نامه را ورق مي‌زند.]خوبه خوبه . . . [با اشاره‌اي نامحسوس به او] هم كالا صادر مي‌شه. . . { و تلنگري به گذرنامه] هم ارز!

فرخنده        چوب حراج خورد به دار و ندارم.رقم درشتش ماشين بافتني بود. نبودي ببيني،اشكم داشت در مي‌اومد.

سيروس        خاله در چه حاله؟]پنهاني گذرنامه را در جيب بغل خود مي‌گذارد.[

فرخنده        [پس از اشاره‌اي حاكي از چه بگويم؟] يه چشمش خنده‌س يه چشمش گريه. عصري فرستادمش پيش مامانت.

سيروس        ضيافت آبجي و  باجيه پس!ديگه چه دسته گلي مونده به آب بدن؟

فرخنده        چه كنن طفلكها؟ فقط همديگر رو دارن.آخرين واگن قطار اين دو خونواده من بودم.

سيروس        كه تو هم قيقاج،داري از خط خارج مي‌‌شي

فرخنده        [ باخنده] هنوز خونه‌تون نرفتي لابد؟مث هميشه[لحظه‌اي نگاهشان تلاقي مي‌كند حرف را برمي‌گرداند] ديدي گيلاسه چه شكوفه‌اي داده؟مامان مي‌گه دست كم دو دبه مرباس.يكيش براي تو يكيش هم براي سيروس و نازي . . .[ با حسرت]  دلم نيومد بگم مامان كپنهاك تهران نيس دبه مربا بفرستي.

سيروس        پس پسره كپنهاكه؟

فرخنده        هاي . . .پسره چيه؟اسم داره. . .هوشمند،بچه محلتون بوده

سيروس        به نظر آشنا نمي‌آد.نچ،هوش‌منگ. . .

فرخنده:        سيروس. . .!  

سيروس        [صندوقچه را مي‌گشايد.] خب بابا . . .هنوز كه نه به داره نه به بار.

فرخنده        [زير لب] عمو يادگار خوابي يا بيدار؟آش جو خوردي يا ماست و خيار؟ [مكث كوتاه] بيا،بيا بريم بالا يه استكان چايي بدم بخوري.

سيروس        نه!من بالا نمي‌آم،چيزي هم نمي‌خوام.[از صندوقچه يك طبلك اسباب بازي كه دو وزنه با نخ به طرفين آن آويخته بيرون آورده و مي چرخاند.طبلك به صدا در مي‌آيد.] زديم بر طبل بيعاري... [طبلك را براي فرخنده پرتاب كرده كه او در هوا مي‌قاپد.] نچ نچ. . . صندوقچه ساز و نوازه! [چند صفحه گرامافون بيرون مي‌آورد.فرخنده گرامافون را نشان مي‌دهد. سيروس به سوي آن رفته و صفحه را روي دستگاه گذاشته و روشن ميِكند. صداي خشدار تصنيفي قديمي به گوش ميرسد. روي كرسي لم ميدهد. پس از لحظاتي.) چه خوبه ببيني يه گوشه دنيا هنوز بوي بچگيت رو مي‌ده[به بالا اشاره مي‌كند.] اتاقها را كاغذ ديواري كردين از اون حس و حال قديميها افتاده،ولي حياط با حوض كاشيش و درختهاي گيلاس و زرد آلوش. . .و اينجا . . .

فرخنده        اين زيرزمين فراموش شدةس.راستش جمع كردن وسايل بهانه بود.آخه امروز آخرين روزيه كه خونه تنهام،فردا مهمونيه.ديدم تنها فرصتيه كه مي‌شه با خاطرات وداع كرد.

سيروس        [چشمانش را مي‌بندد.] اين بوي نا اين غروب رنگ پريده روي ديوارها،اين نغمه، اين نوا. . .كجاي دنيا پيدا مي‌كني؟

فرخنده        شده منم ساعتها نشستةم اينجا و رفتم تو هپروت.مي شينم و مث الان تو چشمام رو مي بندم و گوش مي‌دم. . .[ چشمانش را مي‌بندد]گاهي،حس مي‌كنم پژواك صداي بهمن رو مي‌شنوم.نه بهمن بيست و پنج ساله،بهمني كه سيزده سالشه و چشم گذاشته تا فرخنده و سيروس شيش هفت ساله اين پشت و پسله ها قايم بشن.همينطور كه چشمام بسته است دستهامو دراز مي‌كنم،هر آن انتظار دارم نوك انگشتانم لمسش كنند. . .

                (سيروس دسته سوزن را از روي صفحه بر مي‌دارد. سكوت.فرخنده چشم مي‌گشايد.)

سيروس        حالا كه قرار به وداعه اين خاطره‌ها رو همين جا چال كن برو! هوشي خان شونزده ساله مقيمه ديگه روحيه ما مردهاي ايروني رو نداره بشينه به تماشاي آبغوره گرفتن زنها!

فرخنده        تو نگران من نباش؛دست به شوهرداريم لنگه نداره!

سيروس        خلاصه حواست باشه كالاي مرجوعي نشي!

فرخنده        خيلي لوسي. . . [مشت بر سينه مي‌كوبد] عاقت مي‌كنم ننه.[ بالحن پيرزني بي دندان] اينقدر متلك بار اين دختر طفل معصوم نكن،اونم خدايي داره.اون دنيا سر پل صراط،چنگ مي‌ندازه يقه‌ات رو مي‌گيره ها. . .

سيروس        [با لحن كودكي تخس] اِهكي شاباجي خانوم!پيرهن ورزشي رو نمي‌بيني تنم؟ بهمن داده پوشيدم.

فرخنده         [ با همان لحن] پيرهن كه شفيع روز محشر نمي‌شه خير نديده؟

سيروس        [با همان لحن] نه كه . . . پيرهن ورزشكاريه،يقه نداره كسي بگيردش!

       (هر دو مي‌خندند.سپس سكوت.)

فرخنده        [آه مي‌كشد] هي بهمن دادشي. . .هنوز مامان شبها عكسش رو مي‌ذاره كنار بالشش.

سيروس        جماعت مرده پرست. . . [از درون صندوقچه يك ساز دهني- زنبورك- برمي‌دارد.] بس كنيد ديگه ده سال يعني يه عمر[ زنبورك را ناشيانه به صدا در مي‌آورد]

فرخنده        قبول كن سخت بود.چهلم بابا نشده،بهمن.تو كه خبر نداشتي ديپلمت را گرفته نگرفته،ول كردي رفتي تهران.طفلي مامان. . .به زور لقمه دهنش مي‌گذاشتم. سال قبل از ازدواجت كه آوردمش تهران بستريش كردم . . . كه دكترها گفتند از سوء تغذيه است. . .نه،تو يادت نيست.تو چنان از همه چيز و همه كس بريدي. . .  خيلي سنگدلي سيروس؛ يه تلفن زدن خشك و خالي را هم از ما دريغ مي‌كردي. گاهي مي پرسيد مي‌گفتم مامان اخلاقشه،گرفتاره. . . مگه به خاله جون زنگ مي‌زنه؟! [سيروس دست از نواختن مي‌‌كشد.] بعله حضرت استاد. . . همه كه نمي دونستن شما آلبوم خانوادگيتون رو عوض كردين[با سنگهايي كه از صندوق بيرون مي‌آورد يه قل دو قل بازي مي‌كند.]

سيروس        من اون سالها توي كوما بودم. . . كابوس اون واقعه عين بختك به جونم افتاده بود.

فرخنده        بعد ما رو سرزنش ميكني؟تو كه مرد بودي اون طور[سرگرم بازي] حالا. . . از يه پيرزن چه انتظاري داري؟

سيروس        انتظار دارم روحيه‌اش رو نبازه،دختر بيست و هشت ساله . . [سنگي را در هوا مي‌قاپد.] پيرزن به حساب نمي‌آد!

فرخنده        چي؟[سنگي را تهديد كنان به سوي او نشانه مي‌رود] بروبرو، از اين كاكل سفيدت خجالت بكش.

                (سيروس خنده كنان پشت خمره پناه مي‌گيرد.پس از لحظه‌اي دست فرخنده آرام پايين مي‌آيد.)

سيروس        [دهانه خمره را نگاه ميكند.] يكي بود يكي نبود،يه خمره بود كه سر گاو توش گير كرده بود.

فرخنده         [با خنده] از اون بزدلي بگو كه پاهام را ول كرد و در رفت.

سيروس        [ سر درون خمره برده با لحن بچه‌گانه‌اي فرياد مي‌زند.] سيروس. . .  گير كردم . . . بيارم بيرون. . .

فرخنده         [غش و ريسه مي‌رود.] بهمن نرسيده بود توي سركه غرق شده بودم.

سيروس        [سر از خمره بيرون مي‌آورد.جدي] چي گفتي؟

فرخنده        [با خنده] تا كمر رفتن توي خمره سهم من بود. . . لمبوندن كلم ترشها سهم تو.

سيروس        داشتي درباره غرق شدن بهمن مي‌گفتي.

فرخنده        [با تعجب] نه. . .

سيروس        [ عصبي] گوش كن فرخنده! در مورد اون واقعه من به اندازه كافي خودم رو كشيدم زير اخيه. 

فرخنده        من كه چيزي نگفتم.

سيروس        [با پرخاش] بيخود چو انداختن واسه نجات من شيرجه زد توي آب. . . من، ابداً. . .خودش كله شقي كرد.

فرخنده        يه هو چت شد؟ببين! اون درياچه پشت سد. . . به هر حال. . . تابستوني نيست قربوني نگيره.[مكث كوتاه. سعي مي كند موضوع را عوض كند.] دوست داري خمره رو بچرخوني؟

سيروس        بچرخونم!؟

فرخنده        بالاخره نمي‌خواي پشت اونم يه سركي بكشي؟

سيروس        [با تغير] چرا خيال مي‌كني . . . سرك مي‌كشم؟

فرخنده        اي بابا . . .] اشاره به چرخاندن خمره مي‌كند.[ ضرري نداره. . .[سيروس با ترديد خمره را مي چرخاند.روي بدنه خمره با زغال به شكل كودكانه‌اي چهره‌اي با دو شاخ بر سر،كشيده شده] از بچه ها كي گرگه؟ سيروس خرس گنده!

سيروس        [كنار خمره زانو زده و محو تماشاي آن مي خندد] نچ نچ،اينجا رو . . .

                (سيروس متوجه‌ مومهاي روي دسته خمره مي‌شود.فرخنده از پشت خمره تكه شمعي يافته ،مي‌آورد و با شادماني سوي ديگر خمره زانو مي‌زند. سيروس با فندك شمع را روشن مي‌كند.فرخنده همچنان كه مي‌خندد شمع را روي دسته خمره كار مي گذارد.سيروس به چهره او دقيق شده)

سيروس        خيلي عوض شدي فرخنده.

فرخنده        [با حجب] چه