درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

شب محبوبه

نويسنده: سيد حسين فداي حسين

 

صحنه‌

/ پشت‌ بام‌ يك‌ هتل‌ چند ستاره‌. از جايي‌ در ميانه‌ صحنه‌ رديف‌ ملافه‌هاي‌ شسته‌ شده‌ تا انتها به‌ چشم‌ مي‌خورد. در انتهاي‌صحنه‌ روي‌ سقف‌ يك‌ هواساز بزرگ‌ كودكي‌ دو ـ سه‌ ساله‌ به‌ خواب‌ رفته‌ است‌. محبوبه‌ از ميان‌ انبوه‌ ملافه‌هاي‌ نشُسته‌ بيرون‌مي‌آيد. /

 

 

 

محبوبه‌

/ با خود / فرود آييد اي‌ شعله‌هاي‌ آسماني‌، بر من‌ فرود آييد و مغزم‌ را پريشان‌ كنيد! از اين‌ پس‌، زندگي‌ برايم‌چه‌ لذتي‌ خواهد داشت‌؟ از اين‌ زيستن‌ متنفرم‌! مشتاق‌ آنم‌ كه‌ به‌ اين‌ زندگي‌ پايان‌ دهم‌. تمام‌ يادبودهايش‌ رافراموش‌ كنم‌. سر بگذارم‌ و بميرم‌!

/ ملافه‌اي‌ شسته‌ شده‌ را با خود به‌ انتها مي‌برد. /

محبوبه‌

/ با خود / آيا مي‌بينيد چگونه‌ به‌ كفاره‌ي‌ سوگندهايي‌ كه‌ همسر ملعونم‌ ياد كرده‌ شكنجه‌ مي‌شوم‌؟

/ خدمتكار با تعدادي‌ روميزي‌ كثيف‌ وارد مي‌شود. آنها را كنار انبوه‌ ملافه‌ها مي‌ريزد و بعد محبوبه‌ را جستجو مي‌كند./

خدمتكار

محبوبه‌... محبوبه‌...

محبوبه‌

/ همچنان‌ با خود / اي‌ پدر، اي‌ زادگاه‌ من‌! من‌ شما را ترك‌ گفتم‌. من‌ به‌ شما خيانت‌ كردم‌ و اكنون‌ خود رامستوجب‌ هر گونه‌ عقوبت‌ مي‌بينم‌!

خدمتكار

محبوبه‌ جون‌... محبوبه‌...

محبوبه‌

/ خود را به‌ بالاي‌ هواساز مي‌رساند. / مي‌دانم‌ ترك‌ كردن‌ زندگي‌ خوشايند نيست‌، لكن‌ من‌ مي‌خواهم‌ بميرم‌ واين‌ زندگي‌ نكبت‌ بار را ترك‌ گويم‌!

/ قصد دارد خود را از بالاي‌ هواساز به‌ پايين‌ پرت‌ كند. خدمتكار جيغ‌ مي‌كشد. محبوبه‌ مي‌ماند. /

خدمتكار

چيكار داري‌ مي‌كني‌ محبوبه‌؟ مگر به‌ سرت‌ زده‌؟

محبوبه‌

چي‌ مي‌خواي‌ اينجا؟ واسه‌ چي‌ اومدي‌ روي‌ پشت‌ بوم‌؟

خدمتكار

تو انگار حالت‌ خوب‌ نيست‌!

محبوبه‌

به‌ تو مربوط‌ نيست‌! گفتم‌ واسه‌ چي‌ اومدي‌؟

خدمتكار

 /به‌ روميزي‌ها اشاره‌ مي‌كند./ اينارو آوردم‌!

محبوبه‌

خيلي‌ خب‌، حالا برو گم‌ شو!

خدمتكار

/ تصميم‌ به‌ رفتن‌ مي‌گيرد اما ترديد مي‌كند. / مي‌خواي‌ يه‌ كم‌ پيشت‌ بمونم‌؟

محبوبه‌

كه‌ چي‌ بشه‌؟

خدمتكار

كمك‌ لازم‌ نداري‌؟ ملافه‌ها خيلي‌ زياده‌!

محبوبه‌

چشمم‌ كور خودم‌ تمومشون‌ مي‌كنم‌!

خدمتكار

هميشه‌ همين‌ رو مي‌گي‌، اما خودت‌ هم‌ مي‌دوني‌ كه‌ از پسِشون‌ برنمي‌آي‌. چرا انقدر خودت‌ رو اذيت‌مي‌كني‌‌؟

محبوبه‌

بذار به‌ درد خودم‌ بميرم‌، مي‌توني‌ اين‌ لطف‌ رو در حق‌ من‌ بكني‌؟

خدمتكار

اما تو خيال‌ داشتي‌...؟

محبوبه‌

من‌ هر خيالي‌ داشته‌ باشم‌ به‌ كسي‌ مربوط‌ نيست‌!

خدمتكار

لااقل‌ به‌ اون‌ بچه‌ معصوم‌ رحم‌ كن‌ محبوبه‌.

محبوبه‌

چرا باباش‌ بهش‌ رحم‌ نكرد؟ چرا ما رو توي‌ اين‌ شهر غريب‌ تنها گذاشت‌ و رفت‌؟

خدمتكار

هر چي‌ باشه‌ تو مادرشي‌.

محبوبه‌

ما زنها به‌ جرم‌ زن‌ بودن‌ تا كي‌ بايد تاوان‌ احساساتمون‌ رو بپردازيم‌، تا كي‌؟ / باخود / بي‌گمان‌ از همه‌ي‌آفريدگان‌ خدا كه‌ زيست‌ مي‌كنند و خواهند زيست‌، ما زنها نگون‌ بخت‌ تريم‌. طلاق‌ زيبنده‌ زنان‌ نيست‌ ورها كردن‌ همسر نيز ناممكن‌ است‌. اگر مردي‌ در خانه‌اش‌ احساس‌ كسالت‌ كند مي‌تواند در خارج‌ خانه‌ براي‌كسالتش‌ درماني‌ بيايد. لكن‌ ما زنها بايد تنها به‌ يك‌ مرد متوجه‌ باشيم‌.

خدمتكار

اين‌ حرفها چيه‌ مي‌زني‌ محبوبه‌؟ قباحت‌ داره‌!

محبوبه‌

آنها مي‌گويند: ما زنها در خانه‌، رها از مخاطره‌ زيست‌ مي‌كنيم‌، در حالي‌ كه‌ آنها به‌ جنگ‌ مي‌روند...

خدمتكار

خب‌ گله‌ غير از اينه‌؟ نون‌ در آوردن‌ توي‌ اين‌ دوره‌ زمونه‌ از جنگ‌ سخت‌تره‌.

محبوبه‌

نادانها! ترجيح‌ مي‌دهم‌ سه‌ بار در صف‌ اول‌ جنگ‌ ايستادگي‌ كنم‌، ولي‌ يك‌ بار فرزندي‌ به‌ دنيا نياورم‌!

خدمتكار

ناشكري‌ نكن‌ عزيزم‌، دنيا تا بوده‌ همين‌ بوده‌.

محبوبه‌

آري‌ ما زنان‌ تنها براي‌ انجام‌ كارهاي‌ مفيد آفريده‌ شده‌ايم‌ اما در كارهاي‌ بد و شيطاني‌ هم‌ پزشكان‌ كارآزموده‌اي‌ هستيم‌!

خدمتكار

از خر شيطون‌ بيا پايين‌، هوا داره‌ كم‌ كم‌ سرد مي‌شه‌، اون‌ بچه‌ سرما مي‌خوره‌!

/ به‌ سمت‌ كودك‌ حركت‌ مي‌كند. /

محبوبه‌

جلو نيا!

خدمتكار

بزار ببرمش‌ پايين‌. گناه‌ داره‌ طفلك‌.

محبوبه‌

گفتم‌ جلو نيا...

خدمتكار

خيلي‌ خب‌؛ باشه‌، هر چي‌ تو بگي‌.

محبوبه‌

حالا گورت‌ رو گم‌ كن‌.

خدمتكار

من‌ مي‌رم‌، به‌ شرطي‌ كه‌ تو هم‌ قول‌ بدي‌ دست‌ از اين‌ كارهات‌ برداري‌.

محبوبه‌

اين‌ ديگه‌ به‌ خودم‌ مربوطه‌...! پس‌ چرا هنوز وايسادي‌؟

خدمتكار

يه‌ چيزي‌ رو يادم‌ رفت‌ بگم‌.

محبوبه‌

من‌ گوشم‌ از موعظه‌ و نصيحت‌ پره‌، همينطور از توصيه‌هاي‌ اخلاقي‌ پيرزنها! حالا برو راحتم‌ بذار.

خدمتكار

راجع‌ به‌ اون‌ خانم‌ و آقاس‌.

محبوبه‌

خانم‌ و آقا؟

خدمتكار

مهمونهاي‌ ميز شماره‌ سيزده‌. / محبوبه‌ بر سرعت‌ از هواساز پايين‌ مي‌آيد و به‌ طرف‌ خدمتكار مي‌رود. /

محبوبه‌

اومدن‌؟

خدمتكار

/ دسته‌اي‌ از روميزي‌هاي‌ شسته‌ شده‌ را بر مي‌دارد. / من‌ بايد فوراً برگردم‌ آشپزخونه‌!

محبوبه‌

/ راهش‌ را سد مي‌كند. / پرسيدم‌ اومدن‌؟

خدمتكار

خيلي‌ وقته‌ كه‌ ساعت‌ از دوازده‌ گذشته‌. اونها مهمونهاي‌ خوش‌ قولي‌ بودن‌.

محبوبه‌

پس‌ چرا زودتر نگفتي‌؟

خدمتكار

مگه‌ تو گذاشتي‌ من‌ حرف‌ بزنم‌؟

محبوبه‌

بهت‌ گفته‌ بودم‌ بلافاصله‌ بهم‌ خبر بدي‌.

خدمتكار

اومده‌ بودم‌ براي‌ همين‌، روميزي‌ها بهانه‌ بود.

محبوبه‌

مطمئني‌ خودشون‌ بودن‌؟

خدمتكار

نشوني‌هاشون‌ رو بهم‌ داده‌ بودي‌.

محبوبه‌

/ باخود / پس‌ بالاخره‌ اومدن‌!

خدمتكار

مي‌شناسيشون‌؟

محبوبه‌

بهتر از خودشون‌... يه‌ كاري‌ برام‌ مي‌كني‌؟

خدمتكار

معلومه‌.

محبوبه‌

يه‌ دسته‌ گل‌ سفارش‌ دادم‌، به‌ همين‌ گل‌ فروشي‌ روبروي‌ هتل‌. بگير بذار سرميزشون‌.

خدمتكار

يه‌ دسته‌ گل‌؟

محبوبه‌

محبوبه‌هاي‌ شب‌! الان‌ بايد آماده‌ شده‌ باشه‌.

خدمتكار

خيلي‌ خب‌. /  حركت‌ مي‌كند.  /

محبوبه‌

سعي‌ كن‌ مدام‌ دور و برشون‌ باشي‌. ببين‌ چي‌ مي‌گن‌، حرفهاشون‌ برام‌ مهمه‌!

خدمتكار

يعني‌ تو ديگه‌ خيال‌ نداري‌...؟

محبوبه‌

بهت‌ كه‌ گفتم‌ الان‌ چي‌ برام‌ مهمه‌، حالا برو.

خدمتكار

من‌ نبايد بدونم‌ موضوع‌ چيه‌؟

محبوبه‌

بعداً مي‌فهمي‌... برو ديگه‌. / خدمتكار حركت‌ مي‌كند. / واسو... شامشون‌ رو كه‌ خوردن‌ بهم‌ خبر بده‌... دسته‌ گل‌يادت‌ نره‌. همين‌ گل‌ فروشي‌ پايين‌، جلوي‌ هتل‌، محبوبه‌ شب‌! / خدمتكار بيرون‌ مي‌رود./

محبوبه‌

/ باخود / اي‌ سرگردان‌! به‌ كجا مي‌تواني‌ بازگردي‌؟ به‌ كدامين‌ خانه‌ كه‌ بر تو آغوش‌ بگشايد؟ به‌ كدامين‌سرزمين‌ كه‌ از تو حمايت‌ كند؟ خدايان‌ چه‌ سرنوشت‌ وحشتناكي‌ براي‌ تو مقدر داشته‌اند!

/ به‌ سمت‌ ملافه‌ها مي‌رود و يكي‌ از آنها را پس‌ مي‌كشد. فرهاد در حالي‌ كه‌ پشت‌ ميز شماره‌ سيزده‌ نشسته‌ و به‌ دسته‌ گل‌محبوبه‌ شب‌ خيره‌ است‌ نمايان‌ مي‌شود. /

محبوبه‌

/ در ادامه‌ گفتار بالا با خود / آري‌، اين‌ سرنوشت‌ سخت‌ ناگوار است‌. راست‌ مي‌گوييد. اما مپنداريد پايان‌ هرچيز بدين‌ سان‌ باشد كه‌ اكنون‌ است‌. به‌ هنگام‌ داوري‌، اين‌ زوج‌ نو پيوند به‌ آساني‌ تبرئه‌ نخواهند شد!

فرهاد

چرا نمي‌شيني‌؟

محبوبه‌

موندم‌، ميون‌ اينهمه‌ ميز، چرا شماره‌ سيزده‌ رو انتخاب‌ كردي‌؟

فرهاد

چون‌ سيزده‌ براي‌ من‌ عدد مقدسيه‌!

محبوبه‌

راستي‌؟ اما من‌ راجع‌ به‌ سيزده‌ چيزاي‌ ديگه‌اي‌ شنيدم‌.

فرهاد

چشمها را بايد شست‌، جور ديگر بايد ديد.

محبوبه‌

/ مي‌خندد. / با همين‌ حرفهات‌ منو گول‌ زدي‌ و دنبال‌ خودت‌ كشوندي‌ اينجا. كي‌ فكرش‌ را مي‌كرد؟ محبوبه‌قوامي‌، بچة‌ پر شر و شور دبيرستان‌ حكمت‌، دختر يكي‌ يه‌ دونة‌ منصورخان‌، بزرگ‌ تجار راسته‌ بازار شيرازيه‌ دفعه‌ ناغافل‌ عاشق‌ بشه‌ و سر از تهران‌ بزرگ‌ در بياره‌؟

فرهاد

پشيموني‌؟

محبوبه‌

يه‌ كم‌ مي‌ترسم‌!

فرهاد

از چي‌؟

محبوبه‌

از كاري‌ كه‌ كرديم‌.

فرهاد

مي‌ترسي‌ بيان‌ دنبالمون‌؟

محبوبه‌

كيا؟

فرهاد

پدر و مادرت‌، خونواده‌ات‌.

محبوبه‌

اگر هم‌ بيان‌ پيدامون‌ نمي‌كنن‌. شيراز كجا، اينجا كجا؟

فرهاد

پس‌ ترسِت‌ واسه‌ چيه‌؟

محبوبه‌

ما كار درستي‌ كرديم‌؟

فرهاد

من‌ خواستگارم‌ بودم‌ محبوبه‌. مثل‌ بچة‌ آدم‌ هم‌ اومدم‌ در خونه‌تون‌ رو زدم‌. غير از اينه‌؟ اما اونا قبول‌ نكردن‌.لابد كلاسم‌ واسه‌ خونوادة‌ شما پايين‌ بود. يا بايد فراموشت‌ مي‌كردم‌ كه‌ نمي‌تونستم‌، يا اينكه‌ . . .

محبوبه‌

فرار!

فرهاد

همين‌ حالا هم‌ اگه‌ بخواي‌ برگردي‌ مي‌توني‌!

محبوبه‌

منظورم‌ اين‌ نبود، فقط‌ مي‌خواستم‌ بدونم‌ كاري‌ كه‌ كرديم‌ درست‌ بوده‌ يا نه‌؟

فرهاد

از دلت‌ بپرس‌.

محبوبه‌

اگر دلم‌ نمي‌خواست‌ كه‌ همرات‌ نمي‌اومدم‌.

فرهاد

پس‌ بهش‌ فكر نكن‌.

محبوبه‌

نمي‌تونم‌، يه‌ لحظه‌ آرومم‌ نمي‌گذاره‌.

فرهاد

با گذشته‌ات‌ قهر كن‌، فكر كن‌ اصلاً نداشتيش‌. به‌ فكر آينده‌ مون‌ باش‌. ما مي‌تونيم‌ با هم‌ خوشبخت‌ باشيم‌.

محبوبه‌

خوشبختي‌ يعني‌ چي‌ فرهاد؟

فرهاد

يعني‌ زندگي‌ تو يه‌ سبد پر از گل‌.

محبوبه‌

گل‌؟!

فرهاد

قشنگه‌؟

محبوبه‌

چي‌؟

فرهاد

گلها رو مي‌گم‌. / به‌ گلهاي‌ روي‌ ميز اشاره‌ مي‌كند. /

محبوبه‌

محبوبه‌ي‌ شب‌!

فرهاد

براي‌ تو گرفتم‌ محبوبه‌.

محبوبه‌

فرهاد... تو هم‌ محبوبه‌ رو دوست‌ داري‌؟

فرهاد

معلومه‌.

محبوبه‌

همونقدر كه‌ من‌ فرهاد رو مي‌خوام‌؟

فرهاد

منظورت‌ چيه‌؟

محبوبه‌

اين‌ گلها، محبوبه‌هاي‌ شب‌ رو مي‌گم‌، هميشه‌ اينطور تازه‌ و قشنگ‌ نمي‌مونن‌! وقتي‌ پلاسيده‌ شدن‌ و ازريخت‌ افتادن‌... / بغض‌ مي‌كند. /

فرهاد

چه‌ وقت‌ اين‌ حرفهاس‌ محبوبه‌؟

محبوبه‌

من‌ همه‌ پلهاي‌ پشت‌ سرم‌ رو خراب‌ كردم‌. به‌ پدر و مادرم‌، به‌ خانواده‌ام‌، به‌ دوستان‌ و شهرم‌ پشت‌ كردم‌، به‌اميد تو... پشتم‌ رو خالي‌ نكن‌ فرهاد!

فرهاد

بس‌ كن‌ محبوبه‌!

محبوبه‌

معذرت‌ مي‌خوام‌ ، دست‌ خودم‌ نبود.

فرهاد

تو فكر مي‌كني‌ من‌ با چه‌ اميدي‌ درس‌ دانشگاهم‌ رو رها كردم‌ و اومدم‌ اينجا؟

محبوبه‌

مي‌دونم‌. به‌ خاطر من‌ .

فرهاد

پس‌ اين‌ رو مي‌دوني‌؟

محبوبه‌

گفتم‌ كه‌ معذرت‌ مي‌خوام‌. اصلاً بيا موضوع‌ رو عوض‌ كنيم‌.

فرهاد

خُب‌ !

محبوبه‌

برنامه‌ات‌ چيه‌؟ واسه‌ زندگي‌مون‌، آينده‌مون‌؟

فرهاد

دارم‌ روي‌ يه‌ طرح‌ جديد كار مي‌كنم‌.

محبوبه‌

باز هم‌ نمايشنامه‌ است‌؟

فرهاد

آره‌ ولي‌ هنوز نوشته‌ نشده‌.

محبوبه‌

خب‌ موضوع‌ چيه‌؟

فرهاد

عشق‌!

محبوبه‌

حتماً قصه‌اش‌ هم‌ خيلي‌ رمانتيك‌ و شاعرانه‌ است‌.

فرهاد

برعكس‌، يه‌ تراژدي‌!

محبوبه‌

از تراژدي‌ خوشم‌ نمي‌ياد.

فرهاد

اصل‌ قصه‌ تراژديه‌ اما قراره‌ اونو عوض‌ كنيم‌.

محبوبه‌

چطوري‌؟

فرهاد

با كمك‌ تو.

محبوبه‌

من‌؟ اما من‌ از اين‌ چيزها سر در نمي‌يارم‌.

فرهاد

كم‌ كم‌ ياد مي‌گيرد. بايد به‌ زندگي‌ هنرمندانه‌ عادت‌ كني‌ .

محبوبه‌

يه‌ چيزي‌ بپرسم‌؟

فرهاد

بپرس‌ اما شامت‌ رو هم‌ بخور، سرد مي‌شه‌.

محبوبه‌

تا كي‌ قراره‌ اينجا، توي‌ اين‌ هتل‌ بمونيم‌؟

فرهاد

بهت‌ بد مي‌گذره‌؟

محبوبه‌

نه‌، بيشتر نگرانم‌.

فرهاد

نگران‌ پولش‌ نباش‌. فعلاً از قِبَل‌ منصورخان‌ قوام‌ وضعمون‌ توپه‌.

محبوبه‌

اما. . .

فرهاد

اما قبل‌ از هر چيز بايد وضع‌ كارم‌ روشن‌ بشه‌. / كتابي‌ را از كيفش‌ بيرون‌ مي‌آورد. /  اگه‌ اين‌ طرح‌ تصويب‌ بشه‌.

محبوبه‌

من‌ چيكار مي‌تونم‌ بكنم‌؟

فرهاد

بيا، بخونش‌ ببين‌ براي‌ پايانش‌ چيكار مي‌شه‌ كرد؟ /محبوبه‌ كتاب‌ را باز مي‌كند و مي‌خواند./

محبوبه‌

اگر آنها هيچگاه‌ نرفته‌ بودند! اگر آن‌ كشتي‌ هيچگاه‌ از ميان‌ دهانه‌هاي‌ باريك‌ و سربي‌ رنگ‌ صخره‌ها راه‌نمي‌سپرد! او نه‌ آنگونه‌ عاشق‌ و ديوانه‌ مردش‌ شده‌ بود، نه‌ همراه‌ كودكانش‌ به‌ اينجا مي‌آمد. /از خود بي‌خودمي‌شود./ چون‌ تبعيد شدگان‌ به‌ اينجا آمد و مردم‌ او را در آغوش‌ خود پذيرفتند...

فرهاد

محبوبه‌... چه‌ خبره‌؟ آرومتر... مردم‌ دارن‌ نيگامون‌ مي‌كنن‌!

محبوبه‌

چقدر شبيه‌ داستان‌ ماست‌!

فرهاد

البته‌ منهاي‌ آخرش‌ كه‌ قراره‌ عوض‌ بشه‌. ... كمكم‌ مي‌كني‌؟

محبوبه‌

اگه‌ بتونم‌.

فرهاد

حالا شامت‌ رو بخور.

محبوبه‌

/ با خود / زن‌ تيره‌ روز و نگونبخت‌ تحقير شده‌ است‌ و اكنون‌ هذيان‌ مي‌گويد... هذيان‌ مي‌گويد... هذيان‌مي‌گويد...

/ خدمتكار با تعدادي‌ روميزي‌ كثيف‌ وارد مي‌شود و آنها را ميان‌ ملافه‌هاي‌ كثيف‌ مي‌ريزد. /

خدمتكار

محبوبه‌ . . . محبوبه‌ . . .

محبوبه‌

/ همچنان‌ با خود / . . . با خود نجوا مي‌كند و با صداي‌ بلند به‌ خاطر پدر عزيزش‌، زادگاهش‌ و كشوري‌ كه‌ آن‌را ترك‌ گفته‌، مي‌نالد!

خدمتكار

باز كه‌ شروع‌ كردي‌... با توام‌ محبوبه‌... اگه‌ حاضر نيستي‌ حرفهامو بشنوي‌، من‌ اصرار نمي‌كنم‌ كه‌ چيزي‌بگم‌. / تعدادي‌ روميزي‌ تميز بر مي‌دارد و قصد خارج‌ شدن‌ دارد. /

محبوبه‌

صبر كن‌، چه‌ خبر؟

خدمتكار

/ دلخور / هيچي‌، اومده‌ بودم‌ اين‌ روميزي‌ها رو ببرم‌!

محبوبه‌

انگار گفتي‌ يه‌ حرفهايي‌ داري‌!

خدمتكار

تو كه‌ ماشاالله‌ راه‌ نمي‌دي‌ به‌ آدم‌ حرف‌ بزنه‌.

محبوبه‌

شامشون‌ رو خوردن‌؟

خدمتكار

كيا؟

محبوبه‌

مهمونهاي‌ ميز شماره‌ سيزده‌؟

خدمتكار

چه‌ شامي‌؟ يه‌ ريز دارن‌ حرف‌ مي‌زنن‌ و مي‌خندن‌!

محبوبه‌

مي‌خندن‌؟

خدمتكار

اصلاً خوشم‌ نمي‌ياد ازاين‌ لوس‌ بازيها. بهت‌ برنخوره‌ها، نمي‌دونم‌ چه‌ نسبتي‌ باهات‌ دارن‌ ولي‌... خداعاقبتون‌ رو به‌ خير كنه‌!

محبوبه‌

چي‌ مي‌گفتن‌؟ حرفهاشون‌ رو شنيدي‌؟

خدمتكار

درست‌ نه‌، ولي‌ انگار دختره‌ فراريه‌!

محبوبه‌

فراري‌؟

خدمتكار

من‌ اينجور فهميدم‌، گفتي‌ باهات‌ نسبتي‌ دارن‌؟

محبوبه‌

من‌ همچنين‌ حرفي‌ نزدم‌.

خدمتكار

خدا نصيب‌ نكنه‌. آدم‌ والله‌ اجاقش‌ كور باشه‌ بهتر از اينه‌ كه‌ امثال‌ اين‌ دخترا رو پس‌ بندازه‌!

محبوبه‌

گل‌ رو براشون‌ بردي‌؟

خدمتكار

همين‌ رو مي‌خواستم‌ بگم‌، تا نگاهشون‌ به‌ گلها افتاد رنگ‌ از روي‌ جفتشون‌ پريد!

محبوبه‌

چيزي‌ هم‌ گفتن‌؟

خدمتكار

بايد چيزي‌ مي‌گفتن‌؟

محبوبه‌

يعني‌ هيچ‌ حرفي‌ نزدن‌؟

خدمتكار

كلي‌ وقت‌ بروبر من‌ رو نيگا كردن‌ و بعد سرشون‌ رو انداختن‌ پايين‌.

محبوبه‌

حساب‌ كار خودش‌ رو كرده‌! / مي‌خندد. /

خدمتكار

محبوبه‌ اين‌ يارو كيه‌؟ به‌ نظر آشنا مي‌ياد، فكر كنم‌ قبلاً اينجا ديدمش‌!

محبوبه‌

اينجا آدمهاي‌ زيادي‌ ميان‌، بعضي‌هام‌ شكل‌ هم‌اَن‌.

خدمتكار

مي‌خواي‌ بگي‌ قبلاً اينجا نيومده‌؟

محبوبه‌

تو نمي‌خواي‌ اون‌ روميزي‌ها رو ببري‌؟

خدمتكار

باشه‌ مي‌رم‌... ديگه‌ كه‌ لازم‌ نيست‌ حرفها شون‌ رو بشنوم‌؟

محبوبه‌

نه‌، فقط‌ به‌ سرآشپز بگو دسري‌ كه‌ سفارش‌ دادم‌ رو آماده‌ كنه‌. خودت‌ براشون‌ ببر. اون‌ يارو شايد نخوره‌،چون‌ از ژله‌ آلبالو بدش‌ مياد، اما دختره‌ وقتي‌ خورد، چند تا قاشق‌ كه‌ خورد بهم‌ خبر بده‌. حالا برو.

/ خدمتكار خارج‌ مي‌شود. /

محبوبه‌

/ با خود / عشق‌هايي‌ كه‌ يك‌ باره‌ و ناگهاني‌ به‌ سراغ‌ بشر مي‌آيند براي‌ او هديه‌اي‌ جز رسوايي‌ و ناكامي‌نمي‌آورند. مرا همانند شيئي‌ كه‌ به‌ يغما برند، از سرزميني‌ در آن‌ سوي‌ دنيا آورده‌اند. نه‌ مادري‌ دارم‌، نه‌پدري‌، نه‌ برادري‌ و نه‌ آشنايي‌، تا در اين‌ سوي‌ دنيا به‌ جستجوي‌ من‌ آيد. بدين‌ سبب‌ از شما انتظار دارم‌، اگربراي‌ انتقام‌ جويي‌ به‌ خاطر توهيني‌ كه‌ در حق‌ من‌ روا داشته‌اند تصميمي‌ اتخاذ كردم‌، سرزنشم‌ نكنيد.

/ محبوبه‌ در حين‌ گفتار بالا ملافه‌اي‌ را پس‌ مي‌كشد. فرهاد پشت‌ ميز تحرير با انبوه‌ كاغذهايي‌ كه‌ در اطرافش‌ ريخته‌ است‌مشغول‌ است‌. /

فرهاد

من‌ دقيقاً با همين‌ بخش‌ از نمايشنامه‌ مشكل‌ دارم‌، انتقام‌ جويي‌! اگه‌ اون‌ زن‌  دست‌ از خودخواهي‌ وخودبيني‌ بر مي‌داشت‌ اصلاً دليلي‌ براي‌ انتقام‌ نبود.

محبوبه‌

يعني‌ بايد در مقابل‌ كار زشتي‌ كه‌ شوهرش‌ كرده‌ سكوت‌ مي‌كرد؟

فرهاد

كدوم‌ كار زشت‌؟

محبوبه‌

همين‌ كه‌ زن‌ و بچه‌هاش‌ رو رها كرده‌ و بي‌خبر با دختر شاه‌ روي‌ هم‌ ريخته‌!

فرهاد

پس‌ توي‌ زندگي‌ زناشويي‌ گذشت‌ يعني‌ چي‌؟

محبوبه‌

تو به‌ اين‌ مي‌گي‌ گذشت‌؟

فرهاد

از اون‌ هم‌ بالاتر، من‌ به‌ اين‌ مي‌گم‌ عشق‌!

محبوبه‌

كدوم‌ عشق‌؟ اين‌ حماقته‌!

فرهاد

اينكه‌ تو بخاطر حفظ‌ خانواده‌ات‌، به‌ عشق‌ شوهرت‌ و بچه‌هات‌ گذشت‌ كني‌ حماقته‌؟ مگه‌ عشق‌ غير از اينه‌؟

محبوبه‌

عشق‌ يه‌ رابطه‌ دو طرفه‌ است‌ نمي‌شه‌ كه‌ يه‌ طرف‌ همه‌ چيز رو به‌ بازي‌ بگيره‌ اما طرف‌ ديگه‌ پاي‌ عشقش‌بمونه‌.

فرهاد

اما قهرمان‌ قصه‌ من‌ قراره‌ پاي‌ عشقش‌ بمونه‌، اون‌ نمي‌خواد تجربه‌ تلخ‌ گذشته‌ رو تكرار كنه‌!

محبوبه‌

انوقت‌ نتيجه‌ كار چي‌ مي‌شه‌؟

فرهاد

نمي‌دونم‌، ولي‌ بهرحال‌ ديگه‌ اون‌ تراژدي‌ تكرار نمي‌شه‌. يادته‌ مي‌گفتي‌ از تراژدي‌ خوشت‌ نمي‌ياد.

محبوبه‌

توي‌ اين‌ قصه‌، تراژدي‌ واقعي‌ كاريه‌ كه‌ اون‌ مرد انجام‌ مي‌ده‌، درسته‌ كه‌ زنه‌ يه‌ كوه‌ هيزم‌ شعله‌ وره‌، اما جرقه‌اون‌ آتيش‌ رو شوهرش‌ روشن‌ مي‌كنه‌.

فرهاد

زندگي‌ پُر از جرقه‌هاي‌ كوچيك‌ و بزرگه‌، اتفاقات‌ و حوادثي‌ كه‌ هر از گاهي‌ از راه‌ مي‌رسن‌ و هر كدوم‌مي‌تونن‌ يه‌ زندگي‌ رو به‌ آتيش‌ بكشن‌، چرا آدم‌ عوض‌ هيزم‌ شعله‌ور، آب‌ سردي‌ نباشد براي‌ فرو نشوندن‌آتيش‌؟

محبوبه‌

تو از من‌ توقع‌ داري‌ توي‌ زندگي‌ كدوم‌ اينها باشم‌، آب‌ سرد؟ يا هيزم‌ شعله‌ور؟

فرهاد

/ جا خورده‌ / چه‌ ربطي‌ به‌ زندگي‌ ما داره‌؟ ما الان‌ داريم‌ راجع‌ به‌ يه‌ داستان‌ قديمي‌ صحبت‌ مي‌كنيم‌.

محبوبه‌

يادته‌ يه‌ بار بهت‌ گفتم‌ اين‌ داستان‌ شبيه‌ زندگي‌ ماست‌؟

فرهاد

خب‌ آره‌ يه‌ شباهتهايي‌ داره‌ اما قرار نيست‌ كه‌...

محبوبه‌

قرار نيست‌ كه‌ من‌ تجربه‌ گذشته‌ رو تكرار كنم‌ درسته‌؟ من‌ قهرمان‌ داستان‌ جديد توام‌ فرهاد مگه‌ نه‌؟ تو توقع‌داري‌ من‌ كسي‌ باشم‌ كه‌ توي‌ اين‌ كاغذها نوشتي‌. ما وسيله‌ تجربه‌ تو شديم‌ فرهاد؛ عشقمون‌، فرارمون‌،زندگي‌مون‌، بچه‌مون‌، همه‌ اينها بهانه‌ بود براي‌ تجربه‌ تو! غير از اينه‌؟

فرهاد

اين‌ حرفها چيه‌ كه‌ مي‌زني‌ محبوبه‌؟

محبوبه‌

بگو من‌ اشتباه‌ مي‌كنم‌ فرهاد. بگو ما بازيگراي‌ نمايش‌ تو نيستم‌. بگو قرار نيست‌ ما مواد و مصالح‌ داستان‌جديد تو باشيم‌.

فرهاد

دست‌ بردار محبوبه‌...

محبوبه‌

توي‌ اين‌ كاغذها، توي‌ اين‌ كاغذها چي‌ نوشتي‌ فرهاد؟ / كاغذها را به‌ هم‌ مي‌ريزد. / من‌ حالم‌ خوش‌ نيست‌.نمي‌تونم‌ اينها رو بخونم‌. بگو توي‌ اين‌ كاغذها چيزي‌ راجع‌ به‌ من‌ و زندگي‌مون‌ نيست‌. بگو توي‌ اين‌ كاغذااسمي‌ از ما نبردي‌. بگو فرهاد، يه‌ چيزي‌ بگو...

فرهاد

آروم‌ بگير محبوبه‌، به‌ خاطر پسرمون‌ آروم‌ باش‌!

محبوبه‌

دوستش‌ داري‌؟ پسرمون‌ رو مي‌گم‌.

فرهاد

اين‌ چه‌ حرفيه‌؟ اون‌ بچه‌ ماست‌.

محبوبه‌

اون‌ يارو هم‌ بچه‌هاش‌ رو دوست‌ داشت‌ مگه‌ نه‌؟ به‌ خاطر همين‌ هم‌ زنش‌ انتقام‌ اون‌ رو با كشتن‌ بچه‌ها ازش‌گرفت‌!

فرهاد

نمي‌خواي‌ موضوع‌ رو عوض‌ كني‌؟ ديگه‌ خسته‌ شدم‌.

محبوبه‌

منم‌ خسته‌ شدم‌، ديگه‌ داره‌ حالم‌ از آدمهاي‌ اين‌ قصه‌ بهم‌ مي‌خوره‌. چند ساله‌ كه‌ بين‌ ما حرف‌ از اينهاست‌، ازاول‌ آشنايي‌مون‌. نمي‌خواي‌ اين‌ پروژه‌ رو تمومش‌ كني‌؟

فرهاد

همين‌ روزها كارمون‌ اجرا مي‌شه‌. قول‌ سالن‌ رو گرفتم‌. البته‌ با هزار مكافات‌. خودمم‌ ديگه‌ خسته‌ شدم‌.مي‌دوني‌ تا حالا چند تا تيم‌ عوض‌ كرديم‌؟ همين‌ چند روز پيش‌ يكي‌ از دخترا بهانه‌ كرده‌ بود كه‌ سريال‌ بهم‌خورده‌ تكليفم‌ چيه‌؟ بهش‌ گفتم‌ خوش‌ اومدي‌! خب‌ چي‌ بگم‌؟ خودمم‌ بلاتكليفم‌.

محبوبه‌

رفت‌؟

فرهاد

پس‌ نه‌، موند كه‌ مثل‌ ضبط‌ صوت‌ حرفهاي‌ هر روز رو تكرار كنه‌. به‌ نفعش‌ شد. پاسوز كار بشه‌ تا كي‌؟

محبوبه‌

حالا چيكار مي‌كني‌؟

فرهاد

چيكار بايد بكنم‌؟ جار زدم‌ مال‌ يه‌ بازيگر ديگه‌. بازيگراي‌ حالام‌ كه‌ فقط‌ از قواعد بازي‌، افاده‌اش‌ رو يادگرفتن‌، مخصوصاً دخترا!

محبوبه‌

ولشون‌ كن‌ فرهاد.

فرهاد

يعني‌ چي‌؟

محبوبه‌

نمي‌شه‌ بري‌ سراغ‌ يه‌ كار ديگه‌، يا حداقل‌ يه‌ موضوع‌ ديگه‌؟

فرهاد

مي‌دوني‌ چند ساله‌ خودمو الاف‌ اين‌ كار كردم‌؟

محبوبه‌

واسه‌ همين‌ مي‌گم‌ ولش‌ كن‌.

فرهاد

من‌ كار ديگه‌اي‌ ازم‌ برنمي‌ياد. حداقل‌ فعلاً فكرم‌ به‌ جايي‌ قد نمي‌ده‌.

محبوبه‌

زندگي‌مون‌ سخت‌ شده‌ فرهاد.

فرهاد

جواب‌ صاحبخونه‌ با من‌.

محبوبه‌

موضوع‌ كه‌ فقط‌ اجاره‌ نيست‌. بچه‌مون‌ داره‌ بزرگ‌ مي‌شه‌، صورت‌ خودمون‌ رو با سيلي‌ سرخ‌ نگه‌ داريم‌،بچه‌مون‌ چي‌؟

فرهاد

اون‌ موقع‌ كه‌ پدر و مادرت‌ بهت‌ مي‌گفتن‌ با هنرمند و چه‌ مي‌دونم‌ مطرب‌ جماعت‌ ازداوج‌ نكن‌ يه‌ چيزي‌مي‌دونستن‌.

محبوبه‌

حرف‌ گذشته‌ها رو پيش‌ نكش‌.

فرهاد

نه‌ ديگه‌، مگه‌ همون‌ موقع‌ كلي‌ خواستگار نداشتي‌ كه‌ بيا و ببين‌؟ مگه‌ همه‌ فاميلت‌ اصرار نمي‌كردن‌ كه‌ اون‌پسره‌ يه‌ لا قبا رو ول‌ كن‌ و به‌ فكر آينده‌ات‌ باش‌؟ اگه‌ به‌ حرفشون‌ گوش‌ كرده‌ بودي‌ الان‌...

محبوبه‌

من‌ پشيمون‌ نيستم‌.

فرهاد

اگه‌ پشيمون‌ نبودي‌ كه‌ انقدر غُر نمي‌زدي‌.

محبوبه‌

من‌ فقط‌ گفتم‌ شرايطمون‌ سخت‌ شده‌!

فرهاد

از فردا ديگه‌ نمي‌خوام‌ بري‌ سر كار.

محبوبه‌

آخه‌ واسه‌ چي‌؟

فرهاد

آدم‌ گرسنه‌ باشه‌ بهتر از اينه‌ كه‌ منّت‌ زنش‌ رو بكشه‌.

محبوبه‌

من‌ منتي‌ ندارم‌.

فرهاد

بار اول‌ نيست‌ كه‌ حرف‌ خرج‌ و مخارج‌ رو پيش‌ مي‌كشي‌.

محبوبه‌

خب‌ مي‌خواي‌ چيزي‌ نگم‌؟ چشم‌.

فرهاد

نمي‌توني‌ چيزي‌ نگي‌. هر بار به‌ يه‌ بهانه‌اي‌ بهم‌ سركوفت‌ مي‌زني‌. مي‌خواي‌ بگي‌ مرد كار نيستم‌.

محبوبه‌

يه‌ كم‌ يواشتر، بچه‌ خوابه‌!

فرهاد

توي‌ اين‌ چند ماهي‌ كه‌ رفتي‌ سر كار اخلاقت‌ به‌ كلي‌ عوض‌ شده‌. هر بار كه‌ مياي‌ خونه‌ يه‌ طوري‌ نگاهم‌مي‌كني‌ كه‌ انگار فقط‌ تويي‌ كه‌ توي‌ دنيا كار مي‌كني‌. فكر كردي‌ كار توي‌ هتل‌ هنره‌.

محبوبه‌

من‌ از كارم‌ گله‌ نكردم‌.

فرهاد

نبايد هم‌ بكني‌. هر دختري‌ رو بذارن‌ تلفنچي‌ هتل‌، كارش‌ رو انجام‌ مي‌ده‌، تازه‌ كيف‌ هم‌ مي‌كنه‌. صبح‌ تا شب‌گوشي‌ بغل‌ گوششه‌ و براي‌ مردهاي‌ جور واجور ناز و عشوه‌ مياد!

محبوبه‌

خجالت‌ بكش‌ فرهاد!

فرهاد

مگه‌ دروغ‌ مي‌گم‌؟

محبوبه‌

فكر كردي‌ همه‌ مثل‌ خودتن‌؟ من‌ كه‌ مي‌دونم‌ هر روز به‌ بهانة‌ تمرين‌ تئاتر مي‌ري‌ پاي‌ ناز و عشوه‌ دخترهاي‌جور واجور مي‌شيني‌!

فرهاد

اسم‌ شما جماعت‌ نسوان‌ رو بجاي‌ زن‌ بايد مي‌گذاشتن‌ سوء ظن‌!

محبوبه‌

جواب‌ تهمتت‌ رو دادم‌.

فرهاد

/ كاغذهايش‌ را جمع‌ مي‌كند. / خيرِسرمون‌ نشستيم‌ توي‌ خونه‌ تمركز بگيريم‌ واسه‌ كار كردن‌. آدم‌ بره‌ توي‌خيابون‌ پرسه‌ بزنه‌ بهتر از خونه‌ موندنه‌!

محبوبه‌

كجا مي‌ري‌ سر ظهر؟

فرهاد

نهار كه‌ نداريم‌، داريم‌؟

محبوبه‌

يه‌ چيزي‌ درست‌ مي‌كنم‌.

فرهاد

هميشه‌ همين‌ موقع‌ يادت‌ مي‌افته‌.

محبوبه‌

ديشب‌ شيفتم‌ بود، چيكار كنم‌؟

فرهاد

الحمدلله‌ هفته‌اي‌ هفت‌ شب‌ شيفت‌ داري‌! ما هم‌ توي‌ اين‌ خونه‌ با اون‌ ديوار هيچ‌ فرقي‌ نمي‌كنيم‌. نه‌ هم‌صحبت‌ مي‌خواهيم‌ نه‌... استغفرالله‌! / راه‌ مي‌افتد. /

محبوبه‌

وايسو فرهاد، نهار نخورده‌ نرو.

فرهاد

ساندويچ‌ خدا رو كه‌ از مون‌ نگرفتن‌. / مي‌رود. /

محبوبه‌

مگه‌ ساعت‌ چهار تمرين‌ نداري‌؟ وايسو كارت‌ دارم‌.

فرهاد

قرار دارم‌... / برمي‌گردد. / قراره‌ بشينم‌ پاي‌ ناز و عشوه‌ يه‌ نفر! توي‌ خونه‌ كه‌ از اين‌ چيزا محروميم‌!

/ مي‌رود. محبوبه‌ گنگ‌ و مات‌ رفتنش‌ را نگاه‌ مي‌كند. خدمتكار با تعدادي‌ روميزي‌ كثيف‌ وارد مي‌شود. /

خدمتكار

چقدر ناز و عشوه‌. چقدر هِر هِر و كِر كِر، اَه‌! عقم‌ گرفت‌!

/ روميزي‌هاي‌ كثيف‌ را كنار كوه‌ ملافه‌ها مي‌ريزد و به‌ طرف‌ روميزي‌هاي‌ تميز مي‌رود. /

محبوبه‌

چه‌ خبر؟

خدمتكار

دختر هم‌ انقدر سبك‌ مي‌شه‌؟ والله‌ نوبره‌!

محبوبه‌

خورد يا نه‌؟ دِسر رو مي‌گم‌.

خدمتكار

بله‌، خانم‌ ميل‌ فرمودن‌.

محبوبه‌

مطمئني‌؟!

خدمتكار

آره‌ بابا، اصلاً چه‌ اهميتي‌ داره‌ كه‌ ايشون‌ دسر سفارشي‌ شما رو ميل‌ كنن‌ يا نه‌؟

محبوبه‌

براي‌ من‌ خيلي‌ مهمه‌!

خدمتكار

من‌ كه‌ اهميت‌اش‌ رو نمي‌فهمم‌. اصلاً نمي‌خوام ريختشونو ببينم‌. ديگه‌ از اين‌ سفارشها بهم‌ نده ‌خواهش‌ مي‌كنم‌.

محبوبه‌

حالا مگه‌ چي‌ شده‌؟

خدمتكار

خانم‌ با هزار ادا و اطوار، دو تا قاشق‌ خوردن‌ بعد هم‌ پس‌ دادن‌ مي‌گن‌: يه‌ جوريه‌!

محبوبه‌

/ نگران‌ / چجوريه‌؟

خدمتكار

چه‌ مي‌دونم‌، يه‌ طعمي‌ مي‌ده‌، مونده‌ انگار!

محبوبه‌

يعني‌ هيچي‌ نخورد؟

خدمتكار

چرا بابا، نصفش‌ رو خورده‌ بود. مي‌گم‌ كه‌ همه‌ كارهاش‌ اداس‌! حالا كي‌ هست‌ اين‌ مادمازل‌؟ نمي‌خواي‌بگي‌؟

محبوبه‌

يه‌ رقيب‌؟ البته‌ گير بد آدمي‌ افتاده‌!

خدمتكار

چي‌ داري‌ مي‌گي‌؟

محبوبه‌

خوشگله‌؟

خدمتكار

و الله‌ چه‌ عرض‌ كنم‌. اينا كه‌ قيافه‌ اصلي‌ شونو رو نمي‌كنن‌. خدا مي‌دونه‌ پشت‌ اين‌ ماسك‌ بزك‌ كرده‌ كدوم‌هفت‌ خطي‌ نشسته‌؟

محبوبه‌

منم‌ گول‌ يكي‌ از همين‌ها رو خوردم‌! آدمهاي‌ بزك‌ كرده‌.

خدمتكار

چي‌ داري‌ مي‌گي‌؟ من‌ دختره‌ رو مي‌گم‌.

محبوبه‌

چه‌ فرقي‌ مي‌كنه‌؟ مگه‌ پسرا نمي‌تونن‌ بزك‌ كنن‌؟

خدمتكار

واه‌، واه‌، خدا به‌ دور! چه‌ حرفها مي‌زني‌يا! مردها رو چه‌ به‌ اين‌ كارها!

محبوبه‌

مردا هم‌ بزك‌ مي‌كنن‌، ولي‌ ابزار شون‌ فرق‌ مي‌كنه‌. آخه‌ ما زنها عقلمون‌ به‌ گوشمونه‌. مردا خوب‌ مي‌دونن‌چطوري‌ با حرفهاي‌ بزك‌ كرده‌ گولمون‌ بزنن‌. ما صورتمونو بزك‌ مي‌كنيم‌ اونها حرفها شونو!

خدمتكار

چه‌ مي‌دونم‌ والله‌، تو هم‌ راست‌ مي‌گي‌. حالا كه‌ فكر مي‌كنم‌ مي‌بينم‌، يه‌ عمر گول‌ همين‌ حرفهاي‌ بزك‌ كرده‌رو خوردم‌. / روميزي‌هاي‌ تميز را برمي‌دارد و قصد خروج‌ دارد. /  با من‌ كه‌ ديگه‌ كاري‌ نداري‌؟

محبوبه‌

نه‌.

خدمتكار

چه‌ عجب‌!

محبوبه‌

ديگه‌ از اين‌ به‌ بعد، هر اتفاقي‌ پشت‌ ميز شماره‌ سيزده‌ بيوفته‌، خودم‌ مي‌فهمم‌!

خدمتكار

/ متعجب‌ / چطوري‌؟

/ صداي‌ جيغ‌ يك‌ زن‌، كشدار و بلند شنيده‌ مي‌شود و بعد سر و صداي‌ اطرافيان‌ همراه‌ با صداي‌ افتادن‌ صندلي‌ها و شكستن‌شيشه‌ و ظروف‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. /

خدمتكار

يا خدا ! يعني‌ چي‌ شد؟

محبوبه‌

نگفتم‌ هر اتفاقي‌ بيوفته‌ مي‌فهمم‌؟

خدمتكار

چه‌ اتفاقي‌ افتاده‌؟

محبوبه‌

ديگه‌ مجبور نيستي‌ اون‌ زن‌ رو تحمل‌ كني‌، چون‌ از دستش‌ راحت‌ شدي‌!

خدمتكار

كدوم‌ زن‌؟

محبوبه‌

من‌ بهش‌ هشدار داده‌ بودم‌. بهش‌ گفته‌ بودم‌ نياد. گفتم‌ اون‌ ميز نحسه‌. شماره‌ سيزده‌ هميشه‌ نحس‌ بوده‌. هم‌براي‌ من‌، هم‌ براي‌ تو...

خدمتكار

از كي‌ داري‌ حرف‌ مي‌زني‌؟

محبوبه‌

شاهزاده‌!

خدمتكار

شاهزاده‌ ديگه‌ كيه‌؟ معلوم‌ هست‌ چي‌ مي‌گي‌ محبوبه‌؟

محبوبه‌

/ باخود / امشب‌ سه‌ تن‌ از دشمنانم‌ را خواهم‌ كشت‌! شوهر خائنم‌، پادشاه‌ و دخترش‌ را، راههاي‌ گوناگوني‌براي‌ نابودي‌ آنها در نظر دارم‌. نمي‌دانم‌ كدام‌ را برگزينم‌. آيا خانه‌شان‌ را به‌ آتش‌ كشم‌ و بر خوابگاه‌ آرامشان‌لهيب‌ آتش‌ افروزم‌؟ يا به‌ درون‌ خوابگاه‌شان‌ بخزم‌ و دشنه‌ تيزي‌ در قلبشان‌ فرو برم‌؟ نه‌! انجام‌ چنين‌ كاري‌بي‌ خطر نيست‌ و اگر هنگام‌ ورود به‌ خانه‌، يا حين‌ اجراي‌ نقشه‌ام‌ كشته‌ شوم‌، سبب‌ ريشخند دشمنانم‌خواهم‌ شد. بهترين‌ راهي‌ كه‌ مرا به‌ سر منزل‌ مقصود مي‌رساند، كشتن‌ آنها با زهر است‌!

خدمتكار

زهر!؟ تو چيكار كردي‌ محبوبه‌؟ دختر مردم‌ رو كشتي‌!

محبوبه‌

من‌ به‌ اون‌ هشدار داده‌ بودم‌! بهش‌ گفته‌ بودم‌ نياد. گفتم‌ كه‌ اون‌ ميز نحسه‌. شماره‌ سيزده‌ هميشه‌ نحس‌ بوده‌...

/ خدمتكار با شتاب‌ بيرون‌ مي‌رود. محبوب‌ در حين‌ گفتار بالا، ملافه‌اي‌ را پس‌ مي‌كشد.

 زن‌، پاي‌ ميز آرايش‌ مشغول‌ بزك‌كردن‌ خود مي‌باشد. /

زن‌

من‌ هم‌ همين‌ رو بهش‌ گفتم‌. گفتم‌: ميون‌ اين‌ همه‌ ميز چرا شماره‌ سيزده‌؟ گفت‌: چون‌ سيزده‌ عدد مقدسيه‌!گفتم‌: ولي‌ همه‌ مي‌گن‌ سيزده‌ نحسه‌. گفت‌:...

محبوبه‌

چشمها را بايد شست‌. جور ديگر بايد ديد!

زن‌

دقيقا همين‌ رو گفت‌.

محبوبه‌

دوستش‌ داري‌؟

زن‌

حرفهاش‌ خيلي‌ برام‌ جالبه‌!

محبوبه‌

من‌ هم‌ گول‌ همين‌ حرفها رو خوردم‌. همه‌اش‌ حرف‌، حرف‌...

زن‌

چرا پاتو نمي‌كشي‌ كنار؟ طلاق‌ رو واسه‌ همين‌ روزها گذاشتن‌.

محبوبه‌

اين‌ حرفها رو اون‌ بهت‌ ياد داده‌؟

زن‌

اون‌ اصلاً راجع‌ به‌ تو با من‌ صحبت‌ نكرده‌.

محبوبه‌

اما تو مي‌دونستي‌ اون‌ زن‌ داره‌!

زن‌

نه‌، فرهاد فقط‌ به‌ من‌ گفت‌ قرار بوده‌ با يه‌ تلفنچي‌ هتل‌ ازدواج‌ كنه‌. اما...

محبوبه‌

اون‌ تلفنچي‌ منم‌!

زن‌

چي‌ داري‌ مي‌گي‌!

محبوبه‌

بهش‌ دروغ‌ گفتم‌. نمي‌خواستم‌ بدونه‌ كارم‌ اينجا چيه‌، چون‌ ديگران‌ به‌ اين‌ لباس‌ و به‌ اين‌ جور كارها نگاه‌خوبي‌ ندارن‌. مي‌ترسيدم‌ براش‌ خوب‌ نباشه‌، براي‌ موقعيتش‌.

زن‌

چرا نمي‌گي‌ براي‌ موقعيت‌ خودت‌؟ خانم‌ خدمتكار!

محبوبه‌

براي‌ من‌ فرقي‌ نمي‌كرد.

زن‌

چرا، خيلي‌ فرق‌ مي‌كرد. تو بهش‌ دروغ‌ گفتي‌، براي‌ اينكه‌ گولش‌ بزني‌، براي‌ اينكه‌ اعتمادش‌ رو جلب‌ كني‌ تابتوني‌ باهاش‌ ازدواج‌ كني‌.

محبوبه‌

من‌ با اون‌ ازدواج‌ كرده‌ بودم‌، چند سال‌ قبل‌ از اينكه‌ اين‌ لباس‌ رو بپوشم‌ و پامو توي‌ اين‌ خراب‌ شده‌ بذارم‌.من‌ مجبور به‌ اين‌ كار شدم‌. كارهاي‌ اون‌ خوب‌ پيش‌ نمي‌رفت‌. چند سال‌ بود كه‌ خودش‌ رو معطل‌ يه‌نمايشنامه‌ كرده‌ بود. ما بچه‌دار شده‌ بوديم‌. زندگي‌مون‌ لنگ‌ بود. من‌ مجبور بودم‌ كار كنم‌. ولي‌ مي‌گفتم‌شيفت‌ دارم‌. صبح‌ كه‌ همه‌ بيدار مي‌شدن‌، من‌ خسته‌ و كوفته‌ مي‌رسيدم‌ خونه‌ و مي‌افتادم‌. بچه‌مون‌ تازه‌ ازخواب‌ پا مي‌شد وتوقع‌ داشت‌ باهاش‌ بازي‌ كنيم‌. فرهاد گرفتار بود، گرفتار همون‌ قصة‌ لعنتي‌ كه‌ انگار خيال‌نداشت‌ دست‌ از سرمون‌ برداره‌. از بس‌ جمله‌هاي‌ اون‌ رو برام‌ خونده‌ بود و من‌ توي‌ ذهنم‌ تكرار كرده‌ بودم‌،شده‌ بود برام‌ مثل‌ حرفهاي‌ روزمره‌. چند وقت‌ بود مي‌گفت‌ اجراي‌ كارش‌ نزديكه‌، خوشحال‌ بودم‌ كه‌بالاخره‌ اين‌ داستان‌ تموم‌ مي‌شه‌، داستاني‌ كه‌ خيلي‌ شبيه‌ زندگي‌ من‌ بود، اما من‌ از اون‌ متنفر بودم‌. يه‌ روزگفت‌: بازيگر اصليم‌ قهر كرده‌، يه‌ دختر رو ديدم‌ خيلي‌ مناسبه‌ اين‌ نقشه‌. من‌ نگرانش‌ بودم‌. اون‌ خيلي‌ بادختراي‌ گروهش‌ گرم‌ مي‌گرفت‌. من‌ زنش‌ بودم‌. حق‌ داشتم‌ نگران‌ باشم‌ اما اون‌ مي‌گفت‌: سوء ظن‌ داري‌.ارتباطش‌ با اون‌ دختره‌ بالا گرفت‌. تا جايي‌ كه‌ خيلي‌ اوقات‌ شبها خونه‌ نمي‌اومد. من‌ مجبور بودم‌ پسرمون‌رو با خودم‌ بيارم‌ هتل‌، نمي‌تونستم‌ تنهاش‌ بذارم‌. خيلي‌ تنها شده‌ بوديم‌. اون‌ حتي‌ وقتي‌ هم‌ كه‌ خونه‌ بودمارو نمي‌ديد. اصلاً انگار ما براي‌ اون‌ مرده‌ بوديم‌. وجود نداشتيم‌. فرهاد همه‌ چيزش‌ شده‌ بود اون‌ دختره‌اما من‌ حتي‌ نمي‌دونستم‌ اون‌ كيه‌. اون‌ دختره‌ تو بودي‌. من‌ اين‌ رو امروز وقتي‌ اومده‌ بودم‌ توي‌ اتاقت‌فهميدم‌. عكسش‌ رو اينجا ديدم‌. توي‌ اتاق‌ خواب‌. نه‌ فكر كني‌ اومده‌ باشم‌ براي‌ فضولي‌. اينجاخدمتكارهاي‌ فضول‌ رو اخراج‌ مي‌كنن‌. ما ياد گرفتيم‌ چشم‌ و گوشمون‌ بسته‌ باشه‌. منم‌ اومده‌ بودم‌ اتاق‌ روتميز كنم‌. ناخواسته‌ چشمم‌ افتاد بهش‌! نتونستم‌ نگاهش‌ نكنم‌. چون‌ خيلي‌ شبيه‌ اون‌ موقع‌هاش‌ بود. وقتي‌كه‌ توي‌ دانشگاه‌ شيراز باهاش‌ آشنا شدم‌ و...

زن‌

خيلي‌ مسخره‌اس‌!

محبوبه‌

آره‌، اما من‌ اون‌ موقع‌ نمي‌فهميدم‌ كه‌ اسير يه‌ عشق‌ مسخره‌ شدم‌!

زن‌

حرفهاي‌ تورو مي‌گم‌.

محبوبه‌

مي‌توني‌ باور نكني‌. اما من‌ حقيقت‌ رو گفتم‌.

زن‌

تو از من‌ چي‌ مي‌خواي‌؟

محبوبه‌

زندگيم‌ رو!

زن‌

اين‌ چيزيه‌ كه‌ من‌ بايد از تو بخوام‌.

محبوبه‌

فرهاد، مرد زندگي‌ تو نيست‌، اون‌ زن‌ و بچه‌ داره‌، چرا نمي‌فهمي‌!

زن‌

انقدر فهميده‌ هستم‌ كه‌ فرق‌ يه‌ شياد رو با آدمهاي‌ ديگه‌ تشخيص‌ بدم‌!

محبوبه‌

اگر فهميده‌ بودي‌ گول‌ حرفهاي‌ اون‌ رو نمي‌خوردي‌.

زن‌

نفهم‌ تويي‌ كه‌ با سر هم‌ كردن‌ يه‌ داستان‌ غم‌انگيز، اومدي‌ زندگي‌ من‌ رو بهم‌ بريزي‌!

محبوبه‌

من‌ از اين‌ كار چي‌ گيرم‌ مياد؟

زن‌

حداقل‌ مي‌توني‌ براي‌ مدتي‌ منو سر كيسه‌ كني‌!

محبوبه‌

من‌ خودم‌ يه‌ عمر سركيسه‌ شدم‌. هر چي‌ پس‌ انداز داشتم‌، با پولهايي‌ كه‌ از خونه‌ بابام‌ وقت‌ فرار دزديده‌ بودم‌خرج‌ ادا و اطوارهاي‌ فرهاد كردم‌. همين‌ حالا هم‌ نصف‌ درآمدم‌ مال‌ اونه‌، بالاخره‌ حفظ‌ پرستيژ هنرمندانه‌خرج‌ داره‌! تو هم‌ عوض‌ اينكه‌ نگران‌ من‌ باشي‌، كيسه‌ات‌ رو سفت‌ بچسب‌ كه‌ مرد زندگيت‌ خاليش‌ نكنه‌! من‌مي‌رم‌، واسه‌ اينكه‌ فكر نكني‌ اومده‌ بودم‌ به‌ طمع‌ پولت‌ يا به‌ چنگ‌ آوردن‌ عشقت‌. ارزوني‌ خودت‌. اما اگه‌جونت‌ رو دوست‌ داري‌، سر قراري‌ كه‌ با هم‌ دارين‌ نرو!

زن‌

كدوم‌ قرار؟

محبوبه‌

ساعت‌ دوازده‌ شب‌، ميز شماره‌ سيزده‌!

زن‌

تو از كجا خبر داري‌؟

محبوبه‌

اون‌ امروز صبح‌ رِزروِش‌ كرده‌.

زن‌

/ به‌ سمت‌ محبوبه‌ هجوم‌ مي‌برد. / از اتاق‌ من‌ برو بيرون‌، وگرنه‌ خودت‌ مي‌دوني‌!

محبوبه‌

خيلي‌ خب‌ مي‌رم‌. فقط‌ اين‌ رو بهت‌ بگم‌ كه‌ عدد سيزده‌ هنوز هم‌ مي‌تونه‌ نحس‌ باشه‌!

زن‌

اين‌ چيزها به‌ تو ربطي‌ نداره‌.

محبوبه‌

چرا، به‌ من‌ مربوطه‌، چون‌ من‌ هم‌ يه‌ بار با فرهاد سر اون‌ ميز نشستم‌. روزهاي‌ اولي‌ كه‌ اومده‌ بوديم‌ تهران‌.اون‌ موقع‌ هم‌ قرار بود سيزده‌ مقدس‌ باشه‌، قرار بود چشمهامون‌ رو بشوريم‌. قرار بود جور ديگه‌اي‌ ببينيم‌.اما نشد. تو هم‌ اگه‌ قراره‌ جور ديگه‌اي‌ نگاه‌ كني‌، چشمهات‌ رو براي‌ ديدن‌ اطرافت‌ بشور. نه‌ فقط‌ براي‌ نگاه‌كردن‌ به‌ عدد سيزده‌. سيزده‌ نحس‌ باشه‌ يا مقدس‌ چه‌ فرقي‌ مي‌كنه‌؟ مهم‌ اينه‌ كه‌ ما ازش‌ چي‌ بخواهيم‌.

زن‌

من‌ مي‌خوام‌ زندگيم‌ پشت‌ ميزي‌ شروع‌ بشه‌ كه‌ شماره‌اش‌ سيزده‌اس‌، همين‌. هيچي‌ هم‌ نمي‌تونه‌ مانعم‌ بشه‌!

محبوبه‌

حتي‌ اگر هيچ‌ شروعي‌ در كار نباشه‌.

زن‌

منظورت‌ چيه‌؟

محبوبه‌

هيچ‌ زندگي‌ پشت‌ اون‌ ميز شروع‌ نمي‌شه‌!

زن‌

داري‌ تهديدم‌ مي‌كني‌؟

محبوبه‌

فقط‌ دارم‌ بهت‌ هشدار مي‌دم‌!

زن‌

حناي‌ تو رنگي‌ برام‌ نداره‌. حالا راهتو بكش‌ و برو. چون‌ اگه‌ بخواي‌ بيشتر از اين‌ مزاحمم‌ بشي‌ زنگ‌ مي‌زنم‌به‌ رئيس‌ هتل‌!

محبوبه‌

من‌ وظيفه‌ داشتم‌ بهت‌ هشدار بدم‌، ديگه‌ خودت‌ مي‌دوني‌. حتي‌ براي‌ اينكه‌ فراموشت‌ نشه‌، امشب‌ سر اون‌ميز يه‌ نشوني‌ برات‌ مي‌فرستم‌ .

زن‌

نشوني‌؟

محبوبه‌

يه‌ دسته‌ گل‌ محبوبه‌ شب‌، اين‌ هشدار آخره‌، خداحافظ‌...

/ خدمتكار شتابزده‌ وارد مي‌شود. /

خدمتكار

محبوبه‌... محبوبه‌ فرار كن‌... جونت‌ رو نجات‌ بده‌...

محبوبه‌

مگه‌ چي‌ شده‌؟

خدمتكار

يعني‌ تو نمي‌دوني‌؟

محبوبه‌

براي‌ اون‌ دختره‌ اتفاقي‌ افتاده‌؟

خدمتكار

اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌ دختر؟ چطور دلت‌ اومد؟

محبوبه‌

اون‌ تاوان‌ حماقتش‌ رو پرداخت‌.

خدمتكار

اميدي‌ به‌ زنده‌ بودنش‌ نيست‌!

محبوبه‌

من‌ بهش‌ هشدار داده‌ بودم‌.

خدمتكار

بعد از اينكه‌ رفتم‌ پايين‌، ديدم‌ همه‌ دور ميز اونها جمع‌ شدن‌.

محبوبه‌

شماره‌ سيزده‌؟

خدمتكار

آره‌، همون‌ ميز. حال‌ دختر خيلي‌ بد بود! رنگش‌ شده‌ بود مثل‌ گچ‌، حتي‌ درست‌ نمي‌تونست‌ نفس‌ بكشه‌.بعد شروع‌ كرد به‌ سرفه‌ كردن‌. نشونه‌ خوبي‌ بود. گفتن‌ اگه‌ سرفه‌ كنه‌ براش‌ خوبه‌. اما خون‌ بالا آورد! همه‌ روميزي‌ پر خون‌ شد! حتي‌ لباسهاي‌ اون‌ آقا.

محبوبه‌

فرهاد چه‌ حالي‌ داشت‌؟

خدمتكار

فرهاد؟

محبوبه‌

همون‌ آقا.

خدمتكار

مات‌ و مبهوت‌ مونده‌ بود! دختره‌ يه‌ دفعه‌ اشاره‌ كرد به‌ گل‌ها! محبوبه‌هاي‌ شب‌ كه‌ پخش‌ زمين‌ شده‌ بود!

محبوبه‌

خب‌؟

خدمتكار

گفت‌... گفت‌ اينها نشونه‌ بود. نفهميدم‌ يعني‌ چي‌. بعد از هوش‌ رفت‌.

محبوبه‌

خب‌؟ بعد...

خدمتكار

بعد اون‌ آقا گلها رو برداشت‌. ميون‌ اون‌ همه‌ جمعيت‌ كه‌ دورش‌ رو گرفته‌ بودند به‌ من‌ نگاه‌ كرد. من‌ رومي‌شناخت‌، ديده‌ بود كه‌ گلها رو براشون‌ بردم‌. بهم‌ گفت‌: اينها رو كي‌ فرستاده‌؟  گفتم‌: يه‌ ناشناس‌! دروغ‌گفتم‌! بعد نشوني‌هات‌ رو پرسيد. بهش‌ گفتم‌. مجبور شدم‌ كه‌ بگم‌! تو رو مي‌شناخت‌. مي‌دونست‌ كه‌ توي‌هتل‌ كار مي‌كني‌. گفت‌: تلفنچيه‌؟ از دهنم‌ در رفت‌ گفتم‌: نه‌! به‌ خدا از دهنم‌ در رفت‌، دست‌ خودم‌ نبود.

محبوبه‌

خب‌ بعدش‌، بعدش‌ چي‌ شد؟

خدمتكار

من‌ رو بردن‌ توي‌ دفتر، همه‌ بودن‌، آقاي‌ رئيس‌ هم‌ بود. دورم‌ رو گرفتن‌ و سئوال‌ پيچم‌ كردن‌. من‌ هم‌ مجبورشدم‌ همه‌ چيز رو بگم‌. به‌ خدا مجبور شدم‌. آخه‌ من‌ درست‌ بلد نيستم‌ دروغ‌ بگم‌. بايد چي‌ مي‌گفتم‌؟

محبوبه‌

حالا كجان‌؟

خدمتكار

دارن‌ همه‌ هتل‌ رو مي‌گردن‌. من‌ نگفتم‌ تو اينجايي‌. ولي‌ اونا خواه‌ نا خواه‌ پيدات‌ مي‌كنن‌! فرار كن‌ محبوبه‌.جونت‌ رو نجات‌ بده‌!

محبوبه‌

/ باخود / گريز گاهي‌ نيست‌، راه‌ نجاتي‌ نمانده‌ است‌. زندگي‌ براي‌ من‌ چه‌ ثمري‌ داشته‌ است‌ جز اندوه‌؟اكنون‌ براي‌ گريز از اندوه‌ خويش‌ نه‌ زادگاهي‌ دارم‌، نه‌ خانه‌اي‌، نه‌ پناهگاهي‌. من‌ سالهاست‌ كه‌ با حماقت‌زيستم‌. از همان‌ هنگام‌ كه‌ خانه‌ي‌ پدر را ترك‌ گفتم‌ و مجذوب‌ چرب‌ زباني‌ يك‌ يوناني‌ شدم‌. همان‌ كس‌ كه‌ به‌ياري‌ خدايان‌ او را سزا خواهم‌ داد!...

خدمتكار

اين‌ حرفها رو بذار كنار محبوبه‌. هنوز هم‌ راه‌ فراري‌ هست‌. به‌ اون‌ بچه‌ معصوم‌ فكر كن‌.

محبوبه‌

او هيچگاه‌ فرزنداني‌ را كه‌ از من‌ بوجود آمده‌اند، زنده‌ نخواهد ديد!

خدمتكار

چي‌ داري‌ مي‌گي‌ محبوبه‌؟

محبوبه‌

/ بسوي‌ هواساز مي‌رود. / من‌ فرزندانم‌ را رها نخواهم‌ كرد تا به‌ چنگ‌ دشمنانم‌ بيفتند. ديگر هيچ‌ گريزي‌نيست‌. آنچه‌ بايد انجام‌ شود، شده‌ است‌. اكنون‌ تاج‌ طلايي‌ بر گيسوان‌ اوست‌ و عروس‌ خاندان‌ شاهي‌ درآغوش‌ جامه‌ي‌ زيبنده‌ خويش‌ است‌. در آغوش‌ مرگ‌! اين‌ را مي‌دانم‌ كه‌ من‌ نيز بايد مرگ‌ را پذيرا شوم‌. پس‌حال‌ كه‌ در جاده‌ غم‌انگيز اين‌ سفر شوم‌ ره‌ مي‌سپرم‌، كودكانم‌ را نيز به‌ سرزمين‌ غم‌ آلود تاريكي‌ و سكوت‌مي‌فرستم‌!

/ ملافه‌ را دور گردن‌ كودك‌ مي‌پيچد. خدمتكار جيغ‌ مي‌كشد. /

خدمتكار

محبوبه‌... داري‌ چيكار مي‌كني‌؟

محبوبه‌

من‌ به‌ زشتي‌ كار وحشتناكي‌ كه‌ در صدد انجام‌ آنم‌ آگاهم‌، اما خشم‌، اين‌ دشمن‌ ترس‌ و وحشت‌، مرا اسيرچنگ‌ خويش‌ كرده‌ است‌!

/ بار ديگر ملافه‌ را دور گردن‌ كودك‌ مي‌پيچد. /

خدمتكار

اين‌ كارو نكن‌ محبوبه‌. اون‌ بچه‌ هيچ‌ گناهي‌ نداره‌!

/ محبوبه‌، لحظه‌اي‌ خيره‌ به‌ كودك‌ نگاه‌ مي‌كند و بعد ملافه‌ از دستانش‌ رها مي‌شود. /

محبوبه‌

جرأت‌ خود را به‌ تمامي‌ از كف‌ داده‌ام‌. جواني‌ آنها و چهره‌ شادابشان‌!... نه‌، من‌ هرگز قدرت‌ انجام‌ چنين‌كاري‌ را ندارم‌. آيا ديوانگي‌ نخواهد بود كه‌ به‌ خاطر شكنجه‌ دادن‌ پدرشان‌، به‌ آنها گزندي‌ برسانم‌؟ آيا باچنين‌ جنايتي‌، خود بيش‌ از او رنج‌ نخواهم‌ برد؟

/ درمانده‌ كنار بستر كودك‌ رها مي‌شود. فرهاد شتابان‌ وارد مي‌شود و يك‌ راست‌ به‌ سمت‌ خدمتكار مي‌رود. /

فرهاد

كجاست‌؟ كجا رفته‌؟ / خدمتكار از نگاه‌ او مي‌گريزد. / بهم‌ گفتن‌ آخرين‌ جايي‌ كه‌ ممكنه‌ رفته‌ باشه‌ اينجاس‌.كجايي‌ محبوبه‌؟ با توام‌؟

محبوبه‌

داد نزن‌ فرهاد، پسرمون‌ خوابيده‌!

فرهاد

/ محبوبه‌ را بالاي‌ هواساز مي‌بيند. / تو اونجا چيكار مي‌كني‌؟

محبوبه‌

پس‌ بالاخره‌ مارو ديدي‌؟

فرهاد

بچه‌ رو واسه‌ چي‌ با خودت‌ بردي‌؟

محبوبه‌

دوستش‌ داري‌؟

فرهاد

/ ملافه‌ها را پس‌ مي‌زندو به‌ سمت‌ هواساز مي‌رود. / اون‌ بچه‌ رو بده‌ من‌!

محبوبه‌

جلو نيا...!

/ فرهاد لحظه‌اي‌ مي‌ايستد و بعد بار ديگر حركت‌ مي‌كند. /

فرهاد

بس‌ كن‌ محبوبه‌، اون‌ بچه‌ رو بده‌ من‌.

محبوبه‌

گفتم‌ جلو نيا... البته‌ اگه‌ دوستش‌ داري‌؛ مي‌دوني‌ كه‌ قهرمان‌ اون‌ قصه‌ قديمي‌ با پسراش‌ چيكار كرد!

فرهاد

ديونه‌گي‌ نكن‌ محبوبه‌!

محبوبه‌

من‌ شاهزاده‌ رو كشتم‌، ديونه‌گي‌ از اين‌ بالاتر؟

فرهاد

شاهزاده‌ ؟

محبوبه‌

عروس‌ جديدت‌ رو، دختر پادشاه‌!

فرهاد

تو خيلي‌ پستي‌ محبوبه‌!

محبوبه‌

دلت‌ براش‌ مي‌سوزه‌؟

فرهاد

اون‌ هيچ‌ كس‌ رو نداشت‌.

محبوبه‌

عين‌ من‌.

فرهاد

تو خيلي‌ خودخواهي‌.

محبوبه‌

بيشتر از قهرمان‌ اون‌ قصه‌ ؟

فرهاد

/ سرخورده‌ / ما قرار بود اون‌ داستان‌ رو عوض‌ كنيم‌. بنا نبود قهرمان‌ قصه‌ من‌ اشتباه‌ قبلي‌ رو تكرار كنه‌. اون‌بايد يه‌ آدم‌ ديگه‌ مي‌شد.

محبوبه‌

چرا هميشه‌ بايد ديگران‌ تغيير كنن‌؟ چرا من‌؟  چرا تو نبايد به‌ خودت‌ نگاه‌ مي‌كردي‌؟ چرا آدم‌ نبايد تغيير رواز خودش‌ شروع‌ كنه‌؟ اين‌ خود خواهي‌ نيست‌ كه‌ توقع‌ داشته‌ باشيم‌ هميشه‌ ديگران‌ در مقابل‌ ما خودشون‌رو تغيير بدن‌؟ تو كه‌ من‌ رو به‌ خود خواهي‌ متهم‌ مي‌كني‌ اگه‌ براي‌ يك‌ لحظه‌ قاضي‌ خودت‌ باشي‌ مي‌فهمي‌مردي‌ كه‌ به‌ زن‌ و بچه‌ خودش‌ پشت‌ مي‌كنه‌ ـ زني‌ رو كه‌ با هزار نيرنگ‌ از يه‌ شهر ديگه‌ به‌ اميد يه‌ زندگي‌سعادتمند به‌ اينجا آورده‌ ـ اونها رو رها مي‌كنه‌ و به‌ دنبال‌ به‌ لقمه‌ تر تازه‌ مي‌ره‌، از هر آدمي‌ خودخواه‌تره‌!

فرهاد

من‌ براي‌ تو شوهر خوبي‌ نبودم‌، اما اين‌ دليل‌ نمي‌شه‌ كه‌ تو...

محبوبه‌

باز هم‌ خود خواهي‌، وقتي‌ تو براي‌ من‌ شوهر خوبي‌ نبودي‌ چرا بايد توقع‌ داشته‌ باشي‌ برات‌ زن‌ خوبي‌باشم‌؟

/ زانو مي‌زند و كودك‌ را به‌ دست‌ مي‌گيرد. /

فرهاد

مي‌خواي‌ چيكار كني‌؟

محبوبه‌

بايد اين‌ داستان‌ رو تموم‌ كنم‌!

فرهاد

چه‌ خيالي‌ داري‌؟

محبوبه‌

تو كه‌ آخر داستان‌ رو مي‌دوني‌!

فرهاد

من‌ نمي‌گذارم‌ تو هر غلطي‌ دلت‌ مي‌خواد بكني‌! / به‌ سمت‌ هواساز هجوم‌ مي‌برد. /

محبوبه‌

اگه‌ يه‌ قدم‌ جلوتر بيايي‌ مي‌كشمش‌!

فرهاد

اون‌ بچه‌ رو بده‌ من‌، بعد هر كاري‌ دلت‌ مي‌خواد بكن‌.

محبوبه‌

خيلي‌ نگران‌ اون‌ هستي‌؟... نترس‌. من‌ اون‌ اندازه‌ سنگ‌ دل‌ نيستم‌ كه‌ بچه‌هام‌ رو براي‌ گرفتن‌ انتقام‌ از شوهرم‌بكشم‌ و بعد هم‌ فرار كنم‌. آخر اون‌ داستان‌ همينه‌ نه‌؟

فرهاد

پس‌ مي‌خواي‌ چيكار كني‌؟

محبوبه‌

تو به‌ خاطر خود خواهي‌ حاضر نشدي‌ خودت‌ رو عوض‌ كني‌ اما من‌ خودم‌ رو تغيير دادم‌!

فرهاد

محبوبه‌... / قدمي‌ به‌ پيش‌ بر مي‌دارد. /

محبوبه‌

جلو نيا. مي‌خوام‌ ادعام‌ رو بهت‌ ثابت‌ كنم‌. اول‌ اينكه‌، من‌ قبلاً به‌ اون‌ دختر هشدار دادم‌، چند بار. حتي‌آخرين‌ بار براش‌ نشوني‌ فرستادم‌، همون‌ محبوبه‌هاي‌ شب‌. اما اون‌ زن‌ اين‌ كار رو نكرد. دوم‌ اينكه‌، قهرمان‌اون‌ داستان‌ براي‌ انتقام‌ از شوهرش‌ بچه‌هاش‌ رو كشت‌ اما من‌ اين‌ كار رو نمي‌كنم‌. من‌ هر جا برم‌ بچه‌ام‌ رو باخودم‌ مي‌برم‌. اما سوم‌ اينكه‌، اون‌ زن‌ تونست‌ با نيروي‌ خدايان‌ از چنگ‌ عدالت‌ فرار كنه‌ اما من‌ نه‌ اون‌ نيرورو دارم‌، نه‌ مي‌خوام‌ كه‌ فرار كنم‌.

/ فرهاد كه‌ آهسته‌ خود را به‌ هواساز نزديك‌ كرده‌ است‌ يكباره‌ به‌ سمت‌ محبوبه‌ هجوم‌ مي‌برد. /

فرهاد

اون‌ بچه‌ رو بده‌ من‌ محبوبه‌...! / فرهاد بار ديگر به‌ سمت‌ او هجوم‌ مي‌برد. /

محبوبه‌

جلو نيا فرهاد! بهت‌ مي‌گم‌ جلو نيا من‌ حاضر نيستم‌ اجازه‌ بدم‌ براي‌ يه‌ لحظه‌ هم‌ كه‌ شده‌ دست‌ تو به‌ اين‌ بچه‌برسه‌!

/ محبوبه‌ در حالي‌ كه‌ فرزندش‌ را در بغل‌ مي‌فشارد خود را عقب‌ مي‌كشد اما يكباره‌ تعادلش‌ را از دست‌ داده‌ و از پشت‌ هواسازبه‌ پايين‌ سقوط‌ مي‌كند. فرهاد براي‌ لحظاتي‌ گنگ‌ و مات‌ به‌ جاي‌ خالي‌ آنان‌ خيره‌ مي‌شود. /

فرهاد

/ با خود. / بسياري‌ از سرنوشت‌ها را خدايان‌، سرانجامي‌ شگفت‌ مي‌بخشند. آنچه‌ ما مي‌پنداريم‌ اتفاق‌ افتد،نمي‌افتد و آنچه‌ نبايد و ناممكن‌ است‌، ممكن‌ مي‌شود. و چنين‌ است‌ فرجام‌ اين‌ داستان‌!

 

سيد حسين‌ فدايي‌ حسين‌

مرداد ماه‌  82 ـ 1381

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نمايشنامه شب محبوبه به كارگرداني كورش زارعي نخستين بار در جشنواره استاني تئاتر قم (1382) به اجرا درآمد

 و بعدها در تالار سايه تئاتر شهر (1383) به مدت هجده شب روي صحنه بود.

 

all rights reserved

STAGE RIGHTS

According to international law you can't produce a play until you've got the author's permission.

    هر گونه استفاده‌ي نمايشي از اين نمايش‌نامه منوط به اجازه‌ي كتبي نويسنده است

    back