|
|
|
محبوبه |
/
با خود
/
فرود آييد اي شعلههاي آسماني، بر من فرود
آييد و مغزم را پريشان كنيد! از اين پس،
زندگي برايمچه لذتي خواهد داشت؟ از اين
زيستن متنفرم! مشتاق آنم كه به اين
زندگي پايان دهم. تمام يادبودهايش
رافراموش كنم. سر بگذارم و بميرم!
/
ملافهاي شسته شده را با خود به انتها
ميبرد.
/ |
|
محبوبه |
/
با خود
/
آيا ميبينيد چگونه به كفارهي سوگندهايي
كه همسر ملعونم ياد كرده شكنجه ميشوم؟
/
خدمتكار با تعدادي روميزي كثيف وارد
ميشود. آنها را كنار انبوه ملافهها ميريزد
و بعد محبوبه را جستجو ميكند./ |
|
خدمتكار |
محبوبه... محبوبه... |
|
محبوبه |
/
همچنان با خود
/
اي پدر، اي زادگاه من! من شما را ترك
گفتم. من به شما خيانت كردم و اكنون خود
رامستوجب هر گونه عقوبت ميبينم! |
|
خدمتكار |
محبوبه جون... محبوبه... |
|
محبوبه |
/
خود را به بالاي هواساز ميرساند.
/
ميدانم ترك كردن زندگي خوشايند نيست،
لكن من ميخواهم بميرم واين زندگي نكبت
بار را ترك گويم!
/
قصد دارد خود را از بالاي هواساز به پايين
پرت كند. خدمتكار جيغ ميكشد. محبوبه
ميماند.
/
|
|
خدمتكار |
چيكار داري ميكني محبوبه؟ مگر به سرت
زده؟ |
|
محبوبه |
چي ميخواي اينجا؟ واسه چي اومدي روي
پشت بوم؟ |
|
خدمتكار |
تو انگار حالت خوب نيست! |
|
محبوبه |
به تو مربوط نيست! گفتم واسه چي اومدي؟ |
|
خدمتكار |
/به
روميزيها اشاره ميكند./
اينارو آوردم! |
|
محبوبه |
خيلي خب، حالا برو گم شو! |
|
خدمتكار |
/
تصميم به رفتن ميگيرد اما ترديد ميكند.
/
ميخواي يه كم پيشت بمونم؟ |
|
محبوبه |
كه چي بشه؟ |
|
خدمتكار |
كمك لازم نداري؟ ملافهها خيلي زياده! |
|
محبوبه |
چشمم كور خودم تمومشون ميكنم! |
|
خدمتكار |
هميشه همين رو ميگي، اما خودت هم
ميدوني كه از پسِشون برنميآي. چرا انقدر
خودت رو اذيتميكني؟ |
|
محبوبه |
بذار به درد خودم بميرم، ميتوني اين
لطف رو در حق من بكني؟ |
|
خدمتكار |
اما تو خيال داشتي...؟ |
|
محبوبه |
من هر خيالي داشته باشم به كسي مربوط
نيست! |
|
خدمتكار |
لااقل به اون بچه معصوم رحم كن
محبوبه. |
|
محبوبه |
چرا باباش بهش رحم نكرد؟ چرا ما رو توي
اين شهر غريب تنها گذاشت و رفت؟ |
|
خدمتكار |
هر چي باشه تو مادرشي. |
|
محبوبه |
ما زنها به جرم زن بودن تا كي بايد
تاوان احساساتمون رو بپردازيم، تا كي؟
/
باخود
/
بيگمان از همهيآفريدگان خدا كه زيست
ميكنند و خواهند زيست، ما زنها نگون بخت
تريم. طلاق زيبنده زنان نيست ورها كردن
همسر نيز ناممكن است. اگر مردي در خانهاش
احساس كسالت كند ميتواند در خارج خانه
برايكسالتش درماني بيايد. لكن ما زنها
بايد تنها به يك مرد متوجه باشيم. |
|
خدمتكار |
اين حرفها چيه ميزني محبوبه؟ قباحت
داره! |
|
محبوبه |
آنها ميگويند: ما زنها در خانه، رها از
مخاطره زيست ميكنيم، در حالي كه آنها
به جنگ ميروند... |
|
خدمتكار |
خب گله غير از اينه؟ نون در آوردن توي
اين دوره زمونه از جنگ سختتره. |
|
محبوبه |
نادانها! ترجيح ميدهم سه بار در صف اول
جنگ ايستادگي كنم، ولي يك بار فرزندي
به دنيا نياورم! |
|
خدمتكار |
ناشكري نكن عزيزم، دنيا تا بوده همين
بوده. |
|
محبوبه |
آري ما زنان تنها براي انجام كارهاي مفيد
آفريده شدهايم اما در كارهاي بد و شيطاني
هم پزشكان كارآزمودهاي هستيم! |
|
خدمتكار |
از خر شيطون بيا پايين، هوا داره كم كم
سرد ميشه، اون بچه سرما ميخوره!
/
به سمت كودك حركت ميكند.
/ |
|
محبوبه |
جلو نيا! |
|
خدمتكار |
بزار ببرمش پايين. گناه داره طفلك. |
|
محبوبه |
گفتم جلو نيا... |
|
خدمتكار |
خيلي خب؛ باشه، هر چي تو بگي. |
|
محبوبه |
حالا گورت رو گم كن. |
|
خدمتكار |
من ميرم، به شرطي كه تو هم قول بدي
دست از اين كارهات برداري. |
|
محبوبه |
اين ديگه به خودم مربوطه...! پس چرا
هنوز وايسادي؟ |
|
خدمتكار |
يه چيزي رو يادم رفت بگم. |
|
محبوبه |
من گوشم از موعظه و نصيحت پره، همينطور
از توصيههاي اخلاقي پيرزنها! حالا برو
راحتم بذار. |
|
خدمتكار |
راجع به اون خانم و آقاس. |
|
محبوبه |
خانم و آقا؟ |
|
خدمتكار |
مهمونهاي ميز شماره سيزده.
/
محبوبه بر سرعت از هواساز پايين ميآيد و
به طرف خدمتكار ميرود.
/ |
|
محبوبه |
اومدن؟ |
|
خدمتكار |
/
دستهاي از روميزيهاي شسته شده را بر
ميدارد.
/
من بايد فوراً برگردم آشپزخونه! |
|
محبوبه |
/
راهش را سد ميكند.
/
پرسيدم اومدن؟ |
|
خدمتكار |
خيلي وقته كه ساعت از دوازده گذشته.
اونها مهمونهاي خوش قولي بودن. |
|
محبوبه |
پس چرا زودتر نگفتي؟ |
|
خدمتكار |
مگه تو گذاشتي من حرف بزنم؟ |
|
محبوبه |
بهت گفته بودم بلافاصله بهم خبر بدي. |
|
خدمتكار |
اومده بودم براي همين، روميزيها بهانه
بود. |
|
محبوبه |
مطمئني خودشون بودن؟ |
|
خدمتكار |
نشونيهاشون رو بهم داده بودي. |
|
محبوبه |
/
باخود
/
پس بالاخره اومدن! |
|
خدمتكار |
ميشناسيشون؟ |
|
محبوبه |
بهتر از خودشون... يه كاري برام ميكني؟ |
|
خدمتكار |
معلومه. |
|
محبوبه |
يه دسته گل سفارش دادم، به همين گل
فروشي روبروي هتل. بگير بذار سرميزشون. |
|
خدمتكار |
يه دسته گل؟ |
|
محبوبه |
محبوبههاي شب! الان بايد آماده شده
باشه. |
|
خدمتكار |
خيلي خب.
/
حركت ميكند.
/ |
|
محبوبه |
سعي كن مدام دور و برشون باشي. ببين چي
ميگن، حرفهاشون برام مهمه! |
|
خدمتكار |
يعني تو ديگه خيال نداري...؟ |
|
محبوبه |
بهت كه گفتم الان چي برام مهمه، حالا
برو. |
|
خدمتكار |
من نبايد بدونم موضوع چيه؟ |
|
محبوبه |
بعداً ميفهمي... برو ديگه.
/
خدمتكار حركت ميكند.
/
واسو... شامشون رو كه خوردن بهم خبر
بده... دسته گليادت نره. همين گل
فروشي پايين، جلوي هتل، محبوبه شب!
/
خدمتكار بيرون ميرود./ |
|
محبوبه |
/
باخود
/
اي سرگردان! به كجا ميتواني بازگردي؟
به كدامين خانه كه بر تو آغوش بگشايد؟
به كدامينسرزمين كه از تو حمايت كند؟
خدايان چه سرنوشت وحشتناكي براي تو مقدر
داشتهاند!
/
به سمت ملافهها ميرود و يكي از آنها را
پس ميكشد. فرهاد در حالي كه پشت ميز
شماره سيزده نشسته و به دسته گلمحبوبه
شب خيره است نمايان ميشود.
/ |
|
محبوبه |
/
در ادامه گفتار بالا با خود
/
آري، اين سرنوشت سخت ناگوار است. راست
ميگوييد. اما مپنداريد پايان هرچيز بدين
سان باشد كه اكنون است. به هنگام
داوري، اين زوج نو پيوند به آساني تبرئه
نخواهند شد! |
|
فرهاد |
چرا نميشيني؟ |
|
محبوبه |
موندم، ميون اينهمه ميز، چرا شماره سيزده
رو انتخاب كردي؟ |
|
فرهاد |
چون سيزده براي من عدد مقدسيه! |
|
محبوبه |
راستي؟ اما من راجع به سيزده چيزاي
ديگهاي شنيدم. |
|
فرهاد |
چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. |
|
محبوبه |
/
ميخندد.
/
با همين حرفهات منو گول زدي و دنبال
خودت كشوندي اينجا. كي فكرش را ميكرد؟
محبوبهقوامي، بچة پر شر و شور دبيرستان
حكمت، دختر يكي يه دونة منصورخان، بزرگ
تجار راسته بازار شيرازيه دفعه ناغافل
عاشق بشه و سر از تهران بزرگ در بياره؟ |
|
فرهاد |
پشيموني؟ |
|
محبوبه |
يه كم ميترسم! |
|
فرهاد |
از چي؟ |
|
محبوبه |
از كاري كه كرديم. |
|
فرهاد |
ميترسي بيان دنبالمون؟ |
|
محبوبه |
كيا؟ |
|
فرهاد |
پدر و مادرت، خونوادهات. |
|
محبوبه |
اگر هم بيان پيدامون نميكنن. شيراز كجا،
اينجا كجا؟ |
|
فرهاد |
پس ترسِت واسه چيه؟ |
|
محبوبه |
ما كار درستي كرديم؟ |
|
فرهاد |
من خواستگارم بودم محبوبه. مثل بچة آدم
هم اومدم در خونهتون رو زدم. غير از
اينه؟ اما اونا قبول نكردن.لابد كلاسم
واسه خونوادة شما پايين بود. يا بايد
فراموشت ميكردم كه نميتونستم، يا اينكه
. . . |
|
محبوبه |
فرار! |
|
فرهاد |
همين حالا هم اگه بخواي برگردي ميتوني! |
|
محبوبه |
منظورم اين نبود، فقط ميخواستم بدونم
كاري كه كرديم درست بوده يا نه؟
|
|
فرهاد |
از دلت بپرس. |
|
محبوبه |
اگر دلم نميخواست كه همرات نمياومدم. |
|
فرهاد |
پس بهش فكر نكن. |
|
محبوبه |
نميتونم، يه لحظه آرومم نميگذاره. |
|
فرهاد |
با گذشتهات قهر كن، فكر كن اصلاً
نداشتيش. به فكر آينده مون باش. ما
ميتونيم با هم خوشبخت باشيم. |
|
محبوبه |
خوشبختي يعني چي فرهاد؟ |
|
فرهاد |
يعني زندگي تو يه سبد پر از گل. |
|
محبوبه |
گل؟! |
|
فرهاد |
قشنگه؟ |
|
محبوبه |
چي؟ |
|
فرهاد |
گلها رو ميگم.
/
به گلهاي روي ميز اشاره ميكند.
/ |
|
محبوبه |
محبوبهي شب! |
|
فرهاد |
براي تو گرفتم محبوبه. |
|
محبوبه |
فرهاد... تو هم محبوبه رو دوست داري؟ |
|
فرهاد |
معلومه. |
|
محبوبه |
همونقدر كه من فرهاد رو ميخوام؟ |
|
فرهاد |
منظورت چيه؟ |
|
محبوبه |
اين گلها، محبوبههاي شب رو ميگم، هميشه
اينطور تازه و قشنگ نميمونن! وقتي
پلاسيده شدن و ازريخت افتادن...
/
بغض ميكند.
/ |
|
فرهاد |
چه وقت اين حرفهاس محبوبه؟ |
|
محبوبه |
من همه پلهاي پشت سرم رو خراب كردم.
به پدر و مادرم، به خانوادهام، به
دوستان و شهرم پشت كردم، بهاميد تو...
پشتم رو خالي نكن فرهاد! |
|
فرهاد |
بس كن محبوبه! |
|
محبوبه |
معذرت ميخوام ، دست خودم نبود. |
|
فرهاد |
تو فكر ميكني من با چه اميدي درس
دانشگاهم رو رها كردم و اومدم اينجا؟
|
|
محبوبه |
ميدونم. به خاطر من . |
|
فرهاد |
پس اين رو ميدوني؟ |
|
محبوبه |
گفتم كه معذرت ميخوام. اصلاً بيا موضوع
رو عوض كنيم. |
|
فرهاد |
خُب ! |
|
محبوبه |
برنامهات چيه؟ واسه زندگيمون،
آيندهمون؟ |
|
فرهاد |
دارم روي يه طرح جديد كار ميكنم. |
|
محبوبه |
باز هم نمايشنامه است؟ |
|
فرهاد |
آره ولي هنوز نوشته نشده. |
|
محبوبه |
خب موضوع چيه؟ |
|
فرهاد |
عشق! |
|
محبوبه |
حتماً قصهاش هم خيلي رمانتيك و شاعرانه
است. |
|
فرهاد |
برعكس، يه تراژدي! |
|
محبوبه |
از تراژدي خوشم نميياد. |
|
فرهاد |
اصل قصه تراژديه اما قراره اونو عوض
كنيم. |
|
محبوبه |
چطوري؟ |
|
فرهاد |
با كمك تو. |
|
محبوبه |
من؟ اما من از اين چيزها سر در نمييارم.
|
|
فرهاد |
كم كم ياد ميگيرد. بايد به زندگي
هنرمندانه عادت كني . |
|
محبوبه |
يه چيزي بپرسم؟ |
|
فرهاد |
بپرس اما شامت رو هم بخور، سرد ميشه. |
|
|