درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

متن كامل نمايشنامهي

زكرياي رازي، نوشتهي عبدالحي شماسي

دوشنبه 21 آذر 1384  ساعت 4:03:00 PM

سايت ايران تئاتر -  سرویس كتاب

شخصيتها:

 1- محمد زكرياي‌ رازي‌
2- روشنك‌ ـ خواهر زكرياي‌ رازي‌
3- احمد بن‌ محمود كعبي‌
4- شيخ‌ صيدلاني‌
5- منصور بن‌ اسحاق‌ ـ حاكم‌ ري‌
6- گوركن‌
7- داروساز جوان‌
8- مرد پابرهنه‌
9- اولي‌
10- دومي‌ سه‌ درباري‌
11- سومي‌
12- زن‌ جوان‌
13- حسن‌
14- شاگرد اول‌
15- شاگرد دوم‌
16- شاگرد سوم‌
17- جاحظ‌
18- مسمعي‌
19- پيك‌
20- مأموران‌

 گورستاني‌ تاريك‌. محمد زكرياي‌ رازي‌ كه‌ نابينا است‌، وارد مي‌شود. كيسه‌اي‌ تيره‌ و بلنددر آغوش‌ دارد كه‌ درونش‌ ساز است‌. پاهايش‌ را روي‌ زمين‌ مي‌كشد و از دستهايش‌ به‌گونه‌اي‌ كمك‌ مي‌گيرد كه‌ بتواند مسير را جهت‌يابي‌ كند. كورمال‌ كورمال‌، خود را به‌ سنگ‌قبر بزرگي‌ مي‌رساند و روي‌ آن‌ مي‌نشيند.
رازي‌: چه‌ سكوتي‌ است‌، اينجا ... خدايا سببي‌ ساز كه‌دراين ظلمت شب از فتنة‌ عالم‌ درامان‌ بمانم‌وسازي بزنم.
صداي‌ قدمهايي‌ كه‌ با سنگيني‌ روي‌ زمين‌ كشيده‌ مي‌شود، به‌ گوش‌ مي‌رسد. رازي‌ بلندمي‌شود و متوجه‌ جهت‌ صدا مي‌شود.
رازي‌: كسي‌ اينجاست‌؟
گوركن‌ پيري‌ وارد صحنه‌ مي‌شودباديدن رازي مي ايستد.
گوركن‌: بازهم تو!...اينجا چه‌ مي‌كني‌،پيرمرد؟
رازي‌: توكيستي‌؟
گوركن: اين بارتو بگو كيستي‌؟
رازي‌: من‌ زكرياي‌ رازي‌ هستم‌... طبيب‌ و ...
گوركن: مي دانم...درگذشته هاي دوريكي رامي شناختم كه طبيبي بزرگ بود،امادرپايان عمرباچشماني نابيناوتني رنجور،به من روي آوردوهمسفرشديم.
رازي: بازهم ناخواسته به گورستان آمدم!
گوركن: ديريازود همه ‌مي‌آيند... (كميجلو مي رود.)راستش رابگو،پيرمرد...درديارمردگان دنبال چه مي گردي؟
رازي: به دنبال محمدزكرياي رازي هستم كه بگويم اوكيست وچه رنج هابردوهيچ كس ندانست براوچه گذشت .
گوركن: گناه من چيست كه هرباركه مي آيي ،مراهم ناگزيرمي كني كه ترك وطن كنم وهمراهت شوم تاشرح قصه هايت رابازگويم .
رازي‌: حالاتوازكدام عالمي ؟
گوركن‌: مگر چشمهايت‌ نمي‌بيند؟
رازي‌: چه مي پرسي ؟!...مدتهاست‌ كه‌ چشمانم برروي تيرگي‌ اين‌ جهان بسته شده... حالابگوازعالم مردگاني يازندگان ؟
گوركن‌: نمي‌دانم‌...شايدهردوياهيچ كدام‌... اماپيوسته با مردگان‌دمسازم‌...
رازي: اين گورستان چگونه آبادشد؟
گوركن: مدت هاست كه ديگرهيچ مرده اي رادراين جاچال نمي كنند.
رازي‌: بله، مي دانم...اين سنگ مزاركيست كه رويش نشسته ام؟
گوركن‌: تو چطور از ياد برده اي؟!... هيچ‌ كس‌ او را نشناخت‌... دوستدار فقيران‌ بود و عزيز درباريان‌.
رازي‌: (با پوزخند) چه‌ مي‌گويي‌ گوركن‌... هم‌ عزيز دربار و هم‌ دوستدار فقيران‌!
گوركن‌: اما وقتي‌ كه‌ ديگر عزيز دربار نبود، او را به‌ عزلت كشاندند و در نهايت‌ فقر و بيچارگي‌ به‌ دست‌ من‌ سپردند...حالاتوبرگورش نشسته اي.
رازي: چه سنگ گور باشكوهي!
گوركن: آن رامرداني ناشناس بررويش گذاشتند...وهرگزهيچ نام ونشاني برآن گورننوشتند...پس درپي هرقرني كه بگذردوتوبيايي آن گورظاهرمي گرددوچون بازگردي،دوباره ازديده هاپنهان مي شود...تاروزي كه شرح اش راهمه بدانند...اوشايسته پادشاهي بود،اماسرنوشتش گونه اي ديگررقم خورد...گفتي كه توهم طبيب بودي؟
رازي: بله،اماديگرهيچ نيستم.
گوركن: باخودت چه آورده اي؟...آن كيسه رامي گويم.
رازي‌: اين‌... همدم‌ و يارم‌ است‌ كه‌ پس‌ از چهل‌ سال‌ دوباره‌ روي‌ به‌ آن‌ آورده‌ام‌.
گوركن‌: گفتي‌ و باور كردم!... بگو نعش‌ كيست‌ كه‌ پنهان‌ از ديد همه‌ مي‌خواهي‌ درگور كني‌؟
رازي‌: (ساز را به‌ سينه‌ مي‌فشارد.) در گور كنم‌؟... نه‌.
گوركن‌: اگر نعشي‌ درون‌ كيسه‌نيست،پس درگورستان چه مي كني؟... به‌ شما عوام‌الناس‌ هيچ‌ اعتمادي‌ نيست‌.
رازي‌: آه...!چرا كعبي‌ را به‌ يادم مي‌آوري؟
گوركن‌: كعبي‌ ديگر كيست‌؟... عمري‌ است‌ كه‌ به‌ خدمت‌ مردگان‌ سركرده‌ام‌ و هرگز پاي‌ از اين‌ گورستان‌ بيرون‌ نگذاشته‌ام‌.
رازي: بگذاردراين سياهي شب باسازم هم صداشوم.
گوركن‌: گفتي ساز!...پس‌ بي‌سبب‌ نبود كه‌ در اين‌ شب‌ مبارك‌ تو به‌ اينجا آمده‌اي‌!
رازي‌: مبارك‌!...
گوركن‌: امشب‌ در گورستان‌ جشني‌ برپاست‌.
رازي‌: جشن!... گورستان‌ كه‌ هميشه‌ جاي‌ سوگواري‌ است‌.
گوركن‌: اما امشب‌ با شبهاي‌ ديگر فرق‌ دارد... با من‌ بيا.
رازي‌: به كجا ‌؟
گوركن‌: بيا تا بداني‌.
رازي‌: تا نگويي‌، قدمي‌ برنمي‌دارم‌.
گوركن‌: بيا... قصدخدمت دارم.
رازي‌: عمري‌ به‌ خدمتم‌ رسيده‌اند.ديگرنيازي به خدمت ندارم.
گوركن‌: ديوانه‌!
رازي‌: گفتي‌ ديوانه‌؟... تو اگر در اين‌ ديار عاقلي‌ يافتي، مرا هم‌ خبر كن‌.
گوركن‌: اگر ديوانه‌ نبودي‌، با من‌ مي‌آمدي‌.
رازي‌: نه‌ تو را مي‌شناسم‌، نه‌ مقصدت‌ را... اگر بيايم‌ ديوانه‌ام‌.
گوركن‌: جز آمدن‌ چاره‌اي‌ نداري‌.
رازي‌: برو... بگذار يك‌ امشب‌ را با حالي‌ خوش‌ سركنم‌.
گوركن‌: خوش‌ خواهي‌ بود... برايت‌ باقلا هم‌ پخته‌اند.
رازي‌: باقلا!... خودم‌ هم‌ كمي‌ آورده‌ام‌... براي‌ امشب‌ كافي‌ است‌.
گوركن‌: گفتم‌ كه‌... هيچ‌ گاه‌ كسي‌ با پاي‌ خودش‌ به‌ اينجا نيامده‌...
رازي‌: ولي من آمده‌ام‌.
گوركن‌: خيال‌ مي‌كني‌، پيرمرد... دستي‌ توانا تو را به‌ اينجا كشاند.
رازي‌: خدا؟... شايد اين‌ طور باشد، چون‌ جز او ديگر كسي‌ را ندارم‌.
گوركن‌: امشب‌، همه‌ منتظر تواند...بامن بيااي حكيم.(گوركن دست رازي رامي گيرد.)بيا...
رازي‌: تنم‌ را لرزاندي‌، چه‌ دستهاي‌ سردي‌!
گوركن‌: عادت‌ مي‌كني‌، پيرمرد...بيا...بيا.
رازي‌: گفتي امشب‌ جشني‌ برپاست‌؟
گوركن‌ و رازي‌ چند قدم‌ برمي‌دارند.
گوركن‌: قراراست كودكي متولد‌شود كه‌ بي‌ تو به‌ سر‌ نمي‌رسد.
رازي‌: مگر من‌ چكاره‌ام‌؟
گوركن‌: شتاب‌ كن‌....زماني معين بايدبه مقصدبرسيم.
رازي‌: حكم‌ است‌؟
گوركن‌: بله‌... كسان‌ بسياري‌ چشم‌ به‌ راهمان‌ نشسته‌اند.
رازي‌: مگر مقصدمان‌ كجاست‌؟
گوركن‌: همين‌ گورستان‌.
رازي‌: (مي‌ايستد) چه مي گويي‌!... تولدي‌ در گورستان؟!
گوركن‌: بيا پيرمرد، ديگر راهي‌ نمانده‌.
گوركن‌، رازي‌ را با خود مي‌كشد.
رازي‌: چه‌ شب‌ غريبي‌ است‌، امشب‌!
گوركن‌: شب‌ باشكوهي‌ است‌، امشب‌.
رازي‌: آهسته‌تر... ديگر نفسي‌ برايم‌ نمانده‌.
گوركن‌: آه‌، پيرمرد... تا به‌ حال‌ هيچ‌ كس‌ اين‌ طور مرا خسته‌ نكرده‌ بود.
رازي‌: مراعات‌ حالم‌ را كن‌.
گوركن‌: حال‌ تو را خوب‌ مي‌دانم‌... اما چاره‌اي‌ جز گذر از اين‌ راه‌ نيست‌.
رازي‌: تشنه‌ام‌، مرد...
گوركن‌: قدح هاي‌ بلورين‌ و جام هاي‌ زرين‌، براي‌ ورودت‌ مهيا شده‌.
در اين‌ لحظه‌ كه‌ سرعت‌ قدم هايشان‌ تندتر شده‌ است‌، رازي‌ خود را روي‌ زمين‌ رهامي‌كند.
رازي‌: ديگر نمي‌توانم‌... اين‌ راه‌ دشوار، سزاوار من‌ ناتوان‌ نيست‌.
گوركن‌: مي‌دانم‌، پيرمرد... راه همين است وبس.
رازي‌: اصلاً چرا بايد من‌ سياه‌بخت‌ در جشن‌ شما باشم‌؟
گوركن‌: باشد... نفسي‌ تازه‌ كن‌ تا دوباره‌ ادامة‌ راه‌ دهيم‌.
رازي‌: راه‌!... چهل‌ سال‌ اول‌ را در پي‌ فلسفه‌ و هنر بودم‌، اما هيچ‌ منزلتي‌نداشتم‌،... چهل‌ سال‌ دوم‌ را به‌ كار علم و طبابت‌ پرداختم‌... منزلتي‌بسيار يافتم‌، اما در حصار دريوزگان‌ عالِم‌نما گرفتار آمدم‌ و با دسيسه‌هايشان‌به‌ اين‌ روز درآمده‌ام...بگو ببينم‌، چرا بايد امشب‌ چنين‌ عزيز شوم‌؟
گوركن‌: (رازي‌ را از زمين‌ بلند مي‌كند.) ديگرفرصتي نيست، پيرمرد... برويم‌.
رازي‌: اه...مگرخودت جواني كه به من پيرمردمي گويي؟
دوباره‌ به‌ همان‌ جاي‌ كه‌ رازي‌ در ابتدا نشسته‌ بود، مي‌رسند. گوركن‌، رازي‌ را روي‌ همان‌سنگ‌ مزار مي‌نشاند.
گوركن‌: رسيديم‌، پيرمرد... اينجا بنشين‌.
رازي‌: اينجا كه‌ جز سكوت‌ هيچ‌ نيست‌... مجلس‌ اين‌ همه‌ بي‌رونق‌!
گوركن‌: به‌ آن‌ رونق‌ بده‌، پيرمرد.
رازي‌: خودت را مسخره‌كن، گوركن‌؟... اينجا كه‌ همان‌ جاي‌ اول‌ است‌.
گوركن‌: تو خيال‌ مي‌كني‌، پيرمرد... راه‌ بسياري‌ را پشت‌ سر گذاشتي.
رازي‌: فقط‌ به‌ گِردِ خود چرخيدم‌ و راهي‌ ديگر نرفتم‌.
گوركن‌: تو مگر كور نيستي‌... از كجا مي‌داني‌ كه‌ گرد خود چرخيده‌اي‌؟
رازي‌: با شعورم‌ ديدم‌... مگر جز اين‌ است‌؟
گوركن‌: چه‌ مي‌گويي‌ پيرمرد؟... ديگر نه‌ تو آن‌ زكريا هستي‌ و نه‌ اين‌ سنگ‌ِ مزار، سنگ‌ مزار سابق‌... تو مُردي‌ زكريا...
رازي‌: زكرياي رازي زنده است .
گوركن‌: تو مُردي‌، زكريا... سازت‌ را برداروجشني برپاكن كه آغازتولدي ديگراست.
گوركن‌ در حالي‌ كه‌ جملة‌ «اكنون آغازتولدي ديگراست» را تكرار مي‌كند، از صحنه‌ خارج‌ مي‌شود.
رازي‌: بخوانم‌؟... (ساز را از كيسه‌ بيرون‌ مي‌آورد.) جز ذكر احوالم چه‌ دارم‌ كه‌ با من‌ همراه‌ شو... آه‌ خدايا!... در اين‌ ديار خاموشان‌ امشبي رامهمان توام،پس بهرتومي نوازم كه ازآن توام.
مشغول‌ نواختن‌ ساز مي‌شود. آهنگي‌ شاد مي‌نوازد پس‌ از اين‌ كه‌ موسيقي‌ به‌ پايان‌ مي‌رسد،صحنه‌ عوض‌ مي‌شود. اكنون‌ صحنه‌ خالي‌ است‌، به‌ صورت‌ برهوتي‌ كه‌ زكرياي‌ رازي‌ درميانة‌ آن‌ پشت‌ به‌ سنگي‌ افتاده‌ است‌. لحظه‌اي‌ مي‌گذرد، او بلند مي‌شود. جوان‌ به‌ نظرمي‌رسد و چشمانش‌ ديگر كور نيست‌.
رازي‌: كجا رفتي‌؟... بمان‌، از كجا مي‌داني‌ كه‌...
روشنك‌، خواهر زكرياي‌ رازي‌، وارد مي‌شود.
روشنك‌: باز چه‌ شده‌ محمد؟
رازي‌: تواين جاچه مي كني،روشنك؟
روشنك‌: در پي‌ تو آمده‌ام‌...بيابرويم.
رازي‌: از كجا دانستي‌ كه‌ من‌ اينجايم‌؟
روشنك‌: سرانجام‌، همه‌ مقصدشان‌ اينجاست‌...امانبايداين جادرنگ كرد...برويم.
روشنك حركت مي كند.رازي به دنبالش مي دودوجلواورامي گيرد.
رازي‌: روشنك...كسي‌ را نديدي‌ كه‌ از اين جا گذر كند؟
روشنك‌: نه...ديرزماني‌ است‌ كه‌ ديگر پاي‌ كسي‌ به‌ اين‌ ديار متروك‌ نرسيده‌.(دوباره حركت ميكند.)
رازي‌: هنوز، آني‌ هم‌ نگذشته‌ كه‌...
روشنك‌: بيامحمد... سالهاست‌ كه‌ ديگر در اين‌ گورستان‌ مرده‌اي‌ را به‌ خاك‌نمي‌سپارند... حتي‌ فاتحه‌ خوانان‌ اين‌ مردگان‌ هم‌ قرنهاست‌ كه‌مرده‌اند... ما ديگر از ياد رفته‌ايم‌، محمد.
رازي‌: روشنك‌...! (به‌ روشنك‌ نزديك‌ مي‌شود.) يعني‌ توهمان‌ خواهر كوچك‌ من‌،روشنك هستي؟
روشنك‌: ديگر به‌ هرچه‌ مي‌بيني‌ شك‌ نكن‌... با من‌ بيا.
رازي‌: چه پرشتاب مي روي،روشنك...
روشنك: ديگروقتي باقي نمانده...بيا،محمد.
رازي: نفسم بريد.
روشنك‌: بايد از آن‌ كوه‌ها و درّه‌ها بگذريم‌...بايدزودترازاين جابرويم.
رازي‌: باشد، مگر اينجا كجاست‌؟
روشنك‌: اينجا هرگز زمان‌ به‌ پايان‌ نمي‌رسد و هر كس‌ در اينجا باشد، تا ابد به‌ يك‌ حالت‌ باقي‌ مي‌ماند...
رازي‌: چه‌ صحراي‌ بي‌انتهايي‌!
محمود كعبي‌ با لباسي‌ كهنه‌ و پاره‌، در حالي‌ كه‌ تابوتي‌ را با طناب‌ روي‌ زمين‌ مي‌كشد، واردصحنه‌ مي‌شود.اوصورتش رابه گونه اي پوشانده كه شناخته نشود.
رازي‌: آن‌ مرد بيچاره‌ را ببين‌، روشنك‌!... آهاي‌... تو كيستي‌ و از كجا مي‌آيي‌؟
كعبي‌: (با خود) باري‌ است‌ گران‌ كه‌ همه‌ عمر به‌ دوش‌ مي‌كشم‌ و با خود به‌ هرسو مي‌برم‌.
رازي‌: (با خود) صدايش‌ آشناست‌... (فرياد مي‌زند.) گفتم‌ تو كيستي‌ و از كجامي‌آيي‌؟
كعبي‌: (با خود) همة‌ عمرم‌ را با سرگرداني‌ در سرزمين‌ مكافات‌ به‌ سر بردم‌ و حالا در پي‌ مأمني‌ مي‌گردم‌ تا از اين‌ بارگران دمي‌ بياسايم.
رازي‌: به‌ كجا مي‌روي‌؟
كعبي‌: (صورت‌ خود را سعي‌ دارد كه‌ بپوشاند.)حكم‌ است‌ كه‌ اين‌ بار را تا بلندترين‌ قلة‌ عالم‌ بر دوش‌ كشم‌... اما مي‌دانم‌ مثل‌ گذشته‌، باز هم‌ درميانة‌ راه‌ زانو سست‌ مي‌كنم‌ و به‌ قعر زمين‌ درمي‌غلتم‌.
رازي‌: درونش‌ مگر چيست‌؟
كعبي‌: از ديدنش‌ بگذر.
رازي‌: كي‌ هستي‌ تو؟... (پوشش‌ را از روي‌ صورت‌ كعبي‌ برمي‌دارد.)كعبي!... تو اينجا چه‌مي‌كني‌، اي‌ نابكار؟
كعبي‌: اين جا تبعيدگاه‌ من‌ است... تو چه‌ مي‌كني‌؟
روشنك‌: او را به‌ حال‌ خودش‌ بگذار، محمد.
رازي‌: نمي توانم... يك‌ عمر بر من‌ تاخت‌ و به‌ جرم‌ كفر و الحاد خانه‌نشين‌ام‌ كرد... بايد بدانم‌ كه‌ درون‌ تابوت‌ كيست‌.
روشنك‌: اصراري‌ نداشته‌ باش‌، محمد... بيا برويم‌.
رازي‌: نه... (به‌ كعبي‌) بگو اين‌ تابوت‌ كيست‌ كه‌ با خودت‌ مي‌بري‌؟
كعبي‌: از گناهان‌ من‌ بگذر، زكريا.
رازي‌: تو مرا عوام‌ الناس‌ مي‌خواندي‌، اي‌ جادوگر پير... درون‌ تابوت‌ را مي‌خواهم‌ ببينم‌.
كعبي‌: نمي‌گذارم‌.
رازي‌: كنار برو... (كعبي‌ را به‌ عقب‌ هل‌ مي‌دهد و او را به‌ زمين‌ مي‌اندازدطناب تابوت همچنان برپيكرش بسته است.)
كعبي‌: نه‌... به‌ آن‌ تابوت‌ نزديك‌ نشو.
رازي‌ در تابوت‌ را باز مي‌كند. در جدار داخلي‌ در تابوت‌ آيينه‌اي‌ نصب‌ شده‌ است‌ كه‌ درون‌ آن‌را هنگامي‌ كه‌ باز مي‌شود، نشان‌ مي‌دهد. آيينه‌ پيكر كعبي‌ را نشان‌ مي‌دهد، با سري‌ بزرگتراز حد معمول‌. زكرياي‌ رازي‌ باحالتي مشمئزشده ازبوي تعفن،ووحشت به عقب مي پرد.
رازي‌: آه‌... چه‌ بوي‌ تعفّني‌!
كعبي‌ با صداي‌ بلند مي‌خنددوسپس به رازي هجوم مي برد.رازي مي گريزد.همچنان كه تابوت راباخودمي كشد،به طرف رازي مي رود.
كعبي: توراهم باخودم به درك مي برم .
رازي: (باسرعت خودراكنار مي كشد.)بروگم شو...
روشنك: ازاين طرف بيا،محمد...
كعبي: ديگرنمي گذارم ازدستم بگريزي...(مي خندد)
رازي: (عقب عقب مي رود.)جلونيا...
روشنك: برويم،محمد...
زكرياي رازي وروشنك ازصحنه خارج مي شوند.كعبي تابوت خودرامي كشد.
كعبي: نه،خواهش مي كنم اين جاكسي به فريادكسي نمي رسد...بمانيد...(مي ايستدوباصداي بلندمي خندد.)نجاتم دهيد...
كعبي درحالي كه جمله‹نجاتم دهيد›راتكرارمي كند،ازصحنه خارج مي شود.زكرياي رازي وروشنك واردصحنه مي شوند.
رازي‌: روشنك‌!... تو هم‌ او را ديدي‌؟
روشنك‌: بله‌، محمد... از زمانهاي‌ دور او را به‌ اين‌ حال‌ ديده‌ام‌.
رازي‌: هرگز از شرّ زبان‌ او در امان‌ نبوده‌ام‌... (ناگهان‌ مي‌ايستد.)
روشنك‌: چرا ايستادي‌؟
رازي‌: اين‌ بو... تو هم‌ اين‌ بو را حس‌ مي‌كني‌؟
روشنك‌: چه‌ بويي‌؟...
رازي‌: بوي‌ باقلاست‌... عجب‌ بويي‌!... چرا ديگر برايم‌ باقلانمي‌پزي‌، روشنك‌؟
روشنك‌: مگر از ياد برده‌اي‌، محمد؟... اين‌ بوي‌ همان‌ باقلايي‌ است‌ كه‌ برايت‌ پختم‌ و تو بسيار خوردي‌.
رازي‌: آن‌ قدر خوردم‌ تا بيمار شدم‌.
روشنك‌: و كارت‌ به‌ مريضخانه‌ كشيد.
رازي‌: (پس‌ از چند قدم‌) اينجا را مي‌شناسم‌.
روشنك‌: اين‌ همان‌ مريضخانه اي‌ است‌ كه‌ تو براي‌ مداوا آمدي‌.
شيخ‌ صيدلاني‌، داروساز پير ديده‌ مي‌شود كه‌ مشغول‌ ساختن‌ داروست‌.
رازي‌: شيخ‌ صيدلاني!
شيخ‌ صيدلاني‌: رنگ‌ به‌ رويت‌ نيست‌... جلوتر بياجوان.
رازي‌ جلو مي‌رود.
شيخ‌ صيدلاني‌: (چشمان‌ و پلكهاي‌ رازي‌ را معاينه‌ مي‌كند.) مگر چه‌ خورده‌اي‌؟
رازي‌: باقلا...
شيخ صيدلاني: (باهيجان) باقلا ...!
رازي: بله...
شيخ‌ صيدلاني‌: بگو باقلاي‌ بسيار. پيشه‌ات چيست؟
رازي‌: چه‌ بگويم‌، شيخ‌؟... روزها را به‌ خواندن‌ فلسفه‌ مي‌گذرانم‌.
شيخ‌ صيدلاني‌: و شبها را ؟
رازي‌: ساز مي‌نوازم‌ و مي‌خوانم‌.
شيخ‌ صيدلاني‌: و ديگر چه‌؟
رازي‌: هيچ‌...
شيخ‌ صيدلاني‌: هيچ‌كه نمي شود...همسري هم داري؟
رازي‌: يكي دارم كه خواهان جدايي است .
شيخ‌ صيدلاني‌: (بلند مي‌خندد.) تنهايكي؟!
رازي‌: بله...
شيخ‌ صيدلاني‌: كه خواهان جدايي است ؟
رازي‌: بله‌، چون كه تنگدستم.
شيخ‌ صيدلاني‌: علت دردت همين است،جوان .
رازي‌: نخير...باقلاي زيادخورده ام.
شيخ صيدلاني: مي دانم...اگرتنگدست نبودي وزني پارسا داشتي كه خواهان جدايي ازتونبود ، تورا از خوردن بسيار زياد باز مي داشت .
رازي: بله،شيخ...فكرش رانكرده بودم.
شيخ صيدلاني: حالابگوببينم بادهم درروده ايت مي پيچد؟
رازي: بله،شيخ...چه كنم؟
شيخ صيدلاني: يقين دارم كه باقلارابسياردوست داري.
رازي: همين طوراست...دردنياهيچ غذايي بيشرازباقلادوست ندارم.
شيخ‌ صيدلاني‌: (سرش‌ را جلو مي‌برد) من‌ هم‌ بسيار دوست‌ دارم‌ و گاهي‌ اوقات‌ تا سرحد مرگ‌ از آن‌ مي‌خورم‌... بيا، بگير... از همان‌ دارويي‌ است‌ كه‌ براي‌ خودم‌ ساخته ام.
رازي‌: (دارو را مي‌گيرد و آن‌ را روي‌ پيشخوان‌ مي‌گذارد.) لطف‌ كرديد، شيخ...( اشاره‌ به‌ ظرفهايي‌ كه‌ در طبقات‌ است.) آنها هم‌ همه‌ داروست‌؟
شيخ‌ صيدلاني‌: بله‌... دارويي‌ خاص‌ مي‌خواهيد؟
رازي‌: نخير... از روي‌ كنجكاوي‌ پرسيدم‌... با اين‌ داروها هر دردي ‌درمان مي‌شود؟
شيخ‌ صيدلاني‌: نه‌... دردهاي‌ بسياري‌ است‌ كه‌ ناشناخته‌ مانده‌... و در ميان‌ اين‌ همه‌ دارو، گل‌ هميشه‌ بهار، اولين‌ دارويي‌ است‌ كه‌ در جهان‌ پيدا شده‌ و اين‌ دارو، دواي‌ درد بسياري‌ از بيماري هاست‌.
رازي‌: بله‌... (اين‌ پا و آن‌ پا مي‌كند.)
شيخ‌ صيدلاني‌: گفتي‌ همسرت‌ خواهان جدايي است؟... آن‌ هم‌ به‌ خاطر اين‌ كه‌ تنگدستي‌؟
رازي‌: بله‌، شيخ‌... گمان‌ مي‌كردم‌ كه‌ با هنرم‌ مي‌توانم‌ زندگي‌ كنم‌.
شيخ‌ صيدلاني‌: حالا كمي‌ هم‌ زندگي‌ را با علم‌ تجربه‌ كن‌.
رازي‌: چه‌ كنم‌، شيخ‌؟
شيخ‌ صيدلاني‌: به‌ دنبال‌ علم‌ برو و هنر را رها كن‌.
رازي‌: عمرم‌ به‌ چهل‌ رسيده‌، ديگر چه‌ وقت‌ تحصيل‌ علم‌ است‌؟
شيخ‌ صيدلاني‌:مي دانم ، قدر هنرت‌ را ندانستند و تكفيرت‌ كردند... جايي‌ كه‌ گرسنگي‌ و درد باشد،هنرمنزلتي ندارد...برو،ابتدادردآدميان رادرمان كن وگرسنگي شان رابرطرف كن... ، پس از آن‌ برايشان‌ هنر بياور و روحشان‌ را درمان‌ كن‌.
رازي: كه بگويندزكرياي رازي ازبيم محمودكعبي،نواختن سازراكنارگذاشت؟
شيخ‌ صيدلاني‌: هر كس‌ هر چه‌ مي‌خواهد، بگويد... تو راه‌ خود برو.
رازي‌: كه‌ علم‌ طب‌ بياموزم‌؟
شيخ‌ صيدلاني‌: بله‌... تا جسمشان‌ را درمان‌ كني‌.
رازي‌: درد گرسنگي‌شان‌ را چه‌ كنم‌؟
شيخ‌ صيدلاني‌: بياموزتابداني.
رازي‌: آن‌ زمان‌ هم‌ محمود كعبي‌...
شيخ‌ صيدلاني‌: هر چه‌ مي‌خواهد، بكند... بگذار در جهل‌ خود بماند، و در پندار خود براين‌ باور باشد كه‌ بر تو چيره گشته.
رازي‌: اماشيخ...
شيخ‌ صيدلاني‌: بدن كه پندار غلط‌ كعبي‌، او را به‌ كاري‌ ديگر مشغول‌ مي‌سازد و تو باخاطري‌ آسوده‌ به‌ راه‌ خود مي‌روي‌، بي‌ آنكه‌...
رازي‌: شيخ‌...
شيخ‌ صيدلاني‌: باور نداري‌؟
رازي‌: پرسشم‌ اين‌ نبود... پس‌ از درمان‌ جسم‌ بيماران‌، باز هم‌ هنر نواختن‌ و خواندن‌ به‌ كارم‌ مي‌آيد؟
شيخ‌ صيدلاني‌: بله‌، جوان... مگر جز اين‌ است‌؟... سنت‌ الهي‌ و حكمت‌ آفرينش‌ بر اين‌ اساس‌ است‌ كه‌ خداوند ابتدا جسم‌ انسان‌ را آفريد و آن‌ را به‌ صورتي‌ كه‌اكنون‌ هستيم‌، آراست‌.
رازي‌: و پس‌ از آن‌ از روح‌ خود در آن‌ دميد.
شيخ‌ صيدلاني‌: آن‌ روح‌ ذات‌ خلقت‌ و جوهر هنر است‌... چنين‌ نيست‌؟
رازي‌: بله‌، شيخ‌... پس‌ از آن‌، انسان‌ زنده‌ شد.
شيخ‌ صيدلاني‌: وآفرينش‌ پديد آمد... حالا برو.
رازي‌: چگونه‌؟... من‌ كه‌ پولي‌ ندارم‌.
شيخ‌ صيدلاني‌: از هنرت‌ بهره‌ بگير... فرزندي‌ هم‌ داري‌؟
رازي‌: نه‌... تنهاي‌ تنهايم‌.
شيخ‌ صيدلاني‌: پس‌ بي‌فوت‌ وقت‌ به‌ بغداد برو، آنجا دوستاني‌ دارم‌ كه‌ به‌ تو علم‌ طب‌بياموزند... (بستة‌ دارو را به‌ رازي‌ مي‌دهد.) و اين‌ را بگير و بهايش‌ راهنگامي‌ بپرداز كه‌ از بغداد بازگشته‌ باشي‌.
رازي‌ بستة‌ دارو را مي‌گيرد و درنگ‌ مي‌كند.
شيخ‌ صيدلاني‌: تو ديگر اينجا كاري‌ نداري‌... بروديگر.
رازي‌ همانطور كه‌ چشم‌ به‌ صيدلاني‌ دارد، عقب‌ عقب‌ از او دور مي‌شود و در كنار روشنك‌مي‌ايستد. شيخ‌ صيدلاني‌ ناپديد مي‌شود.
رازي‌: ديدي‌، روشنك‌!... مثل‌ يك‌ رؤيا بود.
روشنك‌: رؤيا نه‌، محمد... معجزه‌ بود.برويم راه درازي درپيش داريم.
رازي‌: خدا رحمتش‌ كند، شيخ‌ صيدلاني‌ را.
روشنك‌: برويم‌، محمد...
جواني‌ پشت‌ پيشخوان‌ ديده‌ مي‌شود. او شباهت‌ بسياري‌ با شيخ‌ صيدلاني‌ دارد، اما بسيارجوانتر است‌.
رازي باديدن جوان خشكش مي زند.
داروساز جوان‌: رنگ‌ به رويتان‌ نيست... جلوتر بياييد.
رازي‌: بيمار نيستم‌.
داروساز جوان‌: خدا را شكر... پس‌ اينجا چه‌ مي‌كنيد؟
رازي‌: براي‌ ديدن‌ ياري‌ قديم‌ آمده‌ام‌.
داروساز جوان‌: از كدام‌ ديار؟
رازي‌: مال‌ همين‌ ديارم‌، اما براي‌ ديدار آن‌ يار، از راه‌ دور آمده‌ام‌.
داروساز جوان‌: كدام‌ يار؟
رازي‌: صاحب‌ اين‌ دكان‌...
داروساز جوان‌: صاحب‌ اينجا منم‌.
رازي‌: شيخ‌ صيدلاني‌ را مي‌گويم‌.
داروساز جوان‌: خدا رحمتش‌ كند.
رازي‌: قرضي‌ به‌ او دارم‌ كه‌ بايد ادا كنم‌.
داروساز جوان‌: وصيت‌ پدرم‌ را دارم‌... او از كسي‌ جز يك‌ نفر طلبي‌ نداشت‌.
رازي‌: او كيست‌؟
داروساز جوان‌: طبيبي‌ بزرگ‌ كه‌ نامش‌ محمد زكرياي‌ است‌.
رازي‌: او، منم‌... و حالا آمده‌ام‌ تا دِينم‌ را ادا كنم‌.
داروساز جوان‌: مي‌دانستم‌ كه‌ مي‌آييد...
رازي‌: اي‌ كاش‌ در اين‌ دم‌ او هم‌ زنده‌ بود... شما چقدر شبيه‌ او هستيد!
داروساز جوان‌: بله‌... پدرم‌ ارزش‌ دارويي‌ را كه‌ آن‌ روز به‌ شما داد، بسيار سنگين‌ دانسته‌.
رازي‌: مي‌دانم‌، به‌ همين‌ سبب‌ آمده‌ام‌ تا بندگي‌ او را كنم‌.
داروساز جوان‌: پدرم‌ هم‌ بهاي‌ آن‌ دارو را بندگي‌ دانسته‌... اما نه‌ به‌ او يا وارثينش‌... بهاي‌آن‌ بندگي‌ به‌ خلق‌ است‌ براي‌ رضاي‌ خدا.
رازي‌: چنين‌ مي‌كنم‌... چنين‌ مي‌كنم‌...
چند قدم‌ از پيشخوان‌ فاصله‌ مي‌گيرد. داروخانه‌ و داروساز جوان‌ ناپديد مي‌شود.
رازي‌: وچنين كردم... وصيت‌ شيخ‌ صيدلاني‌، سوگند طبابت‌ام‌ شد كه‌ آن‌ روزپيمانش‌ را بستم‌ و تو مي‌داني‌ كه‌ قامتم‌ شكست‌وآن را نشكستم‌.
روشنك‌: ولي‌ باقلا هم‌ خاصيتهاي‌ بسياري‌ دارد، اين‌ طور نيست‌؟
رازي‌: (مي‌خندد) بله‌... و هر زمان‌ يك‌ خاصيت‌...
روشنك‌: و امشب‌ بهترين‌ باقلاي‌ عالم‌ را برايت‌ بار گذاشته‌ام‌.
رازي‌: پس‌ چرا درنگ‌ مي‌كني‌؟
روشنك‌: هنوز پخته‌ نشده‌... بايد از اين‌ صحرا بگذريم‌.
رازي‌: بسيار گرسنه‌ام‌، روشنك‌... مقصدمان كجاست؟
روشنك‌: هر كسي‌ مقصدي‌ دارد... به‌ عدد همة‌ آدميان‌.
رازي‌: كعبي به كجامي رود كه‌ يك‌ عمر من‌ را به‌ آتش‌ جهل‌ خودش‌ سوزاند؟
روشنك‌: تا ابد تابوت‌ خود را به‌ دوش‌ خواهد داشت‌ و در اين‌ صحرا سرگردان‌ مي‌گردد.
رازي‌: چه‌ بوي‌ تعفّني‌ مي‌داد، جسدش‌!
روشنك‌: ديگر او را از خاطرت‌ بيرون‌ كن‌.
رازي‌: نمي‌توانم‌ روشنك‌... نمي‌توانم‌.
روشنك‌: پس‌ من‌ هم‌ با تو نمي‌آيم‌.
رازي‌: حالا پشتيباني‌ او را مي‌كني‌؟
روشنك‌: تو باز هم‌ قضاوت‌ نابجا كردي‌؟
رازي‌: من‌ قضاوت‌ نابجاكردم!... حالا كه‌ اين‌ طور است‌، من‌ از راهي‌ ديگرمي‌روم‌.
روشنك‌: برو... مثل‌ هميشه‌ حرف‌، حرف‌ خودت‌...
رازي‌ براي‌ چند لحظه‌ از صحنه‌ خارج‌ مي‌شود، اما پس‌ از اندكي دوباره‌ باز مي‌گردد.
رازي‌: اينجا ديگر كجاست‌!... از هر سو كه‌ بروي‌، باز هم به‌ همان جاي‌ اولت‌ بازمي‌گردي‌... روشنك‌!
روشنك‌ رويش‌ را به‌ سويي‌ ديگر مي‌كند.
رازي‌: مي‌دانم‌... اين‌ بار هم‌... چطور بگويم‌؟... حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ اگرهمين‌ طور اينجا بنشينيم‌، آن‌ همه‌ زحمتت‌ به‌ هدر مي‌رود.
روشنك‌: زحمت‌ من‌ يا تو؟
رازي‌: زحمت‌ تو... تو باقلا به‌ بار گذاشتي‌ و اگر دير برسيم‌...
روشنك‌: پس‌ با هم‌ قرار بگذاريم‌ كه‌ همه‌اش‌ حرف‌، حرف‌ خودت‌ نباشد.
رازي‌: قول‌ مي‌دهم‌.
روشنك‌: باشد... هرچند كه‌ مي‌دانم‌ به‌ قولت‌ وفا نمي‌كني‌.
هر دو حركت‌ مي‌كنند.
رازي‌: شهرت‌ام‌ بسيار زودتر از من‌ به‌ ري‌ رسيده‌ بود... اما هيچ‌ كس‌ منتظر خودم‌ نبود.
روشنك‌: جز من‌ و داروساز جوان‌.
روشنك‌ كمي‌ جلوتر مي‌رود و روي‌ سكويي‌ مي‌نشيند.
رازي‌: (نزديك‌ روشنك‌ مي‌رود.) پنج‌ سال‌ گذشت‌!... اماچرااين قدر شكسته‌ شدي‌، روشنك‌.
روشنك‌: روزگار سختي‌ بر ما گذشت‌، محمد... وقتي‌ كه‌ تو نبودي‌...
رازي‌: مي‌دانم‌ روشنك‌، اما چه‌ مي‌توانستم‌ بكنم‌؟
روشنك‌: مادر مُرد و من‌ تنها ماندم‌... بي‌ آنكه‌ كسي‌ از زنده‌ ماندنم‌ آگاه‌ باشد... اما مي‌دانستم‌ كه‌ تو مي‌آيي‌.
رازي‌: بله‌، من‌ آمده‌ام‌... هرچند كه‌ در بغداد قدرم‌ را بسيار مي‌دانستند و به‌ من‌ اصرار فراوان‌ كردند تا نزدشان‌ بمانم‌.
روشنك‌: تو را جالينوس‌ عرب‌ خواندند و من‌ دلم‌ به‌ تنگ‌ آمد، محمد... امامي‌دانستم‌ كه‌ باز مي‌گردي‌.
رازي‌: من‌ نه‌ جالينوسم‌، نه‌ عرب‌... من‌ محمد زكرياي‌ رازي‌ام‌ كه‌ به‌ شهرم‌، ري‌ بازگشته‌ام‌... به‌ شهرم‌ كه‌ بيمارش‌ كرده‌اند... سازم‌ را بده‌...
روشنك‌: شهر به‌ دارو و غذا نياز دارد... سا براي‌ چه‌ مي‌خواهي‌؟
رازي‌: براي‌ خودم‌ مي‌خواهم‌ كه‌ از ديدن‌ اين‌ همه‌ جور و ستم‌، دلم‌ به‌ درد آمده‌ و روانم‌ آزرده‌ شده‌.
روشنك‌: نه‌، محمد... بگذار دل‌ پردرد و روان‌ آزرده‌ات‌، هميشه‌ با تو باشند كه‌ نه‌ مردم‌ را از ياد ببري‌ و نه‌ سوگندت‌ را.
رازي‌: گفتم براي خود مي زنم تا دل پر دردم را التيام بخشم ، روشنك... چگونه مي توانم درداين مردم را درمان كنم ، وقتي كه روانم آزرده است .
روشنك‌: بيا بنشين‌، محمد... برايت‌ باقلا پخته‌ام‌.
رازي‌: باقلا!... آه‌... مدتهاست‌ كه‌ نخورده‌ام‌...
روشنك‌ مي‌خواهد بيرون‌ برود كه‌ رازي‌ او را از رفتن‌ باز مي‌دارد.
رازي‌: روشنك‌!... راستش‌ را بگو، پول‌ از كجا آورده‌اي‌؟
روشنك‌: نپرس‌... بگذار به‌ شادي‌ آمدنت‌...
رازي‌: چيزي‌ براي‌ فروش‌ نداشتيم‌... به‌ چه‌ بهايي‌ بايد اين‌ باقلا را بخورم‌، روشنك‌؟
روشنك‌: تو به‌ سلامت‌ آمده‌اي‌، محمد... بگذار...
رازي‌: به‌ چه‌ بهايي‌، روشنك‌؟
روشنك‌: بعد مي‌گويم‌ به‌ چه‌ بهايي‌، محمد.
رازي‌: دانستم‌، روشنك‌ كه‌ چرا اين‌ همه‌ شكسته‌ و پژمرده‌شده‌اي‌.
روشنك‌: گذشت‌ زمان‌ اين‌ چنين‌ام‌ كرد.
رازي‌: راست بگو ، روشنك .
روشنك‌: براي‌ تو بود كه‌ از جسمم‌ گذشتم‌.
رازي‌: و اي‌ كاش‌ براي‌ من‌ نبود و تو همان‌ روشنك‌ گذشته‌ بودي‌...
روشنك‌: نمي‌توانستم ‌، محمد... مگر تو همان محمد گذشته هستي ؟
رازي‌: نه‌، نيستم‌... من‌ مي‌روم‌ تا در شهر گشتي‌ بزنم‌.
زكرياي‌ رازي‌ از صحنه‌ بيرون‌ مي‌رود. پس‌ از چند لحظه‌، روشنك‌ از طرف‌ ديگر خارج‌مي‌شود. زكرياي‌ رازي‌ سراسيمه‌ وارد مي‌شود.
رازي‌: روشنك‌... كجايي‌، روشنك‌؟ (به‌ هر سو مي‌دود. سپس‌ روي‌ زمين‌مي‌افتد.) چه‌ سخت‌ است‌ قضاوت‌...
روشنك‌ وارد صحنه‌ مي‌شود.
روشنك‌: چه‌ شده‌، محمد؟
رازي‌: كجا بودي‌، اين‌ همه‌ وقت‌؟
روشنك‌: هميشه‌ در پي‌ تو بودم‌، بي‌ آنكه‌ مرا ببيني‌.
رازي‌: تو پاكي‌ روشنك‌... پاك‌.
روشنك‌: برويم‌، محمد... هوا سرد است‌.
رازي‌: بله‌، برويم‌ تا در راه‌ نمانيم‌... چون‌ كعبي‌.
هر دو راه‌ مي‌افتند.
رازي‌: روشنك‌!... چه‌ چيز ارزشمندتر از گوهر آدمي‌ است‌؟
روشنك‌: عشق‌ است‌، محمد... عشق‌ .
رازي‌: كه‌ آدمي‌ را وادار به‌ گذشتن‌ از خود مي‌كند؟... پس‌ بايد گوهري‌ارزشمندتر از گوهر پيشين‌ به‌ دست‌ آورد... كاش‌ مي‌شد كه‌ بهاي‌ كمتري‌ براي‌ اين‌ عشق‌ پرداخت‌، روشنك‌.
روشنك‌: اين‌ صداها را مي‌شنوي‌؟... تا انتهاي‌ اين‌ برهوت‌ كه‌ تا ابد ادامه‌دارد، پر است‌از اين‌صداها.
رازي بر بالاي‌ بلندي‌اي‌ مي‌ايستد.
رازي‌: اين‌ مردان‌ و زنان‌ در پي‌ چيستند، روشنك‌؟
روشنك‌: در پي‌ نجات‌ خود .
رازي‌: بيا، روشنك‌... تو هم‌ ببين‌، آنها به‌ هر سويي‌ مي‌دوند، اما پناهي‌نمي‌يابند.
روشنك‌ بر بالاي‌ بلندي‌، در كنار رازي‌ مي‌ايستد، اما به‌ سرعت‌ رويش‌ را برمي‌گرداند.
روشنك‌: نه‌... اينجا نمانيم‌... چه‌ زشت‌اند آنها.
رازي‌: (همچنان‌ ايستاده‌ است‌ و نگاه‌ مي‌كند.) انگار ديگر كسي‌ توان‌ دستگيري‌از كسي‌ را ندارد... و هيچ‌ كس‌ ديگري‌ را نمي‌شناسد.
روشنك‌: حالا دانستي‌ كه‌ بهاي‌ عشق‌ چرا سنگين‌ است‌؟
رازي‌: (برمي‌گردد) بله‌، روشنك‌... چون‌ تنهاي‌ تنهاييم‌... (بلند مي‌شود واطراف‌ خود را از نگاه‌ مي‌گذراند.) اين‌ ويرانه‌ كجاست‌؟... سنگ‌ و كلوخهايش‌ با من‌ حرف‌ مي‌زنند..
اينجا درختي‌ بود كه‌ گوشت‌ را به‌ آن‌ آويختم‌. هيچ‌ اثري‌ از آن‌ باقي‌ نمانده‌...مگر چه‌ زماني‌ بر اينها گذشته‌ كه‌ حتي‌ سنگها هم‌ رنگ‌ باخته‌اند؟... فهميدم‌، روشنك‌... با اين‌ زبان‌ نفهم‌هاي‌ آزمند بايد مثل‌ خودشان‌ حرف‌ زد... (حركت‌ مي‌كند كه‌ برود.)
روشنك‌: كجا مي‌روي‌، محمد؟
رازي‌: مي‌روم‌ تا حرف‌ آخر را به‌ آنها بزنم‌... يازمين رابراي ساختن مريضخانه به من مي دهند،يابه بغدادمهاجرت مي كنم آن جابيشترقدرم رامي دانند.
زكرياي رازي جلومي رود.دربارمنصوربن اسحاق ظاهرمي شود.كعبي دركنارمنصوربن اسحاق حضوردارد.
منصور: جلوتر بيا، حكيم‌... (رو به‌ كعبي‌) گفتي‌ اسمش‌ چيست‌؟
كعبي‌: محمد زكرياي‌ رازي‌، سرورم‌.
منصور: (به‌ كعبي‌) او همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ قصد ساختن‌ مريضخانه‌ را دارد؟
كعبي‌: بله‌، سرورم‌.
منصور: (رو به‌ رازي‌) آخر، اي‌ حكيم‌، تو مگر از آن‌ قطعه‌ زمين‌ چه‌ ديده‌اي‌ كه‌ سرزمين‌ به‌ اين‌ پهناوري‌ رارهاكرده اي و انگشت‌ روي‌ آن‌ زمين‌ گذاشته‌اي‌؟
رازي‌: علم‌ به‌ آن‌ حد از اقتدار رسيده‌ كه‌ در پاره‌اي‌ موارد تكليف معين مي كند.
منصور: حتي‌ در ري‌ هم‌ اقتدارش‌ از ما بيشتر است‌؟
رازي‌: بله‌... والي‌ مقتدر.
منصور: تا آن‌ حد كه‌ موجب‌ اختلاف‌ خانوادگي‌ ما شود؟
رازي‌: كدام‌ اختلاف‌، والي‌ مقتدر؟
منصور: تو از اقتدار ما چه‌ مي‌داني‌؟
رازي‌: به‌ همين‌ اندازه‌ كه‌ هر اختلافي‌ را با درايت‌ تمام‌ حل‌ و فصل‌ مي‌كنيد.
منصور: تو حكيمي‌ و مي‌داني‌ كه‌ آن‌ زمين‌ مال‌ قاضي‌ شهر است‌.
كعبي‌: (منصور بن‌ اسحاق‌ را به‌ كنار مي‌برد.) من‌، او را بهتر از هركس‌ مي‌شناسم‌... در گذشته‌، پيشه‌اش‌ مطربي‌ بود.
منصور: مطرب‌!...
كعبي‌: بله‌، سرورم‌... او به‌ تمام‌ فنون‌ شرارت‌ آشناست‌... مراقب‌اش‌ باشيد. او در صدد ايجاد اختلاف‌ است‌.
منصور: (رو به‌ رازي‌) بسيار خوب‌، حكيم‌... علت‌ انتخاب‌ آن‌ زمين‌ چيست‌؟
رازي‌: علت‌ اين‌ است‌ كه‌ آلودگي‌ آنجا از قسمت هاي‌ ديگر شهر كمتر است‌.
منصور: از كجا دانستي‌؟
رازي‌: گوسفندي‌ را ذبح‌ كرديم‌ و هر قطعه‌ از گوشتش‌ را به‌ نقطه‌اي‌ از شهر برديم‌ و آويختيم‌... و زمين‌ قاضي‌ نصر بن‌ اسماعيل‌ ساماني جايي‌ بود كه‌گوشت‌ ديرتر از نقاط‌ ديگر شهر فاسد شد.
منصور: عجب‌!
رازي‌: تعجب‌ براي‌ چيست‌، والي‌ مقتدر؟
منصور: آويختن‌ گوشت‌ گوسفند از درخت‌... آن‌ هم‌ براي‌ ساختن‌ مريضخانه‌!
رازي‌: از اين‌ طريق‌ دريافتم‌ كه‌ آلودگي‌ كدام‌ نقطه‌ از شهر كمتر است‌ تامريضخانه‌ را همان‌ جا بنا كنم‌.
منصور: حيلة‌ خوبي‌ به‌ كار بردي‌... اما چشم‌ از آن‌ زمين‌ بپوشان‌... (رو به‌ كعبي‌)كاش‌ از ابتدا به‌ مرغوبيت‌ آن‌ زمين‌ پي‌ مي‌بردم‌ و براي‌ خودم‌ نگه‌اش‌ مي‌داشتم‌.
كعبي‌: (آهسته‌ به‌ منصور) ديگر دير شده‌، سرورم‌... برايش‌ مدعي‌ ديگري‌ پيدا شده‌.
منصور: (به‌ كعبي‌ و آهسته‌) نمي‌گذارم‌ به‌ راحتي‌ صاحب‌ چنين‌ زميني‌ شود... تو چرا تنها فقه‌ و كلام‌ مي‌داني‌ و از ملك‌ و املاك‌ هيچ‌ نمي‌داني‌؟
رازي‌: والي‌ مقتدر هنوز تصميمي‌ نگرفته‌اند؟
كعبي‌: در حضور سرورم‌ ساكت‌ باشيد... ايشان‌ در حال‌ شور هستند. (به‌ منصورو آهسته‌) مي‌گويند راز كيميا را پيدا كرده‌، پس‌ مي‌توانيم‌ با او معامله‌كنيم‌.
منصور: كيميا!... (رو مي‌كند به‌ رازي‌.) حكيم‌ بزرگوار، چرا ايستاده‌ايد؟... بنشينيد وهر چه‌ مي‌خواهيد ميل‌ كنيد... (آهسته‌ و به‌ كعبي‌) گفتي‌ كيميا؟
كعبي‌: بله‌، سرورم‌.
منصور: فكر كن‌، ببين‌ چگونه‌ مي‌توانيم‌ اين‌ زمين‌ را از چنگ‌ آن‌ روباه‌ مكّار بيرون‌ آوريم‌...
كعبي‌: قدري‌ فرصت‌ مي‌خواهم‌، سرورم‌.
منصور: هيس...! مگر مي‌خواهي‌ همة‌ عالم‌ را خبر كني‌؟... (رو مي‌كند به‌ رازي‌.) چرا ميل‌ نمي‌فرماييد، حكيم‌؟... (آهسته‌ و به‌ كعبي‌.) بگو...
كعبي‌ و منصور به‌ گوشه‌اي‌ مي‌روند و آهسته‌ با هم‌ صحبت‌ مي‌كنند. رازي‌ به‌ سوي‌ روشنك‌مي‌رود.
رازي‌: (اشاره‌ به‌ آنها) مكارتر از كعبي‌، روزگار به‌ خود نديده‌ ... مرا مجبور كردند كه‌ به‌ آنها نيرنگ‌ بزنم‌.
روشنك‌: اما من‌ راضي‌ نبودم‌.
رازي‌: حرص‌ و آز آنها و نيازمن‌ به‌ ساختن‌ مريضخانه‌، راهي‌ ديگر برايم‌ نگذاشت‌... مي‌داني‌ با هم‌چه‌ قراري گذاشتند؟
صداي جارچي: (صداي طبل مي آيد.)به دستوروالي خيرخواه مقررشده كه مريضخانه اي درملك نصربن اسماعيل ساماني ساخته شودتامردم شهردرسلامتي كامل به سربرند...وبه پاس اين بخشش كه ازسوي نصربن اسماعيل صورت گرفته،شخص والي ملكي ديگردرازاي آن به ايشان مي بخشند.
منصورابتداخوشحال مي شود،اماسپس اخم مي كند.
منصور: ما گفتيم و جارچي احمق هم جار زد، اين وسط چه گير ما مي آيد؟
كعبي: در ازاي زمين،راز كيميا را از او بخواهيد،سرورم.
روشنك‌: برو... او با خوشرويي‌ به‌ سوي‌ تو مي‌آيد.
رازي‌ بازمي‌گردد و منصور نزديك‌ او مي‌رود.
منصور: ما به‌ خواست‌ تو عمل‌ مي‌كنيم‌... آن‌ ملك‌ را به‌ تو مي‌بخشيم‌...
رازي‌: بزرگواري‌ مي‌فرماييد، والي‌ مقتدر.
كعبي‌: اما به‌ يك‌ شرط‌.
رازي‌: شرط‌!
كعبي‌: به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ راز كيميا را كه‌ به‌ دست‌ آورده‌اي‌، در اختيار ما بگذاري‌.
رازي‌: كدام‌ كيميا؟... همه‌ حرف‌ است‌.
منصور: اي‌ حكيم‌، حالا كه‌ از در دوستي‌ با ما وارد شده‌اي‌، بايد بداني‌ كه‌ گرفتن‌ زمين‌ از قاضي‌ شهر مخارج‌ سنگيني‌ دارد.
كعبي‌: اگر من‌ جاي‌ تو بودم‌، بي‌درنگ‌ مي‌پذيرفتم‌.
رازي‌: آخر، آن‌ كيميايي‌ كه‌ من‌ در پي‌اش‌ هستم‌، آن‌ نيست‌ كه‌ والي‌ مقتدر درنظر دارند.
منصور: كمي‌ هم‌ به‌ خواست‌ ما تن‌ در دهيد، حكيم‌.
رازي‌: خواست‌ والي‌ مقتدر...
كعبي‌: برخواست‌ رعايا مقدم است.
رازي‌: بله‌... هر چه‌ لازم‌ بود، دانستم‌... اما بايد به‌ من‌ مجال‌ دهيد.
منصور: مجال‌، تا كِي‌؟
رازي‌: تا تمام‌ رموز را در كتابي‌ بنويسم‌ و تقديم‌ كنم‌.
كعبي‌: زمان‌ مشخص‌ كنيد.
رازي‌: تا هنگامي‌ كه‌ مريضخانه‌ ساخته‌ شود.
منصور: نمي‌پذيريم‌.
رازي‌: به‌ چه‌ علت‌، حاكم‌ مقتدر؟
منصور: (به‌ كعبي‌) بيا... (او را نزديك‌ خود به‌ كناري‌ مي‌كشد.) دارد زرنگي‌ مي‌كند... مي‌ترسم‌ حيله‌اي‌ در كارش‌ باشد.
كعبي‌: بگذاريد به‌ عهدة‌ من‌... (رو به‌ رازي‌) سرورم‌ مي‌پذيرند، اما بايد يقين‌ كنند كه‌ شما به‌ كيميا دست‌ يافته ايد.
رازي‌: از ابتدا من‌ مدعي‌ نبودم‌، شما گفتيد كه‌ من‌ به‌ راز كيميا پي‌ برده‌ام‌.
منصور: (دستپاچه‌) يعني‌ مي‌خواهي‌ بگويي‌ كه‌ از كيميا هيچ‌ نمي‌داني‌؟
رازي‌: والي‌ مقتدر در قضاوت‌ شتاب‌ دارند... آنچه‌ مي‌خواهيد، همان‌ مي‌كنم‌.
كعبي‌: بنابراين‌، پيش‌ از آن‌ كه‌ كتابي‌ بر نحوة‌ ساخت‌ كيميا بنويسي‌، خودِ كيميارا برايمان‌ بساز تا سرورم‌ يقين‌ كنند.
رازي‌: جز اين‌ چاره‌اي‌ ندارم‌ كه‌ از همان‌ راهي كه‌ آمده‌ام‌، بازگردم‌.
كعبي‌: مگر مي‌شود... مگر مي‌شود مردم‌ ديار خودت‌ را در درد و بيماري‌ تنها بگذاري‌ و به‌ مداواي‌ ديگران‌ بپردازي‌؟... بمانيد، خير و صلاح‌ در اين‌ است‌ كه‌ بمانيد و سرورم‌ را خشنود سازيد.
منصور: بله‌، ما خير و صلاح‌ مردم‌ را مي‌خواهيم‌... فكر كرديم‌ از آن‌ كيميا طلايي‌بسازيم‌ و خودمان‌ به‌ بازرگانان‌ ساماني‌ بفروشيم‌ و از پولش‌ بناي‌ مريضخانه‌ را بسازيم‌.
رازي‌: بازرگانان‌ ساماني‌!... نه‌، والي‌ مقتدر... بگذاريد مردم‌ در درد و بيماري‌ به سر برند، اما...
منصور: نگران‌ نباش‌، حكيم‌. آنها ثروت‌ بسيار دارند.
كعبي‌: گذشته‌ از آن‌... اگر تصور مي‌كني‌ كه‌ در شأن‌ سامانيان‌ نيست‌ كه‌ چيزي‌ به‌ آنها فروخته‌ شود، اهدا مي‌كنيم‌.
منصور: بدون‌ هيچ‌ بهايي‌!... مگر مي‌شود؟
كعبي‌: بهاي‌ طلا را مي‌توانيم‌ به‌ بهانة‌ مبلغي‌ كه‌ آن ها‌ از سر جود و كرم‌ به‌ رعايا مي‌دهند، طلب‌ كنيم‌.
منصور: چه‌ مي‌گويي‌ تو هم‌!... ما كه‌ مي‌دانيم‌... سامانيان‌ جود و كرمشان‌ كجا بود؟
كعبي‌: بله‌، اين‌ را همه‌ مي‌دانند... اما چاره‌اي‌ ديگر نداريم‌.
رازي‌ نزديك‌ روشنك‌ مي‌شود.
رازي‌: ببين‌ روشنك‌... چه‌ طمع‌ كارند!
روشنك‌: چه‌ بهتر، محمد... از خوي‌ آنها بهره‌ بگير.
رازي‌: بله‌، حالا به‌ آنها كيميايي‌ نشان‌ دهم‌ كه‌ برقش‌ چشمانشان‌ را كور كند.
رازي‌ باز هم‌ به‌ سوي‌ منصور و كعبي‌ باز مي‌گردد.
منصور: (آهسته‌ به‌ كعبي‌) هر حيله‌اي‌ كه‌ مي‌داني‌ به‌ كار گير تا دلش‌ را نرم‌ كني‌.
كعبي‌: سرورم‌ به‌ من‌ اعتماد داشته‌ باشند... (رو مي‌كند به‌ رازي‌.) مريضخانه‌ درازاي‌ راز كيميا.
رازي‌: قبول‌ مي‌كنم‌، اما بايد برايم‌ آزمايشگاهي‌ بسازيد.
منصور: آزمايشگاه‌ ديگر چيست‌؟
رازي‌: جايي‌ كه‌ بتوان‌ با قرع‌ و انبيق‌ و ديگر وسايل‌، آزمايش‌ و تجربه‌ كرد.
منصور: بايد هر كاري‌ كه‌ مي‌كني‌، همين‌ جا باشد... توي‌ همين‌ سرسرا.
رازي‌: (اشاره به وسط سرسرا) پس‌ والي‌ مقتدر دستور دهند آن‌ جا چا له‌اي‌ بكنند.
منصور: چاله‌!... آن‌ هم‌ در سرسراي‌ كاخ‌ ما؟
كعبي‌: بي‌ حرمتي‌!... آن‌ هم‌ به‌ كاخ‌ والي‌ ري‌؟
رازي‌: كار با فلزات‌ و تركيب‌ كردن‌ آنها با هم‌، چنين‌ حكم‌ مي‌كند.
كعبي‌: (آهسته‌ به‌ منصور) سرورم‌، او درست‌ مي‌گويد.
رازي‌: گذشته‌ از آن‌، والي‌ مقتدر بايد بوهاي‌ تند و آزار دهنده‌ را هم‌ تحمل‌ كنند.
منصور: اين‌ ديگر غير قابل‌ بخشش‌ است‌... بوهاي‌ آزار دهنده‌!... آن‌ هم‌ از كاخ‌؟...قرار بر اين‌ است‌ كه‌ طلا بسازي‌، نه خلا...
كعبي‌: سرورم‌ بايد در نظر داشته‌ باشند كه‌ كيمياگري‌ در كاخ‌ به‌ زيان‌ حاكم‌ ري‌ تمام‌ مي‌شود، چه‌ بهتر كه‌ دور از چشمها و گوشها، زكريا را وادار به‌اين‌ كار كنيم‌.
منصور: اين‌ درست‌ است‌!... (به‌ رازي‌) نمي‌خواهيم‌ كه‌ كارت‌ موجب‌ اذيت‌ و آزاراطرافيان‌ شود، پس‌ در محل‌ امن‌ هر چه كه‌ ب‌خواهي‌ مهيامي‌كنيم‌... به‌ شرط‌ آن‌ كه‌ هيچ‌ كس‌ از كاري‌ كه‌ مي‌كني‌، بويي‌ نبرد...ديگر چه‌ مي‌خواهي‌؟
رازي‌: سلامتي‌ والي‌ مقتدر كه‌ بمانند وكيميا را ببينند .
رازي‌ عقب‌ عقب‌ و در حالي‌ كه‌ كمي‌ خم‌ شده‌ است‌، نزديك‌ روشنك‌ مي‌رود.
رازي‌: به‌ نيت‌ يك‌ نشان‌ بودم‌، اما دو نشان‌ زدم‌.
روشنك‌: از وحشت‌ عاقبت‌ اين‌ كارت‌ به‌ خود لرزيدم‌... تو چرا به‌ فكرش‌ نبودي‌؟
رازي‌: هنوز دردهاي‌ بسياري‌ است‌ كه‌ دارويي‌ برايشان‌ نيست‌... با داشتن‌ اين‌ آزمايشگاه‌ مي‌توانم‌ داروهاي‌ بسياري‌ كشف‌ كنم‌.
روشنك‌: پس‌ قرارت‌ با آنها چه‌ مي‌شود؟
رازي‌: كدام‌ قرار؟
روشنك‌: ساختن‌ كيميا.
رازي‌: آخ‌!... فراموش‌ كرده‌ بودم‌.
روشنك‌: پس‌ چرا وقت‌ مي‌كشي‌؟ چيزي‌ بساز و به‌ دستشان‌ بده‌ تا با آن‌ سرشان‌ گرم‌ شود.
رازي‌: آخر چه‌ مي‌توانم‌ بسازم‌ تا سرگرمشان‌ كند؟
روشنك‌: پس‌ چرا با آنها قرار گذاشتي‌؟
رازي‌: نمي‌دانم‌... شايد خواستم‌ به‌ همان‌ ميزان‌ حماقتشان‌، جوابي‌ به‌ آنها داده‌ باشم‌.
روشنك‌: جواب‌ قساوتشان‌ را چطور مي‌دهي‌؟
رازي‌: نمي‌دانم‌... اما در حال‌ حاضر بايد در فكر ساختن‌ دارو باشم‌... برويم‌روشنك‌.
روشنك‌: كجا؟... ما كه‌ جايي‌ را نداريم‌.
رازي‌: پس‌ در اين‌ بيابان‌ بي‌انتها چه‌ بايد‌ بكنيم‌؟
روشنك‌: تا زماني‌ كه‌ چند شمش‌ طلا به‌ آنها ندهي‌، هيچ‌.
رازي‌: ديگرطلابراي چه مي خواهند؟!
روشنك‌: من‌ از كجا بدانم‌.
رازي‌: ولي‌ من‌ مي‌دانم‌... يا مي‌خواهند در ته‌ خزانه‌شان‌ مدفون‌ كنند، يا به‌دياري ديگر ببرند و بفروشند و با پولش‌ بيشتر بر سر ما بكوبند... (به‌ اطراف‌ نگاه‌ مي‌كند.) چرا ديگر كسي‌ را نمي‌بينم‌؟
روشنك‌: چون‌ تنها تو بودي‌ كه‌ با حاكم‌ ري‌ اين‌ قرار را بستي‌.