|
امين عظيمي -
پارسا محمدي؛
محمد يعقوبي خيلي
زود با نمايش هايش به يکي از
نمادهاي تئاتر در کشور ما بدل شد.
پديده دهه 70 تئاتر ايران که نگاه
منحصربه فردش به امکانات واقع
گرايي در تئاتر، جرياني را به راه
انداخت که هنوز هم مي توان ردپاي
آن را در گوشه و کنار بسياري از
کارها ديد. با آنکه خيلي ها،
يعقوبي «زمستان 66»، «رقص
كاغذپارهها
»، «دل سگ» و «يک
دقيقه سکوت» را به يعقوبي«قرمز و
ديگران» و «ماه در آب» ترجيح مي
دهند اما نکته اساسي اينجاست که
يعقوبي همچنان همان يعقوبي صريح و
نکته سنج و نوجوست. همان آدم
حساسي که به قول خودش لجبازي يکي
از ارکان کارهايش است و اگر تا
اين حد به ساز مخالف بودن علاقه
دارد ريشه اش را مي توان در نوعي
نوجويي و خلاقيت مدام دانست که
هيچ چارچوبي نتواند آن را به نفع
خودش مصادره کند و به آن برچسب
بزند. نمايشنامه نويس ما کسي است
که مي شود فارغ از نگاه حساس اش
به اجتماع، نوعي شور دروني و سير
و سلوک عاشقانه را هنگامي که
درباره نوشتن حرف مي زند، مشاهده
کرد. قرار بود گفت وگوي ما تنها
درباره حضور آدم ها و فضاهاي
معاصر در آثار او باشد اما وقتي
فضاي گفت و شنود ما گرم شد،
يعقوبي نيز پا به پايمان آمد و
مرزهاي اين همکلامي به موضوعاتي
همچون تئاتر تجربي، مديريت تئاتر
در ايران، تئاتر خصوصي، ماجراهاي
پيرامون جدايي اعضاي گروه تئاتر
امروز، بازيگري در آثار يعقوبي و
اندکي هم درددل و خاطره گويي و...
کشيده شد. آنچه در پي مي آيد بخش
نخست گفت وگوي ما با اين
نمايشنامه نويس و کارگردان تئاتر
ايران است. بخش دوم و پاياني اين
گفت وگو را مي توانيد فردا در
همين صفحه مشاهده کنيد.
|
بله. چون من اصلاً مي خواستم
رمان نويس بشوم، ولي نشدم چون آن قدر درباره نحوه نوشتن
رمان خوانده بودم که ديگر وسواسي شده بودم. بنابراين بايد
اين ميل به نوشتن و آن چيزهايي که آموخته بودم را در قالب
ديگري مي ريختم که تئاتر در اين راه به من کمک کرد. اولين
بار که وارد تئاتر شدم 21 سالم بود و هيچ پيشينه اي از اين
هنر نداشتم، ولي دوست داشتم بنويسم. تمام اينها دست به دست
هم داد تا من نمايشنامه بنويسم.
پ.م؛ علاوه
بر لجبازي اي که به آن اشاره کرديد، نوشته هاي آدم هايي
مثل «محسن يلفاني» که فضاهاي رئاليستي داشت چقدر روي کار
شما تاثير گذاشت؟ اصلاً در شکل گيري نگاه شما اثري داشت؟
واقعيت اين است که هيچ وقت نمي خواستم و
دوست نداشتم نسخه دوم کسي باشم. من مي گويم دوست داشتم
بنويسم ولي وقتي شهامت پيدا کردم خودم را به عنوان نويسنده
معرفي کنم که احساس کردم اين صداي من است و دارم با صداي
خودم مي نويسم. وگرنه من آثار «محسن يلفاني» را خوانده
بودم. فکر کنم تقريباً همه آثار چاپ شده او را خوانده
بودم. از خواندن نمايشنامه «تله» لذت بردم و بيش از آن از
خواندن کارهاي بهرام بيضايي، اکبر رادي و غلامحسين ساعدي
لذت بردم و فکر مي کنم وقتي شما از خواندن کاري لذت ببريد
در حقيقت از آن کار تاثير مي گيريد. همه آثار چاپ شده رادي
را هم خوانده بودم. «بيضايي» البته رئاليست نيست اما از
خواندن کارهاي او هم به شدت لذت بردم پس بدون شک کارهاي او
هم روي من بسيار تاثير داشته. رمان نويس هاي بزرگي همچون
«محمود دولت آبادي» خيلي کارهاش روي من تاثير گذاشت. من
دانشجوي تئاتر نبودم که استادم بگويد چه بخوانم. در گروه
تئاتري بودم که اتفاقاً کارگردانش آدمي اهل کتاب نبود. به
همين خاطر خودم بايد کشف مي کردم. خيلي نمايشنامه خواندم و
متوجه شدم از خواندن آثار سه نمايشنامه نويس بيش از آثار
ديگران لذت مي برم؛ «بهرام بيضايي»، «اکبر رادي» و
«غلامحسين ساعدي». اين سه نمايشنامه نويس را وقتي من در 21
سالگي وارد فضاي تئاتر شدم در واقع کشف کردم. اين سه برايم
شاخص شدند. هر کدام به شکلي. غلامحسين ساعدي به خاطر همين
خصلت...
پ.م؛ لجبازي...
بله. يک جور برهنه گفتن. يک جور فکر نکردن به اينکه کيست و
کجا زندگي مي کند. براي او مهم اين است حرفي را که مي
خواهد بزند، پنهان نکند. چيزهايي مي خواندم از پيش از
انقلاب. خودم که زمان انقلاب 11 ساله بودم. طبق خوانده
هايم سيستم حاکم در سال هاي پيش از انقلاب اتفاقاً در
تئاتر فرماليست ها را خيلي تشويق مي کرد. لااقل در دهه 50
اين طور بود و «ساعدي» نمي خواست به اين بازي تن بدهد.
فکرش اين بود که چيزهايي بگويد عليه پنهان کاري و
ظاهرسازي. براي او در نمايشنامه هايش التزام به واقعيت مهم
بود...
پ.م؛ البته نه در همه نمايشنامه
هايش...
آنها بيشتر تمثيلي بودند. من اسم
آن را فرم نمي گذارم.
پ.م؛ مثلاً «چوب به
دست هاي ورزيل» در آن دوره، هم منتقدين و هم جعفر والي و
گروه هنر ملي که اين نمايش را روي صحنه بردند يک نگاه
ناتوراليستي را روي نمايش سوار کرده بودند...
آره.
ا.ع؛ حتي اگر بخواهيم از لحاظ فرمي
نگاه تازه اي به اين نمايشنامه داشته باشيم و مطلقاً از
ناتوراليسم دور شويم...
... خيلي به ما امکان مي دهد
ا.ع؛ شايد شباهت شما با ساعدي مشخصاً در
شخصيت هر دو شما به عنوان هنرمند باشد؟
ببينيد يک شباهت اساسي با هم داريم، آن
هم در نگاهمان به زبان در نمايشنامه نويسي است با آن
مفهومي که راجع به آن صحبت مي شود. براي ساعدي، زبان،
معيار فهم بود. در پشت واژه هاي ساعدي معمولاً نبايد دنبال
يک فخامت ادبي بگرديم. اصلاً به ادبيت زبان فکر نمي کند.
بلکه به اين فکر مي کند که شخصيت هايش چه جوري حرف مي زنند
و اينکه نمايشنامه اش چطور بايد باشد که مخاطب ارتباط
بيشتري با او بگيرد. فکر مي کنم بيشتر از اين لحاظ روي من
تاثير گذاشته است.
پ.م؛ چرا محمد يعقوبي
به طور مشخص در آثارش به طبقه متوسط مي پردازد؟
هيچ وقت آگاهانه به چنين موضوعي فکر
نکردم. شايد... يکي اش اين است که اولاً من خودم جزء طبقه
متوسط هستم و هميشه سعي مي کنم درباره چيزي بنويسم که مي
شناسم اش. در کلاس هاي نمايشنامه نويسي به هنرجويان مي
گويم درباره چيزي بنويسيد که مي شناسيد. چون تويي که آن را
مي داني و من نمي دانم اش. به خاطر همين چيزي که تو مي
داني و من نمي دانم، منحصر به فرد خواهي شد. تو توانايي اي
داري که من ندارم و حالا هنر اين است که اين تجربه هاي
اختصاصي ات را به مفاهيم و ديدگاه کلي و مشترک ديگران
پيوند بزني. ما سه نفر هستيم که در اين اتاق نشسته ايم.
چرا وقتي يک نفر تو بيايد ممکن نيست ما را با هم اشتباه
بگيرد؟ براي اينکه سه ويژگي منحصر به فرد داريم. سه قيافه،
سه لباس، يا سه نمي دانم ته ريش يا هر چيز ديگري. همين
مشخصات است که ما را منحصر به فرد کرده. اثر ما هم بايد
همين طور باشد. بايد تابعي از ويژگي هاي منحصر به فرد ما
باشد. روي اين حساب طبقه متوسط طبقه اي است که من در آن
زندگي کردم. شايد اين مهم ترين دليل باشد و دليل بعدي که
بخواهم بياورم اين است که مخاطب تئاتر ما را طبقه متوسط
تشکيل مي دهد. يک دليل ديگر اينکه هميشه اين طبقه متوسط
بوده که جريان ساز بوده و در واقع طبقه روشنفکري است.
پ.م؛ زندگي شما در شهرستان چقدر بوده؟
من تا 18 سالگي در شهرستان بودم. تا سال
64.
پ.م؛ و هيچ وقت دغدغه پرداختن به
شهرستان را نداشتيد؟ مثلاً «اکبر رادي» هشت سال در شهرستان
زندگي کرد ولي هنوز هم دغدغه گفتن درباره آن دوره را دارد.
معمولاً در کارهايم اشاره هايي به شمال هست ولي اينکه
دقيقاً درگير آنجا باشم نه. مثلاً «گل هاي شمعداني» درباره
خانواده اي است که از شمال آمده اند يا تنها راه ممکن که
نويسنده اش اهل لنگرود است. البته مهم ترين دليلش اين بود
که مي خواستم همه فکر کنند من اين آدم را مي شناسم ولي يکي
از قطعه هاي تنها راه ممکن اصلاً در لنگرود مي گذرد و حتي
نام کوچه اي قديمي و آشنا را هم براي محکم کاري آورده ام.
در قطعه پدر دختر بزرگ خانواده به تاکسي تلفني زنگ مي زند
و نشاني کوي فشکالي را مي دهد. اين کوچه اي است که لنگرودي
ها به خوبي مي شناسند. به هر حال خيلي سختگيرانه در
کارهايم به شمال مي پردازم و اين هم برمي گردد به همان...
پ.م؛ لجبازي؟
آره، دلم نمي خواهد چون
شمالي هستم بي ربط درباره شمال بنويسم. من از وقتي
نمايشنامه نويسي را شروع کردم و مي خواستم نمايشنامه
بنويسم در تهران بودم. از سال 65. سال 68 تئاتر را شروع
کردم. يعني از دوره دانشجويي. ميل فراواني به نوشتن داشتم.
بعد شروع کردم به يادداشت کردن. قبلاً اين کار را نمي
کردم. البته خيلي دير بود. از سال 72. اينها زماني بود که
من در تهران بودم و اگر شهرستان بخواهد در آثار من بيايد،
گذرا مي آيد و هر چه موضوع براي نوشتن درباره زندگي ام در
شمال دارم يا مربوط است به دوراني که مي خواستم رمان نويس
بشوم و آن موضوعات همچنان در رمان مي گنجند و بخش زيادي از
نگاهم به شمال و تجربه هاي زندگي ام در شمال بسيار تصويري
است و يک روزي بايد فيلم بشوند چون جان مي دهد براي فيلم.
بنابراين اگر روزي فيلم بسازم شمال را خيلي خواهيد ديد.
ا.ع؛ به عنوان يک درام نويس اجتماعي اگر نمي خواستيد يا
نمي توانستيد نمايشنامه بنويسيد ترجيح مي داديد سراغ رمان
برويد يا جامعه شناسي؟ حرفه اي که به شما اجازه مي داد
ديدگاه هاي صريح انتقادي داشته باشيد؟
من اساساً به قصه گويي علاقه دارم و
فکر مي کنم اگر حتي رمان هم نبود سراغ فيلمسازي مي رفتم.
اينها چيزهايي است که من مي توانم. حتي نمي توانم بگويم
نقاشي. به قصه علاقه دارم و به شدت عاشق کلمات ام. عاشق
ديالوگم. براي همين وقتي مي گويم سينما اصلاً منظورم گرايش
افراطي به تصوير و سينماي بيزار از ديالوگ نيست بلکه
منظورم سينماي ديالوگ محور است.
ا.ع؛
ديالوگ براي شما چه امکاني ايجاد مي کند. اينکه بتوانيد
انتقاد کنيد.
نه. کلمه انتقاد ارزش هاي
همه جانبه ديالوگ را محدود مي کند. من فکر مي کنم آن چيزي
که در ديالوگ برايم اهميت دارد، امکانات مفهومي نامحدود
زبان است، تناقض هاي زيباشناسانه موجود در ديالوگ، قدرت
تاثيرگذاري و موسيقي نهفته در آن، حتي سوء تفاهم هاي
بسياري که در زبان و ديالوگ نهفته است و به آن ويژگي
دراماتيک مي دهد.
ا.ع؛ تاثيرگذاري اجتماعي
چطور؟
حتي در روابط عاشقانه. هنوز که
هنوز است از خواندن يک ديالوگ زيبا کيف مي کنم. ندبه بهرام
بيضايي را اگر نخوانده ايد بخوانيد. گفت وگوي عاشقانه زينب
با شاگرد دارالفنون که بيا اداي حرف هاي عاشقانه را
دربياوريم، يکي از زيباترين گفت وگوهاي عاشقانه است که در
زندگي ام خوانده ام. يا ديالوگ هاي پاياني اين نمايشنامه،
زماني که زينب مي رود براي کشتن معشوق خود عبيدالله که
ايمانش را به عشق کشته بود. شاهکار است.
ا.ع؛ قبول داريد چيزي که در کار شما برجسته تر است بعد
اجتماعي است؟
بله. چون توانايي من انگار
در اين گونه ديالوگ نويسي است. به همين سادگي.
ا.ع؛ و در بيشتر اوقات به خاطر صراحتي که داريد آدم را جذب
مي کنيد ...
يک فيلسوف باستان به گمانم آناکساگوراس
جمله معروفي دارد. او مي گويد وقتي ما مي گوييم «يخ»، در
«يخ» چيزهايي ديگري هم هست. ولي ما به آن مي گوييم «يخ»
براي اينکه عنصر برترش «يخ» است و ما مي گوييم آقاي بيضايي
نمايشنامه نويس تاريخي است براي اينکه تاريخ در نوشته هاي
ايشان عنصر برتر است. من هم انگار در زمينه اجتماعي. وگرنه
در آخرين کارم، «ماه در آب» لحظاتي وجود داشت که مردم
دوستش داشتند، مثلاً تک گويي ذهني و طولاني «آي سودا» خطاب
به مازيار شوهر سابقش فکر نمي کنم هيچ جنبه اجتماعي داشته
باشد“
ا.ع؛ پس اين تاثيرگذاري کلان اجتماعي
در روابط و روي مخاطبانتان است که شما در نمايشنامه هايتان
دنبال اش هستيد؟
واقعيت اين است که تئاتر
مگر چند تا تماشاگر دارد که من منظورم اين باشد که در
جامعه تاثير کلان داشته باشد. من مي گويم آن تعدادي که مي
آيند، انگار نشسته ايم و با هم داريم گفت وگو مي کنيم. گفت
وگويي که در آن بازيگران و نويسنده و کارگردان با کلمات
خود حرف مي زنند و تماشاگران با چشم و گوش و حضور بي کلام
شان.
ا.ع؛ ميلر در مقاله «در باب درام
اجتماعي» معتقد است که درام براي يونانيان اساساً تجلي
امري اجتماعي بوده است و نمايشنامه نويس ها تلاش داشته اند
از طريق خلق متون نمايشي تاثيري اصلاحي در روند اداره دولت
شهرهايشان بگذارند. در واقع آنها از طريق تئاتر به ايفاي
وظيفه شهروندي مي پرداختند. چه بسا افراد ديگري اين وظيفه
را به شکل هاي متفاوتي انجام مي دادند. مثلاً به عضويت
هيات منصفه دادگاه ها در مي آمدند. مثل همان گروه 500 نفره
که حکم بر گناهکاري سقراط دادند. ميلر اساساً تئاتر را
فعاليتي اجتماعي و در واقع نيرويي چشمگير در جهت ايجاد
سلامت در جامعه برمي شمارد. آيا براي محمد يعقوبي هم تئاتر
چنين مختصاتي دارد؟
بله، من هم دوست دارم
تئاتري که کار مي کنم مبتني بر همين تعريف يوناني باشد که
در واقع خاستگاه اجتماعي و بازخورد اجتماعي دارد. در عصر
طلايي يونان باستان گفت وگو يک آداب اجتماعي پسنديده بود،
براي همين تئاتر در چنين جامعه اي اتفاق مي افتد...
ا.ع؛ جالب تر اينجاست که نويسندگان و اولياي دولت شهرها
نسبت به هم احساس مسووليت مي کردند. يعني نمايشنامه نويس
خودش را موظف مي دانست که انتقاد کند و جامعه خودش را موظف
مي کرد که بپذيرد، بشنود و ببيند و رهبران جامعه هم از اين
امر مستثني نبودند.
براي من وجهه گفت و گويش اهميت دارد. به
عنوان کسي که چندان در زندگي شخصي، خصوصي و خيابان گفت وگو
نمي کنم، نوشتن راهي براي گفت وگو است. پس مهم ترين اصل،
نياز من به گفت وگو است. گفت وگو درباره ترديدهايم، پرسش
ها و شايد پاسخ هايم. اين مهم ترين دليل من براي نوشتن
است. نوشتن درباره اينکه ما کيستيم و شأن ما چيست؟ چه حقي
داريم و چقدر؟ و اصلاً چطور بايد زندگي کنيم و چرا؟ تمام
اين پرسش ها در جامعه ما به فراموشي سپرده شده است، پس
پاسخي هم در کار نيست. ما فراموش کرده ايم که بايد راجع به
حقوق فردي و بشري مثلاً حقوق شهروندي مان حرف بزنيم.
«ميلر» هم همين چيزها را مي گفت. او نمايشنامه نويسي است
که اگر اشتباه نکنم تنها يک نمايشنامه دارد که در دوران
خودش نمي گذرد ؛ «جادوگران شهر سيلم» که به نام ساحره
سوزان هم ترجمه شده است.
ا.ع؛ که در آن هم
يک نگاه تمثيلي- اجتماعي به جريان روز خود دارد.
دقيقاً. او هم ناچار بود اين کار را بکند چون دوران «مک
کارتيسم» بود. پس اين نويسنده عميقاً امروزي است. من
مطمئنم ميلر به اين فکر نکرده که يک جوري بنويسم تا 50 سال
ديگر هم اجرا شود. او تصميم گرفت درباره فاجعه اي بنويسد
که عميقاً تجربه اش کرده بود و مي دانست اگر راجع به چنين
چيزي بنويسد حتماً نوشته اش ماندگار خواهد شد. چون در آن
نمايشنامه تاريخي حقايق بسياري درباره روزگار خودش نهفته
بود.
ا.ع؛ تا حالا شده که بخواهيد موضوعي
معاصر را به فضايي تمثيلي و تاريخي ببريد؟
سوژه زياد دارم. ولي دليل اينکه تا حالا ننوشتم شان اين
است که هنوز احساس خوبي به اين نوع نوشتن ندارم و احساس
نمي کنم از پس اش بربيايم وگرنه موضوع هاي خيلي جالبي
دارم.
پ.م؛ مثلاً چه سوژه هايي؟
اگر بگويم، ديگر نمي نويسم. اين شايد نقطه ضعف من است.
نقطه ضعف چون تا قبل از تمام شدن من نمي توانم از کسي
نظرخواهي کنم. نوشتن براي من يک راز است. نبايد بگويم.
متاسفانه تا بگويم ديگر نمي نويسم.
ا.ع؛
شما در خلال صحبت هايتان به طبقه متوسط اشاره کرديد که
تماشاگران اصلي تئاتر ما هستند. در کنار آنها طبقه فرودستي
داريم که به دليل مشکلات اقتصادي از همراه شدن با جرياني
همچون تئاتر محروم هستند و در برابر آنها هم طبقه فرادستي
از لحاظ اقتصادي داريم که به شدت دچار فقر فرهنگي است و
فقط زمان هايي دور و بر تئاتر شهر آن هم با سگ و قلاده و
ماشين آخرين سيستم شان ظاهر مي شوند که نمايش هايي با رنگ
و لعاب خاص در سالن اصلي تئاتر شهر اجرا مي شود. ما با اين
آدم ها کاري نداريم. به نظر شما اگر نمايشنا مه نويسي در
تئاتر ايران نسبت هايي جدي پيدا کند با موضوعات اجتماعي
مثل کارهاي شما در دهه هفتاد و قبل ترش...
که قبل از اين هم بوده ولي...
ا.ع؛ ضعيف
شده يا منحرف شده، يا آدم هايي مثل آقاي «نادر برهاني
مرند» مثل «عليرضا نادري» يا «افروز فروزند» در نمايش «روي
زمين» نمي توانند به جريان رشد فرديت در جامعه ما کمک
کنند؟ به گونه اي که ميزان آگاهي هاي فردي را در بين طبقه
متوسط از طريق تئاتر بالاتر برد و از اين طريق به برقراري
دموکراسي در جامعه کمک کرد. براي شما چنين منظرهايي مورد
توجه بوده است؟ اينکه باعث رشد فرديت و در نهايت نهادينه
شدن دموکراسي در جامعه شويد؟
ببينيد
اولين چيزي که برايم مهم است اين است که من با چندتا آدم
جمع شده ام، يک نمايشنامه نوشته ام و قرار است آن را کار
کنيم. اولين اتفاق بايد درون اين پنج، شش نفر بيفتد. اگر
اثر من بتواند آنها را به جايي برساند که احساس کنم نوشته
ام تاثيري بر آنان داشته است، حالا احساس مي کنم با آدم
هاي بيشتري مي توانم ارتباط برقرار کنم. بنابراين روزهاي
تمرين و به ويژه روزهاي آغاز تمرين و اولين واکنش گروهي که
قرار است با آنان کار کنم هميشه براي من لحظه مهمي است. به
همين دليل است که من مدام در طول تمرين ها متن را بازنويسي
مي کنم. يعني بازخورد ابتدايي را از طريق گروه و بازيگران
مي بينم و به شدت در جمعي که کار مي کنيم دموکراسي برقرار
است. گاهي وقت ها بازيگراني که اولين بار است با من کار مي
کنند، تعجب شان را ابراز مي کنند. مي گويند فکر نمي کرديم
فضا به گونه اي باشد که بشود نظر داد. من به اين نظرخواهي
اعتقاد دارم چون مي تواند به من کمک کند، نه به اين دليل
که دموکراسي فقط آرمان خوبي است. بنابراين دموکراسي...
پ.م؛ برايتان شعار نيست...
بله. دموکراسي
يک نياز است. من در کارم عميقاً نيازش را احساس مي کنم.
مثلاً در «ماه در آب» چه روزهايي بود که من از «روژين» که
9 سالش است راجع به کارم نظر خواستم؛ از او مي پرسيدم تو
چي فکر مي کني؟ و نظرهاي او در روند بازنويسي متن من تاثير
داشت. مثلاً روژين مي گفت به نظر من اين ديالوگ را اين
جوري بايد گفت و من چندين بار قانع شدم حق با اوست و من
واقعاً تغيير دادم. دوباره نوشتمش. خيلي احمقانه است اگر
به اظهار نظر بازيگران يا ديگر اعضاي گروه واکنش عصبي نشان
بدهم و خودم را از پيشنهادهاي سازنده آنان محروم کنم.
ترجيح مي دهم فضايي ايجاد کنم که اعضاي گروه حرف شان را
بزنند ممکن است گاهي هم کسي حرف هاي بي ربطي زده باشد، از
من يا کسي ديگر عصباني بوده و نظر کينه ورزانه اي هم
درباره کارهايم داده باشد و حتي من در درونم دلخور شده
باشم اما بروز نمي دهم. اين پيامد هاي ناگزير دموکراسي
است. ترجيح مي دهم در اين گونه موارد خودم را به نفهمي
بزنم و وانمود کنم که او واقعاً دارد کارم را نقد مي کند و
هيچ قصد تحقير و دشمني ندارد، از او مي خواهم توضيح بدهد
دقيقاً کجاي متن ايراد دارد و ممکن است او دلايل مزخرفي
براي ادعاي خود بياورد و راستش کمي بعد که خشم دروني ام
فروکش کرد و دلخوري ام محو شد به اين فکر مي کنم چرا او
دقيقاً به آن ديالوگ يا به فلان جاي متن براي ادعاي سست
خود استناد کرده است. پي دلايلي مي گردم و ممکن است به
نتايج جالبي برسم که باعث اعتلاي متن ام بشود. به هر حال
من در روزهاي تمرين فضا را به گونه اي هدايت مي کنم که
اعضاي گروه احساس امنيت کنند و حرف بزنند. اگر حرفي بر دلم
بنشيند و از صافي زيبايي شناسي من عبور کند حتماً استفاده
مي کنم که بارها کرد ه ام. مثلاً ديالوگ پاياني «ماه در
آب» که بهرام مي گويد؛ «مادر بودن يک توهم است. به ما ياد
دادند که مادر خوبي باشيم به شما ياد دادند مادر خوبي
باشيد.» اين اصلاً ديالوگي بود که «آي سودا» مي گفت و در
واقع جزء ناگفته هاي «آي سودا» بود. بعد در بازخوردها ديدم
که اشتباه است. چقدر شعاري مي شود اگر آي سودا بگويد. چون
خودش زن است. يادم هست نظر خانم «مسلمي» درباره اين ديالوگ
بسيار تعيين کننده بود. او گفت؛ «آقاي يعقوبي اين لحظه را
اصلاً دوست ندارم. هيچ مادري اين حرف را نمي زند.» و جالب
اينجاست که اصلاً اين طور نبود. اتفاقاً اين ديدگاه را در
واقع از يک مادر شنيده بودم. واقعاً يک مادر اين را به
خودم گفت. ولي من به حرف خانم مسلمي گوش دادم. گاهي وقت ها
واقعيت بايد در تئاتر دستکاري شود تا باورپذير جلوه کند.
براي همين من اين ديالوگ را در زبان بهرام گذاشتم و
باورپذير شد. ديگر شعاري به نظر نمي رسيد. واکنشي مانند
واکنش خانم مسلمي در مخاطب به وجود نيامد. يعني من حرفم را
زده بودم. اگر به نظر خانم مسلمي توجه نمي کردم و آي سودا
همچنان اين ديالوگ را مي گفت ممکن بود مخاطبان بسياري
مانند خانم مسلمي واکنش نشان مي دادند؛ واکنشي که خواست من
نبود. ممکن بود زنان تماشاگر بسياري بگويند نه ما زن ها
اين طور فکر نمي کنيم. شما مردها ما زن ها را نمي شناسيد و
از اين قبيل. خانم «مسلمي» يک نماينده از جامعه زنان بود.
يک مادر بود که در جمع ما بود. با اظهارنظر خانم مسلمي من
به فکر بهرام افتادم. فکر کردم او مرد است و کاراکتري است
که تماشاگر دوستش دارد. حالا اگر حرف بسيار تندي از نظر
برخي مخاطبان بزند، مخاطب باز هم دوست اش خواهد داشت و اگر
حرفش را قبول نداشته باشد خواهد گفت او زن نيست که بفهمد.
کساني هم که بايد تحت تاثير اين ديالوگ قرار بگيرند چه زن
بگويد چه مرد تحت تاثير قرار خواهند گرفت.
پ.م؛ در جريان تئاتر تجربي در ابتدا اين بحث مطرح مي شود
که عمر کلام به پايان رسيده است. جلوتر که مي آييم
گروتفسکي مي گويد تئاتر بايد از شر ادبيات خلاص شود و
هويتي مستقل به خودش بگيرد. آنها تا همين امروز هم جريان
متن را نفي مي کنند و تاکيدشان بيشتر روي شکل اجرايي است و
اين تعريفي لغتنامه اي است. اما آدم هايي مثل گوردون کريگ
يا تادئوش کانتور چيزهايي را تجربه کردند که تا پيش از
آنها نبود و آنها را اساس کار تئاتر تجربي اش قرار داد.
چيزي که اگر پيشتر توسط فرد ديگري انجام شده بود ديگر
تئاتر تجربي نبود. حالا در ايران تئاتر تجربي عبارت است از
تلاش ما براي وصل کردن ذهنيت هايمان به يکي از هنرمنداني
که به نام تئاتر تجربي مي شناسيم. اما اين بيشتر «تئاتر
ترجمه» است تا «تجربه». اما شما نگاه کنيد بهرام بيضايي با
«آرش» يک کار تجربي مي کند. شکل و شمايل بيروني و نحوه
روايت متن اش و چيزي که خودش به آن مي گويد «برخواني» تا
پيش از او به اين شکل تجربه نشده است. اين همه را گفتم تا
برسم به اينکه شما هم در نمايشنامه هايتان نوعي روند تجربي
را دنبال مي کنيد که با تئاتر تجربي در غرب تفاوت دارد. در
حوزه متن و با بها دادن به آن شکل مي گيرد. مثلاً در «تنها
راه ممکن» يا «زمستان 66» که براي اولين بار از صداي راوي
به آن شکل استفاده مي کنيد....
نويسنده
است که خلق مي کند...