|
|
مصاحبهي زير با حذف پرسش و پاسخها دربارهي آموزش تئاتر در دانشگاه در تاريخ6 آبان 1386 با تيتر " تاريخ قضاوت خواهد كرد " در صفحهي 10 و 11 روزنامهي اعتماد چاپ شد. تفاوتهاي ديگر اين متن با متن چاپ شده در روزنامه به دليل اين است كه متن زير حاصل بازنگري خانم نغمه ثميني و من در مصاحبهي خودمان ست، اما آنچه در روزنامه چاپ شده حاصل بازنگري آقاي نادربرهاني در حرفهاي خود است. اعتماد: گفته ميشود اين كه بگوييم ادبيات نمايشي ما در دو دهه 40 و 70 دو نقطه اوج را تجربه كرده است، يك تصور ذهني و ژورناليستي است. شما فكر ميكنيد بتوان از ادبيات نمايشي در اين دو دهه به عنوان نقاط اوج ياد كرد؟ نادر برهاني مرند: در مورد اين دو برههاي كه گفتيد فكر ميكنم اين يك تصور ژورناليستي نيست، بلكه يك واقعيت است. چون به هر حال در اين بخشي كه به ما نزديكتر است من از نزديك شاهدم كه تحولي در نگاه نمايشنامهنويسان و محصولات ادبيات نمايشي ما اتفاق افتاده است. حالا اينكه اين معلول چه چيزي است احتمالاً مورد بحث قرار خواهد گرفت. اين اتفاق در نيمه دوم دهه چهل هم ميافتد. منظورم اين است كه اتفاقاً صورت مساله درست است و اگر ژورناليستي هم هست، دور از واقعيت و دور از واقعيت تاريخي نيست. اين خيلي به لحاظ تاريخي با ما فاصله ندارد و ميتوان به شكل مستند براي آن مثال آورد. اما اين تصور دليل بر اين نيست كه در دهههاي ديگر و در زمانهاي ديگر نمايشنامهنويسي دوران بدي را گذرانده و دچار فترت بوده است. هر چند باز به دليل تحولات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي در كشور، در اين صد سالي كه ميتوان به اندازه عمر نمايشنامهنويسي فرض كرد، ادبيات نمايشي و به طور كلي ادبيات ما هم دچار اين فترت بوده و هم اوج داشته است. اما ميتوان از اين دو دهه به عنوان دو دههاي ياد برد كه نمايشنامهنويسي وضع خوبي دارد. نغمه ثميني: بايد يك نكته كوچكي را اضافه كنم. وقتي ميگوييم دهه 70، منظورمان به طور مشخص از 1370 به بعد نيست. آن موجي را كه داريم از آن حرف ميزنيم از نيمه دهه 70 شكل ميگيرد و از آن طرف هم بخش زياديش را در دهه 80 ميگذراند. در اوايل دهه 70 كمابيش اتفاقاتي را شاهديم كه در دهه 60 رخ ميدهند و تفاوت چنداني با اتفاقات آن دوره ندارند. آن تحولات اجتماعي و سياسي كه از آن حرف ميزنيم و اين تغيير ناگهاني، #عملاً از نيمه دهه 70 اتفاق ميافتد. يادم ميآيد كه سال 2-71، وضعيت تئاتر شهر عملاً همان چيزي بود كه در دهه 60 وجود داشت. يعني خالي و خلوت و هر چند ماه يكبار سالن اصلي يك اجرايي داشت و بعد هم مثلاً تا دوماه تئاتر شهر اصلاً تعطيل بود. محمد يعقوبي: فكر ميكنم به درستي اشاره شد كه آنچه دربارهاش صحبت ميكنيم از نيمهي دوم دههي 70 شروع شده است. اينكه اين يك تصور ژورناليستي است يا نه، بر ميگردد به بار عاطفي و ارزشياي كه احتمالاً به اين دو دهه داده ميشود. بخش زيادي از اين ارزشهاي كاري به دليل اين نيست كه آدمهاي نابغهاي در اين دو دوره بودهاند، بلكه به فضاي جامعهي ما برميگردد. در مواقعي در كشور ما دورهي گسست وجود داشته كه نميتوان آن را انكار كرد. بنابراين فارغ از ارزشگذاري و به عنوان شهادتي بر يك واقعيت بايد بپذيريم كه در نيمهي دوم دههي هفتاد تماشاگران تازهاي به سالنهاي تئاتر پاگذاشتند و مخاطبان گذشتهي تئاتر مجاب شدند كه از پيلهي تنهايي خود بيرون آمده و به تماشاي تئاتر بيايند. نيمهي دوم دههي هفتاد به بعد روزگار پرتماشاگري براي تئاتر است. مخاطب دوباره به تئاتر علاقهمند شد و تئاتر موضوع گفتوگوي محافل روشنفكري و موضوع بررسي روزنامهها شد. در دههي 60 و اويل 70 هر از گاه اتفاقهايي ميافتاد، ولي تبديل به جريان نميشد چون فضاي حاكم بر جامعه امكان نميداد. به همين دليل نميتوانيم از آن كارهاي معدود درخشان دههي شصت و نيمهي اول دههي هفتاد به عنوان كارهايي جريانساز ياد كنيم. در نيمهي دوم دههي هفتاد بود كه مسئولان احساس كردند كه نه تنها جوانان بايد كار كنند بلكه آن آدمهاي استخواندار تئاتر هم بايد بيايند و دوباره كار كنند. بنابراين گسستي كه بين جوانان و پيشكسوتها وجود داشت برطرف شد و همه كنار هم كار كردند. بهرام بيضايي پس از سالها داشت كار ميكرد و اين خيلي اهميت داشت. ايناتفاقها در نيمهي دوم دههي 70 افتاد. نادر برهاني مرند: ميخواهم يك چيزي را در ادامه صحبتهاي محمد بگويم كه البته تاييد اين بحث است. اما به نظرم ظرافتي در اين موضوع هست. وقتي ما در مورد اين دو دهه، مخصوصاً دهه معاصر صحبت ميكنيم ممكن است اين سوءتفاهم براي خيليها پيش بيايد كه ما ميگوييم از نيمه دوم اين دهه نمايشنامههاي نابغهاي پيدا شدند و آنها اين جريان را ايجاد كردند. همان طور كه محمد گفت شرايط دگرگون شد و آدمهايي كه احتمالاً در دهه 60 براي كشوهاي ميزشان مينوشتند فرصت ظهور مجدد پيدا كردند. اين طور نيست كه بگوييم در آن دورهها نمايشنامهنويسِ خوبي نبود و يا به يكباره آنها كه بودند تغيير كردند و همدوش با معاصرانشان كه تحول ايجاد كرده بودند جور ديگري نوشتند. نه اين طور نبود، بلكه فضا به گونهاي شد كه براي نمايشنامههاي آنها و يا تفكراتي كه داشتند فرصت ظهور پيدا شد و براي همين است كه اين دهه مهم ميشود اما نه به خاطر آدمهاي آن. محمد يعقوبي: در واقع قبل از نيمهي دوم دههي هفتاد فضا به گونهاي بود كه اگر نمايشنامهنويسي ميخواست كار كند يا ميبايست شرايط سفارشينويسي حاكم بر فضاي تئاتري آن زمان را ميپذيرفت و يا اينكه به قول نادر برهاني براي كشويِ ميزش مينوشت. در اين ميان نوعي نمايشنامهنويسي ابزورد هم به شدت رايج شد كه به نظر نميرسد آن گونه نوشتن برخاسته از ميل دروني نويسندگان آن آثار بوده است، بلكه به دليل شرايطي بود كه به او تحميل شده بود. گويي نويسندهاي كه نه ميخواسته سفارشي و نه براي كشوي ميزش بنويسد، ميل مهارناپذيرش به نوشتن و اجراي آن راهياش ميكرده به آن گونه نوشتن كه از قضا مد آن روزگار هم شد. طبعا در اين فضاي آشفتهي سفارشينويسي يا بيگانه با روزگارنويسي برخي كارگردانها كه سليقهاي هم داشتند به اجراي نمايشنامههاي خارجي روي آوردند بنابراين گرايش به اجراي نمايشنامههاي خارجي هم تا حد قابلتوجهاي متاثر از همان فضاي تاريك حاكم بود. پيوند بين نويسنده به عنوان توليدكنندهي كار و مخاطب در صورتي اتفاق ميافتد كه نويسنده چيزي را بگويد كه مخاطب نياز دارد، و در حقيقت اين تبديل ميشود به تئاتري كه ميتوان از آن به خوبي ياد كرد. اين كار در آن شرايط امكانپذير نبود. به همين دليل نويسندههايي در آن دوره بودند كه نميتوانستند آن طور كه ميخواهند كار كنند. نادر برهاني مرند: نمايشنامههاي خيلي درخشاني هستند كه وقتي به تاريخ نگارش آنها نگاه ميكنيم ميبينيم آن موقع نوشته شدهاند، ولي الان فرصت اجرا و يا چاپ پيدا كردهاند. اعتماد: نكته ديگري كه فكر ميكنم بهتر باشد در همين ابتدا به آن بپردازيم انتقال تجربههاي نسل قبلي به نمايشنامهنويسان اين نسل است، نمايشنامهنويساني كه از سال 38 به بعد كارشان را شروع ميكنند؛ غلامحسين ساعدي، بهرام بيضايي، اكبر رادي، و بعدتر اسماعيل خلج، عباس نعلبنديان و يا بيژن مفيد. آيا تجربيات نمايشنامهنويساني كه به آنها اشاره كرديم به نسل جديد منتقل ميشود، يا اينكه در جاهايي توقف داريم؟ نغمه ثميني: فكر ميكنم بدون ترديد وقفه وجود داشته است. ما نميتوانيم انكار كنيم كه بعد از انقلاب همه چيز دگرگون ميشود و طبيعي است كه جريان نمايشنامهنويسي هم از اين دگرگوني تاثير ميگيرد. كساني كه بزرگترين تحولات ادبيات نمايشي دهه 40 و اوايل دهه 50 را درست كردند، عملاً بعد از انقلاب و در دهه 60 فيد شدند. تنها بيضايي و رادي ماندند، كه اتفاقاً به طرز غريب و قابل احترامي توانستند تجربياتشان را ادامه بدهند، بدون اينكه يك نشيب را طي كنند. «فتحنامه كلات»، «آهسته با گل سرخ» و «هملت با سالاد فصل» نشان ميدهد كه آنها مطلقا فرود نيامدهاند كه بخواهند دوباره بالا بيايند. بلكه يك مسير را طي كردند. به نظرم در سال 75 و بعد از آن نمایشنامه نویسان نسل جدید چندان در این قید و بند نبودند که رشته ای را که در اوایل انقلاب قطع شده بود ،دوباره ادا مه دهند.حتی انگار این موج باز خوانی نمایشنامه نویسان دهه ی چهل هم از اوایل دههی هشتاد آغاز شد. ## محمد يعقوبي: بيشتر حرفهايي كه زديم ارجاع داشتند به آثار اجرا شده. اين آيا به ما نشان نميدهد كه جداي اهميت چاپ نمايشنامه، اجرا هم بسياراهميت دارد؟ حتما براي همين است كه همهي ما به آن دورهي گسست اشاره كرديم. گسست دههي شصت صرف نظر از گسست چاپ يك گسست اجرايي بود. چون اگر آثار مهمي چاپ نشد دلمان خوش بود به خواندن آثاري كه سالهاي پيش از آن دوره چاپ شده بود ولي گسست اجرايي هيچ جايگزيني نداشت. تنها راه حل براي گسست اجرايي آن دوران رفع مشكلات گست و فراهم شدن امكان اجراي آثار ارزشمند بود. به همين دليل است كه در آن دوران اگر هر از گاه كار درخشاني اجرا شد با استقبال بينظير و به ياد ماندني تماشاگران تشنهي آن دوران رو به رو شد. من وقتي «آهسته با گل سرخ» را ديدم لذت بردم، پس اين حتماً روي من تاثير گذاشته است. از اين تاثيرهاي هرازگاهي بوده اما حقيقت آن است كه ما خودمان قصد كشف آنان را كرديم. پس در يك جريان طبيعي تجربههاي آنان به ما منتقل نشده است. براي من خواندن نمايشنامههاي بهرام بيضايي، اكبر رادي و غلامحسين ساعدي تجربهاي شعفآور بود و لذت بينظير پس از كشف را به همراه داشت. اعتماد: قبل از اينكه نمايشنامه نويسي را شروع كنيد اينها را خوانديد يا بعد از آن؟ محمد يعقوبي: من سال 68 نمايشنامههايشان را خواندم. پيش از اينكه وارد دانشگاه شوم 5 يا 6 نمايشنامه بيشتر نخوانده بودم. آنقدرها هم تئاتر نديده بودم. «آهسته با گل سرخ» اين تاثير را داشت كه من بروم و كارهاي آقاي رادي را بخوانم. من اول فيلم «مرگ يزدگرد» را ديدم و بعد رفتم دربهدر دنبال نمايشنامهاش گشتم و توي به گمانم كتاب جمعه پيداش كردم و با ولع خواندمش. اين آدمها ارتباطهاي بين اين دو دههاند كه بيش از همه توانستند آن را ادامه دهند. نغمه ثميني: تا آنجا كه يادم است بيضايي از آن پديدههايي بود كه به محض اينكه كسي به تئاتر علاقمند ميشد ميخواندش. خواندن بيضايي يا رادي گريزناپذير بود.اما کسانی مثل فرسی، نعلبندیان یا خلج را من عملا زمانی کشف کردم که نمایشنامه نویسی را به طور جدی آغاز کرده بودم. اعتماد: آقاي نادر برهاني مرند نظر شما چيست؟ نادر برهاني مرند: اين انتقال تجربه يا بايد از طريق ديده شدن اجرا اتفاق بيفتد و يا اينكه يك اثر چاپ شود. اين ويژگي ماندگاري يك اثر ادبي است كه خوانده و ديده شود. در مورد نمايشنامهنويسهاي دههاي كه در واقع شما گسست را متوجه آنها ميكنيد، آنهايي كه توانستند به هر دليلي آثارشان را چاپ كنند، به نظرم تجربههايشان منتقل شد. البته به كساني كه آنها هم همان دغدغه را داشتند. يعني نياز به انتقال تجربه را حس ميكردند و گرنه همين حالا هم اگر شما نگاه كنيد، با اينكه بينهايت چاپ اثر داريم و بيشمار اجرا ميشود، اين انتقال تجربه اتفاق نميافتد. به نظر من بخش اعظم ماجرا به كسي بر ميگردد كه بخواهد تجربه به او منتقل شود. در مورد بيضايي، رادي و ساعدي به نظرم كارهاي شاخص آنها به حد كافي موجود بود. اما يك حالت ديگر هم هست كه اين انتقال به صورت فرد به فرد و همگامي با اين نسل صورت ميگيرد. فكر ميكنم در سنت ادبي ما حداقل در حوزه ادبيات نمايشي اين اتفاق كمتر ميافتد. اين اصلاً رسم نيست و اين ارتباط فرد به فرد شكل نميگيرد. محمد يعقوبي: همهي ما داريم از بيضايي و رادي اسم ميبريم. به نظر من اين يك ايراد است. يك وقفهاي وجود دارد. جوانان مطرح دههي 70 در اين موقع كجا بودند؟ شكي در اين نيست كه آثار چاپ شده بايد خوانده شود و تاثير خودش را بگذارد. اما در كنار آن اجرا هم بايد صورت ميگرفت. اجرا از كساني غير از بيضايي و رادي. يك نسل بعد از آنها. نادر برهاني مرند: مگر ماندگاري يك اثر نمايشي به غير از اجرا چيز ديگري هم ميتواند باشد؟ محمد يعقوبي: البته ميتواند منوط به چاپ هم باشد. من ميگويم در دههاي افرادي فرصت كار نداشتند كه بعد بخواهند آن را چاپ كنند. يك وقفهاي وجود داشته كه به نظر من عدهي بسياري در آن به عنوان نويسنده متولد نشدند. آدمهايي كه كارهاي قابلتوجهاي كرده باشند اندكاند. ابراهيم مكي، محمد چرمشير، عبدالحي شماسي و ؟ دليلش كاملا روشن است: بقاي هنر در گرو وجود ثبات، امنيت خاطر و آرامشي نسبي در جامعه است. در يك دوره جامعهي ما فاقد ثبات و آرامش ابتدايي بشري بود، فاقد رفاه براي توليد هنر. بنابراين عقيده دارم اصلاً بسيار كسان در آن دوره به عنوان نمايشنامهنويس متولد نشدند كه بعد بگوييم نتوانستند ادامه بدهند. فضا، فضايي نبود كه نويسنده به وجود بيايد. اشارهام به آدمهايي است كه نميشناسيم. آدمهايي كه نياز به اندكي احساس آزادي، امنيت و آرامش داشتند تا نويسنده شوند. نادر برهاني مرند: شرايط براي همه يكسان بوده. اما يكي مثل رادي اين قدر قدرتمند نوشته كه همه را در محاق قرار داده... محمد يعقوبي: رادي در دهه 40 به عنوان نويسنده متولد شد. همانطور كه در نيمهي دوم دهه 70 هم تعدادي به عنوان نويسنده متولد شدند. اما در دههي 60 و نيمهي اول دههي هفتاد تعداد قابلتوجهاي نويسنده متولد نشدند چون فضاي مساعدي بر آن دوران حاكم نبود. ما با تسامح ميگوييم تجربهي نسل گذشته به ما منتقل شده است، اما اين يك تجربهي ناقص است. سالم نيست. چون ما مجبور شديم خيلي به عقب برگرديم. نادر برهاني مرند: اين درست است بايد دگرگونيهايي اتفاق ميافتاد و نيفتاد. اعتماد: آقاي قطبالدين صادقي نقدي دارد كه در دهه 60 نوشته و در آن فضاي تئاتر خيلي خوب توضيح داده ميشود اين طور ميگويد كه عباس نعلبنديان نميدانيم كجاست! خلج سريالساز شده، بيضايي به سينما كوچ كرده و ... ما اين تضادها را در ادبيات نمايشيمان داريم. و نكته ديگر اينكه، نامهايي همچون رحمانيان، چرمشير، امجد و شماسي كه در دهه 60 كارشان را شروع كردند، اما باز فكر ميكنم كه اوج كار آنها هم دهه 70 است. فكر ميكنيد اين فضاي دهه 70 است كه زمينه شكفتن را ايجاد ميكند يا اينكه آنها تجربهاي را آغاز كردهاند و به شكل طبيعي در دهه 70 به بار مينشيند؟ نادر برهاني مرند: من با اطمينان ميگويم فضا. مگر ما چقدر انسان ناجي ميتوانيم داشته باشيم. چرا فكر كنيم اين وظيفه هنرمند است كه اين كار را در هر شرايطي بكند. اين حق اوست كه يك فضايي داشته باشد تا بتواند كار كند. نغمه ثميني: اگر يك نگاهي به نيمه 70 به بعد بكنيد كاملاً واضح است كه فضايي ايجاد شد كه آنها فكر ميكردند ميتوانند بنويسند و نوشتههايشان را هنوز خشك نشده روي صحنه ببينند و هنوز روي صحنه نديده چاپ كنند. به طور طبيعي وقتي اين سير سالم اتفاق افتاد ميتوان به انگيزه آنها هم پي برد. به نظرم سير سالم تئاتر همين است. هر كدام از آنها وقتي اين را ديد، بازخورد و چاپش را تجربه كرد رفت سراغ كار بعدي و همينطور ادامه پيدا كرد. محمد يعقوبي: مثلاً شما از اسماعيل خلج نام برديد. خلج را با چه نمايشنامههايي ميشناسيم؟ آيا او اجازه داشت به آن تجربهها ادامه بدهد؟ من كاملاً دركش ميكنم، اگر به من هم اجازهي كار ندهند ديگر نمينويسم. نميتوانم كه بنويسم. من اصلاً اجراييام. وقتي اجرا ميكنم احساس امنيت ميكنم، احساس رفاه نسبي كه يك انسان بايد داشته باشد. بنابراين كاملاً درك ميكنم كه اسماعيل خلج كار نكند. حالا يكي ميرود سريال ميسازد و يكي مي رود پي شغلي ديگر. نادر برهاني مرند: فكر ميكنم اشخاصي مثل شماسي و رحمانيان قبل از دهه 70 توانستهاند پلي بين آن دههها و دهه معاصر باشند. اين كار را حداقل در ادبيات شفاهيشان ميكردند و به هر حال جريان نمايشنامهنويسي را كمي باطراوت نگه داشتند، حتي اگر شده در كشويِ ميزشان. حداقل اين دغدغهمندي نوشتن براي صحنه در اوج آن دوران فترت وجود داشته است. من اصلاً كاري به كيفيت آثار آنها ندارم و به قول دوستان ارزشگذاري هم نميكنم، اما در دههاي كه سالنهاي تئاتر تار عنكبوت بسته بود آدمهايي به نوشتن براي صحنه فكر ميكنند. اين پل ضعيفي است، اما به هر حال ميتوان بين آن دههها برقرار كرد. محمد يعقوبي: البته ما نويسندههايي هم داريم كه بدون اينكه اين شرايط برايشان وجود داشته باشد، نوشتهاند و من به آنان غبطه هم ميخورم. بهرام بيضايي هميشه نوشته و هيچ وقت از فضاي حاكم شكست نخورده است، يا اكبر رادي. اما اينها استثناهاي روزگار هستند و تئاتر نميتواند تنها روي گُرده آدمهاي استثنايي بچرخد. تئاتر براي بقا به شرايطي بشري نياز دارد. نادر برهاني مرند: در همان دوره يكي مثل «آرمان اميد» هم هست. اما به قول خانم نغمه ثميني ما وقتي اجرا نكنيم قلممان خشك ميشود. عادت كردهايم كه براي صحنه بنويسيم و در صحنه پخته شويم. اينها را هم نبايد فراموش كرد. نغمه ثميني: كشوهاي ميزها واقعاً جاهاي استراتژيكي هستند. ما از آنها خبر نداريم. رحمانيان در دهه 60 نمايشنامه «سرود سرخ برادري» را چاپ كرده و تا دهه 70 ديگر چيزي را چاپ نكرده. يا حتي «باغها و آرزوها»ي چرمشير. احساس ميكنم اينها نمايشنامههايي است كه اجازه چاپ پيدا كردهاند. آنها حتماً يك چيزهايي را در كشوشان داشتهاند و سالهاي بعد روي آن كار كردهاند. انگار خواستهاند بگويند كه ما به عنوان نمايشنامهنويس به هر حال هستيم. جالب اينجاست كه بگويم در مقدمه «باغ آرزوها» نوشته شده كه اصلاً فكر نكنيد ما محتوای اين نمايشنامه را با چاپ آن تاييد ميكنيم، اين فقط تجربيات يك نمايشنامهنويس جوان است .# وقتي تفكر پشت چاپ يك اثر اين است واقعاً چه كسي ميتواند بگويد كه دهه گسست نيست؟ دهه 60 به نظرم يك دهه مخفي است. نادر برهاني مرند: براي همين است كه آدم نميتواند با قطعيت قضاوت كند. هر چند اين قابل حدس زدن است چون شرايط ميگويد كه جا براي شكلگيري ادبيات بالنده وجود ندارد. اخيراً از آرمان اميد و با اصرار زياد چهار پنج نمايشنامه دستنويس خواندم كه محصول همان دوران است. مطمئناً آدمهاي ديگري هم از اين دست وجود دارند. اعتماد: به نظر شما فضاي آموزش و دانشگاهها چقدر در شكلگيري جريان دهه 70 نقش داشته است؟ نغمه ثميني: در مورد نمايشنامهنويسي و نوشتن، دانشگاه نمی تواند خلاقیت بیافریند، ميتواند تنها يك شروع باشد. دانشگاه بيشتر جاي خوبي است كه نيروها را پرورش دهیم و متمركز كنيم. در همان جا اين نيروها ميتوانند ديده شوند و در ويترين قرار بگيرند. محمد يعقوبي: به نظرم وضعيت دانشگاه در دهه 60 وضعيت خوبي نبود. ما از دههاي صحبت ميكنيم كه مهمترين ايرادش اين بود كه آدمهايي كوچك به ميدان آمدند و چشم ديدن آدمهايي بزرگتر از خودشان را نداشتند، براي همين بزرگترها را حذف كردند. اين دههاي بود كه كوتولهها سعي كردند با حذف بزرگترها خودشان ديده شوند. اين آدمهاي كوچك با دعوت از كوتولههايي مانند خود محفل و تشكل ساختند. باز هم يادآوري ميكنم كه ما قرار نيست از استثناها نام ببريم. قرار است از فضايي صحبت كنيم كه فضايي منطقي باشد. به نظرم فضاي آموزشي آن دهه فضايي منطقي نبود، چون در آن دوران خيليها را حذف كردند. نادر برهاني مرند: من خيلي با محمد موافق نيستم. بعد از انقلاب فرهنگي دهه 60 دانشگاهها مجدداً باز ميشوند، با شكل و شمايل، ساختار سازماني و تعريفها و شرح درسهاي ديگر، حتي در حوزههاي تخصصيتري مثل تئاتر هم اين اتفاق ميافتد. وقتي در تئاتر لزوم تحصيلات دانشگاهي را پيدا ميكنند، نيروهايي وجود ندارد كه به آنها متوسل شوند. من شاهد عيني اين ماجرا بودهام و به مرور اين قهقراي آموزشي را ديدهام. من از سال 67 وارد دانشگاه شدم و تا سال 75-74 كه فوقليسانس گرفتم درگير دانشگاه بودم. در شكل سازماني آن چه به طور مستقيم و چه غيرمستقيم نابسامانيهايي وجود داشت. اما اينها مهم نيستند؛ كيفيت آموزش به نظرم در اساتيدي است كه درس ميدهند. اساتيدي كه در آن موقع در خدمتشان بوديم همه از بزرگان بودند. اينها به مرور حذف شدند. در اولين دورهها مجبور بودند به اساتيدي متوسل بشوند كه حتي از نظر سياسي با آنها مشكل داشتند، سال 67 اساتيد بزرگي تدريس كردند. اما به مرور اينها را از دست داديم. بعد از آن بود كه به اين نتيجه رسيدند كه در موضوعات، شرح درسها و اساتيد تئاتر هم ميتوانند دخالت بكنند. در آن زمان هر چند وضعيت سازماني دانشكده و امكانات آن بهسامان شد اما كيفيت آموزشي به هر دليل كمتر شد. اين واقعيت را نميشود انكار كرد. نغمه ثميني: فكر ميكنم بيش از 70، 80 درصد نمايشنامهنويسان بعد از دهه 70 داراي پشتوانه دانشگاهي و تئاتري بودند. البته عدهاي هم بودند مثل خانم يثربي و آقاي محمد يعقوبي كه از فضاي متفاوتي وارد شدند. اعتماد: ما وقتي از دهه 40 صحبت ميكنيم كارگردانهايي را ميبينيم كه ميآيند و متنهاي نوشته شده را حمايت ميكنند؛ جعفر والي متنهاي غلامحسين ساعدي را حمايت ميكند، ركنالدين خسروي كه رادي را اجرا ميكند و عباس جوانمرد كارهاي بهرام بيضايي را. اين در دهه 70 اتفاق نميافتد. انگار اين ايده مطرح ميشود كه نويسندهها مجبورند كه دست به كارگرداني هم بزنند و يا حداقل نويسندههايي مطرح ميشوند كه كارگردان هم هستند. محمد يعقوبي: فكر ميكنم اين يك جريان كاملاً آگاهانه بود. به همين دليل اگر بخواهيم از تئاتريهاي موفق نيمه دوم دههي هفتاد نام ببريم بيشتر آنان نويسنده/ كارگردان هستند. دليل من اين است كه در كارگرداني ميتوانم متنم را دوباره بنويسم. وقتي نمايشنامهام توسط بازيگران خوانده ميشود تازه متوجه ميشوم كه چه اتفاقي بايد برايش بيفتد. فكر ميكنم فقط من اينطور نيستم. چند نفر ديگر هم هستند كه مانند من عمل ميكنند. اين شيوهاي است كه در تئاتر ما وجود دارد. اين البته بحثي است كه فقط در حوزهي تئاتر ما مطرح است وگرنه در سينماي ما و جهان امري بسيار طبيعي است. به هر حال من به اين شيوهي كار معتقدم و به هر نمايشنامهنويسي هم توصيه ميكنم كه كارش را خودش كارگرداني كند، مگر اين كه نويسندهاي توان و منش كارگرداني را در خود نميبيند كه در اين صورت ارتباط بين نويسنده و كارگردان بايد خيلي عميق باشد كه اثر آن نويسنده قرباني نشود. به نظر من وقتي كارگردان و نمايشنامهنويس يكي نيستند در بيش مواقع شما تماشاگر كاري هستيد كه در آن كارگردان تمام تلاش خود را ميكند براي كماهميت دانستن متن و نمايشنامه در حد وسيلهاي ميشود براي اثبات اهميت و قدرت كارگردان اثر، بنابراين شما تماشاگر تئاتري هستيد متظاهرانه. تئاتري كه من به آن علاقه دارم «تئاتر يوناني» است و در آن زمان هم بيشتر نويسندگان اثرشان را خودشان كارگردان ميكردند. نغمه ثميني: من هميشه كمي با اين ماجرا مخالف بودهام. شايد به خاطر اينكه من در موضع اين طرف هستم. هميشه فكر كردهام كه نويسنده نويسنده است و كارگردان هم كارگردان. آدمهايي كه هر دو كار را با هم انجام ميدهند برايم جالب و کنجکاوی برانگیزند. ولي هرگز در خودم اين توان را نديدهام كه بتوانم هر دوي آن را با هم انجام بدهم.یا شاید بهتر است بگویم نوشتن چنان حریم دلنشین و امنی را برایم به وجود می آورد که نمی توانم هیچ لحظه ای را از زمانی که می تواند به نوشتن بگذرد در کار دیگری صرف کنم. با اينكه متنهايي را داشتهام كه با شكل اجراي آنها موافق نبودهام، اما هيچ وقت نتوانستهام اين حس را در خودم تقويت كنم كه كارم را خودم اجرا كنم. البته شانس هم در بين هست. اگر چند تجربه خوب با كيومرث مرادي و چند نفر دیگر نداشتم شايد به اين فكر ميافتادم كه خودم کارهایم را اجرا کنم. براي من يك تئاتر ايدهآل تئاتري است كه نويسنده بنويسد، كارگردان كارگرداني كند و دراماتورژ اينها را به همديگر متصل كند. اما ميپذيرم كه اين كار در ايران خيلي مشكل است. مگر ما چقدر توانايي كار جمعي را داريم؟ چقدر كارگردان به اندیشه ی یک نویسنده احترام می گذارد؟ نادر برهاني مرند: من اين را تاييد ميكنم كه خيلي خوب است وقتي يك نويسنده متنش را نوشت، شرايط اجراي آن فراهم باشد و با يك كارگردان دلخواه و موفق آن را اجرا كند. اما اين يك شرايط ايدهآل است و ما اين شرايط ايدهآل را نداريم. البته نميخواهم ارزشگذاري كنم. اينها همه ويژگي هستند و اينطور نيست كه نويسندهاي كه كارگرداني نميكند ضعيفتر از نويسندهاي باشد كه با يك سري بازيگر و گروه اجرايي مينويسد. اما خودم شخصاً تجربهاي كه داشتهام اين بوده كه وقتي با گروه و براي گروه و با يك سري اشكال واقعي و نه ذهني كار كردهام، آن وقت تاليف من پر بارتر بوده و خيلي به اجرا نزديك شده است. اين طور يك نبض اجرايي هم در نمايشنامه است كه به درد تئاتر امروز ميخورد. احساس ميكنم نويسندههايي هم كه از دهه 40 به اين طرف، در كنار يك كارگردان و مولفههاي اجرايي نوشتهاند، موفقترند. حتي نويسندگاني كه اين امكان را داشتهاند كه نوشتههايشان در اختيار كارگردان موفقي قرار بگيرد، در تاليفات بعديشان موفقتر عمل كردهاند. اما به هر حال اين از شرايط ناگزير تئاتر ماست كه نويسندگان كارگردان هم شدند. محمد يعقوبي: ناگزير از چه جهت؟ نادر برهاني مرند: به دليل اينكه شرايط آماده نيست. محمد يعقوبي: قبول دارم كه اين يك ويژگي است. ولي اصلاً نميپذيرم كه شرايط ناگزير است و شرايط ايدهآل اين است كه يكي كارگردان باشد و يكي نويسنده. نادر برهاني مرند: فرضاً اگر كارگردان ديگري نمايشنامههاي تو را اجرا كند، با جرات ميتوانم بگويم بهتر از تو اجرا خواهد كرد. محمد يعقوبي: حرف من اين است كه من نويسندهاي هستم كه مينويسم و در كارگرداني متنم را بازنويسي ميكنم. اگر من عضو يك گروه باشم ميدانم كه خلاقانه عمل نميكنم. اين به من ثابت شده است كه بايد سرپرست و كارگردان آن گروه باشم. وقتي من دارم براي اجراي فلاني مينويسم، مطمئنم كه اين قدر برايش وقت نميگذارم و وسواس به خرج نميدهم. اين به من ثابت شده است. نغمه ثميني: اين يك ويژگي است، اما براي همه اين طور نيست. من كساني را ديدهام كه چون متن خوب پيدا نميكنند مينويسند و يا اينكه چون كارگردان خوبي پيدا نميكنند خودشان كارگرداني ميكنند. نادر برهاني مرند: آن نوع كارگردانييي كه من به آن اعتقاد دارم همسنگ نوشتن برايم ارزشمند است. همه اينها به نوعي وارد شدن در جهان خلاقه است. و اين قدر در آن دنياها به هم تنيده ميشود كه تفاوتي ندارد كارگردان نويسنده باشد و يا نويسنده كارگردان. در آنجا همه به يك اندازه لذت ميبرند. اعتماد: اين سوال را به اين خاطر پرسيدم كه به بحران نمايشنامهنويسي در دهه 80 اشاره كنم. امكان سختافزاري تئاتر ما نشان ميدهد كه ديگر جايي براي چهرههاي جوان نيست و از سوي ديگر وجود نويسنده/ كارگردانها كار را براي نويسندگان جوان به نسبت ديگر گرايشها همچون بازيگري و يا طراحي صحنه سختتر ميكند. در سال تعداد محدودي ميتوانند نمايش روي صحنه ببرند كه بخش عمده آنها از متنهاي خودشان استفاده ميكنند. به همين خاطر است كه نمايشنامهنويسان جوان دهه 80 در دانشگاهها مطرح ميشوند اما در ادامه و جايي كه قرار است وارد بدنه تئاتر حرفهاي شود با كمفروغ شدن آنها روبرو ميشويم. اين كمفروغي بيشتر از آن كه به كيفيت كار آنها ارتباط داشته باشد نتيجه ميدان نداشتن است. محمد يعقوبي: من اگر متن خوبي از نويسندهاي ديگر بخوانم اگر خودش نخواهد كار كند حتماً آن را كار خواهم كرد. اگر متني باشد كه مرا افسون خودش كند، من را صيد كند به سراغش ميروم. فكر نميكنم اين يك بحران باشد. نميشود شكلي از توليد را انكار كرد، اينكه عدهاي ميآيند و كار خودشان را كارگرداني ميكنند. اعتماد: نويسنده/ كارگردان بودن يك ويژگي است و ايرادي به آن وارد نيست. اما اين ويژگي تبعاتي در پي خواهد داشت و در دهه 80 جا براي ديگران تنگتر خواهد شد... نادر برهاني مرند: اتفاقاً نه تنها در مورد نمايشنامهنويسي، در مورد همه رشتههاي تئاتر اين فضا تنگتر ميشود. دليل آن هم اين است كه فضاي محدودي داريم با كلي تقاضا كه هر روز هم بر تعدادش افزوده ميشود. فكر ميكنم جاي نگراني نباشد. اگر شخصي خودش بخواهد و لياقت داشته باشد دير يا زود به جرگه رايج جريان فرهنگي خواهد پيوست. در اين شرايط كه خيلي هم شرايط ايدهآلي نيست، اجراي كار به معناي اثبات هويت نيست. هزار و يك راه ديگر هم وجود دارد. من خيلي از كارهاي اين نسل را خواندهام و به آن هم خيلي اميدوارم. چه بسا آنها بيايند و حتي نسل قبل از خودشان را هم در سايه قرار دهند. محمد يعقوبي: به اين فكر كنيم كه چاره چيست؟ با حرف نادر موافقم آنها به هر حال راه خودشان را پيدا ميكنند. من اگر آن نمايشنامهنويس بودم و ميديدم كه الان نميتوانم در اينجا كار كنم ميرفتم در شهرستان كار ميكردم. در ثاني فراهم كردن اجراي براي اين نسل جوان از طريق اجراي آثار آنان توسط نسل ما راهي منطقي به نظر نميرسد. راهش هجوم اين نسل به سوي مسئولاني و نهادهايي است كه وظيفهشان ساخت سالن است. مسئولان همپاي تشويق ملت به افزايش جمعيت ميبايست امكانات لازم براي نسل جديد فراهم ميكردند. هجوم نسل جوان به سوي مسئولان و نهادهاي مربوط براي گرفتن امكانات كاري مهم و راهگشا ست. ثمینی: من هم فکر می کنم در حال حاضر بزرگ ترین اتفاق در تئاتر ایران می تواند افتتاح یک مجموعهی تئاتری درست مثل تئاتر شهر در جایی دیگر از شهر تهران باشد!تئاتر عمیقا به مکان وابسته است. وقتی مکانش را می سازی خود به خود گسترش پیدا می کند.به هر حال هر سال تعداد زیادی دانش آموختهی تئاتر از دانشگاه ها وارد فضای تئاتری می شود ،در حالی که بر فضای تئاتری افزوده نمی شود. اعتماد: بپردازيم به تئاتر اجرا محور، تئاتري كه به متن نمايشي وفادار نميماند و ميخواهد وابستگي خودش را به متن و ادبيات تا آنجا كه ميتواند كم كند. اصلاً فكر ميكنيد ما به لحاظ فرهنگي براي اين ايده آماده باشيم؟ محمد يعقوبي: اين به هر حال اتفاقي است كه در كشور ما افتاده است. اكثر اين كارها به دليل عدم توانايي در نوشتن و گريز از آن است. اصلاً به نظرم اين يك جور جريانسازي ساختگي بود. جرياني برخاسته از نياز مخاطبان تئاتر نيست، جرياني است برخاسته از نياز تئاتريهاي ناتوان يا بيزار از ديالوگ. از اوايل دههي 80 اين نوع كار تشويق هم شد. بعد از آن همه تلاش براي آشتي دوبارهي مخاطب با تئاتر، انگار ميخواهند باز اين مخاطب را فراري بدهند. نغمه ثميني: من دوست دارم اين آفت را از زاويه ديگري نگاه كنم و آن تاثيري است كه روي دانشجوها ميگذارد. آنها ميگويند كساني را ميشناسند كه كارشان هيچ متني ندارد و دارند كارشان را اجرا ميكنند، پس ما هم همين كار را ميكنيم. اين يك تاثير مخوف روي دانشجو ميگذارد، به دليل اينكه نوشتن كار دشواري است و وقتي شخص به اين فكر ميكند كه لازم نيست بنويسد، اين به نظرش راه گریز خوبی ميآيد. نادر برهاني مرند: با احترام به همه استثناهايي كه البته تعدادشان خيلي كم است، عميقاً به اين معتقدم كه هنر مدرن آدم مدرن و شرايط مدرن ميخواهد. شكلگرايي تهي از انديشه كه يكي از اشكالش فرار از متن است، كار كاملاً محافظهكارانهاي است. اين محافظهكاري هيچ نسبتي با مدرنيته ندارد. با تظاهر به مدرنيسم و مدرن بودن هيچ وقت نميشود تاريخ را فريب داد. البته من هم بيشتر از اينكه از خود اينها نگران باشم از موجي كه ايجاد كردهاند و خيلي هم فراگير است نگرانم و متاسفانه اين نگره در دانشگاههاي ما هم نفوذ كرده است. محمد يعقوبي: بارها شنيدهام كه ميگويند جامعه ما هنوز به آن حد نرسيده كه اينها را درك كند. در اين سخن مفهومي ضمني وجود دارد حاكي از اينكه اينگونه كارها در مرتبهاي والاتر قرار ميگيرند. چنين حرفهايي را وقتي از دهان كساني ميشنوم كه خودشان ديالوگنويس هستند بسيار تعجب ميكنم. بله در سرتاسر دنيا تئاترهايي كار ميشود كه ديالوگ ندارد، ولي اين گونه تئاترها تنها بخش كوچكي از اندام تئاتر دنيا ست. بخش اصلي تئاتر حرفهاي دنيا هنوز بر نمايشنامههاي ديالوگدار استوار است. همين حالا هم نمايشنامههاي بسيار خوبي در سرتاسر دنيا نوشته و اجرا ميشوند. آنها به دليل ادبيات نمايشيشان شاهكار هستند. نادر برهاني مرند: اين طور جريانهاي كاذب هميشه در تاريخ نمايشي ما اتفاق افتاده است، اما هيچ وقت ماندگار نبودهاند. تئاتر اساسي و اصلي كار خودش را كرده و آنهايي كه اسير اين وسوسههاي كاذب نشدهاند ماندگار شدهاند. به نظر من حتي خوب است كه هر كس كار خودش را بكند و تكثر ديد و نگاه موجود باشد و اي كاش اتفاقي بيفتد كه همه هر جور دلشان ميخواهد كار بكنند. اعتماد: فكر ميكنيد عنصر نقد به جريان نمايشنامهنويسي دهه 70 كمكي كرد؟ نغمه ثميني: يادم است كه مدتي پيش به خود شما گفتم كه اين اتفاق نيفتاده و منتقدها پابهپاي نمايشنامهنويسها پيش نيامدهاند ولي شما تاكيد داشتيد كه اين اتفاق افتاده و من نديدهام. تا اينكه يك نقد در مورد يكي از كارهاي خودم در سايت ايرانتئاتر خواندم (تحليل ايثار ابومحبوب روي نمايش اسبهاي آسمان...) و در مورد اين قضيه دچار ترديد شدم كه واقعاً شايد من نديدهام و نخواندهام. اما از آن طرف هم به ياد نمونههایی ميافتم در نشریه هایی خاص كه نقد برايشان فحاشي و پرونده سازی است. اين طور آدم اعتمادش را از دست ميدهد و يا اينكه نميخواهد آن را بخواند. محمد يعقوبي: فكر ميكنم نقد در كشور ما يك جريان نشده و اگر موردي را ميخوانيم اين استثناست و اين استثناها نميتوانند قاعده شوند. نادر برهاني مرند: بر خلاف دوستان من از جريان نقد به شدت آزرده شدهام و به هيچ وجه به نقد ژورناليستي اعتقادي ندارم. فوقالعاده فضاي بيمارگونهاي دارد و حداقل من اين آرزو به دلم مانده كه كاري كنم و نقدي شود كه به دانشم در مورد آن اثر اضافه كند. عموماً احساس ميكنم كه نقد يا جاي تسويه حسابهاي شخصي و مغرضانه است و يا محل افاضه فضل آدمي كه آن را مينويسد. بنابراين به آنها خيلي اعتقادي ندارم. اعتماد: اگر قرار باشد تجربهاي را در اختيار نمايشنامهنويسان نسل بعدي قرار بدهيد؛ براي مثال اينكه با مديريت تئاتر چطور ميشود برخورد كرد؟ چطور بايد با يك مدير مذاكره كرد؟ اصلاً بايد مذاكره كرد؟ محمد يعقوبي: فكر ميكنم خيلي ضرورت ندارد از مديريت براي كار اجازه بگيرند. فكر ميكنم بايد چند بازيگر پيدا كنند و آن نمايشنامه را تمرين كنند و بعد از مدير امكان براي اجرا بخواهند. اگر كار خوبي باشد وظيفهي آن مدير است كه براي آن كار امكان اجرا فراهم كند. اعتماد: اگر براي نمايشي پيشنهادي از يك مدير به شما داده شود چه كار ميكنيد؟ محمد يعقوبي: من تا حالا به هيچ پيشنهادي گوش ندادهام و كار خودم را كردهام و همچنان تلاش ميكنم آن طور كه دوست دارم كار كنم، اما نميتوان انكار كرد نويسندههايي هم هستند كه به آنان پيشنهاد ميشود و متنهاي قابلتوجهاي هم بر اساس آن پيشنهاد مينويسند. نغمه ثميني: من فقط كار نوشتن كردهام و هميشه پشت يك كارگردان پنهان بودهام، بنابراين لازم نبوده به طور مستقیم با مدیری وارد گفت و گو شوم. نمايشنامهنويس معمولاً به طور مستقيم با مديرها وارد گفتگو نميشود. آن كسي كه بايد سالن بگيرد، اجرا بگيرد و راهش را باز كند معمولاً كارگردان است و نه نمايشنامهنويس. نادر برهاني مرند: من آدم دو وجهياي هستم. در مورد نمايشنامه، هيچ سفارشي دلانگيزتر از روزگار و دلِ آدم نيست و در نتيجه من هم هيچ وقت هيچ سفارشي را برنميتابم. ضمن اينكه به كساني كه تئاتر سفارشي هم مينويسند احترام ميگذارم، فكر ميكنم اگر آدم سفارشي را از درون داشته باشد نتيجه كارش درخشانتر خواهد بود. اما در مقام كارگردان گاهي با برخي از مديران به گفتگو نشستهام و هميشه براي آنچه ميخواستم جنگيدهام. آنها هم براي آن چيزي كه معتقدند درست است، بجنگند. محمد يعقوبي: فكر ميكنم كه زمانهي مناسبي است كه جوانان براي تئاتر خصوصي تلاش كنند و حتي برايش بجنگند. جوانان نيرو و انگيزهاش را دارند و ميتوانند اين مساله را در كشور ما به يك خواست بزرگ و جريان مهم تبديل كنند. نغمه ثميني: در مورد نمايشنامهنويسها به طور مشخص ميتوانم بگويم كه اگر اثري را مينويسند و فكر ميكنند نمايشنامه موفقي است آن را حتماً و به هر شكلي شده چاپ كنند. اين به نظرم خيلي مهم است كه يك نمايشنامهنويس به اين شكل هويتي به خودش بدهد. آقاي رادي در جايي ميگفت كه 25 سالگيات را با چاپ نمايشنامهات ثبت كن و بعد 35 سالگيات را هم ثبت كن و ... آدم هميشه براي چاپ كارش مضطرب است، اما اين حرف آقاي رادي آن قدر براي من دلنشين بود كه تصميم گرفتم اين كار را انجام بدهم و تجربياتم را در سالهاي مختلف ثبت كنم. اعتماد: گاهي اين اعتراض را از طرف نويسندگان و نمايشنامهنويسان مشاهده ميكنيم كه در بدنه فرهنگ ديده نميشوند. و معمولاً از يك داستان نويس بيشتر از يك نمايشنامهنويس نام برده ميشود. آيا با اين نكته برخورد داشتهايد؟ محمد يعقوبي: از آنجا كه چه بخواهيم چه نخواهيم نمايشنامه از طريق اجرا بيشتر هويت پيدا ميكند، فكر ميكنم به جاي اينكه با ادبيات داستاني مقايسهاش كنيم بايد با سينما مقايسهاش كرد. در اين صورت بايد بپذيريم كه مسئولان توجه چنداني به تئاتر ندارند شايد دليلش اين باشد كه تئاتر بازتاب تجاري و تبليغي سينما را ندارد. تئاتر از نظر مسئولان حتي توجيه اقتصادي سينما را هم ندارد. اما اگر مسئولان به اين حد از آگاهي برسند كه توجيه فرهنگي تئاتر را درك كنند اين پرسش شما سالها بعد از زبان هيچ كس ديگري تكرار نخواهد شد. نغمه ثميني: اين مشكل نمايشنامهنويسي نيست، به فضاي فرهنگي ما مرتبط است. ديگر كسي نمايشنامه نميخواند. ولي اعتقاد ندارم در فضاي ادبيات داستاني اتفاق ويژهاي رخ ميدهد که همتایش در ادبیات نمایشی رخ نمی دهد.. نادر برهاني مرند: به نظرم آن قدر كه جماعت تئاتري خاصه اهالي ادبيات نمايشي در شكلگيري زيربناي انديشهها و روشنگري موثرند، در ادبيات داستاني كمتر شاهد اين مساله هستيم. من تئاتر را به خاطر تاثير ثانويهاش خيلي مهم ميدانم و آن اين است كه عليرغم فراز و فرودهاي خودش هنوز عيار مناسبي است براي اينكه مبتذل را از غيرمبتذل تشخيص بدهيم. تئاتر به خاطر همين تاثير ثانويه در همه جوامع ارزشمند بوده و هست. اعتماد: در مورد نمايشنامهنويسان دهه 70 اجراهاي متعددي از كارهايشان اتفاق نميافتد... محمد يعقوبي: فكر ميكنم فضاي آن وجود ندارد. هر سال جشنواره تئاتر فجر داريم با بخشهاي گوناگون، اما هيچ وقت نشده كه در جدول برنامههاي جشنواره بخش ميراث ادبيات نمايشي داشته باشيم. برخي از آثار نويسندگان اين دهه به هر حال ميراث ادبيات نمايشي ما شده است. نادر برهاني مرند: اين عدم تمايل به خاطر عدم شناخت است. آدم چيزي را كه ميشناسد دوست دارد و ما چه در حوزه مديريت و در ميان خود هنرمندان هم قرباني اين ماجرا بودهايم. اعتماد: در مورد آدمهايي كه در دهه 80 مينويسند صحبت كنيد... نغمه ثميني: به نظرم ساختار ما دايرهاي است و ما به همان جاي اولمان برميگرديم. اگر شرايط دوباره به وجود بيايد براي اينكه آدمها امكان بروز و كار پيدا كنند حتماً اين اتفاق دوباره خواهد افتاد. اتفاق ديگري را كه مشاهده ميكنم اين است كه بچههاي الان دارند اسمهاي فراموش شده را دوباره زنده ميكنند، اين كار بدون هيچ ارزشگذاري و فقط به قصد شناخت انجام ميشود این خودش نسبت به زمانی که ما کارمان را آغاز کردیم ،تحول خوبی است. محمد يعقوبي: من در اين سالها كارهاي قابلتوجهاي از نويسندگاني خواندهام يا ديدهام كه در دههي 80 به عنوان نويسنده متولد شدهاند. در شهرستانها هم كارهاي قابل توجهاي ديدهام. مثلاً چند كار خوب در خوزستان ديدهام، كارهايي بسيار خوب. نادر برهاني مرند: فكر ميكنم اين باعث ميشود كه اولاً اين فرصتها و شرايطي را كه داريم قدر بدانيم و ديگر اينكه سعي كنيم شرايط را بهتر كنيم و نااميد نشويم. مطمئنم كه به زودي اين دايره را خواهيم شكافت و دوباره به فضاي ايدهالي كه در دهههاي قبل اتفاق افتاده خواهيم رسيد.
|