|
خودسانسوری در خون ما رفته است
گفتوگوی نوشین جعفری با محمد
یعقوبی
همانطور كه میدانید شرایط مطبوعاتی كشورمان به گونهای است كه بسیاری
از مسائل امكان انتشار نمییابند. ممكن است خود شما هم بارها در
مصاحبهها و یادداشتهایی كه به نشریات گوناگون دادهاید با این مسئله
و سانسورهای عجیب و غریب مواجه شدهباشید.
میخواهیم این گفتگو را به شكلی متفاوت آغاز كنیم. شما دوست دارید از
كجا شروع شود؟ می خواهید از "مسائل پنهان"تان كه پنهان نیست اما امكان
درج در مطبوعات داخلی را ندارد و اسیر تیغ 25 (!) میشود، آغاز كنیم؟
میتوانم در مورد مطبوعات صحبت كنم. مدتی پیش از انتخابات من صحبتهای
تندی از آقای سروش در بارهی آقای دولتآبادی خواندم و یك یادداشت در
پاسخ به آقای سروش و حمایت از آقای دولتآبادی نوشتم ـ البته
دولتآبادی آنقدر بزرگ است كه نیاز به حمایت ندارد ـ ولی حرفهای تند و
توهینآمیز آقای سروش دربارهی آقای دولتآبادی باعث شد من نامهای به
آقای سروش بنویسم با این مضمون كه «آقای سروش اگر شما نمیدانید
دولتآبادی كیست من به شما میگویم» و نام این یادداشت را گذاشتم: "من
خشمگینم". من این یادداشت را به چند روزنامه دادم ولی هیچکدام آن را
چاپ نكردند. باورم نمیشد که آن چند روزنامهی ظاهرن آزاد و دگراندیش
ما هم از چاپ آن امتناع میکنند. دلیلش ترس از سانسور دولتی نبود. من
در این یادداشت به یکی از دوستانشان تاخته بودم، دوستی که از کاندیدای
محبوبشان حمایت کرده بود و حالا آنان خود را موظف میدانستند از
دوستشان حمایت کنند. هم با چاپ توهیننامهاش به محمود دولتآبادی هم
با چاپ نکردن پاسخ من به او. به وضوح میدیدم که ما اساسن مطبوعات آزاد
نداریم. یعنی در بحث سانسور فرقی چندانی بین راستیها و چپی نیست. هر
كدام اینها برای خودشان خطوط قرمزی دارند كه بر اساس آنان سانسور را
تئوریزه میکنند. دوستانی که در روزنامهها و خبرگزاریها دارم و
نمیتوانستند در روزنامههای خودشان چاپش کنند سرانجام روزنامهای را
باخبر کردند که خواهان چاپش بود اما روزی كه قرار بود مطلب چاپ شود
مسئول آن صفحه با من تماس گرفت و کلی عذرخواهی کرد و گفت ما دیشب به
این نتیجه رسیدیم که صلاح نیست این را چاپ نكنیم. این عبارت تهوعآور
«صلاح نیست» را ما مردم در این سی سال پس از انقلاب بارها برای توجیه
هر رفتاری هر سانسوری شنیدهایم. این وضعیت مطبوعات ظاهرن آزاد ما ست.
البته من کارم را کردم. سرانجام با کمک دوستانم آن یادداشت در
خبرگزاری ایلنا درج شد و از قضا بهتر هم شد چون یادداشت بسیار
پربینندهای شد اما من هیچ وقت آن بهت پس از نهشنیدنهای آن
روزنامههای ظاهرن صلاحاندیش از یادم نمیرود.
شما جزو امضاكنندگان بیانیهی هشت نمایشنامهنویس هستید. آیا خودتان
دربارهی "این روزها" نمایشنامهای نوشتید یا مشغول نگارش آن هستید؟
نمایشنامههای من همیشه دربارهی"این روزها" بوده. در واقع بیانیهی
هشت نمایشنامهنویس میگوید حتی شما كه دربارهی این روزها
نمینویسید، وقت آن است که دربارهی "این روزها" بنویسید. و اما من اگر
تا پارسال، "این روزها" 90 درصد در ذهن من بود حالا آنقدر در اوضاع
ملتهب و دراماتیكی هستیم كه شش دنگ حواسم متوجه "این روزها" است.
چقدر روی متن "خشكسالی و دروغ" كار كردید؟
من از پارسال شروع كردم به نوشتن این نمایشنامه ولی از وقتی نوشتن با
كامپیوتر را شروع كردهام دیگر یك فایل ندارم. فكر میكنم از زمان
نوشتن "از تاریكی" یا "گلهای شمعدانی" دیگر میتوانستم پشت كامپیوتر
فكر كنم و بنویسم. به همین دلیل از آن زمان دیگر هیچوقت نسخهی اول
هیچ یک از نمایشنامههایم، تنها نسخه نیست. مثلن همین نمایشنامهی
"خشکسالی و دروغ" را دست کم بیست بار بازنویسی کردهام و همهی
نسخههای متفاوت را در کامپیوترم دارم. همهی این فایلها تاریخ دارند.
آخرین بازنویسی آن مربوط به 18/5/88 است. یعنی دو روز قبل از اجرا.
روند انتخاب بازیگران چگونه و بر چه اساسی بود؟
به جز رؤیا دعوتی كه من پیش از این با او كار نكرده بودم بقیهی
بازیگران در کارهای قبلیام بازی کردهاند. من معمولاً میروم سراغ
كسانی كه با آنها كار كردهام و میشناسمشان. ضمن اینكه من میدانم
هر نقش را برای چه كسی مینویسم. من وقتی مینوشتم میدانستم برای که
مینویسم. از پیش میدانستم خوب است مهدی پاكدل نقش آرش را بازی کند و
برای او نوشتم. میدانستم آیدا کیخایی خوب است نقش میترا را بازی کند.
این نمایشنامه دو شخصیت دیگر هم داشت كه بعدها حذفشان كردم. نه به
دلیل ممیزی یا خودسانسوری. برای اینكه فکر کردم صحنهی آنان خودش
نمایشنامهی دیگری است. صحنهای دربارهی دو مامور پلیس، دو مأمور
لباسشخصی كه وارد خانهی آرش میشدند. فكر كردم كه این صحنه خودش یك
نمایشنامهی دیگر است و دیگر در "خشکسالی و دروغ" نمیگنجد. بچهها
در روزهای اول آن را خواندند و آن صحنه را خیلی دوست داشتند. ولی من
سعی میكنم دربارهی نمایشنامههایم بیرحم باشم. به نظرم حضور آنها
در این نمایشنامه ضرورت نداشت.
پس در آن دفتر خاكستری میماند تا روزی كه نمایشنامهی مستقلی شود و به
روی صحنه بیاید.
بله، ولی حالا در فایل خاكستری میماند. دفتر خاکستری مربوط به روزهایی
بود که با کامپیوتر نمینوشتم.
چقدر برای تمرین این نمایش وقت گذاشتید و كار كردید؟ یك بخش مربوط به
قبل از جشنواره بود و بعد وقفهای میافتد تا به اجرای عمومی برسید و
تمرینات برای اجرای عمومی.
من معمولن وقتی تمرین را شروع میكنیم جدولی درست میكنم كه در آن
مینویسم چه روزهایی تمرین میكنیم. ما قبل از جشنواره چهل و شش روز
تمرین كردیم. ولی بعد از جشنواره و قبل از اجرای عمومی یادم رفت كه با
شروع تمرین این جدول را تاریخ بزنم ولی فكر كنم 70-80 جلسهای تمرین
كردهباشیم.
با توجه به اینكه بخشی از تمرینات شما در زمان شلوغیهای پیش و پس از
انتخابات بود...
نه. ما پارسال تمرین را شروع کردیم. آن زمان هنوز انتخابات موضوع روز
مردم نبود.
درست است. سؤال من این است كه شلوغیهای پس از انتخابات، در هنگام
تمرینهای دوبارهی شما پیش از اجرای عمومی، آیا اثری در روحیهی
بچهها و نحوهی تمریناتتان داشت؟
وقتی تمرین کارمان شروع شد با خود گفتم ای كاش من الآن اجرا نداشتم. نه
به دلیل شلوغیها، به دلیل اینكه احساس میكردم صحنهی اصلی در خیابان
است. وقتی هم تئاترها در آن زمان اجرا میشد خوشحال بودم که نمایش من
آن موقع و در شلوغیها اجرا نشد. در آن روزهای پس از انتخابات سالنها
تقریبن خالی بود. به این دلیل كه مردم در آن روزها میلی به تماشای
تئاتر نداشتند. مردم احساس میكردند كه الآن دیگر نباید در سالن باشند،
باید بیرون باشند. تئاتر اصلی در خیابانها داشت اتفاق میافتاد. برای
همین من خودم اصلن احساس خوبی نداشتم. حتی یكی از تمرینهای ما در
تئاتر شهر همزمان بود با روز نماز جمعهی آقای رفسنجانی. خیابانها
آنقدر شلوغ بود كه من نگران بودم بازیگرانم نتوانند برسند. مهدی و رؤیا
در ترافیك گیر كردند، علی هم دیر رسید. ما هم وقتی داشتیم میآمدیم
محوطهی بیرون تئاتر شهر خالی بود و مأموران با لحنی تهدیدآمیز کسانی
را از آن حوالی رد میشدند پراکنده میکردند. ماموری از من و آیدا
پرسید: «كجا میروید؟» من گفتم: «تمرین داریم.» گفت: «پس سریع بروید
میخواهیم اینجا را پاكسازی كنیم.» این جمله هیچ وقت یادم نمیرود.
پاکسازی. یعنی چه پاكسازی كنیم؟ چه را که را میخواستند پاکسازی
کنند؟ ما وارد تئاتر شهر شدیم و تا یك ساعت شاید هم بیشتر تمرین
نكردیم. دم در بودیم چون بازیگران نرسیده بودند و ما هم وقتی داشتند
مردم را میزدند تماشا میكردیم! نگهبانهای تئاتر شهر هم نگران بودند
و میخواستند در را قفل كنند چون مأموران میآمدند میگفتند اینها چه
كسانی هستند در تئاتر شهر.
یادم میآید آن روز به بهانهی یك مراسم مذهبی كلاً تئاتر شهر را تعطیل
كردهبودند.
بله، نگهبانان میگفتند الآن اگر مأموران بیایند فكر میكنند ما به شما
پناه دادهایم. گویا در شلوغیهای روزهای پیشتر از آن با لگد و باتوم
به درهای مجموعهی تئاتر شهر آسیب زده بودند. برای همین نگهبانان نگران
بودند و میگفتند ما مجبوریم در را ببندیم. گفتم اگر میخواهید در را
ببندید روی یك كاغذ بنویسید گروه محمد یعقوبی اینجا تمرین دارد كه
بچههای ما بدانند ما در تئاتر شهریم. گفتند مینویسم اما فكر نمیكنید
اشکال دارد؟ گفتم اشكالی ندارد. بعد روی در نوشتند فقط گروه محمد
یعقوبی تمرین دارد. بچهها كه آمدند آن نوشته را خواندند، زنگ زدند و
آمدند تو.
آیا اجرای عمومی این نمایش با اجرای جشنوارهای آن فرق دارد و
اگر تغییری داشتید، عمدتاً در چه بخشهایی بوده؟
فرقش بیشتر در ممیزیاش است. البته یك صحنههایی هم به دلیل هنری تغییر
كرد. گاهیوقتها نقدها تأثیر خیلی خوب دارند. نقد امین عظیمی باعث
تغییر یكی از صحنهها شد. صحنههای ما اسم دارند و امین عظیمی در قسمتی
از نقدش نوشت صحنهی اینفانته به نظر میرسد كاركرد نمایشی ندارد و فقط
برای اطلاعرسانی است. من دیدم كاملاً درست میگوید. ما برای آن صحنه
مجبور بودیم یك تعویض كنیم، از خانهی آرش بیاییم به خانهی امید و
دوباره برگردیم به خانهی آرش. فكر كردم آن مطلب را میشود وارد یك
قطعهی دیگر کرد كه اسمش نرمش است. اینها در هم شد و یكی از تعویض
صحنههای ما كمتر شده و به نظرم به لحاظ زمانی تأثیر روانی روی تماشاگر
دارد. نقد امین عظیمی باعث شد من این كار را بکنم.
غیر از این بیشتر تغییرها از ممیزی است. گفتند الآن زمان حساسی است.
فلان حرف را نگویید، به فلان موضوع اشاره نكنید و ... آرش دوست دختر
نداشته باشد، نامزد داشته باشد. آرش شب از خانهاش كه میترا زن نامحرم
در آن هست بیرون برود و از این قبیل ایرادها. من فكر میكردم این چیزها
در تلویزیون ایراد دارد نه در تئاتر. یعنی قبلن در تئاتر ایراد نداشت.
چند بار بازبینی داشتید؟
دو بار بازبینی شد. در بازبینی اول نمایش را بدون خودسانسوری اجرا
کردیم تا اعضای شورای نظارت به ما بگویند چه نگوییم. این شیوهی کار من
است. پس از بازبینی رئیس شورای نظارت بسیار مؤدبانه به من گفت: «ما در
شرایط حساسی هستیم » خلاصه اینکه جاهایی را حرفهایی را از اجرا حذف
کنیم. من در آن جلسه متوجه این نكتهی جالب شدم كه اگر در گذشته من
كارگردان یا نویسنده خودسانسوری میكردم ـ بالأخره این خودسانسوری در
خون ما رفته، حالا یكی خودسانسورتر و یكی جسورتر، برایم عجیب بود كه
این بار دیدم ممیزی هم در ارزشیابی، دارد خودسانسوری میكند. یعنی من
نویسنده با خود میگویم فلان حرف را ننویسم چون نمیتوان اجرایش کرد،
حالا شورای نظارت از من میخواهد فلان حرف را بازیگر کارم نگوید، چرا؟
که نكند فلان روزنامه علیه تئاتر ما مطلبی بنویسد که به ضرر موجودیت
تئاتر باشد. این یعنی خودسانسوری. یعنی خودشان عمیقن اعتقاد ندارند كه
متن کار مشکل دارد، بلکه نگرانند مبادا فلان روزنامه در موردش بنویسد.
برای ما قرار بازبینی دوم گذاشته شد و من در بازبینی دوم از بازیگران
خواستم به جای هر کلمهای که نباید بگویند لب بزنند مانند سینمای
صامت. من از نمایش"ماچیسمو" به این فكر افتادم كه از این پس هر وقت از
من خواستند حرفی را نگویم، متنم را عوض نكنم، ارزش ادبی متنم را از
بین نبرم، بلکه از بازیگران بخواهم آن کلمه را لب بزنند. اما پس از
بازبینی دوم به ما گفتند كه لب زدن هم نباشد چون شرایط حساس است و ...
. متاسفانه رئیس شورای نظارت در بازبینی دوم ما حضور نداشت. رفته بود
سفر. من کوشیدم کسی را که به عنوان مسئول شورای نظارت برای بازبینی دوم
ما آمده بود قانع کنم لب زدن مثل سه نقطه در کتاب است. حذف آن مثل این
است كه شما بگویی سه نقطه را از كتاب حذف كن. من اگر سه نقطه یا لب زدن
را بردارم آن روزنامههای بدنام چهطور بفهمند كه شورای نظارت به
وظیفهاش عمل کرده است؟ وقتی لب زدن باشد همه میفهمند مأمور وظیفهاش
را خوب انجام داده. من توانستم بالأخره قانعش كنم اما یکی دو ساعت بعد
او زنگ زد و گفت فلانی گفته لب زدن حذف شود. من ناچار شدم راه دیگری
پیدا کنم که رسیدم به عدد 25. هر کلمهای که بازیگر نباید بگوید کلمهی
25 را جایگزین آن حرف کردیم. مثلن آیدا کیخایی در نقش میترا از آرش
میپرسد: بیست و پنجت بود؟ این جا بیست و پنج به جای " دوست دختر" به
کار میرود. هر حرف دیگری هم که بازیگر نباید بگوید به جایش میگوید
25. چند روز بعد که رئیس شورای نظارت از سفر برگشت، به من زنگ زد و گفت
که از دید او هیچ اشكالی ندارد كه بازیگران لب بزنند. من دوباره لب
زدنهایی كه حذف كرده بودم را برگرداندم سر جایش اما دیدم حیف است این
عدد زیبای 25 را از نمایشم حذف کنم. جاهایی که واژهی حذفشده کوتاه
است و در نتیجه لب زدن هم كوتاه است و نمود و جلوهای ندارد گفتن عدد
25 کاراتر است.
دلیل استفاده از 25 را میگذاریم برای آخرین مصاحبهتان در پایان زمان
اجرای "خشكسالی و دروغ" تا تماشاگران فكر كنند و كنجكاو شوند كه داستان
25 چیست.
دقیقن. بگذاریم هنوز یك رمز بماند و بعد رمزگشایی كنیم.
فكر میكنید این نمایش آن تأثیری كه شما دنبالش بودید بر روی مخاطبتان
گذاشته؟
من میخواستم نمایشی بنویسم دربارهی دروغ و پنهانكاری. وضعیتی که در
كشور ما وجود دارد و به نظرم میآید تماشاگر خیلی با این موضوع ارتباط
برقرار کرد. این نمایشی است دربارهی شرایطی كه آدمها ناگزیرند دروغ
بگویند ما الآن در كشورمان در وضعیتی زندگی میكنیم كه این نمایش تابعی
از آن است. ما ناگزیریم دروغ بگوییم.
آقای یعقوبی جسارتی كه شما در كارهایتان دارید، ما در كمتر كارگردانی
سراغ داریم. البته كم نیستند نمایشنامهنویسان و كارگردان تئاتری كه در
كارشان جسور هستند. اما به نظر میرسد جسارت شما از جنس دیگری است.
میتوانیم این جسارت را به این نكته برگردانیم كه شما در دانشگاه، حقوق
خواندهاید؟
نباید بیتاثیر باشد. معتقدم میتوانی در چهارچوب مواد قانونی بنویسی و
حرف بزنی و خلافی مرتكب نشوی. مثلاً هفتهی گذشته مطلبی در روزنامهی
"حیات نو" از من منتشر شد و تیترش این بود كه "من در جشنواره شركت
نمیكنم"، بعضی از دوستان به من گفتند خودت را نشاندار نكن و اینقدر
با صراحت نگو. ولی من میگویم مگر شركت نكردن در جشنواره جرم است؟ چرا
اینقدر میترسیم؟! این حق من است كه بگویم در جشنواره شركت نمیكنم.
گفتن این حرف جرم نیست، بنابراین بخشی از این ترسها، ترسهای بیجا
است. میدانم كه ممكن است اذیت شوم و فلان كس بگوید حالا كه شركت
نمیكنی حالت را میگیریم اما من میگویم او دارد غیرقانونی عمل
میكند. چرا رفتار غیرقانونی او باعث شود من حرف قانونیام را نزنم.
این حق قانونی من است كه در جشنواره شركت نكنم.
من معتقدم یكی از معضلهای كشور ما این است كه مردم از حقوق قانونی و
واقعی خودشان بیخبرند. یك مثال غیرتئاتری بزنم. من دیروز یك جایی كه
هیچ تابلوی پارک ممنوع نداشت، برای ده نهایتن پانزده دقیقه پارك
كردهبودم. وقتی برگشتم دیدم یك پاركبان آمد و گفت: «باید پول بدهی».
گفتم:«من یك ربع اینجا بودم». گفت: «برای همان یك ربع باید پول بدهی».
گفتم:«برای یک ربع پارک در جایی که تابلوی پارک ممنوع ندارد پول
نمیدهم.» فقط میخواستم نافرمانی کنم چون میدانم این پولی که از مردم
میگیرند غیرقانونی است. اگر قانونی بود باید تابلویی وجود میداشت و
جایی نوشته میشد. میدانید وقتی شما بخواهید عدم خلافی بگیرید این
پارك كردن جزو خلافهای شما محسوب نمیشود، پس این به خوبی نشان میدهد
كه این كار آنها و پولی كه از مردم میگیرند پشتوانهی قانونی ندارد.
خلاصه من پول ندادم و داشتم راه میافتادم که آن مرد پارکبان محكم به
شیشهی ماشین من كوبید. این رفتار او غیرقانونی بود. او فقط حق داشت
اگر پول ندادم شمارهی اتومبیلم را بنویسد که برایم جریمه صادر شود.
حق نداشت به شیشهی ماشین بکوبد. بیشتر مردم اینجور وقتها گردن کج
میکنند و منت طرف را میکشند که پارکبان شمارهی اتومبیلشان را
ننویسد و بیدرنگ میگویند: آقا من چقدر باید بپردازیم؟ این جوک را
حتمن شنیدهاید که اگر سپوری آمد دم در خانهتان، با او بدرفتاری نکنید
چون ممکن است روزی...این جوک جامعهشناسانهای است. گویای تفکر مردم ما
ست.
این را گفتم برای آنكه برگردم به اینكه بین نمایش و جامعهای كه در آن
زندگی میكنیم ارتباط وجود دارد. یادم میآید كه در اولین نمایشی كه از
من در این كشور اجرا شد شخصیت نمایشم میگفت «دوستت دارم». بازیگرم به
من میگفت «دوستت دارم» را حذف میكنند. من گفتم بگذار حذف کنند من از
بیم حذف آنان خودم حذفش نمیکنم. در هیچ جای قانون نوشته نشده «دوستت
دارم» نباید گفته شود. از بازیگرم خواستم همچنان بگوید تا اگر شورای
نظارت به ما گفت که بازیگر نباید بگوید «دوستت دارم» آن وقت نگوییم.
سرتان را درد نیاورم. بازیگر گفت و هیچ کس به ما تذکر نداد که نگوییم.
کافی بود ما بیهوده میترسیدیم و آن عبارت دوستداشتنی را نمیگفتیم.
این همان لحظهای است که من باید تصمیم بگیرم خودسانسوری كنم یا به
حقوق خودم آشنا باشم كه بدانم دوستت دارم اشكالی ندارد، لب زدن اشكالی
ندارد. وقتی به من گفتند لب زدن را بردار من درجا با خود گفتم یك
یادداشت دربارهاش مینویسم. اسم یادداشتم را هم قرار بود بگذارم
سانسورِ سانسور. یعنی اینكه یكی سانسور میكند و بعد میگوید حالا كه
من تو را سانسور كردم، آن سانسور را هم سانسور كن و نشان نده كه من تو
را سانسور كردم. این برای من خیلی عجیب بود. ولی خوشبختانه وقتی گفتند
میتوانی لب هم بزنی، دیگر به آن یادداشت نیازی نبود.
حالا جداً نمیخواهید در جشنواره شركت كنید؟
جداً نمیخواهم.
چرا؟
شما در این كشور زندگی میكنید؟!
|