درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 http://navayebinan.blogfa.com/post-100.aspx

جعل هنرمندانه واقعیت

 

علی قلی پور:

 مسئلۀ «بازنمائی واقعیت» و چگونگی تحقق آن در تئاترها، فیلم‌ها و نقاشی‌ها، بحثی درازدامن، به قدِ خودِ تاریخ هنر است. در تاریخ نقد، عیار بسیاری از آثار را در نسبت آن‌ها با واقعیت می‌سنجیدند. هرگاه که مسئلۀ بازنمائی واقعیت موضوع اصلی نقد یک اثر هنری بود، نسبت آن‌چه روی صحنه به اجرا درمی‌آمد و آن‌چه در عالم واقع وجود داشت، کانون بحث و همۀ مناقشه‌ها می‌شد. رئالیسم مدعی از میان برداشتن و یا شاید به کمترین حد رساندن فاصلۀ میان جهان واقعی و جهان صحنه‌ای است. نقد رئالیسم موجود در آثار هنری گوناگون، مبین نوعی نگرش واقعیت‌طلب و در تلاش برای تشخیص و ادراک «اصل» از «بدل» است، درست مثل طلا. ما در بازار طلای «بدلی» داریم و طلای «اصل». «واقعیت» هم چنین است. آن واقعیتی که انسان‌ها در زندگی روزمره با آن مواجه می‌شوند، اصل می‌شود و آن واقعیتی که در جهان صحنه و یا به عبارتی در جهان تئاتر ظهور می‌کند، چیز جز «بدل»، یعنی چیزی جز یک کپی از واقعیت نیست. روزگاری کمال یک اثر هنری در نزدیکی آن به واقعیت تعریف می‌شد. این نکتۀ مهمی در فلسفۀ هنر و زادگاه آن هم در گفت‌و‌گوهای افلاطونی است. سقراط به مستمعین خود می‌گوید ما سه نوع تخت داریم: اول تختی که خدایان ساخته‌اند؛ دوم تختی که درودگر می‌سازد و سوم تختی که نقاش ترسیم می‌کند. به زعم او این تخت آخر سه مرتبه از اصل دور است و یک کپی و یا یک نسخه جعلی است. حالا اگر ما با این نگاه آثار یعقوبی را بخوانیم چیزی جز قلب و جعل واقعیت نخواهد بود. اصلاً سقراط هم به همین دلیل اشعار هومر را دوست نداشت. زیرا که او نیز مثل نقاش‌ها و شاعران کپی دستِ چندمی از اصل و یا همان واقعیت ارایه می‌کرد. این کپی در ذهن تکامل‌نیافتۀ افلاطون هنوز به معنای بازنمائی نبود؛ بلکه با آمدن ارسطو و نقد او به آرای افلاطون، مقولۀ بازنمائی به مثابۀ امری هنرمندانه در تاریخ نقد و تحلیل آثار هنری مطرح شد.

بینندگان آثار یعقوبی، و خوانندگان نمایشنامه‌های او نیز با نوعی بازنمائی برهنۀ واقعیت روبرو هستند. نوعی بازنمائی که سه‌مرتبه از واقعیت دور است اما ما باز هم آن را باور می‌کنیم. از این نظر، نمایشنامه‌های یعقوبی جعلی هنرمندانه، بازنمائی برهنۀ واقعیت و جهانی فاقد شاخ‌‌و‌برگ‌های متوهم تئاتر است. مثلاً در نمایشنامه‌های یعقوبی اگر هم زمان درهم شود و شکل منطقی خود را از دست بدهد، باز هم واقعیت روزمره مبنای کار است. در آثار او هرگز کاراکتری مافوق ادراک ‌بشر ظهور نمی‌کند. فرشته‌ای از بالای صحنه وارد نمی‌شود و ارابه‌های خدایان برای نجات قهرمان روی صحنه فرود نمی‌آیند. او کاری می‌کند تا همه چیز را باور کنیم، او نیاز دارد تا ما همه چیز را آن‌طور که او می‌خواهد باور کنیم. چرا؟ به ما مربوط نیست، سلیقه و باور و نگاه او به نمایشنامه‌نویسی این طور است. کار ما تنها این است که ببینیم آیا آثار او منطق خود را نقض می‌کنند یا نه. اما میان او سایر نمایشنامه‌نویسان شناخته‌شدۀ این سبک در ایران، تفاوتی وجود دارد که در واژۀ «من» خلاصه می‌شود. از نگاه مخاطب، در آثار یعقوبی سه نوع واقعیت هست: نخست واقعیتی اصیل که در زندگی روزمرۀ تماشاگر وجود داشته و خودِ تماشاگر نیز جزئی از آن است. به عبارتی یعنی واقعیتِ واقعاً موجود. دوم واقعیتی که حاصل بازتاب واقعیت زندگی روزمره در ذهن تماشاگر است. سوم واقعیتی که محمد یعقوبی روی صحنه می‌سازد. اولین نوع واقعیت معادل همان تختی است که خدایان می‌سازند. تختی که کاملاً خارج از ارادۀ بشر است، مثلاً در این نوع واقعیت ما گذشت زمان و عمر انسان را داریم. دوم واقعیتی است که تماشاگر معیار قرار می‌‌دهد. در آن واقعیت دیگر زمان معنی ندارد. این واقعیتی کاملاً ذهنی است. تماشاگر همواره آن‌چه را که در ذهن خود از واقعیت درک کرده، با آن‌چه روی صحنه می‌بیند، قیاس می‌کند. واقعیت سوم واقعیت محمد یعقوبی است. ما نام نویسنده را بر این واقعیت می‌نهیم، از آن‌رو که نویسنده جهانی را روی صحنه به تماشاگر می‌نمایاند که حاصل رویاروئی و درک خودش از واقعیت است. به همین دلیل چنین واقعیتی را باید واقعیت ذهن نویسنده بدانیم. یعقوبی در همۀ آثار خود، «من» نویسنده‌اش را به اشکال گوناگون عیان می‌کند. گوئی که جلوی صحنه ایستاده و به تماشاگر می‌گوید: «من واقعیت را این‌طور می‌بینم». تقلید یقوبی از واقعیت، تقلید ذهن اوست از آن‌چه واقعاً هست. پس به همین دلیل ذهنیت تماشاگر با ذهنیت نویسنده درگیر می‌شود. در این درگیری یک مسئلۀ مهم از یاد می‌رود: «اصل» و «واقعیت اصیل» که تماشاگر و نویسنده را دربرگرفته. در مواجهۀ ذهن تماشاگر و ذهن یعقوبی، واقعیت زندگی فراموش می‌شود. منبع تقلید، به کل رها شده و دیگر کسی در پی این نیست که اثر را با آن‌چه در واقعیت زندگی روزمره هست مقایسه کند. یعنی ایرادهائی از این جنس که چرا مثلاً در زمستان 66  که دهۀ شصت است، فلان بازیگر لباسِ مد دهۀ هفتاد را پوشیده بود! آثار یعقوبی تجلی رویاروئی دو واقعیت ذهنی است. «من روایت می‌کنم»؛ این جمله معادل شیوۀ نمایشنامه‌نویسی یعقوبی است؛ «من فکر می‌کنم» این جمله نیز معادل شیوۀ نگاه تماشاگر به آثار یعقوبی است. تماشاگر و یعقوبی هر دو کپی دست دومی از واقعیت را پیش رو نهاده و واقعیت اصیلی را که هم بر تماشاگر و هم بر خالق سیطره دارد، وانهاده و گوئی که با بی‌اعتنائی به اقتدارش، آن را ریشخند می‌کنند.

 

  این نقد در روزنامه‌ی شرق، صفحه‌ی 20 پنج‌شنبه 13 خرداد 1389 به چاپ رسید.

    back