
يكشنبه، 7 مرداد 1386
ح.روحاني
هنوز به ياد دارم که چگونه در پايان نمايش
«يک دقيقه سکوت»، اجرا در سالن چهارسو، 1380 در آن يک دقيقه اي که در تاريکي
فرصت داشتيم بغض مان ترکيد و بر کوتاهي ها و مجال هاي از دست رفته مان
گريستيم. 4 سال بعد باز يعقوبي چشم هايمان را نمناک کرد. تک گويي پاياني
نمايش «تنها راه ممکن»، اجرا در سالن سايه، 1384، اين بار هم مستقيم هدف مان
گرفت تا در پايان آن نمايش غريب که روايت اش يادآور «آبروي از دست رفته
کاترينا بلوم» و «سيماي زني در ميان جمع» دو شاهکار هاينريش بل بود باز به
ياد کوتاهي هايمان بيفتيم، ساده انديشي ها و تنگ نظري هايمان.
محمد
يعقوبي، متولد 1346، را هميشه به تلويزيوني بودن متهم کرده اند، هرچند او هيچ
گاه اين اتهام را نپذيرفت ولي تمايل اش به ملودرام نويسي و تمرکز اجراهايش در
يک خانه متوسط شهرنشين و با آدم هاي متوسط شهرنشين هميشه باعث شده است که
بسياري از تلاش هايش ناديده انگاشته شوند. به اينها اضافه کنيد نحوه کارکردنش
با نور که نوعي گرته برداري از تدوين مرسوم سينمايي است و البته تبديل کردن
صحنه اش به اتاق نشيمن يک خانه متوسط از يک خانواده متوسط شهري.
اما
او با همين ملودرام هاي احساساتي و همين صحنه بود که توانايي هاي هميشه دست
کم گرفته شده اش را نشان داد. نديدن سه نمايش «شب بخير مادر» اجرا در سال
1376، «زمستان 66»، اجرا در تالار کوچک تئاتر شهر، 1377 و «رقص کاغذپاره ها»
اجرا در سالن سايه، 1378، تاکنون و شايد تا هميشه از حسرت هايم بماند. ولي
نخستين بار در سال 1379 با اجراي نمايش «پس تا فردا» بود که نمايشي از يعقوبي
را ديدم. نمايشي که تلخ بود و بيش از حد احساساتي ولي گرم و زنده. يعقوبي در
اين نمايش آن چيزي را مقابل مان گذاشت که تا چند سال بعد تبديل به مشخصه اش
مي شد. اتاق نشيمن يک خانه در تهران و اتاق خوابي در انتهاي صحنه را و آدم
هايي که مي شد هر روز در خيابان هاي تهران از کنارشان گذشت. او ما را در
مقابل خودمان قرار مي داد، آدم هايي متوسط مقابل تماشاگراني متوسط و هراس از
زوال يک خانواده و پاشيدگي و بي تفاوتي هاي در قًبîل آن.
سال بعد بود
که «يک دقيقه سکوت» بر صحنه رفت. نمايشي که بايست در رثاي قضاياي سياسي و قتل
هاي سال 77 مي بود ولي در واقع تبديل به مرثيه اي بر زوال يک نسل شد.با اين
دو نمايش بود که يعقوبي شيوه ويژه اش را آرام آرام عيان کرد، هر چند هنوز
ناپخته ولي خودآگاه.اين دو نمايش نشان از چند چيز داشت. اول توانايي يعقوبي
در به صحنه بردن خانواده متوسط ايراني، چه بر صحنه بردن زندگي خانوادگي به
واسطه مشکلات مميزي موجود اگر نه ناممکن که بسيار مشکل بود. ولي يعقوبي جدا
از پناه بردن به فرم ملودرام و نزديک کردن نمايش اش به فرم مرسوم تلويزيوني
سه راه حل ديگر براي اين مشکل داشت کوشش او در استيليزه کردن بازي بازيگران،
کوششي براي کاستن از هرگونه act يا کنش نمايشي، استفاده از صحنه به مثابه يک
اتاق نشيمن و از اين طريق رسيدن به ميزانسن هايي که امکان ارتباطي بين
بازيگران را به طبيعي ترين و زنده ترين شکل ممکن امکان پذير مي ساخت و در
نهايت توجه به جزئيات، باز به خصوص در نحوه بازي ها.
نمايش «قرمز و
ديگران» اجرا در سالن قشقايي، 1382، در زمان اجرايش مورد توجه قرار نگرفت و
هنوز هم به مانند يک نقطه ضعف در کارنامه کاري يعقوبي مشخص است، ولي اين
نمايش به بهترين شکل نمايانگر توانايي هاي يعقوبي البته ضعف هايش مي بود.
انتقال مکان اجرا از اتاق نشيمن به يک پارک و صحنه اي که بايد به واقعي ترين
شکل ممکن شبيه پارک مي برد، نشان داد که يعقوبي در تبديل کردن صحنه نمايش از
يک جعبه محدود به فضايي باز عاجز است. تقسيم بازي ها و روايت ها به چند بخش
منجر به پراکندگي اجراي نمايش شد. اجرا کند و بي روح بود و به نظر مي آمد که
تلاش يعقوبي براي اجراي ايده اي تازه در بين کارهايش به شکست منتهي شده
است.
اما اجراي بعدي محمد يعقوبي «گل هاي شمعداني»، اجرا در سالن
چهارسو، 1383، بازگشت دوباره يعقوبي به نقطه اي بود که در آن تبحر داشت. هر
چند آنچه در ابتدا توجه ها را جلب کرد، فکر اجراي همزمان دو نمايش در دو سوي
مختلف سالن بود که بسياري را به شگفت آورد و بسياري را منزجر کرد ولي باز فکر
اصلي همان بود. زوال دوباره يک خانواده و يک نسل با آدم هايي معمولي در خانه
اي معمولي. باز دوباره يعقوبي نشان مي داد که چه توانايي اي در به صحنه بردن
زندگي روزمره دارد. ولي نکته بسيار مهم تر تبحر او در زنده نگه داشتن صحنه
بود. آدم هاي نمايش با ما سخن مي گفتند رودررو و از آنچه که بخشي از زندگي
همه ما بوده و هست. جزئيات همچنان به دقت رعايت مي شد. بازيگران بر صحنه مثل
ما بودند در خانه هايمان بي کم وکاست. حتي کسي متوجه نشد که معمولاً در خانه
ها کسي روسري به سر ندارد، آنچه مهم بود حکايت فروپاشي خانواده بود و ما که
مستاصل تنها تماشاگر بوديم و ناظر. ناظر زوال تدريجي خودمان و در پايان هر
نمايش مشتاق تماشاي ادامه قصه که در سوي ديگر سالن اجرا مي شد. اين بار ارجاع
به شکل پاورقي نويسي يا سريال هاي سوزناک تلويزيوني مشهود بود ولي هيچ گاه
لااقل در سال هاي اخير هيچ سريالي تا اين حد زنده نبوده است و
واقعي.
ادامه
دارد
|
نوشته شده در دوشنبه 22
مرداد1386ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط حنیف سلطانی |
|