درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 دل سگ، خوابي براي نديدن! *

نويسنده: مهرداد قاسم‌فر

درست در شرايطي كه عده‌ زيادي از آدم‌هاي تئاتر ( متعلق به گذشته تا امروز ) بيش از هر چيز، ترجيح داده‌اند كنار بايستند و ژست آدم‌هاي معترض بگيرند ( حالا به هر دليل )، كسي به نام محمد يعقوبي كه مثل خيلي از اين جماعت، اتفاقا درس‌خوانده‌ي تئاتر هم نيست آرام و مداوم، گروهي راه مي‌اندازد و كارهايي مي‌كند كه بايد به احترام او و گروه‌ش كلاه از سر برگرفت.

" دل سگ " نام پنجمين نمايشي است كه يعقوبي نويسندگي، كارگرداني و به همراه گروه " تئاتر امروز " اجرا كرده است. من از او پيش‌تر، دو نمايش ديده بودم: " رقص كاغذپاره‌ها " و " زمستان 66 ". همان موقع در نقدي كه بر رقص كاغذپاره‌ها نوشتم تاكيد كردم كه اگر چه هنوز بيش‌تر به " تجربه‌هاي يك استعداد " شبيه هستند و در لحظاتي بوي خامي و تجربه‌گرايي محض مي‌دهند اما به سرعت هر بيننده‌ي حرفه‌اي را متقاعد مي‌كند كه خود را بايد آماده‌ي حضور فكر و ذهنيت تازه‌اي كند. چيزي كه تئاتر ايران بسيار بدان محتاج است.

يعقوبي در پي يك تئاتر كاملا مدرن نيست اما همين ميل و جسارت او براي جستن شيوه‌هاي نوتر بيان نمايشي، به كارهايش جذابيت ويژه‌اي مي‌بخشد. در دو كاري كه  قبلاً از او ديده‌ام، صداي راوي اول شخص _ نويسنده نمايش _ كه خود به شكلي از نمايش در نمايش مي‌انجاميد، تغيير ميزانسن و زاويه‌ي ديد بيننده با متحرك ساختن اجرا، دخالت در زمان با ايست بازيگران در حين حركت و ...كم‌ترين كاري كه با بيننده‌اش مي‌كرد غيرقابل فراموش كردن _ در وجه مثبت _ اين اجراها بود. موضوعات او اما متاسفانه نشان‌گر محدود بودن دايره‌هاي ذهني يعقوبي در فراروي از تكرار سوژه‌هايي داشت كه صرفاً درگيري‌هاي لفظي و عملي زوج‌‌هاي جوان را دستمايه‌ مي‌كرد و اين گاه به از دست رفتن قالب بكري مي‌انجاميد كه او به آن رسيده بود.

از اين جمله است اتاق ثابتي در يك هتل كه وقايعي ( به لحاظ خط اصلي، تقريباً مشابه ) در آن روي مي‌دهد. طبيعي ست كه با تنوع بخشي به موضوعات و سوژه‌هاي بسيار گسترده انساني، او در مقام كارگردان و نويسنده متن‌هاي نمايشي‌اش قادر به انكشاف وسيع‌تري در روابط بينابيني آدميان _ كه مهم‌ترين موضوعات تئاتر از ابتدا تا امروزند _ مي‌شد.

به هر حال من نمايش ديگر اين كارگردان كه نوشته‌ي يكي از اعضاي گروه‌ش ( ريما رامين‌فر ) است را نديده‌ام اما " دل سگ " بحث ديگري است.

اين نمايش برداشتي از رمان معروف بولگاكف نويسنده‌ي معترض روس در سال‌هاي تسلط ماركسيست‌هاي استاليني بر اين كشور است. حاصل تعارضات اجتماعي _ انديشگي روشن‌فكران و طبقه‌ي غيرتوليدي _ بر اساس تعريف حزبي _ در شوروي سابق است. سرشار از وقايع پنهان و آشكار، از وحشت و هراس حكومتي خودكامه و مستبد. استبدادي كه نه خاص جامعه‌ي شوروي بلكه منتشر در تمام سرزمين‌هايي است كه دموكراسي و حاكميت انسان بر سرنوشت خويش را به سخره مي‌گيرند. خط داستاني اين رمان ( نمايش ) در يك پاراگراف عبارت است از: دانش‌مندي برجسته در علوم پزشكي موجودي را از پيوند اعضاي يك سگ ول‌گرد با يك انسان به وجود مي‌آورد. موجود تازه به تدريج كه شكل انساني مي‌يابد، خوي حيواني‌اش را حفظ و از اين ره‌گذر به انساني خطرناك ( و در عين حال احمق ) مبدل مي‌شود. بولگاكف با نشانه گرفتن ارزش‌هاي دهشت‌ناك جامعه‌ي خود، در يك بازآفريني تمثيلي از آميزه‌ي " انسان و سگ "، همه‌ي هنجارهاي رايج آن فضاي پليسي و غيرانساني را به نقدي بي‌رحمانه مي‌كشد. فضايي كه حرمت انسان، نه در شان و احترام ذاتي او كه به صرف " مهره‌اي براي اجراي اهداف سيستم كلان " بودن، خلاصه مي‌شود. حماقت تلخ و دردناك آدم‌هاي كوچكي كه در هيبت آدمي، دل سگ در سينه دارند و خوي بهيمي مي‌پراكنند و جالب‌تر شخصيت آدم‌هايي ست كه خود از جمله منتقدان وضعيت حاكم بر خويشند.

دانشمنداني كه نمي‌خواهند سرسپرده باشند اما در لحظه لحظه‌ي زندگي خود آشكارا فاصله‌ي زيادي از مفاهيم و ارزش‌هاي اخلاقي حكومت توتاليتري كه بر آنان مسلط است ندارند. از بهره بردن از زبان زور روي‌گردان نيستند، خشونت مي‌كنند، تحقير مي‌كنند، توهين كردن به ديگري را حق مسلم خود مي‌پندارند  و نهايتا خود را موجودات برتري مي‌‌دانند كه شايسته‌ي هر احترام بلاشرط ديگرانند. آن‌ها حتي توانايي اقناع موجودي كه خود آفريده‌اند را ندارند پس ناتواني خود را با فرياد و تهديد اين موجود بي‌چاره مي‌پوشانند. وقتي كه ضعف او را درمي‌يابند به بدترين اشكال ممكن اطاعت او را مي‌طلبند و هنگامي كه اسلحه در دست‌ش مي‌بينند با فراموش كردن همه‌ي آن ژست‌هاي اشراف‌منشانه به پاي موجودي چون او مي‌افتند و طلب بخشايش مي‌كنند.

بولگاگف همه‌ي آن آدم‌هاي درگير اين ماجرا را يك جا نقد مي‌كند. ستم‌گر و ستم‌پذير در رمان او فاصله‌اي به اندازه‌‌ي يك خط باريك دارند. يعقوبي در برگردان نمايشي اين رمان در حد نسبتاً قانع‌كننده‌اي _ و بضاعتش _ تلاش كرده است. اگر چه او نشان مي‌دهد همچنان دل‌بسته‌ي غافل‌گيري تماشاگرش با اعمال تمهيداتي در نوع بيان و اجراي صحنه‌اي است. تغيير نقش‌ها و آدم‌هاي نمايش بي هيچ مقدمه‌اي و آناً در حين اجرا از منفي به مثبت و يا برعكس، از مهم‌ترين اين تمهيدات است. روي‌كرد قضاوت در اين باره اما مي‌تواند از دو زاويه‌ي كاملاً متفاوت صورت گيرد، مي‌توان اين ايراد را وارد دانست كه چنين رفتاري با يك نقش چه كاركرد عملي و عيني در پيش‌برد قصه نمايش با قضاوت بيننده نسبت به كيفيت نقش و كشف لايه‌هاي پنهان‌تر آن دارد؟ و يا اين‌كه نسبت  تماشاگر با كليت اثر تا چه حد  _ با اجراي چنين شيوه‌اي _ تقويت و تحكيم مي‌شود و يا برعكس؟ و خلاصه اين پرسش كه اين‌گونه جابه‌جايي در آدم‌ها و موقعيت‌ها چه كمكي به ما و يعقوبي كرده است؟ خب، واقعيت اين است كه از اين منظر نمي‌توان به پاسخي قانع‌كننده دست يافت. چرا كه نتيجه متعين و قابل تعريفي از اين ابتكار يعقوبي حاصل نخواهد شد. مگر احتمالاً يك تنوع بياني صرف. اما آن‌چه كه روي‌كرد نوع دوم را رقم مي‌زند و تا حدي مي‌تواند توجيه‌گر جسارت او در چنين شيوه‌ي اجرايي باشد، آن است كه اصلا ما تا كجا مي‌توانيم براي كارگردان يك اثر، حد و مرزي ببنديم كه در بيان شكل‌هاي تازه، دست و دل‌ش بلرزد؟

گيرم اين جسارت‌ها راه به جايي نبرد اما بي‌ترديد آن‌چه كه تئاتر امروز جهان را صاحب چنين پشتوانه‌هاي غني از تجارب بي‌شمار و تازه كرده است، فرارفتن از خطوط قرمزي است كه ادبيات كلاسيك نمايشي ترسيم كرده بود.

يعقوبي به هر حال كارگردان باهوشي است. او راه را  شناخته و ظرفيت‌هاي كار نمايشي را تا حد زيادي دريافته است. از هر امكاني كه به ذهن‌ش برسد براي متفاوت بودن و عادت‌زدايي بهره مي‌جويد. شايد هنوز هيچ اتفاق ويژه‌اي را سامان نداده است. اتفاقي كه به معناي واقعي كلمه، جاني تازه در كالبد اجراهاي معمول و خطي و آكادميك رايج تئاتر ما _ در نوع قابل قبول‌ش _ بدمد. اما بپذيريم كه اتفاق‌هاي بنيادين آينده را همين زاويه‌گرفتن‌هاي كوچك امروز به سرانجامي احتمالي خواهد رساند.

" دل سگ "   يك بازيگر بسيار منعطف به نام امير جعفري ( در نقش سگ اصلي نمايش ) را نيز به تماشاگران تئاتر امروز ايران بيش‌تر شناساند. توانايي امير جعفري در تغيير آهنگ صدا _ مناسب با نقش _ و آميختن با لحظات دشوار نقشي كه مي‌آفريند از نقاط درخشان نمايش يعقوبي است. ضمن اين‌كه شوخ‌طبعي ذاتي او به درآمدن اين نقش بسيار كمك كرده است. اين را مي‌توان به‌ويژه در قياس با اجرايي كه رحيم نوروزي از همين كاراكتر در بخش‌هايي از نمايش به صورت موازي به دست مي‌دهد بيش‌تر دريافت.

نوروزي بازيگر مستعدي است اما در هيچ ‌يك از بازي‌هايي كه از او ديده‌ام نتوانسته از خودش فاصله‌اي معقول  بگيرد. همواره مي‌توان خودش را زير پوست كاراكتري كه مي‌آفريند شناسايي كرد و تميز داد. اين از جذابيت نقش‌آفريني‌اش مي‌كاهد و او را براي ما تكراري و گاه خسته‌كننده مي‌كند. او بايد توانايي‌هايش را جدي‌تر بگيرد و از كاراكترهاي نمايشي‌اش مراقبت بيش‌تري كند.

درباره‌ي ريما رامين‌فر در اين نمايش چيز زيادي نمي‌توان گفت اما ظاهراً - دست كم در اجرايي كه من ديدم _ شايد به دليل كوتاهي زمان حضور در صحنه، نمي‌تواند يا نخواسته با نقشي كه برعهده دارد چالش بيش‌تري كند. بنابراين به سرعت مي‌توان او را در اين اجرا فراموش كرد. هايده حسين‌زاده ( در نقش خدمتدكار ) بازي معمولي و كم افت و خيزي را عرضه كرده است. اما به هر حال در اين مجموعه جا مي‌افتد.

پرفسور و دكتر جوان نيز ( علي گوهري و اميركاوه آهن‌جان ) به جز لحظاتي در باقي مدت نمايش، قابل قبول و مسلط از عهده‌ي ايفاي كاراكترهايشان برمي‌آيند. اما بدترين بازي اين نمايش كه هم آزارنده و هم تصنعي است و بيش‌تر به بازي بازيگران درجه‌ي چندم تلويزيون شبيه است، نقشي است كه " زن ارتش سرخ " را تجسم مي‌بخشد. متاسفانه نام بازيگر را به‌خاطر ندارم اما بازي ضعيف و نچسب او در ذهن‌م مانده است. يعقوبي با اين انتخاب، اشتباه محرزي را مرتكب شده. هميشه نقش‌خواني اين كارگردان را در زمينه‌ي انتخاب بازيگر تحسين مي‌كردم اما لااقل در اين يك مورد باعث تاسف من بود.

بد نيست به حركت سايه‌ها در متن و زمينه‌ي صحنه هم اشاره‌اي كنم. فكر بسيار مناسبي است براي القاي فضاي پليسي، وهم‌آلود و پر از دسيسه‌اي كه داستان " دل سگ " در آن روي مي‌دهد. هر چند معلوم است كه يعقوبي در اين فكر نيم‌نگاهي هم به فيلم‌هاي " نوآر" و نيز سينماي " اكسپرسيونيستي آلمان " داشته است. اگر چه كاركرد و استفاده‌ از سايه‌ها در آن نمونه‌هايي كه گفتيم معمولاً بسيار دقيق‌تر و هوش‌مندانه‌تر صورت مي‌پذيرد. براي " گروه امروز " مي‌توان آينده درخشان‌تري پيش‌بيني كرد. اگر انسجام و يك‌دستي خود را بتواند حفظ كند و مدام در نقد جدي و بي‌تعارف خود بكوشد.

*  اين مطلب در روزنامه‌ي ايران 6 شهريور 1379 چاپ شد.
 

 

  back