درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

تصور تباهی آدمهای روزگار ما

بهزاد صديقي

اشاره:

تماشاگر، با ديدن نمايش گلهاي شمعداني متوجه دوپارگي اثر يا مجزا شدن صحنه از صحنه ديگر نمايش مي‌شود. كه هم‌زمان با هم اتفاق مي‌افتد و براي همين تماشاگر، از همان ابتدا اين سؤال در ذهنش شكل مي‌گيرد كه چرا كارگردان و نويسنده اين نمايش روايت قصه‌اش را اين‌گونه انتخاب كرده است؟ درواقع سؤال اول از همان لحظه آغاز نمايش در ذهن او شكل مي‌گيرد. به اين دليل تا پايان ديدن قصه طرف اولي كه شاهد آن است، كنجكاو آن است كه در آن سوي ديوار خانه چه اتفاقي در حال وقوع است و آن قسمت از نمايش چه ربطي به اين بخش دارد؟ روايتِ بخشي از زندگي خانواده در زمان حال و آينده به‌طور هم‌زمان با يكديگر، مهم‌ترين نكته‌اي است كه مخاطب در ابتدا با آن روبه‌رو مي‌شود و اين تازه‌ترين چيزي است كه يعقوبي آن را پيش روي تماشاگر مي‌گذارد. او به‌طور آگاهانه تلاش مي‌كند با تصوير كردن قصه نمايش خود در چنين شكل و ساختاري، بخشي از اتفاقات پيرامون خود را نشان دهد؛ اتفاقاتي روزمره كه آن‌قدر مخاطب شاهد ديدن و شنيدن آنهاست كه در برخورد اوليه تازگي چنداني برايش ندارد اما با كمي امعان نظر درمي‌يابد كه نويسنده و كارگردان نمايش مي‌كوشد تا آنها را با نگاهي پالوده و موجز، به تصوير درآورد نه آنكه تحليل و يا تفسير كند؛ چه، تحليل و تفسير به عهده مخاطب است.
در نمايش گلهاي شمعداني، ديواري نيمه فرو ريخته، صحنه را به دو قسم تقسيم كرده است؛ در يك‌سو زمان حال زندگي خانواده معلمي بازنشسته را نمايش مي‌دهد كه پيش از مرگ پدر اتفاق مي‌افتد و در سوي ديگر زمان آينده اين خانواده پس از خودكشي پدر و مرگ او تصوير مي‌شود. البته ديدن اين دو اتفاق به‌طور هم‌زمان براي تماشاگر امكان ندارد و او مي‌بايد با اجراي هم‌زمان دوباره آنها، شاهد ديدن بخش يا تكه ديگر اين نمايش شود. درواقع داستان گلهاي شمعداني داستان دوبخشي است كه هركدام در نوع خود كامل هستند و تماشاگر مي‌تواند هردو يا يكي از آنها را به انتخاب خود ببيند.
در بخش اول يعني بخشي كه در زمان حال تصويرگر زندگي اين خانواده است ما به روابط هريك از افراد خانواده با يكديگر پي مي‌بريم. نويسنده در اين بخش قصه نمايشنامه خود را از آخر به اول تصوير مي‌كند. درواقع تماشاگر پس از ديدن چند صحنه از اين بخش، درمي‌يابد كه قصه نمايش از آخر به عقب يا اول برمي‌گردد. اين شيوه روايت، در نمايشنامه‌نويسي اين بخش از نمايشنامة گلهاي شمعداني تازه‌ترين چيزي است كه رو در روي مخاطب قرار مي‌گيرد. براي اين مي‌گويم در اين بخش اين نكته قابل توجه است، به اين دليل كه در بخش دوم يا زمان آينده، اين شيوه روايت داستاني تكرار نمي‌شود بلكه قصه درام ادامه قصة اول است و به شكل هميشگي اتفاق مي‌افتد و روايت مي‌شود.



ديوارِ نصفه نيمه اتاق اين خانواده، از همان لحظه نخست، رو به اضمحلال رفتن آنها را نشان مي‌دهد. درواقع آن ديوار، نماد و نشانه‌اي از نابودي و متلاشي شدن خانواده است. يعقوبي همچون آثار قبلي‌اش واقعه قصه‌اش را در خانه و خانواده انتخاب مي‌كند. زيرا كه مهم‌ترين اتفاقات زندگي هر آدمي از دل خانه يا محل سكونت او آغاز مي‌شود. بنابراين او مي‌كوشد از دل اين خانة رو به اضمحلال، روايت تلخي از اجتماع پيرامون خود را ترسيم كند. رنگ‌آميزي و صحنه‌پردازي خانه، همگي هماهنگ با تلخي قصه اين خانواده نمود يافته‌اند. انتخاب رنگ خاكستري كف اتاق و تخت‌خواب پدر و رنگ سفيد چرك ديوار و رنگ كهنه پنجره بر اساس واقعيت تلخ زندگي اين خانواده صورت گرفته است. نكته ديگر در طراحي صحنه پاسيوي كناري است كه چند گلدان با گلهاي شمعداني در آن جاي گرفته است و رابط اين‌سو با آن‌سوي صحنه است و تماشاگر با ديدن آن و شنيدن صداهايي كه از لابه‌لاي درزها از آن سوي صحنه به اين‌سو، نفوذ مي‌كند، پي به اتفاقاتي مي‌برد كه هم‌زمان در حال وقوع است و همين ديدن و شنيدن بخشي از آن سوي صحنه به‌طور كم‌رنگ و گنگ سبب مي‌شود تا كنجكاوي‌اش هر لحظه بيشتر گردد.
نمايش گلهاي شمعداني از مرگ، زندگي، فقر و بيكاري، خوشبختي، بدبختي و تباهي آدمهاي روزگار ما مي‌گويد. تلخي و سياهي قصه آن با شيوه و نوع طراحي صحنه و نورپردازي صحنه‌ها، يادآور قصه‌هاي ناتوراليستي است كه بسياري از نويسندگان اين مكتب در يكي دو قرن گذشته در اين سبك قلم مي‌زدند. ايرج (پدر خانواده)، ملوك (مادر خانواده) و بچه‌هاي آنها مهسا، مهتاب، مهيار و مهشيد، همگي از زندگي خود ناراضي‌اند. آنها با حرف زدن با يكديگر تلاش مي‌كنند به يكديگر تسلي بدهند تا بتوانند به زندگي ادامه دهند. در اين ميان مهيار و ايرج نااميدند و به خودكشي فكر مي‌كنند. هرچند كه مهيار عنوان مي‌كند كه فعلاً قصد خودكشي ندارد و همين كه توانسته است خودش را زنده نگه دارد، كار مهمي كرده است.

   

نااميدي و يأس آن‌قدر در وجود آنان نفوذ كرده كه هر لحظه بر سر نداري و بي‌پولي و بي‌كاري، جر و بحث مي‌كنند. قصه اين بخش از نمايش كه از انتها به عقب مي‌رود هر لحظه بر آشكارسازي روابط آنها با يكديگر تأثير مي‌گذارد و ديالوگها و رفتار آنها نسبت به يكديگر پرده از مسائلي برمي‌دارد كه اكنون آنان در وضعيت خوبي به سر نمي‌برند. درواقع نداري و فقر اين خانواده از آغاز زندگي ايرج و ملوك وجود داشته و حال با داشتن چهار فرزند چندين برابر شده است و مشكلات اين روزها همچون بيكاري يا نبود كار مناسب شأن تحصيلي و شخصيتي آنها، گريبان تك‌تك بچه‌هاي خانواده را گرفته است. هرچند كه ايرج معتقد به اين است كه مهم‌تر از بي‌پولي، مفيد بودن وجود آدمي است اما به قول مهتاب «پول مهمه هر چقدر كه هم بخواي انكارش كني مهمه» بنابراين نمي‌توان هرگز اين واقعيت را ناديده گرفت كه پول حلا‌ّل مشكلات است اما حلاّل همه مشكلات نيست. زيرا كه مفيد بودن وجود هر آدم، مهم‌تر از هر چيزي است.
ايرج در اين خانواده اگرچه آدمي مأيوس است و خود را شكست‌خورده احساس مي‌كند و در اغلب اوقات بي‌كاري‌اش مست مي‌كند، اما آن‌قدر پخته حرف مي‌زند كه نمي‌توان او را به‌عنوان سرد و گرم چشيده روزگار فراموش كرد. دليل اين مدعا پاسخهاي او به دخترش مهساست كه در ابتداي نمايش آن را مي‌شنويم. اينكه دختر و پسر در حد اينكه فقط بتوانند با هم صحبت كنند، او گذشته را فراموش نكند، در حال زندگي كند و به آينده فكر كند و بزرگ‌ترين آرزويش هم اين است كه همة مردم كشورش در رفاه نسبي باشند. اينها مهم‌ترين چيزهايي است كه ايرج به آن فكر مي‌كند، هرچند كه همه چيز نيست. او اگرچه نااميدانه به زندگي نگاه مي‌كند و قصد خودكشي دارد، اما در وصيت‌نامه‌اش كه به وسيلة نوار از پخش صوت مي‌شنويم، خود به خانواده و در واقع به كساني كه زندگي مي‌كنند، پيغام اميدواري به زندگي مي‌دهد و با گفتن جمله پاياني‌اش يادتون باشه به گلهاي شمعداني آب بدهيد، تلاش مي‌كند تا آنان با اميد و عشق به زندگي ادامه دهند. اين جمله كه آخرين ديالوگ ايرج و آخرين جمله و وصيت مهتاب است در يادداشتي كه پس از خودكشي از خود باقي مي‌گذارد (و در بخش دوم نمايش شاهد آن مي‌شويم) جمله كليدي نمايش نيز است. زيرا كه كارگردان بدين وسيله مي‌كوشد با همة تلخي و تباهي كه در قصه‌اش نشان داده، به مخاطبان خود اميد و آينده را گوشزد كند تا آنان اميدوارانه به زندگي خود ادامه دهند.
در بخش دوم نمايش گلهاي شمعداني يعني زمان آينده مربوط به اين خانواده، شاهد برش ديگري از زندگي آنها مي‌شويم. اكنون تماشاگر با ديدن اين بخش ادامه ماجراي زندگي آنها را شاهد است. بعد از گذشت دو سال از مرگ پدر (ايرج) مهتاب دچار بيماري رواني شديدي مي‌شود و همة اعضاي خانواده تلاش مي‌كنند تا او را به حالت اول خود درآورند اما هيچ‌يك از تلاشهاي آنها (نه قصه خواندن و شعر خواندن، نه صحبت كردن و نه ديدار نزديكان و دوستان) مؤثر واقع نمي‌شود و سرانجام مهتاب دست به خودكشي مي‌زند. در ابتداي اين بخش دكتر نيز (صداي او را از باندهاي صدا مي‌شنويم) تأكيد كرده بود كه هيچ‌وقت او را تنها نگذارند. زيرا تنهايي ميل او را به خودكشي تقويت مي‌كند. سرانجام نيز او بر اثر همين تنهايي و نيز حادثه مرگ پدر و آگاهي از مرگ مادر (به وسيلة يادداشتهاي خواهرش مهسا) همچون پدرش دست به خودكشي مي‌زند اما در يادداشتي كه از خود به جا مي‌گذارد در آخرين جمله خود او نيز همچون پدرش (ايرج) به اطرافيانش وصيت مي‌كند به گلهاي شمعداني آب بدهند و به‌نوعي به زندگي اميدوار باشند. يعقوبي در اين بخش با بهره‌گيري بيشتري از تكنيكهاي سينمايي، بر وجه شخصيت‌پردازي آدمهايش تأكيد بيشتري مي‌كند. زيرا كه او به كمك ديزالو صدا و به كمك نورپردازي آدمها را در نماي نزديك قرار مي‌دهد تا به وجه دروني شخصيتها بيشتر پي ببريم و گذشت زمان را بيشتر احساس كنيم.

   

در اين قسمت به كمك ديالوگها به نوع انتخاب مرگ يا خودكشي ايرج پي مي‌بريم. در همان نخستين ديالوگها از زبان مهتاب مي‌شنويم كه «بابا خودش را براي ما كشت... اون كاري كرد كه تا وقتي من زنده‌ام عذاب بكشم... اون خودش رو كشت تا از ما انتقام بگيره.» پدر براي آنكه نمي‌توانسته پاسخگوي مخارج زندگي روزانه زن و بچه‌هايش باشد، به خودكشي دست مي‌زند.
در اين بخش البته دريا (دختردايي مسعود اين خانواده) به آنها مي‌پيوندد. او نيز نااميدانه به زندگي نگاه مي‌كند و دلش مي‌خواهد همه اعضاي جامعه‌اش خوشبخت باشند و اگر فقط خودش خوشبخت باشد، اين براي خوشبختي‌اش كافي نيست و خوشبختي او كامل نمي‌شود. «زيرا خوشبختي آدمي در گرو خوشبختي ديگران است.» به نظر مي‌رسد يعقوبي در اين بخش از نمايش گلهاي شمعداني مي‌خواهد بسياري از چيزهايي را كه در پيرامون اجتماع خود مي‌بيند، زير ذره‌بين قرار دهد و بسياري از آنها را در لابه‌لاي ديالوگهاي شخصيت دريا آشكار كند. او مي‌گويد:«من نمي‌تونم احساس خوشبختي كنم، چون وقتي پام رو مي‌ذارم تو خيابون بدبختي آدمها را مي‌بينم» يا اينكه «گداپروري وقتي بده كه آدم توي كشوري زندگي كنه كه عدالت اجتماعي وجود داشته باشه» بيان اين جملات به‌نوعي بسياري از تفكرات نويسنده را به نمايش مي‌گذارد و بخشي از تحليل خود از اجتماع اين روزها را تصوير مي‌كند. ديوار نصفه و نيمه همان خانه و پاسيوي كناري آن نيز قرينه طراحي صحنه بخش اول نمايش گلهاي شمعداني است. با اين تفاوت كه قاب عكس نصفه نيمه پدر بر روي همان ديوار ديده مي‌شود. اما رنگ سبز كف اتاق و تلفن قرمز نشان از نگاه اميدوارانه بيشتر آنها به زندگي است هرچند كه اين نگاه در پايان نمايش با خودكشي مهتاب در تضاد قرار مي‌گيرد اما همان جمله آخري مهتاب در يادداشتي كه از خود باقي مي‌گذارد و نيز بخشي از قصه‌اي كه مهتاب براي مهسا مي‌خواند (در صحنه‌هاي نزديك به پيش از خودكشي مهتاب) همگي اميدواري را به آدمي القا مي‌كند. زيرا كه به قول مهتاب «روزي فرا خواهد رسيد كه مشكل گرسنگي از طريق معجزه نان حل خواهد شد و عشق در هر قلبي پذيرفته خواهد شد... هرچند براي سياره زمين اين روز دور است ولي براي تو اين روز فردا مي‌تواند باشد فقط كافي است كه انسان يك چيز ساده را بپذيرد و آن عشق است.»

اما مشكل مهم اين نمايش اين است كه دوپارگي قصه يا درواقع دوبخشي شدن آن هيچ كمكي به يكديگر نمي‌كند. تماشاگر مي‌تواند يكي از آنها را فقط ببيند بدون آنكه خللي در فهم او پديد آيد. ديوار مابين اين دو صحنه تنها كاركردي كه پيدا مي‌كند همان تقسيم اين دو اتفاق است به‌طوري كه هم‌زمان رخ مي‌دهد و البته در شكل ظاهري با وجه نمادگرايانه خود كه پيش‌تر به آن اشاره كردم، معنا مي‌يابد. كاش اين ديوار به گونه‌اي ساخته مي‌شد كه در طول نمايش منجر به ديدن دو روايت موازي مي‌شديم. يعني بر اثر اتفاقات اين دو نمايش، ديواري شكل مي‌گرفت كه از نيمه به بعد ما اين دو روايت هم‌زمان را كه با همديگر ارتباط بسياري پيدا مي‌كردند شاهد مي‌شديم كه البته در آن نمايش شكل ديگري مي‌يافت و در آن صورت ديوار به تكامل ماجراي قصه نمايش كمك مي‌كرد و كاركردي كاملاً دراماتيك مي‌يافت گلهاي شمعداني البته از نظر شخصيت‌پردازي و ديالوگ‌نويسي نمايشنامه مهمي به شمار مي‌رود، زيرا كه نويسنده يكي از كامل‌ترين آثار خود را بدين وسيله خلق كرده است. ديالوگها در اين اثر آن‌قدر موجز و به‌درستي و به‌جا از زبان شخصيتها بيرون مي‌آيد كه به‌خوبي هم از طريق آنها به وجود شخصيتها پي مي‌بريم و هم بر روابط آدمها با يكديگر آگاه مي‌شويم. درواقع ديالوگها وظيفة اصلي خود را به‌درستي انجام مي‌دهند و كاركرد درستي پيدا مي‌كنند. نه آن‌قدر اضافه‌اند كه منجر به طولاني شدن بيهوده زمان قصه شود و نه آن‌قدر كم و كوتاه كه بسياري از رفتارها و روابط را گنگ جلوه دهد. به‌نوعي مي‌توان گفت كه ديالوگها آشكاركننده همة ماجراي قصه آن است. نويسنده با اين گفت‌وگو ما را دچار سردرگمي نمي‌كند و به قول مارجوري بولتون «ديالوگها طوري نوشته شده‌اند كه براي تماشاگران كاملاً قابل هضم‌اند.»1 علاوه بر آن بازيگر نيز موقع بيان آنها دچار لغزش نمي‌شود. ديالوگهايي از اشخاص در بعضي از صحنه‌ها به‌خصوص در بخش دوم كاملاً در تقطيع نماها و ديزالوهاي صحنه‌ها مؤثر واقع مي‌شوند و گذشت زماني را نشان مي‌دهند. نويسنده با كمك همين ديالوگها شخصيت آدمهاي نمايش خود را به درستي مي‌پروراند. او با چنين شخصيت‌پردازي‌اي همة ابعاد وجودي آنها را به نمايش مي‌گذارد و تلاش مي‌كند با شناخت عميقي كه از آدمهاي پيرامون جامعه‌اش دارد، به شخصيتهاي اثرش رنگ و عمق ببخشد. به‌عنوان نمونه شخصيتهاي ايرج، مهتاب و دريا، جزو شخصيتهاي محكم اين اثر به شمار مي‌روند هرچند كه ساير شخصيتها همچون ملوك، مهسا، مهشيد و مهيار نيز از آنها كم ندارند و در نوع خود كامل‌اند و هريك به لحاظ ابعاد روان‌شناختي و جامعه‌شناختي قابل بررسي‌اند. اين تسلط در شخصيت‌پردازي جدا از شناخت عميق نويسنده از آدمهاي اجتماعش، شناختي است كه او به روان‌شناسي آدمها دارد. براي همين، آدمهاي او در اين اثر كاملاً واقعي به نظر مي‌رسند و مخاطب در رويارويي با آنها، آنها را واقعي مي‌پندارد. به دليل توجه به وجه روان‌شناختي شخصيتها، آنها از عمق و رنگ و لايه‌هاي دروني هر آدمي مثل آدم واقعي برخوردار مي‌شوند و بدين سبب روابط آنها با يكديگر يا با محيط پيراموني و فضاي قصه، منطقي و درست مي‌نمايد.

از وجوه ديگر اين اثر كه در اينجا لازم به اشاره است، توجه نويسنده به نوع زبان است كه هريك از آدمها بر اساس شخصيتي كه دارند صحبت مي‌كنند نه بر اساس آنچه كه مي‌پنداريم بايد باشند. آنها بر اساس پايگاه اجتماعي كه دارند و بر اساس سن و سال و شخصيت خويش با زباني گفت‌وگو مي‌كنند كه در شأن شخصيت آنهاست. آنها نه با زبان روشنفكرانه و نه با زبان سطحي گفت‌وگو مي‌كنند. آدمهاي نمايش گلهاي شمعداني كاملاً به زبان محاوره همين روزها با هم سخن مي‌گويند. از اين منظر وجه رئاليستي اثر و تطابق با واقعيت كنوني پررنگ‌تر شده و نويسنده به اين طريق جلوه واقع‌گرايانه‌تري به اثر خود مي‌بخشد.
گلهاي شمعداني داراي مزيتهاي ديگري هم است كه همگي نشان از تسلط يعقوبي به مقوله كارگرداني و زبان صحنه دارد. جدا از صحنه‌پردازي، طراحي نور كه عموماً نماهاي نزديك و حداقل نماهاي متوسط صحنه‌هاي نمايش را نشان مي‌دهد، موسيقي نيز كاملاً با هماهنگي ساختار محتواي نمايشنامه، به جذابيت‌بخشي صحنه كمك و ح‍ُسن اجرا را تقويت مي‌كند. تسلط بازيگران به نقشهاي خود نيز از دلايل عمده باورپذيري قصه است. يعقوب صباحي، ناهيد مسلمي، نگار جواهريان، پونه عبدالكريم‌زاده، پرستو گلستاني، فهيمه امين‌زاده، اشكان صادقي، جواد مولانيا، آيدا كيخايي همگي با بازيهاي روان و راحت خود و درك و فهم مناسب از نقش، توانسته‌اند با موفقيت آدمهاي نمايش را جان ببخشند و البته همگي اين توفيق فقط به مدد تسلط گروه اجرايي به وظيفه‌شان بر اساس تخصصي كه دارند، امكان‌پذير شده است.

پي‌نوشت:

1ـ كالبدشكافي درام ـ نوشته ماري جوري بولتون ـ ترجمه رضا شيرمرز، چاپ اول، 1383، نشر قطره.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 311529

 

 

 

  back