مرگ فروشنده
زمانه خويش روايت در
نمايشنامه”گلهاي شمعداني” نوشته”محمد
يعقوبي”
یکشنبه 29 آبان
1384 ساعت 3:50:00
PM
سايت ايران تئاتر - سرویس
نقد
اشکان غفارعدلي:
در راستاي تجربه ساختارهاي نو و
متفاوت، ”گلهاي شمعداني”، تلاشي
ستودني است. تلاشي که در آن تعامل و
همگرايي ساختار اجرايي با ساختمان
محتوايي اثر، ترکيبي بديع، جذاب و به
غايت منسجم و قاعدهمند را نتيجه داده
است. ترکيبي که به واسطه آن، کليت و
هويت اثر در خلال رهيافتي دو سويه و
بينامتني ميان دو قطعه نمايشي، تعريف
و قابل دريافت ميشود و اين دو قعطه
نمايشي، دو نمايشنامه مستقل، مجزا و
در عين حال مرتبط با يکديگر هستند که
داستان زندگي خانوادهاي را قبل و پس
از يک نقطه عطف در ابعاد گوناگون،
انکشاف و گسترش ميدهند.
تجربه ساختاري متفاوت، انگيزه اصلي
رويکرد يعقوبي به نگارش نمايشنامه”گلهاي
شمعداني” بوده است اما در اين ميان،
يعقوبي از داستان نيز غافل نمانده و
با ظرافت و دقتي قابل وصف، توازني
معتدل و مقبول را ميان ساختار روايي ـ
اجرايي و محتوايي نمايشنامهاش برقرار
کرده است.
براي اين منظور يعقوبي از شيوه روايتي
متفاوتي بهره گرفته است تا به واسطه
آن بتواند داستاني پر شاخ و برگ را در
قالبي موجز و روايتي ساختارمند، به
تصوير بکشد. از همين رو، يعقوبي با مد
نظر قرار دادن يک واقعه به عنوان نقطه
شروع يک نمايشنامه و در عين حال،
پايان نمايشنامهاي ديگر، دو
نمايشنامه را که هر يک علاوه بر حفظ
استقلال، در تعامل با ديگري کليت و
ماهيت متفاوتي را عرضه ميکنند. ذيل
يک عنوان يعني نمايشنامه”گلهاي
شمعداني” ارائه ميدهد. نمايشنامهاي
که در ظاهر مشکلات و معضلات يک
خانواده را طرح ميکند اما در باطن،
محملي است براي نقد اوضاع زمانه و نقب
زدن به زير ساختهاي اجتماعي، سياسي و
... که هر دو موضعات مورد علاقه و به
عبارتي بهتر از دغدغههاي يعقوبي به
شمار ميروند. در واقع اين بار يعقوبي
با تمرکز بر دو برهه از زندگي و
سرنوشت يک خانواده، فرصت مييابد تا
نگاهش را معطوف به شرايط و نابسامانيهاي
اجتماعي کند و از اين رهگذر”مرگ
فروشنده” زمانه خويش را به تصوير کشد.
هر چند که بايد متذکر شد در انگيزهيِ”ايرجِ”
نمايشنامه”گلهاي شمعداني” از خودکشي،
علاوه بر دريافت پول بيمه عمر توسط
خانوادهاش، گرفتن انتقام از تمام
اعضاي خانواده ـ يعني افرادي که هر يک
به طريقي دايره مشکلات و معضلات را بر
او تنگ و تنگتر ميکنند ـ نيز نقشي
اساسي و ارزشي مساوي دارد. ايرجِ
نمايشنامه گلهاي شمعداني پس از محصور
شدن در حلقه تنگ مشکلات مالي ـ
عاطفي(که ريشه آنها به نابسامانيهاي
اجتماعي ميرسد و در واقع نمودي از يک
جامعه بحران زده است) در اقدامي مشابه
با”ويلي لومان” در نمايشنامه”مرگ
فروشنده” آرتور ميلر، خود را ميکشد
تا از اين رهگذر هم از خانوادهاش
انتقام بگيرد و هم در عين حال با پول
بيمه عمرش نيازهاي سطحي همسر، پسر و
دخترانش را مرتفع سازد و هم از سويي
ديگر، يعقوبي فرصت يابد تا شيوه روايت
داستان نمايشنامهاش را به دو برهه
قبل و پس از مرگ ايرج تقسيم کند و
طرحي نو در روايت داستانش دراندازد.
بدين ترتيب است که يک پاره نمايش،
زمينهها، علل و چگونگي رسيدن ايرج به
اين تصميم را مد نظر قرار ميدهد و
پاره ديگر تاثير شوم و نتيجه محتوم
اين اقدام بر زندگي فرد فرد اعضاي
خانواده را در دوران پس از مرگ ايرج
به تصوير ميکشد.
طرفه آن که گرچه در نمايي کلي، اين دو
پاره نمايشي يک داستان خطي مبتني بر
زنجيره روابط علت و معلولي را در ذهن
ترسيم ميکنند اما شيوه روايت و
داستانگويي يعقوبي به گونهاي حساب
شده اين روايت خطي را در هم ميشکند
که اساساً تفاوتي نميکند مخاطب، کدام
پاره را اول بخواند و کدام يک را آخر.
چرا که يعقوبي با نشانهگذاريها،
ارجاعات و اشارات متعدد که هر دو
نمايشنامه را مستقيماً به يکديگر
مربوط ميسازد. علاو بر روايت منطقي
داستانش در قالبي نو، مقدمات و موجبات
برخورداري مخاطب از لذت کشف و شهود و
انجام سفري بينامتني در جهان متن
نمايشنامه”گلهاي شمعداني” را فراهم
ميآورد. بنابراين ديگر تفاوتي ندارد
که کدام نمايشنامه اول خوانده و يا
ديده شود، بلکه مهم آن است که پس از
ديدن يا خواندن يک قسمت و آغاز قسمت
ديگر، مخاطب درگير چرخه تحليل و
تفسيري ميشود که ماهيتي سيال دارد و
دائماً ذهن او را از سويي به سوي ديگر
ميکشاند.
جالبتر آن که يعقوبي هيچ گونه نشانهاي
که دال بر تقدم يا تأخر پارهاي بر
پاره ديگر باشد، نميگذارد و به اين
ترتيب مخاطب در مواجهه با نمايشنامه،
بدون اطلاع از ترتيب وقايع و حوادث،
ناگزير از يکي از قسمتها آغاز ميکند
که اين آغاز ميتواند او را با چرخه
روايت خطي داستان(مبتني بر چرخه علت و
معلولي حوادث و ترتيب زماني وقايع)
همگام کند و يا او را در پروسه روايت
غير خطي که مبتني بر حرکت از حال به
گذشته در روندي معکوس ـ از انتها به
انتها ـ است، قرار دهد.
فزونتر آن که يعقوبي ساختار روايي را
در هر پاره نمايشنامه نيز در هم ميشکند
و با معکوس روايت کردن وقايع، برخلاف
ترتيب زماني وقوع حوادث و غالباً
همراه با آشفتگي زماني و يا روايت يک
واقعه از دو منظر متفاوت، مخاطب را با
شکلي نو از روايت و قصهپردازي مواجه
ميکند.
به تعبيري ديگر، يعقوبي زمان را در
اغلب صحنههاي نمايشنامهاش به هم ميريزد
تا فرايند فهم و درک داستان و نيز
مرتب کردن وقايع بر حسب ترتيب زماني
آنها، ذهن مخاطب را در لحظه لحظه
نمايش، معطوف به رويدادهاي روي صحنه
کند. او با”فيد اوت” و”فيد اين”هاي
متناوب، علاوه بر آن که گذر زمان را
در تکنيکيترين قالب ممکن القاء ميکند،
فرصت مييابد تا با تقطيع از رويدادي
به رويداد ديگر روي صحنه، روايتهاي
موازي متعددي را در اثرش به وجود آورد.
روايتهاي موازي و متناوبي که جرياني
سيال و کاملاً آزاد را در ساختمان و
بدنه روايت پديد ميآورند و به واسطه
وجود آنهاست که يعقوبي، امکان هرگونه
بازي با زمان و يا به هم ريختن صحنهها(
و به تبع آن به هم ريختن وقوع حوادث و
وقايع) را مييابد.
به عنوان نمونه، طرح سوالات
روانشناسانه از مهتاب توسط مهشيد،
آغازگر صحنهاي در نمايشنامه است که
در واقع جاي آغاز و پايان آن با هم
عوض شده است. به عبارتي دقيقتر،
يعقوبي با تمسک به همان تمهيد نمايشيِ
گذر زمان(خاموش و روشن شدن صحنه که
گذر زمان را تداعي ميکند) اين صحنه
را به دو بخش تفکيک ميکند و از اين
رو امکان مييابد تا منطق زمان خطي را
با جابهجايي صحنهها در هم بريزد و
بدين ترتيب، نخست قسمت پاياني و سپس
صحنه آغازين را در معرض نمايش بگذارد.
به اين ترتيب که در آغاز اين صحنه دو
قسمتي، خواننده(يا بيننده) ناگهان در
جريان گفتوگوي قرار ميگيرد که به
نظر ميرسد از شروع آن، مدت زماني
گذشته است اما وقتي در پايان قسمت دوم
اين صحنه، روايت در چرخشي دايرهوار
به همان نقطه آغاز باز ميگردد،
مخاطب بنا بر منطق زمان خطي و اساساً
چرخه علت و معلولي وقايع و حوادث،
تازه درمييابد که قسمت آغازين(که با
طرح سوالات همراه است)، در واقع بخش
پاياني اين صحنه است که بايد پس از
صحنه دوم، که در واقع قسمت آغازين است،
قرار گيرد!
بنابراين مخاطب در ذهنش روايت معکوس
يعقوبي را باري ديگر معکوس ميکند تا
آن را به طريقه خطي همانند سازي کند و
در خلال اين فرايند است که مخاطب به
لذت کشف و شهود و درک ظرافتهاي روايي
ـ نمايشي نهفته در اثر نائل ميشود و
با اثر تعاملي دو سويه و اصولي برقرار
ميکند.
اما اگرچه از اين دست روايتهاي معکوس
در نمايشنامه”گلهاي شمعداني”، صحنهها
و مثالهاي متعددي ميتوان سراغ گرفت،
دامنه سبک روايي يعقوبي به همين چند
مورد ختم نميشود، چرا که يعقوبي در
جايي ديگر با استفاده از تکنيک”روايت
موازي” يک زمان واحد را از دو منظر و
با بهرهگيري از کدگزاريهاي مشترک
ميان آن دو صحنه براي اثبات همزماني
آنها، در قالب دو صحنه مجزا ولي به
ظاهر متصل به يکديگر که در همان نگاه
نخست نوعي توالي زماني(و نه همزماني)
را در ذهن ترسيم ميکند(اما در پايان
با چرخش و پرداختي ظريف، همزماني دو
رويداد را به نمايش ميگذارد) و به
تصوير ميکشد.
در واقع يعقوبي اين بار، دو رويداد را
که وجه مشترکشان همزماني است، به صورت
دو صحنه مجزا که يکي در ادامه ديگري
ميآيد، تصوير ميکند. اين وجه ديگر
از ويژگيهاي متعدد عنصر روايت در
نمايشنامه”گلهاي شمعداني” را ميتوان
در صحنهاي که”مهسا” با يک نقشه
جغرافياي جهان و بحث درباره کشورها،
تلفني مشغول صحبت با نامزدش است و در
صحنه پس از آن که”مهتاب”، ”ملوک”
و”مهشيد” در آن با يکديگر بر سر مسائل
خانوادگي بحث ميکنند، به نظاره نشست.
در اين صحنه تلفن، پل ارتباطي است تا
يعقوبي به واسطه آن روايتش را در
ابعاد ديگر بسط و گسترش دهد و دو
رويداد همزمان را به شکل دو صحنه مجزا
و در توالي با يکديگر که به نظر ميرسد
در دو زمان متفاوت اتفاق ميافتد ولي
در نهايت به واسطه نشانههايي،
همزماني آن دو با يکديگر آشکار ميشود.
از اين رو چندان هم عجيب نيست که نحوه
روايت اين دو رويداد و اساساً شيوه
روايت در اين صحنه، بر ضد کليشههاي
رايج در روايت دو رويداد همزمان و
موازي است و از اساس، قالبي نو و
متفاوت را عرضه ميکند!
يعقوبي نخست، صحنهاي را که در آن
مهسا، تلفني مشغول صحبت با نامزدش است
نمايش ميدهد و در دل آن با بهرهگيري
از مولفه تلفن، پايههاي تغيير رويداد
و رجوع به صحنه ديگري که در پايان آن
مشخص ميشود همزمان با رويداد فوق در
اتاق پذيرايي ميان ملوک، مهشيد و
مهتاب در جريان بوده است را فراهم ميآورد.
اما جالب اين جاست که يعقوبي از اين
نشانهها بهره ميگيرد تا در نهايت
به واسطه آن و به صورت کاملاً غير
مستقيم، معماي همزماني اين دو رويداد
را آشکار کند و مخاطبش را بار ديگر در
مواجهه با شگردي ديگر، مبهوت روايت
خود سازد.
بدين ترتيب که پايان صحنهاي که مهسا
در آن حضور دارد، با اعتراض او به
برداشته شدن گوشي تلفن از اتاق
پذيرايي و صداي مهتاب که از اتاق
پذيرايي به او تمام شدن يک ربع زمانش
را در استفاده از تلفن گوشزد ميکند
همراه است و صحنه اتاق پذيرايي(رويداد
دوم که پس از صحنه مهسا نمايش داده ميشود)
با صداي مهسا که اين بار تنها صدايش
از اتاق خواب شنيده ميشود ولي همان
ديالوگ معترضانه صحنه پيش را تکرار ميکند
و نيز حضور مستقيم مهتاب و بيان همان
ديالوگ صحنه پيشيناش(با اين تفاوت که
در صحنه قبل مهتاب حضور نداشت و تنها
صداي او شنيده ميشد اما در اين صحنه،
مهتاب حاضر است و به دليل عدم حضور
مهسا، اين بار صداي او شنيده ميشود)
به انتها ميرسد.
اين جاست که مخاطب درمييابد اين دو
صحنه پياپي نه تنها دو رويداد متوالي
و متصل به هم نيستند بلکه اساساً دو
رويداد همزمانند که هيچ ارتباط موضوعي
با يکديگر ندارند و تنها وجه مشترکشان
همزماني ـ وقوع در يک بازه زماني مشخص
ـ است که اين امر نيز به واسطه بهرهگيري
از يک رابط ـ يعني تلفن و جدال مهتاب
و مهسا بر سر آن ـ در شکلي کاملاً غير
مستقيم در زير ساخت متن تحقيق يافته
است.
به عبارتي ديگر يعقوبي، در اين صحنه
از نمايشنامهاش، هيچ گاه مهتاب و
مهسا را همزمان و رو در رو در حال
جدال بر سر تلفن نشان نميدهد بلکه
اين ذهن مخاطب است که با توجه به
نشانهها و المانهاي موجود و البته
درک شيوه روايي اثر، در نهايت تصوير
جدال مهتاب و مهسا(که در قالب دو
رويداد پياپي و نه لزوماً همزمان عرضه
ميشود) را بازسازي و همزمان ميکند و
از اين طريق به واسطه فهم ظرافتهاي
روايي، به لذت کشف و شهود و در نتيجه
تعامل و برقراريِ ارتباط با اثر دست
مييابد.
فزونتر آن که يعقوبي با استفاده از
شگردهاي متفاوت ديگري نيز تلاش کرده
است تا سبک و شيوه روايت را در
نمايشنامه”گلهاي شمعداني” به کل
متفاوت از کليشههاي روايي ـ نمايشي
رايج نشان دهد. مثلاًً اگر که شخصيتهاي
نمايش در جايي، سخني را به نقل از
ديگري بيان ميکنند و يا به واقعه يا
اتفاقي اشاره ميکنند، در صحنه يا
صحنههاي بعد و يا در فرايندي
بينامتني ميان دو پاره نمايش، عين
صحنهاي که در آن جمله يا عبارت مورد
نظر نقل شده است به نمايش در ميآيد و
از اين رو تعمداً از جانب يعقوبي واژهها
يا وقايعي انتخاب شده است تا با تاکيد
بر آنها، زمينه حرکت بينامتني مخاطب
در ميانه دو متن نمايش و يا حتي صحنهها(غالباً
در روندي معکوس از انتها به ابتدا)
فراهم آيد. نمونه بارز مواردي از اين
قبيل را ميتوان در رابطه با صفت
کنايهآميزي که ايرج به پسرش”مهيار”
نسبت داده است و نيز نحوه اطلاع يافتن
مهيار از اين تعبير، مشاهده کرد. بدين
ترتيب که مهيار در گفتوگو با پدرش به
اين تعبير طنزآميز که پدر پشت سر او
گفته اشاره ميکند و در صحنهاي ديگر،
مخاطب در مييابد که مادر در گفتوگو
با مهشيد، مهتاب و مهسا، اين گفته را
به نقل از ايرج درباره مهيار بيان
کرده است و درست در صحنه پس از آن،
يعقوبي صحنهاي را ميآورد که در آن
ايرج مستقيماً در حين گفتوگو با ملوک
و در اعتراض به برخي رفتارهاي اعضاي
خانواده، اين صفت را در مورد مهيار به
کار ميگيرد. حتي به واسطه دقت نظر،
ريزبيني و نکته سنجي يعقوبي، ”دکتر
تابش” که اساساً حضور فيزيکي در اثر
ندارد و تنها در آغاز قسمتي که به
دوران پس از مرگ ايرج ميپردازد،
صدايش از باندهاي صداي صحنه پخش ميشود،
به دليل آن که در پاره ديگر نمايشنامه،
توسط مهشيد در مقام روانپزشکي معرف
حضور خانواده، يک بار نامش عنوان ميشود،
براي مخاطب برخوردار از هويتي آشنا و
همچون ديگر شخصيتها به عنوان شخصيتي
داراي پيشينه(و نه صرفاً يک روانشناس)
جلوه ميکند!
از اين رو پرواضح است که يعقوبي با
ريزبيني و دقت، هيچ عملي يا سخني را
بدون قرار دادن کدها و نشانههايي
براي بازشناسي آن توسط مخاطب و نيز
بدون دليل و مدرک، در اثرش مطرح نکرده
است. فراتر از اين مثالها بايد اذعان
کرد که به طور کلي، شروع هر صحنه يا
رويداد در نمايشنامه”گلهاي شمعداني”
به بازي يا به تعبيري بهتر جدالي براي
کشف معماي نهفته در روايت آن منجر ميشود
و اين ويژگي و شاخصهاي است که هر
صحنه از نمايشنامه يعقوبي به نحوي از
آن برخوردار است، يعني جدال براي کشف
زمان و مکان رويدادها يا جدال براي
مرتب کردن رويدادها بر طبق زمان وقوع
آنها، جدال براي جابهجا کردن صحنهها
و يا در نهايت جدال براي کشف مولفههاي
بينامتني و علل و انگيزههاي فردي ـ
شخصيتيِ آدمهاي نمايش که در مجموع
داستاني پرفراز و نشيب و سرشار از
جاذبههاي روايي را در تاثيرگذارترين
شکل ممکن در معرض ديد مخاطب قرار ميدهند.