|
"زندگي تقليد هنر نيست، تقليد برنامه هاي بد
تلويزيونيه"
وودي آلن
رابطه
زن و مرد درست مثل يک اقيانوس است؛ اقيانوسي که اگر آدم
باهوشي به آن نگاه کند و
اتفاقاً درک بالايي از حس شوخ طبعي و بي منطقي بالقوه
زندگي داشته باشد، مي تواند
تا آخر دنيا با خيال راحت به گنجينه سوژه هاي بکر و ناب اش
براي نوشتن و نمايش دادن
دل خوش کند و هرگز کم نياورد. اقيانوسي که در نهايت آرامش
هر لحظه ممکن است دستخوش
عظيم ترين توفان ها شود و ثانيه يي بعد پذيراي دست نوازشگر
آفتاب لذتي خيال انگيز
باشد. اما اين اقيانوس هرچه هست هرگز از پا نمي ايستد و
هميشه و حتي در اوج سکون،
گرفتار جنبش ظريفي از درون مي شود. اين تلاطم و چالش، بزرگ
ترين معماي هستي است و
قدمتي به اندازه پرسش از معناي زندگي، تولد و حتي مرگ
دارد. اينکه زن ها و مردها
چرا هيچ وقت نمي توانند در کنار هم به يک آرامش مطلق و
پايدار دست يابند؟ و راستي
اين کشمکش بي پايان بين زن و شوهرها و خواسته ها، نيازها،
حقايق، آرزوها و واقعيت
هاي زندگي کجا به يک پايان خوش مي رسد؟ اين سوال و سوال
هايي از اين دست بارها در
لابه لاي 12 تکه اصلي جديدترين نمايش محمد يعقوبي پرسيده
مي شود و درست عين جمله
زيرکانه «وودي آلن» که بالاي اين نوشته آمده تماشاگر را از
اين همه شباهت بين زندگي
خود و اطرافيانش و شمايل ساده و سطحي و به نظر دم دستي زن
ها و مردهايي که در اجراي
يعقوبي آفريده شده، متعجب مي کند. زندگي که در بيشتر لحظات
درست عين برنامه هاي بد
تلويزيوني بي قاعده، بي منطق و مضحک به نظر مي آيد و تلاش
براي رها شدن از ابتذال و
معناباختگي آن به چيزي تبديل نمي شود جز دست و پا زدن در
يک دور تسلسل بي پايان،
همان طور که شخصيت وکيل نمايش يعقوبي بعد از جدا شدن از
همسرش و ازدواج مجدد با زني
که همواره عاشق اش بوده باز هم به شکلي ديگر دچار همان
آسيب هايي مي شود که در
رابطه قبلي اش داشته است.
محمد
يعقوبي بعد از اجراي «ماچيسمو» که براي او گامي به پس به شمار مي رفت در
«خشکسالي و دروغ» دوباره به جهان نوشته هاي پيشين
خود بازگشته و در ترکيب بديعي از
شوخ طبعي، نکته سنجي و ظرافت اجرايي، تماشاگر را در برابر
چالش هاي زندگي يک وکيل (اميد)
و همسرش (ميترا) که در طول نمايش از او جدا مي شود، زني که بعداً به همسري
وکيل درمي آيد (آلا) و برادر او (آرش) و در نهايت
ارتباط اين چهار نفر با همديگر
قرار مي دهد. يعقوبي تلاش مي کند از پس نگاهي وودي آلن وار
به جزيي ترين لحظات و
موقعيت هاي ارتباطي بين زن ها و مردهاي اثر خويش و به همان
صداقتي که وودي آلن
سوالاتش را مثلاً در فيلم «آني هال» رو به دوربين مي پرسد،
مخاطب را در جايگاه
ناظري قرار دهد که در فاصله خنده هاي سرخوشانه اش به رفتار
و کردار شخصيت ميترا که
به خلاقانه ترين شکل توسط
آيدا کيخايي تجسم يافته و نقطه
عطفي در کارنامه کاري اين
بازيگر محسوب مي شود، خود را در برابر سوالاتي ببيند که
شايد در طول روز بارها از
خود پرسيده و چون پاسخي براي آنها نيافته، جايي در قلمرو
ناخودآگاهش به آنها پناه
داده است. پرسش هايي که در طول تاريخ، نويسندگان،
فيلمسازان و مصنفان بسياري را بر
آن داشته که آثار خود را بر محور چنين پرسش هايي بنا کنند
و بي آنکه اميد روشني
براي رسيدن به پاسخ نهايي داشته باشند - مگر پاسخي هم وجود
دارد؟ - خود را در مسير
تلاش براي کشف حقيقت زندگي قرار دهند.
يعقوبي
در «خشکسالي و دروغ» اين پرسشگري را در هاله يي ظريف و متاثر از
روزمرگي هاي امروز مخاطبان ايراني اش پرورانده است.
اشاراتي که به وبلاگ نويسي يا
ترجمه هاي سردستي و شتابزده زيرنويس فيلم ها در اجرا مي
شود در نهايت جزيي بودن
خويش، تماشاگر را به يکباره با تصاويري آشنا و ملموس با
زندگي خودش مواجه مي کند-
آن هم تماشاگري که در يکي دو سال گذشته حتي با قوي ترين دوربين هاي شکاري
هم نتوانسته اثري
از خود و دغدغه هايش در نمايش هاي روي صحنه رفته در ايران بيابد- و
در ادامه از طريق ديالوگ هاي کنشمندي که هر کدام به
سادگي و به تنهايي موقعيت
نمايشي خلاقانه يي را مي آفريند، همراه مي شود. منطق
ساختاري اجراي يعقوبي معطوف به
موقعيتي نمايشي است که در زمان حال و بين اميد، آلا و آرش
و ميترا به واسطه تماس
تلفني مي گذرد و هر آنچه تا لحظه پاياني نمايش و در خلال
رفت و برگشت هاي متقاطع 12تکه
نمايشي رخ مي دهد برخاسته از همين موقعيت اوليه است. در حقيقت يعقوبي با
نگاهي چيدماني، اضلاع گوناگون حجمي مکعبي شکل را در
هريک از صحنه هاي اجرا مي گشايد
و در برابر ديدگان تماشاگر قرار مي دهد. اين درست شبيه
روندي است که در فرآيند
طراحي صحنه اثر رخ داده است و ما در طول اجرا شاهد چيدمان
هاي متفاوت و گوناگوني از
ماده هايي واحد هستيم که در عين خلق فضا و مکان هاي
متفاوت، برخاسته از يک منبع و
سرچشمه است. گويي يعقوبي تلاش دارد مخاطبانش را از دريچه
هاي مختلفي که بر ساختمان
روايت خويش تعبيه کرده وارد و خارج کند و هر بار آنها را
به يکي از اتاق ها و لحظات
جاري در آنها ببرد. فرآيندي که در اجراهاي پيشين او همچون
گل هاي شمعداني، قرمز و
ديگران، رقص کاغذ پاره، ماه در آب و... با ترکيب هاي ديگري
از آن روبه رو بوده ايم. با
اين حال برخي از اين تکه ها فاقد ارزش هاي يکسان روايتگرانه هستند و يعقوبي
مي تواند در
اجراي عمومي خويش با حذف يا انتقال بخشي از اطلاعات به چنين صحنه هايي به
اجرايي مطلقاً منسجم و قدرتمند دست يابد. همچون تکه
6 اجرا که در آن ميترا مشغول
روزنامه خواندن براي اميد است و اميد پس از لحظاتي براي
رفتن به دستشويي صحنه را
ترک مي کند. اطلاعاتي که در اين صحنه بر مبناي مسير پيش
رونده روايت در اضلاع مکعبي
به مخاطب منتقل مي شود در صحنه هاي قبل تر توسط اميد بازگو
شده و جز جذابيت صحنه يي
حاوي لزوم روايي نيست و مي تواند حذف شود.
از
سوي ديگر آنچه اجراي «خشکسالي و دروغ» را نه در جايگاهي بالاتر از ديگر
آثار يعقوبي بلکه در گونه يي متفاوت قرار مي دهد،
سروري زباني طنزآلود و شيرين است
که هيچ گاه براي گرفتن خنده از تماشاگران باج نمي دهد و با
اتکا به داشته هاي خويش
او را به خنده مي اندازد. بايد پذيرفت يعقوبي ديالوگ نويسي
قهار است و به دليل نگاه
جامع و نافذي که به اطرافش دارد به خوبي از جزئيات حوادث و
اتفاقات ساده و روزمره
ماده براي ديالوگ نويسي جمع مي کند و در نمايشنامه هايش به
کار مي گيرد و اين همان
راز متفاوت بودن آثار اوست. يعقوبي براي نوشتن نمايشنامه
به آدم ها نگاه مي کند.
آنها را واکاوي مي کند و با زيرکي جزيي ترين رفتارها و گفتارهاي آدم ها را
در آثارش تزريق
مي کند.
حضور
درخشان علي سرابي در نقش اميد که توانايي و تسلط بالاي اين بازيگر
بااستعداد و خوش آتيه تئاتر ايران را بار ديگر
يادآوري مي کند و نيز حضور روان و
غافلگيرکننده مهدي پاکدل در نقش آرش به همراه بازي
باورپذير رويا دعوتي، اجراي «خشکسالي
و دروغ» را تا امروز به يکي از بهترين هاي جشنواره بيست و هفتم بدل کرده
است. اجرايي شيرين و باحال که در زمان اجراي عمومي
اش در سال 1388 مخاطبان بسياري
خواهد داشت.
|