|
لطیفه ای
از وودی
آلن
نگاهی به
نمایش "خشک سالی و دروغ" نوشته و کار محمد
یعقوبی
مشهود محسنیان
خب حالا
بیا این هویج رو که شبیه هویج نیست و یه چیزی شبیه گلابیه
بخور ...
نمایش از
طرح بروشور ما را به شنیدن دروغ دعوت می کند . بله
...
گوش های ما خوب با دروغ آشناست چرا که شبانه روز با آن سرو کار
داریم و اگر چه همگی
آن را جزء گناهان کبیره می شماریم اما به موقع از آن استفاده خواهیم
کرد . چرا که
دروغ گفتن در زمان لازم و موقعیت های خاص را مجاز می شماریم . چه کسی
به ما اجازه
دروغ
گفتن را داده است ؟ چواب این سوال مهم نیست ، مهم این است که ما این
هویج سبز
رنگ را با لذت می خوریم و گاه مثل خرگوش فیلسوف کارتونی "
باگزبانی " جمله ای
فلسفی یا گمراه کننده نیز بر زبان می رانیم .
زمانی که کلمه دروغ در کنار خشک
سالی قرار می گیرد ، ترکیبی به وجود می آید که اهمیت و عظمت و زشتی
کلمه دروغ را
تأکید می
کند و آن را با یکی از بزرگترین بلایای طبیعی مقایسه می کند . این بلای
بزرگ در زندگی هر روزه ما رخ می دهد و تنها به آن دلیل متوجه
آن نیستیم که به آن
عادت کرده ایم و جزیی جدایی ناپذیر از زندگی رقت بارمان شده است
.
نویسنده روی
مسئله ای
مهم و حیاتی انگشت می گذارد و تم خود را به شیوه ای نمایش می دهد که تا
به
حال کمتر نظیر آن را دیده ایم . او به سراغ پنهانی ترین
مسائل میان زن و مرد و زوج
های جوان می رود و آن را در موقعیتی جذاب و نمایشی مطرح می کند .
یعقوبی را معمولاً
با ژانر
نمایش اجتماعی و استایل آرام و امروزی و بدون زرق و برق می شناسیم .
اگر چه
این نمایش را نیز می توان در ژانر فرهنگی و اجتماعی و حتی
کمدی رومانتیک دسته بندی
کرد اما او در این نمایش پا را فراتر می گذارد و نکته ای را بررسی می
کند که در
هسته مهم
ترین زیر مجموعه اجتماعی یعنی نطفه خانواده وجود دارد
.
چرا خودمان را
آزار می
دهیم ؟ چرا در موقعیتی دوگانه قرار می گیریم که از طرفی تنهایی زجر آور
را
آرزو می کنیم و از طرفی دیگر همراهی با دیگری را مشتاقیم ؟
نکته مهمی که در این
میان وجود دارد ، دوگانگی ذاتی بشراست . بشر از دو جنس مختلف زاده شده
است و این دو
مثل آب و
آتش ، مثل خاک و هوا ، مثل تیغ و ابریشم و مثل مرگ و زندگی در تضاد با
یکدیگر هستند و در عین حال یکدیگر را تکمیل می کننند . این
تضاد موقعی خود را به
شکلی کاملاً عریان بیان می دارد که عمق وجود دو شخص را می کاویم و در
می یابیم
درون هر
مرد آنیمایی و درون هر زنی آنیموسی نهفته است . این نیرو ها فرد را در
تمامی لحظات زندگی هدایت و کنترل می کند و در هر زمان یکی بر
دیگری پیروز می شود و
این است دلیل تضاد و ناهماهنگی منطقی زهن انسان در مواجهه با مسائل
احساسی .
نمایش به
بررسی زندگی یک فرد می پردازد و این نمونه را زمانی که
فرصت پیدا می کند به شاخصه های اجتماعی یا اقشار مختلف مربوط می سازد .
باید قبول
کرد که
این مسئله مهم فرهنگی که تا به حال جدی گرفته نشده است ( و همین امر
موجب
شدت گرفتن سرسام آور آمار طللاق در ایران شده است ) را می
توانیم با قشر خاصی مطرح
کنیم . از این رو اقشار پایین دست جامعه که فرصتی برای فکر کردن به
مسائل فرهنگی
ندارند و گذراندن زندگی در اولویت اول آنها قرار دارد ، نمی توانند هدف
مناسبی برای
آن باشند
. پس نمایش به سراغ اقشار متوسط جامعه می رود و به خصوص فضای شهر نشینی
را
به دور از سنت های جامعه مطرح می کند . انسان امروزین که
برخی سنت های قدیمی و دست
و
پاگیر را از بین پایش برداشته است ، پس از رسیدن به امنیت حداقلی مالی
به فکر رشد
و تعالی
فرهنگی و اخلاقی می افتد و این زمانی است که خصوصیات روانی و روابط
اجتماعی
و خانوادگی ، احترام و حقوق و ارزش های مدنی و شهروندی در
صدر مسائل قرار می گیرد
.
حال
نویسنده به جای پرداختن به قصه ای خطی و مطرح کردن تم مورد نظر خود در
ساختاری
شناخته
شده و آسان روی به روانشناسی شخصیت می آورد و آدم های نمایش را ستون
اصلی
کار خود قرار می دهد . به همین خاطر است که آدم های نمایش او
گاه گفتگوهای ظاهراً
بی هدفی را دنبال می کنند و در عین هوشمندی به سراغ برخی انگیزه ها و
دلایل نا گفته
در متن
می روند .
حضور صدا ها در فاصله تعویض صحنه ها مثل همیشه احساس می شود
اما این بار نه تنها از
ریتم نمایش نمی کاهند بلکه تماشاگررا با جملات و سوال هتای
مهمی رو
به رو می سازند . چیزهایی که همیشه درسر همه ما بدون جواب خاصی ، معلق
هستند . تمامی این چراها در طول نمایش ، مسیر حرکت درام و
کشمکش را شکل می دهند
.
هسته
اصلی نمایش به درگیری دو زن و یک مرد می پردازد . این الگوی
مثلثی برای همگان مشخص است اما شکل امروزی و ایرانی آن تا به حال مورد
توجه زیادی
قرار
نگرفته است . احساس می کنم ، نویسنده شخصیت مجرد و بی طرفی را نیز در
گوشه
چهارم قرار می دهد تا هراز گاه از زاویه دید حدوداً منطقی و
دور از احساسات وی نیز
به عنوان بخشی از وجود دانای کل یهره ببرد
.
طنز خاصی که در تمامی لحضات نمایش
،
کم و بیش پنهان شده است ، خود یه خود به موضوع مورد بحث ، مرتبط است و
اصولاً
این تضاد است که طنز را می سازد و پایه می گذارد . ضمنً نبایستی فراموش
کرد که
بازیگران
در انتقال این طنز که از موقعیت و کلام به طور همزمان نشأت می گیرد ،
نقش
مهمی بر عهده دارند و می توان اظهار کرد که در این عمل تا
حدود زیادی موفق هستند
.
بازی های
بی تکلف و عاری از خود نمایی ، همراه با هماهنگی و البته کمی دور از
استایل
همیشگی بازی تئاتری ، تماشاگر را به اثر نزدیک تر می سازند . در این
میان
"
علی
سرابی " در موقعیت دروغگویی و حتی جر و بحث های خانوادگی و زناشویی ،
متفاوت با
مقایسه بازیهای مشابه دیگران و همچنین کنار هم قرار دادن دو
بازی این بازیگر در دو
نمایش پشت سر هم " پیچ تند " و " خشک سالی و دروغ " نمایان می شود . "
مهدی پاکدل
"
نیز نقش خود را همان طور که باید ، بی تفاوت ،امروزین وسهل و روان بازی
می
کند.البته امکان داشته این نقش که کارکردی اساسی در نمایش
دارد ، به صورت وسیع تری
مورد توجه کارگردان و نویسنده قرار بگیرد به عنوان مثال می شد ، از او
به عنوان
شخصیتی
مشابه خرگوش کارتونی ، " باگزبانی " استفاده کرد و کلمات قصار و جمله
های
فلسفی
زیادی را که به صورت مانیفست نمایشنامه نویس ، وجود دارند ، در دهان
اوگذاشت
. "
آیدا کیخایی " نیز با انرژی نقش خود را به تماشاگر می نمایاند و در
پاس کاری
جملات و اجرای ریتم درست نمایش ، موفق است اما احساس می شود در لحضاتی
با کمبود
پرداخت
شخصیت در نمایشنامه مواجه می شود و در اجرای خود عقب نشینی می کند . در
کل
به نظر می رسد ، شخصیت مردان ( به واسطه اینکه نویسنده مرد
است ) از پرداخت بیشتری
نسبت به زنان که پیچیده تر هستند ، برخور دارند و این مسئله در قضاوت
تماشاگر مشکل
ایجاد می
کند .
تکرار ، بخش مهمی از این نمایش است . تکرار جملات ، مضامین و
حتی تکرار یک جمله به صورت های متفاوت و با احساس های مختلف
که آدم را یاد تمرین
های بازیگری می اندازد . اما چرا تکرار و چرا ادای جملات به اشکال
مختلف و پشت سر
هم ؟
فکر می کنم کارگردان ، نتایج متفاوت شیوه های مختلف گویش را مدنظر دارد
.
ایا اگر
اینجا به جای گفتن " ابله " می گفتیم ، " عزیز من " تفاوتی می کرد ؟
آیا
تمامی مسیر گفتگو به سوی دیگری تغییر می کرد ؟ در عین حال از
آنجا که مرز بندی میان
این تفاوت ها چندان مشخص نیست ، قضاوت مشکل است و هراز گاه فکر می کنیم
، نمایش می
گوید :
هر چه بگویی دست آخر ، تفاوتی نخواهد کرد و این عدم درک متقابل و سوء
تفاهمات ویران کننده و در عین حال مسخره ، ادامه خواهند داشت
.
آیا اگر
راست بگوییم همه چیز حل خواهد شد ؟ مشکل فقط دروغ گویی و مسائل
پنهان است ؟
فضا
سازی نمایش به شکل درستی صورت می گیرد . یکی از عناصر مربوط
با این فضا سازی طراحی صحنه است که به ساده ترین شکل تئاتری ولی تأثیر
گذار صورت
گرفته
است . رنگ خاکستری و هاشورهای قلم ، صحنه را به فضایی ذهنی تبدیل می
کند که
شاید تأکیدی بر عدم قضاوت سازندگان نمایش در باره موضوعات
مطروحه دارد . وسایل اندک
صحنه به سادگی لوکیشن های متفاوت را می سازند و اجرای نمایش را به شکلی
روان ممکن
می سازند
. در کنار این عنصر ، موسیقی نیز تأثیر گذار است و به صورتی فضا ساز و
اتمسفریک و نه ملودیک در کنار طراحی صحنه و اجرای ساده نمایش
قرار می گیرد
.
در
این فرصت کوتاه نمی توان به تمامی زوایای هنری و روانشناسانه
این نمایش پرداخت . اما مهم اینجاست که تماشاگر در عین اینکه از دیدن
آن سرگرم می
شود و
انبساط خاطر پیدا می کند ، به خود و زندگی شخصی اش ، پس از خروج از
سالن
نمایش می اندیشد
.
راستی .... مردها همه شبیه یکدیگر هستند و فقط چهره های آنها
متفاوت است تا بتوان آنان را از هم تشخیص داد ؟
یا اینکه .... انسان ها دو نوع
اند : مردها که نمی خواهند فکر کنند ، زن ها که نمی توانند ؟
زیاد تلاش نکنید
....
این دعوا همیشگی است . اما به هر حال لطفاً لطیفه " وودی الن " را در
فیلم
"
آنی هال
" به خاطر بیاورید .....
|