درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
يكشنبه، 21 بهمن 1386 - شماره 1612
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: تئاتر
گزارش تمرين نمايش «ماچيسمو» نوشته و کار محمد يعقوبي
 
لطفاً اين صحنه را بد بازي کنيد

ندا طيبي

نمايش ماچيسمو نوشته و کار محمد يعقوبي در روزهاي 22 و 23 بهمن ماه در بيست و ششمين جشنواره تئاتر فجر در تالار چهارسو روي صحنه خواهد رفت. آنچه مي خوانيد گزارشي است از تمرين اين نمايش در روزهاي پيش از شروع جشنواره.

---

سه، دو، نور؛ اين فرمان محمد يعقوبي است براي شروع صحنه «نامه به کلارا».

«عزيزم، کلارا، از اينکه با يک بچه تنها مي ماني، نگران نباش. بهتر است بچه با مادر بماند تا پدر...»

اينها سخنان چارلي (مسعود ميرطاهري) است خطاب به همسرش کلارا (آيدا کيخايي). او که خود نمي تواند نامه بنويسد، مسووليت نوشتن اين نامه را به پدر روحاني سپرده است. صحنه خلوت است و حالا کمي سکوت چاشني کار مي شود و مرد جوان همچنان سفارش فرزندي را مي کند که هنوز به دنيا نيامده است.

لطفاً اقتباس کنيد

محمد يعقوبي امسال هم قصد داشت نمايش «از تاريکي» را اجرا کند؛ همان متني که به دليل موضوع خاصش چند سالي مي شود در هر بازخواني و درخواست اجرايي رد مي شود و اين بار نيز براي يعقوبي دور از انتظار نبود که اين نمايشنامه باز هم رد شود و اين چنين بود که با رد شدن دوباره اين متن، نمايشنامه ديگر خود را جايگزين کرد؛ «ماچيسمو» متني است که يعقوبي بر اساس يکي از رمان هاي مورد علاقه اش، «کنسول افتخاري» گراهام گرين نوشته است. با اين وصف او هم در کنار نمايشنامه نويسي همچون نادر برهاني مرند قرار گرفت که طي يکي دو سال اخير نتوانسته است متون خود را اجرا کند و نمايشنامه هايي را بر اساس رمان ها يا نمايشنامه هاي خارجي به صحنه برده است. يعقوبي از آغاز علاقه مند بود متني را اجرا کند که تمام و کمال به خودش تعلق داشته باشد اما وقتي شرايط مهيا نشد، اثري را انتخاب کرد که چهار سال پيش بر اساس آن نمايشنامه يي را براي راديو تنظيم کرده بود. خودش مي گويد؛ «اصولاً من در راديو بسيار کم کار هستم. هميشه هدف اصلي ام صحنه بوده است اما چند عنوان از رمان هاي مورد علاقه ام از جمله برادران کارامازوف و ابلوموف را تاکنون براي راديو تنظيم نمايشي کردم و کنسول افتخاري گراهام گرين هم يکي از همين رمان هاست.»

هرچند «کنسول افتخاري» انتخاب محمد يعقوبي است اما اين انتخاب در شرايطي صورت گرفته است که متن «از تاريکي» براي چندمين بار رد شده بود. بنابراين علاوه بر علاقه شخصي، سياستگذاري هاي اداره کل نمايشي هم يعقوبي و نادر برهاني مرند را به سمت اجراي آثاري اقتباسي سوق داد. اين خالي از نکته نيست که وقتي نادر برهاني مرند نمي تواند نمايشنامه يي از خود را با عنوان يک داستان واقعي واقعي روي صحنه ببرد به سراغ يک متن خارجي مي رود. اين اتفاقي است که براي عمده کساني که در حوزه رئاليسم اجتماعي مي نوشتند اتفاق افتاده است. البته محمد يعقوبي پيش از اين نيز به سراغ متون خارجي رفته است. او در آغاز کارنامه کاري خود نمايشنامه شب به خير مادر اثر مارشال نورمن را کارگرداني کرد. بعدتر يک بار هم نمايشنامه دل سگ را بر اساس رمان دل سگ بولگاکف نوشت. او ابتدا تصميم داشت نمايشنامه ماچيسمو را با همان عنوان رمان يعني کنسول افتخاري اجرا کند اما بعد از مدتي تغيير عقيده داد و عنوان ماچيسمو را براي نمايشنامه اقتباسي اش انتخاب کرد.

نوشتن اصل است

«خواهش مي کنم مارتا ديگه به من نگو پدر، من همسر تو هستم،... نه، مارتا تو زن من نيستي، تو همسر من هستي،...»

علي سرابي با يک عينک قاب سياه کلفت در مقابل پونه عبدالکريم زاده ايستاده و اين ديالوگ ها ميان آنها رد و بدل مي شود.

محمد يعقوبي کارگرداني است که بارها و بارها در توصيف آثارش عنوان شده که آثارش از جنس سينما نشان مي دهد، اما نمايش «ماچيسمو» در مقايسه با آثار قبلي اين هنرمند کمتر اين حالت را دارد و بيشتر به تئاتر پهلو مي زند. او در اين باره مي گويد؛ «در اين نمايش هم همان کار هميشگي را مي کنم البته زماني که متن تمام و کمال به خود من تعلق داشته باشد، شايد احساس نياز چنداني براي تعادل هاي دوجانبه در زمينه کارگرداني نداشته باشم چون اصولاً کارگرداني من در متنم پنهان است اما وقتي متن ذاتاً و اصالتاً به من تعلق نداشته باشد مانند هر کارگردان ديگري تلاش مي کنم حضور خود را در آن اثبات کنم.»

يعقوبي که مانند بيشتر کارگردان هاي مولف، نوشتن را مهم ترين انگيزه کار کردن خود مي داند، ادامه مي دهد؛ «شايد دليل اينکه رفتم سراغ يک رمان همين بود چون مي خواستم ميل خود را به نوشتن ارضا کنم در حالي که مي شد نمايشنامه ديگري را از نويسنده يي ديگر براي اجرا انتخاب کنم اما نوشتن اصل مورد نظر من است و تلاش مي کنم اين متن را که متعلق به من نيست، از آن خود کنم چراکه معتقدم بايد تفاوتي ميان کارگردان هاي گوناگون وجود داشته باشد تا کار هر يک منحصر به فرد به نظر برسد.»

لطفاً گريه نکنيد

در اتاق زندان هيچ کس نيست. پدر روحاني است و چارلي که تير خورده. پدر روحاني قدم مي زند و چارلي نمي داند به همسرش چه بايد بگويد. او ترجيح مي دهد آخرين کلمات را هنگام مرگش بگويد. محمد يعقوبي به آرامي علي سرابي را به گوشه يي مي برد و توضيحاتي را به او مي دهد. او البته از مسعود ميرطاهري هم خواسته بود گريه را وارد بازي اش نکند.

انسان، انسان نيست

محمد يعقوبي در آغاز قصد داشت نمايش «ماچيسمو» را اجراي عمومي کند اما به دليل تاخير در بازگشايي مجموعه تئاتر شهر قرار شد اين نمايش نخستين اجراهاي خود را در جشنواره تئاتر فجر انجام دهد و پس از آن و در سال 87 براي عموم تماشاگران به صحنه برود. هر چند نام رمان «کنسول افتخاري» و ماجراهاي آن درباره گروگانگيري است اما اين نمايش کاري صرفاً سياسي نيست و بيشتر اثري اجتماعي مي نمايد که همان دغدغه هاي هميشگي محمد يعقوبي را مطرح مي کند؛ «واقعيت اين است که آدم هاي اين نمايش يکسري افراد سياسي هستند اما سياست هم مقوله يي اجتماعي است و در اين اثر بيشتر مباحث بشري مورد توجه قرار گرفته است.»

همين مباحث بشري باعث شد يعقوبي نمايشنامه خود را براي اجرا در بخش بين الملل ارائه کند چراکه موضوع اين بخش بشر معاصر و هويت انساني تعريف شده بود. بنابراين فرصتي مناسب در اختيار اين هنرمند قرار گرفت تا کار خود را در اين بخش شرکت دهد و از اين رهگذر به يکي از دغدغه هاي هميشگي خود پاسخ گويد.گروهي که گمان مي کنند شخص سفير را دزديده اند، ناگهان درمي يابند که اشتباه کرده اند و شخص مورد نظر آنها فرد ديگري است؛ «اين بحث پيش مي آيد که آيا اصولاً اين فرد ارزش آن را دارد که بتوان با استفاده از او زنداني هاي سياسي را مبادله کرد؟ بنابراين ارزش هاي انساني در اينجا نقشي ندارد بلکه ارزش هاي سياسي است که تعيين کننده است. به اين معنا که اگر کسي ارزش سياسي نداشته باشد، ارزش هاي انساني اش ديده نمي شود و اين چنين است که هيچ کس براي آزادي چند زنداني سياسي يک فرد معمولي را به گروگان نمي گيرد. اين دغدغه من بود. در جهاني زندگي مي کنيم که هر چه مي گذرد، ارزش هاي انساني کم رنگ تر و کم رنگ تر مي شود. اگر به جز اين بود، اين چريک ها مي توانستند فردي را در خيابان بدزدند و با استفاده از او زنداني هاي خود را مبادله کنند اما چنين اتفاقي نمي افتد.»

زنده بمانيد

اين صحنه هم، همچنان خلوت است. تنها چارلي و آرکويينو هستند که در سلول غم انگيز زندان با يکديگر سخن مي گويند. آرکويينو (مهدي پاکدل) شاعر است؛ شاعري که نخستين شعرش را درباره اولين زندان جهان سروده است. شاعري که مي گويد؛ «از هر چيز کïندي متنفرم. نثر خيلي کïنده اما شعر مثل عقاب فرود مياد و قبل از اينکه آدم بخواد زخم مي زنه...»

اين شاعر ناخواسته وارد جريانات سياسي مي شود. جرم او نوشتن مطالبي عليه امريکاست.

اما همين شاعر که شعرهاي زيادي درباره مرگ دارد، نمي تواند درباره مرگ دوستانش شعر بگويد. او تنها مي تواند درباره مرگ هاي انتزاعي بسرايد. از پلاتويي ديگر و تمريني ديگر صداي فرياد زنانه يي مي آيد. اما چارلي هرگز دوست ندارد بميرد. او مي خواهد ده سال ديگر زنده بماند و شيطنت هاي بچه اش را ببيند. عکس همسرش را به آرکويينو نشان مي دهد، زني که به گفته آرکويينو زيباست و باز از پلاتوي ديگر صداي فرياد زن مي آيد.

در غيبت زنان

محمد يعقوبي از آن دسته هنرمنداني است که نگاهي ويژه به کاراکترهاي زن دارد، اما نمايش «ماچيسمو» با حضور کم رنگ زنان اجرا مي شود؛ «اين کار کاملاً مردانه است چون فضاي رمان اين گونه است. ولي واقعيت اين است که در رمان مناسباتي وجود دارد که قابل اجرا نيست و نمي شد براي آنها ما به ازا در نظر گرفت و اگر مي خواستم آن مناسبات را وارد کنم به نوعي ماجراهاي نمايشنامه «از تاريکي» پيش مي آمد و قاعدتاً امکان اجراي اين نمايش فراهم نمي شد.»

آيدا کيخايي (همسر محمد يعقوبي و بازيگر نقش کلارا) يکي از دو بازيگر زن اين نمايش است که در کنار پونه عبدالکريم زاده (مارتا) به ايفاي نقش مي پردازد.

او که بيشتر در آثار يعقوبي حضور دارد، درباره وفاداري خود به آثار همسرش مي گويد؛ «اين گونه نيست که تنها به آثار محمد يعقوبي وفادار باشم. از زماني که تئاتر کار کرده ام، هميشه با پيشنهاداتي روبه رو شده ام که درباره پذيرش آنها دچار ترديد شده ام. گاه خود را مناسب آن نقش ندانسته ام و گاهي هم نقش را دوست نداشته ام. در هر حال بستگي به نمايشنامه و کارگردان آن دارد. البته امسال در نمايش «مغول ها» نوشته محمد ميرعلي اکبري که کارگرداني آن را علي اوليايي انجام مي داد، بازي کردم اما نمايش ما در مرحله بازبيني جشنواره رد شد و حالا تنها در «ماچيسمو» حضور دارم.» البته ماجرا تنها به اينجا ختم نمي شود. کيخايي مي گويد؛ «در اين سال ها گروه هاي گوناگون با بازيگران بخصوصي کار کرده اند، مثل گروه تئاتر «معاصر» يا «پرچين» که جزء گروه هاي مورد علاقه من هستند. اين گروه ها بازيگران خاص خود را دارند و کارگردان ها در نگارش نقش ها معمولاً به همين گزينه ها فکر مي کنند، ضمن اينکه آثار گروه تئاتر «اين روزها» (به سرپرستي محمد يعقوبي) هم هميشه براي من در اولويت بوده اند.»

نقش کلارا، آن گونه که او مي گويد، نقش کوچکي است و او بايد تمام توانايي هاي خود را در فرصت هاي کوتاهي که در اختيار دارد نشان دهد. کلارا زن بيسوادي است که به خاطر موقعيت همسرش با افراد سطح بالاي جامعه در ارتباط است. او تناقضات و ويژگي هايي دارد که ايفاي اين نقش را مشکل مي کند چراکه ممکن است اين نقش کوتاه دچار کليشه شود و کيخايي تلاش مي کند نقش خود را از افتادن به اين ورطه- که لزوماً هم معناي بدي ندارد- برهاند.

لطفاً اين صحنه را بد بازي کنيد

«شما دقيقاً 45 دقيقه فرصت داريد که کنسول رو بيرون بندازيد و جون خودتونو نجات بدين، تکرار مي کنم...»

پدر روحاني مستاصل است. او هم هرگز تصور نمي کرد چنين سرنوشتي در انتظار چارلي باشد. اما چارلي هراسان حاضر به اعتراف نيست. او کاري نکرده که پشيمان باشد. پدر روحاني هم قوانين را زير پا گذاشته و با مارتا ازدواج کرده است اما متاسف نيست. تاسف او از اين است که در آينده يي زندگي نمي کند که اين قوانين در آن سخت و خشن به نظر برسند. آنها هر دو شکست خوردگان اميدند...

محمد يعقوبي از بازيگران مي خواهد اين صحنه را «بد» بازي کنند. علي سرابي و مسعود ميرطاهري هر دو به خنده مي افتند. يعقوبي از آنها مي خواهد که نخندند و کمدي اجرا نکنند بلکه جدي باشند.

او مي گويد؛ «قصد ما از بازي بد، خنديدن و تفريح نيست بلکه اين روش، غلط هاي رايج در تئاتر را که بسياري از آنها جدي تلقي مي شود، به بازيگران گوشزد مي کند چرا که اصولاً اين شيوه غلط- البته از نظر من- و تصنعي به باور تماشاگر لطمه مي زند و او را از تئاتر فراري مي دهد و اجازه نمي دهد با آن کاراکتر ارتباط برقرار کند. در حالي که بايد باور کنيم اين کاراکتر هم آدمي است مثل خود ما. البته نمي گويم شيوه درشت کردن بازي ها از اساس نادرست است اما از نظر من درست نيست.»

حالا صحنه روبه رو شدن کلارا و چارلي بد بازي مي شود. حرکات و صداسازي ها کاملاً اغراق شده است. همه چيز به طرز حيرت انگيزي کمدي و مضحک مي نمايد. آنچنان که يعقوبي مي گويد اين شيوه که خاص خود اوست علاوه بر اينکه به بازيگران کمک مي کند تا بازي هاي نادرست خود را شناسايي کنند، به آنها يادآوري مي کند که به کدام قسمت از متن تسلط ندارند. با همين بازي هاي بد و خنده گروهي است که ساعت تمرين گروه به پايان مي رسد و پلاتوي 23 اداره تئاتر براي حضور گروه بعدي خالي مي شود.
از حاشيه تا متن جشنواره تئاتر فجر
 
دهه پرفورمنس ها
ايثار ابومحبوب

روز اول جشنواره حوالي ظهر به دبيرخانه رفتم تا کسري بليت ها را بگيرم. حين تلاش دوستان که بايد بليت هاي هر ليست را به خواهانش مي دادند، خواستاران بليت ديواري از آدم هاي لبخند به لب را پشت ميز ترتيب داده بودند. در اين ميان کسي از کنار من ليستش را در دست هاي جوان مسوول چپاند و وقتي با اعتراض من مواجه شد، گفت؛ «اگر تو تئاتري دهه هشتادي، من تئاتري دهه شصتم.» بنده در همان لحظه و درست در حالي که مي خواستم بگويم «هيچ هم تئاتري دهه هشتاد نيستم، تئاتري دهه هفتادم» شستم خبردار شد گفتن اين جمله مسخره کردن خودم است. (همين اتفاقي که الان برايم افتاد،) به هر حال باز هم شصت زودتر از هفتاد است. حرف حساب هم که جواب ندارد. تئاتري دهه شصت است و حق دارد بليتش را زودتر از من بگيرد. زودتر از من آمده؛ حالا گيريم نه پشت اين ميز. به همان ترتيب که اگر تئاتري دهه پنجاه بود حق داشت دو بار زودتر از من بليت بگيرد. يا حتي قبل از خودش. خلاصه گمانم آن دوست تلاشگر پشت ميز بود که از جنگ ميان نسل ها جلوگيري کرد. حالا که فکر مي کنم مي بينم احتمالاً يک دهه بعد من هنوز به همين وضع پشت همان ميزم و مي گويم؛ «اگر تو تئاتري دهه نودي...» و از جمله خودم کيف مي کنم و مي گويم؛ «حالش را گرفتم.»

جشنواره در هواي سرد کار آغاز کرد، در حالي که آنها که در روزهاي دهه هفتاد به هنگام جشنواره اطراف استوانه تئاترشهر را مي گرفتند ديگر کمتر به چشم مي خورند. «افرا» و «مرغابي وحشي» دو يادگار ماه گذشته در جشنواره بودند که آخرين اجراهايشان به برنامه بيست و ششمين جشنواره تئاتر فجر ضميمه شد. اين دو نمايش در روزهاي نخست جشنواره از تماشاگران شان خداحافظي کردند. برهاني مرند که با گروهش تمام يک ماه و چند روز اجراي نمايش «مرغابي وحشي» را به خاطره اکبر رادي تقديم کرده بود در پايان نمايش، اجراي آخر را تقديمي گروه دانست به گروه هاي پشت در مانده و مردود و تجديد شده.

متن «مرغابي وحشي» براي اجرا دستخوش تغييراتي اساسي شده است؛ نه درباره ديالوگ ها يا روند کلي وقايع. در واقع متن اجرايي جهان بيني متفاوتي از «مرغابي وحشي» ايبسن دارد. «مرغابي وحشي» خود به خود از بهترين متن هاي ايبسن نيست. قوي ترين عنصر اين متن همانا گريز از مقدس مآبي کورکورانه و نقد آرمانگرايي است. اما نادر برهاني مرند و آرش پارساخو با تغييرهايشان در متن و ايوب آقاخاني با بازي اش، حسادت را در گرگرز پسر پررنگ تر از آرمانگرايي و اخلاق گرايي جلوه داده اند؛ شايد بر اساس تحليلي روانشناختي آرمانگرايي او را برآمده از حسادتش دانسته باشند. نمي توانم براي گروهي که مي خواهد نگاهي ديگر به ايبسن داشته باشد نسخه بپيچم که چه کند. تنها مي توانم مخاطبي باشم که نگاه ايبسن را دوست تر دارد. حال آنکه پيام دهکردي در «مرگ فروشنده» نه تنها تصور ما - دست کم من - را از ويلي لومان مکتوب فروريخت، بلکه چنان آن را کامل بازساخت که قطعاً تا سال ها ويلي لومان را به شکل پيام دهکردي به ياد آورم و جهان آن نمايشنامه را همچون اجراي برهاني مرند و بازيگرانش. «مرغابي وحشي» سوار بر آزادي بازيگرانش در شوخي پردازي مخاطب راضي و نيمه راضي خودش را داشت، اما بعيد مي دانم از اجراهاي ماندگار اين سال ها شمرده شود. ضمن اينکه گريه و زاري بازيگر بر صحنه براي ايجاد حس تراژيک در تماشاگر کاستن از عمق تراژدي و افزودن بر سطح ملودرام است.

با اين همه «مرغابي وحشي» نمايشي است براي ديدن و فهميدن. از بين انبوه نمايش هايي که براي ديدن ونفهميدن در اين جشنواره اجرا شد، يکي هم «سولايادي» است. حرفم را پس مي گيرم؛ فهميدن اين نمايش چندان سخت نيست. دوست داشتنش اما خيلي سخت است. اجراي آن تمام شد وگرنه مي گفتم اين محصول مشترک ايران و هند را حتماً نبينيد. باز هم حرفم را پس مي گيرم؛ تنها قسمت واقعاً هندي و اصيل آن، تنها قسمت زيباي آن، تکه يي رقص سنتي هندوستان است. اين بخش را ببينيد. اين بخش تنها دقيقه زيباي اثر است که آن هم محصول کل فرهنگ هند است و نه دخالت تئاتري کارگردان. اي کاش کارگردان اين کار چيزي را که نمي شناسد با چيز ديگري که نمي شناسد، بيهوده مخلوط نمي کرد.

«زندگي متناقض نماي من» يک پرفورمنس خوب بود اگر تنها 15 دقيقه مرتبطش باقي مي ماند و نيم ساعت تلاش اضافي اجراگر براي مثلاً خروج از کلمات يا حذف مي شد يا فضايي ماهرانه تر و بديع تر ايجاد مي کرد. شايد تاکيد بيشتر بر کنش مورد تقاضاي اجراگر مي توانست موجب ايجاد رويدادي خودجوش تر باشد. اما ترديد من در سخن گفتن درباره اين پرفورمنس از آن روست که گمان مي کنم اجراگر به جاي نشان دادن ناتواني در سخن گفتن و به جاي نشان دادن ناتواني از به بيان درآمدن، سرگرداني و بي تصميمي را نشان مي دهد. عجالتاً درباره اين کار قضاوت نمي کنم.

با اين حال حضور اين پرفورمنس ها و گاه هنرهاي مفهومي در جشنواره تئاتر و در مجموعه تئاترشهر، مي تواند نمايانگر مشخص نبودن مرز هنرها و کارکرد سالن ها نزد مسوولان انتخاب آثار باشد. به ويژه اينکه اين گونه آثار در بخش مسابقه بين الملل تئاتر قرار گرفته اند. تقريباً تمام نمايش هاي ايراني و محصول مشترک شرکت کننده در بخش بين الملل در اثبات تئاتر بودن خود دچار نقصانند. بهتر بود نام اين بخش را «مسابقه بين الملل پرفورمنس» مي گذاشتيم و در مقابل از گروه هاي پرفورمنس خارجي براي شرکت دعوت مي کرديم و نه گروه هاي تئاتر. اما آيا ظرفيت فرهنگي کشور ما توان پذيرش پرفورمنس کامل، واقعي و جسور را داراست، يا فقط پرفورمنس هاي محتاط و خنثاي خود را تاب مي آوريم؟
يادداشت هاي حاشيه يي بيست و ششمين جشنواره تئاتر فجر
 
حرکت به سوي نقطه مشترک
امين عظيمي

انگار سال هاست که با همديگر به اين نقطه مشترک رسيده ايم که توليدات تئاتري در کشور ما نبايد تنوع چنداني داشته باشد. خيلي از ما حتي وجود رگه هاي ظريفي از نگاهي شخصي را در يک اجرا برنمي تابيم، چون علاقه زيادي داريم همه را شبيه خودمان کنيم تا مثل ما به دنياي پيرامون شان نگاه کنند، مثل ما حرف بزنند، مثل ما نمايشنامه بنويسند و در فرم و ساختارهايي که ما دوست داريم با مخاطب شان ارتباط برقرار کنند. تئاتر ما نه هميشه اما خيلي وقت ها اين جوري است. فرقي هم نمي کند در سيستم حرفه يي باشد يا دانشجويي. نمايش کودک باشد يا حتي نمايش هاي مناسبتي. اساساً نگاه متفاوت داشتن در تئاتر ما اگر امر مذمومي نباشد يک معناي روشن دارد که آن هم زندگي ذهني است. يعني اينکه تو به عنوان يک تئاتري گوشه يي مي نشيني و توي ذهنت که حالا به اندازه يک تئاتر شهر شده، که از صندلي هاي نو براي بازسازي سالن هايش استفاده کردي، آکوستيک و سيستم نوري اش را کاملاً اصلاح کردي و مهم تر از هر چيزي گرم و نرم است، تئاتر دلخواهت را اجرا مي کني. اصلاً يک آزمايشگاه تئاتر راه مي اندازي و مثلاً روي ضعف عمده اجراهاي ما در حيطه نورپردازي يا صدا کار مي کني. يا مثلاً انرژي ات را فارغ از اينکه فرصت اجراي عمومي داشته باشي روي تکنولوژي صحنه يي تنظيم مي کني و پيش خودت رويا مي بافي که ماحصل تجربيات من چه تاثيري مي تواند در فرآيند طراحي صحنه تئاتر ما داشته باشد... اما مي داني که روياهايت هم تازگي ها تنوع اش را از دست داده. از بس شبه اجراهايي ديده يي که متاسفانه بدون آنکه بتوانند پشتوانه کافي براي متفاوت بودن داشته باشند، خودشان را به هر ژان گولري مي بندند که فرق کنند و شگفتا که فرق نمي کنند؛ که در سطح مي گذرند، که دنياهاي ممکن و تجربه هاي زيست شده شان را گم کرده اند. اين گروه ها را که اتفاقاً چندتايي شان امسال در جشنواره حضور دارند درک مي کني. مگر مي شود با يک سال و دو سال کار کردن روي تکنيک يا جرياني به موفقيتي خيره کننده دست پيدا کرد؟ آن وقت است که مجبور مي شوي براي اينکه سري در سرها درآوري، جلوي مانيتور رايانه ات بنشيني و براي يافتن فرشته نجاتت صفحات منظم و شکيل سايت هاي گروه هاي فرنگي را بالا و پايين کني تا بشود به توليد مشترکي، محصول مشترکي، بالاخره چه مي دانم يک جور اتصالي دست پيدا کني و بعد که براي هواخوري آن طرف ها سرکي کشيدي و آمدي - تازه اگر ويزا هم نصيبت شده باشد - سينه سپرکرده بيايي و در برابر اين مايي که اينجا ايستاده تئاتر بدهي و براي اينکه نشان بدهي کارت چقدر متنوع است با لهجه غليظ تهراني ات انگليسي حرف بزني، شايد هم قرار است ما احساس کنيم حالا که داريم روي صحنه به زبان انگليسي حرف مي زنيم خيلي متنوع شده ايم...

وقتي به جدول نمايش هاي اجرا شده تا امروز نگاه مي کنم، مي توانم اين امر را به خوبي درک کنم که مديران جشنواره از نگاهي تکثرگرا دور نبوده اند و تا آنجايي که شده تلاش کرده اند در اين ظرف نه چندان بزرگ از هر دسته و گروهي که مي شود نمايشي را به تماشا بگذارند. اما روح تنوع، روح تجربه هاي تازه، روح نگاه هاي غيرکليشه يي نمي تواند به طريقي که سير مي کنيم در کالبد تئاتر ما احيا شود. شايد يک طرف اين يکپارچه شدن هم هنرمندان تئاتر ما باشند. خودمان هم انگار عادت کرده ايم که بعضي وقت ها براي دلخوشي هم که شده سر خودمان گول بماليم، ايده هايمان را دور بزنيم تا فقط در ميدان حاضر باشيم. اين امر را زماني بيشتر درک مي کنيم که در همان سالن و با همان امکانات محدود و تازه به شکل پرتابل به تماشاي اجراي گروهي غيرايراني مي نشينيم. نمي خواهم آنها را حلواحلوا کنم و روي سر بگذارم اما هر بيننده حساسي به خوبي مي تواند به تفاوت هاي تکنيکي و ساختاري اجراهاي ما و آنها وقوف يابد. اتفاقاً انتخاب هاي خلاقانه يي که براي حضور گروه هاي غيرايراني در جشنواره امسال انجام شده شاهدي بر اين مدعاست، همچون نوک زبان به کارگرداني لوکاس بانگرتر از کشور سوئيس، مجموعه يي متنوع از امکان هاي نمايشي را در برابر ديدگان ما حاضر مي کند که گاه با ساده ترين ابزار و توجه به پيش پا افتاده ترين و به نظر خيلي ها غيرتئاتري ترين موضوعات - مثل پرداختن به ساخت و کار مغز در نمايش نوک زبان از کشور سوئيس - اثري - نمي گويم شاهکار - روي پا عرضه مي کنند که در مسير ممتد علاقه مندي ها و کوشش هايشان است. اما فارغ از خرد ابزاري آنها، اين نگاه آزاد و جست وجوگرشان به مقوله تئاتر است که سبب مي شود ما را به خود جذب کنند. راستش را بخواهيد نمي دانم سر اين ماجرا بايد يقه چه کسي را گرفت. اما در يکي دوتا از اجراهاي وطني که اين روزها در جشنواره شاهد بودم، سهل انگاري و ساده گرفتن چه در زمينه ايده و چه اجرا آنقدر زياد بود که اصلاً ماجراي تنوع از ذهنم پريد و توي دلم گفتم بابا يکي جلوي اينارو بگيره، تو رو خدا همون قبلي ها رو اجرا کنيد... ما شکر خورديم از تنوع حرف زديم...

در هر حال اين چند روزي که از جشنواره تئاتر مي گذرد باز دوباره فيل ما را ياد هندوستان انداخته و داريم از لزوم توجه به تنوع در توليدات تئاتري، از نياز به تخصص، از بالا بردن عيار ذهني خودمان و... حرف مي زنيم، شايد حرف هايم تکراري باشد اما نمي دانم چرا اين آسيب ها هم علاقه وافري به تکرار شدن دارند، هم سياستگذار و هم هنرمند بايد اين دغدغه را داشته باشد که توليدات تئاتري در کشور ما فارغ از هر تعهد و ذهنيتي که براي آن متصوريم بايد به گسترش امکانات بياني در تئاتر ما کمک کند. مديران از طريق بها دادن به تجربه هاي اصيل و تازه - حتي اگر چندان با سليقه شان همراه نباشد - و هنرمندان ما نيز با بالا بردن کيفيت نگاه خويش در راس اين جريان قرار دارند. راستي اجراهاي هنرمندان وطني را هم از دست ندهيد، از امروز تا پايان جشنواره با چند کار جدي روبه روييم؛ ماچيسمو از محمد يعقوبي، ترمينال از سيامک احصايي و کشتي شيطان از آتيلا پسياني...
عناوين اين صفحه
لطفاً اين صحنه را بد بازي کنيد
دهه پرفورمنس ها
حرکت به سوي نقطه مشترک

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام

 

 

 

  back