درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

روزنامه ايران، 11 تيرماه 1387

كارگاه نقد
درباره نمايش «ماچيسمو» نوشته و كار محمد يعقوبى

يكى از آن ۱۰ نفر

مسعود توكلى

ترديدى نيست كه «محمد يعقوبى» با نمايش «ماچيسمو» بيش از پيش توانايى هايش را در عرصه هنرهاى نمايشى كشور آشكار كرده است و خود را به عنوان كارگردانى خلاق، هوشمند و البته روشمند مطرح كرده است. اكنون مى توان او را در رديف ده كارگردان برتر تئاتر معاصر كشور قرار داد و اتفاقاً برايش جايگاه خوبى نيز ميان آن ده نفر متصور شد.
«ماچيسمو» نمايشى است تراژدى - كمدى. تراژدى است از اين رو كه براى شخصيت هاى آن جز سرنوشتى تلخ و مرگبار متصور نيست و در پايان قهرمانان نمايش بى آنكه به هدف خود دست يازند، جان مى بازند. از سوى ديگر نمايش و قصه در موقعيتى كميك گرفتار آمده است و قهرمانان نمايش در دستيابى به هدف به اشتباه افتاده اند و نمى خواهند بپذيرند هدفشان از اين راه تأمين نمى شود و دستشان در امر توجيه بلند است. بنابراين موقعيت كميك موجود در نمايش براى خندان و تفريح تماشاگر نيست تا بار سنگين تراژيك چيره شده بر صحنه را قدرى سبك كند. بلكه تماشاگر را به ژرفناى موقعيتى تلخ و دلخراش از گروهى مبارز مى برد كه تصميم شان بر عقل و منطق استوار نيست.
به راستى در ماچيسمو از بستر كنش ها و واكنش هاى شخصيت هاى نمايش است كه پرده برون مى افتد و زيباتر آنكه اندك صحنه هايى كه در پشت پرده تعبيه شده در پس زمينه صحنه به وقوع مى پيوندد، تماشاگر كمتر رمز و رازى دريافت مى كند و فاش تر و روشن تر نكته مى يابد. اگرچه از وجود پرده خاكسترى ايستاده بر انتهاى صحنه به عنوان پرده ويدئو پروجكشن نيز استفاده شده و تيتراژ ابتدايى و پايانى نمايش بر آن پرده ديده مى شود. ضمن آنكه ظاهر شدن برخى كلمات و يا عبارات بر روى پرده، در حين نمايش، قابليت هنرى اثر را افزايش داده و ويدئو آرتى دلپذير در برابر ديدگان تماشاگر قرار داده است.
اين از ويژگى هاى يعقوبى است كه بر همپوشانى ها و همسانى هاى تئاتر و سينما تأكيد دارد و معتقد است كه اگر اين دو هنر موازى و در يك جهت حركت نمى كنند دست متنافر نيستند و ناگزير به حكم هنر بودنشان جايى به همديگر مى رسند. بنابراين طراحى صحنه و استفاده از ويدئو پروجكشن به تماشاگر مى گويد كه اثرى كه در برابر ديدگانت قرار گرفته اثرى نمايشى و تئاترى است اما اگر آن را به مثابه فيلم نيز تصور كردى، چندان تصورت خالى از واقعيت نيست و آيا همين تمهيد و طراحى چيره دستانه سبب نمى شود كه تماشاگر پس از پايان نمايش موقعيت اين آدم ها را همانند فيلمى ثبت شده بر ذهنش بارها و بارها مرور كند و بر سياهى و تيرگى بخت شان متأسف شود و چه زيبا اين تيره بختى آدم ها از درون صحنه طراحى شده هويدا مى شود. صحنه هاى نمايش بيشتر در شب مى گذرد كه نمادى است از زندگى تيره و تار آدميانى كه معلوم نيست شب را به سلامت به صبح بسپارند! هر چه هست ترديد پنهانى است كه در خيال، يقين و روشنايى را تصور مى كند. همه چيز در خدمت هدفى گروهى است كه ظاهراً بر پايه روابط انسانى و ايده آل ها شكل گرفته است. از نگاه اعضاى اين گروه حتى ترديدهاى واقعى را نيز بايد خللى در عزم و اراده شان ايجاد كند. راه بى بازگشتى است كه پايان روشنى برايش متصور نيست. هرچه هست دنياى آنها پر از تاريكى و شب و نا اميدى است كه خود نيز به صبح اميدى نمى انديشند و اين بازى هاى سراسر شوق آفرين و كم نقص كه سكوت هاى پرمعنايشان نفس تماشاگر را در سينه حبس مى كند و اجازه مى دهد كه در تاريك - روشن هاى پى در پى صحنه بيشتر به درون شان نزديك شود و بر تنهايى و سرنوشت نامعلوم شان دل بسوزاند و به وضعيت و موقعيت متناقض نما و پارادوكسيكال آنها بخندد و جالب اينكه خنده تماشاگر آگاهانه و اختيارى نيست. بلكه او در موقعيتى كميك واقع شده است و به خنديدن دچار شده است و نبايد متعجب شد از اينكه برخى تماشاگران خنده هايشان، نيشخند بنمايد و مهم تر آنكه كنش ها و واكنش هاى شخصيت، تماشاگر را در بهت و حيرانى فرومى برد كه به راستى بايد نسبت به وضعيت اين آدم ها چه واكنشى نشان داد واقعاً به حال «لئون ريواس» - سردسته گروه آمريكاى لاتينى - بايد گريست يا خنديد.
او به خاطر عشق به زندگى از كليسا طرد شده است و با همسر دلخواهش زندگى مى كند.پايان نمايش نيز اگرچه به ظاهر قدرى از تلخى و پايان دردناك آدم هاى قصه مى كاهد اما همين رهايى كنسول افتخارى انگليس از مرگ و ديالوگ پايانى اش خطاب به همسرش، دوباره و به سرعت فلاش بكى در ذهن تماشاگر ايجاد مى كند كه گويا قصه پرغصه دكتر پلار، گروه گروگانگير و پايان مرگبار آنان را پايانى نيست و دور باطلى است كه به تسلسل مى انجامد و در اين ميان قوه عاقله تماشاگر را به شدت مى آزارد و تخيلش را براى هميشه فعال و پويا نگه مى دارد

 

 

  back