ماه در آب ، سرفه در گلو!
http://alice-in-wonderland.persianblog.com
چند ماهی
بیشتر نیست که در اثر نشست و
برخاست با
رفیق ناباب آلوده تئاتر
شدهام.
راستش هنوز هم از جا کندن و تا
تئاتر شهر رفتن برای من که به این
کار عادت ندارم کمی
سخت است و تا دقیقه آخر دنبال
بهانهای میگردم که از زیرش در
بروم! اما به محض اینکه
روی آن صندلیهای فکستنی و بسیار
ناراحت مینشینم، همه آن مقاوت و
سستی در
دلم جایش را به هیجانی عجیب
میدهد که بسیار دوستش دارم.
اینبار هم ماجرا همان است.به زور
خودم را راهی کردهام، حالا در
سالن سايه نشستهام
و هیجانزده شروع ماه
در آب را انتظار می کشم.
همهچیز آماده است: تلفنم را
خاموش
کردهام، جای کیف دستیام
را درست کردهام، بینیام را فین
و روسریام را روی سرم
محکم کردهام و فقط منتظرم. صحنه
تاریک است. مردم هنوز درست در
صندلیهایشان
جاگیر نشدهاند و مدام وول
میخورند. صدای بزرگسالی باران
فضا را پرمیکند و من آنچه
را که در دست آیسودایی که در
تاریکی نشسته میبینم باور
نمیکنم: یک عدد عود
سوزان!
نمیدانم برای آدمهای عادی عودی
که در دست بازيگر روی صحنه
بسوزد چقدر اهمیت
دارد. برای من، منی که از زمان
وزش اولین باد نیمه خنک پاییزی
یک ماه است به ضرب
و زور آنتی-هیستامینها خودم را
سرپا نگه داشتهام، عود سوزان
یعنی فاجعه! یعنی
امکان وقوع صد عطسه پشت هم به
بلندی رعد و پس از آن آبریزشی
بیوقفه از دماغ
و چشمها!
حالا بر آیسودا نور میتابد و
همه حواس من پی آن است که
در روشنایی رد دود را بگیرم
و ببینم جریان هوا چقدرش را به
این طرف میآورد . بوی تندش مشامم
را پر میکند و تک
تک اعصاب سر و گردنم را قلقلک
میدهد. همه عضلات صورتم را سفت
میکنم و از
کائنات میخواهم به من و همه
آنهایی که مشغول تماشای این
نمایش هستند رحم کند!
خوشبختانه قضیه به خارش شدید گلو
و بینی خلاصه میشود. اما ای کاش
تمام ماجرا
همین بود! در طول ۹۰ دقیقه کار
بازیگران سه پاکت سیگار را دود
کرده و به فضای بدون
تهویه درست و حسابی سالن سایه فوت
کردند. و این در حالی بود که لحظه
به لحظه بر
گرما و میزان دیاکسیدکربن
موجود نیز افزوده میشد. در تمام
این مدت من سرفهام را در
گلویم حبس کردم و برای عطسه
نکردن آنچه رگ و عصب و عضله بود
بهکار گرفتم! هوای
سالن آنقدر کثیف شده بود که وقتی
بیرون آمدیم، هوای ساعت نه و نیم
شب چهار راه
ولیعصر تهران برای ششهایم
به مانند هوای پاک کوهپایههای
خالی از سکنه هیمالیا
بود!
سوالی که در ذهن من نقش گرفته این
است که آیا واقعا لازم بود
بازیگران اینقدر سیگار
بکشند و دود و دم راه بیندازند؟
آیا نمیشد با سیگار خاموش فقط
ادای سیگار کشیدن
در بیاورند؟ (مثل نمایش طناب
که در آن بازیگران از جامهای
خالی مشروبات الکی
مینوشیدند!) میفهمم که این کار
نمایش را کمی مصنوعی میکند، اما
آن هدفی که
کارگردان میخواهد با این کار به
آن برسد آیا میارزد به قیمت
شکنجه فیزیکی تماشاگر؟
این روزها البته تعداد غیر
سیگاریها از تعداد سیگاریها
خیلی کمتر است و شاید این
مسئله برای خیلیها اصلا مهم یا
آزارنده نباشد! اما با این حال در
یک مکان سربسته
عمومی (که باز تاکید میکنم تهویه
درستی ندارد) شاید بد نباشد اگر
رعایت حال گروه
اول و آدمهایی که احیانا از آلرژی
رنج میبرند و مثل
من ریههای مرخصی دارند را هم
کرد.
مسلما اگر من دیروز اینقدر حواسم
به کنترل سرفه و عطسهام نبود
میتوانستم دو
چندان از این کار به حق خوب
لذت ببرم!
گذشته از این حرفها ... باید
بگویم که ماه در آب
همانطور که بزرگان وبلاگستان و
اساتید
فن هم فرمودهاند بسیار کار خوبی
است و بنده هم با اجازه ایشان
«دیدن آن را به شدت
پیشنهاد میکنم» به جز به کسانی
که از بیماريهای ریوی رنج میبرند
و یا سرپا بودنشان
را مدیون قرصهای ضد حساسیت
هستند!