|
اشاره:
«زني به نام آيسودا قبل از
آنكه اتفاقي برايش بيفتد روايت زندگياش را در خواب ميبيند.» اين
موجزترين شكل ممكن از خلاصه داستان نمايشنامه ماه در آب است كه يعقوبي
پس از چندين ماه كلنجار رفتن با آن براي زمان حدود 85 دقيقه آن را
تنظيم كرده و نوشته است. او بر اساس تفكرات خويش از محيط پيراموني و
مسائل اجتماعي، برشي ديگر از يك موقعيت واقعگرا را به تصوير درآورده
است؛ تصويري كه در امتداد و ادامه شيوه قبلي نمايشنامهنويسي و
كارگردانياش محسوب ميشود. هشت شخصيت نمايشنامه تلاش ميكنند مفهومي
ديگر از زندگي را تبيين و تحليل كنند. در واقع اين شخصيتها كه حاصل ذهن
و تفكرات نويسنده از آدمهاي اجتماع محسوب ميشوند، مفهوم ازدواج و
جدايي را به شكل جذابي تصوير ميكنند و نويسنده بيآنكه بخواهد از اين
موضوع يك طنز سرگرمكننده بسازد و در پي آن در دام چاله سطحينگري
بغلتد، يا با سطحينگري بخواهد اثري شعاري ارائه دهد، موقعيتي
تأثيرگذار همراه با طنزي پنهان و تلخ از وضعيت اجتماعي را نشان ميدهد.
در اصل او با پايبندي به اصول رئاليسم اجتماعي ميكوشد آدمها را
همانگونه كه هستند، نه آنگونه كه تنها نويسنده ميخواهد يا بايد
باشند، پيش روي تماشاگران قرار دهد. اين اثر همچون اغلب آثار ديگر اين
نويسنده و كارگردان، در رده نمايشهاي اجتماعي قرار ميگيرد و يعقوبي
نيز همه توانايي خود را به كار ميگيرد. تا داستان ديگري از واقعيتهاي
اجتماعي پيرامون خود را با همان زبان، سبك و شيوه خاص و خلاقانه خود
نشان دهد. او همچون هر هنرمند ديگري ميكوشد از دريچه ذهن خود واقعيت
را بازآفريني كند و مخاطبان يا تماشاگران به وسيله اين بازآفريني نقد
واقعيت اجتماع پيراموني را به تماشا بنشينند. آيسودا به عنوان
محوريترين شخصيت اين نمايشنامه بر اساس تحليل نويسنده خلق ميشود تا
ما نقد و تحليل او را از واقعيت ببينيم. بدينسان ميبينيم كه يعقوبي
با شخصيتپردازي آدمهايش، تحليل خود را از مفهوم ازدواج، عشق و جدايي
ارائه ميدهد و اين تحليل در نظرگاه بسياري از آدمهاي اجتماع كه همواره
بر مسائل زندگي تأمل ميكنند و ميانديشند، نوعي همخواني صورت ميگيرد
زيرا اساساً چنين مفاهيمي همواره ذهن آنان را قلقلك داده و نميتوانند
بيتفاوت از كنار آن عبور كنند. آيسودا، آلما، مازيار، نگار،
بهرام، ليلا و باران هر كدام به نوعي آدمهاي شكستخورده زندگي هستند كه
متعلق به خانوادهاي از هزاران هزار خانواده جامعه پيراموني ما هستند.
در ميان اين شخصيتها آيسودا به عنوان مهمترين آدم شكستخورده اين
نمايشنامه ديگر اعضاي خانوادهاش را در پناه خود ميگيرد تا بلكه آنان
را از اين شكستهاي جبري اندكي رهايي بخشد. او كه از همسر اولش جدا شده
اكنون با برادر شوهر خود به عنوان همسر دومش و با تنها دختر كوچك خودش،
باران، زندگي ميكند. ليلا، مادر باران كه به فراموشي و كمهواسي
تقريباً مزمني دچار شده در كنار آيسودا آخرين روزهاي زندگياش را
سپري ميكند. بهرام به اجبار و از سر مسئوليتپذيرياش،
بيمسئوليتيهاي برادرش مازيار (شوهر اول آيسودا) را به عهده ميگيرد.
آلما در پي ترك همسرش، فعلاً تلاش ميكند خود را اميدوار نگه دارد تا
بلكه همسرش از زن دومش دست كشيده و مجدداً او را براي زندگي هميشه
انتخاب كند. در اين ميان شايد تنها كسي كه اندكي از آنها در وضعيت
بهتري قرار دارد، شخصيت آروين برادر آيسوداست. زيرا او زندگي را در
مجردي و در همين دوستيهاي عاشقانه با دوست دخترش راحتتر و بهتر
ميبيند. اگرچه او در شش و بش ازدواج با همان آفرين، دوست دخترش، نيز
هست و ظاهراً آدم شكستخوردهاي به نظر نميرسد، ولي همان طور كه خود
ميگويد همچون ؟ گويا مجبور است، در سختيها و بدبختيها ياور اعضاي
خانوادهاش باشد. به اين ترتيب ميبينيم كه چگونه نويسنده آدمهاي
يك خانواده را در سختيهاي زندگي روزمره در كنار هم قرار ميدهد و
ميكوشد از كنار هم قرار دادن آنها و همچنين ارتباطات كلامي و
عاطفيشان، واقعيت را همانگونه كه وجود دارد، جلوه دهد تا آنگونه كه
خود ميخواهد يا بايد باشد. او با حفظ ريتم در ديالوگها و تعليقي كه با
صحنهپردازي داستانش به وجود ميآورد، در پي آن است تا هم تماشاگر را
تا پايان اثر همراه خود سازد و هم تحليلي باورپذير از موقعيتي واقعگرا
ارائه دهد. او به كمك آدمهايش بر آن ميشود تا رابطه ميان آدمها با
يكديگر و يا آدمها با محيط پيرامون خود را به طور كامل تبيين ساخته تا
مخاطب از ديدن چنين رابطهاي به دركي ديگر از زندگي نائل شود؛ دركي كه
نويسنده از اثر و آدمهاي خود ميكند و دركي كه از پديد آمدن روابط
آدمهايش با يكديگر پديد ميآيد. در واقع تنشي كه از لابهلاي حرفهاي
آيسودا با خود، آيسودا با اطرافيانش به خصوص همسر اول و خواهرش به
وجود ميآيد، رابطهاي مسئلهبرانگيز و پُردغدغه را ايجاد ميكند و
همينها نوعي واكاوي در مفهوم يا مفاهيم موجود در موضوع را نشان ميدهد.
او بر اساس عنصر تعليق همچون هر نمايشنامهنويس موفق ديگري از اين عنصر
به شكل مطلوبي بهره ميبرد؛ بيآنكه بخواهد اين عنصر تعليق او را از
ديگر عناصر مورد لزوم در نمايش بازبدارد. نمايشنامه ماه در آب در 42
بخش كوتاه نوشته شده است. بخشي از اين 42 صحنه مربوط به روايتهاي
باران، شخصيت دختر آيسودا، در بزرگسالياش مربوط ميشود كه مخاطب
صداي او را از طريق باند صدا ميشنود. در واقع باران مشغول يادآوري يا
بازآفريني خاطرات گذشته از طريق خوانش يادداشتهايش است و تماشاگر آنچه
را كه به صورت اجرا به وسيله بازي بازيگران ميبيند و شاهدش است، در
اصل يادآوري همان خاطرات گذشته باران در كودكياش است و به نوعي
نويسنده به اين طريق به كمك عنصر فلاشبك در سينما، به عقب بازميگردد
و بخشي از دوران كودكي باران را تصوير ميكند؛ باراني كه متعلق به يك
خانواده از قشر متوسط رو به بالاي جامعه است و با واگويههاي او شايد
تلاش ميكند خود را تسكين داده و مفهوم ديگري از زندگي را پيش رويمان
تصوير يا تحليل كند. در حوزه كارگرداني بر اساس همان منطق
نمايشنامهنويسي و سبكي كه نويسنده در نمايشنامهنويسي به وجود آورده و
منحصر به خود اوست، شاهد قطع و وصلهاي ممتد نور هستيم كه به نوعي از
تدوين سينمايي تبعيت ميكند. او با اين روش، نوعي كات يا قطع تصوير
سينمايي را در اجراي تئاترش به كار ميگيرد تا تماشاگران نماهايي يا
صحنههايي از نمايش را بسته به موقعيتها آدمهاي داستان، در نماي
بستهتر يا در نماي بازتري ببينند و به اين طريق تأثيرات لازم بر
تماشاگران ايجاد شود. يعقوبي براي به تصوير درآوردن اين نمايشنامهاش
آنجا را كه به روايت باران در بزرگسالي مربوط ميشود، در تاريكي و
آنجا را كه در زمان گذشته و كودكي او ميگذرد، در نور و روشنايي نشان
ميدهد. او به كمك طراحي صحنه كه فضاها يا مكانهاي آپارتمان دوخوابه
آيسوداست، موقعيتها و رويدادها را از همديگر تفكيك ميسازد و در هنگام
اجراي بازي بازيگران، از نور فقط در همان فضاهاي تفكيك و معينشده
استفاده ميكند تا بدين طريق هم بر اساس همان ضرورت، نمايي در زاويه
بسته يا نمايي ديگر در زاويه باز به تصوير درآيد و در واقع زاويه ديد
تماشاگر بدين طريق متغير شده و تأثيرات لازم در او پديد آيد. طراحي
صحنه با آنكه از پويايي خاصي تبعيت نميكند و همانند بعضي از آثار
پيشين اين نويسنده در حركت و تغيير نيست، اما كاملاً در خدمت و كمك به
اجراي اثر قرار ميگيرد و در نشان دادن آدمها در موقعيتها و فضاهاي
متفاوت، مؤثر واقع ميشود. در حوزه بازيگري بازيگران تلاش ميكنند
با درك و تحليل درست از نقش، شخصيتهاي اين اثر كارگردان را به خوبي
نشان داده و باورپذير ظاهر شوند. اين باورپذيري جدا از درك و تحليل
درست از نقش به كمك تجربههاي بازيگري بازيگران و هدايت آنها از سوي
كارگردان، به راحت برخورد كردن با نقش و رواني بازي آنها برميگردد و
تماشاگر از قبيل چنين بازيهايي آنها را قبول ميكند و ميپذيرد و از
آنجا كه اين رواني و راحتي در بازي اغلب بازيگران نمود پيدا كرده ما
آنها را به عنوان شخصيتهاي تازه يك اثر نمايشي ميپذيريم و باورشان
ميكنيم. در اين ميان بازي علي سرابي و آيدا كيخايي و ناهيد مسلمي شايد
بيش از پيش ما را متوجه خود ميكنند. هر چند كه ساير بازيگران هم بر
اساس همين منطق تلاش ميكنند به جذابيت شخصيتها و در نهايت اجراي اثر
كمك كنند. يكي از عناصر ديگري كه به تقويت حس اجرا كمك ميكند و در
نتيجه بر احساس تماشاگر مؤثر واقع ميشود، عنصر موسيقي است. يعقوبي در
اين نمايش خود از موسيقي كاملاً عضويت كاربردي بهره ميبرد. زيرا از
اين عنصر نه به صورت تزييني استفاده ميشود و نه قرار است تنها احساسات
تماشاگر را تحريك كند و برانگيزاند. موسيقي در بعضي از صحنهها بر اساس
ميل و انتخاب آگاهانه بازيگران به صدا درميآيد و بر اين اساس در بعضي
از صحنههاي بيكلام در هنگام اجرا يا هنگام تعويض صحنهها يا همان
ميان صحنهها پر ميشود. انتخاب نوع موسيقي كه با آواز سنتي و آهنگ تار
همراه است، نيز بر اساس روحيات آرام شخصيت اصلي يعني آيسودا صورت
پذيرفته است و به اين وسيله كارگردان بخشي از روحيات و علايق ايراني
شخصيتهاي خود را نشان ميدهد؛ موسيقياي كه در خود نوعي حزن و غم را
تداعي ميكند و با منطق داستاني و شخصيتپردازي آدمهاي آن، هماهنگ ديده
ميشود. از اين منظر موسيقي به نوعي حس سرخوردگي و شكست آدمهاي اين
نمايشنامه را تقويت ميكند و تأثيرگذار واقع ميشود. تصاوير
نقاشيهاي آويزان بر ديوار كه حاصل تفكرات و زحمات آيسوداست، هم همين
حس غمآلودگي را ايجاد ميكنند كه بر اساس شخصيت دروني آيسودا شكل
گرفتهاند. حتي انتخاب رنگ ديوارها كه عموماً تيره و سياه هستند و
پنجرهاي كه اصلاً در هيچ يك از اتاقهاي اين آپارتمان وجود ندارند بر
اساس همين منطق شكل گرفتهاند. نبود پنجره در چنين آپارتماني اگرچه از
واقعيتگرايي زندگي آدمها ميكاهد اما كاملاً محيط بسته و در تاريكي و
سياهي فرو رفته آدمها را نشان ميدهد و بر اين اساس شخصيتها
غمآلودهتر و عريانتر از هميشه خود، جان ميگيرند و تصوير
ميشوند. يكي از ويژگيهاي اين نمايش استفاده از كلام صامت و بيصدا
در هنگام بازي بازيگران در بعضي از صحنههاست. در اين لحظات بازيگراني
كه به صورت دونفره در كنار هم قرار گرفتهاند، گاهي صداي ذهنيتشان
شنيده ميشود و صداي واقعي آنها به صورت لبخواني تغيير پيدا ميكند.
ما با ايجاد چنين وضعيتي بر اساس تأكيد بيشتر نويسنده و كارگردان نمايش
بر شخصيتهاي نمايش و پي بردن بيشتر به درونيات آنها پي ميبريم كه به
نوعي هم بر جذابيت اجرا كمك كرده و هم جزئي تازه و جديد از شيوه
كارگرداني يعقوبي متجلي ميشود و جزء ويژگيهاي اين نمايش قرار
ميگيرد. و يك نكته در اينجا ضروري به نظر ميرسد كه به آن اشاره
ميكنيم. يعقوبي در اين نمايش از همان اصول، شيوه و سبك خاصي كه خود در
نمايشنامهنويسي و كارگرداني به وجود آورده، تبعيت ميكند. اين شيوه
اگرچه اندكي حتي سادهتر هم به كار گرفته شده، اما تلاش كارگردان را
نشان ميدهد كه ميخواهد همين شيوه را حفظ كند و ادامه دهد از اين رو
به نظر ميرسد ما همانند بعضي از تماشاگران نبايد از او متوقع اجراي
تازهتر با شيوه اجراي ديگري باشيم. چه، او اين شيوه را خود خلق كرده و
ميبايد تا پايان فعاليتهاي اجرايياش آن را حفظ كند و به درستي از آن
بهره برد. مگر كارگردانهاي صاحب سبك تئاتر يا سينماي دنيا به همين
شيوه، صاحب سبك نشدند. پس بياييم حداقل ديگر توقع كار اجراي فوق
العادهاي از او در كارگرداني نداشته باشيم و تنها به همان انتظارمان
از سوژه و موضوع جديد نمايشنامهنويسياش بسنده
كنيم.
تكمله:
نمايش ماه در آب همچنان جاي تأمل و نقد و
بررسي بيشتري دارد و ميتواند از وجوه روانشناختي و نشانهشناسي يا
جامعهشناسي نيز مورد مداقه قرار گيرد. نمادها و نشانههاي بسياري در
آن وجود دارد. از جمله تابلوي نقاشي آيسودا كه تصوير ماه در آب است و
زن و مردي كه به ماه در آب و ماه در آسمان خيره شدهاند، كه ميتواند
نشانهاي از خاطره مازيار يا جدايي مازيار و آيسودا از همديگر باشد يا
ميتوان ديالوگهايي را كه درباره ازدواج و جدايي بين آدمها رد و بدل
ميشود، به عنوان نشانهاي از نگاه سنتي يا نگاه مدرن از ازدواج قلمداد
كرد. اميدوارم فرصتي ديگر فراهم شود تا بتوان تحليل همهجانبهتري از
اين نمايش ارائه داد. |