درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

نجشنبه 20 مهر 1385


http://www.pouyan.ws/archives/001469.php

شخصیّت‌پردازی، حل جدول کلمات متقاطع نیست

یا: چرا «ماه در آب» را دوست نداشتم؟

پریشب به لطفِ مادر خوبم ـ که تئاتری‌ترین عضو خانواده‌ست و نمایش را به هر تفریح دیگری ترجیح می‌دهد ـ رفتیم و «ماه در آب» محمّد یعقوبی را در یکی از آخرین شب‌های اجرا دیدیم. همین آغازِ کار بگویم که از «ماه در آب» به معنی واقعی کلمه، بدم نیامد؛ امّا در خورِ آن‌همه تقدیر هم ندیدمش. وقتِ برگشتن، برای مادر عزیزم، تعریف می‌کردم که چرا مضمون نمایشنامه را دوست نداشتم...



سعید چنگیزیان (بهرام) و روژین صدرزاده (باران)، عکس: رضا معطریان،
ایران تیاتر


با تکنیک‌های سینمایی که یعقوبی در تئاتر به کار می‌زند؛ با روایتِ افکارِ آدم‌ها روی صحنه‌های صامتی ـ که دیگر بازیگران حاضر، لب می‌زنند؛ با خاموش‌روشن‌کردن‌های مدام صحنه ـ که لابد معادل دیزالو است در سینما؛ با جنسِ بازی‌های هنرپیشه‌ها، کاری ندارم. دوست دارید، می‌توانید همه‌ی این‌ها را حسن کارش تلقّی کنید ـ هرچند چون‌وچراهایی هست حتماً. بحثِ اصلی من ـ و آن‌چه باعث شد از نمایش آن‌طور که باید خوشم نیاید ـ مضمون نمایشنامه و از آن مشخّص‌تر، شخصیّت‌پردازی آدم‌هایش است.

برخلافِ آن‌چه در نقدهای مثبت «ماه در آب» آمده، گمان می‌کنم یعقوبی اصلاً در نشان‌دادنِ درونِ آدم‌هایی که گفته می‌شود همگی برای ما ملموس‌اند، موفّق نبوده است. دستِ کم به گمانِ من «پنهانی‌ترین و خصوصی‌ترین لایه‌های ذهنی آدم‌ها» این‌قدر دست‌یافتنی و ساده که یعقوبی تصویر می‌کند، نیست. «کند و کاوِ روان‌شناسانه»‌ای که از آدم‌های «ماه در آب» سراغ می‌یابیم، به گمانم آن‌قدر دمِ دستی‌ست که بیشتر شبیه حلّ جدول کلماتِ متقاطع می‌مانَد: مکانیکی، بدون تخیّل و بی‌خلاقیّت. به عبارتِ دیگر، برعکسِ بسیاری گمان می‌کنم که یعقوبی بسیار پیشِ پا افتاده، درونیات پیچیده و پرتناقض و دست‌نیافتنی انسان‌ها را به بازی ساده‌ی دو قطبِ متناقض بدل کرده‌است. این‌بار بازی کهنه‌ی خیر/شر، مثلاً جایش را به مسؤول/عاشق، حساب‌گر/مجنون و ... داده است. یعقوبی، آن‌قدر در کار ساده‌کردنِ پیچیدگی‌های روان‌شناختی و اجتماعی و حتّا اقتصادی و سیاسی، عجله و افراط کرده که دستش از همان نیمه‌ی آغازین نمایش رو می‌شود. هر کدام از آدم‌ها، نیمه‌ی متضادی دارند. شخصیّت‌هایی ـ که دوست داشتم خودبنیاد باشند ـ در شخصیّت‌پردازی به‌گونه‌ای کاملاً مکانیکی وابسته‌ی شخصیّت مخالف خودند. یعقوبی، آن‌قدر افراط کرده که رابطه‌ی آدم‌هایش چنین چیزی درآمده: «می‌خواهی بهرام را بشناسی؟ با این‌که همان اوّل می‌توانی، امّا برای این‌که برایت سهل‌الوصول و دست‌یافتنی‌تر شود، اجازه بده اوّل مازیار را معرّفی کنم. نه این‌که رابطه‌ی پیچیده‌ای بین این‌دو حاکم باشد ها! نه؛ کافی‌ست یکی را در منفی ضرب کنی، کم و بیش می‌شود آن‌یکی. لقمه را راحت به خوردَت دادم؟ پس، بنشین و مثل زودباورها، لذّت ببر که چقدر آدم‌ها ساده‌اند و هرقدر شخم‌شان بزنی، چیز جدیدی پیدا نخواهی کرد! برو و خوش باش که زندگی، بازی ساده‌ای‌ست؛ کافی‌ست مثل من ایدئولوژیک‌وار، رابطه‌های پیچیده را ساده کنی.»

ایرادِ پررنگ‌تر در شخصیّت‌پردازی یعقوبی، سیرِ خطّی حرکت آن‌هاست. نه تنها قطب‌های متخالف و متخاصم هر یک از شخصیّت‌ها در خانواده‌ی آی‌سودا موجود است که آینده/گذشته‌ی آدم‌ها هم، همان‌نزدیکی‌هاست: آروین را بگیر و امتداد بده تا برسی به مازیار. این است که می‌گویم یعقوبی به جای شخصیّت‌پردازی، جدول کلماتِ متقاطع حل کرده است. دیده‌ای آدم‌هایی را که صبح تا شب کارشان نشستن در کافه و پارک است و حلّ جدول؟ دیگر هیچ‌چیز نمی‌بینند مگر رابطه‌ی مکانیکی بین کلمه‌ها را؟ یعقوبی هم هیچ‌چیز ـ مطلقاً هیچ‌چیز ـ از شخصیّت‌هایش ندیده، جز رابطه‌ی مکانیکی بین‌شان را. گفتن از «درونیاتِ پیچیده و دقایق روان‌شناختی و ذهنیاتِ ژرف» خنده‌آور است. کاش نمایشنامه‌اش هجو رابطه‌های انسانی، یا هجو ساده‌انگاری بود تا دستِ کم خنده‌هایمان هدر نمی‌رفت.

برخلاف دیگرانی که گزاره‌های پایانی نمایش را ـ که باران روایت‌شان می‌کند ـ تحسین کرده‌اند؛ می‌خواهم بگویم که این جمله‌ها، نهایتِ پیش‌پاافتادگی و ذهنِ ساده‌ی نمایشنامه‌نویس را نشان می‌دهند. یعقوبی، در پایانِ نمایش هرچه داشته روی دایره می‌ریزد. بعد از شخصیّت‌پردازی‌های خطّی‌پیش‌رونده و متضاد، چیزی در چنته‌اش نمانده جز مشخّصاً نشان‌دادنِ دو قطبی که در تمامِ نمایش مشهود بودند. انگار که آماتوری در پایانِ مقاله‌اش بنویسند «پس، با توجّه به آن‌چه تا این‌جا آمد، نتیجه می‌گیریم که...»

جدول‌حل‌کردن، ظاهراً با معنا سر و کار دارد. امّا بیش از آن‌که معنا درش مهم باشد، ساده‌کردن کلمه در حد «حرف» اهمیّت دارد. جدول‌حل‌کن‌های حرفه‌ای، کلمه نمی‌بینند؛ حرف می‌بینند. یعقوبی، کلیّت پیچیده‌ی روانی-اجتماعی آدم‌ها را نمی‌بیند. بی‌جهت سراغ جزء رفته و بعد، جزء را به کل تعمیم می‌دهد. در مقام تمثیل، حتّا برای جدول‌حل‌کن‌های حرفه‌ای، واژه‌ها به دو طبقه‌ی «افقی» و «عمودی» تقسیم می‌شوند ـ بی‌آن‌که هیچ معنایی داشته باشند. به همین‌ترتیب، انگار برای یعقوبی هم آدم‌ها به دو طبقه‌ی «مناسب برای ازدواج» و «غیر مناسب برای ازدواج» یا «آن‌ها که می‌مانند» و «آن‌ها که خداحافظی می‌کنند» یا «آن‌ها که در زن‌شان، مادرشان را سراغ می‌گیرند» و «آن‌ها که در زنشان، خواهرشان را سراغ می‌گیرند» و «آن‌ها که به ماه نگاه می‌کنند» و «آن‌ها که به تصویر ماه در آب می‌نگرند» تقسیم می‌شوند.

از دوانگاری‌های شخصیّت‌پردازانه‌ی یعقوبی، از امتدادِ خطّی شخصیّت‌ها، از پیش‌بینی‌پذیر بودن همه چیز، بدم می‌آید. با خودتان فکر کرده‌اید در سال‌های اخیر چقدر از این نوع نمایش‌ها دیده‌اید؟ تئاترهایی که پرسش‌شان مهم است؛ ولی، همه‌چیزشان معلوم، که ذهن ساده‌ی نمایشنامه‌نویس را برملا می‌کند. آن‌وقت، آن‌وسط‌ها برای لاپوشانی و احتمالاً جذّابیّت‌های بی‌معنی دو سه تمهید می‌اندیشند: یکی این‌که رابطه‌ای شگفت‌انگیز را برملا می‌کنند (مثلاً این‌که آی‌سودا با برادرِ شوهرِ جداشده‌اش ازدواج کرده) دیگری این‌که مرد و زن‌های نمایش پشتِ هم سیگار می‌کشند و دستِ آخر برای خنده، بچّه‌ای، پیرمرد و پیرزنی، ناقص‌العقلی برای خوشمزگی و خنداندن تماشاگرها، چیزی می‌گوید و تمام. خسته نشدید؟!

یعقوبی را دوست دارم؛ ولی یعقوبی «یک‌دقیقه سکوت» را.

نوشته شده توسط پويان، ساعت 8:37 صبح يادداشتها (6) ترك بك (0)

 

 

  back