|
من و خیال و واقعیت این هفته مرز بین خیال واقعیت را تا یک حدودی
پیدا کردم. دیدن تئاتر ماه در آب به کارگردانی
محمد یعقوبی اون هم در یک شب طوفانی که من
راحت در سالن نمایش نشسته بودم، برایم خیلی
لذت بخش بود. فکرش را می کردم، نمایش همان
روزمرگی بود که هر کدام از ما به نوعی درگیرش
بودیم. به نوعی زندگی من، به نوعی زندگی تو و
زندگی خیلی از ما که آسیب های احساسی بدی را
خورده بود.شخصیت های آی سودا، آلما و باران که
هر کدام از ما بودیم. و از همه مهمتر اینکه
حرف های درونی ما گاهی آنقدر مهم به نظر می
رسد که حرف های بیرونی را نمی شنویم... تقابل
سنت و مدرنیسم و یا پذیرفتن هر اتفاقی در
زندگی، کاملا در این نمایش قابل باور بود. غیر
از این نمایش دیدن دوباره فیلم سایه خیال بود
که مرز بین من و خیال و واقعیت را پررنگ کرد.
فیلم سایه خیال را دوست دارم. فیلمی که فکر می
کنم اصلا تاریخ مصرف ندارد و اگر برای چندمین
بار هم از تلویزیون پخش شود، دوباره با تمام
وجودم فیلم را می بینم. به قول
نیما حسنی نسب
دیدن بعضی از فیلم ها مثل
فیلم هامون هم هیچ وقت خسته کننده و کسل آور
که نیست بماند وقتی هم که به تماشای فیلم می
نشینیم انگار برای اولین بار است که آن را می
بینیم و کل حواسمون پیش شخصیت های دوست داشتنی
فیلم، حمید هامون، علی عابدینی و مهشید است...
بگذریم؛ سایه خیال به نظر من متعلق به مرحوم
حسین پناهی ست. شخصیت خیالی غلومی رو همه ما
داریم تنها باید به آن توجه کنیم... شایدم
خیلی از ما هم او را با یک فوت از زندگی مان
دور کرده ایم. با این حال شعری که در تیتراژ
آخر فیلم هم خوانده می شود از همان خیال می
آید...
خوشا بحال لک لک ها که عشقشون قاف نداره خوشا بحال لک لک ها که مرگشون گاف نداره خوشا بحال لک لک ها که خوابشون واو نداره خوشا بحال لک لک ها که لک لک ان که لک لک ان
http://www.sabashadvar.com/2006/Oct/13/165.php
|