درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

حس آن چند ثانیه ...

October 8, 2006 11:15 PM

باز هم می‌خواهم درباره‌ی «ماه در آب» بنویسیم. راجع به یک صحنه‌ی کوتاه از آن که به احتمال زیاد، بسیاری به سادگی از آن گذر کرده‌اند، اما دو سه روزی است که مرا رها نکرده ...

﷼﷼﷼

[آخرهای صحبت مازیار و آی‌سودا (توضیح این‌که مازیار هم‌سر سابق آی‌سودا بوده است و حالا پس از چندین سال، دوباره هم‌دیگر را دیده‌اند.) این گونه پیش می‌رود.]

مازیار: آی‌سودا تو از من متنفری؟
آی‌سودا: آره! همین رو می‌خواستی بشنوی؟
مازیار: اگه فکر می‌کنی همین حالا من از این خونه برم بیرون حالت خوب می‌شه می‌تونم همین حالا پاشم برم. من نمی‌دونم چه کار باید بکنم یا چه رفتاری باید داشته باشم ...

[از این‌جا به بعد ما دیگر حرف‌های مازیار را نمی‌شنویم و صدای ذهن آی‌سودا در صحنه شنیده می‌شود.]

آی‌سودا: نه. ازت متنفر نیستم. همیشه هم دوستت داشتم. حتی وقت‌هایی که به‌شدت به‌ت نیاز داشتم و تو نبودی و من توی دلم نفرینت می‌کردم، بلافاصله پشیمون می‌شدم ...

[صحبت‌های آی‌سودا که درواقع همان صدای ذهن اوست، هنوز شنیده می‌شود. یک مونولوگ نسبتاً طولانی که در طی آن انگار یک حس‌هایی دارد در آی‌سودا آرام آرام بیدار می‌شود. مازیار به سمت تابلویی که آی‌سودا کشیده است، می‌رود. تابلوی دو نفر، یک مرد و یک زن، که هردو روبه‌روی هم تا کمر توی آب ایستاده‌اند. یکی از آن‌ها به ماه بالای سرش خیره شده و آن یکی به ماه توی آب.]

مازیار: این تابلو رو می‌دی به‌م؟

[سکوت. یک لحظه آی‌سودا خود را رها می‌کند. این همان آدمی است که یک وقت دوستش داشته، دوستش دارد. این همان آدمی است که همیشه به او فکر می‌کرده است. چرا بگوید نه؟]

آی‌سودا: آره.

[سکوت. حس‌ها دارند برمی‌گردند. این را از حالت صورتشان و از نگاه‌های‌شان به یک‌دیگر که حالا انگار دوباره بعد از سال‌ها عاشقانه است می‌شود فهمید.]

مازیار: هنوز هم موقع نقاشی آواز می‌خونی؟

[و این اولین صحبت صمیمانه‌ی امشب بین آن‌ها است. یادی از گذشته‌ها. یک‌جور حسرت. حسرت آدم‌هایی که هم‌دیگر را زمانی دوست داشته‌اند و حتی حالا نیز دوست دارند اما ... ]

آی‌سودا: آره.

[سکوت. چه چیزی در ذهن آی‌سودا می‌گذرد؟ او این آدمی که روبه‌رویش ایستاده را دوست دارد. دوستش دارد، حتی اگر لحظه‌ای پیش به او گفته باشد از او متنفر است. آی‌سودا احساس خطر می‌کند. از این‌که این حس‌ها دارند بیدار می‌شوند، می‌ترسد. نه نباید. دیگر نباید. این لحظه، حس این لحظه باید همین الان، همین جا تمام شود.]

آی‌سودا: بهرام می‌آی این‌جا؟

[و آی‌سودا تصمیم می‌گیرد از این حسش فرار کند. بهرام که بیاید، یادش می‌آید که شوهرش کیست و یادش می‌آید که گذشته دیگر گذشته است و فقط شاید، خاطره‌هایش را بشود مرور کرد ... ]

﷼﷼﷼

تکلیف آدم در این‌جور موقعیت‌ها چیست؟ تکلیف آدم با این حس‌هایی که گاه به گاه بیدار می‌شوند و ... چیست؟ هیچ فکر کرده‌اید؟

 

 

 

  back