درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

خانه | مجلات | کتاب | اخبارپديدآورندگان | محصولات | جستجو | ارسال کارت الکترونيکي

وبلاگ | حوزه هنری | ویژه نامه | آلبوم عکس | آیینه نشر | تالار افتخارات | درباره ما ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

بدترین راه ممکن

علیرضا غفاری

 

اشاره:

به جاي مقدمه:

سرخ‌پوستها ضرب‌المثلي دارند با اين مضمون كه: كسي كه نمي‌داند به كجا مي‌خواهد برود، هرگز گم نخواهد شد! حالا حكايت دوست ما محمد يعقوبي است. جوان محجوبي كه علي‌رغم تحصيلات در رشته‌اي غير هنري، به واسطه فضاي مهي‍ّاي سالهاي اخير به جرگة اهالي تئاتر مركز پيوست و البته با پشتكار، خلاقيت و هوشمندي، نمايشهاي قابل تأملي چون «رقص كاغذ پاره‌ها» و «گ‍ُلهاي شمعداني» را نيز بر صحنه آورد. او همراه با گروه تئاتر «اين روزها» همايش «تنها راه ممكن» را در سالن سايه تئاترشهر به صحنه آورد. نمايشي طولاني از پاره‌هاي زندگي آدمهاي معاصر، شبيه كشكولي از واگويه‌هاي شخصي كه به جاي ن‍ُه اپيزود مي‌توانست نود اپيزود و به جاي يك‌صد و بيست دقيقه مي‌توانست يك‌صد و بيست ساعت ادامه پيدا كند!! نمايشي كه در پايان بي‌اختيار مرا ياد ضرب‌المثل سرخ‌پوستي انداخت كه پيش‌تر گفته شد.


نگاهي به اجرا:

«مهران صوفي» نام شخصيتي است كه نويسنده او را خلق مي‌كند و به واسطه وي حرفهايش را مي‌زند. تولد، كودكي، نوجواني، تحصيلات، علايق، مهاجرت، بازگشت به ديار، تلاش براي خلق آثار نمايشي، ناكاميها، و... مرگ سرانجام «مهران صوفي» شخصيت مخلوق نويسنده است كه همه اينها را در تصاوير مونتاژشده‌اي كه به وسيله پروجكشن در صحنه نمايش داده مي‌شود مي‌بينيم. نمايش اما مربوط به نوشته‌هاي ناتمامي است كه «مهران صوفي» به اصطلاح آن را نوشته و هر كدام به دلايلي يا اجرا نشده‌اند يا ناتمام مانده‌اند.
ايده جذاب «يعقوبي» كه نمونه مشابهي لااقل در تئاتر معاصر ندارد، با پ‍ُرگوييهاي ملال‌آور و سطحي از مسير اصلي دور مي‌افتد. هرچند كه در بعضي لحظات همانند اپيزود «اپيدمي خنده» سرشار از ايجاز است. نمايش ن‍ُه اپيزود دارد. در اپيزود اول با عنوان «ناگفته‌ها» گفت‌وگوي اهالي يك خانواده چهار نفره را مي‌بينيم و مي‌شنويم. نويسنده در اين بخش بي‌پروا ناگفته‌هايي كه در ذهن جاري‌ست اما بر لبها نمي‌آيد را عيان مي‌كند. تنها نكته قابل تأمل در اين اپيزود هراسي است كه دختر خانواده از تنهايي دارد. او در لحظة خروج از خانه ضمن نثار دشنامهاي فراوان مي‌گويد كه: دلش مي‌خواهد لااقل اين پدر و مادر غير قابل تحمل تا بازگشت او زنده باشند!!
اپيزود «ماجراي سوسكها» با بازي تصنعي بازيگري كه به اصطلاح با لكنت زبان صحبت مي‌كند آن‌قدر غير قابل تحمل است كه موضوع مهم اختلاف طبقاتي را لگدمال مي‌كند!
اپيزود سوم با عنوان «اپيدمي خنده» نگاه طنزآلودي به شادماني در جامعه دارد. پراكنده شدن ويروس خنده در سطح شهر باعث مي‌شود كه مردم بي‌جهت قهقهه بزنند. پخش گزارش تلويزيوني و صحبتهاي كارشناس مسائل و اتفاقات غير مترق‍ّبه!! از لحظات جذاب نمايش است.
ماجراي مقاومت فرزندان يك خانواده شامل يك پسر و دو دختر كه مادرانشان به دليل پرتاب راديو توسط پدر به سويش از خانه قهر كرده موضوع اپيزود چهارم است.
حرفهاي معمولي كه در اين صحنه رد و بدل مي‌شود، حرف تازه‌اي نيست! «جايي دور از اينجا» با طرح ناقص و فانتزي موضوع مهم دغدغه‌هاي مهاجرت توسط يك زوج عنوان اپيزود ششم و «افسانه» كه موضوع طعمه قرار دادن يك زن توسط يك تيم زورگير است اپيزود هفتم را رقم مي‌زند.
پيرمرد مهندسي كه دچار آلزايمر شده و همه اطلاعات مربوط به خود و خانواده‌اش را فراموش كرده و به طور اتفاقي و از سر ترحم مهمان خانواده يك راننده تاكسي مي‌شود كه همسرش در مهد كودك كار مي‌كند موضوع اپيزود بعدي با عنوان «پژواك» است.
«در منطقه آزاد» عنوان آخرين اپيزود است كه شكل كاسبكارانه مهندسي فكر را كه اين روزها به‌شدت در جامعه ما متداول شده به س‍ُخره مي‌گيرد.
آنچه ساختار نمايش را به شدت آسيب‌پذير مي‌كند، عدم وجود شاكله‌اي مرتبط و منطقي است. هرچند كه كارگردان با استفاده از گفتار متن در فواصل اين اپيزودها سعي در برقراري ارتباطي منطقي با موضوع سرخوردگي «مهران صوفي» به‌عنوان مثلاً نويسنده اين نمايشها نشان مي‌دهد.
شاكله اصلي كه مي‌تواند مروري بر ب‍ُرشهايي از زندگي آدمها باشد، آن‌قدر متنوع است كه محصولي جز لكنت بياني ندارد. چالش واقعي در ساختار دراماتيك متن است.
صبورترين تماشاچيها شايد در انتها از خودشان بپرسند خ‍ُب. بعد!! و بي‌حوصله‌ها فقط ممكن است تنها يك علامت سؤال در مقابل عنوان نمايش قرار دهند!
هر كدام از اپيزودهاي نمايش، مي‌توانند به‌تنهايي يك نمايش كامل باشند. راستي چه ضرورتي دارد كه از موضوعات مهمي مثل نياز مفرط جامعه به شادي و مسئله مهاجرت به راحتي عبور كنيم؟
مهاجرت كه به‌شدت نيازمند ساختارشناسي است، اما وقتي به شكل تمايلات شبه كودكانه يك زن جوان عاصي از زخم زبانهاي مادرشوهر تجل‍ّي مي‌كند بسيار فانتزي و مأيوس‌كننده است!
پيشاپيش خرده‌گيران را بشارت مي‌دهم از ا‌ِشراف نگارنده به تفاوت نقد و گزارش و پرهيز مي‌دهم از طرح موضوع يا پاسخ نخ‌نماي! «آقا جان بالاخره بايد اين مسائل مطرح شود ديگر!!» چون مجبور خواهم شد دوباره شما را ارجاع بدهم به همان ضرب‌المثل سرخ‌پوستي!!! چرا كه به شدت اعتقاد دارم كه شيوايي هنر فاخر تئاتر، حداقل طرح زيباي پرسشهاي اصولي و تفكربرانگيز است و نه الزاماً نسخه‌پيچيهاي احساسي ناشي از سرخوردگيهاي رايج اين روزها.
با اين‌همه، آنچه در اپيزود «پژواك» اتفاق مي‌افتد، بسيار پذيرفتني است، هوشمندي نويسنده در طرح موضوع از دست دادن هوي‍ّت در زندگي ماشيني معاصر، جلوه‌اي ستايش‌آميز دارد، به‌ويژه آنجا كه در جمله‌اي كوتاه، پربار و گويا، پيرمرد در پاسخ سؤال رانندة تاكسي كه از او نامش را سؤال مي‌كند مي‌گويد: «نمي‌دانم. در خانه مرا مهندس صدا مي‌كنند!»
اگر استفاده از عينك را كه در بروشور نمايش مورد استفاده قرار گرفته نشانه‌اي از نوعي نگاه بدانيم مي‌توان موضوعات ديگري را نيز به اين نمايش اضافه كرد آن‌قدر كه هيچ ناگفته‌اي باقي نماند!
اگر اين گفته يكي از شخصيتهاي تحميلي نمايش كه با زور خود را به جمع اهالي «منطقه آزاد» وارد مي‌كند تا با عيان كردن گذشته آقاي دكتر كه به اصطلاح قصد هدايت جوانها را دارد مبناي نتيجه‌گيري قرار دهيم كه: اگر فقط آدمهاي خوب زنده باشند، آن‌وقت دنيا را پاكي و خوبي فرا خواهد گرفت، تازه به ابتداي تحليلي مي‌رسيم كه ب‍ُن‌مايه آن نيازمند بازخواني مجدد فلسفه حيات است! به جز «بهروز بقايي» كه سابقه طولاني حضورش در عرصه تئاتر هر نقشي را اقتدار و اعتبار مي‌بخشد به‌ويژه در نقش پيرمرد اپيزود پژواك و بازي روان «علي سليماني» كه انگار براي نقشهايي ـ فقط ـ اين‌چنيني آفريده شده (شخصيتي ساده، صادق و زيرك) بازي خيره‌كننده‌اي را از ديگران نمي‌بينيم.
«رضا شاپورزاده» به‌عنوان طراح صحنه نيز، طراحي ساده، ابتدايي اما كارب‍ُردي را عرضه مي‌كند و نكته آخر اينكه هنوز هم وقتي به بروشور نمايش نگاه مي‌كنم و علاوه بر مسئول چهره‌پردازي نام شش نفر را به‌عنوان مجريان چهره‌پردازي مرور مي‌كنم اين سؤال مدام در ذهنم رژه مي‌رود كه كدام گريم براي كدام بازيگر و در كدام صحنه؟!!

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

 

 

  back