فاجعه ي قرمز و ديگران ...
اسم ش را مي شود گذاشت حيرت . اين حيرت اما معناي
مثبت ندارد ؛ چيزي ست مثل باز ماندن دهن و تعجب از
چيزي كه آدم مي بيند . پس اين تعجب هم معناي مثبت
ندارد ؛ چيزي ست مثل تاسف خوردن و به زمين و زمان
بد گفتن .
« قرمز و ديگران » ، تازه ترين تئاتر « محمد
يعقوبي » چيزي ست مثل همين چيزها : صد دقيقه زير
ديالوگ هاي بد بودن و حرف هاي تكراري شنيدن . اين
هم اما همه ي « قرمز و ديگران » نيست . بايد كار
را تماشا كنيد تا افسوس بخوريد يك كارگردان و
نويسنده ي تئاتر كه تا همين چند سال پيش همه
اميدوار بودند مسير تازه يي باز كند و راه به جايي
ببرد چه جوري به بيراهه رفته و عين خيال ش هم نيست
. « قرمز و ديگران » مي تواند يكي از همان برنامه
هاي آموزنده ي تلويزيوني باشد كه سر ظهر ، وقتي
مردم يك چشم شان به تلويزيون ست و يك چشم ديگرشان
به بشقاب غذا پخش مي شود . تكه هاي پراكنده يي
درباره ي اين كه جامعه كثيف ست ، توي پارك ها مواد
مخدر مي فروشند ، جوان ها سردرگم ند و چيزهايي مثل
اين تئاتر نيستند . مي توانند هر چيز ديگري باشند
جز تئاتر . « يك دقيقه سكوت » يعني كار قبلي «
يعقوبي » هم دقيقا همين مشكل را داشت ؛ چيزي بود
در حد يك نگاه سرسري به تيتر روزنامه هاي دوم
خردادي و قضيه ي قتل هاي زنجيره يي . اين سطحي
نگري اين جا و در « قرمز و ديگران » عملا به اوج
مي رسد و اين يعني فاجعه . جايي كه مرد معتاد در
پارك زندگي مي كند و دخترش پيش ش مي آيد چيزي ست
در حد برنامه هاي تلويزيوني يي مثل « آينه ي عبرت
» . باور كنيد اغراق نمي كنم ، چون يك دوره يي «
يعقوبي » را دوست داشته م و حالا وقتي مي بينم او
براي خنداندن تماشاگر به بد وبيراه و شوخي هاي
جنسي سبك رو آورده دل م واقعا مي گيرد . « قرمز و
ديگران » را كاش مي شد از كارنامه ي « يعقوبي »
پاك كرد و كاش مي شد او را راضي كرد از خير اجراي
عمومي اين تئاتر بگذرد و به جاي ش كمي كتاب بخواند
و فيلم تماشا كند . چيزهاي جذاب تري هم لابد هستند
كه ما ازشان خبر نداريم . خوب نيست آدم ها فقط دور
و بر خودشان را ببينند ، دندان روي جگر گذاشتن هم
آن قدرها سخت نيست .
يك روزي بالاخره هر آدمي پخته مي شود ...