درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

نقد : همراه با آدمهاي تنهاي روزگار ما

بهزاد صديقي

بي ترديد مهم ترين تم و پيرنگ اصلي و اوليه نمايش « قرمز و ديگران » تنهايي آدمي است و آنچه همه اين اپيزود هاي ميني ماليستي را به هم پيوند مي دهد ، همين پيرنگ اوليه است كه در هريك به نوعي تصوير ساز درونيات انسان معاصر مي شود . همه نوزده شخصيت يا در واقع نوزده تيپ حاضر در نمايش « قرمز و ديگران » بر اساس اين تنهايي جانكاه تصوير مي شوند و هريك به نوعي روح سرگشته خويش را با همه خوبي ها و بدي هايش و همه تلخكامي ها و شادخواري هايش به نمايش مي گذارند .
آدمهاي نمايش “ قرمز و ديگران “ در اين تنهايي بيكرانه خويش ، روح عصيان زده خود را با واگويه ها و گفت و گوهاي متعدد و مكرر عيان مي سازند و تلاش مي كنند به فرافكني دست زده و در آن به تخيل آرمانها و آرزوهاي خويش بپردازند . همه اين تصاوير تلخ صحنه هاي كوتاه و بلند نمايش “ قرمز و ديگران “ كه همزمان به طور موازي نشان داده مي شود – برخاسته از واقعيت هاي موجود غمبار و حسرت خوارانه جامعه معاصر و امروزي است كه در هريك از آدمهاي آن نمود مي يابد و نويسنده با خلاقيت و قدرت خويش مي كوشد به صورت پي در پي و بي هيچ افراط و تفريطي به كالبد شكافي و نيز جامعه شناسي اجتماع امروزي دست زند ؛ اجتماعي كه در آن آدمها از ساده ترين و يا از واجب ترين امكانات زندگي همچون ، خوراك و پوشاك و مسكن محرومند و نمي توانند در چنين اجتماع خشمگيني توام با سردي و نا امني به حياتي نه آرمانخواهانه بل ساده و ايمن بپردازند.
محمد يعقوبي اكنون پس از تجربه هاي ديگر نويسندگي و كارگرداني خود زمستان ۶۶ ، رقص كاغذ پاره ها ، يك دقيقه سكوت ، از تاريكي ( كه از رقابت در بيستمين جشنواره بين المللي فجر بازماند اما در نمايشنامه خواني موسسه فرهنگي هنري انديشه سازان در سالن تجربه خانه هنرمندان به مدت دوشب به اجرا در آمد ) و “ قرمز و ديگران “ بخشي ديگر از واقعيت هاي موجود پيرامون اجتماع خويش را مورد توجه قرار مي دهد و مي كوشد همه آنچه در اين اجتماع وجود دارد را بي هيچ اغراق يا اضافاتي غلو آميز به تصوير درآورد . پيش از اين يعقوبي كوشيده بود واقعيت هاي موجود در زندگي معاصر را در مامني به نام خانه يا چهارديواري اتاق ها بازتاب دهد ؛ اما اكنون اين واقعيت تلخ را در شكلي كاملا فراگير و بيروني ودر محيطي نا امن همچون پارك به نمايش درآورد . تصاويري از اجتماع خشمگين ، ماتم زده ، حسرت خوار ، سرد و تلخ و بيروح و مهمتر از همه تنها و بي يار و ياور و سرگشته كه سرگشتگي اش غمناك تر از هميشه ديده مي شود ؛ و اين همه را نويسنده اي خلاق و هوشيار ، با درايت و مهارت هميشگي خويش ، بي هيچ اغراق و غلوي آشكار ساخته و به تصوير در آورده است .
در نگاهي موشكافانه مي توان با جرات تمام و بي هيچ ترديدي اذعان داشت كه تمامي آدمهاي نمايش – ازشخصيت اصلي به نام «قرمز » گرفته كه در اغلب مواقع در صحنه حاضر است تا تصويرگر و نمادي از تنهايي و سرگشتگي آدمهاي جامعه پيرامون خويش باشد ، تا خروس ، علي باحال ، اميد بي وجود ( آرزو ) ، منوچ بي كله و … همه و همه در تنهايي وسيع و بزرگ و غمزده خويش غرق اند و نمي توانند از چنين تنهايي جانكاهي خلاصي يابند ؛ و مخاطب همه اين شخصيت ها را با گفت و گوهاي دقيق و موجز و حساب شده آنها مي شناسد و با رفتار درست ، بجا و مسلطي كه بازيگران بر اساس شخصيت نقشهايشان به نمايش مي گذارند ، پي به سياهي و تباهي و نا اميدي جامعه اي مي برد كه در آن اين همه فقر و فاقه و نا امني ديده مي شود . به راستي يعقوبي در آخرين اثر صحنه اي خويش ، با همان خلاقيت و تسلط هميشگي اش ، برشي از از اجتماع روزگار ما را جست و جو گرانه ، تيزبينانه ، دقيق و بي هيچ حشو و زوائدي منعكس مي سازد ؛ و البته اين توفيق چندان كمي نيست كه هنرمند بتواند جامعه و اجتماع معاصر پيراموني خود را با همه واقعيت هاي پيدا و پنهان آن به تصوير در آورد .
شخصيت قرمز در ابتداي هر چهار پرده نمايش ، خود را با جمله اي قرمز رنگ كه بر روي مقوا نوشته شده است ، معرفي ميكند . در ابتداي صحنه اول جمله “ اگر تصميم گرفته ايد خود را بكشيد ، با من حرف بزنيد “ ، به چشم مي خورد . در ابتداي پرده دوم در همان صحنه اول جمله “ اگر مي دانيد چرا زنده ايد ، با من حرف بزنيد “ ديده مي شود ، در ابتداي پرده سوم نيز اين جمله در مقابل مخاطبان قرار مي گيرد : « اگر احساس بيهودگي مي كنيد ، با من حرف بزنيد » و سر انجام در همان صحنه اول پرده چهارم جمله « اگر خشمگين هستيد با من حرف بزنيد » پيش روي چشم تماشاگران به نمايش در مي آيد . به اين ترتيب تماشاگر با ديدن چنين جملاتي از سوي « قرمز » در مي يابد كه او امثال او نياز به حرف زدن با همنوع خود را و نيز مورد توجه قرار گرفتن دارند و همسخن او كساني هستند كه يا احساس پوچي و بيهودگي مي كنند ، يا احساس خشم و تنهايي و به عبارتي همه آنها دچار نوعي سرگشتگي و شايد نوعي ياس فلسفي كه بر آمده از شرايط امروزي جامعه شان باشد ، شده اند .
آدمهاي ديگر نمايش « قرمز و ديگران » همچون ناهيد و نرگس كه در پرده اول حضور دارند ، دو خواهر آسيب ديده اين اجتماع هستند . آنها در روي نيمكتي از پارك سعي دارند به يكديگر كمك كنند . ناهيد بر آن است كه به وسيله كار كردن غير مشروعي و عرفي ، مامن و پناهگاهي امن و آسوده در آن سوي آبها براي خود بيابد تا بتواند با آسودگي و فراغ بال به كار بپردازد . مخاطب از خلال گفت و گوهاي آنها در مي يابد كه ناهيد از راهي ناصواب براي مهاجرت خويش پول به دست مي آورد .
در صحنه سوم از پرده اول نمايش ، افشين و ابراهيم دو مرد جوان و مسني ديده مي شوند كه با يكديگر تنهايي هاي خويش را تقسيم مي كنند . افشين شاعر ۲۲ ساله اي است كه به تازگي اولين مجموعه شعر سپيدش را منتشركرده و ابراهيم مرد شصت ساله اي است كه يكسال از مرگ همسرش گذشته است . البته ما به عنوان تماشاگر همه اينها را در صحنه هاي ديگر كه به نوعي به طريق مونتاژ موازي توسط كارگردان انجام شده ، در مي يابيم . در صحنه ديگر ، صحنه روبرو شدن خروس با قرمز را شاهد مي شويم و وقتي خروس ( مرد مجرد ۳۰ ساله تنها ) از قرمز سووال مي كند چرا قرمز پوشيده است ، در واقع ما به نوعي با اولين سووال و آخرين سووال تماشاگر اين نمايش همراه مي شويم و پاسخي قانع كننده از سوي قرمز نمي شنويم و تنها از زبان او مي شنويم كه مي گويد : «دليلش را نمي تونم بگم ، اين يه رازه » در صحنه ديگري از پرده دوم هنگامي كه شخصيت«علي باحال » از او همين سووال را مي پرسد ، قرمز باز هم همين پاسخ را به او مي دهد . در واقع مي توان گفت اين تعليق تا پايان نمايش براي مخاطب باقي مي ماند و سر انجام در صحنه پاياني به پاسخ همه سووالاتش دست مي يابد ( كه در ادامه به آن اشاره خواهم كرد .)
« مارال و فرهاد » دو زوج جوان ديگري هستند كه پس از سه سال دوري همديگر را در پارك مي بينند . اين دو در صحنه ديگري از نمايش ، بخشي از تلخي هاي جامعه را باز مي گويند و ما به عنوان تماشاگر از لا به لاي گفت و گوهاي آنها پي به مهاجرت سه ساله فرهاد به ژاپن مي بريم كه او براي كار و تهيه پول بيشترمجبور به ترك ديار و خانواده خود شده بود و اكنون پس از اين هه تلخي دوري و تنهايي ، همسرش به طور لجوجانه به ادامه زندگي با مردي شده است كه اصلا علاقه اي به او ندارد . فرهاد در روبرويي با مارال با واقعيت تلخ ديگري هم مواجه مي شود ؛ او سر انجام در مي يابد ك مارال از شوهرش فرزندي نيز دارد و اكنون در پي جدايي هميشگي از اوست . اين صحنه اگر بطني بسيار تلخ دارد اما بازيگران با اجرايي جذاب و بسيار طنزآميز ( به سبب استفاده از لهجه تركي و بازي هاي مسلط آنها ، خنده هايي را براي تماشاگران سبب مي شوند كه گزندگي اش را پس از اجرا هم حس مي كنيم . در ادامه با حضور علي با حال ، كه در چندين صحنه حضور مي يابد و همچنين ژوآن و بابك ، اوج لحظه هاي طنز آميز تلخ ديگري از نمايش را شاهد مي شويم . قرمز در صحنه اي كه با علي باحال و سووالات او روبرو مي شود ، باز هم پاسخ مي دهد كه نمي تواند پاسخ بدهد كه چرا قرمز پوشيده ، زيرا كه اين رازي است تنها در نزد او و در ادامه مي گويد : « بايد موقعيتش پيش بياد تا حرف بزنم . من با هركي به زبان خودش حرف مي زنم .»
ابراهيم كه پيش تر از او سخن گفتيم ، هنگامي كه با خروس روبرو مي شود از دوران گذشته و روزگار ارزاني جامعه خود مي گويد و معتقد است كه “ محبت از سيري شكمه ، وقتي كه سيري نباشه ، محبتي هم در كار نيس “ با شنيدن چنين جملاتي از زبان آدمهاي نمايش ، به تحليل ساده اي از اوضاع اجتماعي مي رسيم ؛ تحليلي كه در موقعيت هاي ديگر هم از زبان شخصيت هاي ديگر تكرار و بازگو مي شوند و يعقوبي چه دقيق و هنرمندانه تفسيرهاي خويش را از وضعيت جامعه ارائه مي دهد . همين شخصيت در ادامه وقتي كه با خروس صحبت مي كند ، مي گويد : « احترام از سيري شكمه ، شكم ملت بايد سير باشه ، نباشه ، وضع هميني كه داريم مي بينيم . به خاطر يه تكه نان مي افتن به جون هم ، فحشا زياد مي شه ، آدم مي كشن .» علي با حال نيز مي كوشد تنهايي خويش را با خنديدن و گفت و گو با خروس پر كند . سميرا دختر جواني كه به سبب كتاب شعر افشين با او دوست مي شود، هم تنهايي اش را با او پر مي كند . بابك و ژوآن – دو سرباز شهرستاني – روي چمن پارك به گونه اي ديگر جامعه را با گفت و گوهاي خويش نقد و تحليل ميكنند . آنها نيز بر حسب سن و سال و وضعيت امروزي جامعه خود ، اجتماع را بررسي مي كنند ؛ بي آنكه بخواهند شعار دهند يا به نوعي به ورطه سانتي مانتاليزم بيفتند و اداهاي طبقه روشنفكر را در بياورند . ژوآن سربازي از خطه كردستان همه چيز را در زندگي آرام و بدون دغدغه و نيز اميال جنسي مي بيند و به دنبال مدينه فاضله خويش در جايي مثل كشور سوئد است . درست با كمي اختلاف نظر بابك ، معتقد است كه مي تواند در همين كشور خودش به رفاه نسبي و زندگي آرام و بي دغدغه برسد به شرط آنكه بي وقفه كار كند . ژوآن اما بهترين تحليل را از وطن ارائه مي دهد : او معتقد است « وطن جايي است كه آدمي احساس كنه داره تو اون راحت زندگي مي كنه » منوچ بي كله هم آدم تنها و بي هويتي است و به قول خودش فقط قرار است همينطوري بي خود و بي دليل به كسي بپرد . او در رودررويي با افشين شاعر تمامي عصبانيت خويش را آشكار مي سازد و بر آن است با رفتاري خشمگينانه بخشي از تنهايي خويش را فرافكني كند . تقريبا در صحنه هاي مياني نمايش قرمز و ديگران با دو شخصيت ديگر به نام فروغ و بهرام آشنا مي شويم . آنها نيز آدمهاي تنهاي ديگري از جامعه هستند . بهرام دوست همسر فروغ پس از جدايي دو ماهه از همسرش ، آزيتا در پارك قرار ديدار با فروغ را مي گذارد . فروغ در چنين رويارويي با بهرام ، اميال و خواسته هاي مانده در گلو و فروخورده خود را عيان مي سازد و مي خواهد از همسرش جدا شود . او بر آن است تا با درد دل هاي خويش بخشي از تنهايي خود را با بهرام پر كند .
يعقوبي اما در يكي از تخلناك ترين صحنه نمايش خود ، تصوير ديگري از بي هويتي آدمهاي جامعه را نشان مي دهد . اميد بي وجود كه به تازگي تغيير جنسيت داده ، در خيال و روياهاي خويش كسي ( مردي ) را جست و جو مي كند كه همراه و ياور او باشد . در واقع او نمادي از آرزوهاي دست نيافتني جواناني است كه هويت خويش را باخته اند و در تنهايي مطلق به سر مي برند و دوستدار كساني اند بتوانند با آنها سخن بگويند . اميد بي وجود در صحنه اي كه با قرمز همسخن مي شود ، ميل به ديگر دوستي را بيشتر آشكار مي سازد و در مكالمه اي كوتاه بيان مي كند ، به دنبال كسي است كه آدم خوبي براي همنشيني دائمي (به عنوان همسر آينده اش ) باشد. قرمز اگر چه شخصيتي است كه با رنگ لباس خود رازي را تا انتهاي نمايش با خود يدك مي كشد ، اما آدم با تجربه اي است كه از زندگي درسها آموخته و در هم سخني با اميد بي وجود به او و در عين حال به آدمهاي همچون مثل او هشدار مي دهد كه «هر آدمي يه تله اس ، هنوز زوده براي آدمي مثل تو كه بيفتي تو تله . اما وقتي هم مي خواي ازدواج كني با يكي مثل خودت ازدواج كن .» ايوب نيز از آدمهاي سرخورده جامعه است كه همه زندگي اش را به خاطر اعتياد باخته است . او صاحب دختري به نام مريم است . مريم در هر بار ديدار با پدرش در پارك بخشي از وضعيت زندگي خانواده اي را ترسيم ميكند كه سرپرستش اكنون در اعتيادي مطلق به سر مي برد . مريم در اين ديدارهاي مكرر به پدرش اعلام مي كند كه در شرف ازدواج با مردي سالم است كه حتي به سيگار هم اعتياد ندارد . شايد نيما ( همسر مريم و مردي را كه هيچوقت نمي بينيم ) از سالمترين آدمهاي اين نمايش محسوب مي شود . مريم بخشي از تنهايي را با پدرش پر مي كند و بخشي ديگر از آن را با شريك جديد زندگي اش نيما هرگز ديده نمي شود و در ابهامي خودآگاهانه قرار مي گيرد تا تماشاگر ديگرشاهد روح هميشه خسته جواني مثل او نباشد . او تنها مي ماند تا فارغ از تنهايي هاي هميشگي اش با آسودگي خاطر احتمالي آينده ، زندگي اش را سپري كند . نويسنده اما در گرفت وگير صحنه هاي متعددش در لا به لاي ديالوگهاي آدمهايش كه تحليلي از جامعه امروز ارائه مي دهد ، غم انگيزترين صحنه نمايش خود را در آخرين ديدار خروس و قرمز در پارك مي آفريند . زماني كه خروس احساس تنهايي و پوچي مطلق مي كند و به دروغ با قرمز شب تولدش را جشن مي گيرد و با خوردن عرق سگي دردناك ترين ديالوگ سراسر نمايش را بيان مي كند و همچون عقده اي فروخورده شده و سالها در گلومانده آدمهاي ماتم زده ، فقر زده و تنهاي جامعه ، به يكباره بيرون مي ريزد و بر مي آشوبد ؛ زيرامعتقد است كه سرمايه داران و آدمهاي بورژوا و پولدار جامعه كساني اند پست فطرت و به قول او «گه » كه با بي خيالي و بي خبري از روزگار مستمندان و فقرا به خور و خواب و شهوت هميشگي خويش ادامه مي دهند. او در اين واگويه حقيقي و نيز آلوده به مستي خويش ، آرزوي مرگ را براي آنان مي كند . او معتقد است ثروتمندي جامعه سرمايه دار و پول پرست ناشي از دزدي از فقرا و درماندگان است . خروس در اين صحنه براي بي كسي و تنهايي هميشگي اش اشك مي ريزد و قرمز در چنين حالي تسكين دهنده آلام و دردهاي اندوهبار او مي شود . در دو سه صحنه پاياني از نمايش قرمز و ديگران ، يعقوبي اوج زندگي اندوهبار و تلخناك قرمز و اساسا نمايش خود را به تصوير در مي آورد . به نوعي هر قدر تماشاگر به صحنه هاي پاياني نمايش نزديك مي شود ، زندگي قرمز و به طور كلي زندگي اجتماع روزگار ما لحن تراژيك تري به خود مي گيرد و او ( تماشاگر) درنهايت شاهد تراژدي مدرن و در عين حال واقعي از زندگي آدمهاي معاصر مي گردد . در اين صحنه پاياني تماشاگر وقتي قرمز را به همراه سابقش در كنار هم مي بيند ، پي به راز قرمز پوشيدن و سرانجام گستره تنهايي اندوهبار او مي شود . نوشين همسر سابق قرمز پس از جدايي از او ، با مردي به نام رامين كه وكيل مهاجرت است ، ازدواج مي كند و اين كار به آرزوهاي هميشگي خويش ، پول و سفر خارج (كانادا) ، دست مي يابد ؛ اما ظاهرا او همچنان احساس تنهايي مي كند و بر آن است تا تنهايي هميشگي خود را در كنار قرمز و گفت و گوبا اوپر كند . قرمز در پاسخ به سووال نوشين كه چرا خشمگين است و چرا احساس عصبانيت مي كند و چرا چنين جمله اي را ( اگر خشمگين هستيد با من حرف بزنيد ) نوشته است مي گويد كه از سرنوشت و زندگي تراژيك خود خسته شده و از اين كه در جايي متولد شده كه در اطرافش جز فقر و بدبختي چيز ديگري را نمي بيند و از اينكه نمي داند چرا به دنيا آمده و يا اينكه احساس تنهايي و بيهودگي مي كندو به دلايل بسيار به نوشتن اين جمله ها پناه آورده است . در واقع او در آخرين صحنه به افشاي راز خود دست مي زند و در آخرين لحظات حضورش وقتي كه در روي نيمكت پارك تنها مي ماند و همسرش نوشين براي هميشه از او جدا مي شود و پرده نمايش نيمي از صحنه را مي پوشاند ، او مقواهاي خود را زماني كه نور پي در پي قطع و وصل مي شود ، جلوي خويشي و جلوي تماشاگران قرار مي دهد و ما در هر بار كه با جملات نوشته شده قرمز رنگ روي مقواها روبرو مي شويم ، در مي يابيم كه او چرا تنهاست . او تنهاست براي آنكه كسي نيست تا با او حرف بزند ، او تنهاست براي اينكه احساس تنهايي مي كند او تنهاست براي اينكه … و همه اين تنهايي ها تبديل به سوگ سرودي برايش مي شود .
يعقوبي در اجرا اما همچون كارهاي پيشين خود با استفاده از تكنيك هاي سينمايي مي كوشد نمايشي ديدني را براي تماشاگران فراهم بياورد. او در اين روش هم از تدوين موازي بهره مي جويد و هم نماي لانگ شات ، نماي متوسط و هم نماي نزديك و هم از پرش هاي ناگهاني تصاوير ( جامپ كات ) به وسيله قطع و وصل هاي ناگهاني نور مدد مي گيرد . طراحي صحنه نيز به كمك اجرا مي آيد با شكل جديد خود ( نسبت به شكل اجراي درجشنواه تئاتر فجر ) بيشتر در خدمت متن و محتواي آن قرار مي گيرد و به نوعي از ويژگي هاي مثبت نمايش مي شود .
نمايش «قرمز و ديگران » البته با شگرد و شيوه اجرايي خاص يعقوبي از تصاوير ويدئويي نيز براي هر چه بهتر القا كردن رئاليسم داستانهاي ميني مال ونيز براي گسترش بخشيدن موقعيت مكاني قصه ( يعني پارك) كمك مي گيرد و به قوت و غناي اثر مي افزايد . اپيزود اول نمايش نيز با تصوير ويدئويي كه حكايت گر زندگي غم انگيز خانواده اي بي سرپرست كه در گوشه اي از دستشويي پارك بيتوته كرده است ، به نمايش در مي آيد . اين تصاوير كه همچون روايتي مستند ، واقعيت هاي تلخ جامعه را منعكس مي سازد ، در آغاز صحنه مي نشيند و در ادامه نيز با تصويرهاي ديگري از فضاي پارك و همچنين در خاتمه با تصاويري از پاهاي عابران پارك امتداد مي يابد ؛ عابراني ناشناس كه همواره و هميشه از كنارمان عبور مي كنند . اين تصاوير ويدئويي به نوعي همچون ترجيع بندي در لحظاتي از نمايش مي نشينند و تكرار مي شوند . كارگردان در اين اثر مي كوشد روايتي امروزين از آدمهماي جامعه را تصوير كند . او در اين نمايش در استفاده از زبان و لهجه به حدي با درايت عمل مي كند كه همگي تماشاگران ، به راحتي آدمهاي آن را باور مي كنند . در واقع توجه نويسنده به زبان و ديالوگ هاي آدمهاي نمايش كه برخاسته از زبان آدمهاي امروز كوچه و خيابان است ، سبب مي شود تا بر واقعگرايي آن تاثيري مثبت بگذارد . توجه و مهارت او به زبان زماني دوچندان مي شود كه بازيگران در صحنه آنها را به خوبي و به درستي بيان مي كنند . يعقوبي با اين نمايش البته يك چيز ديگر را هم ثابت مي كند ؛ او ثابت مي كند كه اكنون به تسلطي درخور و شايسته در ديالوگ نويسي در ام مدرن ايراني دست يافته است .
با اين همه بايد يادآور شد كه همه توفيق نمايش به تلاش و تسلط نويسنده و كارگردان به زبان صحنه و انتخاب دقيق و درست بازيگران ، ميزانسن هاي منطقي و انتخاب آگاهانه و هوشيارانه اش در عوامل اجرايي همچون طراحي صحنه ، لباس ، نور و نيز هدايت و رهبري نوزده بازيگر آن و نيز تلاشها و بازي هاي خلاقانه اغلب بازيگرانش ، به خصوص بهروز بقايي ، مهرداد ضيايي ، پرستو گلستاني و نيز مسعود مير طاهري كه استعدادي جديد و خلاق را در عرصه بازيگري صحنه تئاتر رقم مي زند ، بر مي گردد . اكنون به احترام نويسنده و كارگردان نمايش براي اجراي به ياد ماندني اش كلاه از سر بر مي داريم و به او و همه گروه اجرائيش خسته نباشيد مي گوييم .

نويسنده:    بهزاد صديقي behzad@cinema-theatre.com
 

 

  back