|
|
برخورد نزديك از نوع پنجم* نويسنده: دكتر قطبالدين صادقي الف- جوهر بايد اذعان كرد نمايش " يك دقيقه سكوت " علاوه بر داشتن يك جنبه ساختاري جدي و قابل توجه، از نظر محتوا نيز اثر پرارزشي است. بهخصوص از نقطهنظر شخصيتپردازي و جايگاه ويژهاي كه نويسنده براي شخصيت مركزي آن قائل شده است. نكتهي جالب توجه آن است كه در اين فصل نمايش، تقريبا بهطور همزمان، پنج نمايش بر صحنههاي تماشاخانههاي تهران عرضه شدند كه مولفان آن، اغلب بيآنكه خود بدانند يا بخواهند، پنج تصوير يا پنج تعريف جداگانه و متفاوت از يك " تيپ_شخصيت " خاص اجتماعي ارائه دادهاند كه همهي اقشار سياسي و گرايشهاي فكري موجود در اين سرزمين نسبت به آن حساسيت دارند. و كيست كه نداند با توجه به بحرانهاي اجتماعي_ سياسي و " دورهي گذاري" كه در آن به سر ميبريم، اين " تيپ_شخصيت " وزنهي كمي نيست، زيرا حرف و عمل و جايگاهش همواره محل بحث و نظر و جدلها بوده است و همه ميدانند دست كم از انقلاب مشروطه به اين سو دو مظهر جناح فرهيخته جديدي است كه با دانش، تخصص و اطلاعات نويناش ( كه وي را قهرا صاحب تعريف جديدي از انسان، فرهنگ، جامعه و سياست ميكند )، بارها كوشيده است و ميكوشد تا به نحوي جدي و مصمم ادارهي امور اجتماعي را از دست جناح سنتي و گذشتهگرا به در آورد. اين " تيپ_شخصيت" جديد كسي جز " روشنگر " نيست. كسي كه بارها شاهد بودهايم از سوي طرفداران جناح سنتي، هم در ميان بدترين اتهامها قرار گرفته و هم از سوي عوامل آنان به شيوهاي تراژيك بارها به مذبح رفته است. ناگفته نماند اين كشمكش و چالش نه با پايان رسيده و نه تنها مختص ايران است، بلكه سرنوشت كنوني و محتوم همهي جوامع در حال توسعه است، جايي كه در آن افرادي قرنها ست از امتيازات ويژهاي برخوردارند و حاضر هم نيستند نه واقعيتهاي زمانه را بپذيرند و نه با تحولات روز دمساز شوند، و نه از امتيازات ريز و درشت خود به آساني دست بردارند، در نتيجه به جدالي برميخيزند تند و طولاني كه معمولا نتايج تلخ و تراژيكي به دنبال دارد. پنج تصويري كه ديديم از مخالفت كامل تا موافقت مطلق با چنين پديده و شخصيتي در نوسان بود. تصوير اول از آن حميد امجد است: نويسنده و كارگردان نمايش " مهر و آيينهها "...شخصيت او جوان خوشخدمت و از خود بيگانهاي ست كه كلي طي طريق ميكند تا بازماندهي كتابهاي فلسفه و حكمت نياكان را كه به تاراج رفت و يا سوزانده شدند دو دستي تقديم فاتحان كند... تصوير دوم سيماي ناقص و دگرگون شدهي حافظ است. در نمايش " رند خلوتنشين ، اثر خانم پري صابري، توفندگي كلام، طغيانگري روح و قدرت نقادي بينظير و انديشهي رنگين و چندوجهي حافظ، اسطورهي دانايي و جسارت شعر اين سرزمين به راحتي و به شيوهي هميشگي كارگردان در رقص و آوازهاي هميشگي، بسيار پرحجم و اندازه و مشتريپسند نمايش گم شده بود... تصوير سومي كه از روشنفكر ارائه شده در نمايش پردهي عاشقي اثر داود ميرباقري بود. ترديد نميتوان كرد كه تلقي ايشان از روشنفكر و پرداختي كه از اين شخصيت در نمايش كرده بود از ديگران خصمانهتر است. روشنفكر نمايش "پردهي عاشقي" كه هر گز يك هزارم آزادي و امكانات آقاي ميرباقري را در اين مملكت نداشته است اين بار در هيئت روزنامهنگار و اديب و شاعري آشكار ميشود كه براي پيمودن نردبان ترقي اجتماعي، زن خود را به فحشا ميكشاند. لحن زيركانه، رندانه و يكسويه نويسنده و كارگردان آنجا بيشتر آشكار ميشود كه اين جدل سياسي نخنما شده ( كه تسويهحسابهاي سياسي_ ايدئولوژي اوايل انقلاب را به ياد آورد ) در زير ظاهر عامهپسند و مد روز " فمينيسم " يا دفاع از مظلوميت زن ايراني نشان داده ميشود... تصوير چهارم از آن نمايش خشن و تلخ " سعادت لرزان مردمان تيرهروز" است...در متن عليرضا نادري روشنفكر كسي است كه براي رسيدن به آرزوهايش ( جهاني عادلانهتر، انسانيتر و مترقيتر ) اسلحه برميدارد، در پايان تير ميخورد و سرانجام ميميرد. اين روشنفكر طاغي و به ناگهان موي سفيدهكرده، در انتخاب فلسفي _اجتماعي خود به مقابله خشن و رويارويي با نظم موجود جامعه برميخيزد و در اقدامي قاطع منطق زور را برميگزيند تا حرفش را به كرسي بنشاند. او افراطي و تشكيلاتي عمل ميكند و در هيجاني رمانتيك و انقلابي جنش را هم براي تحقق آرمانش از دست ميدهد... تصوير پنجم از آن نمايش يك دقيقه سكوت است. روشنفكر نمايش اين بار هنرمند شاهد و آگاه است كه در واكنشي فرهنگي_هنري قلم برداشته و تحولات جامعهي خود در بيست سال اخير را در قالب نمايشنامهاي واقعگرا، بدون تبليغ و تعارف به رشتهي تحرير ميكشد. در نتيجه نام اين نويسنده روشنفكر به دليل جسارتي كه در خلاقيت هنري و واكنشي هنرمندانه نسبت به محيط از خود نشان ميدهد در ليست قتلهاي زنجيرهاي جاي ميگيرد و با او همان معاملهاي را ميكنند كه در چند سال گذشته متاسفانه با نويسندگان از اين دست كردند. ظاهرا هر دو نويسنده " سعادت لرزان " و " يك دقيقه سكوت" در نقد و بررسي شخصيت اصليشان، تحليل و موضعگيري سخت انتفادآميزي نسبت به ساختارهاي كهن و نيروهاي بازدارنده اجتماعي دارند. آنها ميخواهند بگويند: در جامعهي ما اگر روشنفكران را همسوي جريان يا دست كم خائن قلمداد نكني، عقوبتي سخت در انتظار تو ست. اينكه تا چه حد اين تحليل واقعي يا اغراقآميز است، بماند. مهم در اينجا نحوهي نگاه كردن به شخصيت "روشنفكر" است و اميدي كه در اين هر دو نمايش به او بستهاند تا شايد به نحوي از انحا ناجي و راهگشاي معضلات جامعه باشد. و اگر اين تعريف كامو را بپذيريم كه ميگويد: "نفس آگاهي، خود تعهدآور است"، هر دو روشنفكر اين دو نمايش ذاتا آدمهاي متعهدياند، زيرا براي دستيابي به سه اصل آزادي، حقيقت و عدالت قدماً و يا قلماً مسئوليت پذيرفتهاند و بيمحابا رنجهاي زندگي توام با ايمان اجتماعي را يكجا قبول كرده و از هر نظر نسبت به آينه خوشبيناند. به رغم نظر مخالفان روشنگري، او اينجا ديگر جانور خطرناكي نيست كه به آساني مرتكب خيانت ميشود بلكه قهرماني ست كه بدون در نظر گرفتن منابع يا هيجانهاي شخصي، عملكرد طغيانگرايانه دارد نه سازشكارانه. شخصيت او مثبت است نه منفي. و با آبي كه در خوابگه مورچگان ميريزد نشان ميدهد از هر سه ويژگي بارز شخصيت روشنفكر واقعي يعني: 1. نقادي ( توجه به سنت و نقدپذيركردن آن ) 2. توجه به فضاي خردگرايانه و ضرورت پيروي از عقلانيت 3. كثرتگرايي ( فرهنگي و اجتماعي و سياسي و غيره ) كاملا برخوردار است.
ب: ساختار ساختاري كه محمد يعقوبي در نمايش " يك دقيقه سكوت" براي بيان دلمشغوليهايش به كار گرفته است، ساختاري سينمايي است نه تئاتري. پيشرفت موازي عمل "نوشتن" يك نويسنده و همزمان شرايط اجتماعي و عاطفي " زيستن" او را نشان دادن نيز فهميدن يكي در پرتو ديگري، عملي سينماگرايانه است، نوعي بازي با زمان است. اين نوع " گسستكي روايت " كه قطعا بايد " تكثر معنا " را هم در پي داشته باشد و از مشخصات " پسامدرنيسم " در هنر و ادبيات و بهخصوص در سينما ست كه با دو ويژگي بارز ديگر يعني " فقدان مفاهيم " جهانشمول " و " حضورهاي مقطعي و گذرا " از هر نظر كامل ميشود. عمل تداخل زمان و مكان و درهم پيچيدن روايت داستان و روايت زندگي را فلليني با " هشت و نيم " در دههي شصت قرن گذشته آغاز كرد. " آلن رنه " بر مبناي متن زيباي " مارگريت دوراس " نيز " هيروشيما عشق من " را در همان سالها ساخت. و اگر اشتباه نكنم " آندره تشينه " بود كه برمبناي نمايشنامهي " سه خواهر " چخوف فيلمي ساخت كه كارگردان فيلم در فيلم آن يعني " ژان لويي ترنتينيان " با هر سه زن بازيگر گرفتاريهاي عاطفي پيدا ميكرد. فيلم " بارتون فينك " اثر برادران " كوهن " هم در پايان تماشاگران را مبهوت ميگذارد و او نميداند كل ماجراي فيلم ماجرايي واقعي است يا داستاني كه نويسنده در حين نگارش آن بوده است و غيره. اين شيوه نوشتن را يعقوبي با نمايش " زمستان 66 " آغاز كرد. آن نمايش داراي ساختار روايي " نيمهراديويي _ نيمه صحنهاي " نسبتا ساده را كه آشكارا تحت تاثير سبك نگارش مارگريت دوراس بود، يعقوبي با نمايش " رقص كاغذپارهها " كاملتر كرد و اينك در نمايش " يك دقيقه سكوت : به كمال ميرساند. در اينجا قصد ما هرگز ابراز مخالفت با هجوم زبان سينمايي به عرصهي هنر تئاتر نيست. قدر مسلم آن است كه ايجاد صورتبنديها و ساختارهاي جديد هنري يكي از اصول و دلمشغوليهاي هنر مدرن است. نويسنده كاملا محق است از ايجاد فضاي مناسب براي به نمايش درآوردن افقهاي انديشهي تازهاش سود جويد و اين در صورتي است كه نگوييم اصلا اين خود اثر است كه قانونمنديهاي خود را خلق ميكند. اما حقيت مطلب آن است كه هنر نمايش نيز ويژگيهاي منحصر به فردي دارد كه اگر آنها را در صحنه رعايت نكنيم، " شور عاطفي " ناشي از بسط موضوع و ارتباط تماشاگر با آن را تقليل ميدهد. تمركز موضوعي، زماني و مكاني كه اتفاقاً در " سعادت لرزان مردمان تيرهروز " بسيار دقيق رعايت شده است، در " يك دقيقه سكوت" جاي خود را به برشهاي فراوان با نور، تا حد سكانسهاي دوثانيهاي داده است. مانند صحنهاي كه دو خواهر همديگر را به نشانهي خداحافظي بغل ميكنند. يا ديده شد كه كارگردان ( بيآنكه ضرورت داشته باشد ) در اجرا متوسل به برشهاي پرشي " جامپكات " شده است. ( تكرار يك جمله يا يك حركت چند بار پشت سر هم ) اين چيزي جز اذعان به وجود زبان سينما، قبول آن و به كارگيرياش در شيوهي نوشتن و كارگرداني يك نمايش صحنهاي را معني نميدهد. اصل توهم و غافلگير كردن در پايان يك كنجكاوي طولاني در مورد هويت همسر نويسنده كه سرانجام آشكار ميشود او شخصيت زن اصلي " نمايشنامهي در حال نگارش " نويسنده را هم بازي ميكند، در عين شيريني، ترفندي سخت سينمايي است و ابهام دراماتيكش از تداخل و ارتباط غافلگيركنندهي دو فضاي " زيستن " و " نوشتن " به وجود آمده است و البته ميتوان آن را به نوعي كنش قهرمان اصلي پنداشت كه به طرزي آگاهانه به جست و جوي خود برآمده است و در اين ساختار كاملا سينمايي، تئاتريترين بخش نمايش كه به گمان نگارنده اين سطور از همهي ابعاد اثر، نمايشيتر و جالبتوجهتر است به خواب رفتن يكي از زنان " نمايشنامهي در حال نگارش " است كه از طريق بيدار شدن هر چند سال يك بار او پرشهاي زماني و تحولات اجتماعي را تماشاگر به رواني و سهولت هر چه تمامتر، و در ايجازي زيبا ميبيند و باور ميكند. و اصلا عامل اصلي پيشبرندهي " نمايشنامهي در حال نگارش" هموست، زيرا تنها با خصلت به خواب رفتن اوست كه ما در مييابيم زمان چهگونه ميگذرد، موقعيتهاي گوناگون نمايش چهگونه خلق ميشوند و آدمها چهگونه با موانع دروني و بيروني كنار ميآيند. اصلا بخش عمدهاي از درستي نوع " زبان " انتخاب شده براي شخصيتها هم دقيقا به همين ترفند برميگردد. تضاد، شگفتي و تصاوير نهفته در دل جملات شخصيتها به درستي از اصالت زبان ساده و روان آدمهاي گيرافتاده در آن موقعيتها نشات ميگيرد.
ج: اجرا اجراي نمايش در هر دو سطح زندگي اجتماعي نويسنده و زندگي عاطفي _ خانوادگي شخصيتهاي " نمايشنامههاي در حال نگارش " به رغم كندي، ضرباهنگي روان و درست دارد. وجود تاريكيهاي فراوان مابين صحنهها ( براي قطع و وصل شدن دو سطح داستان ) از همان آغاز در تماشاگر اين احساس را به وجود ميآورد كه هر دو دسته آدمهاي ( واقعي و داستاني ) ماجرا به نوعي " معلق" اند و همگي در فضايي هولآور و نامطمئن نفس ميكشند، بهگونهاي كه كمكم درمييابيم ناامني جزئي از زندگاني اين آدمها ست. حركت ديوار عمق صحنه كه اندك اندك در طول نمايش رو به سوي تماشاگران پيش ميآيد علاوه بر نزديك شدن زمان ماجرا به روزگار ما، ضمناً و اصلا تنگ شدن " عرصهي حيات " و تلاش آن آدمها را نشان ميدهد، زيرا حوادث به گونهاي سير ميكنند كه طراوت و شادابي محيط تدريجاً در حال رخت بر بستن است. ترجمان اين روند، حركت ديوار عمق صحنه است كه در ترفندي ( باز هم سينمايي ) با سير حركت خود صحنه را از لانگشات يا نماي دور ( كه مخصوص صحنههاي كميك است ) به كلوزآپ يا نماي درشت و نزديك ( كه مخصوص صحنههاي تراژيك است ) تبديل ميكند. درست به همانگونه كه ما ناظر روند دگرگوني يا سير نزولي داستان واقعي زندگي نويسنده و آدمهاي " نمايشنامهي در حال نگارش " هستيم، زيرا تحول حوادث از ابتدا تا انتها به گونهاي است كه به مرور فضا تنگ، آدمها تلخ و تيره، زندگيها متلاشي و پيوندها مضمحل و گسسته نشان داده ميشوند. بيگمان تلاش شخصيت نويسنده در حال نگارش نمايشنامه براي ارائهي گونهاي فضاي ناموافق ( كه از پيش از انقلاب آغاز و تا زمان قتلهاي زنجيرهاي به درازا ميكشد ) بايد دليل اصلي قتل او در چارچوب برنامهي كشتن نويسندگان روشنفكر باشد. هر چند نمايشنامهاي كه او در حال نگارش آن است نه از حوادث بزرگ تاريخي نامي به ميان ميآورد و نه از خطوط درشت اتفاقات اجتماعي نشانهاي. كاري كه او كرده است و ميكند به درستي ثبت واكنشهاي فردي _ خانوادگي در چارچوب پيوندهاي احساسي است. به رغم شخصيتپردازيهاي پررنگ و كاملا متفاوت، ( از رقابتهاي عاشقانهي دو خواهر گرفته تا سكتهي جمشيد و از خود تصوير گرفتن نويسنده تا رانندگي زن جمشيد ) نوع بازيها بسيار ساده، بدون اضافات حركتي و كاملا سينمايي است. به همين سبب از حركات تجريدي يا نمادين در بازيها خبري نيست. حتي صداي بازيگران هم تا حد گفت و شنود در اتاقي كوچك پايين آمده است. بدين ترتيب بازيگران كلاً از نطر احساس و حركت نرماند و تقريباً هيچ تهييج و تحريكي و تحركي به ديالوگها نميدهند. در دكور خالي از اشيا نيز كه ديوار عمق آن مانند پردهي سينما صاف و سفيد است، تغيير و تحول چنداني صورت نميگيرد. اين را هم اضافه كنيم كه شيوهي اجراي نمايش " يك دقيقه سكوت " تنها وامدار زبان سينمايي نيست، كارگردان در طول اجرا از روشهاي راديويي و ويديويي هم سود جسته است و البته " تركيب " اين چند روش در نهايت روان و خوشقواره است و چندان الصاقي به چشم نميآيد، زيرا مهم استفادهي درست و به موقع و به اندازه است. اهميت " يك دقيقه سكوت " تنها در انتخاب موضوع آن نيست، زيرا اين موضوع چند سالي ست بكارت خود را از دست داده و روزنامهها هزاران صفحه به آن اختصاص دادهاند، در عوض آنچه اهميت دارد پرداخت يعقوبي و ثبت واقعه به شيوهاي نمايشي با زباني ساده و موثر و همه فهم است. اگر محصولات فرهنگي را بتوانيم در دو دستهي كلي " كاهلي فرهنگي " كه هدف آن تنها سرگرم كردن مخاطبان است و " بيداري فرهنگي " كه نيتاش دادن شناخت و آگاهي از انسان و جامعه به تماشاگران است تعريف كنيم، بايد بدون توهم و ترديد اين نمايش ( و نيز سعادت لرزان مردمان تيرهروز ) را از خلاقيتهاي نسل جوان تئاتر امروز ايران براي خلق آثاري در چارچوب " بيداري فرهنگي " دانست. به احترام آنها كلاه از سر برداريم و به ياد شخصيتهاي روشنفكر و ايثارگرشان كه خود و زندگاني خود را وقف آرمانهاي اجتماعي كردند، ما هم به پا خاسته و يك دقيقه سكوت كنيم. * اين مطلب در ماهنامهي هنرهاي نمايشي، شمارهي سه چاپ شده است.
|