درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

از تاريكي

 

نويسنده: محمد يعقوبي

 

[ صحنه تشكيل شده از يك اتاق خواب و اتاق پذيرايي. وقتي كه نور صحنه روشن مي‌شود. رامين در اتاق خواب و آلما در اتاق پذيرايي  هر دو با دست و پاي بسته روي صندلي بي‌هوش هستند.  صحنه خاموش و لحظه‌اي بعد روشن مي‌شود. نگار در اتاق پذيرايي هست. آلما همچنان بي‌هوش است. ]

رامين: نگار! نگار! نگار!

نگار: با دهن كثيف‌ت اسم‌م رو صدا نزن.

 [ نور صحنه خاموش مي‌شود. صداي بوق انتظار تلفن از باندهاي صداي صحنه. صداي برداشته‌شدن گوشي و صداهاي زير از باندهاي صدا در تاريكي شنيده مي‌شود. ]

صداي مريم: الو؟

ص نگار:  سلام مريم. مي‌شه الان بياي پيش من؟

ص مريم: چيزي شده؟

ص نگار: حال‌م اصلا خوب نيست. خواهش مي‌كنم همين حالا بيا اين‌جا. مي‌ترسم خودم رو بكشم.

ص مريم: چي شده نگار؟

نگار:   بيا اين‌جا خودت مي‌فهمي.

ص مريم:  همين الان مي‌آم.

نگار: دو تا پشت سر هم زنگ خونه رو بزن كه من بدونم تويي؟

 [ نور صحنه روشن مي‌شود. مريم و نگار در اتاق پذيرايي هم‌ديگر را بغل كرده‌اند. آلما به هوش آمده است. ]

رامين: نگار! نگار!

نگار: [  به مريم ] دارم ديوونه مي‌شم. اصلا باورم نمي‌شه.  خداي من. آدم‌ چه‌قدر ممكن ئه وقيح باشه؟

مريم: ببخشيد نگار. من مقصرم. من فكر نمي‌كردم همچين آدمي باشه. هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم اين آدم ممكن ئه همچين كاري بكنه.

نگار: نه عزيزم. تو كه تقصيري نداري. تو نيت‌ت خير بود. مي‌خواستي كمك‌ش كني.

مريم: من نبايد به تو و رامين معرفي‌ش مي‌كردم.

نگار: تو كار اشتباهي نكردي.

مريم: چه‌طور شد كه فهميدي؟

نگار: يه مردي  به‌م زنگ زد.

مريم: كي؟

نگار:  خودش رو معرفي نكرد.

آلما: مريم،  يه ليوان آب به‌م مي‌دي؟ 

نگار: نه. من اجازه نمي‌دم. تا وقتي كه خودم تشخيص بدم از آب و غذا خبري نيست.

رامين: با تو هستم نگار.

نگار: خفه شو.

مريم: [ هم‌زمان با نگار خطاب به آلما] چه‌كار كردي احمق؟

رامين: اين چه طرز حرف زد ...؟

نگار: خفه شو. دهن‌ت رو ببند.

مريم: براي چي دست و پاشون رو بستي؟

نگار: نمي‌دونم.

( نور صحنه خاموش مي‌شود. اندكي بعد نور اتاق خواب روشن مي‌شود. )

مريم: نه.

رامين: فكر كردم اومدي به ما كمك كني.

مريم: نه.

رامين: پس  يه سيگار برام روشن مي‌كني؟

[ مريم سيگاري براي رامين روشن مي‌كند. ]

مريم: اون‌كه خيلي دوست‌ت داشت رامين. چه‌طور دل‌ت اومد همچين رفتاري باهاش بكني؟

رامين: حال‌ش چه‌طور ئه؟

مريم: خيلي عصباني ئه؟ اعتماد به نفس‌ش رو از دست داده. براي همين نمي‌تونه تصميم درستي بگيره. نگار آدمي بود كه من رو به زندگي برگردوند و من رو قانع كرد كه زندگي ارزش اين رو داره كه زنده بمونيم. حالا اين آدم به من زنگ مي‌زنه و مي‌گه بيا پيش‌م چون ممكن ئه خودم رو بكشم. توي راه پشت چراغ قرمز گريه‌م گرفت. با خودم فكر مي‌كردم خدايا چه بلايي سر نگار اومده كه به فكر خودكشي افتاده. مي‌ترسيدم بيام اين‌جا ببينم خودش رو كشته.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

  [ نگار گوشي تلفن بي‌سيم را به دست دارد. ]

نگار:  ديگه اين‌جا زنگ نزن. تا  وقتي نگي كي هستي نمي‌خوام زنگ بزني اين‌جا.

نگار:  تا نگي كي هستي حرفي ندارم باهات بزنم.

نگار: برام مهم ئه بدونم تو چرا  به‌م گفتي. من فكر مي‌كنم تو نيت خيري نداشتي. حتما آدم مزخرفي هستي و اين ماجرا به نفع تو بوده.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

مريم: اگه تو جاي نگار بودي، نگار رو با يكي توي خونه مي‌ديدي، دل‌م مي‌خواد بدونم چه‌كار مي‌كردي؟

رامين: طلاق‌ش مي‌دادم.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

 [ صداي زنگ تلفن. نگار گوشي تلفن بي‌سيم را در دست دارد. ]

نگار: الو؟ [ پاسخي نمي‌‌شنود. ] الو؟ اين كي ئه كه هي زنگ مي‌زنه تا من گوشي رو برمي‌دارم قطع مي‌كنه آقاي دكتر رامين كثافت؟‌

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

 رامين: با خودم فكر كردم هزاران سال ئه كه آدمها با هم ازدواج مي‌كنند، ممكن نيست آدم‌ها‌ي اين چند هزار سال اشتباه كرده باشند. اميد‌وار بودم راهي براي تحمل هم‌ديگر زير يك سقف وجود داشته باشه.

مريم: من تا حالا يه زندگي موفق نديدم. واقعا چرا؟ ايراد از آدم‌ها ست؟ يعني آدم‌ها هنوز به اون اندازه از فهم و شعور نرسيدند كه بتونند زير يه سقف زندگي كنند؟ يا اين‌كه زندگي مسالمت‌آميز ممكن نيست و ازدواج و زير يك سقف زندگي كردن كار اشتباهي ئه؟

رامين: همه براي  زندگي زناشويي موفق يه معناي مشخص دارند. از نظر همه  زندگي زناشويي موفق يعني وفاداري و چند تا بچه و گذراندن ايام عمر با هم و در كنار هم تا روز مرگ.

مريم: پس به نظر تو زندگي زناشويي موفق يعني چه؟

 [ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

 نگار: ديگه نمي‌تونم به دست‌گيره‌ي درها دست بزنم. ديگه نمي‌تونم روي اين صندلي‌ها بشينم اصلا به هر چي كه فكرش رو مي‌كنم ممكن ئه تو به‌شون دست زده باشي نمي‌تونم دست بزنم.  مي‌خوام بدوني الان چه‌قدر برام چندش‌آوري.

 [ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

 رامين: طي اين سال‌ها توي مطب‌م با زن‌هايي سر و كار داشتم كه به‌خاطر خيانت‌هاي شوهرشون دچار افسردگي شده بودند. هر  زني كه از من مي‌پرسيد چه‌كار كنم به‌ش  مي‌گفتم دو راه بيش‌تر نداري. از شوهرت جدا شي يا به‌ش خيانت كني. هميشه هم راه دوم رو توصيه مي‌كردم. نگار بارها از من شنيده بود كه به بيمارهام اين توصيه رو مي‌كنم بنابراين وقتي رابطه‌م با آلما جدي شد واقعا آمادگي اين رو داشتم كه يه روز بفهمم نگار هم با كسي رابطه برقرار كرده و به من خيانت مي‌كنه. حالا مي‌بينم همسر خودم به توصيه‌م عمل نمي‌كنه. من حتي نتونستم همسرم رو تغيير بدم. اگه نگار بخواد الان با كسي رابطه برقرار كنه به نظر من اصلا رفتار عجيبي نيست اما رفتار الان نگار با ما واقعا عجيب ئه.

[ نور اين صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود. ]

رامين: چرا نگار رو قانع نمي‌كني بياد رودررو با هم حرف بزنيم. اين جوري من نمي‌تونم بدون ديدن قيافه‌ش باهاش حرف بزنم.

مريم: نگار دل‌ش نمي‌خواد تو رو ببينه.

رامين: من فكر مي‌كنم اون به اين دليل از  حرف زدن با من فرار مي‌كنه، چون مطمئن ئه كه داره اشتباه مي‌كنه و ممكن ئه من قانع‌ش كنم.

[ نور اين صحنه خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. ]

نگار: من اومدم كه فكر نكني از رو به رو شدن با تو مي‌ترسم. اومدم كه سعي خودت رو بكني و مطمئن شي كه هيچ حرفي كارت رو توجيه نمي‌كنه. 

[ صداي زنگ تلفن. نگار گوشي  بي‌سيم تلفن را به دست دارد. ]

نگار: الو؟ [ پاسخي نمي‌‌شنود. ] الو؟ [ گوشي را مي‌گذارد. ] اين كي ئه كه هر بار زنگ مي‌زنه و حرف نمي‌زنه؟

رامين: نمي‌دونم.

نگار: به‌‌م دروغ نگو. تو مي‌دوني. بگو كي ئه.

رامين:  نمي‌دونم نگار!

نگار: اسم‌م رو صدا نزن.

رامين: خيلي خب. كي دست و پام رو باز مي‌كني؟

نگار: من دوربين هندي‌كم رو آماده كردم كه رو  به دوربين به خيانتي كه كردين اقراركنين.

رامين ( لب‌خند مي‌زند )

نگار: هر وقت آمادگي اين كار رو داشتين بگين من دوربين رو روشن كنم.

رامين: براي خودت دردسر درست نكن نگار. مگه نمي‌گي به‌ت خيانت كردم؟ مگه نمي‌گي از من چندش‌ت مي‌شه؟ خب. بيا از هم جدا شيم. مثل همه‌ي آدم‌هاي ديگه. آخه اين چه كاري  ئه داري مي‌كني؟ اين‌جوري خودت رو توي دردسر مي‌ندازي. به‌ت قول مي‌دم اگه دست و پامون رو باز كني و بذاري بريم، ازت شكايت نكنيم.

نگار: چي شد؟ اين من‌م كه بايد از شما دو تا به جرم زنا شكايت كنم. خيلي لطف مي‌كني اگه ازم شكايت كني. مي‌شه خواهش كنم ازم شكايت كني؟

رامين:  بيا مثل دو تا آدم عاقل از هم جدا شيم. من هم مهريه‌ت رو تمام و كمال مي‌دم.

نگار: جدا شيم. به همين سادگي؟

رامين:  خب، ديگه چي مي‌خواي؟

نگار: مجازات مرد متاهلي كه به زن‌ش خيانت كنه مرگ ئه. اين قانون خدا ست.

 [ نور صحنه خاموش مي‌شود.  صداي زنگ تلفن در تاريكي و صداهاي زير در تاريكي از باندهاي صداي صحنه. صداي برداشته شدن گوشي.]

صداي يك زن: الو؟

نگار: بله؟

ص زن: آقاي دكتر تابش؟

نگار:  بله.

ص زن: ممكن ئه با آقاي دكتر تابش صحبت كنم؟

نگار: شما؟

ص زن: من از روزنامه‌ي ايران امروز زنگ مي‌زنم. يه قرار مصاحبه‌ي تلفني با آقاي دكتر تابش داشتم. ايشون تشريف دارند؟

نگار: اسم‌تون!

ص زن: راد.

نگار: گوشي.

[ صحنه روشن مي‌شود. نگار دست‌ش را روي دهني گوشي مي‌گذارد. مريم هم در همين صحنه هست.]

نگار: راد كي ئه؟

رامين:  نمي‌شناسم.

نگار:  به‌م دروغ نگو رامين.

رامين: بپرس چه‌كارم داره.

نگار: قرار مصاحبه داشتي؟

رامين: آره. با روزنامه‌ي ايران امروز. [ نگار گوشي بي‌سيم را به گوش رامين نزديك مي‌كند.] بگو بعد زنگ بزنه.

نگار: نه‌خير. همين حالا باهاش حرف بزن.

 [ گوشي را  به گوش رامين مي‌چسباند ]

رامين: بفرماييد.

[ نور صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود. ]

مريم: من الان شش‌دنگ حواس‌م به مصاحبه‌ت بود.  اما   سردرنياوردم چي مي‌خواي بگي. به نظرم مطلب رو  خيلي مي‌پيچوني. نمي‌شه راحت‌تر حرف بزني. راست‌ش من درست متوجه نشدم منظورت  از اصطلاح نااميدي شاد چي ئه. يه اصطلاح من درآوردي خودت ئه ديگه آره؟

رامين: آره. نااميدي شاد يعني [ فكر مي‌كند كه پاسخ بدهد. ] نااميدي ...نجات‌بخش.  من مي‌گم چيزي كه ما آدم‌ها رو از خوش‌بختي دور كرده اميد به خوش‌بختي ئه. اگه ما خودمون  رو از قيد اين اميد كه هميشه ميان واقعيت و ما قرار گرفته  بيرون بكشيم، در واقع خودمون رو از سرخورده‌گي نجات داديم.

مريم: تو واقعا از آدم‌ها مي‌خواي نااميد باشن؟

رامين: ببين، بارها شده ما توي زندگي با خودمون گفتيم: چه‌قدر خوش‌بخت مي‌شم اگه مثلا فلان. و موفق مي‌شيم اون كار رو انجام بدهيم و باز هم احساس خوش‌بختي نمي‌كنيم. به همين دليل ئه كه برنارد شا مي‌گه: در هستي انسان دو فاجعه هست: فاجعه اول زماني ئه كه آرزوهاي ما برآورده نمي‌شن و فاجعه دوم زماني كه آرزوهامون برآورده مي‌شن. اصلا به نظر من اميد دليل اصلي خودكشي ئه. چرا؟ چون آدم خودش رو اساساً با سرخورده‌گي مي‌كشه. منظور من از نااميدي شاد اين‌ ئه كه اگه آدم به چيزي كه نمي‌تونه داشته باشه اميد نبنده، ديگه دچار سرخورده‌گي نمي‌شه.

مريم: يه همچين چيزهايي چه‌طور به‌ فكرت مي‌رسه رامين؟

رامين: من حرف تازه‌اي نمي‌زنم. قبل از من بارها و بارها آدم‌هاي متفكر با كلمات ديگه‌اي در اين باره حرف زده‌اند. تنها انسان نااميد خوش‌بخت است، زيرا اميد بزرگ‌ترين شكنجه و نااميدي بزرگ‌ترين سعادت است. اين جمله‌ دقيقا توي مهابهاراتا نوشته شده. الكي سرت رو واسه من تكون نده. تو اصلا مي‌دوني مهابهاراتا چي ئه؟

مريم: آره.

رامين [ شوخي‌كنان ]:  اه!؟

مريم: رامين!

رامين: اين جمله‌ي مهابهاراتا واقعا تكون‌م داد. خيلي حرف بزرگي  ئه. واقعا ما دچار اشتباه يم كه فكر مي‌كنيم نااميدي ضرورتاً به معناي بدبختي ئه.  نااميدي شاد يعني خواست معقول از زندگي و پذيرش واقعيت موجود. وقتي آدم چيزي رو بخواد كه نداره و نمي‌تونه داشته باشه مسلما دچار سرخوردگي مي‌شه. وقتي هم كه آدم چيزي رو داره كه نمي‌خواد باز هم دچار سرخوردگي مي‌شه. اميد يعني توقع به دست آوردن  چيزي كه امكان نداره. اما اگه ما خودمون رو همون‌طور كه هستيم بپذيريم و اگه خواست ما به دست آوردن چيزي ممكن و مبتني بر توانايي ما باشه ديگه  دچار سرخوردگي نمي‌شيم.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

 نگار: تو طرف حساب من نيستي زنيكه. اما تا وقتي به سوال‌هام جواب درست ندي وضع‌ت همين ئه كه هست. پس حماقت نكن و  حقيقت رو به‌م بگو. دقيقا از كي با هم رابطه داشتين؟

آلما: از يازده ماه پيش.

نگار: آخي طفلكي! حتما در تمام اين مدت غصه مي‌خوردي كه چرا زن اين خونه تو نيستي آره؟‌ حتما بارها آرزوي مرگ من رو كردي.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

 رامين: نه. واقعيت اين ئه كه هر آدمي در نهايت به تعداد محدودي از آدم‌ها عشق مي‌ورزه، به پدر و مادر، برادر و خواهر و زن و بچه. جز اين‌ها آدم‌هايي هستند كه ما عاشق شون نيستيم و ناچاريم باهاشون مبتني بر اخلاق رفتار كنيم. يعني جوري رفتار كنيم كه انگار دوست‌شون داريم. بنابراين  اخلاق بدل عشق ئه. وقتي كه عشق وجود نداره، بايد مبتني بر اخلاق رفتار كنيم. و  ما  آدم‌ها در خيلي از موارد موظف‌يم كه مبتني بر اخلاق رفتار كنيم. همين الان من و تو داريم با هم مبتني بر اخلاق رفتار مي‌كنيم.

مريم: حس تو به نگار هم مبتني بر اخلاق بود؟

رامين: من عاشق نگار بودم اما راست‌ش رو بخواي آره، كمي بعد شايد يك سال بعد از ازدواج‌، حس من به نگار مبتني بر اخلاق شد.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

( نگار با تلفن حرف مي‌زند. )

نگار: خداي من! تو  شوهر اين زنيكه هستي؟

نگار: چرا لوش دادي؟

نگار: حالا چه‌كار مي‌خواي  باهاش بكني؟

نگار: همين؟

نگار: مجازات كسي كه به همسرش خيانت بكنه طبق قانون خدا مرگ ئه.

نگار: ولي من راضي‌م. نمي‌خواي باهاش خداحافظي كني؟

نگار: من مچ زن‌ت رو توي خونه‌ي خودم گرفتم بنابراين هر تصميمي بخوام درباره‌ش مي‌گيرم. تو هم اگه بخواي  مامور خبر كني مي‌كشم‌ش.

 [ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ] 

رامين: كتاب بعدي كه مي‌خوام بنويسم درباره‌ي روان‌كاوي محكومين به اعدام ئه.

مريم: اه!؟ وصف‌الحال ئه كه!

رامين: واقعا اگه يه زن باردار مرتكب جرمي بشه كه مجازات‌ش مرگ باشه، اعدام‌ش مي‌كنن؟

مريم: صبر مي‌كنن بچه‌ش رو به دنيا بياره بعد اعدام‌ش مي‌كنن.

رامين: اين كه اصلا بشري نيست.

مريم: الان  وقت‌ش نيست فكر مشكل بشر باشي. يه فكري به حال مشكل خودت بكن. 

رامين: خيلي دردناك ئه. اين چه قانوني ئه كه يه زن بعد از به دنيا آمدن بچه‌ش بايد اعدام بشه؟ اون چرا بايد رنج به دنيا آوردن يه بچه رو تحمل كنه در حالي كه مي‌دونه بعد از به دنيا اومدن بچه بايد  بميره؟

مريم: خب، اگه اين‌طور باشه زن‌هاي باردار هر غلطي دل‌شون بخواد مي‌كنن به اين هوا كه اعدام نمي‌شن. اصلا هر زني ممكن ئه آدم بكشه و قبل از بازداشت باردار بشه.

رامين: حتي هزار اگر ديگه هم بياري باز اعدام يه زن بعد از به دنيا اومدن بچه‌ش از نظر من غيراخلاقي ئه. اصلا چرا بايد مجازات مرگ وجود داشته باشه كه اون‌وقت به سوتي‌هاش فكر كنيم و تصميم بگيريم دامنه‌ي اعدام‌ها رو وسيع‌تر كنيم؟

مريم: رامين، مي‌شه لطفا ساكت شي؟ مي‌دوني الان اگه نگار حرف هات رو  بشنوه چه حالي مي‌شه؟

رامين: حتما در اولين فرصت شروع مي‌كنم به نوشتن كتاب‌م درباره‌ي روان‌كاوي محكومين به اعدام و يك فصل مهم اين كتاب رو اختصاص مي‌دم به  روان‌كاوي زن‌هاي اعدامي باردار. تلاش مي‌كنم با مطرح كردن وضعيت رواني چنين آدم‌هايي توجه قانون‌گذار رو به اين مسئله جلب كنم و كاري كنم ضرورت تجديدنظر درباره‌ي اين مجازات و اصلا مجازات اعدام احساس بشه.

مريم: نمي‌توني كاري بكني. قانون‌گذار خودش تصميم نگرفته اين قانون رو بذاره، اين قانون از شرع گرفته شده.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

آلما: مي‌شه لطفا كمي آب به من بدهي؟ خيلي تشنه‌م ئه.

نگار: من چندش‌م مي‌شه براي تو كاري بكنم.

آلما: خواهش مي‌كنم.

نگار: چندش مي‌دوني يعني چي؟ از ديدن قيافه‌ت چندش‌م مي‌شه.

 [ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

رامين: اما رفتاري كه نگار داره با ما مي‌كنه خيلي ظالمانه ست.

مريم: اقرار كن كه من بتونم راضي‌ش كنم دست و پاتون رو باز كنه.

رامين: نه.

مريم: نگران چي هستي؟

رامين: من نمي‌خوام اون از ما فيلم بگيره بفرسته دادگاه يا هر جاي ديگه.

مريم: من فيلم رو ازش مي‌گيرم.

رامين: من از كجا بدونم تو به‌خاطر نگار نمي‌خواي ما رو قانع كني به اقرار  و بعد ...

مريم: مزخرف نگو رامين. اين اقرار هيچ ارزش قانوني نداره. بعد مي‌توني توي دادگاه يا هر جاي ديگه همه‌ي حرف‌هات رو انكار كني و بگي اين اقرار به زور  ازت گرفته شده. اقرار جلوي قاضي قانوني ئه. زود تصميم‌ت رو بگير. اگه اقرار نكنين ممكن ئه نگار زنگ بزنه به نيروي انتظامي.

[ نور صحنه خاموش مي‌شود. ]

از  باندهاي صداي صحنه:

منشي: الو. سلام خانم يزداني. سلام آقاي دكتر. امروز تشريف نياوردين مطب نگران شدم. اميدوارم حال‌تون خوب باشه. باز هم زنگ مي‌زنم. خيلي خب. خداحافظ.

 [ نور صحنه‌ي اتاق پذيرايي روشن مي‌شود. مريم از آلما با هندي‌كم تصوير مي‌گيرد. ]

آلما: من آلما جاويد در نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم كه در دوران تاهل با آقاي رامين تابش با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. من آلما جاويد در نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم كه در دوران تاهل با آقاي رامين تابش با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. من آلما جاويد در نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم كه در دوران تاهل با آقاي رامين تابش با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. من آلما جاويد در نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم كه در دوران تاهل با آقاي رامين تابش با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

رامين[ از درد چهره‌اش منقبض شده ]:  نگار خواهش مي‌كنم. من دارم مي‌ميرم.

نگار: خدايا! يعني مي‌شه؟

رامين: خواهش مي‌كنم.

نگار: من كاري نمي‌تونم برات بكنم. چاره‌اي نداري جز اين‌كه هر كاري داري توي شلوارت بكني.

رامين: خواهش مي‌كنم نگار.

نگار: ديگه مقاومت بي‌فايده ست رامين. فاسق‌ت اقرار كرده.

رامين: بذار برم توالت بعد به هر چي بخواي اقرار مي‌كنم.

نگار: تو به چيزي كه من مي‌خوام اقرار نمي‌كني. به گناهي كه كردي اقرار مي‌كني.

رامين: باشه. بذار برم توالت بعد اقرار مي‌كنم.

نگار: نه.

 [ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

آلما: تو به‌م قول دادي همين كه اقرار كنم دست و پام رو باز مي‌كني.

مريم: رامين هم بايد اقرار كنه. به‌ش بگو كه اقرار كنه.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. هندي كم روبه‌روي رامين روي ميز هست. ]

نگار: شروع كن.

رامين:  اگه مي‌خواي از اين اقرار عليه ما توي دادگاه استفاده كني بايد بدوني كه اقرار به زور هيچ ارزش قانوني نداره.

نگار: مي‌دونم. تو اصلا مجبور نيستي اقرار كني. هر وقت دوست داشتي اقرار كن. اصلا اجباري در كار نيست.

رامين: روشن‌ش كن. [ نگار هندي كم را روشن مي‌كند. ] من رامين تابش در  نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم در  دوران تاهل چند بار به همسر عزيزم?

نگار: مزخرف نگو آشغال ...رياكار ...دروغ‌گو.

رامين: دروغ نگفتم. من دوست‌ت دارم.

نگار: خفه شو.  چاپلوسي رو بذار كنار و قشنگ مطلبي رو كه برات نوشتم بگو.

رامين: من رامين تابش در  نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم در  دوران تاهل چند بار به همسرم  نگار يزداني خيانت كرده‌ و با خانم آلما جاويد با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. من رامين تابش در  نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم در دوران تاهل چند بار به همسرم  نگار يزداني خيانت كرده‌ و  با خانم آلما جاويد با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. من رامين تابش در  نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم در  دوران تاهل چند بار به همسرم  نگار يزداني خيانت كرده‌ و  با خانم آلما جاويد با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. خب ديگه، دست‌ و پام رو باز كن برم توالت.

نگار: خر خودتي. يه بار ديگه مونده.

رامين: گفتم ديگه.

نگار: سه بار گفتي. بايد چهار بار بگي. فكر كردي خيلي زرنگي آره؟ دوباره از اول چهار بار پشت سر هم اقرار مي‌كني.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

آلما: اگه رامين نبود من خيلي وقت پيش خودم رو كشته بودم. رامين من رو به زندگي برگردوند. به من انرژي داد. باعث شد بتونم زندگي زناشويي‌م رو تحمل كنم.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

رامين: جسم و روح اقرار مي‌كنم در  دوران تاهل چند بار به همسرم  نگار يزداني خيانت كرده‌ و با خانم آلما جاويد با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. من رامين تابش در  نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح براي چهارمين‌ بار اقرار مي‌كنم در  دوران تاهل چند بار به همسرم  نگار يزداني خيانت كرده‌ و با خانم آلما جاويد با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام. خب. دست و پام رو باز كن.

نگار: نه.

رامين: چرا؟

نگار: سوال من هم همين ئه. چرا؟ فقط به‌م بگو چرا اين كار رو كردي؟

رامين: اشتباه كردم. من...

نگار: آها! اشتباه؟ اگه من هم همين اشتباه رو مي‌كر...

رامين: طلاق‌ت مي‌دادم. خب، تو هم همين كار رو بكن.

نگار: من كار خودم رو مي‌كنم. مجازات تو مرگ ئه. اين قانون خداست.

رامين: تو گفتي همين كه اقرار كنيم دست و پامون رو باز مي‌كني.

نگار: نه.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

آلما: خب من نمي‌خواستم بدون مهريه ازش جدا شم.

مريم: خيلي پررويي. اصلا ماهان براي همين تا حالا طلاق‌ت نداده. خب، حق داره. زور داره آدم براي طلاق زن‌ خائن‌ش ناچار بشه مهريه‌‌ هم به‌ش  بده.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

نگار: تو روي تختي كه ما با هم مي‌خوابيديم باهاش خوابيدي. روي تخت من!

رامين: من از كاري كه كردم پشيمون‌م. اگه اين كافي نيست و ديگه نمي‌خواي با هم زندگي كنيم. خب، از هم جدا مي‌شيم. تو مي‌توني از من طلاق بگيري. هر قدر پول بخواي به‌ت مي‌دم. اين خونه رو هم به عنوان مهريه‌ به نام‌ت مي‌كنم.

نگار: پس تاوان اين همه سال هدر دادن زندگي‌م با تو چي مي‌شه؟

رامين: بي‌انصاف نباش. ما روزهاي خوبي هم داشتيم، عزيز دل‌م.

نگار: به‌م نگو عزيز دل‌م. چندش‌م مي‌شه. تو هر غلطي دل‌ت مي‌خواست كردي و با خودت گفتي اگه نگار فهميد فوق‌ش از هم جدا مي‌شيم. اما تو حق نداشتي اين‌طور فكر كني. تو مي‌بايست از من جدا مي‌شدي اون‌وقت حق داشتي هر غلطي دل‌ت مي‌خواد بكني.

آلما[ از سر خشم فرياد مي‌زند. ]:  دست و پام رو باز كنين. ديگه نمي‌تونم روي صندلي بشينم.

نگار: دهن‌ت رو ببند زنيكه. موقعي كه داشتي كثافت‌كاري مي‌كردي بايستي فكر  اين‌جاش هم مي‌كردي.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

رامين: تو كار نگار رو تاييد مي‌كني؟ تو جاي نگار بودي چه‌كار مي‌كردي؟

مريم: ازت جدا مي‌شدم.

رامين: آها! لطفا اين رو به‌ش بگو. مشكل اين ئه كه وقتي من اين مطلب رو اين‌قدر راحت عنوان مي‌كنم نگار مقاومت مي‌كنه. اصلا من نبايد به‌ش بگم چون از من نمي‌پذيره. تو بايد به‌ش بگي. اصلا لزومي نداره بريم نيروي انتظامي يا هر جاي ديگه. حتي لزومي به اقرار نبود. ما فقط بايد بريم يه دفترخونه از هم جدا شيم.

مريم: تو نبايد اين حرف‌ها رو به‌ش بگي. تو بايد به‌ش بگي اون فريب‌ت داده.

 [ نور صحنه خاموش  و اندكي بعد روشن مي‌شود. ]

نگار: خيلي خب. بكش‌ش.

رامين: چي؟

نگار: مگه نمي‌گي فريب‌ت داده؟ خيلي خب، بكش‌ش.

رامين: باورم نمي‌شه حرف‌ت جدي باشه.

نگار: مجازات كاري كه اون كرده مرگ ئه ديگه. طبق قانون و شرع خون‌‌ش مباح ئه. اون الان نبايد زنده باشه. خب،  من مي‌خوام تو بكشي‌ش.

رامين: نه.

نگار: خيلي دوست‌ش داري، آره؟

رامين: هر كس ديگه‌اي هم بود نمي‌تونستم بكشم‌ش.

نگار: مگه تو قبلا آدم نكشتي؟‌ مگه تو وادارم نكردي بچه‌م رو سقط كنم؟

رامين: اون هنوز يه موجود زنده نبود.

نگار: بود. وجودش رو توي خودم حس مي‌كردم.

 [ نور صحنه خاموش مي‌شود. ]

از باندهاي صداي صحنه:

آلما: مريم، تو رو خدا الان كه نگار توي اون اتاق ئه دست و پام رو باز كن بذار برم. ديگه نمي‌تونم روي صندلي بشينم. دست و پام درد مي‌كنه. خيلي سردم ئه.

[ نور صحنه روشن مي‌شود. ]

آلما: اگه من رو بكشي به جرم قتل قصاص مي‌شي.

نگار: اي واي! چه‌قدر ترسيدم! به هر حال فقط در يك صورت ممكن ئه بذارم زنده از اين‌جا بري بيرون. رامين  رو بكش اون‌وقت دست و پات رو باز مي‌كنم مي‌ذارم بري.

آلما:  نه.

نگار: چي ئه؟ خيلي دوست‌ش داري؟ [ او را مي‌زند. ]

آلما: من نمي‌تونم آدم بكشم.

نگار: پس نمي‌خواي زنده از اين‌جا بري بيرون.

آلما: اين درست نيست كه شوهرت‌ رو  به‌خاطر كاري كه كرده مي‌خواي بكشي.

نگار: زنيكه لازم نيست به من بگي چه‌كار بكنم. داري به من درس مي‌دي؟ [ او را مي‌زند. ]

آلما: عذر مي‌خوام. ببخشيد.

[ آلما از درد مي‌نالد. ]

نگار: براي من ادا در نيار. اگه مي‌خواي زنده بموني. رامين رو بكش. رامين رو بكش  كه ول‌ت كنم بري.

آلما: نه. من نمي‌تونم آدم بكشم.

نگار: من منتظر مي‌مونم. چون مي‌دونم نظرت عوض مي‌شه. مسلما هر كدوم‌تون زودتر اعلام آمادگي كنه اون برنده ست و حق  اون ئه كه زنده بمونه. فقط اين رو بدون كه براي رامين كشتن كار آسوني ئه. تو خيلي چيزها نمي‌دوني. رامين حاضر شد بچه‌مون كشته بشه. من به اصرار رامين حاضر شدم بچه‌م رو سقط كنم. بچه نمي‌خواست چون رفاه‌ش به‌ خطر مي‌افتاد. مطمئن باش همچين آدمي اگه بفهمه راه نجات‌ش كشتن تو ئه معطل نمي‌كنه.

 [ نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. ]

مريم: تو چه‌ت ئه نگار؟ فكر نمي‌كني خودت رو خيلي دست‌ كم گرفتي؟ اعتماد به نفس‌  داشته باش. مثل زن‌هاي بدبختي رفتار نكن كه وقتي شوهرهاشون به‌شون خيانت مي‌كنن يا طلاق‌شون مي‌دن احساس مي‌كنن ديگه موجوديت ندارن. شبيه اين حرف‌ها رو چهار سال پيش وقتي كه توي بيمارستان داشتي صورت‌م رو پانسمان مي‌كردي خودت به من گفتي. تو با حرف‌هات تاثير زيادي روي من گذاشتي. به‌م كمك كردي خودم رو جمع و جور كنم و غرور لگدمال شده‌م رو ترميم كنم. سه هفته پيش چهارمين سال‌گرد روزي بود كه مهران بي‌خبر براي هميشه از پيش‌م رفت. من به كمك تو تونستم خودم رو جمع و جور كنم و با مهم‌ترين بحران زندگي‌م معقول برخورد كنم. من زندگي‌م رو مديون تو هستم. من به اون روزها فكر مي‌كنم و با خودم مي‌گم واقعا رفتن مهران ارزش اون همه ناراحتي رو نداشت. حالا ازت توقع دارم خودت به حرف‌هايي كه به‌م زدي عمل كني.

نگار: تو جاي من بودي چه‌كار مي‌كردي مريم؟

مريم: يكي رو مي‌آوردم اين‌جا جلوي چشم‌ رامين باهاش مي‌خوابيدم.

نگار: واقعا؟

مريم: آره.

نگار: نه. من نمي‌تونم.

[ نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. مريم دارد دست وپاي آلما را باز مي‌كند. نگار وارد مي‌شود.]

نگار: تو داري چه‌كار مي‌كني؟

مريم: مي‌بيني كه. دارم دست و پاش رو باز مي‌كنم.

نگار [ فرياد مي‌زند. ]:  به‌ش دست نزن. همين حالا  هم از اين خونه برو بيرون.

مريم: تو داري اشتباه مي‌كني نگار.

نگار: از اين خونه برو بيرون.

مريم: شكايت كن بيان ببرند‌ش نگار.

نگار: خودم مي‌خوام مجازات‌شون كنم.

مريم: قرار ما اين نبود. كاري نكن كه تا عمر داري پشيمون شي. زنگ بزن نيروي انتظامي بيان ببرندشون. اگه خودت زنگ نزني من زنگ مي‌زنم.

آلما: نه مريم. اين چه حرفي ئه كه تو مي‌زني. براي چي نيروي انتظامي؟ خودمون مي‌تونيم حل‌ش كنيم.

مريم: تو دهن‌ت رو ببند. من الان از جرم تو مطلع هستم نگار. اصلا اين من بودم كه به‌ت گفتم اون‌ها براي اقرار چي بايد بگن. اگه به نيروي انتظامي اطلاع ندم خودم هم يه جورايي مجرم‌م.

نگار: مريم، اگه بخواي مامور خبر كني هر دوشون رو مي‌كشم. نگار يزداني نيستم اگه هردوشون رو نكشم. تو هم اگه نگران خودتي همين الان از اين جا برو. اگر هم بري مامور خبر كني من بدون معطلي اين دو تا رو مي‌كشم.  بعد‌ش هم خودم رو مي‌كشم.

[ نور صحنه خاموش مي‌شود. ]

از باندهاي صداي صحنه:

مريم: نمي‌خواي بخوابي نگار؟

نگار: نه.

مريم: برو بخواب. اين‌قدر خوت رو اذيت نكن.

نگار: چي ئه؟ مي‌خواي من خواب‌م ببره كه دست و پاشون رو باز كني؟

مريم: نگار، به‌خدا من به‌خاطر خودت داشتم  اون كار رو مي‌كردم. نمي‌خوام كاري كني كه توي دردسر بيفتي.

نگار: از اين‌جا برو.

مريم: نه.

نگار: من ديگه دل‌م نمي‌خواد تو اين‌جا باشي.

مريم: وقتي از اين جا مي‌رم كه مطمئن باشم ديگه امكان نداره كاري كني كه توي دردسر بيفتي.  

نگار: من ديگه به‌ت اعتماد ندارم.

مريم: اين مشكل تو ئه.

 [ نور صحنه روشن مي‌شود. نگار دارد دست و پاي رامين را  با زنجير قفل مي‌كند.]

نگار:  تو براي زنده موندن يك راه بيش‌تر نداري.

رامين: آدم‌كشي كار ناپسندي ئه.

نگار: زنا كار پسنديده‌اي ئه؟

رامين: نه. فهميدم كه نيست.

نگار: نمي‌دونستي؟

رامين: نه. واقعا درك‌ نمي‌كردم كار ناپسندي باشه. آدم‌كشي رو براي اين ناپسند مي‌دونم كه كسي حق نداره ديگري رو از حق زيستن محروم كنه. اما نمي‌دونستم زنا چه عواقب بدي ممكن ئه داشته باشه.

نگار: هنوز هم نفهميدي كار ناپسندي ئه. تو فقط فهميدي كه به‌خاطر زنا ممكن ئه بدجوري مجازات بشي.

رامين: نه. من تاثيري رو كه كار ناپسند من روي تو گذاشت مي‌بينم و از اين بابت خيلي شرمنده‌‌م.

نگار: مهم نيست. به هر حال اگه تو نكشي‌ مي‌خوام بگم اون تو رو بكشه. يكي‌تون مي‌خوام  بميره. تصميم‌ت رو بگير.

رامين: من نمي‌تونم آدم بكشم.

نگار: مي‌توني. به اين فكر كن كه اگه نكشي كشته مي‌شي. گرچه شايد بهتر باشه كه بميري. چون من مسلما يه نسخه از اين فيلم رو مي‌فرستم به دادگاه. يه نسخه براي دانشگاه كه بلافاصله كارت رو از دست مي‌دي. آبروت هم كه مي‌ره. يه نسخه هم مي‌فرستم به ساختمان محل مطب‌ت كه ديگه نتوني پا بذاري اون‌جا. واقعا تو بعد از اين كارهايي كه مي‌خوام بكنم مي‌توني سرت رو توي اجتماع بلند كني؟ من هم هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم به نفع خودت ئه كه بميري. تو لياقت نداري كه زنده باشي. تو بي‌جهت زنده‌اي. اما اگه واقعا دل‌ت مي‌خواد زنده بموني يادت باشه كسي كه زودتر اعلام آمادگي كنه فرصت داره كه زنده بمونه. مواظب باش كه اون زودتر اعلام آمادگي نكنه.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. دست و پاي آلما هم با زنجير قفل شده است.]

مريم[ با تلفن همراه خود دارد صحبت مي‌كند. ]: آخه اين چه‌ كار احمقانه‌اي بود كه تو كردي ماهان؟

آلما: مريم، گوشي رو مي‌دي من باهاش صحبت كنم؟

مريم: من اصلا تو رو نمي‌فهمم. واقعا راه عاقلانه‌تري به فكرت نرسيد؟

آلما: مريم. گوشي رو مي‌دي به من؟

مريم: ماهان  مي‌گه نمي‌خواد باهات حرف بزنه. گوش كن ماهان. تو بايد بياي اين‌جا. بيا زن‌ت رو بردار با خودت ببر.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

نگار: پس تصميم گرفتي كه بميري؟

رامين: نه. خيلي‌ها هستند كه به من نياز دارن. من بيمارهايي دارم كه بدون من مي‌ميرن. اون‌ها به اميد اين‌كه هر هفته يك روز با من صحبت كنن زنده‌ن. من به‌خاطر اون‌ها هم كه شده بايد زنده بمونم.

نگار: و لابد همه‌شون زن هستند؟

رامين:  نه. مرد هم هستند.

نگار: پس به‌خاطر اون‌ها هم كه شده تصميم گرفته‌اي زنده بموني؟

رامين: آره.

نگار: معناش اين ئه كه اون بايد بميره.

رامين: معناش اين نيست.

نگار: معناش همين ئه.

رامين: نه.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

مريم: خداي من! مطمئني؟

آلما: آره.

مريم: احمق گه. الان به‌م مي‌گي؟ حالا من چه‌كار مي‌تونم بكنم؟ من الان بايد از اين‌جا برم تا نگار هر كاري دل‌ش مي‌خواد باهات بكنه چون حق‌ت ئه؟

آلما: مريم، تو رو خدا از اين‌جا نرو. تو اگه بري حتما يه بلايي سرم مي‌آره. من ازش مي‌ترسم. اگه بفهمه مي‌ترسم بلايي سرم بياره.

مريم: اصلاُ برام مهم نيست چه بلايي سر تو مي‌آد. من اگه مي‌بيني هنوز هم اين‌جام به‌خاطر تو نيست. به‌خاطر اين ئه كه مواظب باشم  نگار كاري نكنه كه توي دردسر بيفته.

 [ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

نگار:  همين حالا يا هيچ‌وقت.

رامين: ازت مي‌ترسم.

نگار: اگه اون رو بكشي آزادي. البته اون ديگه مشكل تو ئه اگه به جرم قتل بازداشت بشي اما من بعد از كشتن اون ديگه كاري‌ت ندارم.

رامين: واقعا؟

نگار: آره. همين‌كه كشتي‌ش مي‌توني از اين‌جا بري. اون‌وقت يه زندگي مدام در حال گريز رو بايد شروع كني. چون ثابت كردي لياقت زندگي در آرامش رو نداري. من الان يه آمپول آماده مي‌كنم تو فقط بايد  توي رگ‌ش فرو ‌كني. خب چه‌كار مي‌كني؟

رامين: خيلي خب. دست‌ و پام رو باز كن.

نگار: به موقع‌ش  باز مي‌كنم.

رامين: همين الان بايد باز كني ديگه.

نگار: فكر كردي من خرم؟ آره؟

رامين: نه، من ...

نگار: پس خفه شو. خودم مي‌دونم كي بايد دست‌ت رو باز كنم.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

( مريم با تلفن همراه خود حرف مي‌زند )

مريم: مرتيكه‌ي بي‌غيرت ابله. بيا اين‌جا زن‌ت رو بردار ببر.

مريم: فعلا كه زن‌ت ئه.

مريم: بايد بياي اين‌جا.

مريم: ماهان، خواهش مي‌كنم بيا اين‌جا. من خيلي نگران‌م.

مريم: خواهش مي‌كنم ماهان. مي‌ترسم نگار بلايي سر اين دو تا بياره. من هم حريف‌ش نيستم. نمي‌دونم چه‌كار بايد بكنم؟

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

رامين: باشه.

نگار: ديدي كه مي‌توني آدم بكشي؟  تو آدم بزرگي نيستي.

رامين: نگار من رو ببخش و اجازه بده ثابت كنم كه يه آدم چه‌قدر ممكن ئه تغيير كنه. تو من رو تغيير دادي نگار. تو من رو درمان كردي. چهره‌ي كريه‌ من رو به‌م نشون دادي و چنان تاثيري روي من گذاشتي كه حالا ديگه معناي زيبا بودن رو درك مي‌كنم چون با تمام وجودم درك كردم كريه بودن يعني چه.

نگار: اين مزخرفات چي ئه كه داري مي‌گي؟ من يكي از بيماران تو نيستم و اين‌جا هم مطب روان‌كاوي تو نيست رامين. پس سعي نكن زرنگي كني و به اصطلاح خودت روي روان من اثر بذاري. به‌جاي اين‌كه سعي كني جملات گول‌زنك سر هم كني بهتر ئه خيلي جدي به وضعيتي كه داري فكر كني. فكر نمي‌كني خيلي آدم حقيري هستي. گرسنگي و تشنگي تو رو تبديل به يه حيوون كرده رامين. شلواري تن‌ت ئه كه توش مي‌ريني و الان بوي گند مي‌دي. اين بوي گند هيچ معنايي براي تو نداره؟

رامين: من رو ببخش. خواهش مي‌كنم. من فقط مي‌خواستم راضي‌ت كنم دست و پام رو باز كني، همين. من امكان نداره بتونم آدم بكشم نگار.

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. ]

آلما [ بالا مي‌آورد. ]

مريم: نگار،‌ بيا دست و پاي آلما رو باز كن. حال‌ش خيلي بد ئه، داره بالا مي‌آره. نگار! نگار!

 [ نگار به اتاق آن‌ها مي‌آيد. ]

نگار: كثافت احمق عوضي خونه‌م رو كثيف كردي.

آلما: خواهش مي‌كنم من رو ببخش نگار. شوهرم من رو بخشيده. خواهش مي‌كنم تو هم بزرگواري كن و من رو ببخش. نگار، خواهش مي‌كنم دست و پام رو باز كن. من حال‌م خوب نيست. خواهش مي‌كنم نگار. من بايد دراز بكشم. دست‌ و پام خواب رفته. حال‌م اصلا خوب نيست. تو رو خدا پنجره‌ها رو باز كن كه هواي اين‌جا عوض شه. حال‌م داره به‌ هم مي‌خوره. [ آلما بالا مي‌آورد. ]

مريم‏[ هم‌زمان با ديالوگ بالاي آلما بعد از اين‌كه مي‌گويد: حال‌م اصلا خوب نيست]:  بس ئه ديگه نگار. بس ئه. اصلا معلوم ئه چه‌ت ئه؟ مگه نمي‌بيني حال‌ش بد ئه. يالا دست و پاش رو باز كن.

نگار: قبلا هم به‌ت گفتم خيلي ناراحتي از اين‌جا برو. گر چه تو در اين ماجرا مقصري. تو بودي كه توصيه‌ي اين آدم رو كردي.

مريم: همين حالا دست و پاش رو باز كن يا اين‌كه خودم هر جوري شده اين كار رو مي‌كنم. اگه مي‌توني جلوم رو بگير.

نگار: همين‌كه دست به‌ش بزني مي‌رم خودم رو مي‌كشم. نگار يزداني نيستم اگه خودم رو نكشم.

[ آلما عق مي‌زند. ]

مريم: خداي من! تو چه‌طور مي‌توني همين‌جور وايسي تماشاش كني نگار؟ كليد رو بده به من.

آلما:  خواهش مي‌كنم به من رحم كن. خواهش مي‌كنم به بچه‌م رحم كن.

[ آلما هم‌چنان عق مي‌زند. ]

نگار: تو حامله‌اي؟

مريم:  كليد رو بده به من نگار.

نگار: اون حامله ‌ست؟ 

مريم: آره. كليد رو بده من. تا حال‌ش بدتر نشده بايد دست و پاش رو باز كنيم نگار. اون بچه گناهي نداره.

نگار ( هم‌زمان با مريم بعد از اين‌كه كه مي‌گويد: كليد رو بده به من ):  تو مي‌دونستي؟! اون‌وقت هيچ‌چي به من نگفتي؟

آلما [ هم‌زمان با ديالوگ بالاي نگار ]: من بايد دراز بكشم. وگرنه بچه‌م آسيب مي‌بينه.

نگار [ از آلما ]: بچه‌ي  كي ئه؟

مريم [ هم‌زمان با ديالوگ بالاي نگار ]: كليد رو بده به من  نگار.

نگار [ به آلما ]:  بچه‌ي كي ئه؟

مريم [ هم‌زمان با ديالوگ بالاي نگار ]:  دست و پاش رو باز كن نگار. خواهش مي‌كنم.

نگار: اگه بگي بچه‌ي كي ئه، دست و پات رو باز مي‌كنم بري. بچه‌ي رامين ئه؟ آره؟

مريم: [ ه,‌زمان با ديالوگ بالاي نگار ] نگار، الان وقت اين سوال‌ها نيست. يالا دست وپاش رو باز كن. كليد رو بده به من. مگه نمي‌بيني حال‌ش خوب نيست؟

آلما: ( آلما هم‌زمان با ديالوگ بالاي نگار ) مريم ، خواهش مي‌كنم به من كمك كن. من نمي‌خوام بچه‌م بميره.  [ بالا مي‌آورد. ]

مريم: نگار. خواهش مي‌كنم.

نگار: خيلي خب. [ كليد را از جيب خود درمي‌آورد. ]

[ نور اين صحنه خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. نگار چشم رامين را با يك روسري مي‌بندد. ]

رامين: چه‌كار مي‌خواي بكني نگار؟ تو چه‌كار مي‌خواي بكني؟ نگار، پرسيدم چه‌كار مي‌خواي بكني؟ خواهش مي‌كنم درست به كاري كه مي‌خواي بكني فكر كن. من پشيمون‌م. واقعا با تمام وجودم پشيمون‌م. مريم تو رو خدا كاري بكن. مريم خواهش مي‌كنم به دادم برس.

[ نور اين صحنه‌ خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود. مريم به سوي در اتاق مي‌رود. اما در قفل است. ]

مريم: نگار! نگار! اين در رو باز كن. نگار! نگار! نگار، عزيزم. خواهش مي‌كنم در رو باز كن. نگار، اين در رو باز كن نگار. نگار كاري نكن كه تا عمر داري پشيمون بشي. خواهش مي‌كنم نگار.

[ نور اين صحنه‌ خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود.  نگار آمپول را  آماده مي‌كند. صورت‌ش خيس اشك است.]

رامين: نگار خواهش مي‌كنم رحم كن. من كه آدم نكشتم مستحق مرگ باشم. مريم، خواهش مي‌كنم كمك‌م كن. مي‌خواد من رو بكشه. نگار خواهش مي‌كنم بفهم چه‌كار داري مي‌كني. تو رو خدا  به من رحم كن. اي خدا! اي خدا! اي خدا! اي خدا! خواهش مي‌كنم. نگار! من دوست‌ت دارم. خدايا كمك‌م كن. اي خدا! اي خدا! اي خدا! اي خدا! اي خدا!

[ نور اين صحنه‌ خاموش و صحنه‌ي ديگر روشن مي‌شود.  ]

مريم: نگار، تو رو خدا اين كار رو نكن. چرا مي‌خواي يك عمر خودت رو بدبخت كني؟ نگار، تو رو خدا كاري نكن. اين در رو باز كن نگار.

 [ نور صحنه خاموش مي‌شود. ديالوگ‌هاي زير از جاي جاي نمايش تا وقتي كه تماشاگر از سالن بيرون مي‌رود از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود: ]

مريم: اگه تو جاي نگار بودي، نگار رو با يكي توي خونه مي‌ديدي، دل‌م مي‌خواد بدونم چه‌كار مي‌كردي؟

رامين: هر  زني كه از من مي‌پرسيد چه‌كار كنم به‌ش مي‌گفتم دو راه بيش‌تر نداري. از شوهرت جدا شي يا به‌ش خيانت كني. هميشه هم راه دوم رو توصيه مي‌كردم.

نگار: مجازات مرد متاهلي كه به زن‌ش خيانت كنه مرگ ئه. اين قانون خدا ست.

آلما: اين درست نيست كه شوهرت‌ رو  به‌خاطر كاري كه كرده مي‌خواي بكشي.

رامين:   نااميدي شاد يعني نااميدي ...نجات‌بخش

نگار: آها! اشتباه؟ اگه من همين اشتباه رو مي‌كر...

رامين: طلاق‌ت مي‌دادم. خب، تو هم همين كار رو بكن.

نگار: من ديگه نمي‌تونم توي اين خونه زندگي كنم. اين خونه براي من يادآور اتفاقي ئه كه هيچ‌وقت نمي‌تونم فراموش‌ش كنم و تا عمر دارم من رو اذيت مي‌كنه. نه. نمي‌تونم.

رامين:  بيا مثل دو تا آدم عاقل از هم جدا شيم. من هم مهريه‌ت رو تمام و كمال مي‌دم.

نگار: اسم كثيف‌ت توي شناس‌نامه‌ي من ئه. اين رو چه‌كارش كنم؟

مريم: اون‌كه خيلي دوست‌ت داشت رامين. چه‌طور دل‌ت اومد همچين رفتاري باهاش بكني؟

آلما: من آلما جاويد در نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم كه با آقاي رامين تابش با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام.

نگار: تو از اون آدم‌هاي مريضي كه عاشق انتخاب ديگران مي‌شن.

آلما: اگه رامين نبود من خيلي وقت پيش خودم رو كشته بودم. رامين من رو به زندگي برگردوند. به من انرژي داد. باعث شد بتونم زندگي زناشويي‌م رو تحمل كنم.

نگار: تو جاي من بودي چه‌كار مي‌كردي مريم؟

مريم: يكي رو مي‌آوردم اين‌جا جلوي چشم‌ رامين باهاش مي‌خوابيدم.

رامين: تو كار نگار رو تاييد مي‌كني؟ تو جاي نگار بودي چه‌كار مي‌كردي؟

مريم: ازت جدا مي‌شدم.

نگار: مجازات كاري كه اون كرده مرگ ئه ديگه. طبق قانون و شرع خون‌‌ش مباح ئه. اون الان نبايد زنده باشه. خب،  من مي‌خوام تو بكشي‌ش.

رامين: خيلي‌ها هستند كه به من نياز دارن. من بيمارهايي دارم كه بدون من مي‌ميرن. اون‌ها به اميد اين‌كه هر هفته يك روز با من صحبت كنند زنده‌ن.

مريم: تو داري اشتباه مي‌كني نگار.

رامين: من نمي‌تونم آدم بكشم.

نگار: تو لياقت نداري كه زنده باشي. تو بي‌جهت زنده‌اي.

مريم: خيلي عصباني ئه؟ اعتماد به نفس‌ش رو از دست داده. براي همين نمي‌تونه تصميم درستي بگيره.

رامين: خدايا كمك‌م كن. اي خدا! اي خدا! اي خدا! اي خدا!

نگار: با دهن كثيف‌ت اسم‌م رو صدا نزن.

رامين: به همين دليل ئه كه برنارد شا مي‌گه: در هستي انسان دو فاجعه هست: فاجعه اول زماني ئه كه آرزوهاي ما برآورده نمي‌شن و فاجعه دوم زماني كه آرزوهامون برآورده مي‌شن. اصلا به نظر من اميد دليل اصلي خودكشي ئه.

نگار: حال‌م اصلا خوب نيست. خواهش مي‌كنم همين حالا بيا اين‌جا. مي‌ترسم خودم رو بكشم.

آلما: نه. من نمي‌تونم آدم بكشم.

رامين: نگار خواهش مي‌كنم. من كه آدم نكشتم مستحق مرگ باشم.

نگار: مجازات كسي كه به همسرش خيانت بكنه طبق قانون خدا مرگ ئه.

آلما: خواهش مي‌كنم من رو ببخش نگار. شوهرم من رو بخشيده. خواهش مي‌كنم تو هم بزرگواري كن و من رو ببخش.

رامين: نااميدي شاد يعني خواست معقول از زندگي و پذيرش واقعيت موجود. وقتي آدم چيزي رو بخواد كه نداره و نمي‌تونه داشته باشه مسلما دچار سرخوردگي مي‌شه. وقتي هم كه آدم چيزي رو داره كه نمي‌خواد باز هم دچار سرخوردگي مي‌شه.

آلما: من آلما جاويد در نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح اقرار مي‌كنم كه با آقاي رامين تابش با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام.

رامين: واقعا اگه يه زن باردار مرتكب جرمي بشه كه مجازات‌ش مرگ باشه، اعدام‌ش مي‌كنن؟

مريم: صبر مي‌كنن بچه‌ش رو به دنيا بياره بعد اعدام‌ش مي‌كنن.

نگار: من مچ زن‌ت رو توي خونه‌م گرفتم بنابراين هر تصميمي بخوام درباره‌ش مي‌گيرم.

مريم: ماهان، خواهش مي‌كنم بيا اين‌جا. من خيلي نگران‌م.

رامين: من رامين تابش در  نهايت سلامت عقل و سلامت جسم و روح براي چهارمين‌ بار اقرار مي‌كنم در  دوران تاهل چند بار به همسرم  نگار يزداني خيانت كرده‌ و با خانم آلما جاويد با علم به اين‌كه نام‌برده متاهل ئه مرتكب جرم زنا شده‌ام.

نگار: تو روي تختي كه ما با هم مي‌خوابيديم باهاش خوابيدي. روي تخت من.

 

پايان

تيرماه 1380

آخرين بازنويسي: تيرماه 1385

 

 

 

all rights reserved

STAGE RIGHTS

According to international law you can't produce a play until you've got the author's permission. So please contact me -m_yaghoubee@yahoo.com

    هر گونه استفاده‌ي نمايشي از اين نمايش‌نامه منوط به اجازه‌ي كتبي نويسنده است

 

 

  back