|
|
رقص كاغذپارهها
نويسنده: محمد يعقوبي
اين نمايشنامه بهگونهاي نوشته شده است كه بدون صداي زن و مرد هم قابل اجرا ست. در اين صورت نامش خداحافظ خواهد بود در ضمن شايد گفتن نداشته باشد كه ميتوان در اجرا جاي اپيزودها را با هم عوض كرد. چيدمان اپيزودها به اين شيوه كه ميخوانيد فقط نشانگر سليقهي من است. وگرنه هيچ ضرورت روايي ندارد نمايشنامهي روز دروغ اولين اپيزود باشد و ...
[ صحنه تاريك است. صداهاي زير از باندهاي صداي صحنه به گوش ميرسد. ] صداي مرد: فكرش رو بكن چه آدمهاي جورواجوري اومدند توي اتاقهاي اين هتل و رفتند، اصلا توي همين اتاق… عذر ميخوام… واقعا ازت عذر ميخوام…گفتم عذر ميخوام ديگه. صداي زن: خب چي؟ انتظار داري بگم چي؟ تو تعطيلاتمون رو خراب كردي. صداي مرد: اين هديهي من به تو ست. صداي زن: اين به چه درد من ميخوره؟ صداي مرد: هر كي عزيزترين چيزش رو به اوني كه ميخواد هديه ميده. صداي زن: خيلي خب، پس اين مال من ئه؟ صداي مرد: آره. صداي زن: همين ئه كه داشتي مينوشتي؟ صداي مرد: آره. صداي زن: پس مال من ئه ديگه؟ صداي مرد: آره. صداي زن: خب، من هر تصميمي كه بخوام ميتونم دربارهش بگيرم. صداي مرد: آره. صداي زن: اگه از هديهت خوشم نيومد پارهش ميكنم ميريزم دور... هنوز هم ميگي اين مال من ئه؟ صداي مرد: آره. صداي زن: خب، تفريح بدي نيست. [ نور صحنه ميآيد. ] روز دروغ [ مكان: سوئيت شماره 27 هتلي كوچك در بندر انزلي. ] ليلي: باز هم ميخوري برات لقمه درست كنم؟ مهيار: نه. ليلي: توي اين آب و هوا اشتهات باز شده آره؟ مهيار: [ با لحني بيتفاوت ] اوهوم. ليلي : خوش به حالت كه با اشتها غذا ميخوري. كاش من هم ميتونستم. وقتي يكي رو ميبينم داره غذا ميخوره، دلم براش ميسوزه. گاهي وقتها شده يكي رو ميبينم داره غذا ميخوره، بغض گلوم رو ميگيره. مهيار : خب، تو بايد بري پيش روانپزشك. ليلي: ديوونه! دارم جدي صحبت ميكنم. ميدوني، شايد نياز آدمها به خوردن ئه كه غمگينم ميكنه. اگه ما آدمها گشنه نميشديم خيلي خوشبخت بوديم. ما خوشبخت نيستيم چون نياز به غذا داريم. گشنهمون ميشه و بايد غذا بخوريم. اين خيلي بده ديگه. خيلي وضع ناجوري ئه. قبول داري؟ مهيار: نه. ليلي: ولي من كه فكر ميكنم ما آدمها…چرا ميخندي؟ مهيار: گفتي فكر ميكني خندهم گرفت. باورم نميشه تو هم بتوني فكر كني. ليلي: حالت خوب ئه؟ مهيار: آره. مطمئنم وضعم از تو يكي ديگه بهتر ئه. دستكم به روانپزشك احتياج ندارم، اما تو در اولين فرصت لازم ئه بري پيش روانپزشك. ليلي: خيلي خب، خيلي بامزهاي. مهيار: من جدي دارم ميگم. شوخي نميكنم. ليلي: تو انگار يه چيزت ميشهها! مهيار: آره. تو زياد حرف ميزني و من اصلا حوصله ندارم. ليلي: ببخشيد. مهيار: براي چي؟ ليلي: كه زياد حرف زدم. مهيار: نه. تو تقصيري نداري. دلت ميخواد حرف بزني. من حوصله ندارم. ليلي: حوصله من رو نداري؟ مهيار: نه. ليلي: نه؟ مهيار: نه. ليلي: نه؟ مهيار: گفتم كه، نه. ليلي: يادم ميمونه. مهيار: تو بايد با كسي ازدواج ميكردي كه حوصله داشته باشه باهات حرف بزنه. تو حق داري ازم ناراضي باشي. ليلي: من ازت راضيم عزيزم. مهيار: من ازت راضي نيستم. واقعا الان دارم تحملت ميكنم. هر چي فكر ميكنم سر در نميآرم ما چرا با هم ازدواج كرديم. آخه من و تو چه ربطي به هم داريم. ليلي: مهيار! مهيار: حالم خوب ئه. همين رو ميخواي بدوني؟ حالم خوب ئه و ميدونم چي دارم ميگم. موضوع اين ئه كه ديگه نميتونم تظاهر كنم. ديگه نميتونم دروغكي بخندم و وانمود كنم دارم با توجه به حرفهات گوش ميدم. ديگه بس ئه. موضوع اين ئه كه ديگه حالم داره به هم ميخوره. هر جور كه فكر ميكنم ميبينم ما به درد هم نميخوريم. ليلي: ببين، من نميفهمم. من... مهيار: مشكل من توي اين دو سالي كه با هم زندگي ميكنيم همين ئه. تو من رو نميفهمي. من هم تو رو نميفهمم. ليلي: منظورم اين نبود. من ميگم تو امروز… مهيار: اصلا برام مهم نيست منظورت تو چي بود. اما منظور من واضح ئه. من ديگه حوصلهت رو ندارم. بهت نگاه ميكنم و از خودم ميپرسم آخه چي شد كه ما تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم؟ و فقط به يه جواب ميرسم. ما دو سال پيش چه قدر بچه بوديم كه تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم. آخه ما چه وجه مشتركي با هم داريم؟ البته خب، آدمها با هم تفاوت دارند، حرفي نيست، ولي ما فقط با هم تفاوت نداريم، ما با هم اختلاف داريم. خب، بالاخره بايد روزي ميرسيد كه ما توي روي هم بايستيم، الان همان روز ئه. من البته وضع بدتري رو پيش بيني ميكردم. فكر ميكردم روزي ميرسه كه ما يه دعواي اساسي با هم ميكنيم و اونوقت من همه اين حرفها رو ميگم. حرفهايي كه مدتها ست توي دلم تلانبار شده. دلم نميخواد تو همينجور بشيني و نگاهم كني. دلم ميخواد تو هم حرف بزني. ليلي: رك و پوستكنده بهم بگو منظورت چي ئه؟ مهيار: باز هم ميپرسه منظورت چي ئه؟ منظورم كاملا واضح ئه. ازدواج ما يه اشتباه بود. به نفع هر دو تامون ئه كه از هم جدا شيم. من مطمئنم تو هم از ازدواج با من پشيموني، مطمئنم. ليلي: من پشيمون نيستم. مهيار: هستي. مطمئنم. خواستگار به اون خوبي داشتي، فوقليسانس نميدونم چي، پولدار، خوشتيپ. مطمئنم بارها با خودت گفتي چه اشتباهي كردم. آره خب، اشتباه كردي. كار عاقلانهاي نكردي كه با من ازدواج كردي. تو با اين كارت هم به بخت خودت پشت پا زدي، هم من رو گرفتار خودت كردي و خودت رو گرفتار من. اگه بهم نميگفتي همچين آدمي هست كه اومده خواستگاريت، من هم هول نميشدم كه اينقدر زود باهات ازدواج كنم. بيشتر رفقاي من هنوز مجردند. من وقتي اونها رو ميبينم از وضع خودم گريهم ميگيره. آينده خودم رو دارم ميبينم كه مثل كارمندهايي كه هميشه بهشون ميخنديدم صبح از خواب بيدار ميشم و با عجله ميرم سر كار، بعد از ظهر برميگردم خونه، كمي بعد بابا ميشم و كمي بعد ميفهميم كه حقوقم كافي نيست و بايد بعدازظهرها تا ديروقت يه جاي ديگه كار كنم. تو حق نداري با نگاهت سرزنشم كني. دارم احساس حقيقيم رو بهت ميگم، چون ديگه از فيلم بازي كردن خسته شدم. ميخوام بدوني با كي داري زندگي ميكني. ليلي: من ميدونستم. هميشه ميدونستم. اصلا از حرفهايي كه زدي تعجب نكردم. مهيار: من قبل از اين هيچوقت رفتاري نكردم كه بتوني بفهمي درباره خودمون چي فكر ميكنم. تو الان عصباني هستي، براي همين داري دروغ ميگي. ليلي: لازم نبود رفتاري بكني تا بفهمم. از چشمهات، از طرز نگاهكردنت خيلي راحت ميشد فهميد. مهيار: تو داري بلوف ميزني، ليلي. حالا چه اصرار داري بهم ثابت كني خيلي باهوشي؟ بهتر ئه به پيشنهادم فكر كني. به نظر تو بهتر نيست از هم جدا شيم؟ ليلي: پاي من رو وسط نكش. اگه همچين تصميمي داري، خب اين كار رو بكن. مهيار: پس تو هم موافقي كه اينجوري بهتر ئه، نه؟ چون به هر حال… ليلي: گفتم پاي من رو وسط نكش. مهيار: سوالم خيلي ساده ست ليلي. اصلا هم ترس نداره. فقط بگو خودت هم موافقي از هم جدا شيم؟ فقط بگو آره يا نه؟ ليلي: نه. مهيار: چرا نه؟ وقتي دو نفر به درد زندگي با هم نميخورند براي چي بايد همديگر رو يك عمر تحمل كنند؟ ليلي: خيلي خب، من ميرم. [ از جاي خود برميخيزد. ] مهيار: كجا؟ ليلي: برميگردم تهران. مهيار: بشين. من هنوز حرفم تموم نشده. ليلي: ما ديگه حرفي با هم نداريم. مهيار: بهترئه بشيني با هم حرف بزنيم. تو داري از واقعيت فرار ميكني. اما بخواي نخواي يه اتفاقي افتاده، نميتوني ازش فرار كني. ليلي: فرار نميكنم. دارم ميرم چون ديگه دليلي نداره بيشتر اينجا بمونم. اونقدر كه لازم بود حرفهات رو شنيدم. مهيار: خب جوابت چي ئه؟ ليلي: اگه اينطور ميخواي خيلي خب، خداحافظ. [وسايل خود را برميدارد و در كيف ميگذارد. مهيار خندهكنان به او نزديك ميشود. ] مهيار: صبر كن الاغ جون. اين حرفهام همهش شوخي بود. ليلي: [ تحقيرآميز. ] چي؟ مهيار: همه حرفهايي كه زدم شوخي بود. ليلي: آره شوخي بود، ميفهمم. مهيار: امروز روز دروغ ئه. امروز توي روزنامه خوندم هر سال در همچين روزي توي اروپا همه به هم دروغ ميگن. خيلي بامزه است نه؟ ليلي: آره، خيلي بامزه است. مهيار: دارم بهت ميگم همهش شوخي و دروغ بود الاغجون. چي ئه؟ باورت نميشه؟ بيا اين هم روزنامه. وقتي خوندم توي اروپا آدمها به هم دروغ ميگن، من هم به سرم زد بهت دروغ بگم. به همين سادگي. ايناهاش. اول آوريل، روز دروغ. نميخواي بخونيش؟ ليلي: [ با فرياد و بغض ] ما توي اروپا زندگي نميكنيم. مهيار: آره، درست ئه. ببخشيد. ليلي: تو واقعا فكر ميكني با يه ببخشيد همه چيز درست ميشه؟ خيلي احمقي. مهيار: چهقدر بيجنبهاي تو. شوخي سرت نميشه؟ ليلي: نه. تو گشتي گشتي يه روز رو پيدا كردي كه بتوني حرفهاي دلت رو بزني و بعد خيلي آسون بگي همهش شوخي بود. اما من فكر ميكنم توي اين شوخي بيمزهت خيلي حرفهاي جدي بود. مهيار: اگه من اون حرفها رو جوري بهت ميگفتم كه تو بو ميبردي دارم شوخي ميكنم، ديگه لطفي نداشت كه. من كلي تمرين كردم از صبح تا تونستم اينقدر خوب و طبيعي بازي كنم. ليلي: سعي نكن توجيه كني مهيار. من فكر ميكنم تو مدتها داشتي تمرين ميكردي اين حرفها رو بهم بگي، فقط نميدونستي چهطور شروع كني، تا اينكه امروز ديدي توي اروپا مردم حق دارند به هم دروغ بگن، حالا اين چه ربطي به كشور ما داره من نميدونم، اونوقت با خودت گفتي آها، روزي كه انتظارش رو ميكشيدم رسيد. خواستي من رو بسنجي. خيلي خب، سنجيدي. قيافهي آدمهاي متعجب رو به خودت نگير خواهش ميكنم. آره، بخند. بخند. بايد هم خوشحال باشي. خيالت هم راحت ئه كه گفتي همهش شوخي بود. اما من مطمئنم كلمه به كلمهاي كه گفتي حرف دلت بود. فقط اون آوريل كوفتي بهانهاي دستت داد كه من رو بسنجي. اگه مثل يه مرد روي حرفت واميستادي من اينجور دلم آتيش نميگرفت. ديدي كه داشتم ميرفتم، اما ديگه نميتونم تحمل كنم مثل آدمهاي آبزيركاه هر چرندي توي دلت هست بگي و بعدش هم رفتارت رو توجيه كني. ديگه براي اين زرنگبازيت نميتونم دهنم رو ببندم. خودت ديدي كه من بدون يك كلمه حرف داشتم راه ميافتادم برم، اما حالا كه اومدي زرنگي كني، ميخوام آب پاكي رو بريزم روي دستت و بگم راستش من هم همچين دلخوشي از تو ندارم. من زندگيمون رو زير و رو ميكنم و اصلا نميبينم تو به عنوان يه مرد كار خيلي موثري كرده باشي. واقعيت اين ئه كه تو آدم بيعرضه و بيمسئوليتي هستي و اين تنها عيب تو نيست. از همه بدتر زنبارهگي تو ئه. گفتم اون قيافه متعجب رو به خودت نگير. واقعا نشده يك بار، محض رضاي خدا يك بار با هم بريم بيرون و من از دستت عصباني نشم. همهش چشمت به زنهاي ديگه ست و خدا ميدونه اون لحظه چهقدر دلم ميخواد خفهت كنم. وقتي ميبينم زنهايي كه تو بهشون زل زدهاي چهطور با حالت تحقيرآميز بهم نگاه ميكنند و توي دلشون بهم ميخندند، اون لحظه دلم ميخواد بكشمت. مهيار: ببين ليلي… ليلي: فقط ميخوام يادت باشه اين تو بودي كه شروع كردي. ميخوام بدوني از جزئيترين عادتهات حالم به هم ميخوره. از اين خميازه كشيدنهاي مدامت حالم به هم ميخوره. به خدا اولينبار ئه توي زندگيم آدمي رو ميبينم كه ميتونه روزي پنجاه بار خميازه بكشه. آخه چهطور ميتوني؟ فقط ميخوام بدونم فكت درد نميگيره؟ واقعا چهطور ميتوني؟ من كه در تمام اين دو سال كنارت بودم هر وقت ديدم داري خميازه ميكشي، به خدا فك خودم درد گرفته. هر وقت خميازه ميكشي، من واقعا احساس ملال ميكنم. آره، درست گفتي، من بچه بودم. درست كفتي، آره، من پشيمونم. خيلي خب خداحافظ. مهيار: ليلي، من ازت عذر ميخوام. بهخدا نميدونستم شوخيم اينقدر اذيتت ميكنه. ليلي: تو شوخي نكردي مهيار. ما دو سال ئه كه داريم با هم زندگي ميكنيم، ديگه خوب همديگر رو ميشناسيم. تو شوخي نكردي. خب واقعا داره بهت سخت ميگذره. دوستهاي تو همهشون مجردند. ميتوني از اين به بعد وقتت رو همهش با اونها بگذروني. مهيار: من واقعا دوستت دارم ليلي. ليلي: از اين به بعد زنهاي توي خيابون رو دوست داشته باش. مهيار: ببين، ديگه داري از حد خارج ميشي. ليلي: آره، دارم از حد خارج ميشم. براي يك بار هم كه شده بايد بدوني درباره تو چي فكر ميكنم. مهيار: بهت گفتم توي اين روزنامه لعنتي خوندم توي اروپا همهي آدمها يه روز دروغ دارند. ليلي: ما خودمون همچين روزي داريم. همين فردا ميتونستي بهم دروغ سيزده رو بگي. مهيار: آره، اما اگه فردا بهت ميگفتم ممكن بود بو ببري كه دارم شوخي ميكنم. ليلي: ببين ديگه برام فرقي نميكنه تو داشتي جدي ميگفتي يا شوخي ميكردي. به هر حال من دارم جدي ميگم. ما بايد از هم جدا شيم. هر چه زودتر بهتر. خداحافظ. [ در را باز ميكند كه بيرون برود. مهيار در را قفل ميكند و كليد را برميدارد. ] مهيار: من نميخوام از هم جدا شيم، حالا چي ميگي؟ چيكار ميتوني بكني؟ ليلي: يعني تو ميخواي ما مثل خيلي از زنها و مردهايي كه بيخودي يك عمر دارند همديگر رو تحمل ميكنند، زير يك سقف با هم زندگي كنيم؟ خيلي خب. اگه اينطور ميخواي، خيلي خب، زندگي ميكنيم. اما در همچين وضعيتي كسي كه بيشتر اذيت ميشه تويي نه من. چون از همين حالا تا وقتي كه خودم تشخيص بدهم تو بايد دستكم يك متر ازم دور باشي. همينكه بخواي بهم نزديك بشي من رو براي هميشه از دست ميدي. مهيار: آخه، من چهجوري حاليت كنم همه حرفهام شوخي بود؟ بهخدا يه ذرهش هم جدي نبود. بگو من چهجوري بايد ثابت كنم؟ ليلي: دارم بهت ميگم ديگه لازم نيست بهم ثابت كني. ديگه اصلا برام مهم نيست كه تو داشتي شوخي ميكردي يا جدي ميگفتي. مهم اين ئه كه من ديگه دلم نميخواد با تو زندگي كنم. الان اين منم كه ميخوام از هم جدا شيم. حالا شوخي يا جدي به قول تو يه اتفاقي بين ما افتاده. نتيجهش اين ئه كه من ديگه نميخوام باهات زندگي كنم. مهيار: ليلي، تو كه اينقدر بيجنبه نبودي، بهخدا من دوستت دارم. ليلي: ببين، اصلا حق با تو ئه. خيلي خب؟ تو داشتي شوخي كردي. اصلا تو خيلي بامزهاي. اما من دارم جدي ميگم. تو با اين شوخيت بهم فرصت دادي كه بتونم راحت حرفهاي دلم رو بزنم و بگم راستش من هم ديگه حوصلهت رو ندارم. واقعا ديگه خسته شدهم. حالا تو ميگي شوخي كردي، اما من جداً تا حالا وانمود ميكردم ازت خوشم ميآد. من دروغ گفتم كه ازت راضيم. واقعيت اين ئه كه حالم ازت به هم ميخوره. من ديگه نميتونم اين اخلاق عجيب و غريبت رو تحمل كنم. ديگه نميتونم با نداريت بسازم. اصلا فيزيكت رو ديگه نميتونم تحمل كنم. كليد رو بده به من. مهيار: ليلي، ديگه تكرار نميشه، ببخشيد. ليلي: يعني چي؟ مثل بچهها: مامان، ببخشيد، ديگه تكرار نميشه. كليد رو بده به من. مهيار: خواهش ميكنم ليلي. من بدون اين كه قصد بدي داشته باشم عصبانيت كردم. تو الان خيلي عصباني هستي. خواهش ميكنم بهم فرصت بده. من اين اشتباه رو جبران ميكنم. بهم فرصت بده كه ثابت كنم ميتونم جبران كنم. اين اولين و آخرين بار ئه كه من از اين شوخيها ميكنم. ببين، اگه الان براي اين داري ميري كه من اينجام، خب، من ميرم بيرون. تو همينجا بمون. من ميرم يكي دو ساعت ديگه برميگردم كه بريم شام بخوريم خب؟ ميريم رستوران شيلات. جاي قشنگي ئه. بايد اونجا رو ببيني. از سقفش تورهاي ماهيگيري آويزون ئه. كسايي كه غذا ميآرن، لباسهاي ملواني تنشون ئه. دلم ميخواست بدون اينكه بهت بگم، امشب ببرمت اونجا. خب حالا ناچار شدم بگم. چي ميگي؟ من از ته دل ازت عذر ميخوام خب؟ من ميرم، يكي دو ساعت ديگه برميگردم. [ مهيار كت خود را ميپوشد و همزمان ليلي مانتوي خود را درميآورد.] ساعت نه ميآم كه با هم بريم شام بخوريم. [ در خروجي را باز ميكند. ] خداحافظ. ليلي: صبر كن. خودت گفتي امروز روز دروغ ئه. خب، من هم داشتم شوخي كردم. ديدي! فقط تو نيستي كه بلدي خوب فيلم بازي كني. مهيار: اما تو داشتي جدي ميگفتي. ليلي: چي ئه؟ تو شوخي سرت نميشه؟ تو كه اينقدر كمجنبه نبودي. خودت گفتي امروز توي اروپا همه به هم دروغ ميگن. اول آوريل. [ صحنه خاموش ميشود. ] صداي زن: اگه ديالوگي به فكرم رسيد، بنويسم؟ صداي مرد: خب، آره. [ نور ميآيد. ديالوگهاي زير را زن به متن ميافزايد. ] مهيار: [ به ليلي نزديك ميشود. گويي ميخواهد گونهاش را ببوسد.] ببين ليلي، من… ليلي: نه. عاشقانه ازت ميخوام تا وقتي كه اجازه ندادم، يك متر از من فاصله بگيري. اون حرفم شوخي نبود.[ مهيار چند قدم به عقب برميدارد.] آفرين بچه خوب!
ماه عسل [ همان صحنه ي قبلي، اما اكنون آدمهاي ديگري در سوئيت شمارهي 27 به سر ميبرند. فرزاد در تمام مدت نمايش پشت به تماشاگر در جلوي صحنه روي مبل نشسته است. آوا در آغاز پشت پنجرهي ته صحنه پشت به تماشاگر ايستاده. ] آوا: ماه داره بهم لبخند ميزنه. [ سكوت ] آوا: تو چهت ئه؟ فرزاد: نميتونم بخوابم. آوا: ميترسي؟ فرزاد: نه. آوا: آره، ميترسي. پيدا ست. فرزاد: نه. آوا: تو ترسويي. فرزاد: نه، من نميترسم. آوا: ميترسي. تو ميترسي. فرزاد: نه. آوا: آره. آره. [ سكوت ] آوا: نميخواي به مادرم تلفن كني؟ فرزاد: انتظار داري تلفن كنم چي بگم؟ آوا: بالاخره بايد با خبر بشن، مگه نه؟ فرزاد: نميدونم چهجوري بگم. من نميتونم. آوا: تو بايد تلفن كني. فرزاد: ميگم نميتونم. آوا: شايد بهتر ئه به خونه داداشم تلفن كني. فرزاد: فكر ميكني داداشت وقتي بشنوه، چي بهم ميگه؟ آوا: شايد بهت بد و بيراه بگه. فرزاد: آره، هيچ بعيد نيست بهم بد و بيراه بگه. آوا: به هر حال بايد به يكي بگي. داداشم بهتر ميتونه به مادرم بگه. آره، تلفن كن به نيما. آره. فرزاد: شايد نيما هيچ هم بهم بده و بيراه نگه. آوا: آره، شايد...خب ديگه، تلفن كن. فرزاد: نميدونم چهجوري شروع كنم به داداشت بگم. آوا: تو تلفن كن، حرف پيش ميآد. فرزاد: من نميتونم. آوا: ميتوني. [ سكوت ] آوا: به من نگاه كن…تو نميتوني گريه كني؟ تو اصلا گريه نميكني؟ فرزاد: تو خيلي زجر كشيدي آوا؟ آوا: تو كمكم نكردي. فرزاد: چهطور ميتونستم كمكت كنم؟ آوا: من فكر ميكردم تو بهخاطر من هر كاري ميكني. تو اصلا سعي نكردي كمكم كني. فرزاد: تقصير تو بود. تو اصرار كردي بريم جايي كه كسي نباشه. اشتباه كردم، چه اشتباهي كردم به حرفت گوش دادم. آوا: ماه داشت بهم لبخند ميزد. فرزاد: من نبايستي به حرفت گوش ميدادم. اونجا جاي شنا نبود. آوا: آب دريا چه گرم بود. ماه داشت بهم لبخند ميزد. فرزاد: من نبايستي به حرفت گوش ميدادم. آوا: تو ترسيده بودي. فرزاد: نه. آوا: آره، تو ترسيدي و تنهام گذاشتي. فرزاد: نه، من تنهات نذاشتم، نه. فكر ميكني اگه ميتونستم كاري نميكردم؟ من نميتونستم كاري بكنم. آوا: باهام بحث نكن. تو تنهام گذاشتي. [ مكث ] تو فقط بلدي مثل بچهها گريه كني. احساس گناه ميكني؟ براي خودت گريه ميكني يا براي من؟ [ مكث ] تو خيلي زود فراموشم ميكني. فرزاد: نه، فراموشت نميكنم. آوا: آره، خيلي زود. تو دوستم نداشتي. فرزاد: من دوستت داشتم. آوا: نه. فرزاد: آره. آوا: نه، تو تنهام گذاشتي. هيچ كاري نكردي. فرزاد: من نميتونستم هيچ كاري بكنم. فكر ميكني اگه ميتونستم كاري نميكردم؟ هر دومون خسته بوديم. مدت زيادي توي آب بوديم و نا نداشتيم. من خودم شنا بلد نيستم. آوا: تو ترسيده بودي. مثل آدمهاي بيدست و پا فقط داشتي نگاهم ميكردي و فرياد ميزدي. فرزاد: نه. آوا: آره، ترسيدي. اصلا كمكم نكردي. تو دوستم نداشتي. فرزاد: من دوستت داشتم. آوا: پس بيا توي آب…ديدي! [ آوا ميآيد كنار فرزاد اما رو به تماشاگر مينشيند. ] فرزاد: شايد مرگ اتفاق بدي نباشه، ولي ما كه زندهايم رنج ميبريم، چون كسي رو از دست دادهايم. ما براي كسايي كه از دست دادهايم گريه ميكنيم. شايد براي كسايي كه ميميرند اين كار خندهدار باشه، اما وضع براي خودمون دردناك ئه. چون ما كسي رو از دست داهايم و نميدونيم مرگ چهجور اتفاقي ئه. آوا: تو به برادرم تلفن نكردي. فرزاد: اينجور مواقع آدمها چهكار ميكنند؟ من نميدونم چي بگم، چهجوري بگم؟ آوا: پس به خانوادهي خودت خبر بده. به برادر خودت زنگ بزن. آره، به فرشاد زنگ بزن. فرزاد: آره. آره. تلفن ميزنم به فرشاد. [ گوشي تلفن را برميدارد و شماره ميگيرد. ] آوا: بهش بگو بياد اينجا. بگو تو نميتوني رانندگي كني. تو نبايد رانندگي كني فرزاد. فرزاد: الو…فرشاد! گوش كن. آوا توي دريا غرق شده…آره…چي؟…چي گفتي؟ آره. مرده. غرق شده. نه، هنوز به اونها تلفن نكردم. نميدونم چهجوري بهشون بگم. نميدونم چي بگم. ميخوام تو بهشون بگي. هر وقت پيداش كردند راه ميافتم ميآم. ميگن فردا دريا جسد ش رو پس ميده. [ آوا برميگردد و مانند فرزاد پشت به تماشاگر مينشيند. ] آوا: بهش بگو تو نميتوني رانندگي كني. بگو بياد اينجا. فرزاد: [ به فرشاد ] تو ميآي اينجا؟ من نميتونم رانندگي كنم. آره؟ منتظرم. به خانواده ي آوا تلفن ميزني؟ ديگه خودت ميدوني. خداحافظ. آوا: نگاه كن. ماه داره بهم لبخند ميزنه.[ سرش را روي شانهي فرزاد ميگذارد. هر دو همچنان پشت به تماشاگر نشستهاند. ] به اونها بگو تو خيلي سعي كردي نجاتم بدهي، اما من دست و پا ميزدم و نميذاشتم كمكم كني. فرزاد: تو خيلي زجر كشيدي آوا؟ آوا: فقط دلخورم از اينكه كه تو كمكم نكردي. فرزاد: من سعي خودم رو كردم بهخدا. آوا: قسم نخور. قسم نخور. فرزاد: من سعي خودم رو كردم. آوا: تو ترسيدي. فرزاد: نه. آوا: آره، تو ترسيدي. ترسيدي. فرزاد: نه. آوا: آره. تو ترسيدي. تو ترسويي. كمكم نكردي. تو ترسيدي. تنهام گذاشتي. فرزاد: آره، من ترسيدم. من ترسيدم. آوا: فقط ميخواستم از زبان خودت بشنوم. ميفهمي چي ميگم؟ فرزاد: به سرم زد خودم رو غرق كنم، اما شهامتش رو نداشتم. [ آوا فرزاد را بغل ميكند و در سكوت بارها و بارها همديگر را ميبوسند.] آوا: چشمهات خوني ئه. تو بايد بخوابي. بيا بخواب عزيزم. تو خستهاي. بايد بخوابي عزيز من. بيا. [ آوا به اتاق ديگر ميرود. فرزاد هم. كمي بعد فرزاد برميگردد. پشت به تماشاگر، رو به پنجرهي ته صحنه. ] فرزاد: آوا؟… آوا، تو اينجا هستي؟ آوا؟ … اگه اينجا هستي يه جوري حاليم كن. پنجره رو باز كن آوا. [ پنجره باز نميشود. ] پرده رو كنار بزن. [ پرده كنار نميرود. ] يه جوري حاليم كن هستي.
مرسي بهخاطر ساندويچها [ همان سوئيت شماره 27. اين بار دو برادر در آن حضور دارند. برادر بزرگتر، سيامك نزديك به سي سال سن دارد و ساسان هجده ساله است. ] سيامك: الو. الو. سامعليك… از بندر انزلي. يه ريزه خوشحالم. آره، پيداش كردم. پشت پنجره وايساده داره ساندويچ ميخوره. بهخدا پشت پنجره وايساده. عين گاو گشنهش ئه. اين سومين ساندويچش ئه. آخه يكي نيست بهش بگه تو كه كونش رو نداري، پا ميشي ميري كجا؟ خيلي خب، خفه ميشم…بيا بچه، مامان ميخواد باهات حرف بزنه. بقيهي اون ساندويچ لامسب رو هم بذار بعد تلفن بخور. با تو هستم بچه. [ گوشي تلفن همراه را به سوي ساسان ميگيرد. ترانهي سوسن كوري را زمزمه ميكند: ] همه ميگن ديوونهم، اين رو خودم ميدونم… ساسان: الو. سلام. خوبم. خيلي خب. نهخير، نميتونم توضيح بدم. سيامك: همه ميدونن كه عاشقي با مامان درست صحبت كن بچه. ساسان: الان نميتونم. باشه. [ تلفن را به سيامك ميدهد. ] سيامك: الو. اين هم شاهپسرت. حال ميكني؟ همينكه اراده كردم پيداش كردم. تا يه ساعت ديگه راه ميافتيم. من خستهم، يه استراحتي بايد بكنم مامان. همهي اينهايي رو كه داري ميگي خودم ميدونم مامان. خيلي خب…الو، سام عليك. خيلي چاكريم از ترس. مگه من چهجوري حرف ميزنم؟…آها، خب، يهخورده سرم گرم ئه…آره…تو رو خدا حال نصيحت شنيدن ندارم. خيلي خب، تا درست نشدم نميشينم پشت فرمون. تو رو حضرت عباس حالم خوش ئه، مخ ما رو سولاخ نكن. اينجا همينكه اراده كني پيدا ميشه. اصلا روي ديوارها نوشته شده: آب داريم. يا به يكي برميخوري كه كنار خيابون وايساده هي ميگه: آب. آب. [ براي گفتن جملهي قبل ميكوشد لهجهي مردم انزلي را تقليد كند. ] باحالند. من واسه همين راه نيفتادم ديگه. گفتم اول ميزون شم، بعد. خب، كاري؟ باري؟ چاكريم. مامان كاريم نداره؟…الو…اين رو كه بهم گفتي مامان. خيلي خب. اي بابا! تا خبر مرگم درست نشدم راه نميافتم. مامان، اگه همينجور بخواي حرف بزني فقط شركت مخابرات رو خوشحال ميكني. خيلي خب. خداحافظ. [ گفتوگوي تلفني تمام ميشود. ] اگه هنوز سير نشدي باز برم بگيرم؟ اگه حال نداري حرف بزني، ميتوني اون كلهي لامسبت رو تكون بدي كه من بفهمم چيكار بايد بكنم. ساسان: نه. سيامك: نه يعني چي؟ ديگه نميخواي؟ ساسان: نه. سيامك: ولي از اين شهر خوشم اومده. مردمش خيلي باحالند. چند وقت ئه اينجايي؟… هوي! كري بچه؟ ساسان: چي گفتي؟ سيامك: حال داري يهخورده با هم گپ بزنيم؟ [ ساسان بيآنكه پاسخي بدهد به ساندويچ خود گاز ميزند. ] سيامك: خب، تو چهت ئه بچه؟ ساسان: چيزيم نيست. سيامك: نه بابا! چرا نميگي چه مرگت ئه؟ سخت نگير. ساسان: من چيزيم نيست. سيامك: نميگي؟ خيلي خب، بذا خودم حدس بزنم. تو يه روز داشتي از خيابون يا بيابون رد ميشدي يهو چشت خورد به يه شازدهخانوم، قلبت شروع كرد به تاپ تاپ زدن، باورت شد اين هموني ئه كه در تموم زندگيت دنبالش ميگشتي. يا علي! رفتي جلو. رفاقت، سينما، كوه، دو سه ساعت پچپچ از تلفن، خلاصه معتاد معتاد، تا اينكه يه روز معلوم شد شازدهخانوم ميخواد با يكي ديگه ازدواج كنه، تو هم داغون زدي به بيابون. درست ئه؟ زدم به هدف، نه؟ به قول معروف اسب خوب رو از راهرفتنش ميشه شناخت، آدم عاشق رو از نيگاش. [ سيگاري از جيب خود درميآورد.] آتيش داري؟ ساسان: نه. [ سيامك از جيب خود فندكي درميآورد و سيگار خود را روشن ميكند. ] سيامك: سيگار ميخواي؟ ساسان: نه. سيامك: تسكينت ميدهها. مي شيني خاطرات مينويسي: آي عشق، عشق، عشق. يه قلب ميكشي كه يه نيزه از وسطش گذشته. [ ساسان كلافه از دود سيگار از او دور ميشود. ] سيامك: اينجور هم نفسهاي عاشقانه واسه من نكش! ساسان: چهجوري پيدام كردي؟ سيامك: خيلي آسون. عكست رو توي روزنامه چاپ كرديم. اولها يكي زنگ زد گفت تو رو توي قم ديده. من ميدونستم به گروه خون تو نميخوره بري قم. از مامان اصرار كه بريم قم. رفتيم قم. پيدات نكرديم قم. از اونجا زنگ زديم خونه، بابا گفت چند نفر زنگ زدند. يكيشون گفت تو رو توي چالوس ديده. يكي نميدونم توي اراك يا كجا ديده. خيليهام زنگ زدند گفتند توي خود تهران ديدنت. تا اينكه يه هفته پيش يه بابايي از اينجا زنگ زد، قسم، آيه كه باز هم تو رو ديده. شماره تلفنش رو بهمون داد. من همينكه رسيدم اينجا، اول رفتم پيش اين بابا. اون نشونم داد هر روز كجا تو رو ديده. خلاصه خوب ما رو علاف خودت كردي، خوب. حالا بگو چهت ئه؟ ساسان: چيزيم نيست. سيامك: افتخار نميدي حرف بزني ديگه؟…آره، ما شديم اون بابا جايزهبگيره اسمش چي بود توي فيلم چند دلار بيشتر بازي ميكردي؟ چي چي ايستوود؟…مامان برات جايزه گذاشت، ما هم راه افتاديم دنبالت. ساسان: جايزه گذاشت؟ سيامك: اي بابا! خوشمزهگي سرت نميشه؟ خب، تقصيري هم نداري، عاشقي ديگه. اين زنها تنها كاري كه بلدند همين ئه. مردها رو هوايي كنن و زرت بچه بزان. ميدونم چه فكرها توي سرت هست. با خودت ميگي اگه اون مال من باشه، ديگه توي زندگيم هيچچي نميخوام. الان برات معناي خوشبختي يعني رسيدن به اون. من هم همينطور فكر ميكردم. آدم هولهولكي ازدواج ميكنه، خيال ميكنه چه خبر ئه. اونوقت شيش ماه، بهخدا درست شيش ماه بعد هر مردي با خودش ميگه چي فكر ميكرديم و چي شد. اما خب، كلهش رفته توي پيت حلبي و ديگه درنميآد…بچه، خوب به حرفهام گوش بده، دارم برات از مضرات ازدواج ميگم. فقط شيش ماه اول ئه كه آسمون قشنگ ئه. به هم ميگين دريا چهقدر قشنگ ئه. لكلكها چهقدر قشنگند. بعد شيش ماه فاتحه مع الصلوات. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. ازدواج بد پدر پدرسوختهي آدم رو درميآره. مي فهمي منظورم چي ئه يا بيشتر توضيح بدم؟… الاغ جون! نميتوني يك كلمه جواب بدي من تكليف خودم رو بدونم؟ ساسان: تو زياد حرف ميزني. سيامك: اتفاقا اين يكي از حرفهايي ئه كه خانوم ما تا دهنم رو باز مي كنم بهم ميگه، البته از شيش ماه بعد ازدواج. اولها كه ميگفت سياجون باهام حرف بزن. حالا تا دهنم رو باز ميكنم بهم ميگه تو زياد حرف ميزني سيا. [ براي گفتن جملهي قبل صداي زنش را تقليد ميكند. ] اه! بابا، اي خدا! اين زبان لامسب رو براي همين خدا داده بهمون كه باهاش حرف بزنيم لامسبها! خب، حالا زنم يه چيزي ميگه، اما تو ديگه خفه! خفه! داش كوچيكمي، حق دارم باهات حرف بزنم، تجربههام رو دراختيارت بذارم و مواظب باشم اشتباه نري. اگر هم صلاح بدونم حق دارم بزنم پس كلهت. گرفتي چي ميگم؟ پس گوش بده. دردت نميآد بچه. حرفهام دوا ست. ببين بچه! بذا اينجور بهت بگم: اگه اون شازده خانوم هرچي بهت گفته كشك ئه. اگر هم باهات رفيق شده بود، فقط واسه خاطر چشم و همچشمي با رفقاش بود. همين ئه كه حالا يكي ديگه رو پيدا كرده و گذاشتهتت به امان خدا. وقتي همچين اتفاقي ميافته، بدون كه حكمتي پشتش هست. نميگم زن نگير. بگير لامسب، اما عجله نكن. تازه، آخه كي الان بهت زن ميده پشكل؟ سربازي كه نرفتي. جون كه نداري، كم ميآري بدبخت. پول؟ نداري. من موقع ازدواج كلي پول توي حسابم داشتم. اين ئه كه بهت ميگم عجله نكن ياتاقان ميزني. احساساتي هم نشو. سعي كن جفت خودت رو پيدا كني. سخت ئه، اما ميارزه. وگرنه ميشي مثل من. من خر احساساتي شدم. زني كه جفت آدم نباشه، آره، اولها آدم رو تحويل ميگيره. تو با خودت ميگي: واي! چه فرشتهاي گيرم اومده. اما بهخدا شيش ماه بعد ميرسي به همونجا كه چي فكر ميكرديم و چي شد. زن ناجور بگيري، كارت ساخته ست بدبخت. زن ناجور يعني گير سه پيچ. ببين، من به هزار زحمت تونستم از سرم واش كنم. ميخواست باهام بياد. فكرش رو بكن. يكي هست كه هر جا ميري ميخواد باهات بياد. اه! هر جا ميخواي بري بايد بهش بگي كجا داري ميري. تو يه آدم آزادي. قدر آزاديت رو بدون. به همين زودي خر نشو. من خر شدم، تو ديگه نشو. بذا بهت بگم مشكل ما مردها چي ئه. هر كدوم از ما مردها با زني ازدواج ميكنيم كه روياي مرد ديگهاي توي سرش هست. مردي كه توي زندگي واقعيش وجود نداشته و نداره. مثلا يه سرخپوست يا مردي مثل اين مرتيكه آل پاچينو توي فيلم CARLITO,S WAY. صداي زن: تو حسودي ميكني كه من از آل پاچينو خوشم ميآد؟ صداي مرد: تو چه اصراري داري كه من هر چي مينويسم به تو ربط داره؟ صداي زن: ووي! براي اينكه داره عزيزم. براي اينكه داره. اين شگرد تو ئه. هر حرفي دلت ميخواد از زبان شخصيتهاي نوشتههات ميگي. سيامك: پاچينو توي فيلم CARLITO,S WAY. تو بايد بگردي جفت خودت رو پيدا كني. گول خوشگلي دخترها رو هم نخور بچه. گول خوشگلي شون رو نخور. فقط شيش ماه اول ئه كه خوشگليشون برات مهم ئه. بعد شيش ماه ديگه اصلا برات مهم نيست كه اين بابا چهقدر خوشگل ئه. ديگه برات اين مهم ئه كه بلد ئه غذا درست كنه يا نه؟ آدم هست يا نه؟ تازه، به قول يه بابايي، زن خوشگل مال مردم ئه. اين رو نميدونم كي بهم گفته ولي خيلي هم درست ئه. زنت كه خوشگل باشه مدام بايد بپاييش و توي خيابون به مردهاي ديگه اخم كني كه به زنت زل نزنند. اه! سري كه درد نميكنه بهش دستمال نميبندند بچه. الان هم براي اينكه دلت خنك شه به اين قضيهي مهم فكر كن كه اون هر چهقدر هم خوشگل باشه، هر چهقدر كه خوشگل باشه بالاخره يه روز پير و چلوسيده ميشه و براي ديدن قيافهش بايد كفاره داد. نكنه به اون پنجرهي لامسب دخيل بستي بچه؟ بگير بشين، شايد لازم شد برگشتنا يهخورده هم تو بروني. ساسان: من ديگه بايد برم. سيامك: كجا؟ ساسان: نميدونم. همينجور مستقيم اينقدر ميرم تا به يه جايي برسم. سيامك: بشين اينقدر جفنگ نگو بچه. ميخواي همينجور مستقيم راه بري براي خودت شعرهاي عاشقانه بخوني، آره؟ بي تو مهتاب شبي … ساسان: مرسي بهخاطر ساندويچها. خداحافظ. سيامك: بگير بشين بچه من اعصاب ندارمها. پس داشتم توي گوش خر ياسين ميخوندم ديگه. تموم زندگي خصوصيم رو ريختم توي دايره تا چشم و گوشت واشه، اما انگار حاليت نيست… ساسان: مرسي بهخاطر ساندويچها. خداحافظ. سيامك: گه خوردي! مگه من ميذارم بري. الان اونجا همه منتظر ما دو تا هستند. بريم اين شازده خانوم رو نشونم بده ميخوام ببينم كي ئه كه اينجور آويزونت كرده. اگر هم خيلي دلت ميخواد، خيلي خب، اون شازده خانوم رو به عقدت درميآرم تا تو بدبخت عشق كني كه به آرزوت رسيدي و ديگه خوش بختي، اونوقت شيش ماه بعد ميآم حال و روزت رو تماشا ميكنم و حسابي به ريشت ميخندم. از همين حالا معلوم ئه كه از اون زن ذليلهاي بدبختي. دارم ميبينمت شيش ماه از ازدواجت گذشته و براي خانومت شدي عين ميز شيش نفره اتاق پذيرايي، اصلا نميبيندت. ميبينمت كه داري بهم ميگي: داداش، اشتباه كردم، از زندگيم راضي نيستم، گه خوردم. من هم ميزنم توي اون دهنت، ميگم بيشتر بخور. كنسروش رو بخور. همين رو ميخواي؟ بسمالله. اسم و آدرسش رو بده، بقيهش با من. ساسان: پاي كسي در ميون نيست. مرسي بهخاطر ساندويچها. سيامك: اگه يه بار ديگه اين حرف رو تكرار كني، ميزنم توي دهنت. گرفتي چي گفتم؟ هواي كار خودت رو داشته باش. بهخدا ميزنم توي دهنت. اصلا همون اول كه ديدمت بايستي ميزدم له و لوردهت ميكردم كه اينجور پررو نشي. هي اومدم بخندم، با خودم گفتم اشكالي نداره، الاغ ئه، حالا يه غلطي كرده، لابد شرمنده ست. تو خجالت نميكشي مرتيكهي الاغ؟ من از كار و زندگيم دست كشيدم، زن و بچهم توي خونه تنهان، يه ماه ئه علاف تو شدهم، از كار و زندگيم افتادهم، بيكار نبودم كه شيش ساعت راه رو بكوبم بيام اينجا، پيدات كنم كه دو تا ساندويچ برات بگيرم و برگردم. ساسان: من ازت نخواستم از كار و زندگيت دست بكشي و علاف من بشي. الان هم بهت ميگم ديگه دنبال من نيا. اينقدر هم لازم نيست نگران من باشي. من ميتونم از خودم مواظبت كنم. سيامك: مگه قرار ئه بهت تجاوز بكنن كه من نگران باشم نتوني از خودت مواظبت كني؟ من نگران آيندهتم بدبخت. اگه ميخواي با يكي ازدواج كني، بايد اسكناس داشته باشي. زندگي يعني اسكناس، نداشته باشي پشمي. ساسان: خداحافظ. سيامك: بچه اين ادا و اصول رو بذار كنار، من اصلا حوصله ندارمها. الان ميري حموم خودت رو ميشوري. اين چه قيافهاي ئه؟ شدي عين سندهها. ساسان: من بايد برم. سيامك: دارم بهت ميگم اون كي ئه. اسم و آدرسش رو بده بقيهش با من. اهل اينجا ست؟ ساسان: گفتم پاي كسي درميون نيست. سيامك: [ به او سيلي ميزند. ] پس كاسهكوزهت رو جمع كن بريم. ساسان: من نميآم. من از دست شماها فرار كردهم. من نميخوام مثل شماها زندگي كنم. سيامك: ببين بچه، من الان مخم درست كار نميكنه. به يه زباني حرف بزن كه من حاليم بشه. يعني چي كه نميتوني مثل ما زندگي كني؟ ساسان: من نميتونم مثل شماها زندگي كنم. نميخوام مثل شماها زندگي كنم. الان نوزده سالم ئه، اما هنوز اونطور كه ميخوام زندگي نكردهام. از زندگي هيچچي نفهميدهام. سيامك: براي عشق و حال هم بايد اسكناس داشته باشي بچه. توي اون مغازه ميتوني كلي پول پسانداز كني بري عشق و حال. مگه تو همين رو نميخواي؟ ساسان: من فقط ميخوام يه مدت جوري زندگي كنم كه خودم ميخوام. پول هم لازم ندارم. سيامك: بچه، من ميخوام كمكت كنم. ساسان: اگه ميخواي كمكم كني، دست از سرم بردار. اصلا فراموش كن يه داداش كوچيك داري. يه مدت همهتون فراموشم كنين. سيامك: از وقتي كه يادم ئه تو هميشه توي خونه باعث دردسر بودي. هر وقت بابا و مامان با هم دعواشون ميشد يه جورايي به تو ربط داشت. ساسان: آره، حق با تو ئه. سيامك: لازم نكرده حرفم رو تاييد كني. ميخواي بري، برو گم شو. ساسان: مرسي بهخاطر ساندويچها. خداحافظ. سيامك: صبر كن ببينم. پول ساندويچها رو رد كن بياد، بعد برو پي كارت. ساسان: پول ندارم. سيامك: پس گه ميخوري ميگي پول لازم نداري. فقط دلم ميخواد بدونم پس چه جوري گذران ميكني، ها؟ پول شام و ناهارت رو از كجا ميآري؟ ساسان: مرسي بهخاطر ساندويچها. خداحافظ. سيامك: صبر كن. [ دستهاي اسكناس از كيف پولش بيرون ميآورد و ميشمارد. ] ساسان: نه، نميخوام. سيامك: بيشتر از اين ندارم. بگير. ساسان: لازم ندارم مرسي. سيامك: بگير، اينقدر چرند نگو. [ اداي ساسان را درميآورد: ] لازم ندارم مرسي. ساسان: [ پول را ميگيرد. ] مرسي. خداحافظ. [ سيامك ديگر به برادر خود نگاه نميكند. ميرود روي تخت دراز ميكشد. ساسان بيرون ميرود. ] صداي زن: بيا اين جور بنويس كه برادر كوچيكه ميآد دنبال برادر بزرگ . بد نيستها. صداي مرد: آره، پيشنهاد بدي نيست. استراليا [ همان سوئيت شمارهي 27. جاويد روي كاناپه نشسته است و مردي با عينك دودي با كمي فاصله مراقب او ست، اما هر گاه جاويد سرش را به سوي او ميچرخاند، مرد نگاهش را ميدزدد. جاويد شروع ميكند به قدم زدن آهسته در اتاق، گويي در يك خيابان قدم ميزند و مرد دنبالش ميكند. جاويد ناگهان به سوي تلفن هجوم ميبرد، گوشي را برميدارد. ] جاويد: خداحافظ همهگي. خداحافظ دوستان. من دارم ميرم سفر. مرد: كجا؟ تو بازداشتي. جاويد: من هر چي پول توي جيبم دارم ميدم بهت بذار برم. مرد: تو مرتكب جرم شدهاي. من مامورم و معذور. ميدوني چهقدر دنبالت گشتيم؟ جاويد: هر چه پول دارم ميدم بهت من رو نديد بگير. بذار برم. مرد: هر جا بري، من نه، يكي ديگه پيدات ميكنه. آخه كجا رو داري بري؟ جاويد: ميخوام برم اونور آب، به آفريقا. ميخوام به آفريقا برم. مرد: كدوم كشور؟ جاويد: فرانسه. ميون كشورهاي آفريقايي بيشتر از همه از فرانسه خوشم ميآد. مرد: چهجوري ميخواي بري؟ جاويد: نميتونم بگم. مرد: ما از همه چيز خبر داريم. تو ميخواي بري اونور آب، به فرانسه. كلي پول دادي كه توي كشتي ميرزا كوچكخان قايمت كنند ببرنت اونور آب. من يه سفر به فرانسه رفتم، پايتخـتش دمشق خيلي جاي قشنگي ئه. اما ميگم چرا نميري استراليا؟ جاويد: استراليا جاي خوبي ئه. اونجا كاري كه من كردم جرم نيست. خيلي جاهاي ديگه كاري كه من كردم جرم نيست. مرد: جاي تو اونجا ست پسر. استراليا. آره، جاي تو اونجا ست. من حاضرم ببرمت اونجا. جاويد: واقعا من رو با خودتون ميبريد استراليا؟ مرد: آره، واقعا. جاويد: نه، شما شوخي ميكنيد. مرد: من با تو شوخي ندارم بيشعور. جاويد: من دارم خواب ميبينم؟ [ مردي ديگر ميآيد تو. ] مرد دوم: تو داري ما رو ميبيني. جاويد: من دارم ميرم استراليا. مرد دوم: چي گفتي؟ جاويد: من دارم ميرم استراليا. مرد دوم: چرا ميخواي بري استراليا؟ جاويد: اينجا دنبالم ميگردند. مرد دوم: چرا؟ جاويد: من كاري كردم كه اين جا جرم ئه، اما توي استراليا جرم نيست. مرد دوم: تو اگه بري استراليا، هيچ پخي نميشي. جاويد: چي گفتي؟ مرد اول: اگه بري استراليا، هيچ پخي نميشي. جاويد: منظورت چي ئه؟ مرد دوم: اگه بري استراليا، هيچ پخي نميشي. اگه استراليا هم بري هيچ پخي نميشي. مرد اول: اگه استراليا بري هيچ پخي نميشي. پخي نميشي. پخي نميشي. جاويد: پخ؟ مرد اول: پخ. پخ. جاويد: چي؟ پخ؟ مرد اول: پخ. كخ. جاويد: كخ؟ رابرت كخ؟ مرد دوم: آره، رابرت كخ. جايد: [ با بغض ] آره، من رابرت كخ ميشدم. مرد اول: [ حرف جاويد را تصحيح ميكند. ] رابرت پخ. جاويد: [ با بغض ] آره، درست ئه. رابرت پخ. من رابرت پخ ميشدم. مرد اول: خب، راه بيفت بريم. جاويد: چي؟ مرد اول: راه بيفت بريم. جاويد: بريم؟ مرد دوم: راه بيفت بريم. جاويد: كجا بريم؟ مرد دوم: استراليا. جاويد: كجا؟ مرد اول: استراليا. استراليا. جاويد: استراليا جاي قشنگي ئه. مرد اول: آره، راه بيفت. [ جاويد به سوي در خروجي راه ميافتد. ] مرد دوم: تو كه لختي. جاويد: نه. مرد دوم: چرند نگو. تو لختي ديگه. جاويد: ايناهاش. لباس تنم ئه. مرد دوم: من ميگم تو لختي. جاويد: من لخت نيستم. [ با مشت و لگد به جان جاويد ميافتند. ] مرد اول: با ما بحث نكن. تو لختي. جاويد: خيلي خب. حق با شما ست. مرد دوم: تا صد كه شمرديم تو بايد لباست رو تنت كرده باشي. [ دو مرد شروع ميكنند به شمارش سريع و جاويد شتابان جيبهاي خود را وارسي ميكند. شمارش آنها تمام مي شود. ] جاويد: من يه كراوات خريدم، اما پيداش نميكنم. به نظر شما عيب نيست كه من همينجوري بيام استراليا؟ مرد اول: كجا؟ جاويد: استراليا. مرد اول: خب، استراليا چي؟ جاويد: زشت نيست من اينجوري با اين وضع بيام استراليا؟ مرد دوم: استراليا جاي قشنگي ئه. جاويد: فكر ميكني با اين وضع من رو اونجا راه ميدن؟ مرد اول: لفتش نده. راه بيفت بريم. جاويد: نه، با اين وضع من رو اونجا راه نميدن. مرد اول: چرا اينقدر لفتش ميدي؟ جاويد: تا صد كه بشمرين، من آماده شدهم. [ آنها شروع ميكنند به شمارش. جاويد جيبهاشان را وارسي ميكند. شمارش آنها تمام ميشود. ] جاويد: نميتونم پيداش كنم. مرد اول: ديگه وقتي نمونده. داره دير ميشه. خيلي كندي. بجنب. مرد دوم: يه فكر بكر. ما تا صد كه بشمريم تو بايد آماده شده باشي. جاويد: فكر خوبي ئه. [ جاويد ميخواهد برود، آندو مرد هر كدام يكي از دستانش را ميگيرند و شروع ميكنند به شمارش. ] مرد اول و دوم: [ با آهنگ بازي كودكان ] ده، بيست، سي، چهل، پنجاه، شصت، هفت، هشتاد، نود، صد. [ دستان جاويد را رها ميكنند. ] مرد اول: چي ش |