درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 دل سگ

نمايش‌نامه‌نويس: محمد يعقوبي

 ( بر اساس رماني به همين نام، نوشته‌ي‌ ميخائيل بولگاكف، ترجمه‌ي مهدي غبرايي )

 

شخصيت‌ها:

پرفسور پره‌ئو براژنسكي

شاريك

دكتر ايوان آرنولدويچ بورمنتال

زينا

اشووندر

ناتاشا

ويازمكايا

مرد مست

فيودور

 

 

 

1. هيپوفيز

( صداي جيغ  زينا، خدمت‌كار خانه در تاريكي صحنه. صداي قدم‌هاي شتابان زينا در تاريكي. در اتاق پرفسور را مي‌زند. )

زينا: دكتر! پرفسور!

( در باز مي‌شود و دكتر بورمنتال وارد صحنه مي‌شود. )

دكتر  بورمنتال:  چه اتفاقي افتاده زينا؟

( پرفسور هم وارد صحنه مي‌شود. )

زينا: اون كثافت اومده اتاق من. شاريك. اون منظور بدي داشت. اون…

پرفسور:  الان توي اتاق‌ت هست؟

زينا: آره.

 ( دكتر به سوي اتاق زينا مي‌رود. ناگهان شاريك با اسلحه پيداش مي‌شود. دكتر مي‌ايستد.)

دكتر:  خدايا! كدوم احمقي اون اسلحه رو داده دست‌ت؟

شاريك: برو عقب دكتر. به صلاح‌ت ئه كه بري عقب دكتر، وگرنه ملاحظه نمي‌كنم. اين‌قدر از  دست‌ت عصباني هستم كه لت و پارت كنم. زينا، خفه شو وگرنه دكتر رو مي‌كشم.

دكتر بورمنتال: وضع‌ت رو از ايني كه هست خراب‌تر نكن شاريكوف. اون اسلحه رو بده من. ( قدمي برمي‌دارد)

شاريك: يه قدم جلوتر بياي شليك مي‌كنم.  به صلاح خودت ئه كه مثل بچه‌هاي خوب بري عقب. برو عقب دكتر. بهانه دست‌م نده كه شليك كنم.

پرفسور  بيا عقب دكتر.

دكتر بورمنتال ( پا پس مي‌كشد. ) از اين كارت پشيمون مي‌شي شاريك.

شاريك:  خيلي خب.  حالا پرفسور، من چند تا اسكناس خوشگل مي‌خوام.

پرفسور:  شاريكوف!

شاريك: حرف نباشه پرفسور. تا ده كه شمردم، مي‌خوام اسكناس‌ها روي ميز باشه. يك…دو…

پرفسور:  كيف پول‌م توي اتاق‌م هست شاريكوف.

شاريك: خب، سريع برو و برگرد. فقط معطل نكن پرفسور. ( پرفسور به اتاق ديگر مي‌رود.)

شاريك:  از دست‌م نمي‌توني دربري زينا. بالاخره گيرت مي‌آرم.

 دكتر بورمنتال: تو هم از دست من نمي‌توني دربري شاريك. من هم هر جا بري گيرت مي‌آرم.

شاريك: تو خفه شو. خفه. من مي‌تونم كاري كنم كه اين آرزو رو به گور ببري. اگه جرات داري يك كلمه ديگه حرف بزن اون‌وقت مي‌بيني چه‌كار باهات مي‌كنم. اگه يه كلمه ديگه حرف بزني، مي‌كشم‌ت. فهميدي؟

( پرفسور برمي‌گردد. )

شاريك: اسكناس‌ها رو بذار روي ميز پرفسور. خوب ئه. حالا هر سه تا بخوابين روي زمين. بجنبين. ( هر سه روي زمين مي‌خوابند. )  خوب ئه. ( شاريك مي‌رود اسكناس‌ها را از روي ميز برمي‌دارد و بعد مي‌رود بالاي سر پرفسور ) تو چي من هستي؟

پرفسور:  چي؟

شاريك:  تو پاپاي من هستي درست ئه؟

پرفسور:  آره.

شاريك:  پس چي من هستي؟

پرفسور:  پاپاي تو.

شاريك:  هيپوفيز چي ئه؟

پرفسور:  يه غده ست توي مغز.

شاريك:  توي مغز؟

پرفسور:  آره.

شاريك ( مي‌رود اسلحه را به فرق سر دكتر مي‌چسباند ): يعني اين‌جا؟

دكتر بورمنتال:  مواظب باش شاريك. اون اسلحه پر ئه.

شاريك:  همين جا ست پاپا؟

پرفسور:  آره.

شاريك:  خب، پرفسور، زينا، خوب دكتر بورمنتال رو تماشا كنين، چون ديگه دكتر رو نمي‌بينين. مي‌خوام بكشم‌‌ش.

( نور صحنه خاموش مي‌شود. )

 

2. سگ ول‌گرد

( اتاق پذيرايي خانه‌ي پرفسور فيليپ‌فيليپوويچ براژنسكي. صداي پارس يك سگ مدام شنيده مي‌شود. زينا، خدمت‌كار خانه از پشت پنجره به سگ خيره شده است. )

زينا:  پرفسور، اين سگ ول‌گرد رو از كجا پيداش كردين؟

پرفسور:  در گذشته سگ داشتي؟

زينا:  نه. چه‌طور مگه؟

پرفسور:  پس از كجا مي‌دوني اين سگ ول‌گرد ئه؟

زينا:  خب، خيلي كثيف ئه. يه ريز هم واق‌واق مي‌كنه.

پرفسور:  سگ‌ها كارشون پارس كردن ئه زينا. توقع داري آواز بخونه؟

زينا:  يه سگ درست و حسابي الكي پارس نمي‌كنه. اصلا از قيافه‌ش معلوم ئه كه يه سگ ول‌گرد ئه. از كجا پيداش كردين؟  ممكن ئه هار باشه.

پرفسور: مزخرف نگو زينا.

زينا: فكر كنم شپش هم داشته باشه.

پرفسور: مزخرف نگو. شپش نداره. ( سگ پارس مي‌كند. ) دكتر بورمنتال هنوز نيومده؟

زينا:  اومده.

پرفسور:  پس كجا ست؟

زينا:  دست‌شويي. پرفسور، شما مي‌خواين اين سگ بدقيافه رو اين‌جا نگه‌دارين؟

پرفسور:  اين سگ به قول خودت بدقيافه ممكن ئه وسيله‌اي بشه براي يك انقلاب در علم پزشكي.

زينا:  اگه مي‌خواين شكم‌ش رو بشكافين، شما رو به خدا زودتر اين كار رو بكنين كه سر و صداش خفه شه.

پرفسور:  ما مي‌خوايم اين سگ رو تبديل كنيم به آدم.

زينا:  باز هم دارين سر به سرم مي‌ذارين پرفسور؟

پرفسور:  كاملا جدي حرف زدم زينا.

زينا:  اين كار گناه ئه.

پرفسور:  واقعا؟ خب، دعا كن خدا ما رو ببخشه.

زينا:  شما اصلا نمي‌تونين همچين كاري بكنين. هيچ انساني نمي‌تونه توي كار خدا دخالت كنه.

پرفسور:  ولي من مي‌خوام اين كار رو بكنم.

زينا:  نمي‌تونين.

پرفسور:  من اين كار رو مي‌كنم زينا. خواهي ديد.

زينا:  حالا واقعا واجب ئه يه سگ رو تبديل كنين به آدم؟ اين همه آدم مريض هر روز پشت در منتظرن كه شما دردشون رو دوا كنين. گناه بزرگي مرتكب مي‌شين اگه به‌جاي معالجه‌ي مردم وقت‌تون رو بذارين  براي اين‌كه يه سگ رو به آدم تبديل كنين.

پرفسور:  تو بايد راهبه مي‌شدي زينا. خوب بلدي نصيحت كني. ( پرفسور به اتاق خود مي‌رود.‍)

 

3. اعضاي جديد كميته‌ي ساختمان

(دكتر بورمنتال دارد روزنامه مي‌خواند. پرفسور با لباس خانه وارد مي‌شود. )

پرفسور:  توصيه مي‌كنم پيش از خوردن غذا اخبار روزنامه‌هاي دولتي رو نخون.

دكتر: سلام پرفسور.

پرفسور: سلام. حال‌ت چه‌طور ئه؟

دكتر:  خوب. خيلي خوب.

پرفسور:  اصلا توصيه مي‌كنم هيچ‌وقت ديگه هم روزنامه‌هاي دولتي رو نخون. يك زماني توي مطب‌م سي نفر رو آزمايش كردم، نتيجه‌ي آزمايش خيلي جالب بود. تمام كساني كه روزنامه‌هاي دولتي مي‌خوندن، وزن كم مي‌كردن، بي‌اشتها بودن و نشانه‌هاي افسردگي در اون‌ها ديده مي‌شد. ( صداي پارس سگ ) اين هم سگ. ديگه نيازي نيست دنبال سگ بگرديم.

دكتر بورمنتال:  شما چه طور تونستيد اين سگ خطرناك رو دنبال‌تون بكشونيد پرفسور؟

پرفسور: با مهرباني دكتر. يعني با سوسيس. مهرباني تنها روشي ئه كه موقع برخورد با موجودات زنده بي برو برگرد جواب مي‌ده. مهم نيست كه سطح تكامل حيوانات تا چه حد باشه، اما شكي نيست كه از راه ترساندن‌شون نمي‌شه به جايي رسيد. ترس و ارعاب سيستم اعصاب‌ رو به‌ كل مختل مي‌كنه. زينا! 

زينا: بله، پرفسور؟

پرفسور:  از اون سوسيس‌ها كه امروز خريدم يه خورده به اين حيوون بده.

زينا:  پرفسور! شما مي‌خواين اون سوسيس‌هاي كراكو رو بدين اين جان‌ور بخوره؟ خدايا! شما مي‌بايستي از يه قصابي آشغال گوشت مي‌خريدين براش. من ترجيح مي‌دم همين الان برم براش آشغال گوشت بخرم و سوسيس‌هاي كراكو رو خودم بخورم.

پرفسور:  سوسيس براي معده‌ي آدم مثل سم ئه زينا. تو آدم بالغي هستي اما مثل يه بچه حاضري هر چي رو توي شكم‌ت بريزي. به هر حال خود داني. اگه مي‌خواي از اون سوسيس‌ها بخوري، بخور. اما اخطار مي‌كنم اگه معده‌ت جواب‌ت كرد، اون‌وقت نه من آستين بالا مي‌زنم نه دكتر بورمنتال. ديگه خود داني. به هر حال اين سگ الان نياز به غذا داره. اين سر و صدا چي ئه زينا؟ برو به بالايي‌ها تذكر بده اين‌قدر سر و صدا نكنن.

زينا: اعضاي جديد كميته‌ي ساختمان هستند پرفسور. فكر كنم  جلسه دارن.

پرفسور: ديگه براي چي؟ امان از اين كميته‌ي ساختمان! خب برو به اون حيوون غذا بده.( زينا مي‌رود ) مي‌خوام از اين‌جا برم. اين خونه ديگه به‌ درد نمي‌خوره. آينده‌ي اين خونه جلوي چشم‌م ئه. آره. يه مدت بعد لابد سرودهاي دسته‌جمعي مي‌خونن. بعد لوله‌هاي آب مستراح يخ مي‌زنه، بعد شوفاژ خراب مي‌شه و الي آخر.

دكتر بورمنتال: شما بدبين هستيد پرفسور.

پرفسور:من واقع‌بين‌ام، همين. فقط بر اساس مشاهدات‌م حرف مي‌زنم. حتي توي اروپا هم من رو با اين ويژه‌گي مي‌شناسن. اگه مي‌گم اوضاع اين مملكت اصلا خوب نيست، خوب كه نمي‌شه هيچ، بدتر هم مي‌شه، فقط متكي بر واقعياتي‌ ئه كه مي‌بينم. آخه براي چي گلدان‌هاي گل رو از پاگرد برداشتند؟ چرا برق كه تا يادم مي‌آد توي بيست سال گذشته فقط دو دفعه قطع شد، حالا به‌طور منظم ماهي چند بار قطع مي‌شه؟ مگه خرابي به چي مي‌گن دكتر؟ اين خونه به زودي تبديل مي‌شه به يه خرابه. نمي‌شه در خدمت دو خدا بود. نمي‌شه در آن واحد هم ترامواها رو تميز كرد، هم سرنوشت گداهاي اسپانيا رو روشن كرد.  نه، نمي شه دكتر. از عهده‌ي كسي برنمي‌آد و مخصوصاً اين كار ملتي نيست كه دست كم دويست سال از اروپا عقب‌تر ئه و هنوز بلد نيست درست و حسابي زيپ شلوارش رو هم ببنده.

دكتر بورمنتال: حرف‌هاتون بوي ضدانقلاب مي‌ده پرفسور.

( صداي زنگ در. زينا در را باز مي‌كند. )

پرفسور:  حرف‌هام بر اساس يك عمر تجربه ست. بگذريم. بهتر ئه به كار خودمون برسيم.

دكتر بورمنتال:  بله، موافق‌م.

پرفسور:خب، اين هم سگ. ديگه پيدا كردن يه آدم مرده كار خودت ئه.

زينا:  پرفسور، اعضاي جديد كميته‌ي ساختمان مي‌خوان با شما صحبت بكنن.

پرفسور: به شون بگو من الان وقت ندارم.

زينا: گفتم. اما اصرار دارند همين حالا با شما صحبت كنن.

پرفسور: زينا، من الان گشنه‌م ئه، مي‌خوام شام بخورم.

زينا: گفتند صحبت‌شون بيش‌تر از چند دقيقه طول نمي‌كشه.

پرفسور: خيلي خب. بگو بيان. مي‌بيني دكتر. مزاحمت‌ها داره شروع مي‌شه. (يك مرد و يك زن مي‌آيند تو.  زن مانند مردان لباس پوشيده. ) شما نبايد با اين پاهاي گلي مي‌اومديد تو. قالي‌ها رو گلي كرديد. همه قالي‌هاي من ايراني ئه آقايون.

ويازمكايا: ما آقايون نيستيم.

پرفسور: پس در اولين نگاه درست حدس زدم؟ شما واقعاً زن هستيد؟

ويازمكايا:  بله، رفيق.

پرفسور: خب، چه‌كارم داريد؟

اشووندر:  ما به ديدن شما…

پرفسور: منظورتون از ما چي ئه؟

اشووندر: من رئيس جديد كميته‌ي اين ساختمان هستم. اسم من اشووندر ئه و اين خانم هم يكي از اعضاي جديد كميته ست.  ما به عنوان…

پرفسور: شما هستيد كه به عنوان مستاجرهاي اضافي فيودور پاولوويچ اثاث‌كشي كرده‌ايد؟

اشووندر:  بله؟

( پرفسور مي‌خندد. )

اشووندر: به چي مي‌خندين پرفسور؟

پرفسور:  خنده؟! اين يه واكنش عصبي ئه.

اشووندر: منظورتون چي ئه؟

پرفسور: لطفا هر چه سريع‌تر به‌م بگيد چرا به ديدن‌م اومده‌ايد؟ فقط خلاصه و مفيد، من مي‌خوام برم شام بخورم.

اشووندر: ما به عنوان…

پرفسور: لطفاً حاشيه نريد.

ويازمكايا:  رفيق پرفسور، شما كه اصلا اجازه حرف زدن به رفيق اشووندر…

پرفسور:  ببينيد، من هنوز شام نخورده‌ام. خيلي هم گشنه‌م ئه. بنابراين حوصله ندارم حرف‌هاي حاشيه بشنوم. يك راست بريد سر اصل مطلب و حتماً خيلي خلاصه.

اشووندر: ما، اعضاي كميته‌ي ساختمان با تصميم مجمع عمومي اين بلوك كه مسئول افزايش سكونت توي اين ساختمان ئه پيش شما اومديم تا…

پرفسور: منظورتون از مسئول چي ئه؟ لطفا واضح‌تر بگيد.

اشووندر:  تصميم‌گيري درباره افزايش سكونت در واحدهاي اين ساختمان به عهده ما ست.

پرفسور: گويا نمي‌دونيد كه طبق مقررات دوازده‌م اگوست امسال، آپارتمان من معاف از هر افزايش سكونتي شده.

اشووندر: مي‌دونيم، اما وقتي مجمع عمومي اين موضوع رو بررسي كرد، به اين نتيجه رسيد كه با در نظر گرفتن همه‌ي جوانب ، شما فضاي زيادي رو اشغال كرده‌ين. بيش از حد لازم. شما به تنهايي هفت تا اتاق دارين.

پرفسور: اين هفت اتاق محل زندگي و كارم ئه. تازه، من هشت تا اتاق نياز دارم. يه اتاق براي كتاب‌خانه‌م. الان دارم از اتاق پذيرايي به‌جاي كتاب‌خانه استفاده مي‌كنم. به اضافه اتاق غذاخوري و اتاق مطالعه، اين شد سه تا، اتاق معاينه مي‌شه چهار، پنج اتاق عمل، اتاق خواب، شش و هفت  اتاق پيش‌خدمت. به هر حال آپارتمان من كه معاف ئه.

اشووندر:  ما درست به‌خاطر اتاق غذاخوري و اتاق معاينه است كه به ديدن شما اومده‌ايم. مجمع عمومي محض رعايت انضباط كاري از شما مي‌خواد كه داوطلبانه از اتاق غذاخوري و اتاق معاينه  صرف‌نظر كنين. مي‌تونين توي اتاق مطالعه مردم رو معاينه كنين.

پرفسور:  هه، هه، هه! هوم. خب، و كجا غذا بخورم؟

ويازمكايا: توي اتاق خواب.

پرفسور: آقايون، بهتر ئه كه شما برين به كارهاي خودتون برسين و من هم همچنان جايي كه هميشه غذا خورده‌ام، غذام رو بخورم و توي اتاق معاينه‌ام مردم رو معاينه كنم. خب، خداحافظ.

اشووندر: رفيق پرفسور، در صورت سرپيچي و سرسختي شما، ما به مقامات عالي گزارش مي‌ديم.

پرفسور: آها، پس بازي شما اين ئه، بله؟…لطفا، يك دقيقه صبر كنيد. ( مي‌رود و گوشي تلفن را برمي‌دارد. شماره مي‌گيرد. ) الو، لطفاً وصل كنيد به تلفن مستقيم پيوتر الكساندروويچ… من پرفسور پره‌ئو براژنسكي هستم. متشكرم... پيوتر الكساندروويچ؟ حال‌تون چه‌طور ئه؟ خيلي خوش‌حال‌ام كه حال‌تون خوب ئه. نه من خوب نيستم …تلفن كردم كه به شما بگم برنامه‌ي جراحي شما لغو شده... بله، لغو شده. اصلا همه برنامه‌هاي جراحي من لغو شده…خب، دليل‌‌ش اين ئه كه ديگه نمي‌خوام اصلا توي روسيه كار كنم. همين حالا دو نفر به ديدن‌م اومده‌اند. يكي از اين‌ها زني ئه كه لباس مردها رو پوشيده. اومده‌اند اين‌جا توي خونه‌م من رو به خلع يد تهديد مي‌كنن.

اشووندر: آهاي پرفسور، بايد…

پرفسور: مي‌گن بايد از اتاق معاينه‌م طرف‌نظر كنم. من نه تنها نمي‌تونم با اين وضع كار كنم، بلكه مجاز هم نيستم. بنا بر اين كارم رو تعطيل مي‌كنم. كليدها رو هم مي‌دم به اين آقاي اشووندر كه به‌جاي من مردم رو معاينه و جراحي كنه… نه، پيوتر الكساندروويچ، نه، ديگه كاسه‌ي صبرم لبريز شده. از ماه اگوست اين دومين بار ئه. دم به دم اعضاي كميته‌ي ساختمان عوض مي‌شن و من بايد…چي؟ هوم…خب، فقط به يك شرط، برام مهم نيست كي گواهي‌نامه رو امضا مي‌كنه و چي توش مي‌نويسند، اما معناش اين باشه كه ديگه هيچ كس حق نداشته باشه در آپارتمان‌م رو بزنه، هيچ‌كس... لطفاً هر چه زودتر. خيلي خوب ئه. بله، همين حالا گوشي رو مي‌دم دست‌ش. تلفن با شما كار داره آقاي اشووندر.

اشووندر: ( با لحني كه بين خشم، فروتني و چاپلوسي در نوسان است ) بگين پرفسور. شما كه هر چه دل‌تون خواسته دروغ گفتين.

پرفسور: به نفع شما ست كه ايشون رو بيش‌تر از اين منتظر نذاريد.

اشووندر: ( گوشي را به دست مي‌گيرد ) سلام رفيق… بله، من رئيس كميته ساختمان هستم…ما فقط طبق مقررات عمل كرد‌ه‌ايم…بله…پس پرفسور كاملا يه مورد استثنايي ئه؟…بله، ما از كارش اطلاع داريم…بله، مسلماً اگه موضوع از اين قرار ئه…باشه، مسلماً ( به‌نظر مي‌رسد از آن سو پيوتر الكساندرويچ گوشي را گذاشته است. اشووندر گوشي را مي‌گذارد. ) خب، بريم رفيق ويازمكايا.

ويازمكايا: اگه اون پيوتر الكساندروويچ اين‌جا بود نشون‌ش مي‌دادم.

پرفسور: دل‌تون مي‌خواد همين حالا باهاش صحبت كنيد؟ به‌ش تلفن بزنم؟

ويازمكايا: طعنه بزنين پرفسور. با اين حال به عنوان مسئول امور فرهنگي اين ساختمان ( از زير بلوز چند مجله درمي‌آورد. ) از شما مي‌خوام  چند شماره از اين مجله رو براي كمك به كودكان آلمان بخرين. هر نسخه پنجاه كوپك ئه.

پرفسور: نمي‌خرم.

ويازمكايا: چرا؟

پرفسور: چون نمي‌خوام.

ويازمكايا: شما دل‌تون به حال كودكان آلمان نمي‌سوزه؟

پرفسور: مي‌سوزه.

ويازمكايا: خب، پس پنجاه كوپك به‌خاطر اون‌ها بدين.

پرفسور: :  نه.

ويازمكايا: آخه چرا نمي‌دين؟

پرفسور: دل‌م نمي‌خواد.

اشووندر: بيا بريم رفيق ويازمكايا.

ويازمكايا: اگه شهرت جهاني نداشتين پرفسور يا اشخاص معيني اگه از شما حمايت نمي‌كردن كه البته ما درباره‌ش تحقيق خواهيم كرد، بازداشت مي‌شدين؟

پرفسور: براي چي؟

ويازمكايا:  چون از پرولتاريا بدتون مي‌آد.

پرفسور:حق با شما ست. از پرولتاريا خوش‌م نمي‌آد. زينا! لطفاً شام رو حاضر كن.

ويازمكايا: ما حالا حالاها با هم كار داريم پرفسور. باز هم‌ديگر رو مي‌بينيم.

 (از در اصلي بيرون مي‌روند. )

 

 

4. يادداشت‌هاي روزانه

( پرفسور دارد قهوه مي‌نوشد. صداي جيغ زينا از بيرون. سپس زينا شتابان از در آشپزخانه وارد مي‌شود. )

پرفسور:  چي شده زينا؟

زينا:  اون سگ خنديد.

پرفسور:  خنده كه ترس نداره.

زينا:  من تا حالا نديدم يه سگ بخنده.

پرفسور:  اون ديگه سگ نيست. حالا يه آدم ئه. به زودي درست مثل ما مي‌شه.

( دكتر بورمنتال از همان در وارد مي‌شود. )

پرفسور:  حال‌ش چه‌طور ئه؟

دكتر:  خيلي بهتر ئه. تمام موهاي صورت‌ش ريخته. هيكل‌ش هم بزرگ‌تر شده.

پرفسور:  باورم نمي‌شه دكتر. من فكر مي‌كردم همون روز اول مي‌ميره. مي‌بيني زينا؟ خدا از ما راضي ئه.

زينا:  خدا هيچ‌وقت از شما راضي نيست. خدا هيچ‌وقت از بنده‌اي كه بخواد پا توي كفش‌ش كنه راضي نيست. كاري كه شما كردين باز هم مي‌گم: گناه ئه.

( دكتر بورمنتال دارد يادداشت مي‌نويسد. زينا بيرون مي‌رود. )

پرفسور: هر روز يادداشت مي‌نويسي دكتر؟

دكتر بورمنتال: بله.

پرفسور: حتي روزهايي كه هيچ اتفاق خاصي نمي‌افته؟

دكتر بورمنتال: من هميشه مطلبي براي نوشتن دارم پرفسور. تا حالا هيچ روزي نبوده كه من حس كنم اتفاق خاصي نيفتاده. هر روزي رو كه پشت سر گذاشته‌ام مطلبي براي نوشتن درباره‌ي اون روز داشته‌م. چون خيلي از مسايلي كه براي همه عادي ئه، براي من شگفت‌انگيز ئه.

پرفسور: يادداشت روزانه نوشتن خيلي حوصله مي‌خواد.

دكتر بورمنتال: به نوشتن‌ش عادت كرده‌ام. نمي‌تونم ننويسم.

پرفسور: براي كي مي‌نويسي؟

دكتر بورمنتال: مي‌خوام بعدها چاپ‌شون كنم. مطمئن‌م يادداشت‌هاي اين روزها رو خيلي‌ها با علاقه مي‌خونند. يكي از دوست‌هام  توي روزنامه‌ي آزادي كار مي‌كنه. اگه شما اجازه بدين يادداشت‌هاي اين روزها رو مي‌دم چاپ شه.

پرفسور: نه، ترجيح مي‌دم چاپ نشه.

دكتر بورمنتال:‌ هر جور شما بخواين.

پرفسور:  اين‌جا هر اتفاقي تعبير سياسي پيدا مي‌كنه. ترجيح مي‌دم خبر اين روزها توي اروپا منتشر بشه. اما الان خيلي كنجكاوم بدونم درباره اين روزها چي نوشتي. خيلي دل‌م مي‌خواد  برام بخوني. البته اگه اشكالي نداشته باشه.

دكتر بورمنتال: با كمال ميل. خب، من يادداشت ديروز و امروز رو براتون مي‌خونم.

پرفسور:  خيلي خوب ئه.

دكتر بورمنتال: من همه‌ي ماجرا رو بدون پرده‌پوشي نوشتم. قبل از خوندن به خاطر عباراتي كه توي متن هست از شما عذر مي‌خوام.

پرفسور: خواهش مي‌كنم. بخون.

دكتر بورمنتال:  6 ژانويه: امروز دم شاريك از تن‌ش جدا شد. ديگر شكل و شمايل آدم‌ها را دارد. فقط روي سر و سينه‌اش مو روييده است. آلت تناسلي‌اش مانند آلت يك پسر نابالغ است. وقتي ما داريم حرف مي‌زنيم از طرز نگاه‌ش مي‌فهمم كه از حرف‌هاي ما سردرمي‌آورد. خودش نمي‌تواند حرف بزند، اما چند بار فحش‌هاي ركيك از دهان‌ش خارج شده است. فحش‌ها كاملا بي‌جا ست. كاري ست بي‌اختيار. انگار اين موجود در تمام زندگي‌ش اين بدزباني‌ها را شنيده و خود به‌ خود اين فحش‌ها در ذهن‌ش ثبت شده است. لحظه‌اي پيش موجود كذايي به پرفسور گفت: مرتيكه‌ي نامرد پدرسوخته. پرفسور فرياد زد:  خفه شو. و سگ واقعا ساكت شد.

‌ ( بي‌اختيار به پرفسور نگاه مي‌كند كه واكنش او را به جمله‌اي كه خوانده است ببيند. پرفسور لب‌خند مي‌زند. ‌)

دكتر بورمنتال ( به خواندن ادامه مي‌دهد. ):  7 ژانويه: امروز شاريك براي اولين بار خنديد. تمام موهاي صورت‌ش ريخته و هيكل‌ش بزرگ‌تر شده است. هنوز به تنهايي نمي‌تواند راه برود. كسي بايد دست‌ش را بگيرد. اكنون شاريك لباس‌هاي پرفسور را به تن دارد و در آشپزخانه…تا همين‌جا نوشتم.

پرفسور: حالا كه داري قيقاً ماجرا رو مي‌نويسي، بد نيست بدوني زندگي‌نامه‌ي مردي كه بيضه‌ها و غده هيپوفيزش رو گرفتيم الان توي دست‌م هست. گوش كن: نام:‌ كليم گريگوريه‌ويچ چوگونكين. سن:‌ بيست و پنج سال. مجرد. سه بار به اتهام دزدي بازداشت كه دو بار تبرئه شد. نخستين بار به علت فقدان مدارك، دومين بار به دليل طبقه‌ي پايين اجتماعي‌اش و سومين بار به مجازات تعليقي 15 سال با اعمال شاقه محكوم و به قيد ضمانت آزاد شد. شغل:‌ نوازنده‌ي بالالايكا در مشروب‌‌فروشي‌ها. علت مرگ‌: زخم چاقو كه در بار روشنايي سرخ به ناحيه قلب وارد شده.

دكتر بورمنتال: اين كاغذ رو فعلا به من مي‌دين؟

پرفسور: بله.

دكتر بورمنتال: متشكرم.

پرفسور:  ما مي‌بايست قبل از عمل زندگي‌نامه‌ش رو مي‌خونديم دكتر.

( زينا وارد مي‌شود. )

زينا: پرفسور، من از دست اين حيوون خسته شده‌م. هر جا دل‌ش مي‌خواد قضاي حاجت مي‌كنه. امروز بيش‌تر از پنج بار كثافت‌كاري‌هاش رو تميز كردم. همين حالا هم شلوار‌ش رو كشيده پايين، داره توي آشپزخونه كثافت‌كاري مي‌كنه.

( شاريك چهار دست و پا وارد صحنه مي‌شود. ربدوشامبري را كه پرفسور در صحنه‌هاي قبل به تن داشت اكنون او به تن دارد. دكتر به سوي او مي‌رود.) 

دكتر بورمنتال: زينا چي مي‌گه شاريك؟

زينا:عذر مي‌خوام دكتر، اگه ممكن ئه يه جوري حالي‌ش كنيد كه بره توالت كارش رو بكنه.

دكتر بورمنتال: مي‌خوام همين كار رو بكنم زينا.

پرفسور: ايوان آرنولدوويچ، لطفاً فردا كه به اين‌جا مي‌آييد سر راه‌تون يه دست لباس زير، پيراهن و ژاكت و شلوار كه اندازه‌ش باشه بخريد. من اين ربدوشامبرم  رو خيلي دوست دارم.

 

 

5. پوليگراف پوليگرافوويچ

 ( سه هفته بعد. صداي بالالايكا از اتاقي ديگر به گوش مي‌رسد. پرفسور روي ميز خم شده و دارد كتاب مي‌خواند. مي‌رود دكمه زنگ را فشار مي‌دهد. زينا وارد مي‌شود. )

زينا: بله پرفسور؟

پرفسور: برو به‌ شاريك بگو ساعت پنج شده و بايد اين صدا رو خفه‌ش كنه.

زينا: بهتر ئه شما خودتون به‌ش بگين پرفسور. من به‌ش بگم به‌م فحش مي‌ده.

پرفسور: پس به‌ش بگو بياد اين‌جا باهاش كاردارم.

زينا: در ضمن پرفسور، اون باز هم مي‌آد توي آشپزخونه مي‌خوابه، هي به من هيزي مي‌كنه. لطفاً دوباره به‌ش تذكر بدين.

( زينا بيرون مي‌رود. پرفسور مشغول مطالعه مي شود. كمي پس از رفتن زينا صداي بالالايكا قطع مي‌شود و اندكي بعد شاريك سوت‌زنان وارد صحنه مي‌شود. كراوات آبي پر زرق و برقي همراه سنجاق كراواتي طلايي به گردن بسته و چكمه‌ي ورني به پا دارد. شاريك سيگاري روشن مي‌كند.)

پرفسور:اين كراوات مسخره رو از كجا پيدا كرده‌اي؟

شاريك: كراوات قشنگي ئه. انتخاب زينا ست. اون برام خريده.

پرفسور: پس زينا خيلي بدسليقه ست. اين چكمه‌ها چي؟ از كجا خريدي‌ش؟ خيلي براق ئه. نگاه‌ش كن. تو كه نمي‌خواي بگي اين‌ها رو هم دكتر بورمنتال انتخاب‌ كرده؟

شاريك: خودم گفتم برام ورني بخره. چه عيبي داره؟ اگه برين توي كوزنتسكي موست، مي‌بينين كه همه چكمه ورني پوشيده‌اند.

پرفسور: به نظرم دو بار تا حالا  به‌ت گفتم آشپزخونه جاي خوابيدن نيست. ديگه نمي‌خوام بشنوم توي آشپزخونه خوابيدي.

شاريك:  اون‌جا كنار بخاري راحت خواب‌م مي‌بره.

پرفسور:اون‌جا مزاحم زينا هستي.

شاريك: زينا جوري رفتار مي‌كنه كه انگار صاحاب اين خونه ست. اون فقط كلفت و آشپز اين‌جا ست.

پرفسور: درباره‌ي زينا با اين لحن حرف نزن. فهميدي؟ ( سكوت ) با تو هستم.

شاريك: آره، فهميدم.

پرفسور: زينا مي‌گه تو نيمه‌هاي شب دور و بر اتاق‌ش پرسه مي‌زني. ديگه نشنوم. اون آشغال رو هم از گردن‌ت باز كن. اگه خودت رو توي آينه ببيني، مي‌فهمي چه‌قدر مضحك شده‌اي. خرده‌هاي غذا رو هم روي كف اتاق نريز. ته سيگار رو كف اتاق ننداز. ديگه هم صداي فحش و ناسزا توي اين خونه نشنوم. هر جايي دل‌ت مي‌خواد تف ننداز. تف‌دان اون‌جا ست. لطفاً هر وقت مي‌خواي تف كني، درست هدف بگير. اين‌قدر هم توي خونه سوت نزن.

شاريك: داري اذيت‌م مي‌كني پاپا.

پرفسور: كي رو داري پاپا صدا مي‌زني؟ چه صميميت جسورانه‌اي! ديگه نمي‌خوام اين كلمه رو بشنوم. فهميدي؟ از اين به بعد نام و نام خانوادگي من رو صدا مي‌زني.

شاريك: اه، چرا دست از سرم برنمي‌دارين؟ تف نكن. سيگار نكش. اون‌جا نرو. اين كار رو نكن. اون كار رو نكن. مثل مقررات راهنمايي رانندگي توي خيابون ئه. چرا نبايد بابا صدات بزنم؟ من كه نخواستم عمل جراحي‌م بكني. واقعا كه! ( پارس مي‌كند. ) يه حيوون پيدا مي‌كنين، سرش رو مي‌شكافين و هر كاري دل‌تون مي‌خواد باهاش مي‌كنين، حالا حال‌تون ازش به هم مي‌خوره. واقعا كه!  شايد من راضي نبودم جراحي‌م كنين. بستگان‌م…( مكث مي‌كند. انگار مي‌كوشد عبارتي را كه يادش داده‌اند به خاطر بياورد. ) آره، بستگان‌م هم شايد اجازه نمي‌دادن. من اگه بخوام مي‌تونم محاكمه‌تون كنم.

پرفسور: صحيح! پس اعتراض داري كه به انسان تبديل شده‌اي، بله؟ نكنه دل‌ت مي‌خواد باز دور و بر سطل‌هاي زباله پرسه بزني و بو بكشي؟ يا جلوي در خونه‌ها از سرما بلرزي؟

شاريك: مگه غذا خوردن از سطل زباله چه عيبي داره؟ لااقل زندگي شرافت‌مندانه‌اي بود. اگه من روي ميز جراحي شما مي‌مردم چي؟ اون‌وقت چه‌كار مي‌كردي رفيق؟

پرفسور: اسم من فيليپ‌ فليپوويچ ئه. من رفيق تو نيستم. ديگه نشنوم كه صدام كني رفيق. يا به اسم صدام كن يا اين‌كه صدام كن پرفسور. فهميدي چي گفتم؟

شاريك: خب، اين كه درست ئه، ما رفيق نيستيم. من كه به دانش‌گاه نرفتم و آپارتماني با اين همه اتاق و حمام ندارم.

پرفسور: مواظب حرف‌ها و رفتارت باش.

شاريك: اين رفتارهاي بورژوايي شما آدم رو عصباني مي‌كنه.

پرفسور: به‌ت اخطار مي‌كنم مواظب حرف‌ها و رفتارت باش. اخطار مي‌كنم.

شاريك: خيلي خب آقاي پرفسور. من به چند جور برگه احتياج دارم.

پرفسور: برگه؟

شاريك: شما كه بايد بدونين. كساني كه هويت‌شون برگه نداشته باشه اين روزها نمي‌تونن زندگي كنن و از تمام چي مي‌گن؟ ...( فكر مي‌كند كه كلمه‌اي را به ياد بياورد. ) تمام حقوق اجتماعي محروم‌‌ان. اول از همه كميته‌ي ساختمان مدعي ئه.

پرفسور: كميته‌ي ساختمان چه كار به اين كارها داره؟

شاريك: هر وقت يكي از اون‌ها رو مي‌بينم ازم مي‌پرسند كي ث