درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 دل سگ

نمايش‌نامه‌نويس: محمد يعقوبي

 ( بر اساس رماني به همين نام، نوشته‌ي‌ ميخائيل بولگاكف، ترجمه‌ي مهدي غبرايي )

 

شخصيت‌ها:

پرفسور پره‌ئو براژنسكي

شاريك

دكتر ايوان آرنولدويچ بورمنتال

زينا

اشووندر

ناتاشا

ويازمكايا

مرد مست

فيودور

 

 

 

1. هيپوفيز

( صداي جيغ  زينا، خدمت‌كار خانه در تاريكي صحنه. صداي قدم‌هاي شتابان زينا در تاريكي. در اتاق پرفسور را مي‌زند. )

زينا: دكتر! پرفسور!

( در باز مي‌شود و دكتر بورمنتال وارد صحنه مي‌شود. )

دكتر  بورمنتال:  چه اتفاقي افتاده زينا؟

( پرفسور هم وارد صحنه مي‌شود. )

زينا: اون كثافت اومده اتاق من. شاريك. اون منظور بدي داشت. اون…

پرفسور:  الان توي اتاق‌ت هست؟

زينا: آره.

 ( دكتر به سوي اتاق زينا مي‌رود. ناگهان شاريك با اسلحه پيداش مي‌شود. دكتر مي‌ايستد.)

دكتر:  خدايا! كدوم احمقي اون اسلحه رو داده دست‌ت؟

شاريك: برو عقب دكتر. به صلاح‌ت ئه كه بري عقب دكتر، وگرنه ملاحظه نمي‌كنم. اين‌قدر از  دست‌ت عصباني هستم كه لت و پارت كنم. زينا، خفه شو وگرنه دكتر رو مي‌كشم.

دكتر بورمنتال: وضع‌ت رو از ايني كه هست خراب‌تر نكن شاريكوف. اون اسلحه رو بده من. ( قدمي برمي‌دارد)

شاريك: يه قدم جلوتر بياي شليك مي‌كنم.  به صلاح خودت ئه كه مثل بچه‌هاي خوب بري عقب. برو عقب دكتر. بهانه دست‌م نده كه شليك كنم.

پرفسور  بيا عقب دكتر.

دكتر بورمنتال ( پا پس مي‌كشد. ) از اين كارت پشيمون مي‌شي شاريك.

شاريك:  خيلي خب.  حالا پرفسور، من چند تا اسكناس خوشگل مي‌خوام.

پرفسور:  شاريكوف!

شاريك: حرف نباشه پرفسور. تا ده كه شمردم، مي‌خوام اسكناس‌ها روي ميز باشه. يك…دو…

پرفسور:  كيف پول‌م توي اتاق‌م هست شاريكوف.

شاريك: خب، سريع برو و برگرد. فقط معطل نكن پرفسور. ( پرفسور به اتاق ديگر مي‌رود.)

شاريك:  از دست‌م نمي‌توني دربري زينا. بالاخره گيرت مي‌آرم.

 دكتر بورمنتال: تو هم از دست من نمي‌توني دربري شاريك. من هم هر جا بري گيرت مي‌آرم.

شاريك: تو خفه شو. خفه. من مي‌تونم كاري كنم كه اين آرزو رو به گور ببري. اگه جرات داري يك كلمه ديگه حرف بزن اون‌وقت مي‌بيني چه‌كار باهات مي‌كنم. اگه يه كلمه ديگه حرف بزني، مي‌كشم‌ت. فهميدي؟

( پرفسور برمي‌گردد. )

شاريك: اسكناس‌ها رو بذار روي ميز پرفسور. خوب ئه. حالا هر سه تا بخوابين روي زمين. بجنبين. ( هر سه روي زمين مي‌خوابند. )  خوب ئه. ( شاريك مي‌رود اسكناس‌ها را از روي ميز برمي‌دارد و بعد مي‌رود بالاي سر پرفسور ) تو چي من هستي؟

پرفسور:  چي؟

شاريك:  تو پاپاي من هستي درست ئه؟

پرفسور:  آره.

شاريك:  پس چي من هستي؟

پرفسور:  پاپاي تو.

شاريك:  هيپوفيز چي ئه؟

پرفسور:  يه غده ست توي مغز.

شاريك:  توي مغز؟

پرفسور:  آره.

شاريك ( مي‌رود اسلحه را به فرق سر دكتر مي‌چسباند ): يعني اين‌جا؟

دكتر بورمنتال:  مواظب باش شاريك. اون اسلحه پر ئه.

شاريك:  همين جا ست پاپا؟

پرفسور:  آره.

شاريك:  خب، پرفسور، زينا، خوب دكتر بورمنتال رو تماشا كنين، چون ديگه دكتر رو نمي‌بينين. مي‌خوام بكشم‌‌ش.

( نور صحنه خاموش مي‌شود. )

 

2. سگ ول‌گرد

( اتاق پذيرايي خانه‌ي پرفسور فيليپ‌فيليپوويچ براژنسكي. صداي پارس يك سگ مدام شنيده مي‌شود. زينا، خدمت‌كار خانه از پشت پنجره به سگ خيره شده است. )

زينا:  پرفسور، اين سگ ول‌گرد رو از كجا پيداش كردين؟

پرفسور:  در گذشته سگ داشتي؟

زينا:  نه. چه‌طور مگه؟

پرفسور:  پس از كجا مي‌دوني اين سگ ول‌گرد ئه؟

زينا:  خب، خيلي كثيف ئه. يه ريز هم واق‌واق مي‌كنه.

پرفسور:  سگ‌ها كارشون پارس كردن ئه زينا. توقع داري آواز بخونه؟

زينا:  يه سگ درست و حسابي الكي پارس نمي‌كنه. اصلا از قيافه‌ش معلوم ئه كه يه سگ ول‌گرد ئه. از كجا پيداش كردين؟  ممكن ئه هار باشه.

پرفسور: مزخرف نگو زينا.

زينا: فكر كنم شپش هم داشته باشه.

پرفسور: مزخرف نگو. شپش نداره. ( سگ پارس مي‌كند. ) دكتر بورمنتال هنوز نيومده؟

زينا:  اومده.

پرفسور:  پس كجا ست؟

زينا:  دست‌شويي. پرفسور، شما مي‌خواين اين سگ بدقيافه رو اين‌جا نگه‌دارين؟

پرفسور:  اين سگ به قول خودت بدقيافه ممكن ئه وسيله‌اي بشه براي يك انقلاب در علم پزشكي.

زينا:  اگه مي‌خواين شكم‌ش رو بشكافين، شما رو به خدا زودتر اين كار رو بكنين كه سر و صداش خفه شه.

پرفسور:  ما مي‌خوايم اين سگ رو تبديل كنيم به آدم.

زينا:  باز هم دارين سر به سرم مي‌ذارين پرفسور؟

پرفسور:  كاملا جدي حرف زدم زينا.

زينا:  اين كار گناه ئه.

پرفسور:  واقعا؟ خب، دعا كن خدا ما رو ببخشه.

زينا:  شما اصلا نمي‌تونين همچين كاري بكنين. هيچ انساني نمي‌تونه توي كار خدا دخالت كنه.

پرفسور:  ولي من مي‌خوام اين كار رو بكنم.

زينا:  نمي‌تونين.

پرفسور:  من اين كار رو مي‌كنم زينا. خواهي ديد.

زينا:  حالا واقعا واجب ئه يه سگ رو تبديل كنين به آدم؟ اين همه آدم مريض هر روز پشت در منتظرن كه شما دردشون رو دوا كنين. گناه بزرگي مرتكب مي‌شين اگه به‌جاي معالجه‌ي مردم وقت‌تون رو بذارين  براي اين‌كه يه سگ رو به آدم تبديل كنين.

پرفسور:  تو بايد راهبه مي‌شدي زينا. خوب بلدي نصيحت كني. ( پرفسور به اتاق خود مي‌رود.‍)

 

3. اعضاي جديد كميته‌ي ساختمان

(دكتر بورمنتال دارد روزنامه مي‌خواند. پرفسور با لباس خانه وارد مي‌شود. )

پرفسور:  توصيه مي‌كنم پيش از خوردن غذا اخبار روزنامه‌هاي دولتي رو نخون.

دكتر: سلام پرفسور.

پرفسور: سلام. حال‌ت چه‌طور ئه؟

دكتر:  خوب. خيلي خوب.

پرفسور:  اصلا توصيه مي‌كنم هيچ‌وقت ديگه هم روزنامه‌هاي دولتي رو نخون. يك زماني توي مطب‌م سي نفر رو آزمايش كردم، نتيجه‌ي آزمايش خيلي جالب بود. تمام كساني كه روزنامه‌هاي دولتي مي‌خوندن، وزن كم مي‌كردن، بي‌اشتها بودن و نشانه‌هاي افسردگي در اون‌ها ديده مي‌شد. ( صداي پارس سگ ) اين هم سگ. ديگه نيازي نيست دنبال سگ بگرديم.

دكتر بورمنتال:  شما چه طور تونستيد اين سگ خطرناك رو دنبال‌تون بكشونيد پرفسور؟

پرفسور: با مهرباني دكتر. يعني با سوسيس. مهرباني تنها روشي ئه كه موقع برخورد با موجودات زنده بي برو برگرد جواب مي‌ده. مهم نيست كه سطح تكامل حيوانات تا چه حد باشه، اما شكي نيست كه از راه ترساندن‌شون نمي‌شه به جايي رسيد. ترس و ارعاب سيستم اعصاب‌ رو به‌ كل مختل مي‌كنه. زينا! 

زينا: بله، پرفسور؟

پرفسور:  از اون سوسيس‌ها كه امروز خريدم يه خورده به اين حيوون بده.

زينا:  پرفسور! شما مي‌خواين اون سوسيس‌هاي كراكو رو بدين اين جان‌ور بخوره؟ خدايا! شما مي‌بايستي از يه قصابي آشغال گوشت مي‌خريدين براش. من ترجيح مي‌دم همين الان برم براش آشغال گوشت بخرم و سوسيس‌هاي كراكو رو خودم بخورم.

پرفسور:  سوسيس براي معده‌ي آدم مثل سم ئه زينا. تو آدم بالغي هستي اما مثل يه بچه حاضري هر چي رو توي شكم‌ت بريزي. به هر حال خود داني. اگه مي‌خواي از اون سوسيس‌ها بخوري، بخور. اما اخطار مي‌كنم اگه معده‌ت جواب‌ت كرد، اون‌وقت نه من آستين بالا مي‌زنم نه دكتر بورمنتال. ديگه خود داني. به هر حال اين سگ الان نياز به غذا داره. اين سر و صدا چي ئه زينا؟ برو به بالايي‌ها تذكر بده اين‌قدر سر و صدا نكنن.

زينا: اعضاي جديد كميته‌ي ساختمان هستند پرفسور. فكر كنم  جلسه دارن.

پرفسور: ديگه براي چي؟ امان از اين كميته‌ي ساختمان! خب برو به اون حيوون غذا بده.( زينا مي‌رود ) مي‌خوام از اين‌جا برم. اين خونه ديگه به‌ درد نمي‌خوره. آينده‌ي اين خونه جلوي چشم‌م ئه. آره. يه مدت بعد لابد سرودهاي دسته‌جمعي مي‌خونن. بعد لوله‌هاي آب مستراح يخ مي‌زنه، بعد شوفاژ خراب مي‌شه و الي آخر.

دكتر بورمنتال: شما بدبين هستيد پرفسور.

پرفسور:من واقع‌بين‌ام، همين. فقط بر اساس مشاهدات‌م حرف مي‌زنم. حتي توي اروپا هم من رو با اين ويژه‌گي مي‌شناسن. اگه مي‌گم اوضاع اين مملكت اصلا خوب نيست، خوب كه نمي‌شه هيچ، بدتر هم مي‌شه، فقط متكي بر واقعياتي‌ ئه كه مي‌بينم. آخه براي چي گلدان‌هاي گل رو از پاگرد برداشتند؟ چرا برق كه تا يادم مي‌آد توي بيست سال گذشته فقط دو دفعه قطع شد، حالا به‌طور منظم ماهي چند بار قطع مي‌شه؟ مگه خرابي به چي مي‌گن دكتر؟ اين خونه به زودي تبديل مي‌شه به يه خرابه. نمي‌شه در خدمت دو خدا بود. نمي‌شه در آن واحد هم ترامواها رو تميز كرد، هم سرنوشت گداهاي اسپانيا رو روشن كرد.  نه، نمي شه دكتر. از عهده‌ي كسي برنمي‌آد و مخصوصاً اين كار ملتي نيست كه دست كم دويست سال از اروپا عقب‌تر ئه و هنوز بلد نيست درست و حسابي زيپ شلوارش رو هم ببنده.

دكتر بورمنتال: حرف‌هاتون بوي ضدانقلاب مي‌ده پرفسور.

( صداي زنگ در. زينا در را باز مي‌كند. )

پرفسور:  حرف‌هام بر اساس يك عمر تجربه ست. بگذريم. بهتر ئه به كار خودمون برسيم.

دكتر بورمنتال:  بله، موافق‌م.

پرفسور:خب، اين هم سگ. ديگه پيدا كردن يه آدم مرده كار خودت ئه.

زينا:  پرفسور، اعضاي جديد كميته‌ي ساختمان مي‌خوان با شما صحبت بكنن.

پرفسور: به شون بگو من الان وقت ندارم.

زينا: گفتم. اما اصرار دارند همين حالا با شما صحبت كنن.

پرفسور: زينا، من الان گشنه‌م ئه، مي‌خوام شام بخورم.

زينا: گفتند صحبت‌شون بيش‌تر از چند دقيقه طول نمي‌كشه.

پرفسور: خيلي خب. بگو بيان. مي‌بيني دكتر. مزاحمت‌ها داره شروع مي‌شه. (يك مرد و يك زن مي‌آيند تو.  زن مانند مردان لباس پوشيده. ) شما نبايد با اين پاهاي گلي مي‌اومديد تو. قالي‌ها رو گلي كرديد. همه قالي‌هاي من ايراني ئه آقايون.

ويازمكايا: ما آقايون نيستيم.

پرفسور: پس در اولين نگاه درست حدس زدم؟ شما واقعاً زن هستيد؟

ويازمكايا:  بله، رفيق.

پرفسور: خب، چه‌كارم داريد؟

اشووندر:  ما به ديدن شما…

پرفسور: منظورتون از ما چي ئه؟

اشووندر: من رئيس جديد كميته‌ي اين ساختمان هستم. اسم من اشووندر ئه و اين خانم هم يكي از اعضاي جديد كميته ست.  ما به عنوان…

پرفسور: شما هستيد كه به عنوان مستاجرهاي اضافي فيودور پاولوويچ اثاث‌كشي كرده‌ايد؟

اشووندر:  بله؟

( پرفسور مي‌خندد. )

اشووندر: به چي مي‌خندين پرفسور؟

پرفسور:  خنده؟! اين يه واكنش عصبي ئه.

اشووندر: منظورتون چي ئه؟

پرفسور: لطفا هر چه سريع‌تر به‌م بگيد چرا به ديدن‌م اومده‌ايد؟ فقط خلاصه و مفيد، من مي‌خوام برم شام بخورم.

اشووندر: ما به عنوان…

پرفسور: لطفاً حاشيه نريد.

ويازمكايا:  رفيق پرفسور، شما كه اصلا اجازه حرف زدن به رفيق اشووندر…

پرفسور:  ببينيد، من هنوز شام نخورده‌ام. خيلي هم گشنه‌م ئه. بنابراين حوصله ندارم حرف‌هاي حاشيه بشنوم. يك راست بريد سر اصل مطلب و حتماً خيلي خلاصه.

اشووندر: ما، اعضاي كميته‌ي ساختمان با تصميم مجمع عمومي اين بلوك كه مسئول افزايش سكونت توي اين ساختمان ئه پيش شما اومديم تا…

پرفسور: منظورتون از مسئول چي ئه؟ لطفا واضح‌تر بگيد.

اشووندر:  تصميم‌گيري درباره افزايش سكونت در واحدهاي اين ساختمان به عهده ما ست.

پرفسور: گويا نمي‌دونيد كه طبق مقررات دوازده‌م اگوست امسال، آپارتمان من معاف از هر افزايش سكونتي شده.

اشووندر: مي‌دونيم، اما وقتي مجمع عمومي اين موضوع رو بررسي كرد، به اين نتيجه رسيد كه با در نظر گرفتن همه‌ي جوانب ، شما فضاي زيادي رو اشغال كرده‌ين. بيش از حد لازم. شما به تنهايي هفت تا اتاق دارين.

پرفسور: اين هفت اتاق محل زندگي و كارم ئه. تازه، من هشت تا اتاق نياز دارم. يه اتاق براي كتاب‌خانه‌م. الان دارم از اتاق پذيرايي به‌جاي كتاب‌خانه استفاده مي‌كنم. به اضافه اتاق غذاخوري و اتاق مطالعه، اين شد سه تا، اتاق معاينه مي‌شه چهار، پنج اتاق عمل، اتاق خواب، شش و هفت  اتاق پيش‌خدمت. به هر حال آپارتمان من كه معاف ئه.

اشووندر:  ما درست به‌خاطر اتاق غذاخوري و اتاق معاينه است كه به ديدن شما اومده‌ايم. مجمع عمومي محض رعايت انضباط كاري از شما مي‌خواد كه داوطلبانه از اتاق غذاخوري و اتاق معاينه  صرف‌نظر كنين. مي‌تونين توي اتاق مطالعه مردم رو معاينه كنين.

پرفسور:  هه، هه، هه! هوم. خب، و كجا غذا بخورم؟

ويازمكايا: توي اتاق خواب.

پرفسور: آقايون، بهتر ئه كه شما برين به كارهاي خودتون برسين و من هم همچنان جايي كه هميشه غذا خورده‌ام، غذام رو بخورم و توي اتاق معاينه‌ام مردم رو معاينه كنم. خب، خداحافظ.

اشووندر: رفيق پرفسور، در صورت سرپيچي و سرسختي شما، ما به مقامات عالي گزارش مي‌ديم.

پرفسور: آها، پس بازي شما اين ئه، بله؟…لطفا، يك دقيقه صبر كنيد. ( مي‌رود و گوشي تلفن را برمي‌دارد. شماره مي‌گيرد. ) الو، لطفاً وصل كنيد به تلفن مستقيم پيوتر الكساندروويچ… من پرفسور پره‌ئو براژنسكي هستم. متشكرم... پيوتر الكساندروويچ؟ حال‌تون چه‌طور ئه؟ خيلي خوش‌حال‌ام كه حال‌تون خوب ئه. نه من خوب نيستم …تلفن كردم كه به شما بگم برنامه‌ي جراحي شما لغو شده... بله، لغو شده. اصلا همه برنامه‌هاي جراحي من لغو شده…خب، دليل‌‌ش اين ئه كه ديگه نمي‌خوام اصلا توي روسيه كار كنم. همين حالا دو نفر به ديدن‌م اومده‌اند. يكي از اين‌ها زني ئه كه لباس مردها رو پوشيده. اومده‌اند اين‌جا توي خونه‌م من رو به خلع يد تهديد مي‌كنن.

اشووندر: آهاي پرفسور، بايد…

پرفسور: مي‌گن بايد از اتاق معاينه‌م طرف‌نظر كنم. من نه تنها نمي‌تونم با اين وضع كار كنم، بلكه مجاز هم نيستم. بنا بر اين كارم رو تعطيل مي‌كنم. كليدها رو هم مي‌دم به اين آقاي اشووندر كه به‌جاي من مردم رو معاينه و جراحي كنه… نه، پيوتر الكساندروويچ، نه، ديگه كاسه‌ي صبرم لبريز شده. از ماه اگوست اين دومين بار ئه. دم به دم اعضاي كميته‌ي ساختمان عوض مي‌شن و من بايد…چي؟ هوم…خب، فقط به يك شرط، برام مهم نيست كي گواهي‌نامه رو امضا مي‌كنه و چي توش مي‌نويسند، اما معناش اين باشه كه ديگه هيچ كس حق نداشته باشه در آپارتمان‌م رو بزنه، هيچ‌كس... لطفاً هر چه زودتر. خيلي خوب ئه. بله، همين حالا گوشي رو مي‌دم دست‌ش. تلفن با شما كار داره آقاي اشووندر.

اشووندر: ( با لحني كه بين خشم، فروتني و چاپلوسي در نوسان است ) بگين پرفسور. شما كه هر چه دل‌تون خواسته دروغ گفتين.

پرفسور: به نفع شما ست كه ايشون رو بيش‌تر از اين منتظر نذاريد.

اشووندر: ( گوشي را به دست مي‌گيرد ) سلام رفيق… بله، من رئيس كميته ساختمان هستم…ما فقط طبق مقررات عمل كرد‌ه‌ايم…بله…پس پرفسور كاملا يه مورد استثنايي ئه؟…بله، ما از كارش اطلاع داريم…بله، مسلماً اگه موضوع از اين قرار ئه…باشه، مسلماً ( به‌نظر مي‌رسد از آن سو پيوتر الكساندرويچ گوشي را گذاشته است. اشووندر گوشي را مي‌گذارد. ) خب، بريم رفيق ويازمكايا.

ويازمكايا: اگه اون پيوتر الكساندروويچ اين‌جا بود نشون‌ش مي‌دادم.

پرفسور: دل‌تون مي‌خواد همين حالا باهاش صحبت كنيد؟ به‌ش تلفن بزنم؟

ويازمكايا: طعنه بزنين پرفسور. با اين حال به عنوان مسئول امور فرهنگي اين ساختمان ( از زير بلوز چند مجله درمي‌آورد. ) از شما مي‌خوام  چند شماره از اين مجله رو براي كمك به كودكان آلمان بخرين. هر نسخه پنجاه كوپك ئه.

پرفسور: نمي‌خرم.

ويازمكايا: چرا؟

پرفسور: چون نمي‌خوام.

ويازمكايا: شما دل‌تون به حال كودكان آلمان نمي‌سوزه؟

پرفسور: مي‌سوزه.

ويازمكايا: خب، پس پنجاه كوپك به‌خاطر اون‌ها بدين.

پرفسور: :  نه.

ويازمكايا: آخه چرا نمي‌دين؟

پرفسور: دل‌م نمي‌خواد.

اشووندر: بيا بريم رفيق ويازمكايا.

ويازمكايا: اگه شهرت جهاني نداشتين پرفسور يا اشخاص معيني اگه از شما حمايت نمي‌كردن كه البته ما درباره‌ش تحقيق خواهيم كرد، بازداشت مي‌شدين؟

پرفسور: براي چي؟

ويازمكايا:  چون از پرولتاريا بدتون مي‌آد.

پرفسور:حق با شما ست. از پرولتاريا خوش‌م نمي‌آد. زينا! لطفاً شام رو حاضر كن.

ويازمكايا: ما حالا حالاها با هم كار داريم پرفسور. باز هم‌ديگر رو مي‌بينيم.

 (از در اصلي بيرون مي‌روند. )

 

 

4. يادداشت‌هاي روزانه

( پرفسور دارد قهوه مي‌نوشد. صداي جيغ زينا از بيرون. سپس زينا شتابان از در آشپزخانه وارد مي‌شود. )

پرفسور:  چي شده زينا؟

زينا:  اون سگ خنديد.

پرفسور:  خنده كه ترس نداره.

زينا:  من تا حالا نديدم يه سگ بخنده.

پرفسور:  اون ديگه سگ نيست. حالا يه آدم ئه. به زودي درست مثل ما مي‌شه.

( دكتر بورمنتال از همان در وارد مي‌شود. )

پرفسور:  حال‌ش چه‌طور ئه؟

دكتر:  خيلي بهتر ئه. تمام موهاي صورت‌ش ريخته. هيكل‌ش هم بزرگ‌تر شده.

پرفسور:  باورم نمي‌شه دكتر. من فكر مي‌كردم همون روز اول مي‌ميره. مي‌بيني زينا؟ خدا از ما راضي ئه.

زينا:  خدا هيچ‌وقت از شما راضي نيست. خدا هيچ‌وقت از بنده‌اي كه بخواد پا توي كفش‌ش كنه راضي نيست. كاري كه شما كردين باز هم مي‌گم: گناه ئه.

( دكتر بورمنتال دارد يادداشت مي‌نويسد. زينا بيرون مي‌رود. )

پرفسور: هر روز يادداشت مي‌نويسي دكتر؟

دكتر بورمنتال: بله.

پرفسور: حتي روزهايي كه هيچ اتفاق خاصي نمي‌افته؟

دكتر بورمنتال: من هميشه مطلبي براي نوشتن دارم پرفسور. تا حالا هيچ روزي نبوده كه من حس كنم اتفاق خاصي نيفتاده. هر روزي رو كه پشت سر گذاشته‌ام مطلبي براي نوشتن درباره‌ي اون روز داشته‌م. چون خيلي از مسايلي كه براي همه عادي ئه، براي من شگفت‌انگيز ئه.

پرفسور: يادداشت روزانه نوشتن خيلي حوصله مي‌خواد.

دكتر بورمنتال: به نوشتن‌ش عادت كرده‌ام. نمي‌تونم ننويسم.

پرفسور: براي كي مي‌نويسي؟

دكتر بورمنتال: مي‌خوام بعدها چاپ‌شون كنم. مطمئن‌م يادداشت‌هاي اين روزها رو خيلي‌ها با علاقه مي‌خونند. يكي از دوست‌هام  توي روزنامه‌ي آزادي كار مي‌كنه. اگه شما اجازه بدين يادداشت‌هاي اين روزها رو مي‌دم چاپ شه.

پرفسور: نه، ترجيح مي‌دم چاپ نشه.

دكتر بورمنتال:‌ هر جور شما بخواين.

پرفسور:  اين‌جا هر اتفاقي تعبير سياسي پيدا مي‌كنه. ترجيح مي‌دم خبر اين روزها توي اروپا منتشر بشه. اما الان خيلي كنجكاوم بدونم درباره اين روزها چي نوشتي. خيلي دل‌م مي‌خواد  برام بخوني. البته اگه اشكالي نداشته باشه.

دكتر بورمنتال: با كمال ميل. خب، من يادداشت ديروز و امروز رو براتون مي‌خونم.

پرفسور:  خيلي خوب ئه.

دكتر بورمنتال: من همه‌ي ماجرا رو بدون پرده‌پوشي نوشتم. قبل از خوندن به خاطر عباراتي كه توي متن هست از شما عذر مي‌خوام.

پرفسور: خواهش مي‌كنم. بخون.

دكتر بورمنتال:  6 ژانويه: امروز دم شاريك از تن‌ش جدا شد. ديگر شكل و شمايل آدم‌ها را دارد. فقط روي سر و سينه‌اش مو روييده است. آلت تناسلي‌اش مانند آلت يك پسر نابالغ است. وقتي ما داريم حرف مي‌زنيم از طرز نگاه‌ش مي‌فهمم كه از حرف‌هاي ما سردرمي‌آورد. خودش نمي‌تواند حرف بزند، اما چند بار فحش‌هاي ركيك از دهان‌ش خارج شده است. فحش‌ها كاملا بي‌جا ست. كاري ست بي‌اختيار. انگار اين موجود در تمام زندگي‌ش اين بدزباني‌ها را شنيده و خود به‌ خود اين فحش‌ها در ذهن‌ش ثبت شده است. لحظه‌اي پيش موجود كذايي به پرفسور گفت: مرتيكه‌ي نامرد پدرسوخته. پرفسور فرياد زد:  خفه شو. و سگ واقعا ساكت شد.

‌ ( بي‌اختيار به پرفسور نگاه مي‌كند كه واكنش او را به جمله‌اي كه خوانده است ببيند. پرفسور لب‌خند مي‌زند. ‌)

دكتر بورمنتال ( به خواندن ادامه مي‌دهد. ):  7 ژانويه: امروز شاريك براي اولين بار خنديد. تمام موهاي صورت‌ش ريخته و هيكل‌ش بزرگ‌تر شده است. هنوز به تنهايي نمي‌تواند راه برود. كسي بايد دست‌ش را بگيرد. اكنون شاريك لباس‌هاي پرفسور را به تن دارد و در آشپزخانه…تا همين‌جا نوشتم.

پرفسور: حالا كه داري قيقاً ماجرا رو مي‌نويسي، بد نيست بدوني زندگي‌نامه‌ي مردي كه بيضه‌ها و غده هيپوفيزش رو گرفتيم الان توي دست‌م هست. گوش كن: نام:‌ كليم گريگوريه‌ويچ چوگونكين. سن:‌ بيست و پنج سال. مجرد. سه بار به اتهام دزدي بازداشت كه دو بار تبرئه شد. نخستين بار به علت فقدان مدارك، دومين بار به دليل طبقه‌ي پايين اجتماعي‌اش و سومين بار به مجازات تعليقي 15 سال با اعمال شاقه محكوم و به قيد ضمانت آزاد شد. شغل:‌ نوازنده‌ي بالالايكا در مشروب‌‌فروشي‌ها. علت مرگ‌: زخم چاقو كه در بار روشنايي سرخ به ناحيه قلب وارد شده.

دكتر بورمنتال: اين كاغذ رو فعلا به من مي‌دين؟

پرفسور: بله.

دكتر بورمنتال: متشكرم.

پرفسور:  ما مي‌بايست قبل از عمل زندگي‌نامه‌ش رو مي‌خونديم دكتر.

( زينا وارد مي‌شود. )

زينا: پرفسور، من از دست اين حيوون خسته شده‌م. هر جا دل‌ش مي‌خواد قضاي حاجت مي‌كنه. امروز بيش‌تر از پنج بار كثافت‌كاري‌هاش رو تميز كردم. همين حالا هم شلوار‌ش رو كشيده پايين، داره توي آشپزخونه كثافت‌كاري مي‌كنه.

( شاريك چهار دست و پا وارد صحنه مي‌شود. ربدوشامبري را كه پرفسور در صحنه‌هاي قبل به تن داشت اكنون او به تن دارد. دكتر به سوي او مي‌رود.) 

دكتر بورمنتال: زينا چي مي‌گه شاريك؟

زينا:عذر مي‌خوام دكتر، اگه ممكن ئه يه جوري حالي‌ش كنيد كه بره توالت كارش رو بكنه.

دكتر بورمنتال: مي‌خوام همين كار رو بكنم زينا.

پرفسور: ايوان آرنولدوويچ، لطفاً فردا كه به اين‌جا مي‌آييد سر راه‌تون يه دست لباس زير، پيراهن و ژاكت و شلوار كه اندازه‌ش باشه بخريد. من اين ربدوشامبرم  رو خيلي دوست دارم.

 

 

5. پوليگراف پوليگرافوويچ

 ( سه هفته بعد. صداي بالالايكا از اتاقي ديگر به گوش مي‌رسد. پرفسور روي ميز خم شده و دارد كتاب مي‌خواند. مي‌رود دكمه زنگ را فشار مي‌دهد. زينا وارد مي‌شود. )

زينا: بله پرفسور؟

پرفسور: برو به‌ شاريك بگو ساعت پنج شده و بايد اين صدا رو خفه‌ش كنه.

زينا: بهتر ئه شما خودتون به‌ش بگين پرفسور. من به‌ش بگم به‌م فحش مي‌ده.

پرفسور: پس به‌ش بگو بياد اين‌جا باهاش كاردارم.

زينا: در ضمن پرفسور، اون باز هم مي‌آد توي آشپزخونه مي‌خوابه، هي به من هيزي مي‌كنه. لطفاً دوباره به‌ش تذكر بدين.

( زينا بيرون مي‌رود. پرفسور مشغول مطالعه مي شود. كمي پس از رفتن زينا صداي بالالايكا قطع مي‌شود و اندكي بعد شاريك سوت‌زنان وارد صحنه مي‌شود. كراوات آبي پر زرق و برقي همراه سنجاق كراواتي طلايي به گردن بسته و چكمه‌ي ورني به پا دارد. شاريك سيگاري روشن مي‌كند.)

پرفسور:اين كراوات مسخره رو از كجا پيدا كرده‌اي؟

شاريك: كراوات قشنگي ئه. انتخاب زينا ست. اون برام خريده.

پرفسور: پس زينا خيلي بدسليقه ست. اين چكمه‌ها چي؟ از كجا خريدي‌ش؟ خيلي براق ئه. نگاه‌ش كن. تو كه نمي‌خواي بگي اين‌ها رو هم دكتر بورمنتال انتخاب‌ كرده؟

شاريك: خودم گفتم برام ورني بخره. چه عيبي داره؟ اگه برين توي كوزنتسكي موست، مي‌بينين كه همه چكمه ورني پوشيده‌اند.

پرفسور: به نظرم دو بار تا حالا  به‌ت گفتم آشپزخونه جاي خوابيدن نيست. ديگه نمي‌خوام بشنوم توي آشپزخونه خوابيدي.

شاريك:  اون‌جا كنار بخاري راحت خواب‌م مي‌بره.

پرفسور:اون‌جا مزاحم زينا هستي.

شاريك: زينا جوري رفتار مي‌كنه كه انگار صاحاب اين خونه ست. اون فقط كلفت و آشپز اين‌جا ست.

پرفسور: درباره‌ي زينا با اين لحن حرف نزن. فهميدي؟ ( سكوت ) با تو هستم.

شاريك: آره، فهميدم.

پرفسور: زينا مي‌گه تو نيمه‌هاي شب دور و بر اتاق‌ش پرسه مي‌زني. ديگه نشنوم. اون آشغال رو هم از گردن‌ت باز كن. اگه خودت رو توي آينه ببيني، مي‌فهمي چه‌قدر مضحك شده‌اي. خرده‌هاي غذا رو هم روي كف اتاق نريز. ته سيگار رو كف اتاق ننداز. ديگه هم صداي فحش و ناسزا توي اين خونه نشنوم. هر جايي دل‌ت مي‌خواد تف ننداز. تف‌دان اون‌جا ست. لطفاً هر وقت مي‌خواي تف كني، درست هدف بگير. اين‌قدر هم توي خونه سوت نزن.

شاريك: داري اذيت‌م مي‌كني پاپا.

پرفسور: كي رو داري پاپا صدا مي‌زني؟ چه صميميت جسورانه‌اي! ديگه نمي‌خوام اين كلمه رو بشنوم. فهميدي؟ از اين به بعد نام و نام خانوادگي من رو صدا مي‌زني.

شاريك: اه، چرا دست از سرم برنمي‌دارين؟ تف نكن. سيگار نكش. اون‌جا نرو. اين كار رو نكن. اون كار رو نكن. مثل مقررات راهنمايي رانندگي توي خيابون ئه. چرا نبايد بابا صدات بزنم؟ من كه نخواستم عمل جراحي‌م بكني. واقعا كه! ( پارس مي‌كند. ) يه حيوون پيدا مي‌كنين، سرش رو مي‌شكافين و هر كاري دل‌تون مي‌خواد باهاش مي‌كنين، حالا حال‌تون ازش به هم مي‌خوره. واقعا كه!  شايد من راضي نبودم جراحي‌م كنين. بستگان‌م…( مكث مي‌كند. انگار مي‌كوشد عبارتي را كه يادش داده‌اند به خاطر بياورد. ) آره، بستگان‌م هم شايد اجازه نمي‌دادن. من اگه بخوام مي‌تونم محاكمه‌تون كنم.

پرفسور: صحيح! پس اعتراض داري كه به انسان تبديل شده‌اي، بله؟ نكنه دل‌ت مي‌خواد باز دور و بر سطل‌هاي زباله پرسه بزني و بو بكشي؟ يا جلوي در خونه‌ها از سرما بلرزي؟

شاريك: مگه غذا خوردن از سطل زباله چه عيبي داره؟ لااقل زندگي شرافت‌مندانه‌اي بود. اگه من روي ميز جراحي شما مي‌مردم چي؟ اون‌وقت چه‌كار مي‌كردي رفيق؟

پرفسور: اسم من فيليپ‌ فليپوويچ ئه. من رفيق تو نيستم. ديگه نشنوم كه صدام كني رفيق. يا به اسم صدام كن يا اين‌كه صدام كن پرفسور. فهميدي چي گفتم؟

شاريك: خب، اين كه درست ئه، ما رفيق نيستيم. من كه به دانش‌گاه نرفتم و آپارتماني با اين همه اتاق و حمام ندارم.

پرفسور: مواظب حرف‌ها و رفتارت باش.

شاريك: اين رفتارهاي بورژوايي شما آدم رو عصباني مي‌كنه.

پرفسور: به‌ت اخطار مي‌كنم مواظب حرف‌ها و رفتارت باش. اخطار مي‌كنم.

شاريك: خيلي خب آقاي پرفسور. من به چند جور برگه احتياج دارم.

پرفسور: برگه؟

شاريك: شما كه بايد بدونين. كساني كه هويت‌شون برگه نداشته باشه اين روزها نمي‌تونن زندگي كنن و از تمام چي مي‌گن؟ ...( فكر مي‌كند كه كلمه‌اي را به ياد بياورد. ) تمام حقوق اجتماعي محروم‌‌ان. اول از همه كميته‌ي ساختمان مدعي ئه.

پرفسور: كميته‌ي ساختمان چه كار به اين كارها داره؟

شاريك: هر وقت يكي از اون‌ها رو مي‌بينم ازم مي‌پرسند كي ثبت نام مي‌كنم.

پرفسور: خدايا! هر وقت كه اون‌ها رو مي‌بيني؟ صد بار به‌ت گفتم توي راه‌پله پرسه نزن.

شاريك: مگه من كي‌ام؟ زنداني؟ مگه من اين‌جا زنداني هستم؟ واقعا كه! من هم مثل ديگران حق دارم اين‌ور اون‌ور برم.

پرفسور: خيلي خب، خيلي خب. اين دفعه لحن صدات رو ناديده مي‌گيرم. حالا دقيقا بگو حرف حساب اين مثلا كميته‌ي ساختمان چي ئه؟

شاريك: دقيقاً نمي‌دونم. به هر حال دليلي نداره به كميته‌ي ساختمان طعنه بزنين. كميته از منافع كارگرها دفاع مي‌كنه.

پرفسور:  نكنه تو خيال مي‌كني كارگري؟

شاريك: حتماً هستم. چون سرمايه‌دار كه نيستم.

پرفسور: بسيار خب، كميته‌ي ساختمان چه‌طور از حقوق انقلابي تو دفاع مي‌كنه؟

شاريك: خيلي آسون. اسم‌م رو مي‌نويسن. اون‌ها مي‌گن هيچ‌كس توي مسكو بدون ثبت‌نام زندگي نمي‌كنه.

پرفسور: مثلا توقع دارن من اسم‌ت رو كجا بنويسم؟ توي شناس‌نامه‌م؟ به هر حال تو يك پديده‌ي غيرطبيعي هستي، يك موجود مصنوعي و مشكل اين‌جا ست كه تو اسم نداري.

شاريك: براي خودم اسم انتخاب كرده‌ام.

پرفسور: واقعا؟ خب اسم‌ت چي ئه؟

شاريك: پوليگراف پوليگرافوويچ.

پرفسور: مزخرف نگو. اين چه اسمي ئه ؟

شاريك: مگه اين اسم چه‌ش ئه؟ اسم انتخابي من اين ئه.

پرفسور: خيلي خب. خيلي خب. فقط خيلي دل‌م مي‌خواد بدونم.. تو اين اسم رو از كجا پيدا كرده‌اي؟

شاريك: از توي تقويم. كميته‌ي ساختمان راه‌نمايي‌م كرد كه به تقويم نگاه كنم.

پرفسور:  مزخرف نگو. من كه فكر نمي‌كنم همچين اسمي توي هيچ تقويمي باشه.

شاريك: واقعا؟

پرفسور. بله. واقعا!

شاريك: ولي من اين اسم رو توي همين تقويمي كه روي ديوار آويزون ئه پيدا كردم.

پرفسور: كجا ست؟

شاريك: روز چهارم مارس رو ببينين.

پرفسور: ( پرفسور تقويم را ورق مي‌زند. ) چهارم مارس. ( شاريك مي‌خندد. ) بله، درست ئه. ( تقويم را از روي ديوار مي‌كند و به زمين مي‌اندازد. ) زينا! زينا!

زينا:  بله پرفسور؟

پرفسور:  بيا، اين تقويم رو بنداز توي بخاري.

زينا: : اين كه مال همين امسال ئه پرفسور.

پرفسور: كاري رو كه گفتم انجام بده زينا.

زينا: : اگه شما نمي‌خواين پرفسور، مي‌ذارم‌ش توي اتاق خودم.

پرفسور: بندازش توي بخاري زينا. همين حالا.

زينا: : بله پرفسور.

( زينا مي‌رود. )

پرفسور: خب، آقاي…اسم خانوادگي‌ت چي مي‌شه؟

شاريك: از اسم حقيقي خودم استفاده مي‌كنم.

پرفسور: اسم حقيقي؟

شاريك: به اسمي كه همه صدام مي‌كنين. شاريك.

پرفسور:  يعني اسم‌ت مي‌شه؟

شاريك:  آقاي پوليگراف پوليگرافوويچ شاريكوف.

 

 

 

6. برگه‌ي هويت

( اشووندر رئيس كميته ساختمان، كت چرمي به تن، جلوي ميز تحرير پرفسور ايستاده است. )

پرفسور: خب، چي بنويسم؟

اشووندر: كار مشكلي نيست. يه گواهي بنويسين پرفسور. شما كه اين چيزها رو خيلي خوب بلدين. بدين‌وسيله گواهي مي‌شود كه دارنده‌ي اين برگه پوليگراف پوليگرافوويچ شاريكوف…در اين آپارتمان…متولد شده است.

پرفسور:  بر شيطون لعنت. هيچ‌وقت به عمرم چيزي مسخره‌تر از اين نشنيده‌ام. اون كه اصلا متولد نشده. فقط…يه جور…

اشووندر: به هر حال در نتيجه‌ي آزمايش شما بود پرفسور. شما شهروند شاريكوف رو به دنيا آوردين.

شاريك: كار خيلي ساده‌اي ئه.

پرفسور: تو حق نداري توي اين صحبت‌ها دخالت كني.

شاريك: چرا حق ندارم توي اين صحبت‌ها دخالت كنم؟

اشووندر: كاملا حق با شهروند شاريكوف ئه. حق داره در گفت‌وگويي كه درباره خودش ئه شركت كنه. به‌خصوص كه پاي  برگه‌ي هويت‌ش درميان ئه.

دكتر بورمنتال: پرفسور، خواهش مي‌كنم بياييد تمام‌ش كنيم. شما بگيد، من مي‌نويسم.

پرفسور: خب. خيلي خب. مي‌نويسي؟

دكتر بورمنتال:  بله پرفسور. لطفاً بگيد.

پرفسور: بدين‌وسيله گواهي مي‌نمايم كه…

دكتر بورمنتال ( دارد مي‌نويسد ): مي‌نمايم كه…

پرفسور: دارنده‌ي اين برگه…مردي ست كه…در جريان…

دكتر بورمنتال ( دارد مي‌نويسد ): در جريان…

پرفسور: تجربه‌ي آزمايش‌گاهي از طريق عمل روي مغز…

دكتر بورمنتال ( دارد مي‌نويسد ): روي مغز…

پرفسور: به‌ وجود آمده است و نياز به اوراق هويت دارد.

دكتر بورمنتال ( دارد مي‌نويسد ): هويت دارد…

پرفسور: من در واقع به اين‌كه اون همچين برگه‌ي ابلهانه‌اي داشته باشه اعتراض دارم، ولي…

اشووندر: منظور شما از برگه‌ي ابلهانه چي ئه پرفسور؟ من نمي‌تونم اجازه بدهم كسي بدون كارت شناسايي توي اين ساختمان زندگي كنه. به‌خصوص كسي كه براي خدمت نظام ثبت‌نام نكرده باشه. فرض كنيد جنگ با امپرياليست‌هاي متجاوز شروع بشه، اون‌وقت چي؟

شاريك: من نمي‌خوام برم جنگ.

اشووندر:  تو  فاقد آگاهي سياسي هستي رفيق شاريكوف. وگرنه اين حرف رو نمي‌زدي. تو بايد فوراً براي خدمت نظام نام‌نويسي كني.

شاريك: ‌نام‌نويسي مي‌كنم اما امكان نداره برم جنگ.

اشووندر: مگه تو هم جزو آنارشيست‌هاي فردگرا هستي؟

شاريك: موقع عمل جراحي حسابي لت و پار شدم. پيشوني‌م رو ببين چند تا بخيه خورده. بايد به من معافيت پزشكي بدهند.

اشووندر: خب، اين‌كه به‌ت معافيت بدهند يا نه، مربوط به مسئولين ئه. وظيفه‌ي من اين ئه كه گواهي‌نامه‌ي پرفسور رو براي پليس بفرستم كه برات برگه‌ي هويت صادر كنن.

دكتر بورمنتال: تمام شد پرفسور. ديگه نمي‌خوايد جمله‌اي اضافه كنيد؟‌ بدم به آقاي اشووندر؟

پرفسور: فكر مي‌كنم كافي ئه. بده به‌ش.

اشووندر: شما هنوز امضاش نكردين  پرفسور.  به دكتر بورمنتال ) لطفا اسم پرفسور رو زير  برگه بنويسيد و بدين كه امضاش كنه.

 ( دكتر بورمنتال در زير برگه نام پرفسور را مي‌نويسد و برگه را به پرفسور مي‌دهد.  )

پرفسور: متشكرم دكتر. ( امضا مي‌كند. )

( دكتر برگه را مي‌گيرد و به اشووندر مي‌دهد. )

پرفسور:  آقاي اشووندر، به نظرم توي اين ساختمان هنوز هم اتاق خالي براي كرايه‌ هست، نه؟

شاريك: اتاق خالي براي چي؟

اشووندر: نه‌خير پرفسور، اتاق نداريم. ( به سوي در خروجي مي‌رود. )

پرفسور: حاضرم پول‌ش رو بدم.

اشووندر ( در را باز مي‌كند. ): نه. اتاق نداريم پرفسور. ( بيرون مي‌رود. )

شاريك: اتاق خالي ندارن پرفسور!

پرفسور:از جلوي چشم‌م دور شو شاريك.

 

 

7. گربه‌اي در حمام

( در تاريكي صحنه صداي زوزه شاريك شنيده مي‌شود. صداي افتادن ظروف و اشياء و صداي شكستن. صداي جيغ زينا. صداي افتادن ظرف و اشياء ديگر و صداي فرياد يك گربه. صداي بسته شدن يك در.)

صداي شاريك: ( از توي حمام ): مي‌كشم‌ت.

پرفسور: زينا! زينا! هيچ معلوم ئه چه خبر ئه؟

زينا: شاريك يه گربه ديده پرفسور.

پرفسور: چند بار گفتم نذار گربه‌ها  بيان توي آپارتمان.

دكتر بورمنتال: خودتون رو كنترل كنيد پرفسور.

پرفسور: حالا شاريك كجا ست؟

زينا: توي حموم.

صداي شاريك: مي‌كشم‌ت.

( صداي فرياد گربه و صداي شكستن شيشه‌ي پنجره‌ي  حمام. )

پرفسور: ( به در حمام ) زودباش در رو باز كن.

صداي شاريك:  عو…عو…عو…عو…سوختم. بالاخره گيرت مي‌آرم. مي‌كشم‌ت.

پرفسور: زود بيا بيرون شاريك. بيا بيرون.

دكتر بورمنتال: هي شاريك! شاريك!  صداي من رو مي‌شنوي شاريك؟

صداي شاريك: عو…عو…سوختم.

پرفسور:  فكر كنم آب داغ رو باز كرده.

دكتر بورمنتال:  اين در رو باز كن شاريك.

صداي شاريك: در رو به روي خودم قفل كردم.

دكتر بورمنتال: خب، قفل رو باز كن.

صداي شاريك: نمي‌تونم بازش كنم.

زينا:  فكر كنم قفل اطمينان رو هم بسته.

پرفسور: روي قفل يه جور دكمه هست. به طرف پايين فشارش بده، به طرف پايين.

صداي شاريك:  نمي‌‌تونم. نمي‌تونم. سوختم.

دكتر: :  خب، شير آب رو ببند احمق!

صداي شاريك:  چيزي نمي‌بينم.

دكتر بورمنتال: خب، برق رو روشن كن احمق كله پوك! لامپ رو روشن كن.

صداي شاريك:  اون گربه‌ي  لعنتي لامپ رو شكسته.

دكتر بورمنتال:  دست بكش به ديوار، شير آب رو پيدا مي‌كني.

پرفسور:  اگه شير آب همين‌جور باز بمونه، آب از در حمام مي‌زنه بيرون.

دكتر بورمنتال: شما بريد به مريض‌ها رسيدگي كنيد پرفسور، من درست‌ش مي‌كنم.

پرفسور:  واقعا فكر مي‌كني من با اين اعصاب مي‌تونم مريض‌‌ها رو معاينه كنم؟

دكتر بورمنتال:  شير آب رو پيدا كردي شاريك؟ دست بكش روي ديوار.

پرفسور:  زينا! برو به مريض‌ها بگو من امروز  نمي‌تونم كسي رو معاينه كنم.

زينا: بله پرفسور.

دكتر بورمنتال:  شير آب رو پيدا كردي شاريك؟

صداي شاريك:  آره. پيدا كردم.

دكتر بورمنتال: شير آب رو ببند.

صداي شاريك:  ( با زوزه و ناله‌كنان ) بستم. بستم. بستم.

دكتر بورمنتال:  خب، بيا بيرون.

صداي شاريك:  عو…عو…

پرفسور: دست بكش روي در. مي‌توني دكمه قفل رو پيدا كني. دست بكش.

دكتر بورمنتال:  ببين شاريك! حتي عرضه نداري اين در رو باز كني.

صداي شاريك: عو…عو…عو…( در را باز مي‌كند. )

دكتر بورمنتال: ديگه چه‌مرگ‌ت‌ ئه؟ چرا  نمي‌آي بيرون؟

صداي شاريك: از دست‌م عصباني هستي پاپا؟

پرفسور: تو حق نداري من رو با اين لحن صدا كني حيوون نفهم!

دكتر بورمنتال:  بيا بيرون احمق بي‌شعور!

شاريك: جان‌ور مخرب!

دكتر بورمنتال: داري از چي حرف مي‌زني شاريك؟

شاريك: اون گربه رو مي‌گم.

پرفسور: تا حالا موجودي پرروتر از تو نديد‌ه‌‌م شاريكوف. فقط مي‌شه گفت بي‌شعوري. خودت باعث اين همه جار و جنجال شده‌اي، حالا اين حرف رو مي‌زني؟ تا كي مي‌خواي گربه‌ها رو دنبال كني؟ تو بايد خجالت بكشي. تو وحشي هستي، وحشي.

شاريك: من وحشي نيستم. فقط وجود اون گربه رو توي اين آپارتمان نمي‌تونم تحمل كنم. هر بار مي‌آد يه چيزي كش مي‌ره. داشت سوسيس‌ها رو كش مي‌رفت. مي‌خواستم يه درسي به‌ش بدم كه تا عمر داره يادش نره.

دكتر بورمنتال: خفه شو شاريك. اول بايد به تو درسي داد كه تا عمر داري يادت نره.

 

 

 

8. مسيو شاريكوف

 ( پرفسور و دكتر بورمنتال پشت ميز غذا نشسته‌اند. شاريك هم مي‌آيد مي‌نشيند. زينا ظرف غذا را روي ميز مي‌گذارد.)

زينا: : براتون سوپ بريزم پرفسور؟

پرفسور:  بله زينا، متشكرم.

( زينا دارد براي پرفسور سوپ مي‌ريزد. )

دكتر بورمنتال: صد بار گفتم قبل از خوردن غذا بايد دست‌هات رو بشوري شاريك. برو دست‌هات رو بشور.

شاريك: شسته‌‌م.

دكتر بورمنتال: ( شمرده و با تحكم ) پا شو برو دست‌هات رو بشور شاريك.

شاريك: زينا، بگو كه من دست‌هام رو شسته‌م.

زينا:  بله دكتر، من ديدم كه دست‌هاش رو شست. براتون سوپ بريزم دكتر؟

دكتر بورمنتال:  نه، متشكرم زينا. خب، شاريك، بايد دستمال سفره‌ت رو هم ببندي.

شاريك: چرا؟

زينا: برات سوپ بريزم شاريك؟

شاريك:  آره.

دكتر بورمنتال: نه، زينا. براش سوپ نريز. تا دستمال سفره‌ش رو نبنده اجازه نداره غذا بخوره.

شاريك:  خيلي خب. مي‌بندم. مي‌بندم. ايناهاش. ( دستمال سفره را در يقه‌اش مي‌چپاند. ) بفرماييد.

دكتر بورمنتال:  حالا زينا، براش سوپ بريز.

زينا: شاريك، هر وقت بس شد بگو.
( زينا براي شاريك سوپ مي‌ريزد. )

شاريك:  بس ئه.

دكتر بورمنتال: بگو متشكرم زينا.

شاريك: هه! متشكرم زينا.  اون بطري ودكا رو بده من زينا.

دكتر بورمنتال: نه، تو تازگي‌ها خيلي ودكا مي‌خوري.

شاريك: من الان دل‌م مي‌خواد  ودكا بخورم.

پرفسور( با عصبانيت ): تو ممكن ئه خيلي چيزها دل‌ت بخواد. لطفا ساكت شو و بذار ما راحت شام‌مون رو بخوريم.

دكتر بورمنتال: شما خون‌سرد باشيد پرفسور. بذاريد‌ش به عهده‌ي من…تو، شاريكوف، داري مزخرف مي‌گي و بدتر از همه اين‌كه با اعتماد به نفس كامل  هم مزخرف مي‌گي. نمي‌گم حق نداري ودكا بخوري، چون مال من نيست، مال پرفسور ئه. اما تو نبايد اين‌قدر ودكا بخوري، چون  براي سلامتي‌ت مضر ئه، تازه، رفتار تو بدون ودكا هم به اندازه كافي بد هست شاريكوف…با اين‌ همه اجازه داري فقط يه كم بخوري، خيلي كم.

پرفسور:  زيناي عزيز، لطفا يه ليوان آب به من بده.

زينا: بله پرفسور.

( شاريك در جام خود ودكا مي‌ريزد و مي‌خواهد بنوشد. )

دكتر بورمنتال: بايد اول به بقيه تعارف كني. اول به فيليپ فيليپوويچ، بعد به من و بعد به زينا و اون‌وقت خودت.

( شاريك از جايش برمي‌خيزد و در حالي كه ديالوگ پايين را مي‌گويد جام‌هاي ديگران  را پر مي‌كند.)

شاريك: طوري رفتار مي‌كنين كه انگار دارين نمايش مي‌دين…دستمال سفره ببند. كراوات بزن. لطفاً، متشكرم، ببخشيد. واقعا كه! چرا سعي نمي‌كنين طبيعي رفتار كنين؟ صادقانه بگم، شما يقه‌آهاري‌ها طوري رفتار مي‌كنين كه انگار هنوز هم حكومت امپراطوري تزار برقرار ئه.

پرفسور:  منظورت از رفتار طبيعي چي ئه؟

شاريك: خودتون بهتر مي‌دونين. به سلامتي!

پرفسور: مرحله.

شاريك:  چي؟

پرفسور:  با تو نيستم.

دكتر بورمنتال: ببخشيد پرفسور، منظور شما رو نفهميدم.

پرفسور:اين يه مرحله ست. كاري‌ش نمي‌شه كرد. به هر حال غده‌ي هيپوفيز مال كليم چوگونكين ئه.

شاريك: غده‌ي هيپوفيز ديگه چي ئه؟

دكتر بورمنتال ( هم‌زمان با ديالوگ بالاي شاريك مي‌گويد ): شما گمان مي‌كنيد دليل‌ش اين ئه پرفسور؟

پرفسور: گمان نمي‌كنم. مطمئن‌م

دكتر بورمنتال:  يعني ممكن ئه كه…

پرفسورspaeter . ( به آلماني يعني: بعداً )

دكتر بورمنتالgut. ( به آلماني يعني: باشه. )

شاريك:  شما دارين درباره‌ي من حرف مي‌زنين. اين رو گفتم كه فكر نكنين نمي‌فهمم.

( شاريك دارد براي خود ودكا مي‌ريزد. )

دكتر بورمنتال:  نه، ودكا ديگه بس ئه. ليوان‌ت رو بده من.

شاريك: ديگه پرش كردم.

دكتر بورمنتال: بده من شاريكوف.

شاريك: خيله خب! خيله خب!

دكتر بورمنتال: خب، شاريكوف، دوست داري امشب با هم كجا بريم؟

شاريك: بريم سيرك. سيرك رو بيش‌تر از هر جاي ديگه دوست دارم.

پرفسور: چرا هر روز مي‌ري سيرك؟ سيرك به نظر من خيلي كسالت‌بار ئه. من اگه جاي تو بودم مي‌رفتم تئاتر.

شاريك:از تئاتر خوش‌م نمي‌آد. ( آروغ مي‌زند. )

دكتر بورمنتال: آروغ زدن سر ميز شام دور از نزاكت ئه شاريكوف. اشتهاي ديگران رو كور مي‌كنه. اين دفعه ناديده مي‌گيرم، اما اگه تكرار بشه، تنبيه مي‌شي.

پرفسور: : چرا، از تئاتر خوش‌ت نمي‌آد؟

شاريك: مزخرف ئه. هي حرف، حرف. ضدانقلاب ناب ئه. جاي آدم‌هاي به اصطلاح روشن‌فكر ئه.

دكتر بورمنتال: اين حرف‌ها از بي‌سوادي ئه. بايد كمي كتاب بخوني. شايد اون‌وقت…

شاريك: زياد مي‌خونم.

دكتر بورمنتال: واقعاً؟

شاريك:  بله واقعا.

پرفسور:  خب،‌ آخرين كتابي كه خوندي چي بود؟

شاريك: مكاتبات اون بابا…اه، اسم‌ش نوك زبان‌م هست‌ها…آها…انگلس. مكاتبات انگلس با كائوتسكي.

پرفسور:  خب،‌نظرت درباره كتابي كه خوندي چي ئه؟

شاريك:  نيستم.

پرفسور:  چي نيستي؟

شاريك: موافق نيستم.

پرفسور:  با كي؟ با انگلس موافق نيستي يا با كائوتسكي؟

شاريك:  با هيچ‌كدوم‌شون.

پرفسور:  خيلي جالب ئه. هر كس كه اين چيزها رو بگه، خب، به‌جاش…به‌جاش چه پيش‌نهادي داري؟

شاريك: فقط مي‌شينن و هي مزخرف مي‌نويسن. خب، همه چيز رو از ارباب‌ها بگيرن و بين همه تقسيم كنن ديگه.

پرفسور:  درست همون‌طور كه حدس مي‌زدم. دقيقاً اين جواب رو حدس مي‌زدم.

دكتر بورمنتال:  خب، شاريكوف، حالا چه‌طور بايد اين نظر تو رو عملي كرد؟

شاريك: خيلي ساده. مثلا اين‌جا يه بابايي هست كه هفت تا اتاق و چهل دست شلوار داره و يه جايي هم يه بابايي هست كه خوراك‌ش رو از سطل زباله پيدا مي‌كنه.

پرفسور:  انگار منظورت از كسي كه هفت تا اتاق داره، من هستم؟

شاريك: ( با لحني معنادار ) حالا!

پرفسور:  بسيار خب، من دليلي عليه تقسيم عادلانه ندارم. زينا، ما ديروز چند تا مريض رو برگردونديم؟

زينا: سي و نه نفر.

پرفسور:  هوم…سي‌صد و نود روبل كه بين ما سه نفر تقسيم مي‌شه…خب، سهم تو مي‌شه صد و سي روبل، شاريكوف. ردش كن لطفاً.

شاريك: صبر كن ببينم. منظورتون چي ئه؟

دكتر بورمنتال: منظور پرفسور ماجراي تو و اون گربه توي حمام ئه…تو ديروز باعث شدي ما سي و نه نفر مريض رو جواب كنيم.

پرفسور:  تازه، همين امروز يه روبل و پنجاه كوپك دادم به همسايه‌اي كه تو با سنگ شيشه پنجره‌اش رو شكستي.

شاريك: گربه‌ي‌ اون مرتيكه مدام دور و برم مي‌پلكيد و تحريك‌م مي‌كرد. اين ديگه افتضاح ئه. شما به‌خاطر اون گربه‌ي لعنتي يه روبل و پنجاه كوپك به اون  مرتيكه دادين؟

پرفسور:  تو متعلق به پست‌ترين مرحله تكاملي، هنوز در مرحله شكل‌بندي هستي. از نظر هوشي ضعيفي. تمام اعمال‌ت صرفاً حيواني ئه. با اين حال به خودت اجازه مي‌دي با حالتي تحمل‌ناپذير و كاملا خودماني در حضور دو آدم  تحصيل‌كرده در مقياسي جهاني، با حماقتي به همان اندازه جهاني درباره توزيع ثروت اظهار نظر كني. در عين حال خميردندان هم مي‌خوري.

دكتر بورمنتال  ( خنده‌كنان ) خمير دندان هم خورده؟

زينا:  بله، ديروز.

پرفسور:  تو شاريكوف، فقط بايد خفه شي و به چيزهايي كه به‌ت مي‌گن گوش بدهي. بايد رفتار درست رو ياد بگيري و سعي كني كه عضو قابل قبول جامعه باشي. راستي، كي اون‌قدر احمق بود كه اون كتاب رو به‌ت امانت داد؟

شاريك: باز هم كه رسيديم همون‌جا. همه رو احمق خطاب مي‌كنين.

پرفسور:  البته كاملا مشخص ئه كدوم احمقي اون كتاب رو داده به‌ت.

شاريك: خب،‌اشووندر اون كتاب رو داد به من، مگه چي ئه؟ از همين راه مي‌شد درس بخونم.

پرفسور:  مي‌‌شه حدس زد آخر و عاقبت‌‌ درس خوندن‌ت با مطالعه كائوتسكي به كجا منتهي مي‌شه. اون كتاب الان كجا ست؟

شاريك: اگه دل‌تون مي‌خواد اون رو بندازين توي بخاري، قبلا بگم كه مال كتاب‌خونه‌ي عمومي ئه.

پرفسور: مهم نيست. الان كجا هست؟

شاريك: توي اتاق انتظار، روي ميز.

پرفسو: زينا، برو كتابي رو كه توي اتاق انتظار هست بردار و…كتاب چه شكلي ئه؟

شاريك: جلدش سبز رنگ  ئه.

پرفسور:  خب، زينا، برو كتاب رو بردار و بندازش توي بخاري.

زينا: پرفسور، شما مطمئن‌يد؟ آخه مي‌گه مال كتاب‌خونه ست.

پرفسور: برو زينا، كاري رو كه مي‌گم انجام بده.

زينا: بله پرفسور.

پرفسور:  دكتر! اگه مي‌خواي امشب ببري‌ش سيرك، پيشاپيش برنامه‌ي سيرك رو ببين كه مبادا گربه توي برنامه‌شون باشه.

شاريك: ( به صداي بلند و برآشفته ) نمي‌فهمم اصلا چرا اين جان‌ورهاي كثيف رو به سيرك راه مي‌دن. واقعا نمي‌فهمم‌ها پرفسور.

پرفسور: بشين. من نمي فهمم تو چرا فرياد مي‌زني.

دكتر بورمنتال:  بله. بهتر ئه به برنامه نگاه كنم. توي روزنامه‌ي امروز برنامه‌ي سيرك‌ها رو نوشته‌ن. ( روزنامه را باز مي‌كند. ) خب، خب، خب. برنامه‌اي كه توش گربه نباشه. حق با شما ست، پرفسور. توي سيرك سليمان، برنامه‌اي هست كه اسم‌ش رو گذاشته‌اند چهار…چهار يوشم و بلبرينگ دوپا.

پرفسور: يوشم ديگه چي ئه؟

شاريك: يوشم ديگه چي ئه دكتر؟

دكتر بورمنتال:  اولين بار ئه كه اين كلمه به گوش‌م خورده.

پرفسور: خب، پس بهتر ئه به برنامه‌ي سيرك نيكيتا نگاهي بندازي. بايد درباره چيزي كه مي‌خوايد ببينيد اطمينان كامل داشته باشيم.

دكتر بورمنتال: ( در روزنامه دنبال اسم سيرك نيكيتا مي‌گردد ) نيكيتا...نيكيتا...فيل و غايت چالاكي انسان.

پرفسور:  نسبت به فيل‌ها چه احساسي داري شاريكوف؟

شاريك: گربه يه مورد خاص ئه. فيل حيوون مفيدي ئه بدبخت.

پرفسور:  عالي ئه. تا وقتي كه فكر مي‌كني فيل حيوان مفيدي ئه،  مي‌توني بري تماشاشون كني. هر چي دكتر بورمنتال گفت انجام بده. توي بار هم با كسي صحبت نكن. ايوان آرنولدوويچ، به شاريكوف مشروب نده.

شاريك: چه ساعتي مي‌ريم سيرك بورمنتال؟

دكتر بورمنتال: لطفا نام و نام خانوادگي‌م رو صدا بزن.

شاريك: پس شما هم لطفا نام و نام خانوادگي من رو صدا بزن.

پرفسور:  نه، صدا زدن اون اسم احمقانه رو توي آپارتمان‌م قدغن مي‌كنم.

دكتر بورمنتال: ( خنده‌كنان و با لحني تمسخر‌آميز ) چي بود؟ تلگراف تلگرافوويچ…

شاريك:  نه‌خير. پوليگراف پوليگرافوويچ شاريكوف.

پرفسور: اگه دل‌ت نمي‌خواد ديگه شاريكوف صدات ‌كنيم، من و دكتر بورمنتال از اين به بعد صدات مي‌كنيم مسيو شاريكوف.

شاريكوف:  من مسيو نيستم. مسيوها همه‌شون توي پاريس زندگي مي‌كنن.

پرفسور:  تا وقتي كه من توي اين آپارتمان زندگي مي‌كنم، فقط مسيو اين‌جا به كار مي‌ره. وگرنه يا من بايد از اين‌جا برم يا تو. البته احتمال اين‌كه تو بري بيش‌تر  ئه. امروز مي‌دم توي روزنامه آگهي كنن يه اتاق مي‌خوام.

شاريك: فكر كردين من اين‌قدر احمق‌م كه از اين‌جا برم؟ هه! هه!

دكتر بورمنتال: اين‌قدر گستاخي نكن مسيو شاريكوف.

شاريك:  ( از جيب خود كاغذي در مي‌آورد ) من هم اين‌جا حق زندگي دارم. بفرماييد. اين هم مدرك. من حالا عضو اين مجتمع هستم. ( برگه را به دكتر مي‌دهد. )

دكتر بورمنتال: ( مي‌خواند. ) بدين‌وسيله گواهي مي‌شود دوازده متر مربع از آپارتمان شماره‌ي دو متعلق به شهروند پوليگراف‌ پوپليگرافوويچ شاريكوف مي‌باشد. رئيس كميته‌ي ساختمان. اشووندر.

پرفسور:  به شرف‌م قسم كه دل‌م مي‌خواد اين اشووندر رو به اولين درخت آويزان كنم. درست مثل دمل ئه.

دكتر بورمنتال:  Vorsichtig( فورزيشتيش. به آلماني يعني: مواظب باشيد )،  فيليپ فيليپوويچ!

پرفسور: خب، چه انتظاري داري دكتر؟ به ستوه اومده‌ام. ببين، شاريكوف! مسيو شاريكوف! دارم به‌ت اخطار مي‌كنم. اگه از اين به بعد باز هم فضولي كني، يا رفتاري بكني كه من خوش‌م نياد و خودت خوب مي‌دوني من از چه رفتارهايي خوش‌م نمي‌آد، از شام محروم‌ت مي‌كنم. در واقع نمي‌ذارم اصلا غذا بخوري. دوازده متر مربع شايد هم خيلي خوب باشه، اما توي اون كاغذ بوگندو  نوشته نشده كه من بايد به‌ت غذا هم بدهم.

شاريك ( من و من كنان ): بدون غذا كه نمي‌شه سر كرد. پس من كجا غذا بخورم؟

( پرفسور و دكتر بورمنتال ديالوگ‌هاي زير را هم‌زمان با هم مي‌گويند. )

دكتر بورمنتال: پس مواظب رفتارت باش.

پرفسور: پس سعي كن رفتارت رو اصلاح كني.

 

 

9. كارمند فرعي سازمان بهداشت

زينا:  هيچ‌كدوم از وسايل شخصي‌ش نيست.

دكتر بورمنتال: دست‌كش‌هاي من هم نيست. خوب يادم ئه كه دست‌كش‌هام رو گذاشته بودم روي ميز اتاق معاينه. اين هم يادم ئه ‌كه يه بطري ودكا روي ميز بود. حالا نه از ودكار خبري هست نه از دست‌كش‌هام.

پرفسور: من هم دو تا اسكناس ده روبلي توي اتاق‌م كنار چراغ خواب گذاشته بودم كه ديروز متوجه شدم نيست.

دكتر بورمنتال: خب، انگار شاريكوف براي هميشه از اين‌جا رفته.

پرفسور  بعيد مي‌دونم.

زينا: از من هم  پنجاه روبل قرض كرد.

دكتر بورمنتال: پس حدس من درست ئه.

پرفسور: خدا لعنت‌ش كنه.

زينا: اگه بره و ديگه برنگرده من كه خدا رو شكر مي‌كنم.

دكتر بورمنتال: شايد اشووندر خبر داشته باشه كجا ست؟

پرفسور:  من كه حاضر نيستم با اون احمق بي‌همه‌چيز صحبت كنم.

دكتر بورمنتال:  خودم باهاش صحبت مي‌كنم فيليپ‌فيليپوويچ. همين حالا. ( گوشي تلفن را برمي‌دارد و شماره مي‌گيرد. ) الو،  آقاي اشووندر؟ من دكتر بورمنتال هستم، دست‌يار پرفسور براژنسكي ما سه روز ئه كه از شاريكوف خبر نداريم. فكر كردم شايد شما ازش باخبر با

 ( در لابلاي ديالوگ بالا صداي زنگ خانه. زينا  مي رود در را باز مي‌كند. شاريك وارد مي‌شود)

دكتر بورمنتال: خب، آقاي اشووندر، شاريكوف همين حالا پيداش شد. خداحافظ شما. ( گوشي را مي‌گذارد. )

زينا:  تو بوي بدي مي‌دي شاريك.

دكتر بورمنتال: چند روز گذشته كجا بودي؟

شاريك: من كار پيدا كردم.

دكتر بورمنتال: واقعاً؟ چه كاري؟

شاريك: ايناهاش. اين حكم ماموريت‌م ئه. ديگه مي‌تونم روي پاي خودم بايستم.

( شاريك برگه‌اي را به دكتر بورمنتال مي‌دهد. دكتر با خواندن برگه از خنده ريسه مي‌رود. )

شاريك: هيچ هم خنده‌دار نيست.

دكتر بورمنتال:  پرفسور، لطفاً گوش كنيد:  بدين‌وسيله گواهي مي‌شود كه دارنده‌ي اين برگه رفيق پوليگراف پوليگرافوويچ شاريكوف به سمت كارمند فرعي سازمان بهداشت شهر مسكو منصوب شده و مسئول نابودي…( نمي‌تواند خنده خود را كنترل كند. ) مسئول نابودي چهارپايان ول‌گرد نظير گربه و غيره مي‌باشد.

پرفسور: به‌خاطر اين سوال‌م غذر مي‌خوام، اما ممكن ئه به‌م بگي چرا بوي گند مي‌دي؟

زينا:  من كه گفتم يه بويي مي‌ده. بو گربه مي‌ده.

شاريك: ( ژاكت خود را بو مي‌كند. ) خب، شايد كمي بو بدهم. به علت شغل‌م ئه. از صبح داشتم با گربه‌ها كلنجار مي‌رفتم. 

دكتر بورمنتال: حالا يك‌راست مي‌ري حموم خودت رو مي‌شوري.

شاريك: فعلا خسته‌ام. بايد كمي استراحت كنم.

دكتر بورمنتال: مزخرف نگو شاريكوف. يعني مي‌خواي با اين لباس‌هاي كثيف و بوگندو بري استراحت كني؟ حموم خسته‌گي‌ت رو هم رفع مي‌كنه. راه بيفت.

شاريك:  شما دارين زور مي‌گين. من الان دل‌م نمي‌خواد برم حموم.

دكتر بورمنتال ( فرياد مي‌زند. ):  با من يكي به دو نكن شاريكوف. وقتي هم از حمام اومدي بيرون من باهات كار دارم. فكر كردي مي‌توني هر چي دل‌ت مي‌خواد از اين خونه بلند كني و بري خوش‌ بگذروني؟

شاريك: نمي‌دونم از چي داري حرف مي‌زني. من چيزي بلند نكردم. اين وصله‌ها به من نمي‌چسبه.

پرفسور: تو دو تا اسكناس ده روبلي از توي اتاق‌م كش رفتي شاريكوف.

شاريك:  چرا فكر مي‌كنين من برداشتم؟ مگه فقط من توي اين خونه زندگي مي‌كنم؟

پرفسور: آها، لابد مي‌خواي بگي دكتر بورمنتال پول‌ها رو برداشته؟

شاريك:  شايد زينا برداشته باشه.

زينا: چي؟ تو حيوون كثيف چه‌طور مي‌توني…؟

پرفسور: آروم باش زينا. عصباني نشو.

زينا ( با بغض ): اين حيوون زبان نفهم من رو به دزدي متهم …

دكتر بورمنتال: زينا، خجالت بكش. تو واقعا فكر مي‌كني ما به حرف اين جان‌ور گوش مي‌ديم. بس كن ديگه زينا.

زينا ( با بغض ):  پرفسور، اگه شما سر سوزني به من شك دارين، بايد…

پرفسور: اه، عجب دختر احمقي هستي زينا! لطفا تمام‌ش كن.

دكتر بورمنتال: شاريكوف، همين حالا از زينا عذرخواهي كن.

شاريك: براي چي؟ من فقط گفتم…

دكتر بورمنتال ( به شاريك حمله‌ور مي‌شود. ):  خفه شو شاريكوف و فقط جملاتي رو كه من مي‌گم تكرار كن. وگرنه همين حالا با همين دست‌هاي خودم خفه‌ت مي‌كنم، فهميدي؟

شاريك ( با صداي خفه ): آره، فهميدم.

دكتر بورمنتال: حالا با من تكرار كن.

شاريك ( با صدايي خفه ): خب، گلوم رو رها كن، تكرار مي‌كنم.

دكتر بورمنتال:  معذرت مي‌خوام زيناييدا…

زينا: پروكوفيفنا

دكتر بورمنتال: شروع كن شاريكوف.

شاريك: معذرت مي‌خوام زيناييدا پروكوفيفنا…

دكتر بورمنتال: از صميم قلب معذرت مي‌خوام كه…

شاريك:  از صميم قلب معذرت مي‌خوام كه…

دكتر بورمنتال: كه شما رو متهم به سرقت كردم...

شاريك:  كه شما رو متهم به سرقت كردم…

زينا: متشكرم  ايوان آرنولدوويچ. ديگه رهاش كن بره. داره خفه مي‌شه.

دكتر بورمنتال: حالا بگو ببينم، برگشتي تا توي آپارتمان فيليپ‌فيليپوويچ زندگي كني؟

شاريك:  ديگه كجا دارم برم؟

دكتر بورمنتال:  بسيار خب. پس سربه‌راه و ساكت مي‌شي. فحش نمي‌دي، كار خلاف هم نمي‌كني، وگرنه با من طرفي. فهميدي؟

شاريك:اوهوم.

دكتر بورمنتال: بگو بله فهميدم.

شاريك: بله فهميدم.

پرفسور:  با گربه‌هاي مرده چه كار مي‌كنيد شاريكوف؟

شاريك: مي‌برندشون به يه آزمايش‌گاه براي كارگرها پروتئين مي‌سازن. بيارم براتون.

زينا: اه، كثافت!

پرفسور:  خب، حالا برو حموم، چون خيلي بو مي‌دي.

دكتر بورمنتال: برو ديگه. چرا معطلي؟

شاريك: خيلي خب. ( به سوي حمام مي‌رود. )

دكتر بورمنتال:  اون مردي ئه با دل سگ.

پرفسور:  نه، نه. اشتباه نكن. داري اشتباه بزرگي مي‌كني دكتر. محض رضاي خدا به سگ فحش نده.

دكتر بورمنتال:  آخه ببينيد چه‌طور گربه‌ها رو دنبال مي‌كنه.

پرفسور:  واكنش شاريكوف به گربه‌ها موقتي ئه. به‌ت قول مي‌دم يكي دو ماه ديگه از تعقيب گربه‌ها دست برمي‌داره. شاريكوف دل آدمي داره نه دل سگ.

 

 

10. مرد مست

پرفسور:  ( از گوشي تلفن ) سلام فيودور. من پرفسور فيليپ‌فيليپوويچ هستم. الان يه مرد مست همراه شاريكوف اين‌جا توي خونه‌ي من باعث مزاحمت ما شده‌اند. مي‌خواستم خواهش كنم بياي اين آدم رو بيرون كني. متشكرم. ( مرد مست در اين حين به پرفسور نزديك شده است. ) برو گم‌شو.

مرد مست:  شاريكوف، اون پرفسوري كه مي‌گفتي همين ئه؟

شاريك:  آره، خودش ئه. بابام ئه.

مرد مست:  چه‌طوري پرفسور؟

پرفسور:  به من نزديك نشو.

مرد مست:  چه‌قدر بامزه ست شاريكوف. اين واقعا پرفسور ئه؟

شاريك:  آره. خيلي پرفسور ئه.

مرد مست:  گوش كن پرفسور، من باهات حرف دارم. شاريكوف رفيق‌م ئه. امروز با من درد دل كرد.

شاريك: پاپا! من زن مي‌خوام.

 ( صداي در زدن. پرفسور در را باز مي‌كند. فيودور  به سوي مرد مست مي‌رود.)

پرفسور: فيودور پاولويچ عزيز، لطفا اين مرد رو از اين‌جا بنداز بيرون.

فيودور:  هوي! بزن به چاك.

مرد مست: تو ديگه كي هستي؟

فيودور: از اين خونه برو بيرون.

مرد مست: اين ديگه كي ئه شاريكوف؟ ( مي‌خندد. )

شاريك:  سلام فيودور. اين اسم‌ش فيودور ئه.

فيودور: شاريكوف، به‌ رفيق‌ت بگو بره بيرون.

مرد مست: سلام فيودور.

فيودور:  برو بيرون.

مرد مست: چه‌طوري فيودور؟

فيودور: بزن به چاك!

مرد مست: چي‌كار كنم؟

فيودور: اين‌جا خونه‌ي پرفسور براژنسكي ئه. از اين خونه برو بيرون.

مرد مست: چي مي‌گه شاريكوف؟ مگه اين‌جا خونه‌ي تو نيست؟

شاريك: من اين‌جا دوازده متر حق مربع دارم.

مرد مست: حالا حرف حساب‌ت چي ئه فيودور؟ شنيدي كه شاريكوف چي گفت؟

فيودور: به زبان خوش مي‌ري يا نه؟

مرد مست:  نه ( مي‌خندد. )

فيودور:  گم‌شو برو بيرون.

مرد مست:  اگه نخوام برم چي؟

فيودور: مي‌ندازم‌ت بيرون.

مرد مست: نه بابا! ( مي‌خندد.)

( فيودور و مرد مست با هم گلاويز مي‌شوند. )

فيودور: بزن به چاك!

مرد  مست:  من امشب رو مهمون شاريكوف ‌ام.

شاريك: ول‌ش كن فيودور. ( آن‌ها را از هم جدا مي‌كند ) اين رفيق‌م ئه. مهمون من ئه. اين‌جا هم خونه‌م ‌ئه.

 ( شاريك و مرد مست هم‌ديگر را بغل مي‌كنند و يك‌ديگر را مي‌بوسند. )

فيودور:  به‌ش بگو بره شاريكوف.

مرد مست: من مي‌خوام با اين پاپا پرفسور صحبت كنم.

شاريك: من زن مي‌خوام پاپا.

( مرد مست  مي‌خندد و شاريكوف هم با خنده‌ي او خنده‌اش مي‌گيرد. )

فيودور:  پرفسور، بهتر ئه تلفن كنيم  پليس بياد. لطفاً يه زنگ بزنين به پليس. نشاني اين‌جا روبدين، ديگه پليس خودش مي‌دونه با آدم‌هاي  ول‌گرد چه‌طور رفتار كنه.

مرد مست:  من رو از پليس نترسون. من از پليس نمي‌ترسم فيودور.

فيودور:  زنگ بزنين پليس بياد پرفسور.

مرد مست:  من فقط مي‌خوام دو كلمه با اين پرفسور صحبت كنم. بعد خودم مي‌رم. ببين پرفسور. ( مي‌خندد. )

پرفسور:  به من نزديك نشو. فيودور جلوي اين مرد رو بگير.

فيودور:  برو بيرون.

مرد مست: من تا خودم نخوام بيرون نمي‌رم. من با پاي خودم مي‌رم.

فيودور : خيلي خب، با پاي خودت برو. راه بيفت.

مرد:  من بايد با پرفسور صحبت كنم.

فيودور:  زنگ بزنين به پليس پرفسور.

مرد مست:  من بايد با پاي خودم برم. از پليس هم نمي‌ترسم.

پرفسور:  الو، اداره‌ي پليس.

مرد مست:  خيلي خب! خيلي خب! ايناهاش، دارم مي‌رم. خودم تصميم گرفتم برم. من كه گفتم بايد با پاي خودم برم. خداحافظ شاريكوف. ( بغل‌ش مي‌كند و مي‌بوسدش. به سوي پرفسور مي‌رود و دست‌ش را دراز مي‌كند.) خداحافظ پرفسور.

فيودور:  برو بيرون.

( مرد مست بيرون مي‌رود. فيودور در را مي‌بندد.)

فيودور: پرفسور، شما بايد يه درس حسابي به اين جان‌ور بدين، ديگه از حد گذرونده. به عمرم اين‌همه بي‌حيايي نديدم.

پرفسور: ببخشيد فيودور كه از خواب بيدارت كردم.

فيودور:  خواهش مي‌كنم پرفسور. وظيفه‌م بود. ( مكث ) وظيفه‌م بود.

پرفسور: آها، واقعا اين زحمتي كه كشيدي يك روبل مي‌ارزه.

فيودور: نه. نه. من كه

پرفسور:  بگير فيودور. خواهش مي‌كنم بگير.

فيودرو:  دست شما درد نكنه پرفسور. امر ديگه‌اي نيست؟

پرفسور: متشكرم فيودور. شب به‌ خير!

فيودور:  شب به خير! (‌بيرون مي‌رود. )

پرفسور:  پا شو برو توي اتاق‌ت بخواب شاريكوف.

شاريك: همين‌جا خوب ئه. من اين‌جا راحت‌ ام.

پرفسور:  واقعا بايد خجالت بكشي شاريكوف. ( خشم‌گين ) اون‌ كي بود كه با خودت آورده بودي اين‌جا؟

شاريك:  يه آدم حروم‌زاده، با اين همه آدم‌ خوبي بود.

پرفسور: فردا كه دكتر بورمنتال بياد براش اين ماجرا رو تعريف مي‌كنم. اون‌وقت دكتر بورمنتال مي‌دونه با تو.

 

 

11. ناتاشا

( شاريك همراه يك دختر وارد صحنه مي‌شود. )

شاريك:  اين‌جا آشپزخونه ست، اين هم اتاق مطالعه‌م ئه. توش انگلس و كائوتسكي مي‌خونم. بيا اتاق خواب‌م رو نشون‌ت بدهم. ( در اتاق خواب پرفسور را باز مي‌كند. پرفسور از همان اتاق وارد صحنه مي‌شود. )

دختر:  سلام

پرفسور: سلام.

شاريك:  سلام.

پرفسور:  اين خانم رو معرفي نمي‌كني شاريكوف؟

شاريك: ناتاشا، زن‌م.  ما با هم ازدواج كرده‌ايم. ماشين‌نويس اداره‌ي ما ست. اومده با من زندگي كنه.

پرفسور:  يعني كجا؟

شاريك:  خب، دكتر بورمنتال بياد توي اتاق انتظار بخوابه. اصلا دكتر كه خونه داره، بره خونه‌ي خودش.

پرفسور:  ببخشيد خانم، من مي‌تونم چند دقيقه خصوصي با شما صحبت كنم؟

ناتاشا: بله.

شاريك: نه‌خير. صحبت خصوصي نداريم. من هم بايد باشم. اين زن‌م ئه. هر چي به اون گفته مي‌شه به من هم مربوط ئه و من هم بايد بشنوم.

پرفسور:  خانم لطفا به‌ش بگيد ما رو چند دقيقه تنها بذاره.

شاريك:  من نمي‌خوام كسي با زن‌م خصوصي صحبت كنه. اصلاً مي‌دوني چي ئه، تو آدم قابل مطمئني نيستي پرفسور. اصلاً ناتاشا نمي‌خواد تو باهاش خصوصي صحبت كني. مگه نه ناتاشا؟

ناتاشا:  اگه تو اجازه ندي، نه.

پرفسور:ايوان آرنولدوويچ! ايوان آرنولدوويچ!

شاريك:  ( با خود ) آخ! ايوان آرنولدوويچ.

( در اتاق معاينه باز مي‌شود. )

دكتر بورمنتال: شما صدام كرديد پرفسور؟

پرفسور: ممكن ئه لطفا چند لحظه با شاريكوف صحبت كني. گويا شما مي‌خواستي باهاش حرف بزني. ( دكتر وارد مي‌شود. )

دكتر بورمنتال:  اوه، تو اين‌جايي شاريكوف؟ سلام خانم.

ناتاشا:  سلام.

پرفسور:اين خانم، همسر شاريكوف ئه.

دكتر بورمنتال: بله؟ اوه، جداً؟

پرفسور:  من بايد چند كلمه خصوصي با اين خانم صحبت كنم و شما مسلماً مي‌دوني درباره‌ي چي، اما شاريكوف نمي‌خواد من با اين خانم خصوصي صحبت كنم.

دكتر بورمنتال: ولي شاريكوف بايد بخواد. به هر حال لازم ئه كه پرفسور توضيحاتي به خانم بده. در اين مدت كه شما پرفسور، با اين خانم صحبت مي‌كنيد، من هم با شاريكوف درباره ماجراي ديشب صحبت مي‌كنم.

پرفسور: بفرماييد خانم، بفرماييد بريم اتاق پذيرايي.

شاريك: نه ناتاشا، همين‌جا بمون. من اجازه نمي‌دم كسي با زن‌م خصوصي صحبت كنه. اصلاً بيا  از اين‌جا بريم ناتاشا.

دكتر بورمنتال:  شما همين‌جا بمونيد پرفسور. ما مي‌ريم به اتاق ديگه. اگه مي‌خواي بري بيرون، بايد تنها بري شاريكوف. به هر حال پرفسور با اين خانم صحبت مي‌كنه.

ناتاشا: آخه درباره چي؟

پرفسور:  خانم. صحبت‌هاي من به نفع زندگي و آينده شما ست.

ناتاشا: بله.

شاريك: من به‌ت اجازه نمي‌دم ناتاشا. به‌شون بگو كه نمي‌خواي بدون حضور شوهرت كسي باهات حرف بزنه.

دكتر بورمنتال: به حرف‌ش توجه نكنيد خانم. مشهورترين جراح روسيه و حتي اروپا مي‌خواد با شما صحبت كنه، فرصت رو از دست ندين. من و شاريكوف هم مي‌ريم توي اون اتاق با هم كمي خصوصي صحبت مي كنيم.

شاريكوف: دست‌م رو ول كن بورمنتال. من باها‌ت نمي‌آم.

دكتر بورمنتال:  ( فرياد مي‌زند. ) شاريكوف! ( به آرامي ) من باهات حرف دارم. پرفسور ماجراي ديشب رو برام تعريف كرده.

شاريك:  ناتاشا، حرف‌‌هاش رو اصلاً باور نكن. ( همراه بورمنتال به اتاق ديگر مي‌رود. )

پرفسور: بفرماييد بشينيد خانم.

ناتاشا ( مي‌نشيند. ): متشكرم.

پرفسور:  خانم عزيز، ممكن ئه به من بگيد شاريكوف درباره گذشته زندگي خودش  چي‌ به‌ شما گفته؟

 

12. زخم روي پيشاني

(ناتاشا دارد گريه مي‌كند. )

پرفسور: به شما دروغ گفت خانم. من واقعا متاسف‌م كه ناراحت‌تون كردم، اما وظيفه‌ي خودم مي‌دونستم كه حقايق رو به شما بگم. شما جوان هستيد و حيف ئه كه زندگي‌تون تباه بشه.  شما بايد دقت كنيد. نمي‌شه كه همين‌جوري با اولين كسي كه به شما پيش‌نهاد ازدواج مي‌ده برين و زندگي تشكيل بدين. دختر عزيزم، شما بايد در انتخاب شريك زندگي‌تون دقت كنين.

ناتاشا:  من اول‌ش گفتم نه، اما اون تهديدم كرد. بارها مزاحم‌م شد. بعد گفت كه افسر ارتش سرخ بوده و من رو مي‌بره كه توي يه آپارتمان شيك زندگي كنم. به‌م گفت آدم خوش‌قلبي ئه، فقط از گربه‌ها متنفر ئه. باورم نمي‌شه، يعني شما واقعا از توي خيابون پيداش كردين؟

پرفسور:  بله خانم. الان به‌ش مي‌گم بياد تو و اگه دروغ بگه شما واكنش دكتر بورمنتال رو مي‌بينيد و متوجه مي‌شيد كه من به‌تون راست گفته‌ام.

ناتاشا:  اوه، من خودم رو مي‌كشم.

پرفسور:ايوان آرنولدوويچ حالا مي‌تونيد بيايد تو.

ناتاشا:  من نگران‌م كه باز مزاحم‌م بشه.

پرفسور: ما به‌ش اجازه نمي‌ديم كه ديگه مزاحم شما بشه.

( آن دو مي‌آيند تو. )

پرفسور: زخم روي پيشاني‌ت از كجا اومده شاريكوف؟

شاريكوف:  چند بار بگم؟

پرفسور:  يك بار ديگه بگو و سعي كن حقيقت رو بگي شاريكوف.

شاريكوف:  لحظه‌ي سختي بود. هر وقت به اون روز فكر مي‌كنم سلسله افكارم دچار متشنج مي‌شه.

پرفسور:  تموم‌ش كن بگو زخم پيشوني‌ت از كجا اومده.

شاريكوف: توي جبهه‌ي جنگ مجروح شدم.

( دكتر بورمنتال مي‌خندد. )

دكتر بورمنتال: اين مزخرفات چي ئه داري سر هم مي‌كني شاريكوف؟

پرفسور: من واقعيت رو به اين خانم گفته‌م شاريكوف.

ناتاشا:  سگ خيابوني! كثافت دروغ‌گو!

( شاريك خشم‌گين پارس مي‌كند. )

ناتاشا: ( جيغ مي‌كشد. ) چخه! ( گريه‌كنان ) من مي‌خوام برم خونه‌ي خودم.

پرفسور:من شما رو تا دم در همراهي مي‌كنم خانم.

شاريك:  گيرت مي‌آرم ناتاشا. كاري مي‌كنم كه تا عمر داري فراموش‌ت نشه. فردا مي‌گم حقوق‌ت رو قطع كنن.

دكتر بورمنتال:  به تهديد‌هاش توجه‌اي نكنيد. نمي‌ذارم اذيت‌تون كنه.

( ناتاشا بيرون مي‌رود. پرفسور او را تا دم در بدرقه مي‌كند (

دكتر بورمنتال: نام خانوادگي‌ش چي ئه؟ ( سپس با فرياد ) نام خانوادگي‌ش؟

شاريك: باسنتسووا.

دكتر بورمنتال: ناتاليا باسنتسووا. اين اسم به‌خاطرم مي‌مونه و هر روز خودم شخصاً به سازمان بهداشت شهر سر مي‌زنم تا مطمئن بشم كه مزاحمتي براي خانم باسنتسووا ايجاد نكرده باشي و واي به حال‌ت اگه بفهم‌م كه مزاحم‌ش شده‌اي، اون‌وقت با همين دست‌هام خفه‌ت مي‌كنم شاريكوف. حرف‌م كاملا جدي ئه.

 

 

 

 

13. اسپينوزا

( صداي جيغ  زينا، خدمت‌كار خانه در تاريكي صحنه. صداي قدم‌هاي شتابان زينا در تاريكي. در اتاق پرفسور را مي‌زند. )

زينا: دكتر! پرفسور!

( در باز مي‌شود و دكتر بورمنتال وارد صحنه مي‌شود. )

دكتر  بورمنتال:  چه اتفاقي افتاده زينا؟

( پرفسور هم وارد صحنه مي‌شود. )

زينا: اون كثافت اومده اتاق من. شاريك. اون منظور بدي داشت. اون…

پرفسور:  الان توي اتاق‌ت هست؟

زينا: آره.

 ( دكتر به سوي اتاق زينا مي‌رود. ناگهان شاريك با اسلحه پيداش مي‌شود. دكتر مي‌ايستد.)

دكتر:  خدايا! كدوم احمقي اون اسلحه رو داده دست‌ت؟

شاريك: برو عقب دكتر. به صلاح‌ت ئه كه بري عقب دكتر، وگرنه ملاحظه نمي‌كنم. اين‌قدر از  دست‌ت عصباني هستم كه لت و پارت كنم. زينا، خفه شو وگرنه دكتر رو مي‌كشم.

دكتر بورمنتال: وضع‌ت رو از ايني كه هست خراب‌تر نكن شاريكوف. اون اسلحه رو بده من. ( قدمي برمي‌دارد)

شاريك: يه قدم جلوتر بياي شليك مي‌كنم.  به صلاح خودت ئه كه مثل بچه‌هاي خوب بري عقب. برو عقب دكتر. بهانه دست‌م نده كه شليك كنم.

پرفسور  بيا عقب دكتر.

دكتر بورمنتال ( پا پس مي‌كشد. ) از اين كارت پشيمون مي‌شي شاريك.

شاريك:  خيلي خب.  حالا پرفسور، من چند تا اسكناس خوشگل مي‌خوام.

پرفسور:  شاريكوف!

شاريك: حرف نباشه پرفسور. تا ده كه شمردم، مي‌خوام اسكناس‌ها روي ميز باشه. يك…دو…

پرفسور:  كيف پول‌م توي اتاق‌م هست شاريكوف.

شاريك: خب، سريع برو و برگرد. فقط معطل نكن پرفسور. ( پرفسور به اتاق ديگر مي‌رود.)

شاريك:  از دست‌م نمي‌توني دربري زينا. بالاخره گيرت مي‌آرم.

 دكتر بورمنتال: تو هم از دست من نمي‌توني دربري شاريك. من هم هر جا بري گيرت مي‌آرم.

شاريك: تو خفه شو. خفه. من مي‌تونم كاري كنم كه اين آرزو رو به گور ببري. اگه جرات داري يك كلمه ديگه حرف بزن اون‌وقت مي‌بيني چه‌كار باهات مي‌كنم. اگه يه كلمه ديگه حرف بزني، مي‌كشم‌ت. فهميدي؟

( پرفسور برمي‌گردد. )

شاريك: اسكناس‌ها رو بذار روي ميز پرفسور. خوب ئه. حالا هر سه تا بخوابين روي زمين. بجنبين. ( هر سه روي زمين مي‌خوابند. )  خوب ئه. ( شاريك مي‌رود اسكناس‌ها را از روي ميز برمي‌دارد و بعد مي‌رود بالاي سر پرفسور ) تو چي من هستي؟

پرفسور:  چي؟

شاريك:  تو پاپاي من هستي درست ئه؟

پرفسور:  آره.

شاريك:  پس چي من هستي؟

پرفسور:  پاپاي تو.

شاريك:  هيپوفيز چي ئه؟

پرفسور:  يه غده ست توي مغز.

شاريك:  توي مغز؟

پرفسور:  آره.

شاريك ( مي‌رود اسلحه را به فرق سر دكتر مي‌چسباند ): يعني اين‌جا؟

دكتر بورمنتال:  مواظب باش شاريك. اون اسلحه پر ئه.

شاريك:  همين جا ست پاپا؟

پرفسور:  آره.

شاريك:  خب، پرفسور، زينا، خوب دكتر بورمنتال رو تماشا كنين، چون ديگه دكتر رو نمي‌بينين. مي‌خوام بكشم‌‌ش.

دكتر بورمنتال:  شاريك، بذار با هم صحبت كنيم.

شاريك:  ما با هم صحبتي نداريم. تو بايد بميري دكتر.

دكتر بورمنتال:  گوش كن شاريك

شاريك:  لطفا نام و نام خانوادگي من رو صدا بزن.

دكتر:  شاريك، من هميشه دوست‌ت

شاريك:  ( فرياد مي‌زند ) گفتم نام و نام خانوادگي من رو صدا بزن.

دكتر بورمنتال:  گوش كن پوليگراف‌پوليگرافوويچ عزيز

شاريك:  از من خواهش كن كه نكشم‌ت. خواهش كن.

دكتر بورمنتال:  خواهش مي‌كنم. تو الان مستي. نمي‌دوني چه‌كار

شاريك:  نه، با اين لحني كه تو خواهش مي‌كني من اصلا دل‌م برات نمي‌سوزه. جوري خواهش كن كه دل‌م به رحم بياد. تا سه مي‌شمرم. سعي‌ كن دل‌م رو به رحم بياري. يك، دو، سه.

دكتر بورمنتال:  خواهش مي‌كنم شاريك.

( پرفسور، دكتر و زينا هم‌زمان )

پرفسور:  اين كار رو نكن شاريك.

زينا:  ( گريه‌كنان ) نه، شاريك. خواهش مي‌كنم.

شاريك:  اه، زينا هم خواهش مي‌كنه نكشم‌ت. تو مي‌دوني چرا زينا خواهش مي‌كنه بورمنتال؟

دكتر بورمنتال:  نه، نمي‌دونم.

شاريك:  تو نمي‌دوني؟ پس حق‌ت ئه همين الان يه گلوله شليك كنم توي غده‌ي هيپوفيزت. بگو چرا زينا خواهش مي‌كنه.

دكتر بورمنتال:  من نمي‌دونم شاريك.

شاريك:  خيلي خب، خودت مي‌خواي بكشم‌ت.

پرفسور:  شاريك. تو كه پول‌ت رو گرفتي، خواهش مي‌كنم برو.

شاريك:  من بايد بدونم چرا زينا خواهش كرد دكتر رو نكشم. اگه يكي به اين سوال‌م جواب نده دكتر رو مي‌كشم‌. تا سه مي‌شمرم. يكدوسه

دكتر بورمنتال:  شاريك، دست نگه‌دار. خواهش مي‌كنم.

شاريك:  خب، چرا دكتر؟

دكتر بورمنتال:  فكر مي‌كنم زينا دوست‌م داره.

شاريك:  آره زينا؟ دوست‌ش داري؟

زينا:  آره.

شاريك:  خب، كسي كه زينا دوست‌ش داشته باشه بايد بميره.

زينا:  شاريك، خواهش مي‌كنم.

دكتر بورمنتال:  نه شاريك.

شاريك:  نام و نام خانوادگي من رو صدا كن.

دكتر بورمنتال:  من كه به‌ت بدي نكردم.

شاريك:  اگه نمي‌خواي بميري، بايد التماس كني بورمنتال. تا سه مي‌شمرم و اگه تو نتوني دل‌م رو به رحم بياري، مي‌كشم‌ت. يك، دو، سه.

دكتر بورمنتال:  التماس مي‌كنم شاريك. من

شاريك:  نام و نام خانوادگي من رو صدا بزن.

دكتر بورمنتال:  پوليگراف‌پوليگرافوويچ عزيز. اگه من رو بكشي، به جرم قتل مي‌گيرند اعدام‌ت مي‌كنند شاريك. تو الان انساني. كشتن يه كار حيواني ئه.

شاريك: التماس كن.

دكتر بورمنتال: من دارم همين كار رو مي‌كنم.

شاريك:  بيش‌تر التماس كن. كاري كن دل‌م برات بسوزه.

دكتر بورمنتال: خواهش مي‌كنم شاريكوف.

شاريك:نه، اصلا فايده نداره. دل‌م اصلا برات نمي‌سوزه. وقت‌ش ئه كه بكشم‌ت. خداحافظ بورمنتال.

دكتر بورمنتال: التماس مي‌كنم شليك نكن شاريكوف. من كه به‌ت بدي نكرده‌م. اگه گاهي‌وقت‌ها با خشونت باهات رفتار كردم، به‌خاطر خودت بود.

شاريك:  بدي نكردي؟ من ازدواج ‌كردم، مي‌خواستم براي خودم زندگي تشكيل بدهم، اما تو و پرفسور نذاشتين. بدي به چي مي‌گن بورمنتال؟ من صدا‌ت زدم بورمنتال، اعتراضي نداري؟

دكتر بورمنتال:  نه.

شاريك:  من هر جور دل‌م بخواد صدات مي‌زنم.

دكتر بورمنتال:  هر جور دل‌ت مي‌خواد صدام كن.

شاريك:  خب، حالا پارس كن.

دكتر بورمنتال:  من بلد نيستم پارس كنم شاريك.

شاريك:  پارس كن بورمنتال. اگه مي‌خواي زنده بموني. پارس كن. يك. دو. سه. ( بورمنتال پارس مي‌كند. ) بهتر پارس كن. مثل يه سگ واقعي، يه سگ ول‌گرد. پارس كن. ( بورمنتال پارس مي‌كند. ) حالا چهار دست و پا دنبال‌م بيا و پارس كن. پارس كن. ( شاريك به سوي در خروجي راه مي‌رود و دكتر چهار دست و پا و پارس‌كنان تا دم در به دنبال او مي‌رود. شاريك به سرعت از در بيرون مي رود )

دكتر بورمنتال  ( با بغض و تحقيرشده ): گيرت مي‌آرم شاريك. من مي‌رم دنبال‌ش.

زينا: نه، دكتر. الان اگه دنبال‌ش كني به‌تون شليك مي‌كنه.

دكتر بورمنتال: زينا، شما بهتر ئه  بري بخوابي. شما به چه جراتي تا حالا شب‌ها بدون اين‌كه در اتاق‌ت رو قفل كني، مي‌خوابيدي؟ شما هميشه بايد در اتاق‌ت رو قفل كني.

زينا: آره، حتماً. ( زينا به اتاق خود مي رود و در را قفل مي‌كند. )

پرفسور: ما بايد يه تصميم جدي بگيريم. اون روز به روز داره خطرناك‌تر مي‌شه. حالا ديگه اسلحه هم داره. اون بيرون هر جرمي مرتكب بشه، من و شما به نوعي مسئول هستيم. به هر حال ما اون رو خلق كرديم.

دكتر بورمنتال: ما بايد از دست شاريك خلاص بشيم و شما خودتون خوب مي‌دونيد تنها راه خلاص شدن چي ئه.

پرفسور: نه دكتر، كشتن‌ش كار خطرناكي ئه. به عواقب‌ش فكر كرده‌‌‌اي؟

دكتر بورمنتال: پرفسور! شما شهرت جهاني داريد. كسي نمي‌آد به‌خاطر  كشتن يه حيوون شما رو  اذيت كنه.

پرفسور: تو چي؟ تو كه شهرت جهاني نداري. نه، دكتر.  من حاضرنيستم پشت شهرت جهاني خودم سنگر بگيرم و كاري كنم كه باعث شه تو بري پشت ميله‌هاي زندان.

بورمنتال: پرفسور، ما چاره‌اي  نداريم جز اين‌كه از دست‌ش خلاص بشيم. شما كه نمي‌خوايد اين‌قدر صبر كنيد تا اين حيوون به معناي واقعي تبديل به آدم بشه؟

پرفسور: بايد اعتراف كنم كه من، پرفسور پره‌ئو براژنسكي پير خر، مثل يه دانش‌جوي پزشكي سال سوم در عمل جراحي شاريكوف افتضاح كردم.

دكتر بورمنتال: اما نمي‌شه انكار كرد كه اين دستاورد بي‌نظيري ئه. شما بايد باز هم اين آزمايش رو تكرار كنيد، اما اين‌بار با غده‌ي  هيپوفيز آدمي كه سابقه‌ي  خوبي در زندگي‌ش داشته باشه.

پرفسور:  نه دكتر. من ديگه دست‌م به اين كار نمي‌ره. من با دست‌هاي خودم موجود مضري به وجود آوردم كه همين حالا خدا مي‌دونه كجا داره كار خلافي مي‌كنه. ديگه وقت‌ش ئه كه با خودم روراست باشم. من مي‌خواستم كار بي‌نظيري  بكنم، مي‌خواستم پا جا پاي خدا بذارم. مي‌خواستم بگم:  ‌ببينيد، من هم مي‌تونم انسان خلق كنم. حالا دارم نتيجه خيال خام خودم رو مي‌بينم…دكتر، وقتي محققي به‌جاي همگامي با طبيعت سعي كنه از طبيعت جلو بيفته،  نتيجه عمل‌كردش مي‌شه موجودي نظير شاريكوف.

دكتر بورمنتال: اگه مغز مال اسپينوزا بود چه پرفسور؟

پرفسور  آخه وقتي هر روز خدا زن‌هاي دهاتي مي‌تونن اسپينوزاي واقعي بزان، من چرا بايد اسپينوزاي مصنوعي خلق كنم؟

دكتر بورمنتال: ولي پرفسور

پرفسور: نه، بحث نكن ايوان آرنولدوويچ. من كاملا به اين موضوع فكر كرد‌ه‌ام.

دكتر بورمنتال: خب، به هر حال من خطر آرسنيك دادن به شاريكوف رو به جان مي‌خرم.

پرفسور: نه پسرم. من اجازه‌ي همچين كاري رو نمي‌دم. ديگه اين‌قدر عمر كرده‌م كه نصيحت‌ت كنم. هيچ‌وقت دست به جنايت نزن.

دكتر بورمنتال: اما، پرفسور، بالاخره ما بايد يه جوري از دست اين حيوون خلاص بشيم.

پرفسور:  كشتن تنها راه خلاص شدن از دست شاريكوف نيست دكتر. من تصميم‌م رو گرفتم كه باهاش چه‌كار كنم و حالا مي‌خوام شما بريد شاريكوف رو پيدا كنيد.

دكتر بورمنتال:  من همين حالا راه مي‌افتم و به همه‌ي مي‌خانه‌ها سر مي‌زنم. مطمئن‌م همين‌جور جاها پيداش مي‌كنم. مطمئن‌م. من همين امشب پيداش مي‌كنم و به شما تحويل‌ش مي‌دم. اما شما مي‌خوايد با شاريك چه كار بكنيد پرفسور؟

 

 

14. مرگ بر گربه‌ها

شاريك: چرا داري دست‌‌ و پام  رو مي‌بندي دكتر؟  با تو ام. هي دكتر، با همه‌ي اين حرف‌ها از تو خوش‌م مي‌آد. زنده‌ باد دكتر بورمنتال. زنده‌ باد…تو چي‌كار داري مي‌كني دكتر؟ آخه براي چي داري دست و پام رو مي‌بندي؟ هي، با تو هستم دكتر. زنده باد ودكا…زنده باد…زنده باد ودكا. زنده باد دولت انقلابي. مرگ بر امپرياليست‌هاي متجاوز. زنده باد سوسياليسم و سوسيس‌هاي كراكو. زنده باد ودكا. مرگ بر گربه‌ها…هي تو…حال‌ت خوبه دكتر؟ اصلا معلومه چي‌كار داري مي‌كني؟ من كه دوست‌ت دارم. تو داري چه‌كار مي‌كني؟

دكتر بورمنتال:  خفه شو شاريك.

شاريك: من مي‌خوام بدونم تو چرا دست و پام رو بسته‌اي. نه، من بايد بدونم آخه…دكتر، من حال‌م خوب ئه. دست و پام رو باز كن. زنده باد دولت انقلابي. زنده باد ودكا. اگه زودتر مي‌رسيدي تو رو هم مهمون مي‌كردم. من همه‌ي آدم‌هاي اون‌جا رو مهمون كردم…دكتر، من حال‌م خوبه… دست و پام رو باز كن رفيق! ببين، من يه طرحي دارم كه اگه درست اجرا بشه، تموم گربه‌هاي اين شهر رو در سه روز مي‌شه نابود كرد. اگه طرح‌م درست اجرا بشه، نسل گربه‌هاي مسكو در سه روز نابود مي‌شه. فقط سه روز دكتر، سه روز. ( در سطلي كه كنار پاي او ست بالا مي‌آورد. دكتر مي‌خواهد آمپولي را در بازوي شاريك فرو كند. ) تو حق نداري به‌م آمپول بزني دكتر. ( آمپول را در بازوي شاريك فرو مي‌كند. ناله‌‌اي حاكي از كمي درد) مرگ بر گربه‌ها. زنده باد سوسياليسم. زنده باد خودم. زنده باد. ( باز هم بالا مي‌آورد. پرفسور با لباس جراحي وارد مي‌شود.)

پرفسور: همه چيز آماده است دكتر؟

 دكتر بورمنتال: بله پرفسور.

شاريك:  زنده باد پرفسور. شما حق ندارين جراحي‌م بكنين. من محاكمه‌تون مي‌كنم. زنده باد كراوات. زنده باد ودكا. زنده باد همه چي، اما مرگ بر گربه‌ها. ( بي‌هوش مي‌شود. )

پرفسور: ( سر شاريك را بالا مي‌گيرد و با اندوه به شاريك خيره مي‌شود. اولين بار است كه فرصت دارد آفريده‌ي  خود را با آرامش نگاه كند و حتي نوازش‌ش كند. ) دكتر، لطفا يادداشتي پشت در بچسبونيد كه من امروز نمي‌تونم كسي  رو ببينم

 

1375

تير 1379

شهريور 1386

 

 

all rights reserved

STAGE RIGHTS

According to international law you can't produce a play until you've got the author's permission. So please contact me -m_yaghoubee@yahoo.com

    هر گونه استفاده‌ي نمايشي از اين نمايش‌نامه منوط به اجازه‌ي كتبي نويسنده است

 

 

  back