|
|
گلهاي شمعداني
نويسنده: محمد يعقوبي
شخصيتها: ايرج، مهتاب، ملوك، مهسا، مهشيد، مهسا، مهيار
( ايرج در اتاق پذيرايي روي مبل كهنه نشسته و دستگاه ضبط صوت روي پايش هست. صدايش را از دستگاه ضبط ميشنويم.) ايرج: حتما ميخواين بدونين چرا اين كار رو كردهم. مهمترين دليلش اين ئه كه ميخوام كاري كنم تا ابد عذاب بكشين. ( دو سه ثانيه بعد از دستگاه ضبط صداي قطعهاي از آواز شجريان شنيده ميشود. نور صحنه خاموش و صداي شجريان همچنان از ضبط شنيده ميشود. اندكي بعد در تاريكي صداي شجريان محو شده و نور صحنه روشن ميشود. ) ( ايرج در اتاق پذيرايي روي مبل كهنه نشسته و دستگاه ضبط صوت روي پايش هست. دكمهي پخش را فشار ميدهد. صدايش را از دستگاه ضبط ميشنويم. ) ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش ميده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. يادتون باشه بعد از اينكه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نميتونين بيمهي عمرم رو بگيرين. من مخصوصا اين نوار رو جايي ميذارم كه دو سه روز بعد از اينكه جسدم رو پيدا كردين اين نوار رو بتونين پيداش كنين. حتما ميخواين بدونين چرا اين كار رو كردهم. مهمترين دليلش اين ئه كه ميخوام كاري كنم تا ابد عذاب بكشين. ( دو سه ثانيه بعد از دستگاه ضبط صداي قطعهاي از آواز شجريان شنيده ميشود.. پيدا ست ايرج صداي خود را روي اين نوار موسيقي پر كرده است. دكمهي ايست ضبط را ميزند. نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) ( ايرج دستگاه ضبط را جلوي دهان خود گرفته است. دكمهي ضبط را فشار ميدهد و حرف ميزند كه ضبط شود. ) ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش ميده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. يادتون باشه بعد از اينكه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نميتونين بيمهي عمرم رو بگيرين. من مخصوصا اين نوار رو جايي ميذارم كه دو سه روز بعد از اينكه جسدم رو پيدا كردين اين نوار رو بتونين پيداش كنين. حتما ميخواين بدونين چرا اين كار رو كردهم. مهمترين دليلش اين ئه كه ميخوام كاري كنم تا ابد عذاب بكشين. ( سپس دستگاه ضبط را روي پاي خود ميگذارد و دكمهي برگشت و سپس دكمهي پخش را ميزند كه صداي خود را بشنود. اين در واقع پيش از آن لحظاتي است كه در آغاز ديدهايم. ) صداي ايرج: ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش ميده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. يادتون باشه بعد از اينكه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نميتونين بيمهي عمرم رو بگيرين. ( نور اتاق پذيرايي خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) مهسا: هيشكي هم نميفهمه شما اين جوابها رو دادين. ايرج: براي چي ميخواي؟ مهسا: همينجوري. من يه دفتر درست كردهم اسمش رو گذاشتم اسرار قلبها. شايد هم اسمش رو عوض كنم بذارم دفتر عقيدهها. ايرج: خيلي خب. بپرس. مهسا: از چه نوع چشماني خوشتان ميآيد؟ ايرج: يعني چي؟ مهسا: از چشمهاي چه رنگي خوشتون ميآد؟ ايرج: قهوهاي روشن. مهسا: چشمهاي مامان كه قهوهاي روشن نيست بابا. اون كي ئه كه چشمهاش قهوهاي روشن ئه؟ ( ايرج ميخندد. ) مهسا: از چه موهايي خوشتان ميآد؟ منظورم اين ئه كه موهاي چه رنگي؟ ايرج: موي سياه بلند. مهسا: اولين بار كه او را ديديد كجا بود و چه احساسي داشتيد؟ ايرج: كي رو دخترم؟ مهسا: مامان رو يا هر كي رو كه اولين عشقتون بود. ايرج: ( ميخندد. ) دختر گلم، اين سوالها رو بايد از همسنهاي خودت بكني. مهسا: بابا تو رو خدا جواب بده. به خدا به هيشكي نميگم. به مامان هم نميگم اين جوابها ما كي ئه. ايرج: پا شو برو دخترم. برو من ميخوام روزنامه بخونم. مهسا: خيلي خب. اين سوال رو جواب نده. سوال بعدي. چه سني براي ازدواج مناسب است؟ ايرج: سي سالگي. مهسا: از كدام خوانندهي مرد يا زن خوشتان ميآيد؟ ايرج: شجريان. مرضيه. مهسا: كدام هنرپيشهي مرد و زن خارجي را دوست داريد؟ ايرج: آنتوني كويين. سوفيا لورن. مهسا: كدام هنرپيشهي مرد و زن ايراني را دوست داريد؟ ايرج: عزتالله انتظامي. ثريا قاسمي. مهسا: يه سوال مهم. نظر شما دربارهي آزادي دختر و پسر چيست؟ ايرج: در حد اينكه فقط بتونن با هم صحبت كنن خوب ئه. مهسا: از مرگ ميترسيد؟ ايرج: بله. مهسا: نام گلي را كه بيشتر از همه دوست داريد بگوييد. ايرج: گل شمعداني. مهسا: نظرتان را دربارهي دريا بگوييد. ايرج: زيبا و مرموز. مهسا: نظرتان را در بارهي گذشته، حال،آينده بگوييد. ايرج: گذشته رو فراموش نكن، در حال زندگي كن، به آينده فكر كن. مهسا: از چه نوع آدمهايي متنفريد؟ ايرج: از آدمهاي دورو و فرصتطلب. مهسا: وطن خود را چه اندازه دوست داريد؟ ايرج: خيلي كم. مهسا: يك بيت شعر بگوييد. ايرج: بشنو از ني چون حكايت ميكند/ از جداييها شكايت ميكند / كز نيستان تا مرا ببريدهاند / از نفيرم مرد و زن ناليدهاند. مهسا: من فقط يه بيت ميخوام بابا. كدومش رو بنويسم. ايرج: بيت دوم. مهسا: بزرگترين آرزوي شما چيست؟ ايرج: همهي مردم كشورم يه رفاه نسبي داشته باشن. مهسا: نظرتان را دربارهي اجتماع امروز بگوييد. ايرج: پر از آدمهاي خودخواه كه فقط به خودشون فكر ميكنن. مهسا: آيا زن و مرد به هم محتاجند؟ ايرج: بله. مهسا: نظرتان را دربارهي خدا بگوييد. [ نور اتاق پذيرايي خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن ميشود.] ايرج: لازم بود بخونم. ميخواستم بدونم تو دربارهي من چي فكر ميكني. ولي دربارهي من اشتباه ميكني. من اصلا اونجوري كه تو فكر ميكني نيستم. همهتون رو دوست دارم. من عذر ميخوام نتونستم كاري كنم كه اينقدر به شماها سخت نگذره. ولي باور كن من آدم بيعرضهاي نبودم و نيستم دخترم. من اگه وضعم اينجوري ئه و به جايي نرسيدم براي اين ئه كه سعي كردم درست زندگي كنم. با خودم جنگيدم كه از شغلم، از موقعيتم سواستفاده نكنم. اصلا هم از اين بابت پشيمون نيستم. مهتاب: ولي كاش با توجه به حقوقتون بچهدار ميشدين بابا. پدر: من معذرت ميخوام كه تو به دنيا اومدي. همين رو ميخواي بشنوي عزيز دلم؟ [ نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اندكي بعد روشن ميشود.] مهتاب: تو دست به كمد من زدي؟ مهسا: نه. مهتاب: بهم دروغ نگو. تو ياداشتهاي روزانهي من رو ميخوني. مهسا: اه! برو گمشو. مهتاب: من مطمئنم كليد كمدم رو تو برداشتي. من مطمئن بودم گم نشده يكي برداشته، براي همين نشون گذاشتم و حالا فهميدم يكي يادداشتهام رو خونده. فقط تو ممكن ئه يادداشتهام رو خونده باشي. لابد هر وقت خونه نيستم ميشيني قشنگ يادداشتهام رو ميخوني آره؟ مهسا: من يادداشتهات رو نخوندم چون هم از اين كار بدم ميآد هم اصلا برام مهم نيست تو چي مينويسي. تازه خودم هم يكي دو بار ئه شك كردهم يكي كمدم رو باز كرده و به وسايل من دست زده، شايد تو اينكار رو كرده باشي. از كجا معلوم تو يادداشتهاي من رو نخونده باشي؟ شايد خودت يادداشتهاي من رو ميخوني، براي همين فكر ميكني حتما من هم يادداشتهاي تو رو ميخونم. مهتاب: من براي حرفم دليل دارم. چرا كليد زاپاس كمدم كه با كليد اصلي روي يه جاسوئيچي بود بايد گم بشه اگه قرار بود گم بشه هر دو تا با هم بايد گم ميشد. مهسا: من دست به كمدت نزدم. مهتاب: بهخدا اگه بفهمم كي يادداشتهاي من رو ميخونه، حالش رو ميگيرم. [ نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اتاق خواب مهيار روشن ميشود.] مهيار: نه، حال فوق خوندن رو ندارم. چهار سال كه اين رشتهي بيخاصيت رو تحمل كردم بس ئه. اگه چند سال پيش عقل الان رو داشتم اصلا اين رشته رو انتخاب نميكردم. حالا كه فكر ميكنم با خودم ميگم چهقدر احمق بودم. مهشيد: چه رشتهاي انتخاب ميكردي؟ مهيار: شايد حقوق ميخوندم. وكيل ميشدم. آره، در اين صورت احساس مفيد بودن ميكردم. مشكلم اين ئه كه فكر ميكنم آدم مفيدي هستم. مهشيد: مسلما منظورت مفيد به حال ديگران ئه؟ مهيار: حتي مفيد به حال خودم. مهشيد: هنوز هم براي حقوق خوندن دير نشده. مهيار: اصلا ديگه حوصلهي دانشگاه رو ندارم. دلم ميخواد كار كنم. دلم ميخواد دستم توي جيب خودم باشه، ولي كار به دردبخوري پيدا نميشه. چند روز هي نيازمنديها گرفتم زنگ زدم بالاخره يه كار پيدا كردم. فكر ميكني چي بود؟ مهشيد: نميدونم. مهيار: ساندويچي. مهشيد: ميخواي بري؟ مهيار: نه نميتونم. اصلا حاضر نيستم همچين كاري داشته باشم. تماشاي آدمها وقتي دارن غذا ميخورن تهوعآوره ئه. اين جور كارها هم به نظر من بيخاصيت ئه. كار تو هم بيخاصيت ئه. چهطور ميتوني هر روز صبح بري اداره؟ مهشيد: من سعي ميكنم خودم رو با دنياي اطرافم تطبيق بدم. مهيار: تو خيلي قوي هستي كه ميتوني خودت رو با همه چيز تطبيق بدي. ولي با اين همه در اين مورد به خصوص من ترجيح ميدم قوي نباشم. مهشيد: آدمهايي مثل تو كه نميتونن خودشون رو با دنياي اطرافشون تطبيق بدن بايد درست فكر كنن ببينن چه كاري رو دوست دارن، فارغ از نگرانيهاي مالي برن سراغ اون كار و سعي كنن توي اون كار بينظير باشي. تو الان بايد فكر كني اگه بهت ماهانه حقوق كافي ميدادن كه مجبور نباشي كار كني، وقتت رو چهطور ميگذروندي؟ مهيار: موسيقي كار ميكردم. مهشيد: خب پس اين كار رو بكن. مهيار: آخه دودلم. اينجوري فقط به حال خودم مفيدم. دلم ميخواست به حال ديگران هم مفيد باشم. مهشيد: خب، به حال ديگران هم مفيدي. با موسيقي ميتوني روي ديگران تاثير بذاري. ميتوني روح آدمها رو لطيف كني. مهيار: دلم ميخواد يه كار عملي بلد باشم. مثلا نجاري. مهشيد: مطمئني؟ شايد بري نجاري ياد بگيري دو سه سال ديگه باز به اين نتيجه برسي كه عمرت رو تلف كردي. مهيار: نه، نجاري رو هميشه دوست داشتم. به نظر من نجاري فقط يه شغل نيست، يه هنر ئه. اصلا بوي چوب رو دوست دارم. ميبيني چه وضعي دارم؟ دقيقا نميدونم چي ميخوام. فقط ميدونم چي نميخوام. خودت چي؟ اگه بهت ماهانه حقوق ميدادن يه حقوق كافي، وقتت رو چهجوري ميگذروندي؟ مهشيد: ميرفتم يه جاي خيلي دور توي شمال كشاورزي ميكردم. هميشه دلم ميخواست يه زمين داشتم توش كشاورزي ميكردم. دلم ميخواست گاو و گوسفند، سگ، اردك، مرغ و خروس داشتم. من لازم نيست حتما يه حقوق ماهانه داشته باشم تا اين كار رو بكنم. همين كه يه جاي دور توي شمال امكانات اوليه، بديهيترين امكاناتي كه حق هر آدم امروزي ئه وجود داشته باشه، من ديگه يه روز هم اينجا زندگي نميكنم. [ نور اتاق خواب مهيار خاموش و اتاق پذيرايي روشن ميشود. مهتاب و مهيار دارند چهاربرگ بازي ميكنند. مهسا با فاصله از آنان هدفون به گوش دارد موزيك ميدهد.] مهتاب: بابا ميگه تا بزرگشدنمون وظيفهش بوده به ما كمك كنه، حالا ديگه بايد خودمون خرجمون رو دربياريم. مهشيد: درست ميگه. مهتاب: مهشيد چرا بيخود هر چيزي بابا بگه در هر صورت ازش دفاع ميكني؟ مهشيد: حيوونها رو ببين، تا يه سني بچههاشون رو نگه ميدارن. مهتاب: اونها حيوونن. ما انسانيم. مهشيد: ما هم حيوونيم. ولي از وقتي كه زبان رو اختراع كرديم با كلمات خودمون رو از همهي موجودات ديگه جدا كرديم و يه اسم واسه خودمون جور كرديم گفتيم ما انسانيم، هي خودمون رو از ويژگيهاي غريزهمون دور كرديم. هي واسه خودمون همه چيز رو به نفع خودمون توجيه و تفسير كرديم، فكر كرديم مالك زمين هستيم و هر كاري بكنيم مجاز ئه و با كلماتي كه اختراع كرديم شروع كرديم به توجيه و تفسير علت بودنمون روي زمين. از همه چيز اين زمين داريم استفاده ميكنيم و داريم همه چيز رو از بين ميبريم و با زبان كارمون رو توجيه ميكنيم. مهيار: ( با لحني تمسخرآميز ) يعني تو ميگي ما كلاس زبان نريم؟ زبان ياد نگيريم مهشيد؟ مهشيد: ميشه لطفا يه خورده جديتر باشي؟ مهيار: زبان مهمترين اختراع بشر ئه. مهشيد: آره، من از اين متاسف نيستم كه زبان اختراع شد. زبان خيلي خوب ئه، من ميتونم الان باهاش حرف بزنم دو منظورم رو دقيق مطرح كنم، ميشه باهاش به هم نزديك بشيم و با هم دوستي كنيم، ولي وقتي من سعي كنم با زبان حرف غلط خودم رو توجيه كنم وضع خيلي افتضاح ميشه. اين كاري ئه كه مهتاب داره ميكنه. با همين اختراع بزرگ كلماتي رو به زبان ميآره كه حقيقت نداره، فقط باعث كدورت و رنج ميشه باعث ميشه بابا احساس گناه كنه، به اعتقاد خودش شك كنه و فكر كنه شايد مهتاب درست ميگه، ولي اين درست نيست. اگه زبان وجود نداشت مهتاب نميتونست به بابا بگه شما ما رو به دنيا آوردين، پس مسئولين. مسئوليت حد و اندازهاي داره. مهتاب: حد و اندازه نداره. مهشيد: يعني تو ازدواج كني بچه به دنيا بياري تا كي ميخواي هواش رو داشته باشي؟ مهتاب: تا وقتي كه زنده ست. حتي وقتي ازدواج ميكنه حتي وقتي خودش بچه داره وظيفهم ئه كه بهش برسم. مهشيد: ولي من فكر ميكنم تو وقتي بچهدار بشي يه توجيهي پيدا ميكني براي اينكه از زير بار مسئوليت شونه خالي كني. چون تو خودت آدم مسئولي نيستي. اگه بودي وضعيت بابا رو درك ميكردي. مهتاب: من هيچوقت بچهدار نميشم. تا وقتي كه از آيندهي بچهم مطمئن نباشم به خودم حق نميدم بچهدار بشم. مهشيد: تو قدردان نيستي. همهي تلاش بابا رو با يه جملهي غيرمسئولانه انكار ميكني. آدم وقتي از مسئوليت حرف ميزنه حتي بايد دربارهي جملاتي كه به زبان ميآره هم احساس مسئوليت كنه. تو به خودت حق ميدي خيلي راحت اظهار نظر كني، محكوم كني. اگه يكي از من بپرسه مهتاب چي ئه، من ميگم مهتاب يه جمله ست: من اون رو ميخوام. اون ممكن ئه هر چيزي باشه. و هر چي تو ميخواي بايد فراهم بشه چون تو خواستي. تو خيلي خودخواهي. مهيار: من چه جملهاي هستم؟ مهشيد: " من نميدونم چي ميخوام. " مهتاب: تو چي؟ مهشيد: شما بايد بگين. مهتاب: " هر چي بابا بگه." مهيار: اگه گفتين مهسا چه جملهاي ئه؟ مهتاب: چي ئه؟ مهيار: " گوشي رو من برميدارم." مهتاب: مامان چي؟ مامان چه جملهاي ئه؟ مهيار: مامان جمله نيست. يه حركت ئه. ( اداي حركت هميشگي دست مادر را درميآورد. ) ( نور اتاق پذيرايي خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن ميشود. ) ايرج: حقوقي كه من ميگيرم براي زندگي خودم و زنم كافي ئه. من الان فقط بايد در قبال مادرت احساس مسئوليت كنم. خودم تصميم گرفتم با زني كه شغلي نداره ازدواج كنم پس بهخاطر انتخابم احساس مسئوليت ميكنم. مهتاب: شما ما رو به دنيا آوردين. ( صداي زنگ تلفن همزمان با جملهي بالاي مهتاب و بلافاصله صداي مهسا از اتاقي ديگر) مهسا: من گوشي رو برميدارم. ايرج: ما شما رو به دنيا آورديم براي همين تا بزرگ شدنتون هر كاري كه در توان ما بود براتون انجام داديم. حالا ديگه بزرگ شدين بايد روي پاي خودتون بايستين. صداي مهسا( از اتاق پذيرايي): بابا گوشي رو بردار. دايي مسعود ئه. ايرج: بگو پنج دقيقه بعد خودم زنگ ميزنم. ( به مهتاب ) من تا بزرگشدنتون وظيفهم بوده خرجتون رو بدم. الان هم اگه بتونم كمكتون ميكنم ولي ديگه فكر نميكنم وظيفهم باشه. پس ديگه اين جمله رو چماق نكن نزن توي سرم كه چرا به دنياتون آورديم. شما به دنيا اومدين چون ضرورت داشته به دنيا بياين. مهتاب: چه ضرورتي داشته من به دنيا بيام بابا؟ كه عصاي پيري شما باشيم. شايد يه بچهاي نخواد عصاي پيري پدرمادرش باشه. اون بچه كه خودش تصميم نگرفته به دنيا بياد. ايرج: مطمئن هم باش ما شماها رو به دنيا نياورديم كه مدام بردگيتون رو بكنيم. مهتاب: خب، من هم ميتونم بگم شما حق نداشتين من رو به دنيا بيارين. ايرج: فكر نميكردم بچهي من اينقدر ذليل پول باشه كه هيچچيز ديگه جز پول براش مهم نباشه. مهتاب: پول مهم ئه بابا. هر چهقدر هم كه بخواي انكارش كني مهم ئه. ايرج: به نظر من مهمتر از پولداشتن اين ئه كه وجود آدم مفيد باشه. ضرورت وجودش احساس بشه. اين هم بستگي به رفتار و نحوهي زندگي خود آدم داره. مهتاب: براي من اصلا مهم نيست چرا وجود دارم، چون خودم تصميم نگرفتم وجود داشته باشم، اصرار هم ندارم كاري كنم كه ضرورت وجودم احساس بشه. من فقط به اين فكر ميكنم كه زندهم و دلم ميخواد زندگيم اونطور كه ميخوام بگذره. ايرج: به نظر من كسي كه نتونه براي دنيا مفيد باشه نبايد وجود داشته باشه. ( نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اتاق خواب پدر روشن ميشود.] مهشيد: مامان رو كه كتك زدي؟ شما اين رو كه نميتوني انكار كني؟ ايرج: نميدونم. يادم نميآد. مهشيد: بابا جان. ايرج: خب، يادم نميآد ديگه. مهشيد: به هر حال شما يه عذرخواهي به مامان بدهكاري. اين كمترين كاري ئه كه شما براي جبران رفتار نادرستتون بايد انجام بدين. اگه بخواي من زنگ ميزنم خونهي دايي، وقتي دارم با مامان صححبت ميكن، گوشي رو ميدم به شما، از مامان عذرخواهي كني. زنگ بزنم بابا جان؟ ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) ايرج: مادرت زيادش ميكنه. امكان نداره من همچين حرفهايي زده باشم. مهشيد: آخه چه لزومي داره مامان دروغ بگه بابا جان؟ چرا از موقع غيرمستي شما گله نميكنه. پس لابد شما توي مستي يه رفتاري ميكنين كه مامان ناراحت ئه. ايرج: اون بين من و شما بچهها فاصله ميندازه. تمام سعيش رو ميكنه كه من و شما بچهها رو با هم بد كنه. مهشيد: اشتباه ميكني باباجان. اصلا اينطور نيست. ايرج: مادرت از اين بابت كه من مثل برادر خودش دزد نبودم يا به اصطلاح خودش زرنگ نبودم ناراحت ئه هر فرصتي ميشه دارندگي برادرش رو به رخ من ميكشه. ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن ميشود. ) مهسا: سر نقاشي خونه بحثشون شده، بعد هم بابا گذشتهها رو پيش كشيده به مامان گفته تو ميخواستي با يكي ديگه ازدواج كني. چرا اصلا با همون مرتيكه ازدواج نكردي؟ بعد هم به مامان گفته تو و بچههات باعث بدبختي منين. گفته اگه با تو ازدواج نميكردم وضعم اين نبود. گفته اصلا نبايد ازدواج ميكردم. به دايي مسعود فحش بد داد مامان هم بهش بد و بيراه گفت، اون هم مامان رو زد. تو رو خدا بيا اينجا مهشيد با بابا حرف بزن. ( نور مهتاب و مهسا خاموش و اتاق خواب پدر و مادر روشن ميشود. ) ايرج: آخرين باري باشه كه اسم برادرت رو پيش من ميبري و اون رو با من مقايسه ميكني. من هم ميتونستم مثل برادرت ماهيت خودم رو عوض كنم و به يه موقعيتي برسم. ملوك: اين كار عرضه ميخواد. ايرج: اسمش عرضه نيست ملوك. ملوك: مسعود آدم زرنگي بود. تو آدم زرنگي نبودي و نيستي. اين رو قبول كن. ايرج: اسمش زرنگي هم نيست. من بميرم حاضر نيستم اينجوري پول دربيارم و به جايي برسم. ملوك: نگو حاضر نيستم، بگو نميتونم. ايرج: من مثل برادر تو دزد نيستم كه از راههاي ديگه بتونم پول فراهم كنم. ملوك: برادرم هر كاري كرده براي زن و بچهش كرده. ايرج: آها! پس اگه من برم آدم بكشم، كافي ئه فقط بهخاطر خانوادهم اين كار رو بكنم؟ ديگه مهم نيست آدم كشتم؟ گور پدر خانوادهي كسي كه من كشتمش. ملوك: حاشيه نرو ايرج. اصل مطلب رو بگو. اين خونه رو نقاشي ميكني يا نه؟ اين رو بگو. ايرج: من يه معلم بازنشستهم. حدود حقوقم معلوم ئه، بيشتر هم ندارم. ملوك: حاشيه نرو. اين خونه رو نقاشي ميكني يا نه؟ ايرج: يك سال ئه كه دندونهام اذيتم ميكنن پول ندارم درستشون كنم اونوقت پول قرض كنم براي نقاشي در و ديوار اينجا؟ ملوك: من هم دندونهام مدتي زيادي ئه اذيتم ميكنه ولي هيچوقت به خودم حق نميدم وقتي بحث زندگي بچهم به ميون ميآد به دندونهام فكر كنم. ايرج: هيچ لزومي نداره در و ديوار اينجا نقاشي بشه. ملوك: من ميرم از مسعود قرض ميكنم اينجا رو نقاشي ميكنم. ايرج: من اجازه نميدم. ملوك: قرار نيست شما اجازه بدي. تو قرار بود پول بدي كه نميدي. ايرج: ندارم كه بدم. ملوك: ميتونستي داشته باشي. بيست سال پيش بهت گفتم به آينده فكر كن، لجبازي نكن. به آيندهي بچههات فكر كن. اگه به حرفم گوش داده بودي الان اين بحثها پيش نمياومد. ايرج: اگه زمان برگرده عقب، من باز هم مثل برادرت عمل نميكنم. ملوك: من اراده كردم اين خونه رو نقاشي كنم. براي نقاشي اينجا و يه كارهاي ديگه پول ميخوام. اگه ميتوني جور كني بسمالله، اينقدر هم بحث سرش نكن. اگه نميتوني من از برادرم قرض ميكنم. ايرج: من حاضرم بميرم با بيمهي عمرم در و ديوار اينجا نقاشي بشه اما از مسعود قرض نكنم. ملوك: از يكي ديگه قرض كن. ايرج: ديگه نميتونم از كسي قرض كنم. به اندازهي كافي قرض كردهم. ديگه نميتونم. ( نور اتاق خواب پدر و مادر خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن ميشود. ) مهيار: تو ميخواي ازدواج كني؟ مهتاب: آره. مهيار: اون كدوم خري ئه كه ميخواد با تو ازدواج كنه؟ مهتاب: خر خودتي. مهيار: اوه!اوه! اوه! چه عشق عميقي. مهتاب: تا كور شود هر آنكه نتواند ديد. مهيار: به مهشيد بگو با بابا صحبت كنه، براي چي به مامان گفتي؟ مهتاب: مهشيد باهاش صحبت كرده. مهيار: اگه مهشيد نتونسته مخ بابا رو بزنه مامان كاري نميتونه بكنه. مهتاب: اگه بابا پول جور نكنه، من هر جوري شده اين پول رو جور ميكنم، اگه مامان به دايي مسعود نگه خودم زنگ ميزنم از دايي مسعود درخواست پول ميكنم و بعد از عروسي طلاهام رو ميفروشم قرضم رو ميدم. مهيار: بابا خيلي لجباز ئه. بفهمه از دايي مسعود پول گرفتي حالت رو ميگيره. مهتاب: مثلا چهكار ميخواد بكنه؟ مهيار: اجازهي ازدواج بهت نميده. مهتاب: فكر اونجاش رو هم كردهم. مهيار: چهكار ميكني؟ مهتاب: ميرم دادگاه عليه بابا دادخواست ميدم. دادگاه از بابا ميخواد توضيح قانعكنندهاي بده كه چرا مخالف ازدواج من ئه. بابا هم كه از ترس پاش رو توي دادگاه نميذاره. قيافهش داد ميزنه مست پاتيل ئه مهيار: مشاورهي حقوقي هم كه كردي. مهتاب: آره. مهيار: واقعا اگه بابا اجازهي ازدواج نده تو دادخواست ميدي؟ مهتاب: اولش بهش ميگم اگه اجازه ندي دادخواست ميدم. اگه باز هم لجبازي كرد اظهارنامه مينويسم و توش مينويسم كه اگه اجازه نده مجبورم دادخواست بدم، اگه باز هم لجبازي كرد، ملاحظه نميكنم حتما دادخواست ميدم. مهيار: اينها رو از كي پرسيدي؟ مهتاب: دوستم رعنا. مهيار: حقوق خونده؟ مهيار: ميخونه. مهيار: خوشگل ئه؟ مهيار: به تو چه؟ مهتاب: آخه تو چه خواهري هستي؟ اين همه رفيق داري، يه پولدار خوشگل براي من جور كن ديگه. مهتاب: هر كي با تو ازدواج كنه بدبخت ميشه. من نميخوام دوستهام رو بدبخت كنم. مهيار: من نگفتم ميخوام باهاشون ازدواج كنم. مگه ديوانهام با دوستهاي تو ازدواج كنم. مهتاب: از خدات هم باشه. مهيار: حالا اين دوستت رعنا واقعا خوشگل ئه؟ مهتاب: آره. مهيار: يه قرار كوه باهاش ميذاري من هم باشم؟ مهتاب: دوست پسر داره. مهيار: خب، شايد من رو ببينه دوست پسرش رو دودر كنه. مهتاب: همچين كاري نميكنه چون دوست پسرش پولدار ئه. مهيار: با اون ازدواج كنه من ناراحت نميشم ولي با من رفيق باشه. شايد دلش بخواد با از خودش كوچيكتر دوست بشه. اين كه الان مد ئه. مهتاب: مهيار اينقدر چرت و پرت نگو حوصله ندارم. مهيار: اصلا شايد هم تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم. فقط بهخاطر اينكه حقوق خونده. البته بايد فكرهام رو بكنم. مهيار: برو بيرون من كار دارم. مهيار: تو قول بده من رو با اين دوستت آشنا ميكني؟ مهتاب: قول ميدم. مهيار: گه تو دهن آدم دروغگو. مهتاب: گه تو دهن خودت. كثافت. مهيار: ولي جداً نديد من از دوستت رعنا خوشم اومده. مثل تو چاق كه نيست؟ مهتاب: چاق عمهت ئه توله سگ. مهيار: اگه چاق باشه، حتي اگه حقوق خونده باشه، مال بد بيخ ريش دوست پسرش. مهتاب: من واقعا چاقم مهيار؟ مهيار: آره. مهتاب: تو رو خدا مهيار، من چاقم؟ مهيار: نه. مهتاب: كاش ميشد روزي كه خانوادهي آرش ميآن بابا خونه نباشه. همهش از روزي ميترسم كه خانوادهي آرش ميآن اينجا، بابا مست كنه. وقتي مست ميكنه مثل آدمهاي لات پيت حرف ميزنه. مهيار: فكر نكنم ديگه اون روز مست كنه. مهتاب: اين آدمي كه من ميشناسم هيچ بعيد نيست اين كار رو بكنه. اشتباه بزرگي كردم گفتم باباي آرش پولدار ئه. مطمئنم مهمترين دليل لجبازي بابا اين ئه كه باباي آرش پولدار ئه. بابا از پولدارها متنفر ئه. مهيار: فقط همون روزي كه ميخواي به بابا بگي چهكار ميخواي بكني به من بگو من از اون روز نيام خونه تا زماني كه بشنوم ازدواج كردي. نميخوام اون روزها توي خونه باشم. ( نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اتاق خواب پدر روشن ميشود. ) ايرج: چند روز پيش كه داشتم با مهيار صحبت ميكردم لابلاي صحبتش بهم گفت: بابا جان. خيلي وقت بود كه من رو بابا صدا نزده بود. هميشه برا ي اينكه مجبور نشه صدام بزنه مواقعي باهام حرف ميزد كه نزديك هم بوديم. از وقتي فهميده بودم مهيار مخصوصا من رو صدا نميزنه خيلي از اين بابت ناراحت بودم اما غرورم اجازه نميداد بهش بگم، اگه ميگفتم بعدش خودم رو سرزنش ميكردم. فكر ميكردم محبت رو ازش گدايي كردم. زندگي من ثابت ميكنه كه من چهقدر از گدايي متنفرم. وقتي صدام زد بابا جان، يهو يه چيزي توي درونم هري ريخت. دلم ميخواست بغلش كنم ببوسمش. وقتي شما بچهها من رو بابا صدا ميزنين، فكر ميكنم هنوز بچهاين. تمام خاطراتم رو از دوران بچهگيشون به من يادآوري ميكنن. من رو ميبرن به اون سالهاي خوب دههي پنجاه. مهشيد: به سلامتي. ايرج: نوش. رفته بوديم باغ بابام، مهيار سه سالش بود. گريه ميكرد و هيشكي نميفهميد چي ميخواد. ولي بابام فهميد كه سيب ميخواد. رفت يه سيب از شاخهي درخت چيد اما مهيار باز هم درخت رو نشون ميداد و گريه ميكرد. من بغلش كردم گذاشتمش روي شونهم كه دستش برسه خودش يه سيب از شاخه بچينه. همينكه دستش به يه سيب رسيد ساكت شد. دستهاش كوچيك بود. سيب توي مشتش جا نميشد. من دستهاي كوچولوش رو كه روي سيب بود توي مشتم گرفتم و يه فشار كوچيك به سيب دادم كنده شد. مهيار از خوشحالي ريسه رفت. .... ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) مهشيد: پس نميشه با شما حرف زد. ايرج: ميشه. حواسم سر جاش ئه. مهشيد: ميشه اينقدر نخوري بابا؟ ايرج: 25 سيسي در روز براي سلامتي آدم لازم ئه. تمام بدن رو ضدعفوني ميكنه. مهشيد: ولي شما خيلي بيشتر ميخوري. اين قدر زياد هم براي سلامتي شما ضرر داره. ايرج: حرفي كه ميخواستي بزني همين بود؟ مهشيد: نه. ايرج: پس تا حواسم سر جاش ئه برو سر اصل مطلب. مهشيد: يه خورده هم براي من ميريزين؟ يرج: چي شد؟! چي شد؟! مهشيد: 25 ايرج: الكل طبي ئه ها. مهشيد: اشكال نداره. ( ايرج برايش ميريزد ) بابا، من ميخوام دربارهي مهتاب با شما صحبت كنم. ايرج: خب؟ مهشيد: ميخواد ازدواج كنه. ايرج: با كي؟ مهشيد: يكي از همكلاسيهاش. طرف حسابي پولدار ئه. با مهتاب صحبت كرده. ميخواد بياد اينجا با شما هم صحبت كنه ولي مهتاب روش نميشه دعوتش كنه. ايرج: چرا؟ مهشيد: ميگه وقتي دعوتش ميكنم بياد كه دست كم خونه نقاشي شده باشه. اگه خونه اينجوري باشه مهتاب خجالت ميكشه. ايرج: يعني فكر ميكني اگه بياد خونهي ما رو اينجوري ببينه بد باشه؟ مهشيد: آره. ايرج: يعني اون پسره به اين چيزها اهميت ميده؟ مهشيد: آره. ايرج: پس به درد زندگي با مهتاب نميخوره. اگه قرار باشه دربارهي دخترم با توجه به وضع در و ديوار خونهي پدرمادرش قضاوت كنه، به درد زندگي با دخترم نميخوره. مهشيد: اين حرفها بيشتر توجيه ئه براي اينكه نخواين در و ديوار اينجا رو نقاشي كنين. ايرج: اون قرار ئه با مهتاب ازدواج كنه نه با در و ديوار اينجا. مهشيد: مهتاب دلش نميخواد اون پاش رو توي خونهاي بذاره كه اينقدر كثيف ئه. تازه اون از گل و گياه خوشش ميآد. مهتاب دلش خواد چند تا گلدون گل بخريم بذاريم اينجا توي هال. ايرج: خب اين گلهاي شمعداني رو اون روز كه ميخواد بياد ميذاريم توي هال. مهشيد: مهتاب ميگه اون از ديفن باخيا خيلي خوشش ميآد. ايرج: آها! بله. باباش چهكاره ست؟ مهشيد: كارخونهي توليد چرم داره. ايرج: خيلي فاصلهي طبقاتي با ما داره، ازدواج با اون كار اشتباهي ئه. ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) ايرج: آره، اين كه هست. واقعا اعصابم به هم ريخته. هميشه وقتي همكارهام كه بازنشسته ميشدن از بيكاري ميناليدند توي دلم ميگفتم بهخاطر اين ئه كه كتاب نميخونن، خيلي كتابها هست كه بايد خوند، ولي حالا كه خودم توي اين يك سال بيشتر وقت ميذارم كتاب ميخونم، با خودم ميگم مگه چهقدر ميشه كتاب خوند؟ بيشتر از چهار پنج ساعت كه كتاب ميخونم چشمهام درد ميگيره، همه جا برام تيره و تار ميشه. مهشيد: چرا نميرين پارك؟ اونجا با آدمهاي همسن خودت رفيق ميشي. همسنهاي شما توي پاركها شطرنج بازي ميكنن. ايرج: اون پيرمردها هفتاد سالشون ئه. اونها رو با من مقايسه ميكني؟ نهشيد: گفتم با هم سن و سالهاي خودتون بازي كنين. ايرج: حوصلهي شطرنج بازي كردن ندارم. مهشيد: حوصلهي سينما رفتن داري؟ ميآي دوتايي با هم بريم سينما؟ ايرج: با سهراب بايد بري سينما. مهشيد: اون حال و حوصلهي سينما رفتن نداره. ايرج: منظورت فقط اين ئه كه توي خونه نباشم آره؟ بهت گفتهن من مزاحمشونم؟ مهشيد: هيشكي چيزي بهم نگفته. ايرج: ميدوني چهقدر تحقير شدم وقتي ديدم نيازمنديها گرفتهن به اينجا و اونجا زنگ ميزنن كه برام كار پيدا كنن؟ مهشيد: من كه گفتم نيت اونها چي بود بابا جان. ايرج: من اشتباه بزرگي كردم به حرف بچهها تن دادم خونه زندگيمون رو توي شمال فروختم. مهشيد: اگه امكانات اينجا توي شمال هم فراهم بود بچهها هيچوقت راضي نميشدن بيان اينجا. ايرج: آخه اينجا مگه چي هست؟ كو امكانات؟ مهشيد: دو تا سينماي درست و حسابي كه هست؟ دو سه تا پارك و كتابخونه و كافهي درست و حسابي كه هست. ايرج: همين؟ مهشيد: گذشتههاتون كه يادتون نرفته بابا؟ ايرج: من مثل داييت نيستم كه گذشتههام يادم بره. من ميتونم ادعا كنم جووني كردهم و دلم ميخواد بچههام هم جووني كنن. ولي اينجا توي هواي كثيف اين شهر جووني نميكنن، دارن ذره ذره بدون اينكه بفهمن خسته و مريض ميشن. اونوقتها تهران اينجوري نبود كه. اگه ميخوان جووني كنن تا دير نشده بايد از اين مملكت برن. اگه من سن شماها رو داشتم تا حالا رفته بودم. برنامهي رفتن شماها چي شد پس؟ چرا نميرين؟ مهشيد: پولش رو نداريم. ايرج: اين كشور ديگه درست بشو نيست. از اينجا برين. تا من نمردم برين كه دلم خوش باشه بچههام، نوههام شايد زندگي راحتي داشته باشن. مهشيد: بابا جان. همين حالا حرفت رو پس بگير. ايرج: مرگ يه واقعيت ئه. براي چي حرفم رو پس بگيرم. مهشيد: اگه حرفت رو پس نگيري همين حالا از اينجا ميرم. ايرج: مگه آدم نميميره؟ مهشيد: خداحافظ بابا جان. ايرج: پس ميگيرم. ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن ميشود. ) مهشيد: وقتي سرت درد ميكنه چه كار ميكني؟ قرص ميخوري؟ استراحت ميكني؟ يا ميري قدم ميزني؟ مهتاب: قرص ميخورم. مهشيد: اگه دوستي حرفي بهت بزنه كه باعث دلخوريت بشه، بهش بياعتنايي ميكني تا بهت بگه ببخشيد؟ بابت حرفي كه زده توي دلت ميبخشيش؟ يا اينكه رك بهش ميگي ازش دلخوري؟ مهتاب: بهش ميگم. مهشيد: اگه تنهايي بري يه مهموني و خيلي مورد توجه نباشي، چهكار ميكني؟ دنبال يه همصحبت ميگردي؟ غمگين ميشي؟ يا اينكه هيچ تلاشي براي پيداكردن همصحبت نميكني چون تنهايي هم بهت خوش ميگذره؟ مهتاب: غمگين ميشم. مهشيد: اگه يكي از دوستانت ناگهان بميره، يعني مريض نشه، مثلا سكته كنه، چه ميدونم تصادف كنه، بميره، چي فكر ميكني؟ فكر ميكني مرگ ناگهاني بهترين نوع مرگ ئه؟ گريه ميكني؟ فكر ميكني براي هر كسي ممكن ئه اين مسئله پيش بياد. زندگي يعني همين؟ مهشيد: گريه ميكنم. مهشيد: خداي نكرده يكي از نزديكترين افراد به تو كه مدتها مريض بوده مثلا سرطان داشته و حالش بد بوده بميره بعد از شنيدن خبر مرگش چي فكر ميكني؟ راحت شد؟ كاش هر چهقدر هم رنج ميكشيد زنده ميموند؟ مهتاب: اي كاش هر چهقدر هم رنج ميكشيد باز هم زنده ميموند. مهشيد: اگه همسرت تركت كنه خيلي ناراحت ميشي؟ بلافاصله دنبال يه آدم ديگه ميگردي؟ يا اينكه ترجيح ميدي يه مدت تنها زندگي كني؟ ( نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) مهشيد: چه مدت ميشناسيش؟ مهتاب: يك سال. مهشيد: فكر نميكني زماني كمي ئه براي شناختن هم؟ خيلي زود نيست براي ازدواج؟ مهتاب: نه. مهشيد: ولي واقعا كم ئه. مهتاب: توي اين يك سال تقريبا ميتونم بگم از 365 روز 350 روزش رو ما روزي دو سه ساعت با هم بوديم. مهشيد: يه مسائلي هست كه در طي زمان حل ميشه. در طي يه دورهي سه چهار ساله. مهتاب: سه چهار سال؟ چي داري ميگي مهشيد. به ندرت ممكن ئه دو نفر سه چهار سال با هم دوست باشن و با هم ازدواج كنن. مهشيد: مگه تو نميخواي با يكي ازدواج كني كه يه عمر با هم زندگي كنين؟ يه عمر ارزش اين رو داره كه سه چهار تحمل كني ببيني اصلا با هم معنويت مشترك دارين. مهتاب: تو رو خدا بيخيال شو مهشيد. من كف پولشم. مهشيد: من جدي دارم باهات صحبت ميكنم. مهتاب: من هم دارم جدي صحبت ميكنم. مهشيد: خودش پولدار ئه يا باباش؟ مهتاب: باباش ديگه. ولي توجه داشته باش كه تك فرزند ئه. مهشيد: باباش چهكاره ست؟ مهتاب: كارخونهي توليد چرم داره. مهشيد: شايد آدم مزخرفي باشه، برات مهم نيست؟ مهتاب: مردها كه نود و نه درصدشون مزخرفن، لااقل آدم با يه مرد مزخرف پولدار ازدواج كنه نه يه مرد مزخرف بيپول. مهشيد: من اصلا تو رو نميفهمم. وقتي اينجوري حرف ميزني فكر ميكنم خواهر من نيستي. شبيه دايي مسعود حرف ميزني. مهتاب: بچهي حلالزاده به داييش ميره ديگه. مهشيد: خوش به حالت. خيلي احمقي. مهتاب: ببين، من نميخواستم باهات صحبت كنم كه اين حرفها رو به من بزني يا من رو راهنمايي كني. من فكر ميكنم تا آدم با يكي زندگي نكنه امكان نداره بتونه بشناسدش. پس چه كار بيهودهاي ئه بيخود دو سه سال معطل شم براي شناختنش. من تصميمم رو گرفتم. ميخوام باهاش ازدواج كنم. از الان هم دارم فكر ميكنم لباس عروسيم چه مدلي باشه. اگر هم بعد از ازدواج فهميدم خيلي آدم مزخرفي ئه كه نميتونم تحملش كنم، ازش جدا ميشم. طلاق براي همين موقعها ست. مگه خودت بارها نگفتي هر كي راهي رو كه فكر ميكنه درست ئه بايد بره؟ مهشيد: آره. ولي اين هم گفتم كه آدم بايد با خودش صادق باشه. مهتاب: خب من فكر ميكنم با خودم صادقم. فكر ميكنم تويي كه داري به خودت دروغ ميگي. به نظر من پول مهم ئه. خيلي هم مهم ئه. اصلا اگه به خاطر پول نباشه من خيلي هم اشتياق ندارم ازدواج كنم. مگه خودت بارها نگفتي آدم بايد سعي كنه هدف خودش رو مشخص كنه. خب هدف من پولدار شدن ئه. از بيپولي بدم ميآد. حالا بگو دربارهي من با بابا صحبت ميكني؟ مهشيد: من تا اون آدم رو نشناسم، ندونم اون چه جور آدمي ئه هيچ كاري برات نميكنم. مهتاب: يعني چهجوري ميخواي بشناسيش؟ مهشيد: بايد ببينمش. يه قراري باهاش بذار كه من هم باشم. ميخوام باهاش حرف بزنم. مهتاب: خيلي خب. مهشيد: يه كار ديگه هم بايد بكني. مهتاب: چهكاري؟ مهشيد: يه سري سوال الان بهت ميگم بنويس، خيلي جدي اين سوالها رو ازش بپرس بگو جواب بده. مهتاب: چه سوالهايي؟ مهشيد: اصلا اين سوالها رو الان از خودت هم ميكنم. از دو يا سه تا جوابي كه خودم ميدم تو يكيش رو انتخاب كن. مهتاب: بگو. مهشيد: وقتي سرت درد ميكنه چه كار ميكني؟ قرص ميخوري؟ استراحت ميكني؟ يا ميري قدم ميزني؟ مهتاب: قرص ميخورم. ( نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اتاق خواب پدر روشن ميشود. ) مهيار: مگه آدم چند بار زندگي ميكنه؟ چند سال زندگي ميكنه كه بخواد براش مهم باشه چهقدر پول درميآره؟ من اصلا دلم نميخواد امروز رو با مرارت طي كنم براي روزي كه مطمئن نيستم اصلا توي اين دنيا زندگي ميكنم يا نه. اصلا دلم نميخواد به خودم سختي بدم بهخاطر روزي كه ممكن ئه ازدواج كنم و بچهدار بشم كه بچهم خوشبخت باشه. شايد من هفتهي بعد بميرم. نميخوام حسرت اين رو بخورم كه هفتهي آخر زندگيم رو اونطور كه ميخواستم زندگي نكردم. ايرج: خدا نكنه. اين چرت و پرتها چي ئه ميگي؟ مهيار: من كه نگفتم دلم ميخواد بميرم. اصلا بر فرض هم مطمئن باشم تا بيست سال ديگه زندهم من اصلا دلم نميخواد امروز رو از دست بدم و به خودم سخت بگيرم بهخاطر فردا. ايرج: سيگار ميكشي؟ مهيار: نه. ايرج: اگه سيگار ميكشي تعارف نكن. مهيار: نه. ايرج: براي من فيلم بازي نكن پسر. تو تك و توك سيگار ميكشي مگه نه؟ مهيار: نه. ايرج: ميكشي ديگه، حاشا نكن پسر. من اين موها رو توي آسياب سفيد نكردم. تك و توك ميكشي. پس يه دونه هم با ما بكش. خوشم نميآد از من پنهان كني. پنهانكاري خوب نيست. از اين بعد ميخواي بكشي بيا از من بگير. فقط پررو نشي ها. روزي دو نخ بيشتر نبايد بكشي. ( جعبهي سيگار را به طرف مهيار ميگيرد. ) بيا. ( مهيار سيگاري از پاكت برميدارد. ايرج براي او روشن ميكند. مهيار چند پك به سيگار خود ميزند. ) ايرج: حرفهاي هم كه هستي. ( مهيار ميخندد. ) ايرج: نخند. مهيار: براي چي؟ ايرج: سيگارت رو خاموش كن. گفتم خاموشش كن. تو گه ميخوري سيگار ميكشي. از كي سيگاري شدي؟ مهيار: خودتون گفتين بكشم. ايرج: شايد من بگم خودت رو از بالاي پشت بام بنداز پايين، تو خودت رو ميندازي؟ از كي سيگاري هستي. چند وقت ئه؟ روزي چند پاكت سيگار ميكشي؟ كجا داري ميري. بشين سر جات ببينم. مهيار: من سيگار نميكشم. ايرج: آره، من هم باور كردم. اصلا از كجا معلوم چيزهاي ديگه هم نكشي. اينجور كه تو دود رو دادي بيرون معلوم ئه خيلي وقت ئه اينكارهاي. نگفتي روزي چند پاكت ميكشي؟ مهيار: من سيگار نميكشم؟ مستي و راستي. ايرج: پس لابد حشيش ميكشي؟ مهيار: شما خيلي خوردين اصلا متوجه نيستين چي دارين ميگين. ايرج: مگه مثل تو هستم كه دو پيك برم بالا، قاتي كنم؟ مهيار: من حالم خوب ئه. ايرج: اينقدر مستي كه نتونستي خودت رو كنترل كني بدبخت. زود مثل آدمهاي معتاد تا بهت سيگار تعارف كردم، دستت رو دراز كردي. بشين سر جات. مهيار: شما هر چي دلتون ميخواد دارين بهم ميگين. يعني چه كه مست ميكنين اونوقت هر چي توي دلتون ئه به آدم ميگين؟ ايرج: من توهيني بهت نكردم. مهيار: به من گفتين بدبخت، اين توهين نيست؟ ايرج: آدم عصباني ئه يه چيزي ميگه. توهين نكردم. مهيار: پشت سرم گفتين من گشادم. اين هم لابد توهين نيست؟ ايرج: نه. اين بيان واقعيت ئه. مهيار: پس شما چي؟ من وظيفه ندارم كار كنم. من كه باعث و باني به وجود اومدن شما نيستم. ولي شما كه ما رو به وجود آوردين، چه كار براي ما كردين؟ ايرج: من به اندازهي كافي كار كردم الان دوران بازنشستگي من ئه. تو و مادرت و مهتاب تحت تاثير دايي مادرقحبهتون مغز من خوردين خونه زندگيم رو توي شمال فروختم، اون هم زماني كه همه دارن ميرن شمال ويلا ميخرن، خونهي حياطدارمون رو فروختيم اومديم اينجا آپارتماننشيني، تازه تو حرف مفت هم ميزني؟ مگه تو نميگفتي بريم تهران، شمال واسهت كار پيدا نميشه؟ مهيار: خب چهكار كنم؟ كار خوب پيدا نميشه. من هم حاضر نيستم هر كاري بكنم. ايرج: خدا رو شكر من محتاج تو نيستم ولي لااقل يه كاري كن دستت توي جيب خودت بره. بچههاي مردم رو ببين كار ميكنن. مهيار: پدرهاي مردم هم براي بچههاشون سرمايه ميذارن كنار شما چه كردين؟ ايرج: نگران نباش. وقتي بميرم پول بيمهي عمرم به شماها ميرسه. ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) ايرج: چرا وايسادي؟ بشين. ( مهيار مينشيند. ) ايرج: ميخوري؟ مهيار: نه. ايرج: فكر كنم بهتر ئه برم سر اصل مطلب. مهيار: آره. خيلي خوب ئه. ايرج: من امروز يه كتابي روي جاكفشي ديدم. بچهها گفتند مال تو ئه. مهيار: اسمش چي ئه؟ ايرج: شب بهخير مادر. مهيار: مال يكي از دوستانم ئه. ايرج: چند صفحهش رو كه خوندم تصميم گرفتم بشينم تا آخرش رو بخونم. مهيار: كتاب جذابي ئه. ايرج: نه. براي من جذاب نبود. بيشتر كنجكاو شدم بخونم كه تو رو بشناسم. مهيار: من اون رو ننوشتم. ايرج: ولي داري ميخونيش. مهيار: اشكالي داره؟ ايرج: ما خيلي از هم دور شديم. با هم حرف نميزنيم. جوري شده كه اگه يكي ازم بپرسه ميدوني پسرت چه جور آدمي ئه و چهجوري فكر ميكنه، اگه نخوام دروغ بگم اگه بخوام راستش رو بگم بايد بگم، نميدونم. مهيار: فكر كنم شما هنوز نرفتين سر اصل مطلب. ايرج: آره. اصل مطلب اين ئه كه من خيلي نگران شدم همچين كتابي ميخوني. مهيار: چهطور مگه؟ ايرج: همهش دربارهي خودكشي بود. خيلي هم بچگانه مطرح شده بود. به نظر من آدمي كه اين كتاب رو نوشته خيلي آدم بيمسئوليتي ئه. نويسنده بايد احساس مسئوليت بكنه. بايد دربارهي ارزشهاي زندگي بنويسه، نه دربارهي چيزهايي كه آدم رو تشويق كنه به خودكشي. مهيار: شما نگران هستين نكنه من با خوندن اين كتاب خودم رو بكشم؟ ايرج: البته من مطمئنم تو خيلي بچهي عاقلي هستي و همچين فكرهاي غلطي به سرت نميزنه اما خب، راستش آره نگرانت شدم. مهيار: من برخلاف نظر شما ممكن ئه آدم عاقلي نباشم ولي خودكشي هم نميكنم. ايرج: آفرين، مطمئن بودم تو همچين فكرهاي غلطي رو به مغرت راه نميدي. مهيار: نه بهخاطر اينكه همچين فكري غلط ئه. ايرج: پس چي؟ مهيار: چون خيلي كارها هست كه نكردم. ايرج: مثلا چه كاري؟ مهيار: خيلي كارها. يكي دو تا نيست كه بگم. ايرج: حالا يكي دو تاش رو بگو. مهيار: ممكن ئه براي شما جالب نباشه. ايرج: ولي خيلي دلم ميخواد بشنوم. مهيار: فكر ميكنم با گفتنشون اونها رو كوچيك ميكنم. ايرج: بگو ديگه. چرا اينقدر لفتش ميدي؟ برام جالب ئه بدونم بچهم چي ميخواد؟ مهيار: يكيش اين ئه كه دلم ميخواد برم سفر. كشورهاي زيادي هست كه دلم ميخواد ببينمشون. ايرج: آرزوي ممكني ئه. مهيار: آره. ايرج: ولي. مهيار: ولي؟ ايرج: اگه ازدواج بكني ناممكن ميشه. مهيار: قرار نيست ازدواج كنم. ايرج: يعني زود ازدواج نكن. مهيار: اصلا نميخوام هيچوقت ازدواج كنم. ايرج: آفرين. مهيار: شايد هم ازدواج كردم. ايرج: داري من رو دست ميندازي؟ فكر كردي مستم و مغزم كار نميكنه هر جفنگي ميتوني بگي؟ آره؟ مهيار: مگه مست نيستين بابا جان؟ ايرج: مغزم مثل ساعت كار ميكنه. ميخوري برات بريزم؟ ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن ميشود. ) ( مهسا روي زمين دراز كشيده و يك نقشهي جغرافياي جهان روي زمين جلوي چشم او پهن است. ) مهسا: نقشهي آسيا رو بيار. مهسا: انتخاب اول تو چي ئه؟ مهسا: من هند رو انتخاب ميكنم. مهسا: انتخاب بعدي تو چي ئه؟ مهسا: نه. خيلي سرد ئه. ووي! از شنيدن اسمش هم سردم ميشه. مهسا: انتخاب دوم من...توي آسيا جاي ديگهاي رو انتخاب نميكنم. برو اروپا. مهسا: اين دفعه من اول انتخاب ميكنم. مهسا: نميتونم راحت انتخاب كنم. بين ايتاليا و اسپانيا دو دلم. من اول ...ايتاليا رو انتخاب ميكنم. مهسا: آره، فرانسه هم خيلي خوب ئه ولي انتخاب دوم من اسپانيا ست. مهسا: بدو بريم امريكاي شمالي. مهسا: اه، مكزيك رو من ميخواستم انتخاب كنم. مهسا: نه، تو مكزيك رو انتخاب كردي، جاهاي ديگه رو من دوست ندارم. بريم امريكاي جنوبي. نوبت من ئه اول انتخاب كنمها. مهسا: شيلي. مهسا: ببين يه طرفش كاملا ساحلي ئه. خيلي خوشم اومد. بين همهي كشورهايي كه تا حالا توي قارهها انتخاب كرديم، من انتخاب اولم شيلي ئه. يه لحظه گوشي دستت باشه. ( دستش را روي دهني گوشي ميگذارد. ) كي گوشي رو برداشته. گوشي رو بذار دارم صحبت ميكنم؟ صداي مهتاب: ( از پذيرايي ) يه ربعت تموم شده. قطع كن من منتظر تلفنم. [ نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اتاق پذيرايي روشن ميشود. ] مهتاب: آدم اينقدر خودخواه؟ هر پنجشنبه ميره شمال، ما رو تنها ميذاره. شايد ما دلمون بخواد آخر هفته با ماشين بريم بيرون. بذار بياد بهش ميگم حق نداره بره شمال. مهشيد: حق نداري به بابا امر و نهي كني. ( مهتاب در حين صحبت مهشيد گوشي تلفن را برميدارد و بدون اينكه به گوش نزديك كند سرجاش ميگذارد ) يعني چه؟ هر هفته ميآم اينجا ميبينم بابا بيشتر پير و شكسته شده. شماها كه متوجه نميشين. من كه هفتهاي يكي دو بار ميبينمش متوجهي پيرشدن غيرعاديش ميشم. مطمئنم از دست شماها داره اينجور شكسته و داغون ميشه. مهتاب: ما هم داريم از دست بابا پير ميشيم. هر كي به من نگاه ميكنه فكر ميكنه من سي سالم ئه. هيچ تفريحي نداريم. آخر هفتهها رو همه ميرن بيرون ما مجبوريم بشينيم كنج خونه نميدونيم چهكار كنيم. ( گوشي تلفن را برميدارد و بدون اينكه به گوش نزديك كند سرجاش ميگذارد ) مهشيد: تلويزيون تماشا كنين. مهتاب: واي خدايا. مگه ميشه يه بچهاي اينقدر رفتارش شبيه پدرش باشه؟ تو عين بابا لجآوري. دقيقاً دو سه هفته پيش از بابا پرسيدم وقتي ميري شمال ما چه كار كنيم؟ گفت تلويزيون تماشا كنين. ( مهتاب چند بار پشت سر هم گوشي تلفن را برميدارد و بدون اينكه به گوش نزديك كند سرجاش ميگذارد ) مهشيد: معلوم ئه چهكار داري ميكني؟ چرا هي گوشي رو برميداري ميذاري؟ مهتاب: براي اينكه مهسا صحبتش رو تموم كنه. من منتظر تلفنم. ملوك: از بس اين دو تا تلفني زرزر ميكنن خدا ميدونه اين دفعه چهقدر قرار ئه پول تلفن بياد. فيش تلفن كه بياد طبق معمول باباتون سر من غر ميزنه. مهتاب: بابا اگه راست ميگه براي صرفهجويي از خودش شروع كنه. سيگار نكشه. عرق نخوره. هر هفته هم نره شمال. مهشيد: من امكان نداره بچهدار بشم. شماها رو كه ميبينم از بچهدار شدن متنفر ميشم. اگه قرار باشه يه بچه مثل تو داشته باشم از غصه دق ميكنم. آخرش بابا از دست شماها سكته ميكنه. مهتاب: نترس. سكته نميكنه. اينقدر آدم بيخيالي ئه كه امكان نداره بهش بد بگذره و سكته كنه. مهشيد: بابا خيلي سنگ تمام گذاشته كه حاضر شده خونهش رو توي شمال بفروشه بياد سرپيري توي هواي كثافت اينجا زندگي كنه. اشتباه بابا اين بود كه به حرف شماها تن داد. حالا ديگه فهميدين ميتونين ازش سواري بگيرين. ( مهتاب در حين صحبت مهشيد گوشي تلفن را برميدارد و به گوش نزديك كند و بعد سرجاش ميگذارد ) فهميديدن كافي ئه سماجت كنين. صداي مهسا ( از اتاق خواب ) كي گوشي رو برداشته. گوشي رو بذار دارم صحبت ميكنم؟ مهتاب: يه ربعت تموم شده. قطع كن من منتظر تلفنم. [ نور اتاق پذيرايي خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ] ملوك: اگه مست نباشه كه از اين حرفها نميزنه. مهتاب: ( با بغض ) خيلي سرت درد ميكنه مامان جان؟ ملوك: نه. مهتاب: ( با بغض ) الهي من فدات بشم مامان جان. الهي من فداي اين چشمهات بشم. ملوك: خدا نكنه. مهشيد: الهي من هم فداي اين صدات بشم. مهسا: الهي من هم فداي سرت بشم كه درد ميكنه. ملوك: اه! خدا نكنه. مهتاب: بذار بابا از شمال برگرده ، حالش رو ميگيرم. مهشيد: من خودم باهاش حرف ميزنم. ملوك: خوشم نميآد به پدرتون بياحترامي كنين. وظيفهي شما بچهها اين ئه كه بهش احترام بذارين. مهتاب: الهي من تيكهتيكه بشم براي اين بامعرفتيت. ملوك: اه! خدا نكنه. از اين حرفها نزن خوشم نميآد. مهشيد: من باهاش حرف ميزنم. حالا خداوكيلي تو بهش چي گفتي مامان كه عصبانيش كرد؟ مهتاب: آها! باز هم لابد حق با بابا ست و نبايد مامان فلان حرف رو ميزد و عصبانيش ميكرد؟ ملوك: گفتم خوشم نميآد هر هفته ميري شمال. مهشيد: حالا نميشد اين حرف رو نزني مامان جان؟ مهتاب: براي چي نگه؟ يعني چه كه هر هفته پا ميشه ميره شمال؟ ملوك: پشت سرتون حرف زد من هم ناراحت شدم يه چيزي گفتم. مهشيد: مامان جان. تو رو خدا اگه پشت سر ما چيزي گفت نشنيده بگير. اگه پشت سر ما ميگه خالي ميشه خب بذار بگه. مهسا: پشت سر تو كه حرف نميزنه، پيشنهاد ميدي همينجوري. مهتاب: ايندفعه ديگه پشت سر ما چي ميگفت؟ ملوك: پسرت مهيار بيكار و گشاد ئه. تو و مهتاب و مهيار من رو بدبخت كردين. من جام توي شمال ئه. اين حرفها رو يه بار كه نميگه. صدبار. صد بار ميگه. هي ميگه. هي ميگه. حرفهايي رو كه توي دلش نگه ميداره مواقع عادي نميگه، يهو موقع مستي ميريزه بيرون. وقت هشياري يك كلمه حرف نميزنه كه. كم حرف. مثل ميت. در عوض وقتي مست ئه هر چي حرف توي دلش ئه ميريزه بيرون. حرفهاي تكراري. همون حرفها رو هي ميگه. هي ميگه. هي ميگه. مغز من رو سوراخ ميكنه. مهسا: خب مامان خانوم، بهش بگو هر حرفي داري به خود بچهها بگو. ملوك: گفتم. اما اون نه كه ميدونه من به شما حساسم فقط ميخواد من رو اذيت بكنه. مهسا: الهي من فداي حساسيتت بشم مامان. مهتاب: ( همزمان با مهسا ) مامان، من فداي تو بشم الهي. تو چه قدر آخه مظلومي. ملوك: پريروز بهمن كوچيكه اومده بود اينجا. بابات خونه نبود. مهسا: به ما كه گفتي مامان جان. ملوك: ( رو به مهشيد ) بهمن كوچيكه همراه زن و بچهش درست دم ظهر اومده بود. باباي خانومش اينجا توي بيمارستان بستري ئه، اومده بودند ديدنش، تصميم گرفتند يه سري هم به ما بزنن. من كه اصلا حوصلهي اين آدم رو ندارم. ميكرب. ميكرب. عرق خور ميكرب. بابات هر چي دوست و رفيق داره به دردنخور. ( صداي زنگ تلفن. مهسا زودتر دست دراز ميكند و گوشي تلفن را برميدارد. همزمان با صحبتهاي بعدي ملوك، مهسا و مهتاب هم ديالوگهاي خود را ميگويند. مهسا: الو؟ الو؟ الو؟ الو؟ چرا حرف نميزني پس؟ مهسا گوشي را ميگذارد. مهتاب: براي چي تا تلفن زنگ ميزنه تو گوشي رو برميداري؟ با من كار داشت.) بهمن كوچيكه از من عرق خواست، از عرق بابات بهش دادم خورد. بعدش رفت توي پاركينك ديدم هي دور ماشين بابات ميچرخه. هيچ چي نپرسيدم. يه ساعت بعد كه داشتند ميرفتند به من گفت خواهر جان، من وقتي داشتم ماشينم رو پارك ميكردم زدم به ماشين ايرج. الان در ماشين ايرج خوب بسته نميشه. ميدونم كه اگه ايرج بياد خونه به تو بد و بيراه ميگه. براي همين تا الان صبر كردم بلكه بياد خودم بهش بگم اما نميآد كه. ما هم ديگه ديرمون شده. ولي براي تو نگرانم خواهر جان. خداحافظي كردند و رفتند. ( صداي زنگ تلفن. مهتاب گوشي تلفن را برميدارد. الو؟ الو؟ الو؟ مهسا: التماس كن! التماس كن شايد جوابت رو بده. مهتاب: الو؟ الو؟ مهسا: آره. التماس كن. مهشيد: وقتي جواب نميده گوشي رو بذار ديگه. مهتاب: گوشي را ميگذارد.) لا اله الاالله. ميبينيشون. نميذارن دو كلام حرف بزنيم كه. چي داشتم ميگفتم؟ عصري ايرج همين كه اومد چاييش رو كه خورد و چرتش رو كه زد لباس پوشيد كه بره بيرون. رفت سوار ماشينش بشه ديد در ماشين بسته نميشه. بهش گفتم كه بهمن كوچيكه ميخواست ماشينش رو پارك كنه زد به در ماشين. شروع كرد به فحش دادن. زن و بچه و خواهر و مادر بهمن كوچيكه رو به باد فحش گرفت. بعدش هم رفت و شب كه برگشت موقع شام مثل برج زهر مار بود. انگار من زدم در ماشينش رو خراب كردم. ( صداي زنگ تلفن. مهسا گوشي تلفن را برميدارد. همزمان با صحبتهاي بعدي ملوك، مهسا و مهتاب هم ديالوگهاي خود را ميگويند. مهسا: الو؟...سلام. چهطوري. يه لحظه گوشي رو نگهدار من برم اتاق خودم. گوشي. مهتاب: يه ربع بيشتر حق نداري حرف بزني. من منتظر تلفن هستم. مهسا به اتاق خودش و مهتاب ميرود. كنار ملوك مينشيند. او را بغل ميكند و ميبوسد. ) زهر مار. خودت رو برام لوس نكن. ( به مهشيد ) اين گذشت تا اين كه ديروز بهمن كوچيكه قبل از برگشتن به شمال باز هم اومد خونهي ما. اين دفعه بابات خونه بود. اما اصلا انگار نه انگار كه دو روز پيش چه فحشهايي به بهمن كوچيكه ميداد. بهمن رو بغل كرده بود و هي ميبوسيد. يك بند هم ميخنديد. من توي دلم به بابات بد و بيراه ميگفتم كه اي پست فطرت! پس با اون فحش و ناسزاها فقط ميخواستي مخ من رو سوراخ كني ديگه؟ فكر ميكنم بابات از چشهام خوند دارم به چي فكر ميكنم. شب هم دو تايي شون بساط عرق رو پهن كردند و تا خرخره خوردند. فرداش كه بهمن كوچيكه رفت من به بابات گفتم اگه آدم شجاعي هستي چرا به بهمن كوچيكه چيزي نگفتي كه زد در ماشين ت رو خراب كرد؟ مهشيد: مامان جان، شما ديگه چرا انگولكش ميكني؟ ملوك: برام عجيب ئه كه چه طور مست شد؟ يك عالمه آب ريخته بودم توي دبهي عرقش. مهتاب: اصلا اگه توي دبهش آب خالي هم باشه چون خودش نميدونه مطمئنم همون آب خالي رو هم بخوره باورش ميشه مست ئه و شروع ميكنه به دري وري گفتن. نصف اين ادا و اطوارش بابت تلقين خودش ئه. توقع داره چون عرق خورده پس بايد مست شده باشه و ديگه مجاز ئه هر كاري دلش ميخواد بكنه و هر حرفي دلش ميخواد بزنه. باهاش حرف بزن مهشيد. حاليش كن كه بايد رعايت حال مامان رو بكنه وگرنه خودم حالش رو ميگيرم. مهشيد: تو هم كه منتظري شر به پا كني. مهتاب: آره. من منتظرم شر درست كنم. ملوك: من راضي نيستم ببينم شماها به پدرتون بياحترامي ميكنين. مهتاب: براي چي احترام الكي بهش بذاريم؟ رفتاري بكنه كه لايق احترام باشه. ملوك: اون هر بدي كه به من كرده باشه براي شما پدر خوبي بوده بيچاره. مهشيد: من هم همين رو ميگم. ما بايد سعي كنيم بهش بفهمونيم رفتارش با مامان اصلا خوب نيست. من باهاش حرف ميزنم. اگه بخوايم باهاش دعوا كنيم و بهش بد و بيراه بگيم فقط وضع اين خونه رو بدتر ميكنيم. به هر حال بايد دركش كنيم. اون هيچوقت دلش نميخواست از شمال پاشين بياين اينجا زندگي كنين. هنوز نتونسته به اينجا... مهتاب: من اصلا اين چرت و پرتها سرم نميشه كه بايد دركش كرد و زحمت كشيده ما رو بزرگ كرده و بايد احترامش رو نگه داشت. زن گرفت، بچه خواست دندش نرم بايد براشون زحمت ميكشيد. وظيفهش بود كار كنه بچههايي رو كه باعث و باني به وجود اومدنشون بود به جايي برسونه. [ نور اتاق پذيرايي خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ] ( دير وقت شب است. ايرج روي زمين نشسته و ملوك روي مبل كهنه و پت و پهن جلوي تلويزيون دراز كشيده است. ايرج با كف دست روي مبل ميكوبد. ) ملوك: ها؟ ( از ترس بيدار شده نيمخيز ميشود. ايرج را ميبيند كه به او ميخندد. دوباره دراز ميكشد. ) ايرج: نخواب. پا شو بشين. ملوك: چي شده؟ ايرج: بشين ميخوام باهات حرف بزنم. ملوك: باز هم مست كردي چونهت گرم شده؟ ايرج: تو خيلي پدرسوختهاي ملوك. ملوك: براي چي؟ ايرج: خيلي موذي هستي. از اون موذيها هستي. ملوك: آخه براي چي؟ ايرج: يه كاري كردي بچهها طرف تو باشن. اصلا انگار نه انگار پدر دارن. ملوك: تقصير خودت ئه. جوري رفتار كردي كه بچهها باهات بيگانه شدن. ايرج: مردها خيلي بدبختند. وقتي بچهدار ميشن تنها ميشن. بچهها با مادرشون انس ميگيرن و مردها تنها ميشن. كافي ئه زن آدم هم موذي باشه يه كاري ميكنه تنهايي مرد داغونش كنه. ملوك: اگه بچهها باهات بيگانه هستند تقصير خودت ئه. شده بياي خونه دو كلام با بچهها حرف بزني. هر وقت ميآي، صاف ميري سراغ اون زهرماري. ايرج: زهرماري چي ئه؟ دهنت رو آب بكش. بگو دوا. اكسير. ( آه ميكشد. ) بله. بله. اين هم جواب زحمتهاي ما. بچه بزرك كردم. جان كندم هيچ چي به هيچچي. ملوك: ( از جاي خود برميخيزد و مينشيند. ) براي چي هيچچي به هيچچي؟ تو بايد به بچههاي خودت افتخار كني. سه تاشون از دانشگاه ليسانس گرفتند. مهيار كه اگه تو باهاش صحبت كني بفهمه براي پدرش مهم ئه براي فوق ليسانس ميخونه. مهسا هم كه ميخواد بخونه و دانشگاه قبول بشه. ايرج: چه فايده. ليسانسي كه به درد آدم نخوره چه فايده. پسرت كه گشاد ئه. ملوك: اولا پسر تو هم هست. در ثاني مرد حسابي تو خجالت نميكشي دربارهي تك پسرت اينجوري حرف ميزني. ايرج: آدم بايد واقعيت رو بگه. مستي و راستي. دخترها هم كه ازدواج ميكنن و اسمشون ميره توي شناسنامهي يه نره خر ديگه. ملوك: اين حرفها عيب ئه ايرج. زشت ئه. تو كه الان داري اين حرفها رو ميزني يعني به اين حرفها اعتقاد داري ديگه؟ ايرج: بله. اعتقاد دارم. بچههات رفتند دانشگاه خودشون رو كشتند ليسانس گرفتند كه به هيچ دردي نميخوره. اما من بدون اينكه برم دانشگاه يه ليسانس دارم كه به درد همهجا ميخوره. چون من ليسانس اجتماع دارم. ملوك: واي خدايا باز هم شروع شد. ( دوباره دراز ميكشد. ) ايرج: كسي كه ليسانس اجتماع داشته باشه هيچ جا به مشكل برنميخوره. مثل من. از همه فرقه دوست و آشنا دارم. از همهي مشاغل. ملوك: بس ئه ديگه! چهقدر ميخوري؟ مگه دكتر نگفت ديگه نبايد از اين زهرماري بخوري. ايرج: دكتر زر زيادي زد. مرتيكه اسمش رو گذاشته دكتر. هه! دكتر! اندازه ي الاغ هم نميفهميد. ملوك: فقط تو ميفهمي. همه نفهم ند الا تو. ايرج: آره. ملوك: خدا شفات بده. ايرج: ( با صداي بلند. ) خدا همهي ما رو شفا بده كه خونه زندگيمون رو توي شمال فروختيم اومديم اينجا آپارتماننشيني. ( همزمان با بلند شدن صداي ايرج ملوك به او ميگويد: هيس. و ايرج با صداي اندكي پايينتر ادامه ميدهد. ) تو و مهيار و مهتاب باعث و باني بدبختي من هستين. ملوك: خب الهي شكر. پس با مهشيد و مهسا جوري؟ ايرج: اونها بچههاي بدي نيستند ولي اينقدر گرفتار مسائل شخصي خودشون هستند كه اصلا متوجه نميشن من چهقدر بهشون احتياج دارم. ( ملوك دوباره از جاي خود برميخيزد و مينشيند. ) ملوك: براي چي بهشون احتياج داري؟ ايرج: به خودشون بايد بگم. ملوك: من زنتم. ايرج: يخ ميخوام. ملوك: خب برو بردار. ايرج: چي؟ ملوك: مگه يخ نميخواي؟ خب برو از يخچال بردار. ايرج: از كي تا حالا من خودم بايد پا شم برم اين كارها رو بكنم؟ ملوك: از همين حالا. ايرج: كار بيرون به عهدهي مرد ئه كار خونه به عهدهي زن. ملوك: من كار خونه رو انجام ميدم. ولي تو بيرون چه كار داري ميكني؟ ايرج: حرف زيادي نزن. مگه خودت شاهد نبودي كار پيدا نميشد. ملوك: كار پيدا ميشد اما تو اهل كار نيستي. ايرج: مزخرف نگو ملوك. اگه فكر كردي من هر كاري حاضرم بكنم اشتباه فكر كردي. برو برام يخ بيار. ملوك: تو هر وقت اين زهرماري رو ميخوري حال من بد ميشه. ايرج: دواي دردت همين ئه. حالت بد ميشه چون اين رو نميخوري. ملوك: اه! صد سال سياه من از اين آشغالها نميخورم. ايرج: اين رو من از داروخونه گرفتم. صددرصد طبي ئه. ارزونتر هم هست. ملوك: براي چي داري خودت رو از بين ميبري ايرج؟ ايرج: پا شو برام يخ بيار. ملوك: نه. [ نور اتاق پذيرايي خاموش و اتاق خواب مهيار روشن ميشود. ] مهيار: اين تخت يه زماني درخت بود، ممكن بود بعد از اينكه بريدنش تبديل بشه به هيزم، ممكن بود يه ميز بشه، بعد از اين هم معلوم نيست تا كي يه تخت باشه، شايد يه روز ارهش كنيم بشه قفسهي كتابخونه، شايد هم بندازيمش توي كوچه، يه دوره گرد برش داره تكه تكهش كنه باهاش آتيش روشن كنه كه خودش رو گرم كنه. هر اتفاقي براش بيفته چيزي كه مسلم ئه اين ئه كه تا آخرين لحظهاي كه وجود داره به درد ميخوره. تو مثل اين چوبي. اگه شغلت اين نبود، توي دانشگاه يه رشتهي ديگهاي خونده بودي، باز هم يه جورهايي خودت رو وفق ميدادي، يه جورهايي خودت رو جا ميكردي، باز به يه دردي ميخوردي. ولي من نميتونم. اصلا منظورم اين نيست كه پس من آدم مهم يا متفاوتي هستم. واقعا نميتونم. مهشيد: نميتوني چون نميخواي. مهيار: آره، نميتونم چون نميخوام كه بتونم. هر كاري ميكنم نميتونم خودم رو قانع كنم مثل تو باشم. شايد چند سال ديگه من هم مثل تو بشم. ولي الان نميتونم. مهشيد: براي اينكه واقعبين نيستي. مهيار: من نميخوام واقعبين باشم. اصلا چون خودم تصميم نگرفتم واقعبين باشم، از اينكه يه جرياني ميخواد واقعبيني رو به من تحميل كنه، من لج ميكنم. اصلا حاضر نيستم خودم رو تسلي بدم كه حالا همين ئه كه هست، اينجا به دنيا اومدم، پس بايد در سن عشق و حال نگران اين باشم كه آيندهم چي ميشه؟ خيلي احمقانه است. من اگه يه جاي ديگه به دنيا اومده بودم مثلا اگه توي سوئيس به دنيا اومده بودم وضعم اين نبود. مهشيد: خب، اقدام كن برو. مهيار: با كدوم پول؟ و با كدوم گذرنامه؟ تا نرم سربازي كه بهم گذرنامه نميدن. وگرنه مطمئن باش اگه ميتونستم تا حالا رفته بودم. ببين سربازي هم يه تحميل ديگه. حالم به هم ميخوره. همه چيز تحميلي ئه. مهشيد: ولي سربازي يه واقعيت ئه. وجود داره. مهيار: باشه، محل سگ هم بهش نميذارم. من امكان نداره برم. چون تحميلي ئه. مهشيد: هر كاري بخواي بكني بايد بري سربازي. حتي اگه بخواي ازدواج كني. مهيار: ازدواج نميكنم. مهشيد: تو بايد كار داشته باشي مهيار. براي كار داشتن هم مجبوري بري سربازي. مهيار: راستش رو بخواي از كار هم متنفرم. مهشيد: يعني ميخواي تا ابد از بابا پول توجيبي بگيري؟ مهيار: منظورم كاري ئه كه فقط بهخاطر غم نان انجام بشه. ولي همين كه كاري رو كه دوست داشته باشم و بدونم بهخاطر پول اونكار رو انجام نميدم، اون كار رو انجام ميدم چون از انجام اون كار لذت ميبرم و بهخاطرش پول هم ميگيرم، مطمئن باش ميرم سر اون كار. مهشيد: كار كار ئه. مهيار: يادت باشه من چوب نيستم. مهشيد: كار به آدم اعتماد به نفس ميده. تو تجربهش كن، بعد انكارش كن. تو نميدوني چهقدر لذتبخش ئه اولين باري كه آدم حقوق خودش رو ميگيره. لذت ميبري كه ديگه ميتوني به خانوادهت كمك كني. واقعا متوجه نيستي چه كمك بزرگي ميتوني به بابا بكني؟ مهيار: شرمندهم كه هيچ كمكي نميتونم به بابا بكنم. ولي حاضر هم نيستم تن به هر كاري بدم. مغزم داره ميتركه از بس سعي ميكنم تمام خواستهاي خودم رو پس بزنم. فكر ميكنم همينكه خودم رو نميكشم خيلي كمك بزرگي دارم به خانوادهم ميكنم. مهشيد: ( ميخندد. ) خيلي كمك بزرگي داري ميكني؟ مرسي. مهيار: آره، دارم كار مهمي ميكنم كه خودم رو نميكشم. مهشيد: تو غلط ميكني به خودكشي فكر كني. مهيار: خيلي كار مهمي ميكنم كه مواظب خودم هستم نميرم، فقط هم به خاطر اينكه اگه بميرم، اگه اتفاق بدي برام بيفته نكنه خيلي رنج ببرن. پس كار خيلي مهمي دارم ميكنم. مهشيد: تو وظيفهت ئه مواظب خودت باشي. مهيار: آها! همين ئه. حتي اينهم يه جور تحميل ئه. مهشيد: بايد گوشت رو بگيرم ببرمت پيش دكتر تابش، ميخوام بدونم چي توي اين كلهت ميگذره. مهيار: من هم اومدهم! مهشيد: غلط ميكني نياي. مهيار: براي چي بايد بيام؟ مهشيد: بهخاطر اين حرفهاي مزخرفي كه ميزني. مهيار: نگران نباش من حالاحالاها خودم رو نميكشم. [ نور اتاق خواب مهيار خاموش و اتاق پذيرايي روشن ميشود. ] ( ايرج كنار تلفن نشسته دارد شماره ميگيرد. ملوك نيازمنديهاي روزنامهي همشهري را در دست دارد. ) ايرج: 27، خب؟ ملوك: 46 ايرج: الو. ايرج: سلام خانم. خسته نباشيد. ايرج: يه آگهي توي روزنامه چاپ كردين ميخواستم بپرسم... ايرج: بله. ايرج: خداحافظ شما. ( ايرج گوشي را ميگذارد. ) ايرج: يكي زودتر از ما روي هوا زده. ( ملوك باز هم به آگهي روزنامه نگاه ميكند. ) ملوك: وسطكار يعني چي؟ ايرج: نميدونم. ملوك: نوشته به تعداي بستهبند، كمك برشكار و وسطكار خانم نيازمنديم. اين شماره رو بگير. ايرج: بگو. ملوك: 7528170 ايرج: خودت حرف ميزني ديگه؟ ملوك: نه، خودت بپرس. ايرج: نوشته به تعدادي خانم. من بپرسم ميگه شما مگه خانومي؟ ملوك: بگو براي زنم ميخوام ديگه. ايرج: چرا خودت حرف نميزني؟ ملوك: واي! خيلي خب. گوشي رو بده به من. ( شماره ميگيرد. ) الو. سلام. خسته نباشين. ملوك: راجع به اين آگهي كه توي روزنامه چاپ كردين ميخواستم بپرسم. ملوك: بله. ملوك: خواهش ميكنم. ( گوشي رو ميگذارد. ) ملوك: كار رو روي هوا ميزنن. البته ما هم خيلي دير داريم زنگ ميزنيم. روزنامه رو بايد اول صبح بخريم و جزو اولين نفرهايي باشيم كه زنگ ميزنيم. ( روزنامه را نگاه ميكند. ) ملوك: بيا اين شماره رو كه ميگم بگير. ايرج: براي من ئه يا تو؟ ملوك: تو. ايرج: چي ئه؟ ملوك: كار. ايرج: ميدونم كار ئه. چه كاري ئه؟ ملوك: ( همزمان با ايرج ) ...753 ايرج: بايد بدونم چي هست. الكي شماره بگيرم چي بپرسم؟ ملوك: به يك آقاي بازنشسته جهت پاسخگويي به تلفن در تاكسي تلفني نيازمنديم. ايرج: خب، شماره رو بگو. ملوك: 7525772 ( ايرج دارد شماره ميگيرد ) ايرج: 752 چند؟ ملوك: 5772. ايرج: الو. ( نور اتاق پذيرايي خاموش و بيدرنگ روشن ميشود. ) ملوك: اين شماره رو هم بگير ايرج؟ ايرج: كارش چي هست؟ ملوك: براي خودم ميخوام بپرسم. نوشته به تعداي خانم جهت اتو و بستهبندي در محيط كاملا زنانه نيازمنديم. 5623442 ايرج: 562. ملوك: 3442. ايرج: بيا خودت صحبت كنها. ملوك: خيلي خب. واي خدا! ( گوشي را ميگيرد. ) ملوك: الو. سلام. خسته نباشين. ملوك: راجع به اين آگهي استخدام كه توي روزنامه چاپ كردين ميخواستم بپرسم. ملوك: بله. ملوك: بله. ملوك: اونوقت ساعت كاريش از كي ئه؟ ملوك: محل كار كجا ست؟ ملوك: ببخشيد، دستمزد در چه حدودي ئه؟ ملوك: بله. متشكرم. ( گوشي را ميگذارد. ) ملوك: شيخ هادي كجا ست؟ ايرج: توي جمهوري ئه. ملوك: يعني چند تا اتوبوس بايد سوار بشه آدم تا برسه اونجا؟ ايرج: دو تا. ملوك: ميگفت ماهي پنجاه هزار تومن. ايرج: خيلي كم ئه. ملوك: از هيچچي كه بهتر ئه. ( ملوك دوباره به آگهيهاي روزنامه خيره ميشود. ) ملوك: اين شماره رو بگير. ايرج: براي من ئه؟ ملوك: آره. كلي آگهي تاكسي تلفني اين تو هست كه راننده ميخوان. يك، دو، سه، چهار، پنج، شيش، هفت، هشت تا آگهي براي استخدام راننده. ايرج: اونها راننده با ماشين ميخوان. ملوك: خب؟ ايرج: فولكس كه به درد تاكسي تلفني نميخوره. اگه ميشد با فولكس كار كرد كه من ميرفتم مسافركشي ملوك. ملوك: باهاش نميشه توي خيابون مسافركشي كرد چون دو در ئه، چون مردم عادت ندارن كسي با فولكس مسافركشي كنه. ولي براي تاكسي تلفني كه بد نيست. بيشتر وقتها يه نفر زنگ ميزنه ماشين ميخواد. ضرر كه نداره يه سوالي بكن شايد براشون فرق نكنه ماشين چي باشه. شمارهاي رو كه ميگم بگير. 354. ايرج: 354. ملوك: 51. ايرج: 51. ملوك: 61. ايرج: اشغال ئه. ملوك: خب. اين شماره رو بگير. 2250 ايرج: خب؟ ملوك: 873. ايرج: اشغال ئه. ( نور اتاق پذيرايي خاموش و اندكي بعد دوباره روشن ميشود. ) ( ايرج در اتاق پذيرايي روي مبل كهنه نشسته و دستگاه ضبط صوت روي پايش هست. دكمهي پخش را فشار ميدهد. صدايش را از دستگاه ضبط ميشنويم. ) ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش ميده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. يادتون باشه بعد از اينكه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نميتونين بيمهي عمرم رو بگيرين. من مخصوصا اين نوار رو جايي ميذارم كه دو سه روز بعد از اينكه جسدم رو پيدا كردين اين نوار رو بتونين پيداش كنين. حتما ميخواين بدونين چرا اين كار رو كردهم. مهمترين دليلش اين ئه كه ميخوام كاري كنم تا ابد عذاب بكشين. ( دو سه ثانيه بعد از دستگاه ضبط صداي قطعهاي از آواز شجريان شنيده ميشود.. پيدا ست ايرج صداي خود را روي اين نوار موسيقي پر كرده است. دكمهي ايست ضبط را ميزند. از آنچه گفته راضي نيست. نوار را به جاي اول خود برميگرداند كه چيزهاي ديگري بگويد. دكمهي ضبط را فشار ميهد. ) ايرج: الان ساعت يازده و نيم شب ئه. من تنهام. تقصير خودم ئه كه تنهام. تنهايي آدم رو به فكر وادار ميكنه. من دقيقا نميدونم چي بايد بگم. سعي كردم يه چيزي بنويسم ولي نتونستم. براي همين فكر كردم صدام رو ضبط كنم. فقط ميخوام بگم از شماها دلخور نيستم. بابت اتفاق ديروز هم عذر ميخوا... ( صداي زنگ تلفن. ايرج گوشي را برنميدارد. صداي تلفن قطع ميشود. ايرج گريهاش ميگيرد. دوباره صداي زنگ تلفن. ايرج همچنان گوشي را برنميدارد و ميگريد. صداي تلفن قطع ميشود. ايرج نوار را به جاي اول خود برميگرداند. دكمهي ضبط را روشن ميكند. ميخواهد صحبت كند ولي نميتواند. باز هم گريهاش ميگيرد. لحظهاي بعد: ) ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش ميده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. من دارم ميرم شمال و ميخوام كاري بكنم كه شايد براتون قابل درك نباشه اما براي من كاملا قابل درك ئه. دلم ميخواد احساس مفيد بودن كنم. يادتون باشه بعد از اينكه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نميتونين بيمهي عمرم رو بگيرين. يادتون باشه به گلهاي شمعداني آب بدين. ( نور صحنه خاموش ميشود. )
پايان پاييز 1382 بازنويسي: ديماه 1382
all rights reserved STAGE RIGHTS According to international law you can't produce a play until you've got the author's permission. So please contact me -m_yaghoubee@yahoo.com هر گونه استفادهي نمايشي از اين نمايشنامه منوط به اجازهي كتبي نويسنده است
|