درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

گل‌هاي شمعداني

 

نويسنده: محمد يعقوبي

 

  شخصيت‌‌ها: ايرج، مهتاب، ملوك، مهسا، مهشيد، مهسا، مهيار

 

( ايرج در اتاق پذيرايي روي مبل كهنه نشسته و دستگاه ضبط صوت روي پايش هست. صدايش را از دستگاه ضبط مي‌شنويم.)

ايرج: حتما مي‌خواين بدونين چرا اين كار رو كرده‌م. مهم‌ترين دليل‌ش اين ئه كه مي‌خوام كاري كنم تا ابد عذاب بكشين. ( دو سه ثانيه بعد از دستگاه ضبط صداي قطعه‌اي از آواز شجريان شنيده مي‌شود. نور صحنه خاموش و صداي شجريان همچنان از ضبط شنيده مي‌شود. اندكي بعد در تاريكي صداي شجريان محو شده و  نور صحنه روشن مي‌شود. )

( ايرج در اتاق پذيرايي روي مبل كهنه نشسته و دستگاه ضبط صوت روي پايش هست. دكمه‌ي پخش را فشار مي‌‌دهد. صدايش را از دستگاه ضبط مي‌شنويم. )

ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش مي‌ده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. يادتون باشه بعد از اين‌كه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نمي‌تونين بيمه‌ي عمرم رو بگيرين. من مخصوصا اين نوار رو جايي مي‌ذارم كه دو سه روز بعد از اين‌كه جسدم رو پيدا كردين اين نوار رو بتونين پيداش كنين. حتما مي‌خواين بدونين چرا اين كار رو كرده‌م. مهم‌ترين دليل‌ش اين ئه كه مي‌خوام كاري كنم تا ابد عذاب بكشين. ( دو سه ثانيه بعد از دستگاه ضبط صداي قطعه‌اي از آواز شجريان شنيده مي‌شود.. پيدا ست ايرج صداي خود را روي اين نوار موسيقي پر كرده است. دكمه‌ي ايست ضبط را مي‌زند. نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. )

( ايرج دستگاه ضبط را جلوي دهان خود گرفته است. دكمه‌ي ضبط را فشار مي‌دهد و حرف مي‌زند كه ضبط شود. )

ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش مي‌ده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. يادتون باشه بعد از اين‌كه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نمي‌تونين بيمه‌ي عمرم رو بگيرين. من مخصوصا اين نوار رو جايي مي‌ذارم كه دو سه روز بعد از اين‌كه جسدم رو پيدا كردين اين نوار رو بتونين پيداش كنين. حتما مي‌خواين بدونين چرا اين كار رو كرده‌م. مهم‌ترين دليل‌ش اين ئه كه مي‌خوام كاري كنم تا ابد عذاب بكشين. (  سپس دستگاه ضبط را روي پاي خود مي‌گذارد و دكمه‌ي برگشت و سپس دكمه‌ي پخش را مي‌زند كه صداي خود را بشنود. اين در واقع پيش از آن لحظاتي است كه در آغاز ديده‌ايم. )

صداي ايرج: ايرج: سلام. اگه كسي غير از اعضاي خانواده الان داره به صداي من گوش مي‌ده بهتر ئه ضبط رو خاموش كنين وقتي تنها شدين به صداي من گوش بدين. يادتون باشه بعد از اين‌كه صداي من رو شنيدين اين نوار رو پاك كنين. چون اگه مدركي وجود داشته باشه نمي‌تونين بيمه‌ي عمرم رو بگيرين.

( نور اتاق پذيرايي خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. )

مهسا: هيشكي هم نمي‌فهمه شما اين جواب‌ها رو دادين.

ايرج: براي چي مي‌خواي؟

مهسا: همين‌جوري. من يه دفتر درست كرده‌م اسم‌ش رو گذاشتم اسرار قلب‌ها. شايد هم اسم‌ش رو عوض كنم بذارم دفتر عقيده‌ها.

ايرج: خيلي خب. بپرس.

مهسا: از چه نوع چشماني خوش‌تان مي‌آيد؟

ايرج: يعني چي؟

مهسا: از چشم‌هاي چه رنگي خوش‌تون مي‌آد؟

ايرج: قهوه‌اي روشن.

مهسا: چشم‌هاي مامان كه قهوه‌اي روشن نيست بابا. اون كي ئه كه چشم‌هاش قهوه‌اي روشن ئه؟

( ايرج مي‌خندد. )

مهسا: از چه موهايي خوش‌تان مي‌آد؟ منظورم اين ئه كه موهاي چه رنگي؟

ايرج: موي سياه بلند.

مهسا: اولين بار كه او را ديديد كجا بود و چه احساسي داشتيد؟

ايرج: كي رو دخترم؟

مهسا: مامان رو يا هر كي رو كه اولين عشق‌تون بود.

ايرج: ( مي‌خندد. ) دختر گل‌م، اين سوال‌ها رو بايد از هم‌سن‌هاي خودت بكني.

مهسا: بابا تو رو خدا جواب بده. به خدا به هيشكي نمي‌گم. به مامان هم نمي‌گم اين جواب‌ها ما كي ئه. 

ايرج: پا شو برو دخترم. برو من مي‌خوام روزنامه بخونم.

مهسا: خيلي خب. اين سوال رو جواب نده. سوال بعدي. چه سني براي ازدواج مناسب است؟

ايرج: سي سالگي.

مهسا: از كدام خواننده‌ي مرد يا زن خوش‌تان مي‌آيد؟

ايرج: شجريان. مرضيه.

مهسا: كدام هنرپيشه‌ي مرد و زن خارجي را دوست داريد؟

ايرج: آنتوني كويين. سوفيا لورن.

مهسا: كدام هنرپيشه‌ي مرد و زن ايراني را دوست داريد؟

ايرج: عزت‌الله انتظامي. ثريا قاسمي.

مهسا: يه سوال مهم.  نظر شما درباره‌ي آزادي دختر و پسر چيست؟

ايرج: در حد اين‌كه فقط بتونن با هم صحبت كنن خوب ئه.

مهسا: از مرگ مي‌ترسيد؟

ايرج: بله.

مهسا: نام گلي را كه بيش‌تر از همه دوست داريد بگوييد.

ايرج: گل شمعداني.

مهسا: نظرتان را درباره‌ي دريا بگوييد.

ايرج: زيبا و مرموز.

مهسا: نظرتان را در باره‌ي گذشته، حال،آينده بگوييد.

ايرج: گذشته رو فراموش نكن، در حال زندگي كن، به آينده فكر كن.

مهسا: از چه نوع آدم‌هايي متنفريد؟

ايرج: از آدم‌هاي دورو و فرصت‌طلب.

مهسا: وطن خود را چه اندازه دوست داريد؟

ايرج: خيلي كم.

مهسا: يك بيت شعر بگوييد.

ايرج: بشنو از ني چون حكايت مي‌كند/ از جدايي‌ها شكايت مي‌كند / كز نيستان تا مرا ببريده‌اند / از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند.

مهسا: من فقط يه بيت مي‌خوام بابا. كدوم‌ش رو بنويسم.

ايرج: بيت دوم.

مهسا: بزرگ‌ترين آرزوي شما چيست؟

ايرج: همه‌ي مردم كشورم يه رفاه نسبي داشته باشن.

مهسا: نظرتان را درباره‌ي اجتماع امروز بگوييد.

ايرج: پر از آدم‌هاي خودخواه كه فقط به خودشون فكر مي‌كنن.

مهسا: آيا زن و مرد به هم محتاج‌ند؟

ايرج: بله.

مهسا: نظرتان را درباره‌ي خدا بگوييد.

[ نور اتاق پذيرايي خاموش و  اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن مي‌شود.]

ايرج: لازم بود بخونم.  مي‌خواستم بدونم تو درباره‌ي من چي فكر مي‌كني. ولي درباره‌ي من اشتباه مي‌كني. من اصلا اون‌جوري كه تو فكر مي‌كني نيستم. همه‌تون رو دوست دارم. من عذر مي‌خوام نتونستم كاري كنم كه اين‌قدر به شماها سخت نگذره. ولي باور كن من آد‌م بي‌عرضه‌اي  نبودم و نيستم دخترم. من اگه وضع‌م اين‌جوري ئه و به جايي نرسيدم براي اين ئه كه سعي كردم درست زندگي كنم. با خودم جنگيدم كه از شغل‌م، از موقعيت‌م سواستفاده نكنم. اصلا هم از اين بابت پشيمون نيستم.

مهتاب: ولي كاش  با توجه به حقوق‌تون بچه‌دار مي‌شدين بابا.

پدر: من معذرت مي‌خوام كه تو به دنيا اومدي.  همين رو مي‌خواي بشنوي عزيز دل‌م؟

[ نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و  اندكي بعد روشن مي‌شود.]

مهتاب: تو دست به كمد من زدي؟

مهسا: نه.                                        

مهتاب: به‌م دروغ نگو. تو ياداشت‌هاي روزانه‌ي من رو مي‌خوني.

مهسا: اه! برو گم‌شو.

مهتاب: من مطمئن‌م كليد كمدم  رو تو برداشتي. من مطمئن بودم گم نشده يكي برداشته، براي همين نشون گذاشتم و حالا فهميدم يكي يادداشت‌هام رو خونده. فقط تو ممكن ئه يادداشت‌هام رو خونده باشي. لابد هر وقت خونه نيستم مي‌شيني قشنگ يادداشت‌هام رو مي‌خوني آره؟

مهسا: من يادداشت‌هات رو نخوندم چون هم از اين كار  بدم مي‌آد هم اصلا برام مهم نيست تو چي مي‌نويسي. تازه خودم هم يكي دو بار ئه شك كرده‌م يكي كمدم رو باز كرده و به وسايل من دست زده، شايد تو اين‌كار رو كرده باشي. از كجا معلوم تو يادداشت‌هاي من رو نخونده باشي؟  شايد خودت يادداشت‌هاي من رو مي‌خوني، براي همين فكر مي‌كني حتما من هم يادداشت‌هاي تو رو مي‌خونم.

مهتاب: من براي حرف‌م دليل دارم. چرا كليد زاپاس كمدم كه با كليد اصلي روي يه جاسوئيچي بود بايد گم بشه ‌اگه قرار بود گم بشه هر دو تا با هم بايد گم مي‌شد.

مهسا: من دست به كمدت نزدم.

مهتاب: به‌خدا اگه بفهمم كي يادداشت‌هاي من رو مي‌خونه، حال‌ش رو مي‌گيرم.

[ نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و  اتاق خواب مهيار روشن مي‌شود.]

مهيار: نه، حال فوق خوندن رو ندارم. چهار سال كه اين رشته‌ي بي‌خاصيت رو تحمل كردم بس ئه. اگه چند سال پيش عقل الان رو داشتم اصلا اين رشته رو انتخاب نمي‌كردم.  حالا كه فكر مي‌كنم با خودم مي‌گم چه‌قدر احمق بودم.

مهشيد: چه رشته‌اي انتخاب مي‌كردي؟

مهيار: شايد حقوق مي‌خوندم. وكيل مي‌شدم. آره، در اين صورت احساس مفيد بودن مي‌كردم. مشكل‌م اين ئه كه فكر مي‌كنم آدم مفيدي هستم.

مهشيد: مسلما منظورت مفيد به حال ديگران ئه؟

مهيار: حتي مفيد به حال خودم.

مهشيد: هنوز هم براي حقوق خوندن دير نشده.

مهيار: اصلا ديگه حوصله‌ي دانش‌گاه رو ندارم. دل‌م مي‌خواد كار كنم.  دل‌م مي‌خواد دست‌م توي جيب خودم باشه، ولي كار به دردبخوري پيدا نمي‌شه. چند روز هي نيازمندي‌ها گرفتم زنگ زدم بالاخره يه كار پيدا كردم. فكر مي‌كني چي بود؟

مهشيد: نمي‌دونم.

مهيار: ساندويچي.

مهشيد: مي‌خواي بري؟

مهيار: نه نمي‌تونم. اصلا حاضر نيستم همچين كاري داشته باشم. تماشاي آدم‌ها وقتي دارن غذا مي‌خورن تهوع‌آوره ئه. اين جور كارها هم به نظر من بي‌خاصيت ئه. كار تو هم بي‌خاصيت ئه. چه‌طور مي‌توني هر روز صبح بري اداره؟

مهشيد: من سعي مي‌كنم خودم رو با دنياي اطراف‌م تطبيق بدم.

مهيار: تو خيلي قوي هستي كه مي‌توني خودت رو با همه چيز تطبيق بدي. ولي با اين همه در اين مورد به خصوص من ترجيح مي‌دم قوي نباشم.

مهشيد: آدم‌هايي مثل تو كه نمي‌تونن خودشون رو با دنياي اطراف‌شون تطبيق بدن بايد درست فكر كنن ببينن چه كاري رو دوست دارن، فارغ از نگراني‌هاي مالي برن سراغ اون كار و سعي كنن توي اون كار  بي‌نظير باشي. تو الان بايد فكر كني اگه به‌ت ماهانه حقوق كافي مي‌دادن كه مجبور نباشي كار كني، وقت‌ت رو چه‌طور مي‌گذروندي؟

مهيار: موسيقي كار مي‌كردم.

مهشيد: خب پس اين كار رو بكن.

مهيار: آخه دودل‌م. اين‌جوري فقط به حال خودم مفيدم. دل‌م مي‌خواست به حال ديگران هم مفيد باشم.

مهشيد: خب، به حال ديگران هم مفيدي. با موسيقي مي‌توني روي ديگران تاثير بذاري. مي‌توني روح آدم‌ها رو لطيف كني.

مهيار: دل‌م مي‌خواد يه كار عملي بلد باشم. مثلا نجاري.

مهشيد: مطمئني؟  شايد بري نجاري ياد بگيري دو سه سال ديگه باز به اين نتيجه برسي كه عمرت رو تلف كردي.

مهيار: نه، نجاري رو هميشه دوست داشتم. به نظر من نجاري فقط يه شغل نيست، يه هنر ئه. اصلا بوي چوب رو دوست دارم. مي‌بيني چه وضعي دارم؟ دقيقا نمي‌دونم چي مي‌خوام. فقط مي‌دونم چي نمي‌خوام. خودت چي؟ اگه به‌ت ماهانه حقوق مي‌دادن يه حقوق كافي، وقت‌ت رو چه‌جوري مي‌گذروندي؟

مهشيد: مي‌رفتم يه جاي خيلي دور توي شمال كشاورزي مي‌كردم. هميشه دل‌م مي‌خواست يه زمين داشتم توش كشاورزي مي‌كردم. دل‌م مي‌خواست گاو و گوسفند، سگ، اردك، مرغ و خروس داشتم. من لازم نيست حتما يه حقوق ماهانه داشته باشم تا اين كار رو بكنم. همين كه يه جاي دور توي شمال امكانات اوليه، بديهي‌ترين امكاناتي كه حق هر آدم امروزي ئه وجود داشته باشه،  من ديگه يه روز هم اين‌جا زندگي نمي‌كنم.

[ نور اتاق خواب مهيار خاموش و  اتاق پذيرايي روشن مي‌شود. مهتاب و مهيار دارند چهاربرگ بازي مي‌كنند. مهسا با فاصله از آنان هدفون به گوش دارد موزيك مي‌دهد.]

مهتاب: بابا مي‌گه تا بزرگ‌شدن‌مون وظيفه‌‌ش بوده به ما كمك كنه، حالا ديگه بايد خودمون خرج‌مون رو دربياريم.

مهشيد: درست مي‌گه.

مهتاب: مهشيد چرا بي‌خود هر چيزي بابا بگه در هر صورت ازش دفاع مي‌كني؟

مهشيد: حيوون‌ها رو ببين، تا يه سني بچه‌هاشون رو نگه مي‌دارن.

مهتاب: اون‌ها حيوونن. ما انسان‌يم.

مهشيد: ما هم حيوون‌يم. ولي از وقتي كه زبان رو اختراع كرديم با كلمات خودمون رو از همه‌ي موجودات ديگه جدا كرديم و  يه اسم واسه خودمون جور كرديم گفتيم ما انسان‌يم، هي خودمون رو از ويژگي‌هاي غريزه‌مون دور كرديم. هي واسه خودمون همه چيز رو به نفع خودمون توجيه و تفسير كرديم، فكر كرديم مالك زمين  هستيم و هر كاري بكنيم مجاز ئه و با كلماتي كه اختراع كرديم شروع كرديم به توجيه و تفسير علت بودن‌مون روي زمين. از همه چيز اين زمين داريم استفاده مي‌كنيم و داريم همه چيز رو از بين مي‌بريم و با زبان كارمون رو توجيه مي‌كنيم.

مهيار: ( با لحني تمسخرآميز ) يعني تو مي‌گي ما كلاس زبان نريم؟ زبان ياد نگيريم مهشيد؟

مهشيد: مي‌شه لطفا يه خورده جدي‌تر باشي؟

مهيار: زبان مهم‌ترين اختراع بشر ئه.

مهشيد: آره، من از اين متاسف نيستم كه زبان اختراع شد. زبان خيلي خوب ئه، من مي‌تونم الان باهاش حرف بزنم دو منظورم رو دقيق مطرح كنم، مي‌شه باهاش به هم نزديك بشيم و با هم دوستي كنيم، ولي وقتي من سعي كنم با زبان حرف غلط خودم رو توجيه كنم وضع خيلي افتضاح مي‌شه. اين كاري ئه كه مهتاب داره مي‌كنه. با همين اختراع بزرگ كلماتي رو به زبان مي‌آره كه حقيقت نداره، فقط باعث كدورت و رنج مي‌شه باعث مي‌شه بابا احساس گناه كنه، به اعتقاد خودش شك كنه و فكر كنه شايد مهتاب درست مي‌گه، ولي اين درست نيست. اگه زبان وجود نداشت مهتاب نمي‌تونست به بابا بگه شما ما رو به دنيا آوردين، پس مسئولين. مسئوليت حد و اندازه‌اي داره.

مهتاب: حد و اندازه نداره.

مهشيد: يعني تو ازدواج كني بچه به دنيا بياري تا كي مي‌خواي هواش رو داشته باشي؟

مهتاب: تا وقتي كه زنده ست. حتي وقتي ازدواج مي‌كنه حتي وقتي خودش بچه داره وظيفه‌م ئه كه به‌ش برسم.

مهشيد: ولي من فكر مي‌كنم تو وقتي بچه‌دار بشي يه توجيهي پيدا مي‌كني براي اين‌كه از زير بار مسئوليت شونه خالي كني. چون تو خودت آدم مسئولي نيستي. اگه بودي وضعيت بابا رو درك مي‌كردي.

مهتاب: من هيچ‌وقت بچه‌دار نمي‌شم. تا وقتي كه از آينده‌ي بچه‌م مطمئن نباشم به خودم حق نمي‌دم بچه‌دار بشم.

مهشيد: تو قدردان نيستي. همه‌ي تلاش بابا رو با يه جمله‌ي غيرمسئولانه انكار مي‌كني. آدم وقتي از مسئوليت حرف مي‌زنه حتي بايد درباره‌ي جملاتي كه به زبان مي‌آره هم احساس مسئوليت كنه. تو به خودت حق مي‌دي خيلي راحت اظهار نظر كني، محكوم كني. اگه يكي از من بپرسه مهتاب چي ئه، من مي‌گم مهتاب يه جمله ست: من اون رو مي‌خوام. اون ممكن ئه هر چيزي باشه. و هر چي تو مي‌خواي بايد فراهم بشه چون تو خواستي. تو خيلي خودخواهي.

مهيار: من چه جمله‌اي هستم؟

مهشيد: " من نمي‌دونم چي مي‌خوام. "

مهتاب: تو چي؟

مهشيد: شما بايد بگين.

مهتاب: " هر چي بابا بگه."

مهيار: اگه گفتين مهسا چه جمله‌اي ئه؟

مهتاب: چي ئه؟

مهيار: " گوشي رو من برمي‌دارم."

مهتاب: مامان چي؟ مامان چه جمله‌اي ئه؟

مهيار: مامان جمله نيست. يه حركت ئه. ( اداي حركت هميشگي دست مادر را درمي‌آورد. )

( نور اتاق پذيرايي خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن مي‌شود. )

ايرج: حقوقي كه من مي‌گيرم براي زندگي خودم و زن‌م كافي ئه. من الان فقط بايد در قبال مادرت احساس مسئوليت كنم. خودم تصميم گرفتم با زني كه شغلي نداره ازدواج كنم پس به‌خاطر انتخاب‌م احساس مسئوليت مي‌كنم.

مهتاب: شما ما رو به دنيا آوردين.

( صداي زنگ تلفن هم‌زمان با جمله‌ي بالاي مهتاب و بلافاصله صداي مهسا از اتاقي ديگر)

مهسا: من گوشي رو برمي‌دارم.

ايرج: ما شما رو به دنيا آورديم براي همين تا بزرگ شدن‌تون هر كاري كه در توان ما بود براتون انجام داديم. حالا ديگه بزرگ شدين بايد روي پاي خودتون بايستين.

صداي مهسا( از اتاق پذيرايي): بابا گوشي رو بردار. دايي مسعود ئه.

ايرج: بگو پنج دقيقه بعد خودم زنگ مي‌زنم. ( به مهتاب ) من تا بزرگ‌شدن‌تون وظيفه‌م بوده خرج‌تون رو بدم. الان هم اگه  بتونم كمك‌تون مي‌كنم ولي ديگه فكر نمي‌كنم وظيفه‌م باشه. پس ديگه اين جمله‌ رو چماق نكن نزن توي سرم كه چرا به دنياتون آورديم. شما به دنيا اومدين چون ضرورت داشته به دنيا بياين.

مهتاب: چه ضرورتي داشته من به دنيا بيام بابا؟ كه عصاي پيري شما باشيم. شايد يه بچه‌اي نخواد عصاي پيري پدرمادرش باشه. اون بچه كه خودش تصميم نگرفته به دنيا بياد.

ايرج: مطمئن هم باش ما شماها رو به دنيا نياورديم كه مدام بردگي‌تون رو بكنيم.

مهتاب: خب، من هم مي‌تونم بگم شما حق نداشتين من رو به دنيا بيارين.

ايرج: فكر نمي‌كردم بچه‌‌‌ي من اين‌قدر ذليل پول باشه كه هيچ‌چيز ديگه جز پول براش مهم نباشه.

مهتاب: پول مهم ئه بابا. هر چه‌قدر هم كه بخواي انكارش كني مهم ئه.

ايرج: به نظر من مهم‌تر از پول‌داشتن اين ئه كه وجود آدم مفيد باشه. ضرورت وجودش احساس بشه. اين هم بستگي به رفتار و نحوه‌ي زندگي خود آدم داره.

مهتاب:  براي من اصلا مهم نيست چرا وجود دارم، چون خودم  تصميم نگرفتم وجود داشته باشم، اصرار هم ندارم كاري كنم كه ضرورت وجودم احساس بشه. من فقط به اين فكر مي‌كنم كه زنده‌م و دل‌م مي‌خواد زندگي‌م اون‌طور كه مي‌خوام بگذره.

ايرج: به نظر من كسي كه نتونه براي دنيا مفيد باشه نبايد وجود داشته باشه.

 (  نور اتاق خواب مهتاب و مهسا خاموش و اتاق خواب پدر روشن مي‌شود.]

مهشيد: مامان رو كه كتك زدي؟ شما اين رو كه نمي‌توني انكار كني؟

ايرج: نمي‌دونم. يادم نمي‌آد.

مهشيد: بابا جان.

ايرج: خب، يادم نمي‌آد ديگه.

مهشيد: به هر حال شما يه عذرخواهي به مامان بده‌كاري. اين  كم‌ترين كاري ئه كه شما براي جبران رفتار نادرست‌تون بايد انجام بدين. اگه بخواي من زنگ مي‌زنم خونه‌ي دايي، وقتي دارم با مامان صححبت مي‌كن، گوشي رو مي‌دم به‌ شما، از مامان عذرخواهي كني. زنگ بزنم بابا جان؟

( نور اتاق خواب پدر خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. )

ايرج: مادرت زيادش مي‌كنه. امكان نداره من همچين حرف‌هايي زده باشم.

مهشيد: آخه چه لزومي داره مامان دروغ بگه بابا جان؟ چرا از موقع غيرمستي شما گله نمي‌كنه. پس لابد شما توي مستي يه رفتاري مي‌كنين كه مامان ناراحت ئه.

ايرج: اون بين من و شما بچه‌ها فاصله مي‌ندازه. تمام سعي‌ش رو مي‌كنه كه من و شما بچه‌ها رو با هم بد كنه.

مهشيد: اشتباه مي‌كني باباجان. اصلا اين‌طور نيست.

ايرج: مادرت از اين بابت كه من مثل برادر خودش دزد نبودم يا به اصطلاح خودش زرنگ نبودم ناراحت ئه هر فرصتي مي‌شه دارندگي برادرش رو به رخ من مي‌كشه.

 ( نور اتاق خواب پدر خاموش و اتاق خواب مهتاب و مهسا روشن مي‌شود. )

مهسا: سر نقاشي خونه بحث‌شون شده، بعد هم بابا گذشته‌ها رو پيش كشيده به مامان گفته تو مي‌خواستي با يكي ديگه ازدواج كني. چرا اصلا با همون مرتيكه ازدواج نكردي؟ بعد هم به مامان گفته تو  و بچه‌هات باعث بدبختي منين. گفته اگه با تو ازدواج نمي‌كردم وضع‌م اين نبود. گفته اصلا نبايد ازدواج مي‌كردم. به دايي مسعود فحش بد داد مامان هم به‌ش بد و بيراه گفت، اون  هم  مامان رو زد. تو رو خدا بيا اين‌جا مهشيد  با بابا حرف بزن.

( نور مهتاب و مهسا خاموش و اتاق خواب پدر و مادر  روشن مي‌شود. )

ايرج: آخرين باري باشه كه اسم برادرت رو پيش من مي‌بري و اون رو با من مقايسه مي‌كني. من هم مي‌تونستم مثل برادرت ماهيت خودم رو عوض كنم و به يه موقعيتي برسم.

ملوك: اين كار عرضه مي‌خواد.

ايرج: اسم‌ش عرضه نيست ملوك. 

ملوك: مسعود آدم زرنگي بود. تو آدم زرنگي نبودي و نيستي. اين رو قبول كن.

ايرج: اسم‌ش زرنگي هم نيست. من بميرم حاضر نيستم اين‌جوري پول دربيارم و به جايي برسم.

ملوك: نگو حاضر نيستم، بگو نمي‌تونم.

ايرج: من مثل برادر تو دزد نيستم كه از راه‌هاي ديگه بتونم پول فراهم كنم. 

ملوك: برادرم  هر كاري  كرده براي زن و بچه‌ش كرده.

ايرج: آها! پس اگه من برم آدم بكشم، كافي ئه فقط به‌خاطر خانواده‌م اين كار رو بكنم؟ ديگه مهم نيست آدم كشتم؟ گور پدر خانواد‌ه‌ي كسي كه من كشتم‌ش.

ملوك: حاشيه نرو ايرج. اصل مطلب رو بگو. اين خونه رو نقاشي مي‌كني يا نه؟ اين رو بگو.

ايرج: من يه معلم بازنشسته‌م. حدود حقوق‌م معلوم ئه، بيش‌تر هم ندارم.

ملوك: حاشيه نرو. اين خونه رو نقاشي مي‌كني يا نه؟

ايرج: يك سال ئه كه دندون‌هام اذيت‌م مي‌كنن پول ندارم درست‌شون كنم اون‌وقت پول قرض كنم براي نقاشي در و ديوار اين‌جا؟

ملوك: من هم دندون‌هام مدتي زيادي ئه اذيت‌م مي‌كنه ولي هيچ‌وقت به خودم حق نمي‌دم وقتي بحث زندگي‌ بچه‌م به ميون مي‌آد به دندون‌هام فكر كنم.

ايرج: هيچ لزومي نداره در و ديوار اين‌جا نقاشي بشه.

ملوك: من مي‌رم از مسعود قرض مي‌كنم اين‌جا رو نقاشي مي‌كنم.

ايرج: من اجازه نمي‌دم.

ملوك: قرار نيست شما اجازه بدي. تو قرار بود پول بدي كه نمي‌دي.

ايرج: ندارم كه بدم.

ملوك: مي‌تونستي داشته باشي. بيست سال پيش به‌ت گفتم به آينده فكر كن، لج‌بازي نكن. به آينده‌ي بچه‌هات فكر كن. اگه به حرف‌م گوش داده بودي الان اين بحث‌ها پيش نمي‌اومد.

ايرج: اگه زمان برگرده عقب، من باز هم مثل برادرت عمل نمي‌كنم.

ملوك: من اراده كردم اين خونه رو نقاشي كنم. براي نقاشي اين‌جا و يه كارهاي ديگه پول مي‌خوام. اگه مي‌توني جور كني بسم‌الله، اين‌قدر هم بحث سرش نكن. اگه نمي‌توني من از برادرم قرض مي‌كنم.

ايرج: من حاضرم بميرم با بيمه‌ي عمرم در و ديوار اين‌جا نقاشي بشه اما از مسعود قرض نكنم.

ملوك: از يكي ديگه قرض كن.

ايرج: ديگه نمي‌تونم از كسي قرض كنم. به اندازه‌ي كافي قرض كرده‌م. ديگه نمي‌تونم.

( نور اتاق خواب پدر و مادر  خاموش و  اتاق خواب مهتاب و مهسا  روشن مي‌شود. )

مهيار: تو مي‌خواي ازدواج كني؟

مهتاب: آره.

مهيار: اون كدوم خري ئه كه مي‌خواد با تو ازدواج كنه؟

مهتاب: خر خودتي.

مهيار: اوه!اوه! اوه! چه عشق عميقي.

مهتاب: تا كور شود هر آن‌كه نتواند ديد.

مهيار: به مهشيد بگو با بابا صحبت كنه، براي چي به مامان گفتي؟

مهتاب: مهشيد باهاش صحبت كرده.

مهيار: اگه مهشيد نتونسته مخ بابا رو بزنه مامان كاري نمي‌تونه بكنه.

مهتاب: اگه بابا پول جور نكنه، من هر جوري شده اين پول رو جور مي‌كنم، اگه مامان به دايي مسعود نگه خودم زنگ مي‌زنم از دايي مسعود درخواست پول مي‌كنم و بعد از عروسي طلاهام رو مي‌فروشم قرض‌م رو مي‌دم.

مهيار: بابا خيلي لج‌باز ئه. بفهمه از دايي مسعود پول گرفتي حال‌ت رو مي‌گيره.

مهتاب: مثلا چه‌كار مي‌خواد بكنه؟

مهيار: اجازه‌ي ازدواج به‌ت نمي‌ده.

مهتاب: فكر اون‌جاش رو هم كرده‌م.

مهيار: چه‌كار مي‌كني؟

مهتاب: مي‌رم دادگاه عليه بابا دادخواست مي‌دم. دادگاه از بابا مي‌خواد توضيح قانع‌كننده‌اي بده كه چرا مخالف ازدواج من ئه. بابا هم كه از ترس پاش رو توي دادگاه نمي‌ذاره. قيافه‌ش داد مي‌زنه مست پاتيل ئه

مهيار: مشاوره‌ي حقوقي هم كه كردي.

مهتاب: آره.

مهيار: واقعا اگه بابا اجازه‌ي ازدواج نده تو دادخواست مي‌دي؟

مهتاب: اول‌ش به‌ش مي‌گم اگه اجازه ندي دادخواست مي‌دم. اگه باز هم لج‌بازي كرد اظهارنامه مي‌نويسم و توش مي‌نويسم كه اگه اجازه نده مجبورم دادخواست بدم، اگه باز هم لج‌بازي كرد، ملاحظه نمي‌كنم حتما دادخواست مي‌دم.

مهيار: اين‌ها رو از كي پرسيدي؟

مهتاب: دوست‌م رعنا.

مهيار: حقوق خونده؟

مهيار: مي‌خونه.

مهيار: خوشگل ئه؟

مهيار: به تو چه؟

مهتاب: آخه تو چه خواهري هستي؟ اين همه رفيق داري، يه پول‌دار خوشگل براي من جور كن ديگه.

مهتاب: هر كي با تو ازدواج كنه بدبخت مي‌شه. من نمي‌خوام دوست‌هام‌ رو بدبخت كنم.

مهيار: من نگفتم مي‌خوام باهاشون ازدواج كنم. مگه ديوانه‌ام با دوست‌هاي تو ازدواج كنم.

مهتاب: از خدات هم باشه.  

مهيار: حالا اين دوست‌ت رعنا واقعا خوشگل ئه؟

مهتاب: آره.

مهيار: يه قرار كوه باهاش مي‌‌ذاري من هم باشم؟

مهتاب: دوست پسر داره.

مهيار: خب، شايد من رو ببينه دوست پسرش رو دودر كنه.

مهتاب: همچين كاري نمي‌كنه چون دوست پسرش پول‌دار ئه.

مهيار: با اون ازدواج كنه من ناراحت نمي‌شم ولي با من رفيق باشه. شايد دل‌ش بخواد با از خودش كوچيك‌تر دوست بشه. اين كه الان مد ئه. 

مهتاب: مهيار اين‌قدر چرت و پرت نگو حوصله ندارم.

مهيار: اصلا شايد هم تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم. فقط به‌خاطر اين‌كه حقوق خونده. البته بايد فكرهام رو بكنم.

مهيار: برو بيرون من كار دارم.

مهيار: تو قول بده من رو با اين دوست‌ت آشنا مي‌كني؟

مهتاب: قول مي‌دم.

مهيار: گه تو دهن آدم دروغ‌گو.

مهتاب: گه تو دهن خودت. كثافت.

مهيار: ولي جداً نديد من از دوست‌ت رعنا خوش‌م اومده. مثل تو چاق كه نيست؟

مهتاب: چاق عمه‌ت ئه توله سگ.

مهيار: اگه چاق باشه، حتي اگه حقوق خونده باشه، مال بد بيخ ريش دوست پسرش.

مهتاب: من واقعا چاق‌م مهيار؟

مهيار: آره.

مهتاب: تو رو خدا مهيار، من چاق‌م؟

مهيار: نه.

مهتاب: كاش مي‌شد روزي كه خانواده‌ي آرش مي‌آن بابا خونه نباشه. همه‌ش از روزي مي‌ترسم كه خانواده‌ي آرش مي‌آن اين‌جا، بابا مست كنه. وقتي مست مي‌كنه مثل آدم‌هاي لات پيت حرف مي‌زنه.

مهيار: فكر نكنم ديگه اون روز مست كنه.

مهتاب: اين آدمي كه من مي‌شناسم هيچ بعيد نيست اين كار رو بكنه. اشتباه بزرگي كردم  گفتم باباي آرش پول‌دار ئه. مطمئن‌م مهم‌ترين دليل لج‌بازي بابا اين ئه كه باباي آرش پول‌دار ئه. بابا از پول‌دارها متنفر ئه.

مهيار: فقط همون روزي كه مي‌خواي به بابا بگي چه‌كار مي‌خواي بكني به من بگو من از اون روز نيام خونه تا زماني كه بشنوم ازدواج كردي. نمي‌خوام اون روزها توي خونه باشم.

 ( نور اتاق خواب مهتاب و مهسا  خاموش و اتاق خواب پدر  روشن مي‌شود. )

ايرج: چند روز پيش كه داشتم با مهيار صحبت مي‌كردم لابلاي صحبت‌ش به‌م گفت: بابا جان. خيلي وقت بود كه من رو بابا صدا نزده بود. هميشه برا ي اين‌كه مجبور نشه صدام بزنه مواقعي باهام حرف مي‌زد كه نزديك‌ هم بوديم. از وقتي فهميده بودم مهيار مخصوصا من رو صدا نمي‌زنه خيلي از اين بابت ناراحت  بودم اما غرورم اجازه نمي‌داد به‌ش بگم، اگه مي‌گفتم بعدش خودم رو سرزنش مي‌كردم. فكر مي‌كردم محبت رو ازش گدايي كردم. زندگي من ثابت مي‌كنه كه من چه‌قدر از گدايي متنفرم. وقتي صدام زد بابا جان، يهو يه چيزي توي درون‌م هري ريخت. دل‌م مي‌خواست بغل‌ش كنم ببوسم‌ش. وقتي شما بچه‌ها من رو بابا صدا مي‌زنين، فكر مي‌كنم هنوز بچه‌اين. تمام خاطرات‌م رو از دوران بچه‌گي‌شون به من يادآوري مي‌كنن. من رو مي‌برن به اون سال‌هاي خوب دهه‌ي پنجاه.

مهشيد: به سلامتي.

ايرج: نوش. رفته بوديم باغ بابام، مهيار سه سال‌ش بود. گريه مي‌كرد و هيشكي نمي‌فهميد  چي مي‌خواد. ولي بابام فهميد كه سيب مي‌خواد. رفت يه سيب از شاخه‌ي درخت چيد اما مهيار باز هم درخت رو نشون مي‌داد و گريه مي‌كرد. من بغل‌ش كردم گذاشتم‌ش روي شونه‌م كه دست‌ش برسه خودش يه سيب از  شاخه بچينه. همين‌كه دست‌ش به يه سيب رسيد ساكت شد. دست‌هاش كوچيك بود. سيب توي مشت‌ش جا نمي‌شد. من دست‌هاي كوچولوش رو  كه روي سيب بود توي مشت‌م گرفتم و يه فشار كوچيك به سيب دادم كنده شد. مهيار از خوش‌حالي ريسه رفت. ....

( نور اتاق خواب پدر  خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. )

مهشيد: پس نمي‌شه با شما حرف زد.

ايرج: مي‌شه. حواس‌م سر جاش ئه.

مهشيد: مي‌شه اين‌قدر  نخوري بابا؟

ايرج: 25 سي‌سي در روز براي سلامتي آدم لازم ئه. تمام بدن رو ضدعفوني مي‌كنه.

مهشيد: ولي شما خيلي بيش‌تر مي‌خوري. اين قدر زياد هم براي سلامتي شما ضرر داره. ايرج: حرفي كه مي‌خواستي بزني همين بود؟

مهشيد: نه.

ايرج: پس  تا حواس‌م سر جاش ئه برو سر اصل مطلب.

مهشيد: يه خورده هم براي من مي‌ريزين؟

يرج: چي شد؟! چي شد؟!

مهشيد: 25

ايرج: الكل طبي ئه ها.

مهشيد: اشكال نداره. ( ايرج برايش مي‌ريزد ) بابا، من مي