درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

گل‌هاي شمعداني

 

نويسنده: محمد يعقوبي

 

 

  شخصيت‌‌ها: مهتاب، ملوك، مهسا، مهشيد، مهسا، مهيار، دريا

 

( در تاريكي آغاز نمايش  صداي يك مرد ( دكتر تابش ) از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود. )

صدا: اون فكر مي‌كنه مقصر ئه. مدام بايد باهاش حرف بزنين و به‌ش يادآوري كنين كه هيچ تقصيري نداشته. اون متوجه‌ي گذشت زمان نمي‌شه، ديگه هيچ چيز يادش نمي‌مونه. پس هر روز بايد به‌ش يادآوري كنين كه هيچ تقصيري نداشته. اگه تنهاش بذارين حتما خودش رو مي‌كشه. اين رو مطمئن‌م. حتي دست‌شويي هم مي‌خواد بره بايد يكي باهاش باشه وگرنه ممكن ئه خودش رو بكشه. از كساني كه ديدن‌شون باعث خوش‌حالي‌ش مي‌شه  خواهش كنين بيان ديدن‌ش. دوستان‌ش رو بيارين باهاش حرف بزنن. فضايي رو كه دوست داره براش فراهم كنين. براش كتاب بخونين. ببينين چه موزيك‌هايي دوست داره همون‌ها رو براش بذارين. اون بايد دوباره وابسته بشه. اين اتفاق باعث شده كه اون دلبستگي‌هاش رو فراموش كنه. تاكيد مي‌كنم: هيچوقت تنهاش نذارين.

 ( نور اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ملوك، مادر خانواده، مهيار پسر خانواده كنار مهتاب نشسته‌اند و با او حرف مي‌زنند. مهسا با كمي فاصله از آنان گريه مي‌كند.)

ملوك: تو اصلا كار درستي نكردي. فكر من رو نكردي؟ فكر برادر و خواهرهات رو نكردي؟

مهيار: چرا اين كار رو كردي مهتاب؟ تو رو خدا يه لحظه فكر كن چي‌كار كردي. من هميشه فكر مي‌كردم تو خيلي منطقي هستي. خيلي واقع‌بيني. تو رو خدا به من بگو چرا اين كار رو كردي؟

ملوك: مصيبت از دست دان پدرتون كم بود كه تو مي‌خواستي دوباره داغ‌دارمون كني؟

مهيار: من واقعا باورم نمي‌شه مهتاب. تو كه اين‌جوري نبودي. من هميشه روي تو خيلي حساب باز مي‌كردم. هميشه با خودم مي‌گفتم هر اتفاقي بيفته،  چون مهتاب هست  همه‌چي درست مي‌شه.

ملوك: دخترم، تو رو خدا يه خورده هم به ماها فكر كن. تو كه اين همه درس خوندي تو ديگه نبايد همچين كاري بكني.

مهيار: من فكر مي‌كردم تو خيلي قوي هستي مهتاب. اصلا فكر نمي‌كردم اين‌قدر ضعيف باشي. براي چي جواب من رو نمي‌دي؟ واقعا چرا اين كار رو كردي؟ تو رو خدا يه جوابي به من بده، شايد من قانع شدم.

ملوك: چي داري مي‌گي؟ مگه مي‌شه همچين كاري قانع‌كننده باشه؟

مهيار: مهتاب ما الان در وضعي نيستيم كه اين‌قدر نگراني و اضطراب رو بتونيم تحمل كنيم. تو رو خدا به ما فكر كن. ما دوست‌ت داريم. مهسا رو ببين. داره گريه مي‌كنه.  چون دل‌ش نمي‌خواد اتفاقي برات بيفته. گريه نكن مهسا جان. اتفاقي كه براش نيفتاده. من مطمئن‌م مهتاب ديگه خودش متوجه شده كارش چه عواقب بدي ممكن ئه داشته باشه. ببين. مهسار رو ببين. آروم نمي‌شه. تو كه خوش‌بختانه سالمي مهسا اين‌جوري به‌خاطر تو گريه مي‌كنه ديگه مي‌توني مجسم كني اگه اتفاقي برات افتاده بوده چه‌طور مي‌شد.

مهسا: دل‌ت براي ما نمي‌سوزه، براي مامان بسوزه. مامان رو نگاه كن. دل‌ت مي‌آد كاري كني مامان اذيت بشه؟ مي‌خواي كاري كني مامان از غصه دق كنه؟

مهيار: به من نگفتي چرا اين كار رو كردي؟ چي مي‌خواي. حتي كار بابا گرچه اصلا براي ما  قابل درك نيست ولي به هر حال توي عالم ذهني خودش قابل‌ توجيه ئه، اما من هرچي فكر مي‌كنم هيچ توجيهي براي كار تو پيدا نمي‌كنم.

 ( نور  اتاق خواب  مهتاب خاموش و اندكي بعد روشن مي‌شود. )

ملوك: براي اين‌كه دوست‌ت داريم عزيزم. براي اين‌كه دوست‌ت داريم. ما ديگه تحمل مصيبت نداريم مهتاب جان. كاش آدم‌ها وقتي مي‌خوان كاري بكنن يه ذره هم به اطرافيان خودشون فكر بكنن.

مهتاب: دو روز كه بگذره يادتون مي‌ره. همين‌طور كه بابا يادتون رفته.

ملوك: نه‌خير. يادمون نرفته. مگه ممكن ئه يادمون بره دخترم؟

مهتاب: من مي‌دونم كه بابا به‌خاطر ما خودش رو كشت.

ملوك: آره، پدرت به‌خاطر ما خودكشي كرد. پس اگه تو  خودت رو بكشي كار اون بي‌معنا مي‌شه. مي‌فهمي؟ تو مي‌خواي كار پدرت رو بي‌معنا بكني؟

مهتاب: اون كارش اشتباه بود مامان. كار بدي كرد.

ملوك: آره، كار بدي كرد.

مهتاب: همه چي از بين رفت مامان. من ديگه هيچ اميدي ندارم. دل‌م مي‌خواد بميرم.

ملوك: اين حرف رو نزن. من مادرت‌م. اين حرف‌هايي كه مي‌زني خيلي ناراحت‌م مي‌كنه. تو بايد زنده باشي. ازدواج كني. بچه به دنيا بياري. پدرت خودش رو كشت كه تو زندگي كني.

مهتاب: اون كاري كرد كه من تا وقتي زنده‌ام عذاب مي‌كشم. اون خودش رو كشت كه از ما از انتقام بگيره اما هيچ‌كس نفهميد. فقط من فهميدم.

ملوك: اون از كسي انتقام نگرفت دخترم. خودش رو فداي بچه‌هاش كرد.

مهتاب: اون از ما انتقام گرفت. چرا متوجه نيستين؟

ملوك: نه عزيزم.

مهتاب: شما نمي‌فهمين.

ملوك: اشتباه مي‌كني عزيزم.

مهتاب: چرا نمي‌فهمين؟

[ نور اتاق خواب خاموش و  اتاق پذيرايي روشن مي‌شود. ]

( مهيار دارد سه تار مي‌زند.)

مهسا: مهتاب درست مي‌گه. حتما بابا از همه‌ي ما بدش مي‌اومد وگرنه همچين كاري نمي‌كرد. حتما اين‌قدر از ما بدش مي‌اومد كه براش مهم نبود ما از مرگ‌ش ممكن ئه ناراحت شيم.

[ نور اتاق پذيرايي خاموش و اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ]

ملوك:  همين يه قاشق رو بخور عزيزم. ( مهتاب دهان خود را باز نمي‌كند. ) فقط همين يه قاشق.

( مهتاب جيغ مي‌كشد. )

ملوك: آروم باش دخترم. تو بايد غذا بخوري كه حال‌ت خوب شه.

 [ نور اتاق خواب مهتاب خاموش و اتاق پذيرايي روشن مي‌شود. ]

مهسا: بله...بله...بله...چشم. مهيار؟

( مهيار با اشاره‌ي دست مي‌فهماند كه بگو خونه نيستم. )

مهسا: الو، دايي‌جان، مهيار رفته بيرون، دايي‌جان.

مهسا: بله...بله...خيلي خب. باشه، حتما مي‌گم به  شما زنگ بزنه.

مهسا: حتماً. خداحافظ.

مهسا: دايي گفت نبايد به كسي بگيم بابا خودكشي كرده. بايد مرگ‌‌ش رو طبيعي جلوه بديم كه بشه بيمه‌ي عمرش رو گرفت. چند بار هم تاكيد كرد به‌ت بگم به‌ش زنگ بزني.

[ نور اتاق پذيرايي خاموش و اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ]

( به مهتاب سرمي وصل كرده‌اند.  همچنين به او آمپول شل‌كننده‌ي عضلات زده‌اند كه نتواند از جاي خود بلند شود و يا سرم را بيندازد. به‌خاطر تزريق آمپول شل‌كننده‌ي عضلات مهتاب با لحني كش‌دار حرف مي‌زند. نور صحنه كه مي‌آيد مهشيد دارد برايش آواز مي‌خواند. )

مهشيد: ( آواز خواندن خود را قطع مي‌كند. ) گريه نكن مهتاب.

مهتاب: مي‌شه يه خواهش ازت بكنم؟

مهشيد: بگو عزيزم.

مهتاب: سرم رو از دست‌م بكش.

مهشيد:  نه.

مهتاب:  ديگه نمي‌تونم.

مهشيد: من اصلاً تو رو درك نمي‌كنم.

مهتاب: ديگه نمي‌خوام زنده بمونم چون نمي‌تونم.

مهشيد: تو رو خدا درباره‌ي يه چيز ديگه حرف بزنيم.

مهتاب: چرا من نمي‌تونم راحت حرف بزنم؟

مهشيد: نگران نباش كه نمي‌توني راحت حرف بزني. اين به‌خاطر آمپول آرام‌بخشي ئه كه به‌ت زده‌ن. يه مدت بعد حال‌ت خوب مي‌شه. فقط بايد خودت بخواي. به‌خاطر مامان سعي كن خوب بشي. اون خيلي نگران تو ئه. 

[ نور اتاق خواب مهتاب خاموش و اتاق پذيرايي روشن مي‌شود. ]

ملوك: خيلي لطف مي‌كنين اگه به ما سر بزنين. من به شما  حق مي‌دم كه ديگه نخواين با دخترم ازدواج كنين. خودم رو جاي شما مي‌ذارم مي‌بينم گناه نكردين كه. ولي شما رو به خدا هفته‌اي يكي دو بار بياين پيش ما. وقتي مهتاب شما  رو مي‌بينه آروم مي‌شه.

ملوك: خيلي ممنون.

ملوك: خواهش مي‌كنم.

ملوك: به خانواده سلام برسونين.

ملوك: خداحافظ شما.

( از دفتر تلفن شماره‌اي ديگر را مي‌گيرد. )

ملوك: سلام رعنا جان.

ملوك: مامان مهتاب هستم.

ملوك: حال‌ت خوب ئه عزيزم؟

ملوك: خيلي ممنون.

ملوك: نه. خيلي حال‌ش بد ئه.

ملوك: برديم‌ش پيش دكتر روان‌‌پزشك.

ملوك: دكتر مي‌گه خيلي براش خوب ئه كه دوست‌هاش مدام به‌ش سر بزنن. به‌ش زنگ بزنن باهاش صحبت كنن.

ملوك: نه عزيزم. مي‌دونم خيلي گرفتاري.

ملوك: قربون‌ت برم.

ملوك: آره. خدا حفظ‌ت كنه. خيلي محبت مي‌كني. مطمئن‌م خيلي خوش‌حال مي‌شه تو رو ببينه. الان هم اگه زنگ بزني خيلي خوب مي‌شه.

[ نور اتاق پذيرايي خاموش و اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ]

مهسا: آروم باش. گريه نكن.

مهتاب: جيغ كشيدم؟

مهسا: آره.

مهتاب:  خواب بابا رو ديدم.  خواب لحظه‌ي خودكشي‌ش رو ديدم. سوار قايق موتوري بود. اين‌قدر رفت وسط‌هاي دريا كه ديگه ساحل رو نمي‌‌تونست ببينه. موتور قايق رو خاموش كرد. سيگارش رو  انداخت توي آب. بعد شروع كرد  به فرياد زدن. خيلي وقت بود كه اين‌جوري فرياد نزده بود. گريه‌ش گرفت.  بعد يهو خودش رو انداخت توي آب. مطمئن‌م اين دقيقاً اتفاقي ئه كه براش افتاده.

[ نور اتاق خواب مهتاب خاموش و اتاق پذيرايي روشن مي‌شود. ]

( صداي جيغ مهتاب از اتاق ديگر. )

صداي مهتاب ( از اتاق ديگر فرياد مي‌زند): خدايا من رو ببخش. خدايا من رو ببخش. خدايا من رو ببخش.

مهشيد: اين‌جوري نبايد ادامه پيدا كنه، همه‌تون دارين مثل خودش افسرده و داغون مي‌شين. حال‌ش از دفعه‌ي پيش كه من اومدم اين‌جا  بدتر شده. شايد شما ديگه عادت كردين متوجه نمي‌شين.

ملوك: دل‌م براي بچه‌ها مي‌سوزه. اون‌ها هر روز صبح با سر و صداي اون بيدار مي‌شن. ولي چه‌كار مي‌شه كرد. اون هم بچه‌ي من ئه. نمي‌تونم بدم‌ش جايي نگه‌ش دارن. مي‌ترسم درست ازش مراقبت نكنن. مي‌ترسم اذيت‌ش كنن. به‌ش محبت نكنن.

مهشيد:  بايد  ببينين چي آروم‌ش مي‌كنه. راه‌ش فقط پيدا كردن رگ خواب‌ش ئه.

ملوك: اون فقط به محبت احتياج داره، همين. مي‌ري ديدن‌ش؟

مهشيد: دل‌م نمي‌آد ببينم‌ش مامان. اون دفعه كه ديدم‌ش تا چند روز حال‌م بد بود.  همه‌ش توي خيابون و دانش‌گاه يادش مي‌افتادم بي‌اختيار گريه‌م مي‌گرفت.

مهتاب ( فرياد مي‌زند ):  چرا  به گل‌هاي شمعداني آب نمي‌دين؟

ملوك: آب دادم عزيز دل‌م.

( در اتاق خواب مهتاب باز مي‌شود و مهسا بيرون مي‌آيد. )

مهسا: همه‌ش سراغ آرش رو از من مي‌گيره مامان.  به‌ش زنگ مي‌زني خواهش كني يه سر بياد ديدن‌ش؟

ملوك: الكي بگو آرش تا نيم‌ ساعت پيش كنارت بود. همين حرف آروم‌ش مي‌كنه.

مهشيد: مگه آرش نمي‌آد.

ملوك: نه. هفته‌ي پيش به‌ش زنگ زدم خواهش كردم بياد، قول داد فرداش بياد اما تا امروز كه پيداش نشده. ديگه من هم روم نمي‌شه  به‌ش زنگ بزنم. اگه آدم بود  مي‌اومد ديدن مهتاب، خيلي حال‌ش رو خوب مي‌كرد.

( تاريكي. صداي ساز مهيار. چند قطعه در هم ديزالو مي‌شود كه نشان‌گر گذشت زمان است.  نور اتاق خواب مهتاب  روشن مي‌شود. )

مهشيد: سلام مهتاب.

مهتاب: سلام مهشيد جان.

مهشيد: حال‌ت چه‌طور ئه؟

مهتاب: خوب نيستم.

مهشيد: چه بد. خيلي بد شد. دل‌م مي‌خواست اين دفعه كه مي‌بينم‌ت  حال‌ت خوب باشه.

مهتاب: تو چه‌قدر شكسته شدي مهشيد.

مهشيد: واقعاً؟

مهتاب: بابا نبايد خودش رو مي‌كشت. با اون كارش كمر همه‌ي ما رو  شكست.

مهشيد: ما ديگه داريم فراموش‌ مي‌كنيم مهتاب. از اون قضيه دو سال مي‌گذره.

مهتاب:  دو سال مي‌گذره؟

مهشيد: آره، از خودكشي بابا دو سال مي‌گذره. الان سال  81  ئه.

مهتاب: چي داري مي‌گي مهشيد؟

مهشيد: اين روزنامه رو ببين.  

مهتاب: ( با تعجب ) كي 81  شد؟ الان 81  ئه؟ مگه ممكن ئه؟ كي 81 شد؟

مهشيد: ما سعي كرديم اون اتفاق رو فراموش كنيم. فقط تويي كه داري خودت رو از بين مي‌بري. آخه تا كي مي‌خواي خودت رو سرزنش كني و هي بشيني گريه كني. دو سال گذشته. چرا به خودت نمي‌رسي؟ تا كي مي‌خواي خودت رو رنج بدي؟

مهتاب: دل‌م براي بچه‌گي‌هامون تنگ شده مهشيد. براي وقت‌هايي كه همه‌گي با هم مي‌رفتيم كنار دريا. بابا من و تو رو بغل كرد برد توي آب. مامان داد مي‌زد ايرج تو رو خدا نرو جلوتر. ما داد مي‌زديم بابا تو رو خدا برو جلوتر. دريا آبي بود. آروم بود. يادت مي‌آد مهشيد؟

مهشيد: آره.

مهتاب: من حتي يادم ئه مامان اون روز چه لباسي تن‌ش بود. يادم ئه من و تو چه لباسي تن‌مون بود. موهاي تو  كوتاه بود. تو چه‌قدر شكسته شدي مهشيد.

[ نور اتاق خواب مهتاب خاموش و اتاق پذيرايي  روشن مي‌شود. ]

( مهيار دارد ساز مي‌زند. مهشيد وارد مي‌شود. كنار او مي‌نشيند. )

مهيار: سلام.

مهشيد: سلام. عجيب ئه. خيلي زود بيدار شدي؟

مهيار: خواب بدي ديدم.

مهشيد: چه خوابي ديدي تعريف كن.

مهيار: مي‌خواي من رو روان‌كاوي كني؟

مهشيد: نه. خيلي دوست دارم خواب‌هايي رو آدم‌ها مي‌بينن بشنوم. من هر خواب جالبي كه مي‌شنوم يادداشت مي‌كنم.

مهيار: براي چي؟

مهشيد: ممكن ئه يه روز چاپ‌شون كنم.

مهيار: اصلا  تو چرا  فكرهاي مزخرف‌ت رو  چاپ نمي‌كني؟ تو كه خيلي درباره‌ي همه چيز سخن‌راني مي‌كني؟

مهشيد: واقعا مزخرفن؟

مهيار: آره.

مهشيد: خيلي بدجنسي مهيار. بگو ديگه.  چه خوابي ديدي؟

مهيار: دقيق دقيق  يادم نيست. دست آدم‌هاي مختلف يادم ئه كه همه‌شون داشتند پول مي‌شمردن. بعد اين پول‌ها همه‌ش دست من بود و همه‌شون دنبال‌م كرده بودند.

مهشيد: تو بايد كار پيدا كني. چاره‌ي ديگه‌اي نداري.

مهيار: دنبال كار مي‌گردم. هر روز نيازمندي‌ها مي‌گيرم ولي واقعا كاري پيدا نمي‌كنم.

مهشيد: كاري كه دوست داشته باشي پيدا نمي‌كني ديگه؟

مهيار: آره.

مهشيد: كار كار ئه. كم آدم‌هايي هستند كه كارشون رو دوست داشته باشن.

مهيار: كاش من هم مي‌تونستم يكي از اون كم‌ها باشم. يه كاري داشته باشم كه دوست داشته باشم. مي‌دوني اصلا زورم مي‌آد به خاطر چيزي كار كنم كه ازش متنفرم.

مهشيد: از چي متنفري؟

مهيار: غذا خوردن. كاش غذا خوردن يه كار ارادي بود. آدم گرسنه نمي‌شد. اگه دل‌ش مي‌خواست غذا مي‌خورد مثل اين‌كه آدم دل‌ش بخواد بره قدم بزنه. اگه اين‌طور بود من هيچ‌وقت دل‌م نمي‌خواست غذا بخورم. آخ كه چه‌قدر خوب بود. اصلا چه‌قدر خوب بود غذا مثل هوا بود. آدم ناچار نبود براي به دست آوردن‌ش كار كنه.

مهشيد: كاش زمين مثل هوا بود. مال هيچ‌كس نبود. كاش هر كس مي‌تونست يه خونه براي خودش داشته باشه. كاش آدم‌ها نمي‌مردند. كاش هزار تا كاش ديگه. ولي واقعيت اين ئه كه اين‌طور نيست.

مهيار: ولي من اطمينان دارم يه روزي علم مشكل غذا و مسكن رو حل مي‌كنه. خوش به حال آدم‌هايي كه اون زمان زندگي مي‌كنن.

مهشيد: مطمئن باش اون‌ها هم مشكلات خاص خودشون رو دارن.

مهيار: من دارم صحبت آدم‌هايي رو مي‌كنم كه بي‌نيازن. هر چي رو بخوان به دست مي‌آرن.

مهشيد: مي‌دونم.

[ نور اتاق پذيرايي  خاموش و اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ]

 ( دهان مهتاب را بسته‌اند. دستان‌ش را هم )

مهسا: ببخشيد مهتاب جان. من اگه مطمئن بودم جيغ و داد نمي‌كني هيچ‌وقت اين كار رو نمي‌كردم. ببخشيد. گريه نكن ديگه مهتاب. من كه گفتم عذر مي‌خوام. مامان هم نگران بود مبادا جيغ بزني. من به‌ش گفتم مهتاب امكان نداره جيغ بكشه، خيلي هم خوش‌حال مي‌شه بشنوه من مي‌خوام نامزد كنم. آره، من مي‌خوام ازدواج كنم. خوش‌حال نيستي؟... مرسي.( او را مي‌بوسد )  يكي از هم‌رشته‌هام ئه. مي‌خواي عكس‌ش رو به‌ت نشون بدم؟ ( عكسي از داخل كيف‌ش بيرون مي‌آورد و به مهتاب نشان مي‌دهد.  ) اسم‌ش  پيمان  ئه. شيرازي ئه. من هميشه دل‌م مي‌خواست شيراز رو ببينم. نه. نمي‌تونم دهن‌ت رو باز كنم. الان خانواده‌ش توي پذيرايي دارن با مامان اين‌ها صحبت مي‌كنن. تو رو خدا اين‌جوري نگا‌ه‌م نكن گريه‌م مي‌گيره. معذرت مي‌خوام ديگه. به‌خدا يكي دو ساعت ديگه دست و پات رو باز مي‌كنم. واقعا عذر مي‌خوام.

[ نور اتاق خواب مهتاب خاموش و  اتاق خواب مهيار روشن مي‌شود. مهيار دارد تمرين ساز و آواز مي‌كند و يك كلمه يا جمله را مدام تكرار مي‌كند. ]

مهيار: صورت‌گرِ...صورت‌گرِ...صورت‌گرِنقاش چين...صورت‌گرِ...صورت‌گرِ...صورت‌گرِ نقاش چين

[ نور اتاق خواب مهيار خاموش و اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ]

مهشيد: مي‌خواي موهات رو ببافم؟

مهتاب: نه.

مهشيد: مي‌خواي ابروهات رو مرتب كنم؟ ناخن‌هات رو مرتب كنم؟ لاك بزنم؟

مهتاب: نه.

مهشيد: چه‌طور دل‌ت مي‌آد اين‌قدر به جسم‌ت بي‌توجهي كني؟

مهتاب: از خود‌م بدم مي‌آد.

مهشيد: اين روح تو ئه الان داره حرف مي‌زنه. روح‌ت داره به جسم‌ت توهين مي‌كنه، چرا متوجه نيستي؟

مهتاب: شماها چرا متوجه نيستين؟ چرا سعي مي‌كنين من رو به زندگي اميدوار كنين؟ چرا متوجه نيستين من ديگه نمي‌تونم ادامه بدم؟ نمي‌خوام ادامه بدم؟

مهشيد: اين روح تو ئه الان داره حرف مي‌زنه مهتاب. پس جسم‌ت چي؟ چرا نمي‌ذاري جسم‌ت حرف‌ش رو بزنه؟ اصلا تا حالا به جسم‌ت اهميت دادي؟ همون‌قدر كه به نياز روح‌ت اهميت مي‌دي، به نياز جسم‌ت توجه كن.

مهتاب: تو رو خدا بس كن مهشيد. حرف‌هايي رو كه توي كلاس به ديگران تحويل مي‌دي، به‌ من تحويل نده. اين‌هايي كه داري مي‌گي فقط توي حرف قشنگ‌ند.

مهشيد: آدم‌ها مي‌آن پيش باهام مشاوره مي‌كنن كه حال‌شون خوب بشه، اون‌وقت خيلي باعث تاسف ئه كه مي‌بينم خواهر خودم نمي‌خواد گوش بده من چي مي‌گم. باور كن روح‌ت داره جسم‌ت رو انكار مي‌كنه. چه‌طور دل‌ت مي‌آد به روح‌ت اجازه بدي اين‌قدر با جسم‌ت بدرفتاري كنه؟ چه‌طور دل‌ت مي‌آد به دست‌هات آسيب برسوني؟ من گاهي‌وقت‌ها آرايش نمي‌كنم براي اين‌كه حس مي‌كنم پوست صورت‌م ازم مي‌خواد كاري به‌ش نداشته باشم، روح‌م مي‌خواد من پوست صورت‌م رو آرايش كنم اما من كاملاُ حس مي‌كنم پوست صورت‌م دوست داره استراحت كنه. تو بايد ياد بگيري روح‌ت رو كنترل كني. نذاري فقط اون تصميم‌گيرنده باشه. اگه خودت رو بسپاري فقط دست روح‌ت، جسم‌ت رو نابود مي‌كنه مي‌فهمي؟ تن رو دوست داشته باش مهتاب. روح‌ت داره جسم‌ت رو آزار مي‌ده، ول‌ش كرده به‌ش اهميت نمي‌ده، تا حالا چند بار خواسته جسم‌ت رو از بين ببره، ولي نتونسته. اين تصادفي نبود مهتاب. حتما دليلي داشته كه تو نتونستي خودت رو بكشي. خواهش مي‌كنم توجه كن چي مي‌گم. حتما دليلي داشته روح‌ت نتونست موفق بشه جسم‌ت رو بكشه.

[ نور اتاق خواب مهتاب خاموش و  اتاق پذيرايي  روشن مي‌شود. ]

دريا: من امشب اين‌جا بمونم عمه؟

ملوك: آره.

دريا: فقط اگه مامان زنگ زد نگين من اين‌جام.

ملوك: نمي‌تونم دروغ بگم.  حوصله‌ ندارم بعد يه روز مادرت بفهمه به‌ش دروغ گفتم به‌م دري‌وري بگه.

دريا: هيچ‌وقت به‌ش نمي‌گم.

ملوك: نه. اگه مي‌خواي شب رو اين‌جا بموني، مشكلي نيست. قدم‌ت روي چشم. ولي بايد زنگ بزني خبر بدي.

دريا: اگه بگم اين‌جا هستم نمي‌ذاره شب رو بمونم. بابا رو مي‌فرسته دنبال‌م.

ملوك: به هر حال من نمي‌تونم به مادرت دروغ بگم.

دريا: اگه نتونم اين‌جا بمونم مي‌رم خونه‌ي دوست‌هام. در هر صورت خونه نمي‌رم.

ملوك:  ديگه چي شده؟

دريا: اگه پول داشتم يه خونه اجاره مي‌كردم، نشاني‌ش رو هم به مامان بابا نمي‌دادم.

 [ نور اتاق پذيرايي  خاموش و اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ]

( مهيار دارد براي مهتاب كتاب مي‌خواند. )

مهيار: بلانكا ديدارهاي پنهاني با معشوق‌ش را در هتل، به زندگي يك‌نواخت روزمره، خسته‌گي ازدواج، سهميه‌ي فقر پايان هر ماه، مزه بد دهان به هنگام بيدار شدن، ملال يك‌شنبه‌ها و شكايت از پيري ترجيح مي‌داد. بلانكا آدم رمانتيكي بود و كاريش نمي‌شد كرد. هر از گاه به اين وسوسه دچار مي‌شد كه كيف مسخره‌اش و هر آن‌چه را كه از جواهرات پيچيده در جوراب مانده بود بردارد، دست دخترش را بگيرد و برود با پدرو ترسه‌رو زندگي كند،‌ اما هميشه سست مي‌شد. شايد مي‌ترسيد آن عشق بزرگ كه دربرابر آن همه آزمايش‌ها ايستادگي كرده نتواند دربرابر سهمگين‌ترين آزمايش‌ها يعني زندگي با هم مقاومت كند. بقيه‌ش رو فردا مي‌خونم. حالا بگير بخواب.

مهتاب: تو چه‌قدر شبيه بابا شدي؟

مهيار: قيافه‌م؟

مهتاب: طرز نگاه‌ت. طرز لب‌خند زدن‌ت. لحن حرف زدن‌ت.

مهيار: خودم هم وقتي به فيلم‌هايي  كه از بابا گرفته شده نگاه مي‌كنم از شباهت خودم و اون خيلي جا مي‌خورم.

مهتاب: من رو مي‌بري شمال، سر خاك بابا؟

مهيار: باشه.

مهتاب: كي؟

مهيار: آخر هفته.

مهتاب: واي، تو خيلي شبيه بابا شدي. به من لب‌خند مي‌زني؟

 [ نور اتاق خواب مهتاب خاموش و اتاق پذيرايي روشن مي‌شود. ]

دريا: به‌شون گفتم من عكس‌هاي جووني‌تون رو  توي آلبوم خونه‌ي عمه ملوك ديدم. شما نمي‌تونين اون عكس‌ها رو انكار كنين. عكس‌ها دروغ نمي‌گن. گفتم شما نمي‌تونين گذشته‌تون رو انكار كنين.

مهسا: مامان‌ت محض رضاي خدا توي يه دونه عكس هم پوشيده نيست هر چي عكس داره لختي، دايي مسعود هم كه آخر آلن دلون.

دريا: اون‌وقت من هر لباسي كه مي‌خوام بپوشم هر كدوم‌شون جداگانه مي‌آن لباس رو وارسي مي‌كنن كه مبادا لباس نامناسبي باشه. اين دفعه ديگه سرشون داد زدم گفتم مگه شما جوون بودين هر جوري كه دل‌تون مي‌خواست نپوشيدين؟ هر جوري كه دل‌تون مي‌خواست رفتار نكردين؟ مگه شماها دوست دختر و دوست پسر هم نبودين؟ پس چرا مواظب تلفن‌هاي من هستين؟ چرا هر چي مي‌پوشم ايراد مي‌گيرين؟  بابام گفت: ما اشتباه كرديم. جوون بوديم و نمي‌فهميديم. حالا توبه كرديم. من گفتم خيلي خب، من هم وقتي به سن شما رسيدم توبه مي‌كنم. وقتي به سن شما رسيدم نمازهاي قضاي خودم رو هم مي‌خونم ولي از اين به بعد تا به سن شما نرسيدم ديگه نماز نمي‌‌خونم. اصلا با شما لج كردم ديگه نمي‌خوام نماز بخونم.  براي اين‌كه توي  بحث باهاشون كم نيارم و روشون رو كم كنم يه جمله هم از قرآن رو كردم گفتم توي قرآن نوشته شده لااكراه في‌الدين.

(  در اتاق خواب مهتاب باز  شده و مهيار وارد  پذيرايي  مي‌شود. )

مهيار: مهسا برو سر پست‌ت.

ملوك: بيدار ئه؟

مهيار: نه. خواب ئه. 

ملوك: مي‌ذاشت كتاب بخوني. اذيت نمي‌كرد؟

مهيار: نه. ولي به نظرم خيلي هم به مطالب كتاب گوش نمي‌داد.

دريا: چي براش مي‌خوني؟

( مهيار  كتابي را كه در دست دارد به او مي‌دهد. )

مهيار: مهسا پاشو برو.

مهسا: خيلي خب.

دريا( هم‌زمان با مهسا ): اه! خانه‌ي اشباح.

مهيار: خوندي‌ش؟

دريا: آره. به نظر من بهترين كار ايزابل آلنده ست.  چرا  براش شعر نمي‌خونين؟ من يه دوستي دارم يه مدتي روان‌ش خيلي به هم ريخته بود. رفت پيش دكتر اعصاب، دكتر به‌ش گفت شعر بخونه. شعر مولوي و حافظ رو به‌ش تجويز كرد.

ملوك: اه! ما ديوان حافظ داريم. فكر كنم مولوي هم داشته باشيم.

دريا: از وقتي كه من اين رو از دوست‌م شنيدم هر وقت حس مي‌كنم حال‌م بد ئه شعر مي‌خونم و واقعا حال‌م خوب مي‌شه.

مهيار: مهسا پا شو.

مهسا: اه! خيلي خب ديگه.

دريا: مي‌خواين من براش شعر بخونم؟ از خدام ئه يه بهانه‌اي پيدا كنم بلند شعر بخونم.

ملوك: آره. من هم از خدام ئه هر كاري بكنم فقط حال‌ش خوب بشه. ولي تو رو خدا مواظب باشه شعرها آه و ناله نداشته باشه. عشق و عاشقي نباشه كه اون هي ياد آرش بيفته.

دريا: اون ديگه تماس نمي‌گيره؟

ملوك: نه. شنيدم ازدواج كرده. تو رو خدا با مهتاب حرف مي‌زني مواظب باش از دهن‌ت در نره  بگي آرش ازدواج كرده.

 [ نور اتاق پذيرايي  خاموش و لحظه‌اي بعد  روشن مي‌شود. ]

(ديروقت شب است. مهسا و دريا دارند آلبوم عكس تماشا مي‌كنند.  )

دريا: تو رو خدا اين عكس مامان رو ببين. بعد من رو نصيحت مي‌كنه و به حتي رنگ لباس‌م گير مي‌ده. تو رو خدا يكي از اين عكس‌ها  رو بدين به من كه  هر وقت دارن به‌م گير مي‌دن،  نشون‌شون بدم شايد خجالت بكشن و ساكت شن. 

مهسا: واقعا هيچ‌كدوم اين عكس‌ها رو توي آلبوم‌تون ندارين.

دريا: به‌خدا  همه‌ي عكس‌هاي قبل از انقلاب‌شون رو پاره كردند. يه مدتي هم مي‌رفتند خونه‌ي آشناها هر چي عكس از خودشون توي آلبوم‌هاشون بود خواهش تمنا مي‌كردند و پس مي‌گرفتند،  پاره‌شون مي‌كردند.

مهسا: آره، يادم ئه دايي چند بار هم از مامان خواست عكس‌هاي قبل از انقلاب‌شون رو از توي آلبوم‌هامون در بياريم و به‌شون پس بديم، بابا گفت نه. بابا واقعا عصباني مي‌شد. آلبوم‌ها رو قايم كرده بود كه مامان عكس‌هاشون رو مبادا به‌شون پس بده.

دريا: آخه چه‌طور دل‌شون ‌اومد اين‌جور عكس‌ها رو پاره كنن؟ حالا باز بابا مرد ئه، مردها هم خيلي راحت روي احساس‌شون پا مي‌ذارن، ولي مامان چه‌طور دل‌ش مي‌اومد عكس‌هاش رو پاره كنه؟ ببين، اين‌جا چه‌قدر مامان‌م خوشگل ئه.

 [ نور اتاق پذيرايي  خاموش و  اتاق خواب مهتاب روشن مي‌شود. ]

ملوك: تو خودت اين لباس رو پوشيدي دخترم. يادت نمي‌آد؟

مهتاب: مامان. به‌م دروغ نگو. من هيچ‌وقت همچين كاري نمي‌كنم. هيچ‌وقت لباس مشكي‌م رو از تن‌م درنمي‌آرم.