|
|
ماچيسمو بر اساس رمان كنسول افتخاري نوشتهي گراهام گرين نمايشنامهنويس: محمد يعقوبي
شخصيتها ادورادو پلار لئون ريواس چارلي فورتنوم آكوئينو كلنل پرز كلارا مارتا خوزه (صدا)
1. تمام قاره كشور من است. ( منزل دكتر پلار ) دكتر پلار: لئون! لئون عزيز! پدر ريواس: حالت چهطور ئه ادواردو؟ دكتر پلار: از ديدنت خيلي خوشحالم. خيلي سال ئه كه ما همديگر رو نديديم. يادم ئه قرار بود نويسنده بشي آكوئينو. آكوئينو: توي پاراگوئه نويسندهاي باقي نذاشتن. دكتر پلار: بشينيد. لطفا بشينيد. قيافهت خيلي عوض شده آكوئينو. پدر ريواس: آكوئينو تا مدتي پيش زنداني بود. دكتر پلار: آزادت كردند؟ آكوئينو: نه. پدر ريواس: وقتي داشتند از يه قرارگاه به قرارگاه ديگهاي منتقلش ميكردند نجاتش داديم. تيراندازي مختصري شد. اما تنها كسي كه كشته شد پاسباني بود كه قرار بود از ما پول بگيره. خودشون هم بهش تير زدند. فقط نصف پول رو از ما گرفته بود. بنابراين آكوئينو رو ارزان به دست آورديم. دكتر پلار: الان توي دردسر افتادين؟ پدر ريواس: نه. دكتر پلار: لئون عزيز! اصلا معلوم ئه تو كجايي؟ به چه درجهاي توي كليسا رسيدي؟ پدر ريواس: از كليسا بيرونم كردند. دكتر پلار: براي چي؟ پدر ريواس: من ازدواج كردم. با زن خوبي آشنا شدم و تصميم گرفتم ازدواج كنم. دكتر پلار: تبريك ميگم. چي شد كه اين طرفها پيدات شده لئون؟ پدر ريواس: به كمكت نياز داريم. دكتر پلار: مريض هستيد؟ پدر ريواس: نه. دكتر پلار: لئون، ميدوني كه من مثل پدرم نيستم. هيچ علاقهاي به سياست ندارم. پدر ريواس: ولي فكر ميكنم دلت بخواد از پدرت خبر داشته باشي. دكتر پلار: ازش خبر داري؟ پدر ريواس: همين روزها از حال و روزش با خبر ميشيم. دكتر پلار: خب. من چه كمكي ميتونم بهتون بكنم؟ پدر ريواس: سفير كبير تازهي امريكا قرار ئه در ماه نوامبر از شمال بازديد كنه. تو اينجا ارتباطهايي داري ادواردو. تنها چيزي كه ما ازت ميخوايم جزئيات دقيق برنامهش ئه. دكتر پلار: من نميخوام توي يه ترور دست داشته باشم. پدر ريواس: تروري در كار نيست ادورادو. ما فقط ميخوايم چند تا از دوستانمون رو از زندان آزاد كنيم. آكوئينو! دستت رو بهش نشون بده كه ببينه چه بلايي سر زندانيها ميآرن. آكوئينو: لازم ئه نشون بدم؟ دكتر پلار: به جاي اينكه سفير امريكا رو بدزدين چرا سفيري رو كه توي آسونسيون دارين نميدزدين؟ پدر ريواس: اول ميخواستيم همين كار رو بكنيم. اما ببر نظرش اين بود كه اگه سفير امريكا رو بدزديم ميتونيم روي فشار امريكا براي آزادي زندانيها حساب كنيم. دكتر پلار: ببر ديگه كي ئه؟ پدر ريواس: كسي كه دستورات رو صادر ميكنه. خودمون اسمش رو گذاشتيم ببر. چون دوست داره لباسهاي راهراه بپوشه. دكتر پلار: فكر نكنم نتيجهاي رو كه ميخواين به دست بيارين. شما الان توي كشور بيگانه هستين. آكوئينو: سر تا سر آمريكاي جنوبي كشور ما ست. نه پاراگوئه، نه آرژانتين. به قول "چه"[1] تمام قاره كشور من است. ( در تاريكي صداي زنگ تلفن، سپس برداشتن گوشي. حرفهاي زير شنيده ميشود ) دكتر پلار: الو؟ پدر ريواس: سلام ادواردو. دكتر پلار: چي شده؟ پدر ريواس: مهمانمون داره ميميره. فكر كنم علتش اين ئه كه ما مجبور شديم دوباره بهش آمپول بزنيم. دكتر پلار: من چند بار تذكر دادم كه تزريق دوباره ممكن ئه خطرناك باشه. پدر ريواس: آخه بيش از حد دست و پا ميزد. آكوئينو ميآد دنبالت. ما نميخوايم كه بميره. هر كاري ميتوني بكن كه زنده بمونه.
2. به كليسا برگرد لئون (مخفيگاه چريكها. دو اتاق محقر.) (نور چراغ قوه يكي از اتاقها را روشن كرده است. تابوتي در اتاق هست كه نور را به داخل آن ميتابانند. ) دكتر پلار: لئون! تو چهكار كردي لئون؟ پدر ريواس: چي شده؟ ( ناگهان مرد روي تابوت نيمخيز ميشود. نگاهي به آنان ميكند. آنان خاموشند. ) مرد: من رو ببرين خونه. ( دوباره از هوش ميرود. دكتر پلار به اتاق ديگر ميآيد و لئون و آكوينو هم در پي او هستند. ) دكتر پلار: تو بهتر ئه به كليسا برگردي. براي آدمربايي ساخته نشدي لئون. پدر ريواس: چي شده؟ داره ميميره؟ دكتر پلار: نه. حالش خوب ئه، اما مشكل اين ئه كه اصلا اين آدم سفير كبير امريكا نيست. پدر ريواس: نيست؟ دكتر پلار: نه. اسم اين آدم چارلي فورتنوم ئه. آكوئينو: چارلي فورتنوم ديگه كي ئه؟ دكتر پلار: كنسول افتخاري ما. بدجوري اشتباه كردي لئون. يه كنسول افتخاري، اون هم دائمالخمر به جاي سفير كبير. پدر ريواس: خداي من! دكتر پلار: مرفيني كه بهت دادم مسلما روي سفير كبير تاثير ميذاشت، چون سفير كبير اينقدر به الكل حساس ئه كه توي مهماني شام مجبور شدند براش كوكاكولا تهيه كنن. اما چارلي چيزيش نميشه. كمي بعد حالش خوب ميشه و بيدار ميشه. توي رگهاي چارلي فورتنوم به جاي خون، الكل جريان داره. ( مكث) نكنه من رو شناخته باشه؟
3. عينك آفتابي ( مخفيگاه چريكها ) دكتر پلار: آخه افراد تو چهطور اين آدم رو با سفير امريكا اشتباه گرفتند؟ پدر ريواس: تو به ما نگفته بودي كنسولتون همراه سفير به خرابهها ميآد. دكتر پلار: خب، من نميدونستم. اون فقط دربارهي مهماني شام حرف زد و اينكه سفير ميره از خرابهها ديدن كنه. همين. آكوئينو: حتي سوار ماشين سفير هم نشده بود. اگه اين كار رو كرده بود هر دوشون رو ميگرفتيم. پدر ريواس: افراد ما فقط منتظر يه ماشين بودند. دكتر پلار: آخه روي ماشين چارلي كه پرچم انگليس بود. آكوئينو: توي تاريكي كه نميشد تشخيص داد پرچم كدوم كشور ئه. دكتر پلار: شايد هنوز پليس ندونه چه اتفاقي براي چارلي افتاده. اگه بيمعطلي آزادش كنيد بره… پدر ريواس: اين كار رو كه نميتونيم بكنيم. دكتر پلار: پس چهكار ميخواين بكنين؟ پدر ريواس: چارهاي جز كشتنش نداريم. اون تو رو ديده. دكتر پلار: وقتي بيدار شه يادش نميآد. تا بيهوش ئه ببريدش يه جايي كنار جاده بندازديش كه پليس پيداش كنه. آكوئينو: نميتونيم ريسك كنيم. شايد وقتي بيدار شه شما رو بهخاطر بياره؟ پدر ريواس: حتي احتمال يك درصد كافي ئه كه ما ريسك نكنيم. دكتر پلار: اون حتي اگه بيدار شه و من رو به ياد بياره چيزي عليه من نميگه. ما دوستان قديمي هستيم. آكوئينو: اصلا همين آدم هم به عنوان گروگان به درد ميخوره. دكتر پلار: چارلي فورتنوم به عنوان گروگان به دردتون نميخوره. اون فقط يه كنسول افتخاري ئه. همين. پدر ريواس: سفير انگليس مجبور ميشه مداخله كنه. دكتر پلار: آره. سفير ماجرا رو به انگلستان گزارش ميده. هر كدوم از اتباع انگلستان كه همچين بلايي سرشون بياد سفير موظف ئه گزارش بده. در همين حد آره سفير اقدام ميكنه. آكوئينو: ممكن ئه دولت انگليس از امريكا بخواد كه دولت ما رو تحت فشار بذاره. دكتر پلار: خيالتون راحت باشه كه امريكاييها از اين كارها نميكنن. چرا بكنن؟ دليلي نداره به خاطر چارلي فورتنوم كاري بكنن كه رابطهي كشورشون با اينجا تيره و تار شه. پدر ريواس: به هر حال اون كنسول انگلستان ئه. دكتر پلار: كنسول افتخاري آدم مهمي نيست لئون. اون حتي حق نداره براي ماشينش از نمرهي كنسولي استفاده كنه. پدر ريواس: تو خيلي داري اصرار ميكني كه ما ازش بگذريم. دليلش هم كاملا مشخص ئه. خودت گفتي يكي از دوستان قديميت ئه. دكتر پلار: با نگه داشتن اون چي گيرت ميآد لئون؟ پدر ريواس: ما به اين طرف مرز اومديم تا كاري انجام بديم. اگه اتفاقي نيفته مردم مايوس ميشن. در موقعيت ما هميشه بايد اتفاقي بيفته. حتي دزديدن يه كنسول هم براي خودش يه اتفاق ئه. دكتر پلار: يه كنسول افتخاري. ( همزمان با لئون كه كلمهي كنسول را بر زبان ميآورد.) پدر ريواس: اين كار ما ميتونه هشداري باشه به آدمهايي كه مهمترن. شايد دفعهي ديگه تهديد ما رو جدي گرفتند. دكتر پلار: پس آمادهاي كه قبل از اينكه بكشيدش اعترافش رو بشنوي؟ چارلي فورتنوم كاتوليك ئه. پدر ريواس: تو مگه طرف ما نيستي ادواردو؟ دكتر پلار: اگه سفير كبير امريكا رو گرفته بودين طرف شما بودم چون مطمئن بودم هيچ خطري زندگيش رو تهديد نميكرد. امريكاييها تسليم ميشدن و شرايط شما رو ميپذيرفتن. پدر ريواس: پدرت جزء كساني ئه كه ميخوايم آزادش كنن. دكتر پلار: مطمئن نيستم كه پدرم شيوهي كار شما رو قبول داشته باشه. پدر ريواس: ما اين شيوه رو انتخاب نكرديم. اونها ما رو به اين كار وادار كردهن. دكتر پلار: شما فكر ميكنيد چه بهايي حاضرن در قبال آزادي چارلي بدن؟ پدر ريواس: اگه سفير امريكا بود آزادي بيست زنداني سياسي رو ميخواستيم. حالا كه گروگان ما كنسول انگلستان ئه… آكوئينو: من فكر ميكنم تعداد رو نصف كنيم و درخواست آزادي ده زنداني رو بكنيم. پدر ريواس: آره. توقع چنداني هم نيست. ولي به هر حال تصميم با ببر ئه. دكتر پلار: اين ببر شما كدوم جهنمي ئه؟ پدر ريواس: نميدونم. ما تا پايان عمليات اصلا نميتونيم تماسي باهاش داشته باشيم. دكتر پلار: ببر فكر ميكنه خيلي نقشهي خوبي كشيده آره؟ ژنرال ميتونه كساني رو كه درخواست آزاديشون رو ميكنيد بكشه و بگه سالها پيش مردهن. آكوئينو: اين بحث بين ما مطرح شده و به اين نتيجه رسيديم كه اگه اونها را بكشن دفعهي بعد خواستههاي ما بيشتر ميشه. لئون: اين رو توي اعلاميه بنويس. دكتر پلار: لئون. اگه مطمئن بشي كه چارلي فورتنوم چيزي به خاطر نميآره مسلما…؟ پدر ريواس: چهطور ميشه مطمئن شد؟ تو كه دارويي ندادي حافظهش رو محو كنه. زندگي اون اينقدر برات ارزش داره ادواردو؟ ( در اتاق مجاور چارلي فورتنوم به هوش ميآيد ) چارلي فورتنوم:( از اتاق مجاور ) تد؟ تد؟ پدر ريواس: شنيدي؟ تو رو شناخته. دكتر پلار: ( به اتاق مجاور ميرود. ) سلام چارلي. حالت چهطور ئه؟ چارلي فورتنوم: خيلي بد. چه اتفاقي افتاده؟ اينجا كجا ست؟ دكتر پلار: با ماشينت تصادف كردهاي. چارلي فورتنوم: ميخواي من رو ببري خونه؟ دكتر پلار: هنوز نه. بايد يه مدتي توي تاريكي استراحت كني. سرت كمي آسيب ديده. چارلي فورتنوم: كلارا دلواپس ميشه. دكتر پلار: نگران كلارا نباش. بذارش به عهدهي من. خبرش ميكنم. چارلي فورتنوم: نبايد نگران بشه تد. ميدوني كه اون يه بچه… دكتر پلار: ميدونم چارلي. من دكترشم. چارلي فورتنوم: آره. چي دارم ميگم. مخم عيب كرده. كي ميريم خونه؟ دكتر پلار: دو سه روز ديگه. چارلي فورتنوم: دو سه روز؟! دكتر پلار: آره. چارلي فورتنوم: اونوقت براي اين دو سه روز مشروب داري بهم بدي؟ دكتر پلار: نه. ميخوام چيز بهتري بهت بدم كه خوابت كنه. چارلي فورتنوم: اونها كي هستند تد؟ چرا از چراغ قوه استفاده ميكني؟ دكتر پلار: برق قطع شده. چارلي فورتنوم: واقعا تصادفي در كار نبود تد. بود؟ دكتر پلار: آره. تو تصادف كردي. چارلي فورتنوم: عينك آفتابي چي شد؟ دكتر پلار: عينك آفتابي داشتي؟ چارلي فورتنوم: مال كلارا بود. اون عينك آفتابي رو دوست داشت. عينك خودم رو نميتونستم پيدا كنم عينك اون رو گرفته بودم.
4. ماچيسمو ( منزل چارلي فورتنوم. پرز و دكتر دست همديگر را گرفتهاند و ميفشرند.) كلنل پرز: با كنسول كار دارين؟ دكتر پلار: بله. كلنل پرز: خونه نيست. دفترش رفتيد؟ دكتر پلار: نه. تلفن زدم نبود. كلنل پرز: با سرايدارش حرف زديد؟ دكتر پلار: نه. كسي جواب نداد. كلنل پرز: تعجب نميكنيد كه من اينجام؟ دكتر پلار: چرا. كلنل پرز: من اومدم به همسر فورتنوم خبر بدم اتومبيل شوهرش پيدا شده. ولي خود كنسول رو پيدا نكرديم. دكتر پلار: يعني اتومبيل سالم بود يا…منظورم اين ئه كه تصادف كرده؟ كلنل پرز: چرا اين سوال رو ميكنيد؟ دكتر پلار: خب. فورتنوم تا حدي در نوشيدن مشروب افراط ميكنه. كلنل پرز: بله. اما من احتمال ميدم اتفاق ديگهاي براش افتاده. دكتر پلار: چه اتفاقي؟ كلنل پرز: هر اتفاق مشكوكي كه اينقدر نزديك مرز بيفته ممكن ئه دليل سياسي داشته باشه. دكتر پلار: آخه چرا فورتنوم؟ اون كه ارتباطي به دنياي سياست نداره. كلنل پرز: يه كنسول ئه. دكتر پلار: يه كنسول افتخاري. كلنل پرز: خب. شايد آدمرباها ميخواستن سفير كبير امريكا رو بدزدن ولي به اشتباه كنسول رو دزديدند. هميشه احتمال اشتباه هست. شما يا من مگه اشتباه نميكنيم؟ گفتم “ شما “ فقط بهخاطر اينكه شما تقريبا يكي از ما هستين. گرچه احتمال اين هست كه شما هم غيرمستقيم درگير اين ماجرا باشين. دكتر پلار: كلنل! يعني من اينقدر شبيه آدمدزدهام. كلنل پرز: نه. ولي من به پدرتون در اون ور مرز فكر ميكنم. يه بار بهم گفتين كه زنداني ئه. پس شما انگيزهي آدمربايي دارين. من رو بهخاطر اينكه با صداي بلند دارم فكر ميكنم لطفا ببخشين. راستش من به جرايم سياسي خيلي حساسيت دارم. دست و پام رو گم ميكنم. جرايم سياسي اغلب كار يه آقازاده ست. من بيشتر به جرايمي عادت دارم كه آدمهاي جاني يا دستكم مردم فقير و خشن مرتكب ميشن. بهخاطر پول يا شهوت. دكتر پلار: ( ميكوشد شوخي و خوشزباني كند. ) و يا به خاطر ماچيسمو. كلنل پرز: ( ميخندد. ) ماچيسمو كه بماند، اون كه دليل اول و آخر همهي اتفاقهاي اينجا ست. اينجا ماچيسمو كلمهي ديگهاي براي زندگي ئه. كلمهي ديگهاي براي هوايي ئه كه تنفس ميكنيم. اينجا يه مرد بدون ماچيسمو يه آدم مرده است. ( ميخندد. ) برميگرديد شهر دكتر؟ دكتر پلار: نه. حالا كه تا اينجا اومدهم خانم فورتنوم رو يه معاينهاي ميكنم. باردار ئه. كلنل پرز: مجبورم همهي احتمالات رو در نظر بگيرم دكتر. حتي امكان جرم ناموسي هست. دكتر پلار: نه. چارلي فورتنوم دوست من ئه. كلنل پرز: در بيشتر جرايم ناموسي يه دوست به آدم خيانت ميكنه. البته اين فرضيهي خيلي دورم ئه. چون در شما نميبينم كه بهخاطر روابط با يك زن شوهردار اقدام به سربهنيست كردن شوهر بكنيد. اما راستش رو بخوايد دكتر پلار، يه چيزي هست كه داره اذيتم ميكنه. تا از شما نپرسم آروم نميشم. دكتر پلار: خب. بپرسيد. كلنل پرز: چرا گفتيد كه به دفتر فورتنوم تلفن كرديد؟ من يكي ازمامورهام رو از صبح گذاشتم اونجا كه جواب تلفنها رو بده. اون گفت هيچكس زنگ نزده. دكتر پلار: خب، شما كه مسلما ميدونيد وضع تلفن اين شهر چه جوري ئه. ممكن ئه زنگ بزنيد صداي بوق انتظار رو هم ميشنويد ولي از اونور تلفن زنگ نميخوره. كلنل پرز: غريزهم بهم ميگه دارين بهم دروغ ميگين دكتر. دكتر پلار: غريزهتون اشتباه ميكنه. هميشه احتمال اشتباه هست. اين حرف خودتون ئه كلنل. كلنل: بله. هميشه احتمال اشتباه هست. ( براي خداحافظي دستش را دراز ميكند و دست دكتر پلار را ميفشرد. )
5. كلارا ( اندكي بعد. اتاق خواب منزل چارلي فورتنوم.) كلارا: فكر ميكني چارلي مرده؟ دكتر پلار: نه. كلارا: شايد اگه مرده باشه به نفع همهي باشه. دكتر پلار: ولي به نفع چارلي نيست. كلارا: هست. چارلي از پير شدن خيلي وحشت داشت. دكتر پلار: ولي هنوز اونقدرها پير نيست كه دلش بخواد به اين زوديها بميره. كلارا: تو جوري حرف ميزني كه انگار مطمئني چارلي زنده ست. اما حتي اون مامور پليس هم فكر ميكنه اون مرده. دكتر پلار: من مطمئن نيستم. كلارا: دلم نميخواد برگرده. اما به مرگش هم راضي نيستم. دكتر پلار: مگه دوستت نداشت؟ كلارا: چرا. خيلي باهام مهربان بود. واقعا دلم نميخواد بميره. فقط دلم ميخواد اينجا نباشه. وقتي اينجا ست نميتونم دربارهي هيچ چيز حرف بزنم جز بچه. ميخواد فراموش كنه كه اصلا مامان سانچزي هم توي زندگيم وجود داشته. براي همين نميتونم دوستهام رو ببينم چون همه اونجا كار ميكنن. من به چه دردش ميخورم؟ حتي ديگه نميخواد باهام بخوابه چون ميترسه بچه طوريش بشه. بعضيوقتها بهسرم ميزنه بهش بگم بيخود نگران بچه نباش چون بچهي تو نيست. دكتر پلار: تو اين قدر بي رحم نيستي كه اين رو بهش بگي كلارا، مگه نه؟ كلارا: بهترين عينك آفتابي من رو با خودش برد. همون كه تو برام خريده بودي. حيف شد. دكتر پلار: فردا ميرم مغازهي گروبر، يكي ديگه برات ميخرم. كلارا: اون عينك تك بود. گروبر ديگه از اون نداشت. دكتر پلار: سفارش ميدم يكي مثل همون بسازن.
6. تابوت ( مخفيگاه چريكها. چارلي فورتنوم به هوش ميآيد.) پدر ريواس: قهوه ميخوريد؟ چارلي فورتنوم: من كجام؟ پدر ريواس: نگران نباشيد. قهوه ميخوريد؟ چارلي فورتنوم: بله. ( پدر ريواس برايش قهوه ميريزد. ) چارلي فورتنوم: من بايد برم خونه. زنم دلواپس ميشه. پدر ريواس: اميدوارم فردا بتونيد بريد. چارلي فورتنوم: دكتر پلار ديشب اينجا بود؟ پدر ريواس: پلار؟ ما اينجا كسي به اسم پلار نداريم. چارلي فورتنوم: به من گفت تصادف كردهم. پدر ريواس: من بودم كه اين حرف رو زدم. چارلي فورتنوم: من ديدمش. يه چراغ قوه دستش بود. پدر ريواس: گويا خواب ديديد. قهوهتون رو بخوريد. چارلي فورتنوم: ( قهوه مينوشد. ) سفير امريكا كجا ست؟ پدر ريواس: سفير امريكا؟ من چرا بايد بدونم اون كجا ست؟ چارلي فورتنوم: توي خرابهها من جلوتر راه افتادم. عجله داشتم. ميخواستم پيش از شام زنم رو ببينم. ميخواستم ببينم حالش خوب ئه يا نه. دلم نميخواد خيلي ازش دور باشم. آخه زنم حامله ست. پدر ريواس: حس پدر شدن خيلي خوشايند ئه. چارلي فورتنوم: تصادفي در كار نبود. يه ماشين وسط جاده بود. مجبور شدم ترمز كنم. مطمئنم كه تصادفي نشد. ميخوام همين حالا برم خونه. ( از جاي خود برميخيزد. هم زمان پدر ريواس هم از جاي خود برميخيزد. ) پدر ريواس: از اينجا خيلي راه ئه. نميشه پياده رفت. شما هم هنوز حالتون مساعد نيست. به علاوه شما اصلا با اين منطقه آشنا نيستيد. راهتون رو گم ميكنيد. چارلي فورتنوم: نه. ميتونم راه رو پيدا كنم. پدر ريواس: حتما گرسنه هستيد سنيور فورتنوم. اگه بخوايد ميگم چند تا تخم مرغ… چارلي فورتنوم: شما ميدونيد من كي هستم؟ پدر ريواس: بله. بله. شما كنسول افتخاري هستيد. قهوهتون رو بخوريد... چارلي فورتنوم: با من چهكار ميخوايد بكنيد؟ پدر ريواس: مجبوريد يه مدتي پيش ما بمونيد. باور كنيد ما دشمن شما نيستيم سنيور فورتنوم. به وسيلهي شما ما موفق ميشيم چند تا آدم بيگناه زنداني رو آزاد كنيم. چارلي فورتنوم: شما آدمتون رو عوضي گرفتين. درست ميگم؟ شما ميخواستين سفير كبير امريكا رو گروگان بگيرين. پدر ريواس: بله. اشتباه كرديم. چارلي فورتنوم: بد جور اشتباه كردين. حالا چهكار ميخوايد بكنين؟ مطمئن باشيد حكومت حاضر نميشه بهخاطر من به خواستههاي شما عمل كنه. پدر ريواس: حاضر ميشه. چارلي فورتنوم: اشتباه ميكنين. پدر ريواس: مطمئنم كه شما اشتباه ميكنيد. ترتيب همه چيز داده ميشه. كاري ميكنيم كه سفير انگليس با رئيسجمهور اينجا حرف بزنه. رئيس جمهور هم با ژنرال ما حرف ميزنه. ژنرال الان اينجا توي آرژانتين تعطيلاتش رو ميگذرونه. سفير كبير امريكا هم مطمئنم مداخله ميكنه. و ژنرال مجبور ميشه به خواستههاي ما تن بده. چارلي فورتنوم: حالا اگه خواستههاتون رد بشه تكليف چي ئه؟ پدر ريواس: دعا ميكنم كه قبول كنن. اصلا من مطمئنم كه قبول ميكنن. من مطمئنم تا فردا اعلاميهي حكومت آرژانتين رو از راديو ميشنويم كه با شرايط ما موافقت كردهاند. اونوقت شما به خونهتون برميگرديد. چارلي فورتنوم: شما توي اين ماجرا چهكارهاين پدر؟ پدر ريواس: شما اشتباه ميكنيد. من زن دارم. اسمش مارتا ست و الان اون بيرون ئه. چارلي فورتنوم: اما جان به جان يه كشيش بكنن باز هم كشيش ئه پدر... پدر ريواس: شما اشتباه ميكنيد. چارلي فورتنوم ( در ادامهي حرف بالاي خود بدون وقفه ميگويد. ): وقتي دارين حرف ميزنين من ميتونم شما رو توي محراب كليسا مجسم كنم پدر. پدر ريواس: نه. نه. شما اشتباه ميكنيد. چارلي فورتنوم: اين شمايين كه اشتباه ميكنين. شما امكان داشت سر سفير كبير امريكا معاملهي خوبي بكنين. اما در ازاي من هيچچي گيرتون نميآد. من براي هيچكس جز زنم هيچ ارزشي ندارم. ( پدر ريواس از جاي خود برميخيزد كه برود ولي چارلي دستش را ميگيرد. ) چارلي فورتنوم: از پيشم نريد. بمونيد با هم حرف بزنيم. وقتي تنها هستم خيلي ميترسم. پدر ريواس: سعي كنيد بخوابيد. چارلي فورتنوم: اگه بخوام شما رو نگهدارم به راحتي ميتونم. پدر ريواس: من بايد برم. چارلي فورتنوم: من خيلي راحت ميتونم كاري كنم كه شما الان از اينجا نريد. فقط… پدر ريواس: قول ميدم زود برگردم. چارلي فورتنوم: فقط كافي ئه بگم پدر لطفا به اعتراف من گوش بدين. پدر ريواس: ( با لحني خشمآلود ) شما نبايد اين مسائل رو مسخره كنيد. اگه بخوايد مسخره بازي دربياريد… چارلي فورتنوم: من مسخره بازي در نميآرم پدر. من در وضعي نيستم كه درباره چيزي بخوام مسخره بازي دربيارم. وقتي پاي مرگ در ميان ئه، هر آدمي چيزهايي براي اعتراف داره. پدر ريواس: اختيارات من ازم گرفته شده. چارلي فورتنوم: چون ازدواج كردين؟ پدر ريواس: بله. چارلي فورتنوم: ظاهرا من بهتر از شما قوانين رو ميدونم. هر وقت كه كشيش ديگري در دسترس نباشه يعني در موارد اضطراري شما نيازي به اختيارات ندارين. پدر ريواس: اضطراري در كار نيست. چارلي فورتنوم: هست. من هر لحظه ممكن ئه كشته بشم. پدر ريواس: سنيور فورتنوم، مطمئن باشيد خطري از جانب ما شما رو تهديد نميكنه. ما وحشي و آدمكش نيستيم. چارلي فورتنوم: پس اين تابوت اينجا چهكار ميكنه پدر؟ پدر ريواس: زمين خيلي مرطوب ئه. حتي اگه چيزي هم زيرتون پهن كنيد باز نميتونيد بخوابيد. نميخوايم شما رماتيسم بگيريد. چارلي فورتنوم: البته شما لطف كرديد پدر، اما ميتونستيد تختخواب بگيريد. پدر ريواس: توي اين محله براي تابوت بيشتر از تختخواب تقاضا هست. هيچكس به كسي كه تابوت بخره شك نميكنه. اما اگه تختخواب ميگرفتيم ممكن بود همه كنجكاو بشن ما اينجا چه ميكنيم. چارلي فورتنوم: مسلما به اين هم فكر كرديد كه بعدا براي راحت شدن از شر جسدم تابوت لازم ئه. پدر ريواس: قسم ميخورم اصلا اين فكر توي سر ما نبود. خريدن تختخواب كار خطرناكي بود. فقط همين. ( مينوشد. ) چارلي فورتنوم: من حتي يك شب هم زنم رو تنها نذاشتم. زنم حامله ست. ميترسم نگرانيش روي بچه تاثير بد بذاره.
7. باز هم ميخوري برات بريزم؟ ( مخفيگاه چريكها ) چارلي فورتنوم: ( فرياد ميزند. ) من گرسنهام ئه. ( آكوئينو از اتاق مجاور ) آكوئينو: يه كم صبر داشته باش سنيور فورتنوم. ما منتظر مارتا هستيم. قرار ئه برامون تاسكباب درست كنه. چارلي فورتنوم: ميآي اينجا بشيني با هم كمي حرف بزنيم؟ ( آكوئينو مي رود به آن اتاق. ) چارلي فورتنوم: غذاهاي قبلي رو هم مارتا درست كرده بود؟ آكوئينو: آره. چارلي فورتنوم: اصلا آشپز خوبي نيست. آكوئينو: آره. اما اگه شما غذاي زندان رو خورده بودين … چارلي فورتنوم: ( براي خود مشروب ميريزد. ) ميخوري؟ برات بريزم؟ آكوئينو: نه. اجازه نداريم. ( صحنه لحظهاي تاريك و سپس روشن ميشود. آكوئينو روي صندلي نشسته است.) آكوئينو: واجب شد يكي از پيازهايي رو كه مارتا براي تاس كباب آورده ميخورم كه بوش رو ببره. چارلي فورتنوم: تو كارت فقط همين ئه آكوئينو؟ آكوئينو: آره. چارلي فورتنوم: از كارت راضي هستي؟ آكوئينو: آره. چارلي فورتنوم: من بيرون شهر يه مزرعه دارم. بدم نميآد يه سركارگر تازه استخدام كنم. آكوئينو: الان كه شغلم اين ئه و اصلا وقت آزاد ندارم. چارلي فورتنوم: چي شد كه اينكاره شدي؟ ( صحنه لحظهاي تاريك و لحظهاي بعد روشن ميشود.) چارلي فورتنوم: پس شاعري؟ آكوئينو: مدرسهاي كه ميرفتم كشيشها ادارهي ميكردن. اونجا با لئون آشنا شدم. اون توي نوشتن كمكم كرد. ميگفت استعداد دارم. يه بار مقالهاي براي روزنامهاي توي آسونسيون فرستادم كه توش از امريكاييها انتقاد كرده بودم. توي كشور ما نوشتن عليه امريكاييها ممنوع ئه. من چند تا از اين مقالهها نوشتم كه هيچجا چاپشون نكردن. خود به خود يه آدم سياسي شدم. يه مدت بعد هم زنداني شدم. چارلي فورتنوم: توي زندان خيلي بد گذشت؟ آكوئينو: خيلي. اين دستم يادگار زندان ئه. خيلي طول كشيد تا ياد بگيرم با دست چپ بنويسم. هنوز هم خيلي كند مينويسم. من از هر چيز كند متنفرم. نثر خيلي كند ئه ولي شعر مثل عقاب فرود ميآد و قبل از اينكه آدم بفهمه زخم ميزنه. البته توي زندان بهم كاغذ و قلم نميدادن. من هم شعرهام رو حفظ ميكردم. چارلي فورتنوم: اولين شعرت رو كي گفتي؟ آكوئينو: وقتي زندان بودم. دربارهي اولين زندان همهي آدمها. ميدونيد وقتي خونهي تازهاي رو به تروتسكي توي مكزيكو نشان دادند چي گفت؟ آخه قرار بود خونهاي باشه كه توش امنيت داشته باشه و خطري تهديدش نكنه. تروتسكي همينكه خونه رو ديد گفت: اين خونه اولين زندان رو به يادم ميآره. درها همونطور صدا ميدن. شعرم يه ترجيعبند داشت: پدرم را تنها از پشت ميلهها ميبينم. ميدونيد من به فكر قفسهايي بودم كه توي خونههاي بورژوايي بچهها رو توش ميذارن. توي شعر من باباهه در تمام طول زندگي بچه دنبالش ميكرد. مدير مدرسه بود. افسر پليس بود. زندانبان بود. چارلي فورتنوم: من به زودي پدر ميشم. دلم ميخواد اينقدر زنده باشم كه بتونم ببينم بچهم دختر ئه يا پسر. آكوئينو: كي به دنيا ميآد؟ چارلي فورتنوم: فكر ميكنم پنج ماه ديگه يا همين حدودها. آكوئينو: نگران نباش. خيلي زودتر از به دنيا اومدنش برميگردي خونه. چارلي فورتنوم: البته اگه من رو نكشين. آكوئينو: من شعرهاي زيادي دربارهي مرگ گفتهم. ( مينوشد. ) شعري كه بيشتر از همه دوست دارم ترجيعبندش اين ئه: مرگ علف هرزهاي ست. نيازي به باران ندارد. لئون از اين شعر خوشش نميآد. ميگه مثل يه كشاورز شعر گفتهام. خب يه زماني واقعا دلم ميخواست كشاورزي كنم. لئون از يه شعر ديگهي من خوشش ميآد: جرم هر چه باشد همان غذا را به همهي زندانيها ميدهند. چارلي فورتنوم: من نميخوام قبل از تولد بچهم بميرم. آكوئينو: من برات آرزوي خوشبختي و عمر زياد ميكنم سنيور فورتنوم. اما مرگ و زندگي هيچكس دست خودش نيست. قبول نداري؟ شايد همين فردا همين خودم با يه ماشين تصاف كنم يا تب و لرز كنم و بميرم. ولي خب، مرگ با گلوله هم سريع اتفاق ميافته هم شرافتمندانه ست. چارلي فورتنوم: قرار ئه من با گلوله كشته بشم آره؟ آكوئينو: مسلما…مگه راه ديگهاي هم هست؟ ما آدمهاي سنگدلي نيستيم سنيور فورتنوم. ما انگشتهاي شما رو قطع نميكنيم. چارلي فورتنوم: آدم بدون انگشت هم ميتونه زندگي كنه اما… آكوئينو: من نميفهمم چرا بيشتر آدمها اينقدر از مرگ ميترسن. اگه حرف كشيشها حقيقت داشته باشه دنياي ديگري بعد از مرگ هست. چارلي فورتنوم: من چيزي دربارهي دنياي بعد از مرگ نميدونم. فقط ميدونم كه دلم ميخواد ده سال ديگه توي مزرعهم زندگي كنم و بزرگ شدن اون پدرسوختهي كوچولو رو تماشا كنم. آكوئينو: اينقدر نگران نباش. ميبينيش. چارلي فورتنوم: باز هم ميخوري برات بريزم؟ ( آكوئينو در سكوت به چارلي خيره ميشود. سپس لبخند ميزند و چارلي با لبخند او برايش مشروب ميريزد.) ( نور صحنه خاموش و لحظهاي بعد روشن ميشود.) چارلي فورتنوم: ازدواج كردهاي؟ آكوئينو: نه. چارلي فورتنوم: من دو بار ازدواج كردم. ازدواج اولم ناموفق بود. اما از همسر الانم واقعا راضي هستم. ميخواي عكسش رو ببيني؟ آكوئينو: آره. ( فورتنوم دست در جيبش ميكند و از داخل كيف عكسي بيرون ميآورد. ) چارلي فورتنوم: ايناهاش. اين ماشيني هم كه پشتش نشسته اسمش هست فخر فورتنوم. من اين اسم رو روش گذاشتم. آكوئينو: خيلي خوشگل ئه. چارلي: خودم اسمش رو انتخاب كردم. آكوئينو: زنت رو ميگم چارلي. چارلي فورتنوم: آها! زنم رو ميگي. وقتي داشتم عكس ميگرفتم دوربين توي دستم ميلرزيد براي همين عكس يه جورايي تار افتاده. باز هم برات بريزم؟ آكوئينو: خيلي كم. چارلي فورتنوم: آره، اندازه است كه مهم ئه. هر مردي اندازهي خاص خودش رو داره. من هيچوقت از كسي كه اندازهش با من نخونه انتقاد نميكنم… راستي، من از اون شعرت خيلي خوشم اومد. آكوئينو: كدومشون؟ چارلي فورتنوم: خدايا، من چه حافظهي بدي دارم. با جسد چهكار ميكنيد؟ آكوئينو: شما با جسد من چهكار ميكنيد؟ چارلي فورتنوم: با جسد من؟ آكوئينو: سنيور فورتنوم، چرا همهش درباره اين مسائل ناخوشايند حرف بزنيم؟ من دربارهي مرگ شعر ميگم درست، اما فقط مرگ به صورت يه مفهوم انتزاعي. من دربارهي مرگ دوستانم نمينويسم. چارلي فورتنوم: من ميخوام براي زنم كلارا نامه بنويسم. ميتونين نامه رو نگه دارين و وقتي خطر برطرف شد بهش بدين. فقط ميخوام بدونه كه تا آخرين لحظهي زندگيم به فكرش بودهام. يه مداد ميخوام. يه مداد نوك تيز. آكوئينو: من يه خودكار دارم اما بهتر ئه از لئون اجازه بگيرم. چارلي فورتنوم: دادن يه خودكار كه ديگه اجازه نميخواد آكوئينو. مگه با خودكار چهكار ميتونم بكنم جز نوشتن؟ آكوئينو: هر چي كه بنويسي بايد بدي به ما كه بخونيمش. چارلي فورتنوم: براي نوشتن به كاغذ احتياج دارم. آكوئينو: خيلي خب. بهت كاغذ ميديم. چارلي فورتنوم: يه خورده هم آب ميخوام كه دستهام رو بشورم. نميخوام لكههاي كثيف دستم روي كاغذ نامه بمونه. آكوئينو: اينجا كه هتل نيست چارلي. چارلي فورتنوم: آره. ميدونم. اگه هتل بود كه من كارت لطفا مزاحم نشويد رو پشت در آويزون ميكردم. باز هم برات بريزم؟
8. منتظر كسي بودي ادواردو؟ ( منزل دكتر پلار.) ( ادواردو پلار وارد خانهاش ميشود. چراغ را روشن ميكند.) كلارا: سلام. دكتر پلار: سلام. چهطور اومدي تو؟ كلارا: از دربان خواهش كردم در رو باز كنه. دكتر پلار: اون هم به راحتي خواهشت رو پذيرفت؟ كلارا: من رو ميشناسه. البته بهش قول دادم كه تو بهش پول ميدي. ميدي ديگه نه؟ دكتر پلار: ( مينشيند. ) آره. چهقدر بايد بدم. پونصد پزو؟ كلارا: هزار تا بهتر ئه. دكتر پلار: خيلي خوشحالم كه اومدي اينجا. ميخواستم بهت تلفن كنم، هر چند اين كار چندان عاقلانه نبود. پليس فكر ميكنه كه من ارتباطي با آدمربايي دارم. فكر ميكنن شايد من بهخاطر حسادت به فورتنوم خواستهم بلايي سرش بيارم. كلارا: اونها جرات نميكنن با تو كاري بكنن. تو دكتر مخصوص زن وزير دارايي هستي. خودت رو دستكم نگير. اون ازت حمايت ميكنه. دكتر پلار: به هر حال احتمالش هست كه زير نظر باشم. كلارا: اين كه مهم نيست. اونها من رو هم زير نظر دارن. دكتر پلار: تو رو تا اينجا تعقيب كردند؟ كلارا: من خوب بلدم اينجور مواقع جيم شم. اتفاقا پليس مزاحمم نيست. يه روزنامهنگار آشغال مزاحمم ئه. همينكه هوا تاريك شد سر و كلهش پيدا شد. گفت بهم پول ميده. بهش گفتم ديگه به پول احتياج ندارم. عصباني شد. واقعا فكر ميكرد وقتي توي خونهي مامان سانچز بودم اون رو بهخاطر خودش دوست داشتم. دكتر پلار: چهطور از شرش راحت شدي؟ كلارا: مامور پليس رو صدا زدم. توي مزرعه يه مامور گذاشتهن براي حفاظت از من. اون تمام مدت من رو ميپاد. وقتي كه اون دو تا داشتند با هم دعوا ميكردن من با ماشين فرار كردم. دكتر پلار: تو كه رانندگي بلد نيستي كلارا. كلارا: به اندازهي كافي رانندگي چارلي رو ديده بودم. كار سختي نبود. اولش يه خورده قاتي كردم. اما بعد همه چيز درست از آب دراومد. به هر زحمتي بود خودم رو تا جاده رسوندم، از اونجا به بعد ديگه قشنگ ياد گرفته بودم چهكار بايد بكنم. حتي از چارلي هم تندتر رانندگي ميكردم. توي راه با يه كاميون تصادف كردم. دكتر پلار: آسيب كه نديدي؟ كلارا: زانوي چپم كمي زخمي شد. اما رفتم پيش مامان سانچز، زخمم رو بست. دكتر پلار: كلارا، من بايد باند رو باز كنم و زخم رو ببينم. كلارا: آخه زخم ناجوري نيست. دكتر پلار: بايد ببينمش كلارا. ( صداي زنگ در. ) كلارا: منتظر كسي بودي ادواردو؟ دكتر پلار: نترس. احتمالا يه مريض ئه. برو توي اون اتاق. پلار: كي ئه؟ كلنل پرز: پليس. ( كلارا به اتاق خواب ميرود. دكتر ميرود در را باز كند. )
9. مثل شامهي سگ به حشيش دكتر پلار: از چارلي فورتنوم چه خبر؟ كلنل پرز: خبر تازهاي ندارم. ولي بهم خبر دادن كه شما سفير كبير رو ملاقات كردين. ميدونم كه تحت عنوان اعضاي باشگاه انگليس و آرژانتين ميخواين ماجراي دزديده شدن چارلي فورتنوم رو پيگيري كنين. ولي توي اين شهر چيزي به نام باشگاه انگليس و آرژانتين نداريم. داريم؟ دكتر پلار: نه، نداريم. كلنل پرز: يه دروغ هم ديروز گفتين… دكتر پلار: من بهتون دروغي نگفتم كلنل. كلنل پرز: به هر حال خيلي درگير ماجراي چارلي فورتنوم شدين دكتر. دكتر پلار: اگه منظورتون اين ئه كه من براي آزادي فورتنوم خيلي دارم پيگيري ميكنم، بله، حق با شما ست. فكر ميكنم پيگيريهام به نفع شما هم هست. ما هر دو براي يه چيز داريم فعاليت ميكنيم. كلنل پرز: اما فرقي بين ما دو تا هست دكتر. من واقعا علاقهاي به فورتنوم ندارم. مورد نظر من فقط كساني هستند كه اون رو دزديدهاند. ترجيح ميدم كه تهديدشون به شكست منجر بشه، اما شما دلتون ميخواد تهديدشون بگيره. البته اين طبيعي ئه. من هم بدم نميآد هم فورتنوم آزاد بشه هم آدمهايي رو كه دزديدنش بگيرم. اما اهميت مورد دوم براي من خيلي بيشتر از زندگي فورتنوم ئه. شما مهمان دارين؟ دكتر پلار: نه. كلنل پرز: ( مينوشد. ) شما واقعا فكر ميكنيد آدمرباها ميتونن باعث آزادي پدرتون بشن؟ دكتر پلار: خب، قبلا زندانيهاي ديگري از همين راه آزاد شدهن. كلنل پرز: نه در ازاي يه كنسول افتخاري خشك و خالي. واقعا تنها ييد دكتر؟ دكتر پلار: بله. بله. كلنل پرز: فقط فكر كردم شايد …مهم نيست. شما كمونيست هستيد دكتر؟ دكتر پلار: نه. هيچوقت حوصلهي ماركس رو نداشتهم. مثل بيشتر دانشمندهاي ديگر اقتصاد. شما مطمئنيد اين آدمرباها كمونيست هستند؟ فقط كمونيستها با استبداد و شكنجه مخالف نيستن. كلنل پرز: بعضي از كساني كه درخواست آزاديشون رو كردهن، كمونيست هستند. دكتر پلار: پدر من كمونيست نيست. كلنل پرز: پس واقعا فكر ميكنيد اون زنده است؟ دكتر پلار: بله. ( صداي زنگ تلفن. دكتر پلار ميرود و گوشي را برميدارد.) دكتر پلار: الو. بفرماييد. دكتر پلار: خيلي فوري ئه؟ من مهمان دارم… ( صحنه تاريك ميشود. صداهاي زير از باند صداي صحنه شنيده ميشود. ) دكتر پلار: الو. بفرماييد. پدر ريواس: ( از گوشي تلفن ) ادواردو! اتفاق ناجوري برامون افتاده. فورا بهت احتياج داريم. تمام روز سعي كرديم … دكتر پلار: خيلي فوري ئه؟ من مهمان دارم… پدر ريواس: بازداشت شدهاي؟ دكتر پلار: بله، ميدونم. توي اين شرايط كاملا طبيعي ئه كه وحشت كنيد، اما هميشه تب بچهها خيلي بالا ميره. دو تا آسپرين ديگه بهش بدين. پدر ريواس: پنج دقيقهي ديگه دوباره تلفن ميكنم. دكتر پلار: نه، نه. لزومي نداره. فردا صبح بهم تلفن كنيد. رفته بودم بوئنوس آيرس تازه رسيدم خونه، حسابي خستهم. الان ميخوام برم بخوابم. خداحافظ. پدر ريواس: ده دقيقهي ديگه زنگ ميزنم. ( نور صحنه ميآيد ) دكتر پلار: : نه، نه. لزومي نداره. فردا صبح بهم تلفن كنيد. رفته بودم بوئنوس آيرس تازه رسيدم خونه، حسابي خستهم. الان ميخوام برم بخوابم. خداحافظ. (گوشي را ميگذارد. ) كلنل پرز: كي بود؟ ببخشيد كه ميپرسم. اين از معايب پليسها ست. عادت كرديم به پرسيدن. دكتر پلار: يه پدري كه نگران بچهش بود. زنش خونه نيست، رفته خريد. حال بچه بد شده دست و پاش رو گم كرده. دربارهي چي داشتيم حرف ميزديم؟ كلنل پرز: پدرتون. عجيب ئه كه آدمرباها اسمش رو توي فهرستشون نوشتهاند. خيليها هستند كه آزاديشون بيشتر به درد آدمرباها ميخوره. آدمهاي جوونتر. پدرتون ديگه بايد پير شده باشه. آدم هر جور فكر ميكنه به نظر ميآد آدمرباها به جبران كمكي كه شما ميتونيد بهشون بكنيد … دكتر پلار: من چه كمكي ميتونم بهشون بكنم؟ كلنل پرز: شما با پيگيريتون درواقع مدام داريد تبليغشون رو ميكنيد. اونها هم همين رو ميخوان. خودشون نميتونن اين كار رو بكنن. اونها نميخوان فورتنوم رو بكشن. اگه فورتنوم بميره اونها در واقع شكست خوردهن. به علاوه من امروز داشتم به اين فكر ميكردم كه اونها چهجوري از برنامهي سفير امريكا خبردار شدند كه نقشهي دزديدنش رو كشيدند. اينجور اطلاعات كه محرمانه ست و توي روزنامهها چاپ نميشه. بنابراين اونها كسي رو داشتند كه اين خبر رو بهشون داده. دكتر پلار: مسلما كسي كه اين خبر رو داده من نيستم. من طرف اعتماد فرماندار نيستم كه از اينجور اطلاعات محرمانه خبر داشته باشم.. كلنل پرز: خب، خانم فورتنوم كه ميدونست. شايد به شما گفته باشه. ميخواستم دو سه كلمهاي با خانم فورتنوم حرف بزنم اما خونه نبود. بعد با خبر شدم كه رفته بوده پيش خانم سانچز و چون توي راه تصادف كرده بود و يه خورده هم زخمي شده بود خانم سانچز شخصا دستش رو باندپيچي كرده. گويا شما قبل از اومدنم داشتين كسي رو معاينه ميكردين دكتر؟ آستين دست راستتون رو بالا زدين. دكتر پلار: شما خيلي دقيق هستين كلنل. خب، من به خانم سانچز به عنوان يه دكتر اطمينان ندارم. كلارا اينجا ست. داشتم دستش رو پانسمان ميكردم. كلنل پرز: پس حدسم دربارهي دروغهاتون درست بود. دكتر پلار: يه ماجراي اينجوري به ناچار يه مقدار دروغ هم توش هست. كلنل پرز: ببخشيد كه مزاحم شدهم دكتر. اما دروغهاتون آزارم ميداد. ولي حالا ديگه شما تا حدودي خيالم رو راحت كردين. حالا ديگه مي فهمم چرا شما اينقدر تلاش ميكنين چارلي فورتنوم آزاد شه. اينجوري دردسرش كمتر ئه. وجود فورتنوم راه گريزي ئه براي وقتي كه رابطه كسلكننده ميشه. خب، ما مجبوريم چارلي فورتنوم رو بهخاطر شما هم كه شده نجات بديم و ربايندههاش رو هم بازداشت كنيم و تحويل اونطرف مرز بديم. دكتر پلار: خوشحالم كه خيالتون از جانب من راحت شده. كلنل پرز: اسرار هميشه به مشام يه مامور پليس بوي بدي داره. حتي اسرار معصومانه. شامهي ما تربيت شده كه سر از اين اسرار در بياريم. مثل شامهي سگ به حشيش. نصيحت من رو بپذيريد دكتر. شما واقعا به اندازهي كافي سعي خودتون رو كردين، توصيه ميكنم بيشتر از اين داخل ماجرا نشين. اما اگه بخوايد همچنان ادامه بدين بايد مواظب خودتون باشين. چون من اول با تير ميزنم بعد تاج گل ميفرستم. دكتر پلار: لحنتون تا حدودي مثل آلكاپون ئه. كلنل پرز: آل كاپون هم به شيوهي خاص خودش نظم رو حفظ ميكرد. ( بلند ميشود. ) خب، من ديگه بايد برم . راستي يه موضوع ديگه هم هست بهتر ئه ديگه بهتون بگم. ميبايست زودتر به شما ميگفتم. من از پدرتون خبر دارم. از طريق رئيس پليس آسونسيون. ما دربارهي تمام اسمهايي كه آدمرباها توي فهرستشون آوردهن تحقيق كرديم. پدرتون كشته شده. سعي كرده بود از زندان فرار كنه، با مردي به اسم آكوئينو ريبرا ( aquino ribera )، اما پير و خيلي كند بود. براي همين جا گذاشته شد. متاسفم كه اين خبر بد رو به شما ميدم. گفتم كه شايد بخوايد در كارتون تجديد نظر كنيد. خب... ديگه تنهاتون ميذارم. خداحافظ. ( نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) ( صداي زنگ تلفن. دكتر پلار گوشي را برنميدارد. كلارا از اتاق خواب ميآيد بيرون.) كلارا: چرا گوشي رو برنميداري؟ دكتر پلار: حوصلهش رو ندارم. (صداي زنگ تلفن) كلارا: توي دردسر افتادي؟ دكتر پلار: نه. كلارا: چي شده ادواردو؟ اون پليس چي گفت كه اينقدر ناراحتي؟ ( باز هم صداي زنگ تلفن. ) كلارا: گوشي رو بردار ادواردو. شايد يه مريضي باشه كه الان به كمكت احتياج داره. (گوشي را برميدارد. ) دكتر پلار: الو؟ پدر ريواس: ( از گوشي تلفن ) چي شده ادواردو؟ دكتر پلار: ملاقاتي داشتم. پدر ريواس: پليس؟ دكتر پلار: آره. پدر ريواس: حالا تنهايي؟ دكتر پلار: آره. پدر ريواس: تمام روز كجا بودي؟ دكتر پلار: بوئنوس آيرس. پدر ريواس: ديشب چي؟ خيلي سعي كرديم پيدات كنيم. دكتر پلار: گفته بودي ديگه به من احتياج نداري. پدر ريواس: بيمارت حالا ديگه به تو احتياج داره. لب رودخونه برو و كنار كيوسك كوكاكولافروشي بايست. اگه كسي مراقب باشه ميتونيم ببينيم. اگه راه باز باشه سوارت ميكنيم. دكتر پلار: همين حالا خبري از پدرم شنيدم. از كلنل پرز. پدر ريواس: چه خبري؟ دكتر پلار: كه اون فرار كرده. اما خيلي كند بوده و شما جاش گذاشتين. حقيقت داره؟ پدر ريواس: بله متاسفانه. نميتونستم قبلا بهت بگم. به كمكت احتياج داشتيم. دكتر پلار: واقعا مرده؟ پدر ريواس: بله متاسفانه. فورا با تير زدنش. همونطور كه روي زمين افتاده بود. دكتر پلار: درستش اين بود كه به من ميگفتي. پدر ريواس: نميتونستيم بياحتياطي كنيم ادواردو. ( مكث ) الو؟ الو؟ ادواردو! الو؟ دكتر پلار: بله. پدر ريواس: حالا به كمكت نياز داريم. ميآي؟ دكتر پلار: آره ميآم. پدر ريواس: همين حالا. دكتر پلار: باشه. پدر ريواس: ميبينمت. خداحافظ. (گوشي تلفن را ميگذارد. ) كلارا: ادواردو، اين كي بود؟ دكتر پلار: يه دوست قديمي؟ كلارا: پدرت مرده؟ دكتر پلار: آره. مرده. كلارا: متاسفم ادورادو. دوستش داشتي؟ دكتر پلار: آره، فكر كنم دوستش داشتم.
10. قسمنامهي بقراط ( مخفيگاه چريكها ) پدر ريواس: حالش چهطور ئه؟ دكتر پلار: خوب ميشه. ( مينشيند. ) چه اتفاقي افتاد؟ چرا بهش شليك كردين؟ پدر ريواس: داشت فرار ميكرد. آكوئينو اول به زمين شليك كرد. وقتي ديد نميايسته به پاهاش شليك كرد. دكتر پلار: اگه ميشد بردش بيمارستان، بهتر بود. پدر ريواس: خودت خوب ميدوني كه اين كار غيرممكن ئه. دكتر پلار: تنها كاري كه ميتونم بكنم اين ئه كه زخمش رو باندپيچي كنم. قوزك پاش رو بايد گچ گرفت. چرا اين ماجرا رو تمامش نميكنين لئون؟ من ميتونم اون رو سه چهار ساعت توي ماشينم نگهدارم تا شماها فرصت كنين از مرز رد شين و به پليس ميگم كنار جاده پيداش كردم. وقتي يه چيز اشتباه شروع بشه تا آخرش اشتباه پيش ميره. اولين اشتباه شما اين بود كه اون رو بهجاي سفير امريكا گرفتين و حالا عواقبش رو ببينيد. پدر ريواس: شايد حق با تو باشه اما تا ببر دستور نده ما … دكتر پلار: خب بهش توضيح بدين كه از اين راه به نتيجه نميرسين. پدر ريواس: نميشه. ما وقتي آدمربايي رو اعلام كرديم همهي ارتباطهاي ما با ببر قطع شده. براي اينكه اگه گير افتاديم نتونيم حرفي بزنيم. دكتر پلار: خب، من ديگه بايد برم. بايد كمي بخوابم. پدر ريواس: تو بايد همينجا بموني. دكتر پلار: بهتر ئه هنوز كه هوا تاريك ئه برم. اگه روز كه ديده ميشم از اينجا برم… پدر ريواس: تو ديگه از اينجا نميري. دكتر پلار: منظورت چي ئه لئون؟ پدر ريواس: اگه تلفنت كنترل شده باشه حالا ديگه اونها ميدونن كه تو با ما در ارتباطي. اگه برگردي ممكن ئه دستگيرت كنند و رفيقت فورتنوم بيدكتر ميمونه. دكتر پلار: اگه تو به خواستههات برسي … يا فورتنوم رو بكشي …وضعيت من چي ميشه؟ من هم متهم ميشم به آدمربايي. پدر ريواس: تو دزديده شدي و به زور اينجا نگه داشته شدي. ادواردو، ما ديگه نميتونيم به تو اجازه بديم بري. دكتر پلار: من اگه راه بيفتم و از اون در برم بيرون تو چهكار ميخواي بكني؟ پدر ريواس: اون مرد سياهپوست كه دم در ئه بهت شليك ميكنه. عاقل باش ادواردو. ما چهطور اطمينان كنيم كه پليس رو نميآري اينجا؟ دكتر پلار: من خبرچين نيستم لئون. با وجود اينكه شماها بهم كلك زدين. پدر ريواس: مطمئن نيستم. وجدان انسان چيز سادهاي نيست. اصلا تعجب نميكنم بهخاطر بيمارت مجبور شي بياي اينجا و پليس هم تا اينجا تعقيبت ميكنه. قسمنامهي بقراط شما پزشكها كار دست آدم ميده. دكتر پلار: لئون من اينطور نيستم كه تو فكر ميكني. من وجداني ندارم. آدم سادهاي هستم. پدر ريواس: من هيچوقت توي زندگيم به آدم ساده برنخوردم. من كه بهواسطهي شغلم توي جايگاه اعتراف با آدمهاي زيادي در ارتباط بودم در طي سالها فهميدم آدم ساده وجود نداره و هيچ كس هم نميتونه از علت و انگيزهي اعمال آدمها سردربياره. براي همين هر كي مياومد كليسا پيشم اعتراف ميكرد فقط ميگفتم: سه بار دعاي پدر آسماني رو بخون، سه بار درود بر مريم رو بخون و برو به سلامت.
11. مري پيكفورد ( مخفيگاه چريكها ) چارلي فورتنوم: پس تو هم با اينهايي؟ دكتر پلار: بله. چارلي فورتنوم: من از كار تو سردرنميآرم تد. تو رو چه به اين قضايا؟ دكتر پلار: فكر كنم قبلا دربارهي پدرم باهات حرف زدهم. فكر كردم شايد اينها به پدرم كمك كنن. چارلي فورتنوم: تو دوست من بودي. دكتر پلار: من مسئول اشتباه اونها نيستم. قوزك پات چهطور ئه؟ چارلي فورتنوم: دندون درد بيشتر داره اذيتم ميكنه. تو بايد من رو از اينجا ببري بيرون تد. بهخاطر كلارا. دكتر پلار: الان من هم مثل تو زنداني هستم. اجازه ندارم برم بيرون. من تا ديروز همهي وقتم رو گذاشته بودم براي پيگيري مبادلهي تو با زندانيها. با سفير كبير هم ملاقات كردم. چارلي فورتنوم: اگه من بميرم اونها توي بوئنوس آيرس نفس راحت ميكشن. دكتر پلار: كلنل پرز هم تمام وقتش رو گذاشته براي پيگيري اين ماجرا. من فكر ميكنم خيلي زود اينجا رو پيدا ميكنه. چارلي فورتنوم: با كلارا حرف زدهاي؟ دكتر پلار: آره. حالش خوب ئه. چارلي فورتنوم: دلم براش تنگ شده تد. بچهش چهطور ئه؟ دكتر پلار: اصلا جاي نگراني نيست. چارلي فورتنوم ( گريهكنان): راستش رو بخواي دلم براي فخر فورتنوم هم خيلي تنگ شده. دلم ميخواست الان اونجا بودم و بهش حسابي بنزين ميدادم. اگه من بميرم كلارا بدون من چيكار ميكنه؟ دكتر پلار: تو نميميري چارلي. براي چي به مرگ فكر ميكني؟ به زندگي فكر كن. به كلارا. چارلي فورتنوم: ديروز سعي كردم براش نامه بنويسم. هر چند شك دارم كه بتونه چيزي از اون نامه بفهمه. هنوز راحت نميتونه بخونه. فكر كردم كه شايد كسي اون رو براش به صداي بلند بخونه. مثلا تو تد. اما بعدتصميمم عوض شد. فكر كردم اگه اتفاق بدي بيفته تو اون رو در جريان ميذاري. دكتر پلار: در جريان چي؟ چارلي فورتنوم: در جريان احساس من. اين مدتي كه من اينجا بودم به خيلي چيزها فكر كردم. به سالهاي قبل از ازدواجم با كلارا. به نظرم رسيد اون سالها چه قدر زندگيم خالي و تهي بود. بدون هيچ هدفي. پول جمع ميكردم براي چي؟ براي كي؟ كسي رو ميخواستم كه كاري براش بكنم. خيليها با مراقبت از سگ و گربه وقتشون رو ميگذرونن، اما من هيچوقت از حيوانات خوشم نمياومد. تنها چيزي كه دوست داشتم فخر فورتنوم بود. بهش بنزين ميدادم و به صداي دل و رودهش گوش ميكردم. معذرت ميخوام. من زياد حرف ميزنم. سرت رو درد آوردم. دكتر پلار: نه. هر چي دلت ميخواد بگو. توي اين موقعيت كار ديگهاي نميتونيم بكنيم. چارلي فورتنوم: ميدوني، من قبل از آشنايي با كلارا از يكي ديگه از دخترهاي مامان سانچز خوشم مياومد. اسمش ماريا بود. دكتر پلار: همون كه يكي بهش چاقو زد؟ چارلي فورتنوم: آره. خودش ئه. ماريا من رو سحر كرده بود. اما وقتي با كلارا آشنا شدم تازه فهميدم ماريا زن خوبي نيست. فكر كنم من زنها رو خوب نميشناسم. كلارا مثل ماريا خوشگل نبود اما خيلي بيشيله پيله بود. ميتونستم بهش اعتماد كنم. وقتي باهاش بودم احساس آرامش و راحتي ميكردم. ( نالهاي حاكي از درد ميكند. ) دكتر پلار: درد ميكنه؟ چارلي فورتنوم: فقط تير ميكشه. وقتي به زن اولم و كلارا فكر ميكنم خداي من، دو تا زن چهقدر ميتونن متفاوت باشن. زن اولم يك بار بهم گفت كه از روي ترحم با من ازدواج كرده. توي خونه مثل يه مرد بود. راجع به برق هر جور اطلاعاتي داشت. ميتونست واشر شيرها رو تعمير كنه. اما كلارا يه زن واقعي ئه. ميدونه كي ساكت باشه. خدا حفظش كنه. ميخوام كاري كنم كه تا آخر عمرش خوشحال و خوشبخت زندگي كنه. دكتر پلار: چرا با كلارا ازدواج كردي چارلي؟ چارلي فورتنوم: ميخواستم كمكش كنم. دكتر پلار: براي اين كار لازم نبود باهاش ازدواج كني. چارلي فورتنوم: اگه اين كار رو نميكردم بعد از مردنم ماليات بر ارث خيلي زياد ميشد. و راستش من بچه ميخواستم. دوستش دارم تد. ميخوام از لحاظ مالي تامين باشه. دلم ميخواست اون رو بهتر ميشناختي. اون من رو ياد مري پيكفورد( mary pickford ) توي اون فيلمهاي صامت قديمي ميندازه. منظورم صورتش نيست. منظورم حالت معصوميتش ئه. دكتر پلار: پس اميدوارم بچهش دختر باشه. يه پسر شكل مري پيكفورد توي اين دنيا خيلي توي دردسر ميافته. چارلي فورتنوم: براي من جنسيت بچه مهم نيست، اما كلارا دلش پسر ميخواد. (كمي مينوشد. ) دكتر پلار: چارلي! اشكالي داره من الان تنهات بذارم؟ چارلي فورتنوم: براي چي؟ دكتر پلار: الان دو سه دقيقه از شروع اخبار راديو گذشته. مي خوام بدونم چه خبر ئه. چارلي فورتنوم: فقط تو رو خدا بعدش برگرد پيشم. دكتر پلار: خيله خب. چارلي فورتنوم: زود برگرد تد. دكتر پلار: باشه چارلي.
12. خوزه ( مخفيگاه چريكها ) ( دكتر پلار، پدر ريواس و آكوئينو از راديو به حرفهاي سفير كبير انگلستان گوش ميدهند. ) سفير كبير( از راديو ): من بهخاطر اتفاقي كه براي آقاي فورتنوم افتاده كاملا متاسفم اما بايد خاطر نشان كنم كه ما نميتونيم اين آدمربايي رو به عنوان حملهاي به سياست خارجي خودمون تلقي كنيم. آقاي فورتنوم هيچوقت عضو كادر سياسي ما نبود. ايشان در آرژانتين متولد شده و تا جايي كه اطلاع دارم هيچوقت پا به انگلستان نذاشته. گزارشگر( از راديو ): ممكن ئه خيلي از شنوندههاي ما اين سوال براشون پيش اومده باشه كه اگه آقاي فورتنوم عضو كادر سياسي بود دولت چه واكنشي نشان ميداد؟ سفير كبير( از راديو ): مسلما واكنش دولت همين بود كه هست. ما تحت هيچ شرايطي تسليم اخاذي نميشيم. در اين مورد خاص هم اطمينان كامل داريم اگه آدمرباها متوجه بشن عملشون به هيچوجه فايدهاي نداشته آقاي فورتنوم رو آزاد ميكنن. ( موسيقي پايان اخبار ) مجري راديو: شنوندگان عزيز، گفت و گوي ما را با سفير كبير انگلستان شنيديد. و حالا از شما دعوت ميكنيم به يك قطعه موسيقي ملايم و زيبا گوش بدين. همهي ما به موسيقي نياز داريم. دوستي ميگفت اين موسيقي ئه كه ميتونه دنيا رو نجات بده. به نظر شما چي ميتونه دنيا رو نجات بده؟ تا خبرهاي بعدي خدانگهدار. ( صداي موسيقي از راديو. ) آكوئينو: اگه اونها اولتيماتوم ما رو رد كردند ما هر چه زودتر فورتنوم رو بكشيم بهتر ئه. پدر ريواس: ما به دولت انگلستان كه اولتيماتوم نداده بوديم. اينها مجبورن به طور رسمي اينجوري حرف بزنن و آدمربايي رو محكوم كنن و اعلام كنن كه زير بار نميرن، اما پشت پرده فشارهاي زيادي به دولت آرژانتين وارد ميكنن. دكتر پلار: لئون! لئون! آكوئينو: دكتر پلار، توي راديو هيچ حرفي از ناپديدن شدنت نميزنن. دكتر پلار: شايد هنوز خبر ندارن. من حساب روزها از دستم در رفته. امروز پنجشنبه ست؟ پدر ريواس: آره. ( صداي كوبش در. ) ( پدر ريواس و آكوئينو با دستپاچگی برای خاموش کردن راديو دست دراز میکنند. ) صداي خوزه ( از پشت در ): مارتا! مارتا! مارتا! مارتا! چارلی: تد! تد! ( آکوئینو شتابان به سوی اتاق چارلی میرود. ) ( صحنه تاریک و لحظهای بعد روشن میشود. خوزه همچنان در میزند و آکوئینو هفتتيرش را به سر چارلی چسبانده است.) صداي خوزه ( از پشت در ): مارتا!در رو باز كن. منم خوزه. مارتا! من ميدونم تو توي خونهاي. صداي راديو رو شنيدهم. زنم مرده. وقتي امروز صبح بيدار شدم و دستم رو دراز كردم تا بيدارش كنم فهميدم مرده. خوآن ميگه تو يه تابوت ازش خريدي. تو كه كسي رو نداري مرده باشه مارتا. تابوتت رو ميدي به من؟ من كه ميدونم توي خونهاي. چندتا هم مهمون داري. درست ميگم؟ براي چي در رو باز نميكني؟ من كه ميدونم توي خونهاي.
13. پ...لئون! ( مخفيگاه چريكها ) پدر ريواس: چهجور آدمي ئه؟ مارتا: نگران نباشين. يه پيرمرد كور ئه. لئون: اون مي دونست كه تو تنها نيستي. هي ميگفت ميدونم كه مهمون داري. آكوئينو: با يه لحن تهديدكنندهاي هم اين رو ميگفت. اصلا از لحنش خوشم نيومد. زياد حرف ميزد. من از پيرمردهاي وراج خوشم نميآد. به هر حال اون صداي اين كنسول رو شنيده. من كه فكر ميكنم بايد يه اتفاقي براش بيفته. بايد دهنش رو بست. مارتا: نه. من با اين كار مخالفم. از وقتي بچه بودم او رو ميشناسم. دكتر پلار: الان ديگه براي بستن دهان اين پيرمرد خيلي دير ئه. مارتا: الان ميرم خونهش يه سر و گوشي آب ميدم. قشنگ نگاه ميكنم توي خونهش آدم غريبه هست يا نه. پدر ريواس: اگه توي خونهش مامور بود تو رو گرفتند چي؟ آكوئينو: اگه تا دو ساعت ديگه برنگشتي، اگه تو رو گرفتند …اونوقت ديگه بايد كنسول رو بكشيم. اگه گرفتندت بهشون بگو چهكار ميخوايم بكنيم. اگه ديروز درست به سرش شليك ميكردم حالا ديگه خيلي از اينجا دور شده بوديم. چارلي فورتنوم: (از اتاق خود) تد! تد! آكوئينو: چي فكر ميكني لئون؟ فكر نميكني اون پيرمرد اومده بود جاسوسي ما رو بكنه؟ پدر ريواس: چه ميدونم! برو پست نگهباني رو از ميگوئل تحويل بگير. دو ساعت ديگه هم من ميآم نگهباني ميدم. چارلي فورتنوم: (از اتاق خود) تد! تد! دكتر پلار: يه فكري به حالش بكنين. فكر كنم باز هم مشروب ميخواد. چارلي فورتنوم: (از اتاق خود) تد! تد! پدر ريواس: ديگه كسي حق نداره شريك نوشيدني اون بشه. آكوئينو: چرا گوشهكنايه ميزني؟ پدر ريواس: گوشهكنايه نميزنم. فكر كردي ديروز نتونستم بوي دهنت رو تشخيص بدم؟ خب ديگه برو سر پست نگهبانيت. چارلي فورتنوم: (از اتاق خود) تد! تد! پدر ريواس: ميشه بري پيش اون ادواردو؟ فقط براي اين كه ساكت شه. ( دكتر پلار به اتاق مجاور پيش چارلي ميرود. ) پدر ريواس: برو پيش اون پيرمرد مارتا. يه جوري كه معناي بدي نداشته باشه بهش حالي كن به هيچكس نگه تو مهمون داري. مارتا: الان ميرم باهاش حرف ميزنم. ولي خوزه پيرمرد بيآزاري ئه. از بابت اون نگران نباش پدر! پدر ريواس: خواهش ميكنم اينقدر به من نگو پدر. من همسرت هستم مارتا. همسرت. مارتا: ببخشيد. ببخشيد. من افتخار ميكنم كه زن تو هستم. پدر ريواس: ( با خشم و شكيبايي ) تو زن من نيستي. تو همسر مني. مارتا: هر چه تو بگي ولي به خدا فرقي نميكنه. زن يا همسر. فرقي نميكنه. پدر ريواس: من تفاوتش رو بارها برات توضيح دادم. مارتا: من زن احمقي هستم. بالاخره نفهميدم چه فرقي ميكنه؟ زن يا همسر … پدر ريواس: فرق ميكنه مارتا. شرف انساني مطرح ئه. مرد وقتي اسير نفس خودش ميشه زني رو براي مدتي كوتاه اختيار ميكنه كه ارضا بشه اما من تو رو براي تمام عمرم گرفتهم. اين ازدواج ئه. مارتا: هر چي تو بگي لئون. پدر ريواس: چون من ميگم درست نيست مارتا. درست ئه چون حقيقت همين ئه. مارتا: خواهش ميكنم عصباني نشو پ...لئون! من خيلي افتخار ميكنم كه تو من رو براي زندگي مشترك انتخاب كردي.
14. نامهاي به كلارا ( مخفيگاه چريكها ) پدر ريواس: با اين وضعي كه دارين نوشتن خيلي بايد سخت باشه. چارلي فورتنوم: يه ربع طول كشيد تا تونستم دو جمله بنويسم. از آكوئينو خواهش كردم برام بنويسه اما اون خواهشم رو رد كرد. از وقتي بهم تير زده از دستم عصباني ئه. ديگه باهام حرف نميزنه. عجيب ئه. انگار من اون رو زخمي كردهم! پدر ريواس: اگه دلتون بخواد من حاضرم نامه رو براتون بنويسم. چارلي فورتنوم: اگه اين زحمت رو بكشيد كه خيلي ازتون ممنون ميشم. ترجيح ميدم شما اين كار رو بكنيد تا يكي ديگه. همچين نامهاي به هر حال كمي محرمانه ست. مثل اعتراف ئه. و شما هم به هر حال كشيش هستين. ( پدر ريواس كاغذ را از او ميگيرد. ) چارلي فورتنوم: ميشه يه بار از اول برام بخونيد ببينم چي نوشتم. پدر ريواس: ( ميخواند ) عزيزم، از اينكه با يك بچه تنها ميماني ناراحت نباش. بهتر است كه اين پسر با يك مادر بماند تا با يك پدر. من از اين مو... ( ادامهاش را نميتواند بخواند. كاغذ را به چارلي نشان ميدهد. ) چارلي: موضوع اطمينان كافي دارم. پدر ريواس: ( ميخواند ) موضوع اطمينان دارم. من سالها با پدرم تنها بودم و هيچوقت طعم خوشي را نچشيدم. هميشه اسبها…تا همينجا نوشتين. چارلي فورتنوم: با وضعي كه من دارم فكر ميكنم به نظر شما درست اين باشه كه من پدرم رو ببخشم. شايد اون خيلي هم آدم بدي نبوده. بچهها زود دچار احساس نفرت ميشن. بهتر ئه اون قسمت راجع به اسب ها رو خط بزنين. ( پدر ريواس روي آن جمله خط ميكشد. ) چارلي فورتنوم: بهجاي اون بنويسيد…آخه چي بنويسم؟ مشكل اين ئه كه من از نوشتن يه نامهي خصوصي عاجزم. فكر كنم بهتر ئه يه چيكه بخورم شايد مغزم به كار بيفته. ( براي خود نوشيدني ميريزد. ) ميخورين براي شما هم بريزم؟ پدر ريواس: نه. ميبينيد كه من مشغول انجام وظيفه هستم. ( چارلي بيش از يك جرعه مينوشد. ) پدر ريواس: شما خيلي مشروب ميخوريد سنيور فورتنوم. چارلي: نه. من اندازهي خودم رو ميدونم. اندازه است كه مهم ئه. ( جرعهاي ديگر مينوشد. ) چارلي فورتنوم: خب…چي بگم؟ ميخوام متن نامه كاملا ساده باشه پدر. انگار دارم باهاش حرف ميزنم. جوري كه انگار من و اون با هم تنها هستيم، روي ايوان، توي مزرعه. پدر ريواس: خب، مجسم كنيد كه الان همسرتون اينجا ست و باهاش حرف بزنيد. من حرفهاتون رو مينويسم. چارلي فورتنوم: پيشنهاد خوبي ئه. شما آمادهايد براي نوشتن؟ پدر ريواس: بله. چارلي فورتنوم: بذار بچه به مدرسه محلي بره. اما اگه پسر بود او رو به اون مدرسهي بزرگ انگليسي توي بوئنوس آيرس، مدرسهاي كه من ميرفتم نفرست. من از اون مدرسه هيچ خاطرهي خوشي ندارم. بذار مثل خودت يه آرژانتيني واقعي باشه، نه يه چيز قاتيپاتي مثل من. پدر ريواس: آخرش چي بود؟ چارلي: قاتي پاتي مثل من. پدر ريواس: بهتر نيست توضيحي هم دربارهي تغيير خط از زبان شما بنويسم؟ چارلي فورتنوم: بله. بله. ( پدر ريواس جملهاي مينويسد. ) پدر ريواس: خب نوشتم. ادامه بدين. چارلي فورتنوم: كلارا! من هنوز اميدوارم بتونم خودم رو از اين وضع خلاص كنم و بيام پيشتون. دارم سعي ميكنم راهي پيدا كنم كه از اينجا دربرم. پدر، اين حرفها رو شما جدي نگير. فقط ميخوام كلارا فكر نكنه من مايوس شدهم. پدر ريواس: خب، ادامهش؟ چارلي فورتنوم: لطفا به بچه شيريني زياد نده. شيريني براي دندون خيلي بد ئه. دندونهاي من رو شيريني خراب كرده. و اگه دربارهي چيزي ترديد داشتي با دكتر پلار مشورت كن. پلار دوست و دكتر خوبي ئه. پدر ريواس: خب؟ چارلي فورتنوم: كلارا عزيزم ( پدر رويواس مينويسد و سپس در سكوت منتظر ادامهي جمله ميماند. چارلي در اين انديشه كه چه بگويد) چارلي فورتنوم: عزيز دلم ( پدر رويواس مينويسد و سپس در سكوت منتظر ادامهي جمله ميماند. چارلي در اين انديشه كه چه بگويد) چارلي فورتنوم: ديگه نميدونم چي بگم. شايد بعدا چيزهاي ديگهاي هم به فكرم برسه. ميخوام درست پيش از اين كه من رو بكشيد يكي دو كلمهي ديگه اضافه كنم. همون آخرين كلمات مشهور رو. پدر ريواس: نبايد اميدتون رو از دست بدين سنيور فورتنوم.
15. پولس قديس ( مخفيگاه چريكها) آكوئينو: ببر چه ميدونه ما توي چه وضعي گير كرديم؟ خودش صحيح و سالم توي كوردوبا داره واسه خودش … دكتر پلار: حماقت رو بذارين كنار و فرار كنين. هنوز فرصت دارين كه فرار كنين. آكوئينو: با فرارمون به همهي دنيا اعلام كنيم كه شكست خورديم آره؟ دكتر پلار: تو زماني شاعر بودي. وقتي شعر ضعيفي ميگفتي ميترسيدي اعلام كني؟ آكوئينو: شعرهام هيچوقت چاپ نشد. وقتي شعر ضعيفي ميگفتم هيچكس نميفهميد. شعرام رو توي راديو نميخوندن. دربارهي شعرهام توي پارلمان انگلستان حرف زده نميشد. دكتر پلار: باز اين ماچيسموي لعنتي شما عود كرده ديگه آره؟ يعني هيچكدومتون نميتونين براي يك لحظه هم شده از تاريخ كثافتتون فرار كنين؟ پدر ريواس: آكوئينو حق داره. ما نبايد شكست بخوريم. نبايد هم كاري كنيم كه شكستخورده تلقي بشيم. يك بار چند نفر ديگه از سازمان ما كه كنسول پاراگوئه رو گروگان گرفته بودند تصميم گرفتند آزادش كنن. ژنرال براي نجات جان اون هم كاري نكرد. و دقيقا توي وضعيتي مثل وضعيتي كه الان ما داريم اونها براي كشتن دودل شدند. اگه يه بار ديگه همونطور ضعف نشون بديم ديگه هيچ تهديد مرگي توي اين قاره كسي رو نگران نميكنه. دكتر پلار: برادرت را نكش. با اين جملهي كتاب مقدس چهطور كنار ميآي لئون؟ پدر ريواس: برام خيلي جالب ئه كه به كتاب مقدس استناد ميكني. دكتر پلار: اصلا اميدوار نباش لئون. كتاب مقدس برام به اندازهي كتاب سرمايهي ماركس غيرقابل خوندن ئه. اين هم كه گاهگاهي كلمهي ناهنجار خدا رو به كار ميبرم فقط از سر عادت مضري ئه كه ريشه در تعاليم كليسا در دوران بچهگي آدم داره. حالا جوابم رو بده لئون. برادرت را نكش. با اين جملهي كتاب مقدس چهطور كنار ميآي؟ پدر ريواس: شكست ما باعث مرگ خيليها ميشه. من نميخوام مسئول مرگ اونها باشم. دكتر پلار: اين جواب من نيست لئون. تو ميخواي اون مرد رو بكشي ولي توي كتاب مقدس نوشته برادرت را نكش. وقتي توي سر چارلي گلوله شليك ميكني از يهوه پير و خشمش نميترسي؟ پدر ريواس: اگه من اون رو بكشم پس خدا هم خواسته كه بكشمش. پس جرم خدا هم به اندازهي خودم ئه. اون توي تفنگم گلوله ميذاره و جلوي لرزش دستهام رو ميگيره. دكتر پلار: فكر ميكردم مطابق تعاليم كليسا خدا عشق ئه؟ پدر ريواس: وقتي شش ميليون يهودي رو توي كورههاي آدمسوزي ميفرستاد، عشق بود؟ تو دكتري، حتما بارها شاهد دردهاي وحشتناك آدمها بودي. طفلي كه از مننژيت ميميره، اين عشق ئه؟ اين عشق نبود كه انگشتهاي آكوئينو رو قطع كرد. قرارگاههاي پليس كه اين چيزها توي اون اتفاق ميافته...ساختهي خدا ست. دكتر پلار: اولين بار ئه كه ميبينم يه كشيش براي اين چيزها خدا رو سرزنش ميكنه. پدر ريواس: سرزنشش نميكنم. ترحمش ميكنم. دكتر پلار: تو وجدان پيچيدهاي داري لئون. براي اون جنايتها هم به خدا ترحم ميكني؟ پدر ريواس: تو منظورم رو درك نميكني. دكتر پلار: سرم خيلي شلوغ ئه، براي اين كار وقت ندارم. من سعي ميكنم مريضهام رو شفا بدم. نميتونم اونها رو به لطف حق واگذار كنم. پدر ريواس: شايد حق با تو باشه. من هميشه خيلي وقت داشتم. مراسم دعاي روز يكشنبه، مراسم اعياد مذهبي و دو بار در هفته شنيدن اعتراف اين و اون. بيش تر پيرزنها مياومدن اعتراف كنن و البته بچهها. بچهها رو مجبور ميكردن بيان. اگه نمياومدن كتك ميخوردن. البته من به بچهها آبنبات ميدادم. نه به عنوان پاداش. به بچههاي بد همونقدر آبنبات ميدادم كه به بچههاي خوب ميدادم. من فقط ميخواستم وقتي بچهها ميآن توي اتاق اعتراف زانو ميزنن بهشون خوش بگذره. وقتي كه ميزان كفارهشون رو تعيين ميكردم سعي ميكردم اين كار مثل يه بازي بين من و اونها باشه. پاداش باشه نه كفاره. و اونها وقتي دعاي درود بر مريم رو ميخوندن، آبنباتهاشون رو ميمكيدن. دكتر پلار: تو نبايد آسونسيون رو ترك ميكردي لئون. پدر ريواس: البته اون زندگي اونقدرها هم كه تو فكر ميكني معصومانه نبود. يك بار بچهي هشت سالهاي بهم گفت خواهر كوچكش رو غرق كرده، مردم فكر ميكردن بچه از روي صخرهها ليز خورده و افتاده، اما اون بچه بهم گفت خواهرش خيلي زياد ميخورد و خيلي براش غذا نميموند. دكتر پلار: به اون هم يه آبنبات دادي؟ پدر ريواس: بله. و بهش گفتم سه بار دعاي درود بر مريم رو به عنوان كفاره بخونه. مارتا: پدر، فردا يكشنبه ست. حتما ميتوني برامون مراسم دعا برپا كني. پدر ريواس: من حق ندارم مراسم دعا راه بندازم مارتا. وقتي باهات ازدواج كردم خودم رو از حقوق كشيشي محروم كردم. مارتا: هيچكس نميدونه تو با من ازدواج كردي. پدر ريواس: خودمون كه ميدونيم مارتا. مارتا: پدر روبرتو كلي كار خلاف ميكرد. همه هم خبر داشتند اما باز هم روزهاي يكشنبه خودش مراسم دعا رو اجرا ميكرد. دكتر پلار: لئون، حيف شد كه كليسا رو ترك كردي. ميبيني؟ دارن اعتمادشون رو به تو از دست ميدن. پدر ريواس: من هيچ وقت نگفتم كه كليسا رو ترك كردم. مگه ميتونم كليسا رو ترك كنم؟ همه جاي دنيا برام كليسا ست. كليسا همين محلهي فقير نشين ئه. كليسا همين اتاق ئه. فقط در يك صورت ميتونم كليسا رو ترك كنم، اون هم وقتي كه بميرم. مارتا: پدر، تو ميدوني كه من همهي اين سالها ميخواستم يه بار ديگه دعا خوندنت رو بشنوم و مردم رو ببينم كه با تو دعا ميخونن. البته بدون اون لباسهاي قشنگ كه تنت ميكردي مراسم عينا همونطور نيست كه من دلم ميخواد. حيف شد كه اون لباسها رو نگه نداشتي. پدر ريواس: اون لباسها مال من نبود. هيچ هم از اون لباسها خوشم نمياومد. وقتي ميديدم مردمي كه روبهروي من هستند همه ژندهپوشند از اون لباسها بدم مياومد. به اونها پشت ميكردم كه نبينمشون تا كمتر احساس گناه كنم. اما وقتي پشت به اونها رو به محراب و شمعها ميايستادم اين فكر به سرم هجوم ميآورد كه با پول اون شمعها ميشه شكم بيشتر اين مردم فقير رو سير كرد. مارتا: تو رو خدا برامون مراسم دعا رو اجرا كن پدر. شايد اين آخرين مراسم دعاي زندگيمون باشه. مرگ همهي ما رو تهديد ميكنه. ما به دعا احتياج داريم پدر. حتي اون كنسول به دعاي تو احتياج داره. دكتر پلار: مارتا فقط ازت ميخواد كه دعا كني. نكنه يادت رفته چهطور دعا كني؟ مارتا: همهي ما محتاجيم كه تو از جانب ما با خدا حرف بزني. خواهش ميكنم پدر. پدر ريواس: خيلي خب. من دعا ميخونم. بهخاطر تو، مارتا. اين مدتي كه با هم بوديم تو به من عشق و محبت دادي ولي من تنها چيزي كه بهت دادم خطر بود. باشه. به محض اينكه هوا روشن بشه. دكتر پلار: لئون! تو داري اينها رو تحميق ميكني. همونطور كه اون بچه رو كه خواهرش رو كشته بود تحميق كردي. لابد ميخواي توي مراسم عشاي رباني به اونها آبنبات بدهي تا قبل از اينكه چارلي فورتنوم رو بكشي بهشون آرامش داده باشي. من با چشمهاي خودم چيزهايي ديدم كه درست به همون بدي چيزهايي بود كه تو توي اتاقك اعتراف شنيدي اما من رو نميتوني با آبنبات آروم كني. من بچهاي رو ديدم كه بدون دست و پا متولد شده بود، اگه با اون بچه تنها بودم ميكشتمش، اما پدر و مادرش به دقت مراقبم بودند. ميخواستن اون تنهي درهمشكستهي خونين رو زنده نگه دارن. كشيشهاي يسوعي به ما ميگن ما موظفيم خدا رو دوست بداريم. واقعا ما موظفيم خدايي رو كه اون جنين به درد نخور رو به وجود آورده دوست داشته باشيم؟ اين حرف درست مثل اين ئه كه يه آلماني رو موظف بدونيم هيتلر رو دوست داشته باشه. بهتر نيست به وحشتي كه اون بالا توي ابرها نشسته اعتقاد نداشته باشيم تا اينكه تظاهر كنيم دوستش داريم؟ پدر ريواس: شايد بهتر باشه نفس نكشيم اما ما ناگزيريم به نفس كشيدن. من اون پدر و مادر رو درك ميكنم ادواردو. اون بچه زشت ئه؟ خب من هم زشتم اما مارتا من رو دوست داره. بهت حق ميدم كه به خدا صفت وحشت رو نسبت بدي. من هم فكر ميكنم شر ساختهي انسان يا شيطان نيست. من اعتقادي به شيطان ندارم. من فكر ميكنم خدا ممكن ئه شر باشه. مارتا: پدر، تو متوجه نيستي چي داري ميگي. چارلي فورتنوم: ( از اتاق خود ) تد! پدر ريواس: من الان به عنوان كشيش حرف نميزنم مارتا. من هم مثل هر آدم ديگهاي حق دارم افكارم رو با صداي بلند بگم. شايد ديوونه شدهم. شايد اون سالها توي آسونسيون مخم تكون خورده كه الان اينجا منتظرم آدم بيگناهي رو بكشم… آكوئينو: تو ديوونه نيستي لئون. تازه اومدي سر عقل. ما از تو يه ماركسيست خوب ميسازيم. البته كه خدا شر ئه. خدا كاپيتاليسم ئه. پدر ريواس: من به خير خدا هم اعتقاد دارم آكوئينو. خدا ما رو مطابق انگارهي خودش آفريده و بنابراين شر ما شر او هم هست. اگه خدا مثل من نبود چهطور ميتونستم دوستش داشته باشم؟ اگه من سگي رو دوست داشته باشم فقط به خاطر اين ئه كه ميتونم چيزي انساني توي اون سگ ببينم. ترديد دارم هيچوقت بتونم يه وزغ رو دوست داشته باشم گرچه وقتي يك بار به پوست وزغي دست زدم حس كردم دارم پوست پيرمردي رو لمس ميكنم كه زندگي سخت و فقيرانهاي رو توي مزارع گذرونده و من نميدونم … چارلي فورتنوم: ( از اتاق خود ) تد! دكتر پلار: درك بياعتقادي خودم برام آسونتر از فهم اعتقاد تو ئه. اگه خداي تو شر ئه … پدر ريواس: وقتي تو از وحشت حرف ميزني ادواردو، از چهرهي تاريك خدا حرف ميزني. من اعتقاد دارم زماني ميرسه كه چهرهي تاريك خدا از بين ميره. تو به تكامل كه معتقدي ادواردو. تكامل نتيجهي تلاش و رنج طولاني بشريت ئه. و من اعتقاد دارم خدا هم مثل ما به سمت تكامل پيش ميره. چارلي فورتنوم: ( از اتاق خود ) تد! دكتر پلار: من چندان هم به تكامل مطمئن نيستم. يادت باشه در يك برههي خاص در قرن ما هم هيتلر به وجود اومد هم گاندي. پدر ريواس: اما من ايمان دارم كه چهرهي روشن خدا خير مطلق رو بر دنيا حاكم ميكنه. نيت خير خدا تمام و كمال ميسر ميشه و چهرهي تاريك خدا جايي براي بروز پيدا نميكنه. البته با كمك ما. هر شري كه مرتكب بشيم چهرهي تاريك اون رو تقويت ميكنه و هر عمل خير ما چهرهي روشناش رو. چارلي فورتنوم: ( از اتاق خود ) تد! دكتر پلار: كشتن چارلي فورتنوم به تكامل خدا كمك ميكنه؟ پدر ريواس: نه، كمك نميكنه. من تمام مدت دعا ميكنم كه مجبور به كشتن اون نشيم. دكتر پلار: يعني واقعا اگه اونها به خواستههاي شما تن ندن شما اون رو ميكشين؟ پدر ريواس: بله. چارلي فورتنوم: ( از اتاق خود ) تد! دكتر پلار: آخه چرا؟ تو كه ميگي …؟ پدر ريواس: پولس قديس جواب اين سوالت رو داده. آنچه ميكنم آن نيست كه مايلم بكنم. بلكه چيزي ست كه از آن بيزارم. دكتر پلار: با همهي اين حرفها تو هنوز خودت رو كاتوليك ميدوني؟ پدر ريواس: بله. اسقفها يا پاپ هر چي ميخوان بگن. من خودم رو كاتوليك ميدونم. مارتا: پدر، اين حرفهايي كه تو زدي توي شرعيات نيست. چارلي فورتنوم: ( از اتاق خود ) تد! تد! پدر ريواس: مريضت همینجور صدات ميزنه. دكتر پلار: هر كاري ازم برمياومد براش كردم. اگه شما ميخواين يه گلوله توي سرش شليك كنين چه فايده داره كه من قوزك پاش رو مداوا كنم. چارلي فورتنوم: (از اتاق خود) تد!تد! دكتر پلار: لابد ميخواد ازم بپرسه كلارا چه ويتامينهايي بايد به بچه بده. يا چه وقت بايد شير دادن به بچه رو قطع كنه. بچهي اون! چهرهي تاريك خدا حتما از اين قضيه خيلي خندهش ميگيره. پدر ريواس: تو به اين مرد حسادت ميكني ادواردو. دكتر پلار: حسادت به چارلي فورتنوم؟ چرا بايد بهش حسادت كنم؟ پدر ريواس: حسادت ميكني چون اون ميتونه يكي رو دوست داشته باشه.
16. تو خيلي بلند حرف ميزدي ( دكتر پلار به اتاق چارلي ميرود ) دكتر پلار: قوزك پات چهطور ئه؟ ( چارلي فورتنوم پاسخي نميدهد. ) دكتر پلار: چارلي! ما نجات پيدا ميكنيم. من مطمئنم. اميدت رو از دست نده. چارلي فورتنوم: چه اميدي؟! اونها من رو ميكشن. دكتر پلار: فقط يه نفر واقعا مرگ تو رو ميخواد. بقيه با مرگ تو موافق نيستند. چارلي فورتنوم: كي مرگ من رو ميخواد؟ دكتر پلار: آكوئينو. چارلي فورتنوم: تو چي؟ مرگ من رو نميخواي؟ دكتر پلار: نه. چرا بخوام؟ چارلي فورتنوم: تو خيلي بلند حرف ميزدي پلار. هيچوقت توي مزرعه اينقدر بلند حرف نزده بودي. لعنتي! تو چهقدر تودار بودي. احتياط ميكردي كه مبادا خدمتكارها صدات رو بشنون. اما هميشه زماني ميرسه كه حتي يه شوهر هم گوشهاش رو باز كنه. خداي من! هميشه فكر ميكردم دكترها به اصول اخلاقي معتقدن. دكتر پلار: من نميدونم از چي داري حرف ميزني. چارلي فورتنوم: خيلي هم خوب ميدوني چي دارم ميگم. دكتر پلار: ميشه واضحتر حرف بزني؟ چارلي فورتنوم( فرياد ميزند. ): مزخرف نگو. خيلي خوب ميفهمي چي دارم ميگم. ( روي تخت خود وول ميخورد و از درد ناله ميكند. ) دكتر پلار: دنبال چي ميگردي بگو من برات پيدا كنم؟ چارلي فورتنوم: لازم نكرده. نميخوام تو كثافت بهم كمك كني. نميدونم بطري رو چهكارش كردم. هنوز تهش يه مقدار بود. از كي باهاش بودي؟ حتما از وقتي كه توي خونهي مامان سانچز زندگي ميكرد، آره؟ دكتر پلار: آره. چارلي فورتنوم: من از اونجا كشوندمش بيرون، نجاتش دادم اما تو رذل كثافت سعي كردي برش گردوني اونجا. دكتر پلار: من همچين قصدي نداشتم چارلي. چارلي فورتنوم: خب آره. اگه ميرفت خونهي مامان سانچز ناچار بودي پول بدي، اما اينجوري مجاني تمام ميشد. دكتر پلار: جنجال راه انداختن چه فايدهاي داره چارلي؟ لزومي نداره همه بدونن تو فهميدي. چارلي فورتنوم: چه وقت شروع شد؟ دكتر پلار: دفعهي دومي كه ديدمش. توي مغازهي گروبر. اون عينك آفتابي رو من بهش دادم. ( چارلي گريهكنان دنبال بطري ميگردد. ) چارلي فورتنوم: خدا رو شكر. بطري رو پيدا كردم. ( مينوشد. ) ديگه از مرگ نميترسم. ترجيح ميدم بميرم اما برنگردم بچهاي رو بزرگ كنم كه با صورت تو متولد ميشه پلار. دكتر پلار: اشتباه ميكني چارلي. چارلي فورتنوم: اي خدا! من احمق به كلارا نامه نوشتم و گفتم تو از اون و بچه مراقبت ميكني. اين نامه ديگه فرستادن نداره. ( نامه را از جيب خود بيرون ميآورد و پاره ميكند. ) قول بده به كلارا نگي كه من ماجرا رو فهميدم. دكتر پلار: ميخواي كمي مرفين بهت تزريق كنم كه بخوابي؟ چارلي فورتنوم: ترجيح ميدم بيدار بمونم. وقت كم ئه و خيلي چيزها هست كه بايد دربارهشون فكر كنم. تنهام بذار. ميخوام تنها باشم.
17. خداي من! خداي من! ( مخفيگاه چريكها. آكوئينو و پدر ريواس دارند شطرنج بازي ميكنند) دكتر پلار: ( خشمگين ) خداي من! خداي من! پدر ريواس( به آكوئينو ): منم. دكتر پلار: از موندن توي اين قفس دارم ديوونه ميشم. چرا به من اعتماد نميكنين و نميذارين برم؟ آكوئينو: براي فورتنوم احتياج به دكتر داريم. اگه از اينجا بري ديگه برنميگردي. دكتر پلار: ديگه كاري نيست كه بتونم براي فورتنوم بكنم. توي اين زندان كثيف دارم زجر ميكشم. آكوئينو: اگه زندان واقعي رو تجربه كرده بودي اين حرف رو نميزدي. اينجا براي من حكم آزادي رو داره. دكتر پلار: صد متر مربع زمين خاكي؟ آكوئينو: من با نه متر ميساختم. براي همين دنيا برام خيلي وسيعتر شده. دكتر پلار: تو ميتوني توي هر خرابهاي شعر بگي اما من هيچ كاري ندارم انجام بدم. من دكترم. يه مريض كافي نيست. آكوئينو: من الان ديگه اصلا شعر نميگم. شعر گفتن بخشي از زندگي من توي زندان بود. راهي براي ايجاد ارتباط بود، همين و بس. حالا هر چهقدر كاغذ و قلم بخوام در اختيارم ئه، اما نميتونم يه خط هم بنويسم. مهم نيست. به جاش دارم زندگي ميكنم. پدر ريواس: كيش. دكتر پلار: تو اسم اين رو زندگي ميذاري؟ تو حتي نميتوني تا شهر بري. آكوئينو: من هيچوقت علاقهاي به قدم زدن نداشتهم. هميشه آدم تنبلي بودم. ( كسي در ميزند. آكوئينو به سوي در ميرود. )
18. از خوزه ترسيده بود پدر ريواس: مگه همراه تو نبود؟ مارتا: توي شهر ازم جدا شد. ميخواست بنزين بزنه. گفت پيدام ميكنه. آكوئينو: دررفته. مارتا: از خوزه ترسيده بود. دكتر پلار: شايد رفته باشه پيش پليس. پدر ريواس: ديهگو هيچوقت همچين كاري نميكنه. آكوئينو: پس كجا ست؟ پدر ريواس: شايد بهش مظنون شدند و دستگيرش كردند. به هر حال ما كاري نميتونيم بكنيم. ناچاريم منتظر بمونيم. مارتا: ديهگو يك بار ازم پرسيد چرا توي فهرست زندانيهايي كه خواستار آزاديشون شديم فقط پاراگوئهايها هستند؟ من بهش جواب دادم: مورد اينها فوريت خيلي بيشتري داره. اين كساني كه خواستار آزاديشون شديم بيشتر از ده سال ئه زنداني هستند. دفعهي ديگه اگه وارد عمل بشيم شايد بهخاطر مردم خودمون باشه. ولي من باور نميكنم كه اون پيش پليس بره پدر. پدر ريواس: من هم باور نميكنم مارتا. آكوئينو: ما خيلي نميتونيم منتظر بمونيم. اونها بايد به خواستههاي ما تن بدن، وگرنه جسد كنسول رو براشون توي رودخونه ميندازيم.
19. راي آزاد ( در تاريكي صداي تيراندازي ميشنويم. ) ( مخفيگاه چريكها ) ( راديو روشن است. ) سخنگوی دولت ( از راديو ): خوشبختانه محل اختفای آدمرباها شناسایی شده و در حال حاضر در محاصرهی تیپ نهم هستند. آدمرباها در يكي از خانههاي محلهي فقيرنشين پنهان شدهاند و تا لحظات دیگه عملیات تیپ نهم شروع میشه. به عنوان سخنگوی دولت لازم میدونم تذکر بدم اگه آدمرباها بدون درگیری تسلیم بشن دولت آرژانتین تعهد میکنه اونها رو به پاراگوئه تحويل نخواهد داد و محافظت از جانشون رو تضمين خواهیم کرد. صداي مجري راديو: خب شنوندگان عزيز. اين بود آخرين خبر رسيده به ما. تا اعلام خبري بعدي در ساعت 22 خدانگهدار. ( آكوئينو راديو را خاموش ميكند. ) پدر ريواس: يه جوري بايد ميگوئل رو بكشيم تو. مارتا: نميشه كاري براش كرد پدر. تمام محوطهي بيرون با نورافكن روشن شده. من شانس آوردم كه تير نخوردم. آكوئينو: باید فورا فورتنوم رو بكشيم. دكتر پلار: تا حالا دو نفر از شما كشته شدند. شايد بهتر باشه تسليم بشين لئون. آکوئینو: نه لئون. باید کنسول رو بکشیم. مارتا: ادامه دادن ديوونهگي ئه پدر. عاقلانه نيست يكي رو بكشيم و بعدش همهمون به مرگ محكوم شيم. آكوئينو: اصلا راي بگيريم. راي ما تعيين كنه چهكار كنيم. دكتر پلار: از كي تا حالا معتقد به اصول پارلماني شدي آكوئينو؟ آكوئينو: توي مسائلي كه ازشون اطلاعي نداري دخالت نكن دكتر. تروتسكي به راي آزاد در درون حزب اعتقاد داشت. من راي ميدم فورتنوم رو همين حالا بكشيم. رای تو چی ئه لئون؟ پدر ريواس: تا وقتي كه فورتنوم زنده باشه اونها به ما حمله نميكنن. آكوئينو: راي تو چي ئه مارتا؟ مارتا: راي شوهرم راي من ئه. صداي كلنل پرز(از بيرون با بلندگو ): شما كاملا در محاصره هستيد. دولت امريكا و انگلستان علاقهاي به مداخله در اين ماجرا ندارن. بنابراين تهديد شما با شكست مواجه شده. اگه به راديو گوش داده باشيد فهميدين كه من دارم حقيقت رو ميگم. شما با ادامهي نگهداري فورتنوم به جايي نميرسين. اگه ميخواين جان خودتون رو نجات بدين فورتنوم رو بيرون بفرستين.اگه هر كدام از شما قبل از كنسول بياد بيرون كشته ميشه. به پرچم سفيد اعتنايي نميكنيم. تكرار ميكنم: شما كاملا در محاصره هستيد. يكي از دوستهاتون بيرون جلوي خونه داره ميميره. كنسول رو همين حالا بيرون بفرستين و ما جان دوستتون رو نجات ميديم. شما كه نميخواين دوستتون به اين وضع فجيع بميره؟ پدر ريواس: ميگوئل بيچاره. كاش ميتونستم كاري برات بكنم. چارلي فورتنوم ( از اتاق خود ): تد! تدا! آكوئينو: ( به چارلي فورتنوم) خفه شو!...لئون! باید کنسول رو بکشیم. خودت خوب میدونی اونها دروغ میگن. اگه چارلی زنده بمونه هيچ فايدهاي براي ما نداره. باز هم ما رو تحویل میدن و فرداش هم اعدام میشیم. خودت خوب میدونی لئون.
20. اعتراف ( صحنه تاريك است. صداي كلنل در تاريكي) صداي كلنل پرز( از بيرون با بلندگو ): شما دقيقا چهل و پنج دقيقه ديگه وقت داريد كه كنسول رو بيرون بفرستين و جان خودتون رو نجات بدين. تكرار ميكنم. شما دقيقا چهل و پنج دقيقه ديگه مهلت داريد كنسول رو بفرستين بيرون و جان خودتون رو نجات بدين. ( نور صحنه روشن ميشود.) چارلي فورتنوم: شما قبل از اينكه اونها بيان تو من رو ميكشين. درست ميگم؟ ( سكوت ) پدر ريواس: اصلا فكرش رو هم نميكردم كار به اينجا بكشه. اگه شما سفير امريكا بوديد ما تا حالا جان ده انسان رو نجات داده بوديم و الان ديگه من مجبور نبودم جان كسي رو بگيرم...نميخواين آماده شين براي اعتراف؟ چارلي فورتنوم: بهتر ئه برين اعتراف ديگران رو بشنوين. من سي سال ئه كه اعتراف نكردم و ديگه بلد نيستم اعتراف كنم. اصلا من به اندازهي كافي به اين كار ايمان و اعتقاد ندارم. پدر ريواس: اگه ايمان نداشتين احساس خجالت نميكردين. لازم نيست به صداي بلند اعتراف كنين سنيور فورتنوم. كافي ئه فقط نشانهاي از پشيماني نشان بدين. در سكوت، براي خودتون. اين كافي ئه. وقتمون خيلي كم ئه. چارلي فورتنوم: ولي من كه بهتون گفتم. كلماتش رو فراموش كردم. پدر ريواس: فقط بگيد متاسفيد و سعي كنيد از ته دل بگيد. چارلي فورتنوم: من كاري نكردم كه بهخاطرش پشيمون و متاسف باشم پدر. پدر ريواس: كافي ئه از ته دل بگيد متاسفم كه قوانين كليسا رو زير پا گذاشتم. چارلي فورتنوم: من نميدونم كدوم قوانين رو زير پا گذاشتم. براي نوشيدن هم كه اصلا متاسف نيستم. ( مينوشد ) پدر ريواس: من هم قوانين رو زير پا گذاشتم سنيور فورتنوم و متاسف هم نيستم. متاسف نيستم كه با مارتا ازدواج كردم. متاسف نيستم كه اينجا و با اين آدمها هستم. اما اگه كشيش ديگهاي اينجا بود بهش ميگفتم متاسفم. متاسفم كه در زماني زندگي نميكردم كه ميشد به راحتي به قوانين كليسا پايبند بود. يا در آيندهاي كه شايد اين قوانين عوض شده باشن يا اينقدر سخت به نظر نرسن. متاسفم كه شكيبايي بيشتري نداشتم. ما شكستخوردگان اميديم. نميتونيد بگيد متاسفم كه اميد بيشتري نداشتم؟ چارلي فورتنوم: بله. اين رو ديگه ميتونم بگم پدر. از اين بابت متاسفم. ( صحنه تاريك ميشود.) صداي كلنل پرز( از بيرون با بلندگو ): پنج دقيقه به پايان مهلت شما باقي مونده. كنسول رو بفرستيد بيرون و خودتون هم يكي يكي دستها روي سر بيرون بياين.
21. ما شكست خورديم پدر. آكوئينو: بهتر ئه بذاري همين حالا برم بكشمش. اين كار يه كشيش نيست. پدر ريواس: شايد هنوز دارن بلوف ميزن. آكوئينو: نگرانم وقتي مطمئن شيم كه ديگه براي هر كاري دير شده باشه؟ دكتر پلار: من ميرم بيرون تا با پرز حرف بزنم. پدر ريواس: نه. نه ادواردو. اين كار خودكشي ئه. شنيدي كه پرز چي گفت؟ اون حتي به پرچم سفيد هم احترام نميذاره. مارتا: ما شكست خورديم پدر. بذارين كنسول بره. آكوئينو: اگه اون مرد از اين اتاق بخواد پاش رو بذاره بيرون با تير ميزنمش. به هر كسي هم بخواد بهش كمك كنه شليك ميكنم. حتي تو مارتا. مارتا: پس اونها همهي ما رو ميكشن. اگه اون بميره همهي ما ميميريم. آكوئينو: در عوض اسم ما توي تاريخ كشورمون ثبت ميشه. دكتر پلار: حالم از اين ماچيسموي لعنتي شما داره به هم ميخوره. لئون، من بايد براي اون بيچاره كاري بكنم. اگه من با پرز حرف بزنم... پدر ريواس: چه پيشنهادي ميخواي بهش بدي؟ دكتر پلار: سعي ميكنم قانعش كنم كه مهلتش رو تمديد كنه. تو حاضري مهلت رو تمديد كني؟ پدر ريواس: چه فايده داره؟ دكتر پلار: اون كنسول انگلستان ئه. دولت انگلستان ... پدر ريواس: اون فقط يه كنسول افتخاري ئه ادورادو. دكتر پلار: تو موافقت ميكني اگه پرز ... پدر ريواس: بله موافقت ميكنم. اما شك دارم كه پرز ...حتي شايد به تو مهلت حرف زدن هم نده. دكتر پلار: ما يه زماني دوست هم بوديم. پرز پليس بدي نيست. پدر ريواس: ولي من نگران تو هستم ادواردو. آكوئينو: دكتر، تو خودت هم مبتلا به ماچيسمو هستي. خيلي خب. برو بيرون حرف بزن. اما بهت توصيه ميكنم يه تفنگ هم با خودت ببر. ( دكتر پلار به سوي در خروجي حركت ميكند. )
22. دروغ ( منزل چارلي فورتنوم. چارلي پشت به تماشاگران دارد تلويزيون تماشا ميكند.) صداي كلنل: متاسفانه دكتر ادواردو پلار توسط يكي از خرابكارها كه زماني كشيش بود به قتل رسيد. چارلي فورتنوم ( به سوي تماشاگران برميگردد. ): دروغ ميگه. همهش دروغ ئه. خودش پلار رو كشت. وقتي كه دكتر پلار تير خورد پدر ريواس پيش من بود. اون بهم گفت دكتر پلار رفته بيرون كه با كلنل پرز حرف بزنه و بهش بگه ربايندهها حاضرن مهلت رو تمديد كنن. پدر ريواس داشت باهام حرف ميزد كه صداي شليك گلوله رو شنيديم. پدر ريواس گفت: ادواردو رو زدند و بيرون دويد. وقتي داشت ميرفت تفنگش رو توي اتاقي كه من بودم جا گذاشت. اون رفت بيرون و اونها به پدر ريواس هم شليك كردند. من نجات پيدا كردم چون آكوئينو نتونست درست هدفگيري كنه. اومده بود بالاي سر تابوتي كه من توش خوابيده بودم. گفت: اونها لئون رو با تير زدند. اون قدر عصبي شده بود كه نتونست بار اول درست هدفگيري كنه. اگه فرصت پيدا ميكرد يه تير ديگه شليك بكنه مطمئنم بار دوم خطا نميكرد، حتي با دست چپش. كلنل پرز يه آدمكش كثافت ئه. همهشون رو كشت. مطمئنم كشتن اونها براش مهمتر از نجات جان من بود.
23. ادواردو ( اتاق خواب منزل چارلي فورتنوم.) كلارا: نه. دربارهي من اشتباه ميكني چارلي. چارلي فورتنوم: دوست داشتن هيچ عيبي نداره كلارا. اتفاق ميافته. نميشه جلوش رو گرفت. آدم بهش مبتلا ميشه. اون هم خيلي دوستت داشت درست ميگم؟ كلارا: اون هيچوقت من رو دوست نداشت. در نظر اون من فقط يكي از دخترهاي خونهي مامان سانچز بودم. چارلي فورتنوم: تو اشتباه ميكني. كلارا: باور كن من رو دوست نداشت چارلي. ( سكوت ) چارلي فورتنوم: اسم بچه رو چي بذاريم كلارا؟ كلارا: اگه پسر باشه چه طور ئه اسمش رو چارلي بذاريم؟ چارلي فورتنوم: يه چارلي براي خانواده بس ئه. دلم ميخواد اسمش رو ادواردو بذاريم. من واقعا دكتر پلار رو دوست داشتم. اون واقعا به شيوهي خودش تو رو دوست داشت. كلارا: نه چارلي. چارلي فورتنوم: يه بار شنيدم كه ميگفت بهم حسادت ميكنه. كلارا: ولي من هيچ وقت اون رو دوست نداشتم. ( سكوت ) چارلي فورتنوم: بايد دكتر خوبي برات پيدا كنم. پايان 1384 1386
اين نمايش به مدت يك ماه در خرداد و تيرماه سال 1387 در سالن چهارسو، تئاتر شهر به كارگرداني محمد يعقوبي اجرا شد. بازيگران: امير دلاوري، دكتر پلار علي سرابي، لئون ريواس مهدي پاكدل، آكوئينو مسعود ميرطاهري، چارلي فورتنوم اشكان جنابي، كلنل پرز آيدا كيخايي، كلارا پونه عبدالكريمزاده، مارتا حميد آقازاده، خوزه ( صدا ) طراح صحنه: منوچهر شجاع طراح لباس: پريدخت عابديننژاد طراح گريم: افسانه قليزاده موسيقي: محمد فرشتهنژاد دستيار كارگردان: الهام خداوردي مديران صحنه: فرانك كلانتر، حميد آقازاده و سامان پورسليماني
|