|
|
ماه در آب نويسنده: محمد يعقوبي
شخصيتها: آيسودا، سي و يك ساله باران، دختر آيسودا، نه ساله. ليلا، مادر آيسودا آروين، برادر آيسودا، بيست و هشت ساله آلما، خواهر آيسودا، بيست و شش ساله مازيار، شوهر سابق آيسودا، سي و نه ساله بهرام، شوهر كنوني آيسودا، سي و پنج ساله نگار، پرستار مادر و خدمتكار خانه، بيست ساله صداي باران ( در بيست سالگي )
* در برخي جاهاي متن حرفهاي دروني شخصيتها با قلم متفاوت مشخص شده است.
( مكان: آپارتماني دو خوابه در تهران ) 1. ( صداي باران در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود. ) صداي باران: بعد از 7 سال برگشتهم ايران. به خاطر مرگ مادرم اومدهم. وقتي پام رو گذاشتم توي خونه بياختيار تنم شروع كرد به لرزيدن و اشكم سرازير شد. باورم نميشه مادرم مرده. همينكه پام رو گذاشتم توي خونه بياختيار صداش زدم: مامان ميدونم كه اينجايي. رفتم توي اتاقش. اتاق خالي بود. بياختيار گفتم: سلام مامان.
2. ( صحنه در آغاز با شعلهي كبريتي روشن ميشود. آيسودا را ميبينيم كه دارد شمع و عود روشن ميكند. نور صحنه آهسته آهسته روشن ميشود. چند تابلوي نقاشي بر روي ديوارهاي خانه آويزان است و دو تابلو روي دو سه پايه ديده ميشود. آيسودا تنها پشت ميز ناهارخوري نشسته است. روي ميز روبهرويش آينهاي هست. در وسط ميز عود ميسوزد. آيسودا آوازي ميخواند. سپس رو به آينه حرف ميزند.) آيسودا: خب؟ حرف بزن. چرا ساكتي؟ مگه نميخواستي حرف بزني؟ آيسودا! با توام. تو اينجا نشستي كه حرف بزني. منتظرم. فقط حواست باشه خيلي وقت نداريم. (مكث ) آيسودا: نميدونم از چي ناراحتم. خيلي دلم ميخواد بدونم چهم ئه چون اين احساس ناراحتي بيمعنا ست. بايد ياد بگيرم نذارم هر چيز نامعلومي اينقدر من رو رنج بده.
3. ( صحنه تاريك ميشود. صداي باران در تاريكي از باندهاي صداي صحنه. ) صداي باران: هر وقت به مادرم فكر ميكنم ياد روزي ميافتم كه رفته بوديم كنار دريا. من خيلي كوچيك بودم. فكر ميكردم ماه يه حيوون ئه. تنها حيووني بود كه ازش نميترسيدم. فكر ميكردم چه حيوون ساكتي. مهم اين بود كه پارس نميكرد. ترس من از سگها ارثي ئه. هنوز هم توي كابوسهام سگها دنبالم ميكنن و توي روياهام ماه وجود داره. من ماه رو نشون دادم گفتم ميخوام نوازشش كنم ولي دستم نميرسه. مادرم من رو برد توي آب. ماه رو توي آب نشونم داد گفت: نوازشش كن. دستهام رو توي آب فرو بردم. لذت عجيبي داشت. مادرم نقاش بود. بيشتر تابلوهايي كه كشيده توشون ماه هست، حتما بهخاطر اسمش. اسم مادرم آيسودا بود. يعني ماه در آب. من يكي از تابلوهاش رو بيشتر از همه دوست دارم شايد چون اون خاطرهي بچهگيم رو به يادم ميآره. توي اين تابلو يه زن و يه مرد روبهروي هم تا كمر توي آب ايستادهن. يكيشون به ماه بالاي سرش خيره شده، اون يكي به ماه توي آب. فكر ميكنم اين تابلو داستان زندگي خودش و بابام ئه. شايد هم داستان زندگي همهي ما.
4. ( آيسودا همچنان تنها پشت ميز ناهارخوري روبه آينه حرف ميزند. در وسط ميز عود همچنان ميسوزد.) آيسودا: خواب ديدم همهي خونهها، مغازهها، آپارتمانها روي اقيانوس شناورن. همهي ماشينها، موتور و دوچرخهها روي آب اقيانوس در حركتند. يه اتوبوس ديدم پر از آدمهاي شاد و خندان. اتوبوس جلو رفت، كمي جلوتر توي آب فرو رفت. من فرياد زدم بايد اونها رو نجات داد. دارن غرق ميشن. يكي بهم گفت: اونها ميخوان خودكشي كنن. از مرگ خودشون شادن. اونها كمي بعد جزئي از قطرات آب اقيانوس شدند. كمي جلوتر زني رو ديدم كه توي آب دست و پا ميزد. ميخواستم نجاتش بدم كه غرق نشه. يكي بهم گفت: اون رو بذار به حال خودش. اون زن ميخواد خودكشي كنه. از مرگ خودش شاد ئه. رفتم سمت اون زن. دستش رو گرفتم به طرفم برگشت. خودم بودم. بهش لبخند زدم، بعد به اطرافم نگاه كردم. خيليهاي ديگه رو ديدم كه داشتن غرق ميشدن اما ديگه كاري بهشون نداشتم. فقط بهشون لبخند ميزدم و از اينكه از مرگ خودشون شادن، خوشحال بودم.
5. ( ليلا را ميبينيم كه دست و پايش به صندلي بسته شده است. صداي زنگ خانه.) ليلا: بله؟ صداي بهرام: ليلا خانوم. جز شما كسي خونه نيست؟ ليلا: تو كي هستي؟ صداي بهرام: بهرام. ليلا: بهرام ديگه كي ئه؟ صداي بهرام: بهرام شوهر آيسودا. ليلا: هيشكي خونه نيست. من تنهام. صداي بهرام: در رو باز ميكني ليلا خانوم؟ كليدم رو جا گذاشتم. ليلا: تو كي هستي؟ صداي بهرام: بهرام شوهر آيسودا. در رو باز ميكني برام. ليلا: من نميشناسمت. من بهرام نميشناسم. صداي بهرام: نگار اون تو نيست؟ نگار! نگار! نگار كجا ست ليلا خانوم؟ ليلا: نگار ديگه كي ئه؟ ( سكوت. اندكي بعد صداي بهرام را از بيرون ميشنويم كه پيدا ست با تلفن همراه خود دارد حرف ميزند. ) صداي بهرام: سلام آيسودا! صداي بهرام: كليدم رو جا گذاشتم هر چي هم به مامانت ميگم در رو باز كنه باز نميكنه. صداي بهرام: آره تنها ست. صداي بهرام: نه. نگار اون تو نيست. صداي بهرام: اين كه اصلا نميدونه نگار كي هست. صداي بهرام: نميدونم. شايد هم رفته دستشويي. صداي بهرام: تو يه زنگ بزن خونه. مامانت حتما گوشي رو برميداره ديگه. تلفن بزن بهش بگو در رو برام باز كنه. صداي بهرام: من رو طبق معمول نميشناسه. بهش زنگ بزن بگو در رو برام باز كنه. صداي بهرام: همين الان زنگ ميزني ديگه. از خستهگي دارم ميميرم. ( صداي زنگ تلفن. چندين بار. ) صداي بهرام: ليلا خانوم. گوشي تلفن رو بردار. تلفن زنگ ميزنه. دخترت آيسودا ست. گوشي رو بردار. ليلا: نميتونم. صداي بهرام: نميتوني؟ براي چي نميتوني؟ ليلا: دستهام بسته ست. ( صداي زنگ تلفن همراه بهرام ) صداي بهرام: الو! صداي بهرام: ميگه دست و پاش بسته ست. صداي بهرام: من چه ميدونم. صداي بهرام: نگران نباش. الان ميرم از توي ماشين يه پيچگوشتي ميآرم در رو باز ميكنم. خداكنه فقط نگار در رو قفل نكرده باشه. صداي بهرام: باشه زنگ ميزنم، باشه. خداحافظ.
6. ( صداي باران و بهرام در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود. ) صداي باران: از نگار خبر دارين؟ صداي بهرام: ماهي يك بار ميآد اينجا رو تميز ميكنه. صداي باران: مگه ازدواج نكرد؟ صداي بهرام: چرا ازدواج كرد. سه تا هم بچه داره. صداي باران: ميخواست ازدواج كنه كه ديگه مجبور نباشه توي خونهي كسي كار كنه. صداي بهرام: با اون ازدواج نكرد. با يكي مثل خودش ازدواج كرد.
7. ( بهرام دست و پاي ليلا را باز ميكند. تلفن زنگ مي زند. بهرام گوشي را برميدارد. ) بهرام: الو! صداي آيسودا: دست و پاي مامان واقعا بسته بود؟ بهرام: آره. دست و پاش به صندلي بسته بود. صداي آيسودا: دخترهي احمق! شايد اين اولين بار نيست كه دست و پاش رو بسته. بهرام: آره شايد. صداي آيسودا: اگه تو نمياومدي خونه ما نميفهميديم كه. شايد اين كار هر روزش باشه. ده دقيقه قبل از اينكه تو بهم زنگ بزني نگار از خونه بهم زنگ زد. لابد ميخواست زنگ بزنه كه ديگه من زنگ نزنم و بره بيرون. بهرام: آره حتما. صداي آيسودا: گوشي رو بده به مامان. ( گوشي را ميدهد به ليلا. ) بهرام: بيا ليلا خانوم. دخترت ئه، آيسودا. ميخواد باهات حرف بزنه. ليلا: الو؟ صداي آيسودا: سلام مامان جان. قربونت برم. ليلا: گشنهم ئه آيسودا. صداي آيسودا: الان به بهرام ميگم بهت غذا بده. حالت خوب ئه مامان؟ دست و پات درد نميكنه؟ ليلا: نه. ولي گشنهم ئه. آيسودا: گوشي رو بده به بهرام. ( همزمان با حرف بالاي آيسودا در باز ميشود. نگار ميآيد تو. ) ( ليلا گوشي را به سمت بهرام ميگيرد. ) نگار: سلام. بهرام: براي چي دست و پاش رو بستي؟
8. ( بهرام، ليلا، آيسودا و نگار ) آيسودا: براي چي دست و پاش رو بستي؟ كجا رفته بودي؟ نگار: ميشه درگوشتون بگم براي چي رفتم بيرون؟ آيسودا: بفرماييد. ليلا: آيسودا من گشنهم ئه. ( نگار در گوش آيسودا حرفش را ميزند. ) آيسودا: دروغ نگو. باشه مامان جان. الان برات غذا ميآرم. ( رو به نگار ) ميتونستي زنگ بزني سوپرماركت سركوچه بيارن خونه تحويل بدن. نگار: روم نميشد آخه. آيسودا: خودت رو به موشمردگي نزن. آخرين باري باشه كه همچين كاري ميكني. نگار: چشم. ديگه تكرار نميشه. ليلا: آيسودا من گشنهم ئه. آيسودا: باشه مامان جان. قربونت برم. الان برات غذا ميآرم. چهطور دلت اومد دست و پاش رو ببندي؟ ليلا: اون دست و پاي كي رو بست آيسودا؟
9. ( صداي باران در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود. ) صداي بهرام: اين يادداشتهاي مادرت ئه. خيلي دلم ميخواست نگهشون دارم ولي تو حق داري بگي نه. صداي باران: اگه ناراحت نميشين راستش دلم ميخواد پيش خودم باشن. صداي بهرام: فقط دلم ميخواد يكي دوتا از تابلوهاش پيشم بمونه. صداي باران: معلوم ئه كه اشكالي نداره. صداي بهرام: ميخوام از اين خونه برم. نميتونم بدون مادرت توي اين خونه زندگي كنم.
10. ( نگار در اتاق پذيرايي دارد به ليلا غذا ميدهد. آيسودا روبهروي بوم نقاشي سرگرم كار است. ) آيسودا: مادرت امروز بهم زنگ زد. خيلي نگرانت ئه. نگار: از وقتي كه يادم ئه مامانم همينجوري ئه. مجسمهي نگراني. آيسودا: مادرت ميگه توي كيفت قرص ضدحاملهگي پيدا كرده. قرص ضدحاملهگي توي كيف تو چهكار ميكنه نگار؟ ليلا: اي واي! قرص ضدحاملهگي توي كيف تو چهكار ميكنه؟ نگار: براي موهام استفاده ميكنم. آيسودا: باور كنم؟ ليلا: دروغ ميگه ورپريده. نگار: قرص ضدحاملهگي رو توي آب حل ميكنم با سرنگ ميزنم به موهام كه جلوي ريزش موهام رو بگيرم. يكي از دوستهام بهم ياد داده. آيسودا: چرا با مامانت مدام دعوا ميكني؟ نگار: هميشه خودش شروع ميكنه. هي غر ميزنه غر ميزنه غرمي زنه خب من هم قاتي ميكنم ديگه. هر كاري ميكنم بهم ايراد ميگيره. ليلا: مادرت رو اذيت كني عاقبت به خير نميشي. آيسودا: دوست پسر هم كه داري. نگار:... آيسودا: فكر كنم دست و پاي مامان رو بستي رفتي بيرون چون با اون سركوچه قرار داشتي. آره؟ نگار: ... آيسودا: ازت سوال كردم. نگار: بله. آيسودا: چرا بهم دروغ گفتي؟ نگار: ببخشيد. ميترسيدم باهام دعوا كنين. آيسودا: مادرت ميگه ميخواي باهاش ازدواج كني؟ نگار: مامانم ميترسه من ازدواج كنم تنها بشه. هر چهقدر هم بگم اگه ازدواج كنم تنهاش نميذارم باور نميكنه.
11. ( صحنه تاريك است. صداي باران و بهرام از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود ) صداي باران: يه يادداشتي از اون روزهاي خودم پيدا كردم كه دربارهي شما نوشتم. صداي بهرام: دربارهي من؟ صداي باران: آره. ميخوايد براتون بخونم؟ صداي بهرام: آره. صداي باران: ميترسم. خدايا شنيدي؟ بين اين همه آدم كه با هم حرف ميزنن صداي بابام رو شنيدي؟ از دستش عصباني نشو. وقتي گرمش ئه حاليش نيست. خواهش ميكنم اگه بابام توي اين روزها باز هم حرفهاي بدي بهت زد عصباني نشو. ميخوام يه خواهش ديگه هم ازت بكنم. ميشه كاري كني هوا يه خورده خنك شه؟ صداي بهرام: تو براي من هميشه همون باران كوچولو هستي. باورم نميشه بزرگ شدي. يادت ئه بهم ميگفتي اخم نكنم؟
12. ( بهرام دارد روزنامه ميخواند. ) باران: بابا! ( بهرام سرگرم خواندن روزنامه است و پاسخي نميدهد. ) باران: بابا! بهرام: بله؟ باران: چرا موقع خوندن روزنامه اخم ميكني؟ ( سكوت ) چرا موقع خوندن روزنامه اخم ميكني؟ بهرام: نميدونم. شايد چون خبرهاي خوبي توي روزنامه نيست. باران: خب روزنامه نخون بابا. بهرام: نميشه نخونم. باران: اصلا براي چي روزنامه ميخوني؟ ( سكوت ) اصلا براي چي روزنامه ميخوني بابا؟ بهرام: ميخوام بدونم چه خبر ئه باران جان! باران: پس اخم نكن بابا. خوشحال باش كه مي فهمي چه خبر ئه. ( سكوت ) خوشحال باش كه مي فهمي چه خبر ئه. ( بهرام قيافهي خود را هنگام خواندن به شكل تصنعي و مضحكي شاد نشان ميدهد. ) باران: آره. اين جوري خوب ئه، ولي بهتر هم ميتونه بشه. ( بهرام اغراقآميزتر لبخند ميزند. ) باران ( ميخندد): الان بهتر شد. فكر كنم بهتر از اين هم بتوني. ( بهرام قيافهاش را كاملا مضحك ميكند. ) باران( ميخندد. ) آره. خيلي خوب ئه بابا. خيلي خوب ئه.
13. ( صداي باران و آلما در تاريكي از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود. ) صداي آلما: باران عزيزم. صداي باران: خاله آلما. چهقدر دلم براتون تنگ شده بود. صداي ليلا: آيسودا گشنهم ئه. صداي آلما: اين كه آيسودا نيست مامان. صداي باران: من بارانم مامان بزرگ. دلم براي اين دستهاي مهربونت يه ذره شده بود. صداي ليلا: گشنهم ئه آيسودا. صداي آلما: حق داره. تو خيلي شبيه آيسودا شدي. صداي ليلا: گشنهم ئه آيسودا. صداي باران: من بارانم مامان بزرگ.
14. آلما: خودم رو ميكشم. آيسودا: چي شده آلما؟ آلما: بيشتر از يه ماه ئه نيومده خونه. نميدونم كجا ست. به موبايلش زنگ ميزنم جوابم رو نميده. آخرين باري كه همديگر رو ديديم بهم گفت ما به درد هم نميخوريم. من نميدونستم چهكار بايد بكنم. رفتم بوتيكهاي گرانقيمت كلي پول خرج لباس كردم. لباسهاي لختي براي توي خونه، كلي لباس زير خريدم. اون هم درست موقعي كه مامان توي بيمارستان بستري بود و به پول احتياج داشت. وقتي به اون روزها فكر ميكنم خجالت ميكشم. حالم از خودم به هم ميخوره. كلي پول خرج لباس كردم رفتم خونه ولي از اون روز ديگه نديدمش. فقط يه روز كه رفتم خريد وقتي برگشتم فهميدم اومده وسايلش رو برداشته و رفته. من از همون روز توي رختخواب افتادم. آيسودا: چهقدر بهت گفتيم با اون ازدواج نكن. آلما: چهقدر بهم گفتين با اون ازدواج نكنم. ميدونم داري اين رو توي دلت بهم ميگي. همين رو داري ميگي نه؟ آيسودا: چهقدر بابا بهت اصرار كرد ازدواج نكن. برو دانشگاه يه گهي بشو بعد ازدواج كن. آلما: چهقدر طفلكي بابا بهم گفت زود ازدواج نكن. برم دانشگاه يه گهي بشم بعد. از چشمهات ميخونم داري توي دلت همينها رو بهم ميگي. همين رو داري ميگي نه؟ همين رو داري ميگي نه؟ همين رو داري ميگي نه؟ همين رو داري ميگي نه؟ آيسودا: آلما؟ حالت خوب ئه؟ آلما! تو چرا يهو خشكت زد؟ آلما: خشكم زد؟ آيسودا: آره. يهو خشكت زد. آلما: فكر كنم دارم مثل مامان ميشم. شايد هم دارم ديوونه ميشم. چند روز پيش كه روز تولدم بود مطمئن بودم ماهان ميآد خونه. لباسهايي رو كه خريده بودم پوشيدم، آماده بودم وقتي اومد خونه بغلش كنم بهش بگم خوشحالم كه برگشتي. به خدا هيشكي نميدونه تو با من چه رفتار بدي كردي. حتما من هم مقصرم. حتما من هم عيب و ايرادهايي ولي اگه ايرادهام رو بهم بگي حتما خودم رو تغيير ميدم. ( تماشاگر بقيهي حرف آلما را نميشنود و صرفا حركت لبهاي او را ميبيند. ) آيسودا: آلما. كوچولو! آخه چرا تو اينقدر ساده و احمقي. آلما (ادامهي حرف آلما بلافاصله پس از تمام شدن صداي ذهن آيسودا ): زدي فكر كردم ماهان ئه.
15. آلما: يه قرص خوردم كه بتونم بخوابم. رفتم روي تخت دراز كشيدم. خدا خدا ميكردم بخوابم بعد بيدار شم بفهمم همهش خواب بود. بعد يهو توي خواب و بيداري صداي زنگ شنيدم از توي چشمي در نگاه كردم ديدم خودش ئه، فكر كردم پس بالاخره برگشته، سريع توي آينه يه نگاهي به خودم كردم موهام رو مرتب كردهم و رفتم در رو باز كردم ولي هيشكي پشت در نبود. همونطور سرلخت دويدم توي راهپلهها رفتم پايين. ولي توي حياط هم هيشكي نبود. با خودم گفتم شايد وقتي زنگ خونه رو زد تا من رفتم موهام رو مرتب كنم و برگردم در رو باز كنم اون فكر كرده خونه نيستم يا نميخوام در رو باز كنم براي همين برگشته باشه بره. فكر كردم كوچهمون دراز ئه حتما هنوز نرسيده به سر كوچه كه بخواد بپيچه توي خيابون. در حياط رو باز كردم...( فيكس ميشود. ) آيسودا: ( با تعجب ) آلما! آلما! آلما( بغضكنان): همهش خيالات بود. آيسودا: باز هم خشكت زد.
16. آيسودا: فكر ميكني ماهان اون شب برميگشت چي ميشد؟ اصلا فكر كن ماهان برگرده بهت بگه عذر ميخوام آلما. اشتباه كردهم. فكر ميكني مشكلاتتون حل ميشه؟ يه اتفاقي بين شما افتاده كه اگه اون برگرده هم ديگه حل نميشه. آلما: يعني اگه زنگ بزنه ازم عذرخواهي كنه نبايد برگردم؟ آيسودا: نه. آلما: چي داري ميگي آيسودا؟ من برميگردم. آيسودا: خداي من تو چهقدر احمقي. آلما: اون آدم بدي نيست آيسودا. آيسودا: خداي من تو چهقدر احمقي. آلما: من هنوز هم اميدوارم بهم زنگ بزنه. آيسودا: خداي من تو چهقدر احمقي! آلما: من احمق نيستم. آيسودا: من حرفي زدهم؟ آلما: از چشمهات ميخونم. با نگاهت داري بهم ميگي آلما تو چهقدر احمقي. آيسودا: من كه حرفي نزدم ولي معلوم ئه خودت حس ميكني احمقي. آلما: دو هفته ديگه سالگرد ازدواجمون ئه. خداخدا ميكنم يادش باشه بهم زنگ بزنه. براش يادداشت گذاشتم توي خونه كه بدونه كجام. آيسودا: واي خدايا! تو خيلي احمقي آلما! آلما: تو چهطور تونستي مازيار رو فراموش كني آيسودا؟ چهطور تونستي با رفتنش كنار بياي؟ ( صداي زنگ خانه. آيسودا گوشي آيفون را برميدارد. ) آيسودا: بله؟ ( دكمهي دربازكن را ميزند. ) باز شد؟ آسانسور خراب ئهها. بايد از پلهها بياي. ( گوشي آيفون را ميگذارد. ) آلما: كي ئه؟ آيسودا: آروين. آلما: آروين. دلم براش يه ذره شده بود. بي معرفت يه زنگ هم بهم نميزنه. آيسودا: طفلك آروين. اصلا حوصله نداره تو اون رو درگير اين ماجرا كني. آلما: طفلك آروين. مطمئنم اصلا حوصله نداره اون رو درگير اين ماجرا كنم. آيسودا: به آروين ميخواي بگي؟ آلما: آره. نه نميدونم. شايد هم نگم. نه. فكر نكنم امروز بهش بگم. تو چي ميگي؟ بگم؟ آيسودا: نه نگو. آلما: هنوز هم تنها زندگي ميكنه؟ آيسودا: نميدونم. اينطور ميگه. آلما: هنوز هم آدرسش رو نداده بهتون؟ آيسودا: نه. آلما: من ازش خواهش ميكنم بذاره يه مدت باهاش زندگي كنم. آيسودا: واسه چي اينجا نميموني؟ آلما: روم نميشه آيسودا. آيسودا: اين چرت و پرتها چي ئه ميگي؟ آلما: بهرام چي فكر ميكنه؟ با خودش ميگه اين دو تا خواهر يه چيزي شون ميشه كه شوهرهاشون ولشون كردهن رفتهن. آيسودا: بهرام همچين فكري نميكنه، مطمئنم همچين فكري نميكنه. الان آروين ميآد ببينه ما دوتا ماتم گرفتيم يه ربع ميشينه بعد به بهانهي سيگار ميره بيرون ديگه برنميگرده. آلما: مگه سيگار ميكشه توله سگ؟
17. آروين: من هيچوقت همچين كاري نميكنم آلما. آلما: خداي من! همه برادر دارن من هم برادر دارم. برو برادرهاي ديگران رو ببين. آروين: گور پدر ديگران. من چه گناهي كردهم كه برادر توام. يعني تا ابد بايد بهخاطر اينكه برادر توام چوب تصميمهاي غلط تو رو بخورم. از وقتي كه يادم ميآد كار تو اين بود كه دردسر درست كني، بعد توقع داشته باشي ديگران مشكلت رو حل كنن. از وقتي يادم ميآد هر كاري دلت ميخواست كردي، با بدترين آدمهايي كه به فكر آدم ميرسه ارتباط پيدا كردي بعد به مشكل برخوردي و شروع كردي به ناليدن كه چهقدر تنهايي، خانوادهت به فكرت نيستند. آلما: آروين جان! اگه نميخواي باهاش روبهرو شي رك بگو نميخوام. براي چي گذشته رو پيش ميكشي؟ آروين: محض رضاي خدا چرا سعي نميكني يك بار هم كه شده يه تصميم درست بگيري؟ آلما: از نظر تو تصميم درست الان چي ئه آروين؟ آروين: ازش جدا شو. براي جدا شدن از اون مرتيكه هر كمكي بخواي بهت ميكنم. آيسودا: من هم فكر كنم بهتر ئه ازش جدا شي آلما. من هم اگه بخواي ازش جدا شي هر كمكي بتونم بهت ميكنم. آلما: من نميخوام ازش جدا شم. دوستش دارم. اين رو هم ميدونم كه اگه آروين بياد باهاش حرف بزنه درست ميشه. آروين: چرا فكر مي كني من اگه بيام باهاش حرف بزنم معجزه ميشه؟ اصلا چي بهش بگم؟ من اصلا از اون آدم خوشم نميآد كه بخوام باهاش حرف بزنم. از همون اول با ازدواجتون مخالف بودم. بهت گفتم من اين آدم رو ميشناسم. گفتم شما دو نفر به هم ربطي ندارين. نگفتم؟ آلما: تو هيچچي دربارهي رابطهي ما نميدوني فقط بلدي بگي ما ربطي به هم نداشتيم. ما خيلي هم خوب به هم ربط داشتيم. ولي تو چون تو ازش بدت ميآد ميخواي اينجوري ببيني كه ما به درد هم نميخوريم. |