|
|
تنها راه ممكن نويسنده: محمد يعقوبي ( صحنه تاريك است. صداي زير از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود.) [1] صدا: مهران صوفي نمايشنامهنويس در سال 1337 در خانوادهاي متوسط در شهرستان لنگرود به دنيا آمد. او در سال 1355 پس از قبولي در كنكور دانشگاه به تحصيل در رشتهي مترجمي زبان فرانسه پرداخت. از سال دوم ورود به دانشگاه به هنر تئاتر علاقهمند شد و كار خود را با بازي در تئاترهاي دانشجويي آغاز نمود. زمان تحصيل وي مصادف شد با وقوع انقلاب ايران در سال 1357. در سال 1359 با وقوع انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاههاي كشور و سپس وقوع جنگ ايران و عراق، مهران صوفي براي ادامهي تحصيل ناگزير به فرانسه مهاجرت نمود و در فرانسه رشتهي تحصيلي خود را تغيير داده به تحصيل در رشتهي تئاتر پرداخت. در سال 1367 با پايان يافتن جنگ به كشور بازگشت و در كنار تدريس زبان در دانشگاه به نمايشنامهنويسي و ترجمه پرداخت. مهران صوفي را بايد نويسندهي ناكام ادبيات نمايشي ايران ناميد. نويسندهاي كه بيشتر آثارش ناتمام بوده و چند نمايشنامهي تمامشدهاش صرفا به دليل ترديد نويسنده در خصوص ارزشمند بودنشان هيچگاه به روي صحنه نرفته است. ( نور صحنه روشن ميشود.) صدا: نخستين نمايشنامهي مهران صوفي " ناگفتهها " جايگاه خاصي در آثار وي دارد. اين نمايشنامه ذهنيترين نمايشنامهي مهران صوفي ست. مهمترين ويژگي اين اثر لحن تند و بيملاحظهي نويسنده است كه بعدها در نمايشنامههاي ديگر وي به طرزي سنجيدهتر جاري ميشود. ( پدر خانواده دارد روزنامه ميخواند. مادر گوشي تلفن به دست دارد شمارهاي ميگيرد. پسر خانواده ميآيد تو ) پسر: بابا يه مقدار پول ميدي بهم؟ نپرس براي چي ميخوام كه به تو ربطي نداره[2]. پدر: براي چي ميخواي ميكرب؟ پسر: به تو چه! ميخوام برم سينما. پدر: اسم فيلم چي ئه ابله؟ پسر: پول بده حرف زيادي نزن. عيسي بن مريم. پدر: درباره زندگي حضرت عيسي ست؟ پسر: آره. اگه يه خورده مغزت رو به كار بندازي همچين سوال مزخرفي نميكني. مادر: اگه امشب هم دير كني دفعهي بعد نميذارم بابات بهت پول بده. پسر: من ديرم شده چلغوز، پول ميدي بابا يا نه؟ پدر: حالم از ديدن قيافهت به هم ميخوره ولي خب پسرمي يه روزي عصاي دستمي. ( به پسرش پول ميدهد. ) بيا از جلوي چشمم گورت رو گم گن. پسر: خيلي ممنون بابا. وظيفهت ئه البته. بيجا كردي باعث به دنيا اومدن من شدي پست فطرت. مادر: زود برگرد پسرم. پسر: باشه. خداحافظ مامان. خداحافظ بابا مردهشور قيافهت رو ببرن. پدر: گمشو خداحافظ. مادر: خداحافظ عزيزم. ( پسر بيرون ميرود. ) مرد: عزيزم به وظيفهت عمل ميكني لطفا يه فنجان چاي برام ميريزي؟ زن: مگه چلاقي كه خودت نميري واسه خودت چايي بريزي؟ اشكالي نداره پنج دقيقه ديگه برم عزيزم؟ مرد: نه عزيزم، ازت متنفرم كه الان نميري برام چايي بريزي. زن: قبض تلفن اومده. تا قطعش نكردند پول تلفن رو پرداخت كن عزيزم. مرد: پول ندارم عزيزم زنيكهي ابله. زن: خب، قرض كن مرتيكهي بيعرضه. ( دختر ميآيد تو ) پدر: تو هم ميخواي بري بيرون بدتركيب؟ دختر: ميخوام برم جشن تولد دوستم مرتيكهي خرفت. مادر: دير برنگردي كثافت. دختر: هر وقت كه ميرم بيرون موقع برگشتن يهو نگران ميشم نكنه وقتي برگردم خونه در رو باز كنم ببينم شماها مردين. ازتون بدم ميآد ولي دلم نميخواد با جسدتون روبهرو بشم. تو رو خدا تا من برنگشتم نخوابين. مادر: كوچولو! دختر كوچولوي عزيزم كه ازت متنفرم. پدر: زود برگرد خونه دشمن عزيزم. دختر: باشه. حتما. ازتون متنفرم. خواهش ميكنم هيچوقت نميريد. اگه شما بميريد من ديگه هيچكس رو ندارم. خداحافظ. پدر: خداحافظ دختر هرجايي من. كاش يه احمقي پيدا بشه باهات ازدواج كنه. مادر: خداحافظ دخترهي بيريخت. دير نكني. دختر: نگران نباشيد. زود برميگردم. ازتون متنفرم. دوستتون دارم چون پدر و مادر من هستيد و من بهتون احتياج دارم. در نبود من تا ميتونين همديگر رو تحقير كنين كه مجبور نباشين جلوي من به همديگه توهين كنين. دلم ميخواد وقتي برميگردم حسابي تخليهي رواني شده باشين. مواظب خودتون باشين. خداحافظ. مادر: گم شو برو ديگه خداحافظ. پدر: خداحافظ دشمن عزيز. مادر: باز هم بچهها رفتند من و تو تنها شديم. ( مرد همچنان دارد روزنامه ميخواند. ) گاهي وقتها آرزوي مرگت رو كردهم. ولي اگه تو بميري من خيلي تنهاتر ميشم. (پدر همچنان دارد روزنامه ميخواند. ) ( مادر با كنترل از راه دور تلويزيون را روشن ميكند. ) مجري تلويزيون: مطمئنم عزيزان بيكار و الاف زيادي الان پاي تلويزيون نشستهن بيصبرانه منتظرن قسمت دوم سريال مزخرف زندگي زيبا رو تماشا كنن. زندگي زيبا يكي از آشغالترين سريالهاي پربينندهي دههي شصت ژاپن ئه كه هفتهي پيش حتما خيلي از شما احمقها قسمت اولش رو تماشا كردين ولي گويا تعداد زيادي از هموطنان عزيز معلوم نبود كدوم گوري بودند موفق نشدند قسمت اول اين سريال رو ببينند و از ما خواهش كردند ما هم از خدا خواسته كه يك بار ديگه قسمت اول سريال رو پخش كنيم. بنابراين به عزيزاني كه هفتهي پيش نتونستند قسمت اول اين سريال رو ببيند پيشنهاد ميكنم سرجاتون بتمرگين حتما قسمت اول رو تماشا بفرماييد و بعد چه بخواين چه نخواين يه گزارش خواب آور زنده از سفر امروز رئيسجمهور محترم به استان فارس تقديم ميكنيم و بعد از اين گزارش قسمت دوم سريال مزخرف زندگي زيبا رو براتون پخش ميكنيم. بيشتر از اين ميخوام سربه تنتون نباشه منتظرتون نميذارم و ساعات خوشي رو براتون آرزو ميكنم. صدا: دومين نمايشنامهي مهران صوفي " اپيدمي خنده" واكنش نويسنده به دوران عبوس پايان دههي شصت است كه با پايان يافتن جنگ، نياز مردم به شادي احساس ميشد. موقعيت نمايش كاملا تخيلي ست نويسنده در اين موقعيت تخيلي به خوبي شكنندگي سيستم جامعهي خود را يادآور ميشود. اينكه چهگونه نياز جامعه به چيزي تبديل به بحران شده و اينكه چهگونه جامعهاي باور ميكند سادهترين نيازهايش نه ضرورت كه بحران است. در اين اثر با جامعهاي روبهرو هستيم كه نه فقط بيماريهاي همهگير يا بلاياي طبيعي بلكه حوادثي كوچكتر را تهديدي براي خود ميداند. [جاويد شايان پدر خانواده و پروين مادر و پريسا تنها فرزند خانواده پشت ميز شام. تلويزيون روشن است. جاويد چند بار كانال را عوض ميكند.] صداي مجري: در ساعت ده و نيم طبق معمول همه شب اخبار سراسري خواهيم داشت و بعد از اخبار، آخرين برنامه امشب اولين قسمت از يك سريال پليسي است به نام: تعقيب. بينندگان عزيز، هماكنون از شما دعوت ميكنيم بعد از شنيدن چند پيام بازرگاني، به اخبار سراسري امشب گوش بدهيد. [ ديالوگهاي زير در پس زمينه پيامهاي بازرگاني شنيده ميشود. مسلما در آغاز صداي آرم پيامهاي بازرگاني در پسزمينه. پريسا در لابلاي صداي مجري بياختيار ميخندد و خود را ميزند. دست از غذاخوردن ميكشد. ] پروين: عزيزم غذات رو بخور. پريسا: اشتها ندارم. [ بياختيار ميخندد. ] جاويد: [ ميخندد. ] من هم مبتلا شدهام دخترم. ولي اشتهام كور نشده. [ پدر باز هم ميخندد. ] پريسا: بابا ميشه لطفا براي دلخوشي من ادا در نياري؟ جاويد: بهخدا من هم مبتلا شدهام. از شاگردهام بهم سرايت كرده. پريسا: بابا، ميشه خواهش كنم يه زنگ بزني به خونه معاون دانشكدهمون. جاويد: زنگ بزنم كه چي بگم؟ پريسا[ بياختيار ميخندد. جاويد هم ميخندد]: بهش بگو لطفا به اخبار شبكهي دو گوش بده. پروين: بابات اين كار رو نميكنه. شماره تلفنش رو بهم بگو، خودم زنگ ميزنم حالش رو جا ميآرم. جاويد( به پريسا ): شمارهش رو مگه داري دخترم؟ پريسا: الان پيداش ميكنم. ( نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) [گوشي تلفن در دست جاويد است ] پروين: جاويد، بيخود چاكرمنشانه صحبت نكنيها. جاويد: [ با لحني جدي] چاكرمنشانه. ببين چه حالي از اين آدم بگيرم. يك مرد: الو بفرماييد. جاويد: الو، سلام عرض ميكنم. مرد: سلام، بفرماييد. جاويد: جناب آقاي شمس؟ مرد: بله بفرماييد، خودم هستم. جاويد: من پدر يكي از دانشجوهاتون هستم. خانم پريسا شايان كه امروز بهخاطر خنديدن توسط شما به كميتهي انضباطي معرفي شد. شمس: بله. جاويد: [ ميخندد. ] احتمالا حضرتعالي ديگه متوجه شدين علت خندههاي دخترم چي بوده؟ شمس: انگار يك مشكل خانوادگي ئه، بله؟ جاويد: گويا حضرتعالي خبر ندارين توي اين مملكت چه خبر ئه؟ شمس: متوجه منظورتون نميشم. جاويد: [ ميخندد. ] دخترم امروز بهخاطر بيخبري شما از اوضاع مملكت كلي تحقير شد. خواهش ميكنم چند دقيقه ديگه به اخبار شبكهي دوگوش بدين. شمس: من متوجه منظور شما نميشم. من خواب بودم و شما حالا با تلفنتون بيدارم كردين كه چي؟ به اخبار تلويزيون گوش بدم؟ من منظورتون رو نميفهمم. به هر حال فردا ميتونيد تشريف بياريد دفتر كارم. جاويد: اگه به خودتون زحمت بدين اخبار تلويزيون رو گوش بدين متوجه ميشين دخترم چرا بياختيار ميخنديد. شما موظفين فردا از پشت تريبون دانشكده رسما از دخترم عذرخواهي بكنيد. شمس: آقا فردا بياييد دفترم. در ضمن دخترتون هم فردا بايد خودش رو به كميتهي انضباطي دانشگاه معرفي كنه. جاويد: آقا، اگه لازم بشه كاري ميكنم شما هم ناچار شين خودتون رو به كميتهي انضباطي دانشگاه معرفي كنيد. شمس: من الان خستهام و خوابم ميآد. بيشتر از اين نميتونم با شما صحبت كنم. خداحافظ. جاويد: الو، الو…اه، گوشي رو گذاشت. [ صداي آهنگ آغاز اخبار از تلويزيون ] پروين: غلط كرد. دوباره زنگ بزن، بگو اخبار همين حالا شروع شده. اون بايد بفهمه توي مملكت چه خبر ئه. جاويد: خواب ئه. پروين: بيخود كرده خواب ئه. الان كه وقت خواب نيست. الان بايد بيدار باشه، به اخبار گوش بده. ( شماره را ميگيرد. ) اينقدر گوشي رو نگهميدارم كه برش داره. شمس: [ خوابآلود. ] الو؟ پروين: آقاي شمس؟ صدا: بله؟ پروين: من مادر خانم پريسا شايان هستم. صدا: خانوم، من كه به همسرتون گفتم فردا بياييد دفترم. پروين: زنگ زدم كه يادآوري كنم همين الان اخبار شبكهي دو تلويزيون رو تماشا كنيد. الو…الو…باز هم گوشي رو گذاشت. ( قبل از پايان جملهي قبلي بياختيار ميخندد.] آخ جان! من هم مبتلا شدم. [ بياختيار به صداي بلند ميخندد. ] جاويد: آدم بيتربيت. فردا ميرم دانش كده حضوراً با اين آدم صحبت ميكنم. صداي تلويزيون رو زياد كن دخترم. [ جاويد رو به روي تلويزيون مينشيند. ] گوينده اخبار: … دو كشور همچنين موظف شدند در عقد قرارداد و انجام معاملات براي شركتهاي طرفين تسهيلات و اولويت قائل شوند. … سازمان بهداشت طي اصلاعيهاي به عموم شهروندان عزيز تهراني هشدار داد از بامداد امروز ويروسي در هواي تهران پراكنده بوده كه عوارضي از قبيل خنده بياختيار شهروندان عزيز را در پي داشته است. تاكنون هيچگونه خطر جاني ناشي از اين ويروس گزارش نشده است. شايان ذكر است اين بيماري مسري است و گرچه هيچگونه خطر جاني در پي ندارد به شهروندان عزيز توصيه مي شود جهت پيشگيري از ابتلا به اين بيماري و عدم سرايت از جانب ساير بيماران از دهانبندهاي مخصوص تصفيه هوا استفاده نمايند. هم اكنون به گزارشي كه از بيمارستان امام خميني تهيه شده توجه فرماييد. گزارشگر: سلام. يك زن: سلام. گزارشگر: شما چرا اينجا هستيد؟ زن: بهنام خدا. من از امروز ظهر، بدون اينكه دست خودم باشه، خندهام ميگيره. حالا اومدهم دكتر معاينه كنه، درمان بشم. گزارشگر: ممكن ئه لطفا براي بينندگانمون توضيح بدين كه بيماري شما چي ئه؟ يك مرد: بسم الله الرحمن الرحيم. من امروز سر كار بودم كه بيمار شدم و ناچار شدم مرخصي گرفتم، چون صورت خوشي نداشت كه توي محيط كار بيدليل بخندم. حالا هم اومدم دكتر كه… ( نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود. ) [ تلويزيون روشن است و آگهي بازرگاني در پس زمينه ديالوگهاي زير شنيده ميشود. ] پروين: دولت فردا و پس فردا رو تعطيل اعلام كرده. انگار اوضاع خرابتر از اين حرفها ست. جاويد: من سر در نميآرم آخه خنديدن چه عيبي داره كه اينجور مردم ترسيدهاند؟ امروز توي خيابون خيليها رو ديدم كه با اين دهانبندهاي مخصوص تصفيهي هوا راه تنفسشون رو بسته بودند. چهقدر زشت ئه اين دهانبندها. پروين( به جاويد ): صداي تلويزيون رو زياد كن پريسا. [ از تلويزيون يك برنامه زنده درباره ويروس خنده پخش ميشود. ] مجري تلويزيون: عزيزان بيننده، همكاران من به من ميگن برخي از عزيزان شمارههاي ديگر سازمان رو اشغال كردهاند. من شمارههاي برنامهي ما رو يك بار ديگه اعلام ميكنم و استدعا ميكنم فقط به همين دو شمارهاي كه خدمتتون عرض ميكنم زنگ بزنيد. ( دو شماره تلفن را ميگويد ). پريسا: اشغال ئه بابا. جاويد: همينطور بگير. من بايد با اينها صحبت كنم. مجري: براي بينندگاني كه همين الان به جمع تماشاگران برنامه ما پيوستند عرض ميكنم ما از چند كارشناس دعوت كرديم درباره مهمترين حادثه اين روزهاي تهران يعني ويروس خنده صحبت بكنن و شهروندان عزيز ميتونن با دو شمارهاي كه عرض كردم تماس بگيرن و پرسشها يا نظرات خودشون رو در اين باره مطرح كنن. ما هم اكنون در خدمت آقاي محسني كارشناس و مشاور محترم شوراي عالي امنيت ملي هستيم. خيلي خوش اومديد جناب آقاي محسني. خواهش ميكنم نظر خودتون رو بهطور كلي در خصوص مسئلهي پيش آمده مطرح بفرماييد. محسني: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. ضمن عرض سلام بايد عرض كنم به طور كل ما در وضعيت خاصي به سر ميبريم و تصميمي كه بايد بگيريم نبايد تحت تاثير احساسات باشه. ما در اين مورد خاص بايد مدبرانه تصميم بگيريم. شما يك لحظه اين اپيدمي رو در ابعاد وسيعش تجسم كنيد. تصور كنيد كه رئيس جمهور محترم يا نمايندگان محترم مجلس هم مبتلا به اين اپيدمي بشن و موقع گفتن جديترين مطالب به ملت و مردم بياختيار بخندن. ميبينيد كه ما مواجه با يك موقعيت اسفبار هستيم. به نظر بنده اين اپيدمي ممكن ئه منجر به يك بحران ملي بشه. به اعتقاد بنده توطئهاي صورت گرفته و به شدت و دقت بايد علت اين وضعيت پيگيري بشه. به هر حال به عقيده بنده دولت تصميم بسيار درست و بهجايي گرفت كه دو روز تعطيلي اعلام كرد. ما بايد… پريسا( همزمان با جملات پاياني آقاي محسني ): بابا، بيا گرفتم. جاويد ( همزمان با جملات پاياني آقاي محسني ): الو. سلام عرض ميكنم. خسته نباشيد. در ارتباط با موضوع برنامه يه عرضي داشتم. بله. خواهش ميكنم. مجري: عذر ميخوام جناب آقاي محسني اگه اجازه بفرماييد ما به صحبتهاي يكي ديگه از شهروندان عزيز گوش بديم و بعد بپردازيم به ادامهي بحث. مجري: بله، همكارانم اعلام ميكنن كه يه تماس تلفني ديگه هم داريم. ما آماده هستيم كه صحبتهاي اين شهروند عزيز رو بشنويم. جاويد: الو. سلام عرض ميكنم. خسته نباشيد. [ مسلما صداي جاويد همزمان از تلويزيون هم شنيده ميشود. ] مجري: سلام و متشكرم. جاويد: بنده درباره موضوع اين برنامهي زنده صحبت داشتم. مجري: بله بفرماييد. فقط صداي تلويزيون خودتون رو لطفا كم كنيد. ( پريسا صداي تلويزيون خودشان را كم ميكند. ) جاويد: ميخواستم خدمت شما عرض كنم من اصلا فكر ميكنم يك تجديد نظري بايد در خصوص موضعگيري خودمون بكنيم. آيا واقعا بايد اسم اين ماجرا رو ويروس گذاشت؟ آيا واقعا اين يك موهبت نيست و ما نبايد قدردان باشيم. ما به عينه داريم پيامدهاي اين به اصطلاح ويروس رو در اجتماع ميبينيم. همه دارن ميخندن. خنديدن كار بدي نيست كه بخوايم به فكر درمانش باشيم. بنده خودم معلم ادبيات دبيرستان هستم و ميخوام يك مصرع از شعر جامي رو خدمت شما عرض كنم: خنده آيين خردمندان است. من پيامد اپيدمي خنده رو نه تنها در آدمهاي اطرافم بلكه در گياهان هم ديدهام. گلهاي خونهي ما توي اين چند روز سريعتر از هميشه رشد كردهن و تر و تازه شدهن. صدا: " پدر " سومين اثر مهران صوفي به ظاهر يك نمايشنامهي خانوادگي ست. اين نمايشنامه به لحاظ ارائهي يك موقعيت باورپذير رئاليستي نخستين اثر موفق مهران صوفي ست. موقعيت نمايشي اثر بسيار ملموس و شخصيتها بسيار آشنا هستند. نخستين ديالوگ نمايشنامه يادآور شعر سهراب سپهري ست و ممكن است مخاطب را براي ديدن يك اثر شاعرانه متوقع كند ولي نمايشنامه فاقد لحظات شاعرانه است. مهناز: كفشهام كو؟مهتاب: نميدونم. مهناز: كجا قايمشون كردي؟ مهتاب: من چهكار به كفشهاي تو دارم؟ مهناز: ميخوام كفشهام رو بدم مهران واكس بزنه. كجا گذاشتيشون؟ مهتاب: من برنداشتم . مهناز: چرند نگـو. تا نيم ساعت پيش همينجـا بود. فقط تو ممكن ئه اونها رو قايم كرده باشي. مهتاب: اصلا تو چـرا ميخـواي اينقـدر زود بري؟ تو كـه ميگفتي تا دوشنبه اينجايي. مهناز: ديگه نميتونم اينجا بمونم. تو و مهران هم امروز بريد خونهي خاله. يك هفته اونجا بمونيد تا حساب كار دستش بياد. مهتاب: نميفهمم شما چرا فكر ميكنيد فقط تقصير بابا ست. مهناز: من كـاري ندارم تقصير كي ئه. فقط با كسي كـه راديو رو پرت كنه طرف آدم, نميتونم كنار بيام. به اندازه كافي هم ديشب با هـم بحث كرديم ديگه بس ئه. تو و مهران بايد بريد خونهي خاله. مهتاب: من نميرم اونجا. مهناز: ديشب كه قانع شدي بري . مهتاب: من فكـرهـام رو كـردم. نميتونم اونجا بمونم. مهتاب: فعلا وضعيتي پيش اومده كه لازم ئه از اينجا بري. مهتاب: من اونجا راحت نيستم. تو هم امروز نرو. بمون باهاش حرف بزن. مهناز: من حوصله حرف زدن با اون رو ندارم...ببين, اگه تو اينجا بموني. ناچاري براش غذا درست كني. اون هـم ديگـه ككش نميگزه كـه مـامان خونه نيست. اما اگـه تو و مهران هـم بريد خونه خاله, يه مدت كـه تنها بمونه شايد قدرتون رو بدونه. تا حالا كه نشده تنهاش بذاريم. شايد بعد بياد دنبال مامان. مهتاب: هيچوقت همچين كاري نميكنه. با رفتن ما وضع بدتر ميشه, من مطمئنم. مامان خودش اونجا زيادي ئه. من مطمئنم چند روز ديگه خودش بر ميگرده. مهناز: من كه ميگم يه هفته بريد خونهي خاله. ديگه خودت ميدوني. اگـه دلت ميخواد اينجا بموني براش آشپزي كني با خودت ئه. مهران كـه ميخواد بره. مهتاب: مهناز, امروز رو بمون باهاش حرف بزن. مهناز: اون اصلا ميذاره آدم باهاش حرف بزنه؟ مهتاب: تو كه اصلا اين كار رو نكردي. مهناز: من حوصلـه حرف زدن با اون رو ندارم. اينقدر كـه اون و مامان بعد از هر دعوايي با هم حرف زدند, كافي ئه. حرف چيزي رو حل نميكنه. اون بايد بفهمه كـه چهقـدر به ديگـران نياز داره و بايد به همـه احترام بذاره. اگه يه هفته اينجا تنها بمونه, گوشي دستش ميآد. با مهران برو خونهي خاله. مهتاب: نه. من اينجا راحتم. مهناز: خودت ميدوني. من كه دارم ميرم. سالي دو سه بار ميآم اينجا, اون هم اگه ببينم وضع اين خـونه هميشه اينطوري ئه, همين دو سه بار رو هـم ديگه نميآم. برو كفشهام رو بيار. مهتاب: من نميدونم كجا ست. مهناز: مزخرف نگو مهتاب. كفشهام رو كجا گذاشتي؟ مهتاب: يعني چه؟ من كفشهاي تو رو ميخوام چهكار؟ مهناز: زود برو كفشهام رو بيار. مهتاب: من دست به اون كفشهاي گه تو نزدم. مهناز: من بايد تلفن كنم تاكسي تلفني بياد دنبالم. بايد سر وقت برسم به اتوبوس. چهل دقيقه ديگه اتوبوس حركت ميكنه. بگـو كفشهـام رو كجا گذاشتي. مهتاب: تو مثلا بزرگترين فرزند خانوادهاي. تو بايد يه كاري بكني. مهناز: من گفتم چهكار بكنين. مهتاب: من مطمئنم با اين كار كه تو ميگي بابا كوتاه نميآد. مهناز: به امتحانش كه ميارزه. مهتاب: نه, وضع رو بدتر ميكنه. من مطمئنم. (ميان حرف مهتاب, مهران از در اصلي وارد صحنه ميشود ) مهران: پس چرا كفشهات رو نميدي واكس بزنم؟ مهناز: مهتاب قايمشون كرده. مهران: قايمشون كرده؟ مهناز: مهتاب نميخواد باهات بياد خونه خاله. ميخواد اينجا بمونه. مهران: ميخواي بموني براش آشپزي كني لوس ننر. مهتاب: آره، حرفي بود؟ مهناز: مهران, تو برو آماده شو, من به راننده تاكسي ميگم من رو كه رسوند، تو رو ببره خونه خاله. مهران: پس اين چي؟ مهناز: تو برو آماده شو. مهران: كفشهات چي؟ مهناز: ديگه نميخوام واكس بزني. برو آماده شو. ( مهران ميرود ) مهناز: كفشها رو كجا قايم كردهاي؟ مهتاب: توي اتاق بابا. مهناز: خب, برو كفشها رو بيار. مهتاب: خودت برو. مهناز: چرند نگو مهتاب. مهتاب: گذاشتمشون توي كمد. مهناز: برو بيارشون. مهتاب: اگه ديرت شده برو برشوندار ديگه. مهناز: برو بيارشون مهتاب. زود. همين حالا. مهتاب: نميخواي باهاش خداحافظي كني؟ مهناز: نه. مهتاب: تو و مهران هر دوتاتون به مامان رفتين. مهناز: آره, برو. ( مهتاب به اتاق پدر ميرود. مهناز گوشي تلفن را برميدارد ) مهناز: الو، تاكسي تلفني دريا؟…سلام. خسته نباشيد. يه ماشين ميخواستم. شماره اشتراك نداريم... ترمينال... بله. كوچهي فشكالي, پلاك 39... بله 39. بله. خيلي ممنون منتظرم. ( مهتاب با كفشها از اتاق پدر بيرون ميآيد ) مهتاب: بابا كارت داره. مهناز: تو بهش گفتي من دارم ميرم؟ مهتاب: ازم پرسيد، من هم بهش گفتم . برو ببين چي ميخواد بگه. مهناز: حوصلهش رو ندارم. مهتاب: ميخواد باهات حرف بزنه. باهات كار داره. مهناز: خودت برو ازش بپرس چي ازم ميخواد. مهتاب: به من چه. مهناز: من كه نميرم. اون هم حساب كار دستش ميآد چرا بدون خداحافظي رفتم. ( مهناز دارد كفشها را با پارچهي كهنهاي تميز ميكند, در سكوت بياختيار به مهتاب نگاه ميكند كه دارد ميگريد.) مهناز: خب, بسه ديگه. اوضاع اين خونه داره همهي ما رو داغون ميكنه. تو ميدوني چهكار بايد بكني؟ بايد خوب بخوني. خوب بخوني امسال يه ضرب دانشگاه دولتي قبول بشي. هر رشتهاي كه شد، شد. فقط سعي كن دانشگاه قبول شي. هر شهري, هر رشتهاي. فقط از اين خونه بيا بيرون. من نميگـم بين بابا و مامان كي مقصر ئه. اصلا هـر دو تا مقصرن. ولي اين ماييم كه داريم اذيت ميشيم. ما نميتونيم اخلاق اونها رو عوض كنيم. ما فقط ميتونيم خودمون رو از اين وضع نجات بديم، همين. من توي خوابگاه دانشگاه شرايط خوبي ندارم ولي حاضرم تمام عمرم رو توي اون خوابگاه شلوغ بگذرونم اما يه هفته توي اين خونه نباشم. دنبال يه كار خوب ميگـردم كـه پول پسانداز كنم خـونه اجاره كنم از شر خوابگاه هم راحت بشم. اگه مامان طلاهاش رو بفروشه ميتونيم يه خونه اجاره كنيم همه بياييد اونجا پيش من. اما تا اون زمان بهتر ئه يه چند روزي تو و مهران بريد خونه خاله, شايد بابا بفهمه چهقدر وجود شما توي اين خونه لازم ئه. مهتاب: من هيچجا نميرم. مهناز: ولي من فكر ميكنم اين كـار نتيجه ميده. نتيجهي خوبي ميده. به امتحانش كه ميارزه. مهتاب: هيچ هم نميارزه. من همينجا ميمونم .هيچجا نميرم. مهناز: خيلي خب. خيلي خب. هر جور كه خودت راحتي. ( صداي زنگ خانه. مهران بيرون ميآيد) مهناز: برو به راننده بگو الان ميآم. مهران: اين نميخواد بياد؟ مهناز: نه. مهران: پس تو برو. من بعد خودم ميرم. مهناز: نكنه تو هم ميخواي بموني؟ |