درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 

مكان: يك پارك

پرده‌‌ي اول

صحنه: قرمز

يكي روي نيمكتي خوابيده، يكي روي نيمكتي ديگر دارد روزنامه مي‌خواند. يكي دارد...و  روي يك نيمكت مردي كه سراپا قرمز پوشيده نشسته است.  بالاي چهل و پنج سال به نظر مي‌رسد. يك تكه  مقوا  در دست دارد كه روي آن با خط قرمز نوشته شده: اگر تصميم گرفته‌ايد خود را بكشيد با من حرف بزنيد. نور صحنه خاموش مي‌شود.

 

صحنه: ناهيد و نرگس

( ناهيد روي نيمكت نشسته است. زني چادري كه عينك آفتابي به چشم دارد به او نزديك مي‌شود. نگاه ناهيد به سمت ديگر پارك است. زن چادري كنار ناهيد مي‌نشيند. )

نرگس: سلام ناهيد. ( ناهيد به سرعت از روي نيمكت برمي‌خيزد كه برود. نرگس دست‌ش را مي‌گيرد ) بشين. من تنهام.

ناهيد: جون مامان دروغ نمي‌گي؟

نرگس: نه به قرآن مجيد.

ناهيد: مواظب بودي كسي دنبال‌ت نكنه؟

نرگس: آره.

ناهيد: چه جوري  پيدام كردي؟

نرگس: مهران عكس‌ت رو داده توي روزنامه چاپ كرده‌ن.

ناهيد: كي چاپ شده؟

نرگس: ديروز. نوشته شده تو اختلال حواس داري و مدتي ئه از خونه اومدي بيرون و ديگه پيدات نشده. تلفن خونه‌‌تون و خونه‌ي مامان اين‌ها رو داده كه هر كي تو رو ديده زنگ بزنه.

ناهيد: مي‌بيني چه آدم رذلي ئه؟ حالا هر كي من رو ببينه فوري زنگ مي‌زنه به‌خاطر ثواب‌ش خبر مي‌‌ده من رو كجا ديده چون فكر مي‌كنه داره  يه خانواده رو از نگراني نجات مي‌ده ديگه. نمي‌دونه كه داره قبر من رو مي‌كنه.

نرگس: شانس آوردي من خونه‌ي بابا اين‌ها بودم. وقتي يكي زنگ زد كه نشاني تو رو بده گوشي رو من برداشتم. ولي مي‌ترسم همين‌كه من راه افتادم بيام اين‌جا باز يكي ديگه كه تو رو ديده زنگ زده باشه نشاني اين‌جا رو داده باشه. با اين آرايش غليظي كه تو كردي شدي گاو پيشوني سفيد. تو واقعا اون كارها رو كردي ناهيد؟

ناهيد: آره.

ناهيد: براي چي گريه مي‌كني؟ آدم‌ها از اين‌جا دارن رد مي‌شن به ما نگاه مي‌كنن. خيلي خب، پا شو برو.

نرگس: خدا رو شكر كه من گوشي رو برداشتم. اگه بابا يا علي گوشي رو برمي‌داشتن الان مي‌اومدن اين‌جا مي‌كشتن‌ت. بابا گفته اگه ثابت شه ناهيد اون كارها رو كرده خودم سرش رو مي‌برم.

ناهيد: ديگران خانواده دارن ما هم خانواده داريم.

نرگس: من نگران‌ت هستم ناهيد.

ناهيد: نگران من نباش. من مي‌تونم مشكل‌م رو تنهايي حل كنم. اما اگه پدر و مادر درست و حسابي داشتيم من الان وضع‌م اين‌جوري نبود.

نرگس: اون بدبخت‌ها چه تقصيري دارن؟

ناهيد: من چند بار از خونه‌ي اون مرتيكه زدم بيرون اومدم پيش مامان اين‌ها؟ چه‌قدر به‌شون گفتم من ديگه دوست ندارم برگردم توي اون خونه؟ اما اون‌ها هر بار من رو برگردوندن پيش اون.

نرگس: دل‌م براي مامان مي‌سوزه.

ناهيد: حال‌ش چه‌طور ئه؟ 

نرگس: همه‌ش غصه مي‌خوره.

ناهيد: يه كاري براي من مي‌كني؟

نرگس: چه‌كار كنم؟

ناهيد: برو خونه‌ي ما، از توي كشوي ميزتوالت‌م قباله‌ي ازدواج  و شناس‌نامه‌ي من و مهران  رو بردار بيار براي من. ( از كيف خود دسته كليدي برمي‌دارد. ) اين كليد كشويي ئه كه قباله‌ و شناس‌نامه‌ها‌  توش ئه. اين هم كليد در ورودي ساختمان ئه. اين هم كليد آپارتمان ئه.

نرگس: مي‌ترسم يهو مهران سربرسه من رو ببينه.

ناهيد: اگه الان بري مهران خونه نيست. ولي براي محكم‌كاري همين‌كه رسيدي سر كوچه‌مون اول يه زنگ بزن خونه اگه ديدي گوشي رو برنداشت اون‌وقت برو تو. اين كار رو برام مي‌كني؟

نرگس: قباله و شناس‌نامه‌‌ها رو براي چي مي‌خواي؟

ناهيد: مي‌خوام برم خارج. نمي‌خوام مهران مدركي داشته باشه كه من رو ممنوع الخروج كنه. تا بخواد هم مدرك جور كنه كه من زن‌شم من از اين كشور رفتم. دارم پول جور مي‌كنم كه برم.

نرگس: چه جوري پول جمع مي‌كني؟

ناهيد: راه‌ش رو پيدا كردم.

نرگس: ( با بغض ) چه بلايي داري سر خودت مي‌آري ناهيد؟

ناهيد: ديگه هيچ‌چي برام مهم نيست. فكر و ذكرم فقط اين ئه كه از هر راهي شده پول جمع كنم.

نرگس: كار درستي نمي‌كني. آخه مي‌خواي بري خارج چه‌كار كني؟ اون‌جا كه ديگه نمي‌توني از اين راه پول جمع كني.

ناهيد: اون‌جا ديگه خيال‌م راحت ئه جان‌م در خطر نيست. كار پيدا مي‌كنم.

نرگس: از وقتي كه اين اتفاق براي تو افتاده رابطه‌ي من و حامد هم بد شده. مدام به‌م سركوفت مي‌زنه. هر چرتي دل‌ش مي‌خواد به‌م مي‌گه. ديگه هيچ اعتراضي نمي‌تونم بكنم. تا يه ايرادي به‌ش مي‌گيرم فوري موضوع تو  رو مي‌كشه وسط بحث. مي‌گه خواهرت خراب ئه.

ناهيد: گه مي‌خوره. بزن توي دهن‌ش. مرتيكه‌ي هيز. همين شوهر پف‌يوز‌ت اين‌قدر به‌م هيزي مي‌كرد كه حال‌م به هم مي‌خورد. حالا مرتيكه واسه من پيغمبر شده. من هيچ‌چي به‌ت نمي‌گفتم چون نمي‌خواستم زندگي‌تون به هم بخوره. 

نرگس: ولي من مي‌فهميدم. خيلي وقت‌ها به خاطر تو با هم دعوا مي‌كرديم.

 

صحنه: افشين

( ابراهيم، مردي حدود 60 ساله روي نيمكت نشسته است. صداي بلندگوي پارك:  از عزيزان خواهشمنديم روي چمن‌هاي پارك ننشينيد. در صورت مشاهده هرگونه خلاف لطفا به حراست پارك گزارش فرماييد.)

افشين: سلام.

ابراهيم:  سلام.

افشين:  ببخشيد شما از شعر خوش‌تون مي‌آد؟

ابراهيم: بله.

افشين: من با سرمايه‌ي شخصي يه كتاب شعر چاپ كرده‌م و الان دارم مي‌فروشم‌ش. اگه دل‌تون مي‌خواد ازم بخرين.

ابراهيم: مي‌شه خواهش كنم يكي از شعرهاتون رو بلند براي من بخونيد؟ كه من تصميم بگيرم بخرم يا نه.

افشين: خواهش مي‌كنم. يه شعر كوتاه رو براتون مي‌خونم: ...

ابراهيم:  خيلي غم‌گين و سياه بود. شعرهاي اميدواركننده هم توي كتاب‌تون هست؟

افشين:  نه.

 

صحنه: ناهيد و نرگس

نرگس: وقتي فهميدي داره با زن‌هاي ديگه مي‌پره وسايل‌ت رو جمع مي‌كردي مي‌رفتي پيش مامان اين‌ها.

ناهيد: مي‌رفتم پيش مامان كه همون حرف‌هاي تكراري‌ش روبه‌م بگه؟" مرد هر كاري كرد چيزي نگيم. اگه با يه زن هم ديديم‌ش ناراحت نشيم. هر جا بره باز برمي‌گرده پيش زن خودش." آخه اين هم شد حرف؟

نرگس: حرف درستي ئه. حق با مامان ئه. مرد اگه خيانت كنه فقط خيانت كرده اما زن اگه خيانت كنه زندگي از هم مي‌پاشه. همين‌طور كه الان زندگي تو از هم پاشيده.

ناهيد: خيلي خب. حرف‌هات رو زدي؟ حالا پا شو برو.

نرگس: من الان نمي‌خوام برم. هنوز مي‌‌تونم پيش‌ت باشم.

ناهيد: پا شو برو. من منتظر كسي هستم.

نرگس: منتظر كي؟

ناهيد: تو چي‌كار داري؟ پا شو برو ديگه.

نرگس: منتظر كي هستي ناهيد؟

ناهيد: با يكي قرار دارم. گريه نكن. همه دارن نگاه‌مون مي‌كنن. بلند شو برو. 0 بار ديگر شمرده و كشيده مي‌گويد:) بلند شو برو. 

نرگس: من يه خورده پول آوردم برات. ببخشيد. بيش‌تر از اين نداشتم.

ناهيد: دست‌ت درد نكنه.

نرگس: به‌م زنگ بزن. من رو بي‌خبر نذار. صبح‌ها كه حامد خونه نيست. به‌م زنگ بزن يه جايي هم‌ديگر رو ببينم.

ناهيد: باشه.

نرگس: بيا اين چادر رو بگير  سرت كن كه نشناسن‌ت. ( چادر مشكي را به ناهيد مي‌د‌هد. )

ناهيد: چادر مامان ئه؟

نرگس: آره. تو رو خدا همين الان سرت كن. ديگه نيا توي اين پارك. ممكن ئه تا حالا خيلي‌هاي ديگه نشاني تو رو داده باشن. تو رو خدا مواظب خودت باش. تو رو خدا همين الان چادر رو سرت كن. ( ناهيد چادر را سرش مي‌كند. ) اين عينگ آفتابي رو بگير بزن به چشم‌ت. تو رو خدا يه جوري بگرد كه مردم نتونن بشناسن‌ت. الهي من قربون‌ت بشم.

 

صحنه‌‌: خروس

( قرمز دارد روزنامه مي خواند. مردي به او نزديك مي‌شود كه سرش زير كله‌ي عروسكي بزرگ يك خروس پنهان است، نظير  آن‌چه كه جلوي برخي رستوران‌ها براي جلب مشتري بر سر مي‌گذارند. يك نوشته از گردن مرد آويزان است كه روي آن نوشته شده:  رستوران پارك آماده‌ي پذيرايي از شما ست. سيگاري به قرمز تعارف مي‌كند.) 

قرمز: سلام. ( سيگار را مي‌گيرد. )

خروس: سلام. ( فندك خود را براي قرمز روشن مي‌كند. ) الان نمي‌كشم.

( مرد كله‌ي عروسكي را از سر برمي‌دارد. حدود سي سال دارد. سيگاري براي خود روشن مي‌كند. )

مرد: شب رو اين‌جا مي‌خوابي؟

قرمز: آره.

مرد: من هر روز صبح كارم اين ئه كه هر كي به‌م سفارش‌ كنه از خواب بيدارش مي‌كنم. مي‌خواي فردا صبح بيدارت كنم؟

قرمز: بله. ممنون مي‌شم.

مرد: اسم‌ت چي ئه؟ وقتي مي‌خوام بيدارت كنم چي صدات كنم؟

قرمز: قرمز.

مرد: اسم من هم خروس ئه.

           [ قرمز مات به خروس نگاه مي‌كند.  سپس لب‌خند مي‌زند )

قرمز: واقعا شبيه خروسي.

خروس: شبيه خروس نيستم. واقعا يه خروس‌م.

( قرمز مردد شوخي يا جدي بودن حرف خروس باز هم لب‌خند مي‌زند ولي با ديدن چهره جدي خروس حالت چهره‌ي او هم جدي مي‌شود.]

خروس: بخند. راحت باش. ديگه به خنده مردم عادت كرده‌م.

قرمز: شما واقعا فكرمي‌كني خروسي؟

خروس:  فكرنمي كنم. واقعا هستم. گرفتي چي گفتم؟

قرمز:  واقعاً؟

خروس:  نكنه مي‌خواي واسه‌ت قوقولي قوقو كنم؟

قرمز:  نه. نه.

خروس: چه‌كاره‌اي داداش؟

قرمز: بي‌كار.

خروس: دنبال كار مي‌گردي پس؟

قرمز: نه.

خروس: پس اين چي ئه كه نوشتي؟

قرمز: بابت‌ حرف زدن‌م پول از كسي نمي‌گيرم.

خروس: براي چي قرمز پوشيدي؟ ربطي به اين نوشته داره؟

قرمز: آره.

خروس: خب. چرا  قرمز پوشيدي؟

قرمز: دليل‌ش رو نمي‌تونم بگم. يه راز ئه.

خروس: خب، من كه همه جور آدم ديدم. اين هم روش. من از ده ساله‌گي‌م توي اين پارك زندگي مي‌كنم. خيلي اين‌جا رو دوست دارم. اون درخت رو مي‌بيني؟

قرمز: آره.

خروس: كدوم رو مي‌گم؟

قرمز: اون درازه.

خروس: نه. اون خپله رو مي‌گم. اون درخت مال من ئه. اون نيمكت زيرش هم تخت خواب من ئه. اين‌جا هم كه نشستي مال يه نفر ئه. هر وقت از خونه‌ش قهر مي‌كنه عرق مي‌خوره مي‌آد شب روي اين نيمكت مي‌خوابه. اگه بياد بايد پاشي بري روي يه نيمكت ديگه.

قرمز: باشه.

خروس: خب، ساعت چند بيدارت كنم؟

قرمز: ساعت هفت از خواب بيدارم كني خيلي ممنون مي‌شم.

خروس: ساعت‌ت رو با ساعت من ميزون كن.

قرمز: ساعت‌ شما چند ئه؟

خروس:  شش و چهل و پنج دقيقه.

قرمز:  ساعت‌ شما پنج دقيقه جلو ئه.

خروس: آره مي‌دونم. براي اين‌كه هيچ‌‌وقت دير نكنم هميشه پنج دقيقه ساعت‌م رو مي‌برم جلو.

قرمز: فكر خوبي ئه                      

خروس:  ببخشيد. مي‌تونم يه گهي بخورم؟

قرمز: اين چه حرفي ئه؟ راحت باشين.

خروس: من نفري پنجاه  تومن از كسايي كه بيدارشون مي‌كنم مي‌گيرم.

قرمز:  الان بايد بدم؟

خروس: اگه زحمتي نيست. من پول رو پيش پيش مي‌گيرم. خيلي ببخشيدها.

قرمز: خواهش مي‌كنم.

[ قرمز دست در جيب مي‌كند كه به خروس پول بدهد. ]

 

صحنه: مارال و فرهاد

( فرهاد و مارال هر دو زير سي سال هستند. )

مارال: خوب‌م.

فرهاد: خيلي خوش‌حال‌م كه مي‌بينم‌ت؟ خيلي دل‌م برات تنگ شده بود؟

مارال: واقعا؟

فرهاد: عينك‌ت رو بردار چشم‌هات رو ببينم.

مارال: نه، اين‌جوري راحت‌م.

فرهاد: تو خيلي عوض شدي.

مارال: سه سال خيلي آدم رو عوض مي‌كنه.

فرهاد: راستي، اين هم سوغاتي‌ت.

مارال: دست‌ت درد نكنه.

فرهاد: تو الان يه آدم ديگه‌اي هستي. اصلا شبيه اون دختري نيستي كه روي اين نيمكت كنارم مي‌نشست  به صداي بلند مي‌خنديد و من مجبور بودم هي به‌‌ش بگم صدات رو بيا پايين. ( جمله‌ي آخر را به تركي مي‌گويد. )

مارال: آره، مي‌دونم.

فرهاد: من چي؟ خيلي عوض شدم؟

مارال: نه. كي تشريف آوردي؟

فرهاد: ديروز.

مارال: كي برمي‌گردي؟

فرهاد: نمي‌دونم. بستگي به تو داره؟ اگه تو دوست نداشته باشي  برم همين‌جا مي‌مونم.

مارال: چرا كاري رو كه دوست نداري مي‌خواي بكني. به‌خاطر چي مي‌خواي اين‌جا بموني؟

فرهاد:  به‌خاطر تو.

مارال: از كي تا حالا من براي تو مهم شده‌م؟

فرهاد: تو هميشه براي من مهم بودي و هستي.

مارال: يعني تو اون‌جا ازدواج نكردي؟

فرهاد: نه.

مارال: براي چي؟ زن‌هاي ژاپني خوبن كه؟

 فرهاد: عينك‌ت رو برداري چشم‌هاي قشنگ‌ت رو ببينم ديگه.

مارال: نه.

فرهاد: اگه خواهش بكنم چي؟

مارال: نه. خواهش نكن.

فرهاد: ولي من واقعا عوض شده‌م. ازت خواهش كردم. يادت نمي‌آد من چه‌قدر يه دنده بودم؟ تو مي‌گفتي بلد نيستم خواهش كنم.

مارال: آره. واقعا  يه خورده عوض شدي. ژاپني‌ها آدم‌هاي خوبي هستن كه يه خورده تربيت‌ت كرده‌ن. ( عينگ خود را برمي‌دارد. )

فرهاد: سلام. حال شما خوب ئه؟ من فرهادم.

مارال:  اون‌جا چه كار مي‌كردي؟

فرهاد: توي كارخونه‌ي بسته‌بندي كار مي‌كردم. 15 ساعت در روز.

 

 

صحنه: اميد بي‌وجود

خروس: اين كه داشت باهات حرف مي‌زد اسم‌ش اميد بي‌وجود  ئه. باهاش دم‌خور نشو.

قرمز: براي چي؟ آدم بدي نبود.

خروس: نه. اصلا آدم بدي نيست. خيلي  هم پسر حساسي ئه. ولي نذار باهات دم‌خور بشه.

قرمز: براي چي آخه؟

خروس:  انحراف جنسي داره. عاشق‌ت مي‌شه مي‌افتي توي دردسر. خيلي عاشق‌پيشه ست. زيگيل مي‌شه و به آسوني ول كن‌ نيست. يه مدتي عاشق من شده بود. نمي‌دوني چه مصيبتي كشيدم تا تونستم پس‌ش بزنم. الان با من قهر ئه.

قرمز: اون نگه‌بان پارك رو مي‌بيني؟

خروس: خب؟

قرمز: فكر كنم توي كار پخش مواد مخدر ئه.

خروس: آره.  ولي تو كاري به‌ش نداشته باش وگرنه از پارك مي‌ندازد‌ت بيرون.

 

صحنه: مارال و فرهاد

مارال: تو جاي من بودي چه‌كار مي‌كردي؟ من بي‌خبر مي‌زدم مي‌رفتم و  حتي يه نامه‌ي ناقابل نمي‌نوشتم برات و سه سال بعد برمي‌گشتم و باهات  قرار مي‌ذاشتم اين‌جا، اولين چيزي كه توقع داشتي به‌ت بگم چي بود؟

فرهاد: توقع داشتم بگي ببخشيد؟

مارال: ببخشيد؟ اون‌وقت  تو  حس مي‌كردي همه‌چي حل شد چون من به‌ت گفتم ببخشيد؟

فرهاد: آره.

مارال: يا داري دروغ مي‌گي يا اگه واقعا اين‌طور ئه كه مي‌گي پس ببخشيد خيلي آدم احمقي هستي.

فرهاد: دروغ نمي‌گم آدم احمقي هم نيستم.

مارال: حالا از من چي مي‌خواي؟ براي چي به‌م زنگ زدي؟

فرهاد: من برگشتم كه باهات ازدواج كنم.

( مارال پوزخند مي‌زند. )

فرهاد ( به تركي ): براي چي مي‌خندي؟

مارال: جوك بامزه‌اي بود.

فرهاد: من به خاطر تو برگشتم.

مارال: رفتي ژاپن قشنگ عشق و حال  كردي بعدش  هم گفتي حالا وقت‌ش ئه برگردم ايران برم سراغ مارال احمق دوست دختر قديمي بگم دوست‌ت دارم عزيزم. مردهاي ايراني همه‌شون اين‌جورين ديگه. عشق و حال خودشون رو مي‌كنن و بعد تصميم مي‌گيرن با يه دختر ايراني ازدواج كنن.

فرهاد: كي مي‌ره ژاپن كه عشق و حال كنه. من داشتم اون جا كار مي‌كردم. ( به تركي ادامه مي‌دهد. ) دست‌هام رو نگاه كن. داشتم اون‌جا جون مي‌...

مارال: حتما به‌ت خوش گذشته كه سه سال اون‌جا دووم آوردي. تو آدمي نيستي كه بتوني جايي كه به‌ت بد مي گذره دووم بياري.

فرهاد: من رفتم كه پول دربيارم. مجبور بودم اين‌قدر بمونم.

مارال: لااقل شهامت داشته باش بگو رفته بودم كه ديگه برنگردم اما نتونستم بمونم.  تو حتي يه نامه به من ننوشتي. نامه كه مي‌تونستي بنويسي.

فرهاد: ببخشيد.

مارال: اين‌قدر بدم مي‌آد يكي هر كاري دل‌ش مي‌خواد بكنه و بعد بگه ببخشيد.  واقعا فكر كردي با آوردن يه سوغاتي و ببخشيد گفتن همه چيز حل مي‌شه؟  وقتي تصميم گرفتي به‌م زنگ بزني چي توي مغزت مي‌گذشت.  يعني تو توقع داري وقتي بي‌خبر يكي رو مي‌ذاري و مي‌ري طرف چه‌كار كنه؟ توقع داري منتظرت مونده باشه؟

فرهاد: توقع ندارم منتظرم مونده باشه اما اگه منتظر مونده باشه خيلي خوش‌حال مي‌شم.

مارال: پس خيلي خوش‌حال نباش چون من ازدواج كرده‌م.

( فرهاد ناباورانه نگاه‌ش مي‌كند.)

مارال( به تركي مي‌گويد): فكر مي‌كني دروغ مي‌گم؟

فرهاد( به تركي مي‌گويد): آره.

مارال: من ده ماه بعد از رفتن‌ت ازدواج كردم. چون دل‌م نمي‌خواست منتظرت بمونم.

فرهاد: واقعا ازدواج كردي؟

مارال: آره.

فرهاد: من به‌خاطر تو برگشتم.

مارال: تو واقعا توقع داشتي منتظرت مونده باشم؟

فرهاد: اگه ازدواج كردي پس چرا خونه‌ي پدرت بودي؟

مارال: يعني چه؟ مگه آدم ازدواج مي‌كنه ديگه نمي‌ره خونه‌ي پدرش؟

فرهاد( به تركي مي‌گويد): تو داري دروغ مي‌گي مارال.

مارال: اسم‌ش بهمن  ئه. كارمند بانك  ئه. 31 سال‌ش ئه.

فرهاد: پس حلقه‌ي ازدواج‌ت كو؟

فروغ: خب... ما با هم اختلاف داريم. داريم از هم جدا مي‌شيم. البته اون آدم بدي نيست. مشكل از  من ئه. ( با تركي ادامه مي‌دهد ) از همون اول دوست‌ش نداشتم.

فرهاد: پس چرا  باهاش ازدواج كردي؟

مارال: مي‌خواستم همه‌ي پل‌هاي پشت سرم رو خراب كنم. وقتي خبردار شدم رفتي ژاپن، تصميم گرفتم مثل احمق‌ها منتظرت  نمونم كه شايد خبري ازت برسه دست‌م. يهو حس كردم يكي توي وجودم مثل احمق‌ها داره دل‌داري‌م مي‌ده مي‌گه صبر كن شايد فرهاد برگرده. من با اين آدم  توي خودم كه مي‌خواست به تو وفادار باشه لج كردم.

فرهاد: خيلي كار احمقانه‌اي كردي. ( به تركي ادامه مي‌دهد. ) با اين كارت فقط زندگي خودت رو خراب كردي.

مارال: آره، كار احمقانه‌اي كردم.  اشتباه كردم. اما از كاري كه كردم پشيمون نيستم. خب، من ديگه بايد برم.

فرهاد: ببخشيد.

مارال: خداحافظ.

فرهاد: بشين. چرا اين‌قدر زود مي‌خواي بري؟

مارال: بايد برگردم خونه. ( به تركي ادامه مي‌دهد. ) الان ديگه بچه‌م بيدار شده.

فرهاد: بچه‌ هم داري؟

مارال: خداحافظ.

فرهاد: پس چرا تلفني نگفتي كه ازدواج كردي؟  چرا اومدي سر قرار؟

مارال: چون دل‌م مي‌خواست ببينم‌ت. مي‌خواستم ببينم چي مي‌خواي بگي به‌م.

فرهاد: من هم تا يه جايي باهات مي‌آم .

مارال: نه. لطفا با من نيا. دنبال من هم نيا. خداحافظ.

 

صحنه: امضا

صداي بلندگوي پارك:  از عزيزان خواهشمنديم روي چمن‌هاي پارك ننشينيد. در صورت مشاهده هرگونه خلاف لطفا به حراست پارك گزارش فرماييد.

قرمز:  امضاش مي‌كنيد؟

افشين:  با كمال ميل. ( كتاب را مي‌گيرد ) پس شماره تلفن‌م رو هم صفحه‌ي اول مي‌نويسم اگه دوست داشتين من خيلي خوش‌حال مي‌شم به‌م زنگ بزنيد و نظرتون رو درباره‌ي شعرهام بگيد.

قرمز:  بله. حتما.

 

صحنه: دوراني داشتيم ما

ابراهيم ( به خروس ): من خرما خورده‌م سي شاهي. گوسفند خريده‌م بيست تومن. گاو خريده م صد و بيست تومن. قيمت ها خوب يادم مونده. خوب يادم ئه سال 1325 گشنه بوديم. نون پيدا نمي‌شد. با مرحوم ابوي رفتيم يونجه خريديم. توي آب خيس كرديم با ماست خورديم. از گشنه‌گي نمرديم. يه چيزي بود كه بخوريم. اما حالا چي؟ ...ما كه ديگه به آخر عمرمون رسيديم اما خدا به داد شما جوون‌ها برسه. من از روزي مي‌ترسم كه مردم بيفتن به جون هم گوشت تن هم رو بخورن. مردم اصلا ديگه عاطفه ندارن. براي اين‌كه محبت از سيري شكم ئه. شكم كه سير نباشه محبتي در كار نيست. احترام از سيري شكم ئه. شكم ملت بايد سير باشه. نباشه،  وضع همين ئه كه داريم مي‌بينيم. به خاطر يه تكه نان مي‌افتن به جان هم، فحشا زياد مي‌شه، آدم مي‌كشن. اون‌وقت‌ها اين‌جوري نبود كه. دل‌م واسه شما جوون‌ها خيلي مي‌سوزه. دوراني داشتيم ما. درست ئه كه الان به ما پيرها بد مي‌گذره اما دل‌مون خوش ئه كه جووني خوبي داشتيم. شماها الان چيزي ندارين كه من حسرت‌ش رو بخورم. جووني‌تون كه به درد  نمي‌خوره. همه‌تون ماتم‌زده‌اين. تقصيري هم ندارين.

خروس: معلوم ئه جووني‌هات خيلي خوش گذروندي.

ابراهيم: من هر چي در مي‌آوردم خرج زن‌ها مي‌كردم.

 

صحنه‌: مردي كه مي‌خندد

( قرمز دارد روزنامه مي‌خواند. مردي حدود سي ساله مي‌آيد كنارش مي‌نشيند. شروع مي‌كند به خنديدن.  قرمز نگاه‌ش مي‌كند و لب‌خند مي‌زند. )

علي باحال:  من مي‌خوام خودم رو بكشم.

قرمز: براي چي؟ 

علي باحال: براي اين‌كه روي نيمكت من نشستي.

قرمز: پا مي‌شم. بفرماييد.

علي باحال: نه. بشين فعلا.  بذار يه خورده با هم حال كنيم.

 ( قرمز مي‌نشيند. مرد به قرمز نگاه مي‌كند و مي‌خندد. )

علي باحال: پرسپوليسي هستي؟

قرمز: نه.

علي باحال: پس واسه چي قرمز پوشيدي؟

قرمز: دليل‌ش رو نمي‌تونم بگم. يه راز ئه.

علي باحال: بابا، خالي نبند واسه من. من خودم خداي رمز و رازم. بگو قرمز پوشيدم جلب توجه كنم. حالا چي مي‌گي مثلا به اون‌هايي كه مي‌خوان خودشون رو بكشن؟ مي‌گي برن خودشون رو بكشن؟

قرمز: نه.

علي باحال: پس چي مي‌گي به‌شون؟

قرمز: بايد موقعيت‌ش پيش بياد تا حرف بزنم. با هر كي به زبان خودش حرف مي‌زنم.

علي باحال: من اگه مي‌خواستم راه‌نمايي‌شون كنم خودشون رو نكشن مي‌گفتم دو تا بندازن بالا. فقط دو تا. اما عمرا اگه به‌شون بگم. بذار خودشون رو بكشن. براي چي مي‌خواي جلوشون رو بگيري؟ اين هم يه جور مرگ ئه ديگه. بذار يه تعدادي خودشون رو بكشن كه يه خورده كم شيم. خيلي زياديم به خدا.

 

صحنه: سميرا

افشين ( به سميرا ):  سلام. ببخشيد شما از شعر خوش‌تون مي‌آد؟ من يه كتاب شعر چاپ كرده‌م كه مي‌خوام به‌تون هديه كنم.