|
مكان: يك پارك در تهران
1.
خردادماه
يكي روي نيمكتي خوابيده، يكي روي نيمكتي ديگر روزنامه ميخواند. يكي
دارد...و روي يك نيمكت مردي سراپا قرمز نشسته است. بالاي چهل و پنج
سال به نظر ميرسد. يك تكه مقوا در دست دارد كه روي آن با خط قرمز
نوشته شده:
اگر ميخواهيد خود را بكشيد با من حرف بزنيد.
2.
ناهيد
(ناهيد روي نيمكت نشسته است. نرگس چادر مشكي به سر و عينك آفتابي به
چشم به ناهيد نزديك ميشود. نگاه ناهيد به سمت ديگر پارك است. نرگس
كنار ناهيد مينشيند.)
نرگس: سلام ناهيد. (ناهيد به سرعت از روي نيمكت برميخيزد كه برود.
نرگس دستش را ميگيرد) بشين. من تنهام.
ناهيد: جون مامان دروغ نميگي؟
نرگس: نه به قرآن مجيد.
ناهيد: مواظب بودي كسي دنبالت نكنه؟
نرگس: آره.
ناهيد: چه جوري پيدام كردي؟
نرگس: مهران عكست رو داده توي روزنامه چاپ كردهن.
ناهيد: كي چاپ شده؟
نرگس: ديروز. نوشته شده تو اختلال حواس داري و مدتي ئه از خونه اومدي
بيرون و ديگه پيدات نشده. تلفن خونهتون و خونهي مامان اينها رو
داده كه هر كي تو رو ديده زنگ بزنه.
ناهيد: ميبيني چه آدم رذلي ئه؟ حالا هر كي من رو ببينه فوري زنگ
ميزنه بهخاطر ثوابش خبر ميده من رو كجا ديده چون فكر ميكنه داره
يه خانواده رو از نگراني نجات ميده ديگه. نميدونه كه داره قبر من رو
ميكنه.
نرگس: شانس آوردي من خونهي بابا اينها بودم. وقتي يكي زنگ زد كه
نشاني تو رو بده گوشي رو من برداشتم. ولي ميترسم همينكه من راه
افتادم بيام اينجا باز يكي ديگه كه تو رو ديده زنگ زده باشه نشاني
اينجا رو داده باشه. با اين آرايش غليظي كه تو كردي شدي گاو پيشوني
سفيد. تو واقعا اون كارها رو كردي ناهيد؟
ناهيد: آره.
(نرگس گريهاش ميگيرد.)
ناهيد: براي چي گريه ميكني؟ آدمها از اينجا دارن رد ميشن به ما
نگاه ميكنن. خيلي خب، پا شو برو.
نرگس: خدا رو شكر كه من گوشي رو برداشتم. اگه بابا يا علي گوشي رو
برميداشتن الان مياومدن اينجا ميكشتنت. بابا گفته اگه ثابت شه
ناهيد اون كارها رو كرده خودم سرش رو ميبرم.
ناهيد: ديگران خانواده دارن ما هم خانواده داريم.
نرگس: من نگرانت هستم ناهيد.
ناهيد: نگران من نباش. من ميتونم مشكلم رو تنهايي حل كنم. اما اگه
پدر و مادر درست و حسابي داشتيم من الان وضعم اينجوري نبود.
نرگس: اون بدبختها چه تقصيري دارن؟
ناهيد: من چند بار از خونهي اون مرتيكه زدم بيرون اومدم پيش مامان
اينها؟ چهقدر بهشون گفتم من ديگه دوست ندارم برگردم توي اون خونه؟
اما اونها هر بار من رو برگردوندن پيش اون.
نرگس: دلم براي مامان ميسوزه.
ناهيد: حالش چهطور ئه؟
نرگس: همهش غصه ميخوره.
ناهيد: يه كاري براي من ميكني؟
نرگس: چهكار كنم؟
ناهيد: برو خونهي ما، از توي كشوي ميزتوالتم قبالهي ازدواج و
شناسنامهي من و مهران رو بردار بيار براي من. (از كيف خود دسته
كليدي برميدارد.) اين كليد كشويي ئه كه قباله و شناسنامهها توش
ئه. اين هم كليد در ورودي ساختمان ئه. اين هم كليد آپارتمان ئه.
نرگس: ميترسم يهو مهران سربرسه من رو ببينه.
ناهيد: اگه الان بري مهران خونه نيست. ولي براي محكمكاري همينكه
رسيدي سر كوچهمون اول يه زنگ بزن خونه اگه ديدي گوشي رو برنداشت
اونوقت برو تو. اين كار رو برام ميكني؟
نرگس: قباله و شناسنامهها رو براي چي ميخواي؟
ناهيد: ميخوام برم خارج. نميخوام مهران مدركي داشته باشه كه من رو
ممنوع الخروج كنه. تا بخواد هم مدرك جور كنه كه من زنشم من از اين
كشور رفتم. دارم پول جور ميكنم كه برم.
نرگس: چه جوري پول جمع ميكني؟
ناهيد: راهش رو پيدا كردم.
نرگس: (با بغض) چه بلايي داري سر خودت ميآري ناهيد؟
ناهيد: ديگه هيچچي برام مهم نيست. فكر و ذكرم فقط اين ئه كه از هر
راهي شده پول جمع كنم.
نرگس: كار درستي نميكني. آخه ميخواي بري خارج چهكار كني؟ اونجا كه
ديگه نميتوني از اين راه پول جمع كني.
ناهيد: اونجا ديگه خيالم راحت ئه جانم در خطر نيست. كار پيدا
ميكنم.
نرگس: از وقتي كه اين اتفاق براي تو افتاده رابطهي من و حامد هم بد
شده. مدام بهم سركوفت ميزنه. هر چرتي دلش ميخواد بهم ميگه. ديگه
هيچ اعتراضي نميتونم بكنم. تا يه ايرادي بهش ميگيرم فوري موضوع تو
رو ميكشه وسط بحث. ميگه خواهرت خراب ئه.
ناهيد: گه ميخوره. بزن توي دهنش. مرتيكهي هيز. همين شوهر پفيوزت
اينقدر بهم هيزي ميكرد كه حالم به هم ميخورد. حالا مرتيكه واسه من
پيغمبر شده. من هيچچي بهت نميگفتم چون نميخواستم زندگيتون به هم
بخوره.
نرگس: ولي من ميفهميدم. خيلي وقتها به خاطر تو با هم دعوا ميكرديم.
3.
افشين
(ابراهيم، مردي حدود 60 ساله روي نيمكت نشسته است. صداي بلندگوي پارك:
از عزيزان خواهشمنديم روي چمنهاي پارك ننشينيد. در صورت مشاهده هرگونه
خلاف لطفا به حراست پارك گزارش فرماييد.)
افشين: سلام.
ابراهيم: سلام.
افشين: ببخشيد شما از شعر خوشتون ميآد؟
ابراهيم: بله.
افشين: من با سرمايهي شخصي يه كتاب شعر چاپ كردهم و الان دارم
ميفروشمش. اگه دلتون ميخواد ازم بخرين.
ابراهيم: ميشه خواهش كنم يكي از شعرهاتون رو بلند براي من بخونيد؟ كه
من تصميم بگيرم بخرم يا نه.
افشين: خواهش ميكنم. يه شعر كوتاه رو براتون ميخونم.
دستان مرگ
هر روز، هر شب
به دنبال من
امید کجاست؟
امیدم مرد.
4.
نرگس
نرگس: وقتي فهميدي داره با زنهاي ديگه ميپره وسايلت رو جمع ميكردي
ميرفتي پيش مامان اينها.
ناهيد: ميرفتم پيش مامان كه همون حرفهاي تكراريش روبهم بگه؟" مرد
هر كاري كرد چيزي نگيم. اگه با يه زن هم ديديمش ناراحت نشيم. هر جا
بره باز برميگرده پيش زن خودش." آخه اين هم شد حرف؟
نرگس: حرف درستي ئه. حق با مامان ئه. مرد اگه خيانت كنه فقط خيانت كرده
اما زن اگه خيانت كنه زندگي از هم ميپاشه. همينطور كه الان زندگي تو
از هم پاشيده.
ناهيد: خيلي خب. حرفهات رو زدي؟ حالا پا شو برو.
نرگس: من الان نميخوام برم. هنوز ميتونم پيشت باشم.
ناهيد: پا شو برو. من منتظر كسي هستم.
نرگس: منتظر كي؟
ناهيد: تو چيكار داري؟ پا شو برو ديگه.
نرگس: منتظر كي هستي ناهيد؟
ناهيد: با يكي قرار دارم. گريه نكن. همه دارن نگاهمون ميكنن. بلند شو
برو. 0 بار ديگر شمرده و كشيده ميگويد:) بلند شو برو.
نرگس: من يه خورده پول آوردم برات. ببخشيد. بيشتر از اين نداشتم.
ناهيد: دستت درد نكنه.
نرگس: بهم زنگ بزن. من رو بيخبر نذار. صبحها كه حامد خونه نيست.
بهم زنگ بزن يه جايي همديگر رو ببينم.
ناهيد: باشه.
نرگس: بيا اين چادر رو بگير سرت كن كه نشناسنت. (چادر مشكي را به
ناهيد ميدهد.)
ناهيد: چادر مامان ئه؟
نرگس: آره. تو رو خدا همين الان سرت كن. ديگه نيا توي اين پارك. ممكن
ئه تا حالا خيليهاي ديگه نشاني تو رو داده باشن. تو رو خدا مواظب خودت
باش. تو رو خدا همين الان چادر رو سرت كن. (ناهيد چادر را سرش ميكند.)
اين عينگ آفتابي رو بگير بزن به چشمت. تو رو خدا يه جوري بگرد كه مردم
نتونن بشناسنت. الهي من قربونت بشم.
5.
خروس
(قرمز دارد روزنامه مي خواند. مردي به او نزديك ميشود كه سرش زير
كلهي عروسكي بزرگ يك خروس پنهان است، مانند آنچه جلوي برخي
رستورانها براي جلب توجه مشتري بر سر ميگذارند. نوشتهاي از گردن
مرد آويزان است: رستوران پارك آمادهي پذيرايي از شما ست. مرد سيگاري
به قرمز تعارف ميكند.)
قرمز:
سلام. (سيگار را ميگيرد.)
مرد: سلام. (فندك خود را براي قرمز روشن ميكند.) الان نميكشم.
(مرد كلهي عروسكي را از سر برميدارد. حدود سي سال دارد. سيگاري براي
خود روشن ميكند.)
مرد: شب رو اينجا ميخوابي؟
قرمز: آره.
مرد: من هر روز صبح كارم اين ئه كه هر كي بهم سفارش كنه از خواب
بيدارش ميكنم. ميخواي فردا صبح بيدارت كنم؟
قرمز:
بله. ممنون ميشم.
مرد: اسمت چي ئه؟ وقتي ميخوام بيدارت كنم چي صدات كنم؟
قرمز: قرمز.
مرد: اسم من هم خروس ئه.
(قرمز مات به خروس نگاه ميكند. سپس لبخند ميزند)
قرمز: واقعا شبيه خروسي.
خروس: شبيه خروس نيستم. واقعا يه خروسم.
(قرمز مردد شوخي يا جدي بودن حرف خروس باز هم لبخند ميزند ولي با
ديدن چهره جدي خروس حالت چهرهي او هم جدي ميشود.)
خروس: بخند. راحت باش. ديگه به خندهي مردم عادت كردهم.
قرمز: شما واقعا فكرميكني خروسي؟
خروس: فكرنمي كنم. واقعا هستم. گرفتي چي گفتم؟
قرمز: واقعاً؟
خروس: نكنه ميخواي واسهت قوقولي قوقو كنم؟
قرمز: نه. نه.
خروس: چهكارهاي داداش؟
قرمز: بيكار.
خروس: دنبال كار ميگردي پس؟
قرمز: نه.
خروس: پس اين چي ئه كه نوشتي؟
قرمز: بابت حرف زدنم پول از كسي نميگيرم.
خروس: براي چي قرمز پوشيدي؟ ربطي به اين نوشته داره؟
قرمز: آره.
خروس: خب. چرا قرمز پوشيدي؟
قرمز: دليلش رو نميتونم بگم. يه راز ئه.
خروس: خب، من كه همه جور آدم ديدم. اين هم روش. من از ده سالهگيم توي
اين پارك زندگي ميكنم. خيلي اينجا رو دوست دارم. اون درخت رو
ميبيني؟
قرمز: آره.
خروس: كدوم رو ميگم؟
قرمز: اون درازه.
خروس: نه. اون خپله رو ميگم. اون درخت مال من ئه. اون نيمكت زيرش هم
تخت خواب من ئه. اينجا هم كه نشستي مال يه نفر ئه. هر وقت از خونهش
قهر ميكنه عرق ميخوره ميآد شب روي اين نيمكت ميخوابه. اگه بياد
بايد پاشي بري روي يه نيمكت ديگه.
قرمز: باشه.
خروس: خب، ساعت چند بيدارت كنم؟
قرمز: ساعت هفت از خواب بيدارم كني خيلي ممنون ميشم.
خروس: ساعتت رو با ساعت من ميزون كن.
قرمز: ساعت شما چند ئه؟
خروس: شش و چهل و پنج دقيقه.
قرمز: ساعت شما پنج دقيقه جلو ئه.
خروس: آره ميدونم. براي اينكه هيچوقت دير نكنم هميشه پنج دقيقه
ساعتم رو ميبرم جلو.
قرمز: فكر خوبي ئه
خروس: ببخشيد. ميتونم يه گهي بخورم؟
قرمز: اين چه حرفي ئه؟ راحت باشين.
خروس: من نفري پنجاه تومن از كسايي كه بيدارشون ميكنم ميگيرم.
قرمز: الان بايد بدم؟
خروس: اگه زحمتي نيست. من پول رو پيش پيش ميگيرم. خيلي ببخشيدها.
قرمز: خواهش ميكنم.
(قرمز دست در جيب ميكند كه به خروس پول بدهد.)
6.
مارال
(فرهاد و مارال هر دو زير سي سال هستند.)
مارال: خوبم.
فرهاد: خيلي خوشحالم كه ميبينمت؟ خيلي دلم برات تنگ شده بود؟
مارال: واقعا؟
فرهاد: عينكت رو بردار چشمهات رو ببينم.
مارال: نه، اينجوري راحتم.
فرهاد: تو خيلي عوض شدي.
مارال: سه سال خيلي آدم رو عوض ميكنه.
فرهاد: راستي، اين هم سوغاتيت.
مارال: دستت درد نكنه.
فرهاد: تو الان يه آدم ديگهاي هستي. اصلا شبيه اون دختري نيستي كه روي
اين نيمكت كنارم مينشست به صداي بلند ميخنديد و من مجبور بودم هي
بهش بگم صدات رو بيا پايين. (جملهي آخر را به تركي ميگويد.)
مارال: آره، ميدونم.
فرهاد: من چي؟ خيلي عوض شدم؟
مارال: نه. كي تشريف آوردي؟
فرهاد: ديروز.
مارال: كي برميگردي؟
فرهاد: نميدونم. بستگي به تو داره؟ اگه تو دوست نداشته باشي برم
همينجا ميمونم.
مارال: چرا كاري رو كه دوست نداري ميخواي بكني. بهخاطر چي ميخواي
اينجا بموني؟
فرهاد: بهخاطر تو.
مارال: از كي تا حالا من براي تو مهم شدهم؟
فرهاد: تو هميشه براي من مهم بودي و هستي.
مارال: يعني تو اونجا ازدواج نكردي؟
فرهاد: نه.
مارال: براي چي؟ زنهاي ژاپني خوبن كه؟
فرهاد: عينكت رو برداري چشمهاي قشنگت رو ببينم ديگه.
مارال: نه.
فرهاد: اگه خواهش بكنم چي؟
مارال: نه. خواهش نكن.
فرهاد: ولي من واقعا عوض شدهم. ازت خواهش كردم. يادت نميآد من چهقدر
يه دنده بودم؟ تو ميگفتي بلد نيستم خواهش كنم.
مارال: آره. واقعا يه خورده عوض شدي. ژاپنيها آدمهاي خوبي هستن كه
يه خورده تربيتت كردهن. (عينگ خود را برميدارد.)
فرهاد: سلام. حال شما خوب ئه؟ من فرهادم.
مارال: اونجا چه كار ميكردي؟
فرهاد: توي كارخونهي بستهبندي كار ميكردم. 15 ساعت در روز.
7.
اميد بيوجود
خروس: اين كه داشت باهات حرف ميزد اسمش اميد بيوجود ئه. باهاش
دمخور نشو.
قرمز: براي چي؟ آدم بدي نبود.
خروس: نه. اصلا آدم بدي نيست. خيلي هم پسر حساسي ئه. ولي نذار باهات
دمخور بشه.
قرمز: براي چي آخه؟
خروس: انحراف جنسي داره. عاشقت ميشه ميافتي توي دردسر. خيلي
عاشقپيشه ست. زيگيل ميشه و به آسوني ول كن نيست. يه مدتي عاشق من
شده بود. نميدوني چه مصيبتي كشيدم تا تونستم پسش بزنم. الان با من
قهر ئه.
قرمز: اون نگهبان پارك رو ميبيني؟
خروس: خب؟
قرمز: فكر كنم توي كار پخش مواد مخدر ئه.
خروس: آره. ولي تو كاري بهش نداشته باش وگرنه از پارك ميندازدت
بيرون.
8.
فرهاد
مارال: تو جاي من بودي چهكار ميكردي؟ من بيخبر ميزدم ميرفتم و
حتي يه نامهي ناقابل نمينوشتم برات و سه سال بعد برميگشتم و باهات
قرار ميذاشتم اينجا، اولين چيزي كه توقع داشتي بهت بگم چي بود؟
فرهاد: توقع داشتم بگي ببخشيد؟
مارال: ببخشيد؟ اونوقت تو حس ميكردي همهچي حل شد چون من بهت گفتم
ببخشيد؟
فرهاد: آره.
مارال: يا داري دروغ ميگي يا اگه واقعا اينطور ئه كه ميگي پس ببخشيد
خيلي آدم احمقي هستي.
فرهاد: دروغ نميگم آدم احمقي هم نيستم.
مارال: حالا از من چي ميخواي؟ براي چي بهم زنگ زدي؟
فرهاد: من برگشتم كه باهات ازدواج كنم.
(مارال پوزخند ميزند.)
فرهاد (به تركي): براي چي ميخندي؟
مارال: جوك بامزهاي بود.
فرهاد: من به خاطر تو برگشتم.
مارال: رفتي ژاپن قشنگ عشق و حال كردي بعدش هم گفتي حالا وقتش ئه
برگردم ايران برم سراغ مارال احمق دوست دختر قديمي بگم دوستت دارم
عزيزم. مردهاي ايراني همهشون اينجورين ديگه. عشق و حال خودشون رو
ميكنن و بعد تصميم ميگيرن با يه دختر ايراني ازدواج كنن.
فرهاد: كي ميره ژاپن كه عشق و حال كنه. من داشتم اون جا كار ميكردم.
(به تركي ادامه ميدهد.) دستهام رو نگاه كن. داشتم اونجا جون مي...
مارال: حتما بهت خوش گذشته كه سه سال اونجا دووم آوردي. تو آدمي
نيستي كه بتوني جايي كه بهت بد مي گذره دووم بياري.
فرهاد: من رفتم كه پول دربيارم. مجبور بودم اينقدر بمونم.
مارال: لااقل شهامت داشته باش بگو رفته بودم كه ديگه برنگردم اما
نتونستم بمونم. تو حتي يه نامه به من ننوشتي. نامه كه ميتونستي
بنويسي.
فرهاد: ببخشيد.
مارال: اينقدر بدم ميآد يكي هر كاري دلش ميخواد بكنه و بعد بگه
ببخشيد. واقعا فكر كردي با آوردن يه سوغاتي و ببخشيد گفتن همه چيز حل
ميشه؟ وقتي تصميم گرفتي بهم زنگ بزني چي توي مغزت ميگذشت. يعني تو
توقع داري وقتي بيخبر يكي رو ميذاري و ميري طرف چهكار كنه؟ توقع
داري منتظرت مونده باشه؟
فرهاد: توقع ندارم منتظرم مونده باشه اما اگه منتظر مونده باشه خيلي
خوشحال ميشم.
مارال: پس خيلي خوشحال نباش چون من ازدواج كردهم.
(فرهاد ناباورانه نگاهش ميكند.)
مارال(به تركي ميگويد): فكر ميكني دروغ ميگم؟
فرهاد(به تركي ميگويد): آره.
مارال: من ده ماه بعد از رفتنت ازدواج كردم. چون دلم نميخواست
منتظرت بمونم.
فرهاد: واقعا ازدواج كردي؟
مارال: آره.
فرهاد: من بهخاطر تو برگشتم.
مارال: تو واقعا توقع داشتي منتظرت مونده باشم؟
فرهاد: اگه ازدواج كردي پس چرا خونهي پدرت بودي؟
مارال: يعني چه؟ مگه آدم ازدواج ميكنه ديگه نميره خونهي پدرش؟
فرهاد(به تركي ميگويد): تو داري دروغ ميگي مارال.
مارال: اسمش بهمن ئه. كارمند بانك ئه. 31 سالش ئه.
فرهاد: پس حلقهي ازدواجت كو؟
فروغ: خب... ما با هم اختلاف داريم. داريم از هم جدا ميشيم. البته اون
آدم بدي نيست. مشكل از من ئه. (با تركي ادامه ميدهد) از همون اول
دوستش نداشتم.
فرهاد: پس چرا باهاش ازدواج كردي؟
مارال: ميخواستم همهي پلهاي پشت سرم رو خراب كنم. وقتي خبردار شدم
رفتي ژاپن، تصميم گرفتم مثل احمقها منتظرت نمونم كه شايد خبري ازت
برسه دستم. يهو حس كردم يكي توي وجودم مثل احمقها داره دلداريم
ميده ميگه صبر كن شايد فرهاد برگرده. من با اين آدم توي خودم كه
ميخواست به تو وفادار باشه لج كردم.
فرهاد: خيلي كار احمقانهاي كردي. (به تركي ادامه ميدهد.) با اين كارت
فقط زندگي خودت رو خراب كردي.
مارال: آره، كار احمقانهاي كردم. اشتباه كردم. اما از كاري كه كردم
پشيمون نيستم. خب، من ديگه بايد برم.
فرهاد: ببخشيد.
مارال: خداحافظ.
فرهاد: بشين. چرا اينقدر زود ميخواي بري؟
مارال: بايد برگردم خونه. (به تركي ادامه ميدهد.) الان ديگه بچهم
بيدار شده.
فرهاد: بچه هم داري؟
مارال: خداحافظ.
فرهاد: پس چرا تلفني نگفتي كه ازدواج كردي؟ چرا اومدي سر قرار؟
مارال: چون دلم ميخواست ببينمت. ميخواستم ببينم چي ميخواي بگي
بهم.
فرهاد: من هم تا يه جايي باهات ميآم .
مارال: نه. لطفا با من نيا. دنبال من هم نيا. خداحافظ.
9.
امضا
صداي بلندگوي پارك: از عزيزان خواهشمنديم روي چمنهاي پارك ننشينيد.
در صورت مشاهده هرگونه خلاف لطفا به حراست پارك گزارش فرماييد.
قرمز: امضاش ميكنيد؟
افشين: با كمال ميل. (كتاب را ميگيرد) پس شماره تلفنم رو هم صفحهي
اول مينويسم اگه دوست داشتين من خيلي خوشحال ميشم بهم زنگ بزنيد و
نظرتون رو دربارهي شعرهام بگيد.
قرمز: بله. حتما.
10.
دوراني داشتيم ما
ابراهيم (به خروس): من خرما خوردهم سي شاهي. گوسفند خريدهم بيست
تومن. گاو خريده م صد و بيست تومن. قيمت ها خوب يادم مونده. خوب يادم
ئه سال 1325 گشنه بوديم. نون پيدا نميشد. با مرحوم ابوي رفتيم يونجه
خريديم. توي آب خيس كرديم با ماست خورديم. از گشنهگي نمرديم. يه چيزي
بود كه بخوريم. اما حالا چي؟ ...ما كه ديگه به آخر عمرمون رسيديم اما
خدا به داد شما جوونها برسه. من از روزي ميترسم كه مردم بيفتن به جون
هم گوشت تن هم رو بخورن. مردم اصلا ديگه عاطفه ندارن. براي اينكه محبت
از سيري شكم ئه. شكم كه سير نباشه محبتي در كار نيست. احترام از سيري
شكم ئه. شكم ملت بايد سير باشه. نباشه، وضع همين ئه كه داريم
ميبينيم. به خاطر يه تكه نان ميافتن به جان هم، فحشا زياد ميشه، آدم
ميكشن. اونوقتها اينجوري نبود كه. دلم واسه شما جوونها خيلي
ميسوزه. دوراني داشتيم ما. درست ئه كه الان به ما پيرها بد ميگذره
اما دلمون خوش ئه كه جووني خوبي داشتيم. شماها الان چيزي ندارين كه من
حسرتش رو بخورم. جوونيتون كه به درد نميخوره. همهتون
ماتمزدهاين. تقصيري هم ندارين.
خروس: معلوم ئه جوونيهات خيلي خوش گذروندي.
ابراهيم: من هر چي در ميآوردم خرج زنها ميكردم.
11.
علي باحال
(قرمز دارد روزنامه ميخواند. مردي حدود سي ساله ميآيد كنارش
مينشيند. شروع ميكند به خنديدن. قرمز نگاهش ميكند و لبخند
ميزند.)
علي باحال: من ميخوام خودم رو بكشم.
قرمز: براي چي؟
علي باحال: براي اينكه روي نيمكت من نشستي.
قرمز: پا ميشم. بفرماييد.
علي باحال: نه. بشين فعلا. بذار يه خورده با هم حال كنيم.
(قرمز مينشيند. مرد به قرمز نگاه ميكند و ميخندد.)
علي باحال: پرسپوليسي هستي؟
قرمز: نه.
علي باحال: پس واسه چي قرمز پوشيدي؟
قرمز: دليلش رو نميتونم بگم. يه راز ئه.
علي باحال: بابا، خالي نبند واسه من. من خودم خداي رمز و رازم. بگو
قرمز پوشيدم جلب توجه كنم. حالا چي ميگي مثلا به اونهايي كه ميخوان
خودشون رو بكشن؟ ميگي برن خودشون رو بكشن؟
قرمز: نه.
علي باحال: پس چي ميگي بهشون؟
قرمز: بايد موقعيتش پيش بياد تا حرف بزنم. با هر كي به زبان خودش حرف
ميزنم.
علي باحال: من اگه ميخواستم راهنماييشون كنم خودشون رو نكشن ميگفتم
دو تا بندازن بالا. فقط دو تا. اما عمرا اگه بهشون بگم. بذار خودشون
رو بكشن. براي چي ميخواي جلوشون رو بگيري؟ اين هم يه جور مرگ ئه ديگه.
بذار يه تعدادي خودشون رو بكشن كه يه خورده كم شيم. خيلي زياديم به
خدا.
12.
سميرا
افشين (به سميرا): سلام. ببخشيد شما از شعر خوشتون ميآد؟ من يه كتاب
شعر چاپ كردهم كه ميخوام بهتون هديه كنم.
13.
تیرماه
روي نيمكت قرمز نشسته است. روي يك تكه مقوا با خط قرمز نوشته شده:
اگر ميدانيد چرا زندهايد با من حرف بزنيد. نور صحنه خاموش ميشود.
14.
مرسي
(سميرا و افشين روي نيمكتي نشستهاند. سميرا سرگرم خواندن نامهاي ست.
لحظهاي بعد چشم از نامه بر ميدارد و به افشين خيره ميشود.)
افشين: چرا اينجوري نيگام ميكني؟
سميرا: مرسي. خيلي قشنگ نوشتي.
افشين: دلم ميخواد هر روز برات بنويسم.
(خندهي سميرا)
افشين: براي چي ميخندي؟
سميرا: همينجوري.
افشين: بگو به چي ميخندي.
سميرا: دليل مشخصي نداره.
افشين: من ميدونم به چي ميخندي. كارم خيلي خندهدار ئه. با اينكه
هر روز ميبينمت و باهات حرف ميزنم باز هم برات نامه مينويسم،
خندهدار ئه آره؟
سميرا: نه.
افشين: راستش رو بگو. واقعا به نظر تو خنده دار نيست؟
سميرا: گفتم كه نه.
افشين: اون حرفها رو نميتونم بهت بگم. فقط ميتونم بنويسمشون.
سميرا: خوش به حالت كه ميتوني بنويسي. من خيلي دلم ميخواست
ميتونستم بنويسم. اما نميتونم.
افشين: من هم خيلي دلم ميخواست بتونم حرفهام رو بگم. اما نميتونم.
سميرا: (با لحني كه شوخي به نظر برسد) پس ما يه جورايي همديگر رو
تكميل ميكنيم.
15.
وطن
(دو افسروظيفهي شهرستاني روي چمن پارك دراز كشيدهاند. يكي كرد و
سرباز ديگر از استاني ديگر مثلا يزد، لرستان، اصفهان يا...باشد.)
بابك: تو از زندگيت راضي هستي؟
ژوآن: چي؟
بابك: ميشه اين كتاب رو بذاري كنار يه خورده با من حرف بزني؟
ژوآن: چي بگم؟
بابك: اگه ميخواستي كتاب بخوني براي چي بهم گفتي باهات بيام بيرون؟
ترجيح ميدادم توي پادگان بمونم.
ژوآن: حرف بزن. ميشنوم.
بابك: اگه الان جاي من يه زن يا دختر اينجا نشسته بود تو همينجور
كتاب ميخوندي؟
ژوآن: آره.
بابك: بدبخت. اينقدر كافور ميريزن توي غذا كه بخواي هم نميتوني هيچ
غلطي بكني.
ژوآن: چرا پا نميشي بري دختربازي؟
بابك: دختربازي خرج داره.
ژوآن: خب ديد بزن. ديد زدن كه خرج نداره.
بابك: تو از زندگيت راضي هستي؟
ژوآن: چهطور مگه؟
بابك: اينجوري حال نميكنم. يا كتاب بخون يا با من حرف بزن.
ژوآن: بنال.
بابك: از زندگيت راضي هستي؟
ژوآن: نه.
بابك: خوب ئه. اگه ميگفتي راضي هستي ميزدم توي دهنت. چرا راضي
نيستي؟
ژوآن: خب، تا حالا اونطور كه ميخواستم زندگي نكردم. زندگيم رو
هميشه با اين فكر و انتظار گذروندم كه دورهاي رو تموم كنم. وقتي
ميرفتم مدرسه، بيصبرانه منتظر روزي بودم كه مدرسه تموم شه و ديپلم
بگيرم. فقط براي اينكه از شر مدرسه راحت بشم. چه نقشهها كه براي بعد
مدرسه توي سرم داشتم. اما بعد از مدرسه مثل خيليهاي ديگه چپيدم توي
دانشگاه و باز انتظار، اين بار براي تموم كردن دانشگاه و باز نقشهها
براي بعد از دانشگاه و حالا بيصبرانه انتظار براي تموم شدن سربازي كه
از اين مملكت گه بزنم برم.
بابك: كجا ميخواي بري؟
ژوآن: سوئد.
بابك: براي چي ميخواي بري؟
ژوآن: اونجا همينكه آدم كار داشته باشه همه چيز حل ئه. هر چي آدم
بيشتر كار كنه و بهتر كار كنه بيشتردرميآره. اما اينجا اگه آدم
بخواد سالم زندگي كنه و از صفر شروع كنه امكان نداره به جايي برسه.
پدرم جلوي چشمم ئه ديگه. مثلا مهندس اين مملكت ئه. من مطمئن م توي
سوئد يه مهندس كه از صبح تا ساعت 3 بعد از ظهر كار ميكنه از لحاظ مالي
ديگه تامين ئه.
بابك: پس وطن چي ميشه؟
ژوآن: وطن جايي ئه كه آدم احساس كنه داره توش راحتتر از جاهاي ديگه
زندگي ميكنه. جايي كه آدم احساس كنه داره توش از زندگي لذت ميبره.
بابك: همينجا ميشه از زندگي لذت برد. من فكر ميكنم هر آدمي چهار چيز
داشته باشه از زندگيش لذت ميبره. پول. زن. خونه. ماشين.
ژوآن: زنها آدم نيستند ديگه؟
بابك: خب، هر مردي. تو ميگي هر مردي چي لازم داره؟
ژوآن: ماشين. زن. يه اتاق خواب. حمام. توالت. سوئد.
بابك: بدون پول چه جوري ميخواي زندگي كني؟
ژوآن: آره. و پول. بدون شغل هم كه نميشه پول درآورد. البته اينجا
اگه شغل هم داشته باشي تضميني نيست كه پول هم داشته باشي.
بابك: دلت براي پدر مادرت تنگ نميشه.
ژوآن: يكي دو سال بعد براي اونها هم اقامت ميگيرم.
بابك: براي اينكه بتوني براي اونها هم اقامت بگيري بايد تابعيت
اونجا رو به داشته باشي.
ژوآن: همين كار رو ميكنم. با يه دختر سوئدي ازدواج ميكنم. تو هم بيا
اقدام كن. اگه با يه دختر سوئدي ازدواج كني بهت خونه ميدن. اگه بچه
دار بشين بهت حقوق ميدن.
بابك: از زنهاي سوئدي خوشم نميآد.
ژوآن: زن هاي سوئدي همه بور هستند و چشم آبي. خوشت نميآد؟
بابك: نه. زن ايراني يه چيز ديگه ست.
ژوآن: من همين كه يه دختر بور سوئدي رو ماچ كنم دخترهاي ايراني از
يادم ميرن.
بابك: براي داشتن تابعيت سوئد يه راه ديگه هم وجود داره؟
ژوآن: چي؟
بابك: متولد شدن در سوئد. (ميخندد)
ژوآن: ميرم اون جا يكي رو متولد مي كنم.
(بابك ميخندد.)
16.
نيمكت روبهرو
خروس: نيمكت روبهروي من خالي ئه. مال يكي بود كه بدجوري معتاد بود. يه
ماه پيش مرد. خدا بيامرزدش. بد شما نباشه آدم خيلي خوبي بود. خب هر كي
يه ايرادي داره ديگه. ايراد اون اعتياد بود. خيليها دلشون ميخواست
اون نيمكت رو صاحاب شن، من نميذاشتم. بيا اونجا. اون نيمكت مال تو.
دنبال يكي ميگشتم كه از رفتارش خوشم بياد. ميآي؟
قرمز: آره.
17.
نهنگ، مارماهي، سنجاقك، سوسك
ژوآن: ميرم اون جا يكي رو متولد مي كنم.
(بابك ميخندد.)
ژوآن: تو هم بهتر ئه اقدام كني.
بابك: من اگه يه ماه پدر مادرم رو نبينم دلم براشون تنگ ميشه.
ژوآن: تو كه اينقدر پدرمادرت رو دوست داري بهخاطر اونها هم كه شده
بايد بري كه بتوني بعد براي اونها هم اقامت بگيري. مگه نميبيني
اينجا وضع پيرها چهطور ئه؟ من پيرها رو كه ميبينم بيشتر مصمم ميشم
كه برم. نميخوام پدر مادرم به همچين وضعي دچار بشن. اينقدر بيتوجهي
به پيرها توي اين مملكت واقعا توهين آميز ئه. من اصلا از ترس پيري خودم
از اين مملكت فرار ميكنم. تو هم به حرفم گوش كن. اقدام كن. دير بجنبي
ديگه پشيموني سودي نداره.
بابك: اگه به حق علي مطمئن بشي يه سال ديگه ميميري اولين كاري كه
ميكني چي ئه؟
ژوآن: ميرم سوئد.
بابك: ازدواج نميكني؟ حتي اگه بدوني يه سال ديگه ميميري؟
ژوآن: نه. حتي اگه يه روز به آخر عمرم مونده باشه.
بابك: من فكر ميكنم خيلي زود بميرم.
ژوآن: هر كس همون قدر كه از زندگيش توقع داره به دست ميآره. اگه
اينجوري فكر كني حتما به حق علي زود ميميري. اگه ميخواي زنده بموني
بايد به زنده بودن فكر كني.
بابك: تا حالا فكر كردي اصلا چرا زندهاي؟ اصلا براي چي وجود داري؟
ژوآن: براي اينكه برم سوئد.
بابك: نه. واقعا.
ژوآن: يه زماني ميگشتم دليلي براي وجود خودم اصلا وجود آدمها پيدا
كنم اما وقتي ميبينم اين همه موجودات وجود دارن: نهنگ، مارماهي،
سنجاقك، سوسك و هيچ هم وجوشون برام مهم نبوده و پي دليلي براي وجودشون
نگشتهم و به آسوني پذيرفتم دليلي براي وجودشون نيست نتيجه ميگيرم
دليلي هم براي وجود خودم نبايد باشه. اگر هم هست من سردرنميآرم چي
ئه.
بابك: ولي حتما يه دليلي وجود داره وگرنه خيلي احمقانه ست.
18.
منوچ
(افشين روي نيمكتي نشسته است. منوچ به او نزديك ميشود. بيست و سه
چهار ساله است.)
منوچ: آتيش داري؟
افشين: نه.
منوچ: (كنارش مينشيند.) به من ميگن منوچ بيكله.
افشين: حالتون چهطوره؟
منوچ: كلهم خراب ئه. ميفهمي؟
افشين: آره .
منوچ: درست شنيدي چي گفتم؟ به من ميگن منوچ بيكله.
افشين: آره .
منوچ: خب بهم چي ميگن؟
افشين: منوچ بيكله.
منوچ: آره . چون كلهم خراب ئه. فهميدي؟
افشين: آره.
منوچ: الان منتظر اوني؟
افشين: كي؟
منوچ: اون ديگه.
افشين: نميدونم شما كي رو ميگين.
منوچ: خودت رو به اون راه نزن ديگه. خوشم نميآد با اون دختر حرف
بزني.
افشين: به شما چه ربطي داره؟
منوچ: به من خيلي ربط داره. اين جوري با من صحبت نكن، حالت رو
ميگيرمها!
افشين: شما چه كاره اون خانومي؟
منوچ: دوستش دارم.
افشين: باهاش دوست بودي؟
منوچ: تو ديگه نبايد باهاش حرف بزني.
افشين: اون اگه نخواد باهاش حرف نميزنم.
منوچ: ببين نصفه! من كلهم خراب ئه. ميزنم شل و پلت ميكنمها. پا شو
خوشم نميآد اينجا منتظرشي. پا شو.
(افشين ميرود روي يك نيمكت ديگر مينشيند.)
منوچ: اينجا هم نبايد بشيني. ديگه هم دو رو بر دخترهاي اين پارك پيدات
نشه فهميدي؟
افشين: همهشون دوست دخترهاي شما هستن؟
منوچ: آره، فرمايشي بود؟
افشين: نه. فقط كنجكام بودم بدونم.
منوچ: خيلي خب، برو ديگه. چرا اينجا وايسادي من رو نيگا ميكني؟ اگه
يه بار ديگه ببينم دور و بر دخترهاي اين پارك ميچرخي دهنت رو سرويس
ميكنم. فهميدي؟ اصلا هم ديگه نبايد پات رو بذاري توي اين پارك
فهميدي؟ همين الان هم بايد از اين پارك بري بيرون.
افشين: تو چهكارهي اين پاركي؟
منوچ: دستت رو بنداز.
(صداي سوت نگهبان پارك كه به طرف آنان ميآيد.)
19.
بهرام
(هر دو حدود سي و پنج سال دارند.)
فروغ: چند روز اول كه پيداتون نشد زنگ زديم خونهتون كسي گوشي رو
برنداشت، فكر كرديم شايد رفتين مسافرت. اما ده روز كه گذشت و باز
پيداتون نشد نگران شديم. آدرستون رو هم كه نداشتيم.
بهرام: هومن كجا ست؟
فروغ: رفته شهرستان، پيش پدر و مادرش.
بهرام: به! من منتظرم بودم بياد يه دست شطرنج بزنيم.
فروغ: آزيتا حالش چهطور ئه؟
بهرام: خبر ندارم. ما از هم جدا شديم.
فروغ: چي ميگي!؟
بهرام: دو ماه ئه.
فروغ: من ...الان نميدونم چي بايد بگم. خيلي متاسفم.
بهرام: نه، متاسف نباش. من خوشحالم كه از هم جدا شديم. تازه حالم
داره خوب ميشه؟
20.
آرزو
(اميد بيوجود آرايش غليظي كرده و لاك زده است. صندل زنانه به پا دارد.
حدود بيست و پنج سال دارد.)
خروس: كي عمل كردي؟
اميد بيوجود: هفتهي پيش. تا ديروز بيمارستان بودم.
خروس: يعني تو الان زني؟
اميد بيوجود: آره. واقعا تا وقتي كه من عينكم رو برنداشتم من رو
نشناختي؟
خروس: نه. اگه حرف نميزدي شايد باز هم نميشناختمت.
اميد بيوجود: خدا رو شكر. تو رو خدا نخند. براي چي ميخندي؟
خروس: خدا كنه به آرزوهات برسي. من برات دعا ميكنم اميد بيوجود.
اميد بيوجود: ميشه لطفا ديگه من رو اميد صدا نكني؟
خروس: چي صدات كنم عزيزم؟
اميد بيوجود: آرزو.
21.
فروغ
فروغ: ميفهمم چي داري ميگي. واقعيت اين ئه كه همهي زن و مردهاي دنيا
دارن يه جورايي همديگر رو تحمل ميكنن. چون هيچكس سر جاش نيست. چه
طور بگم هيچ سيستم درستي براي ازدواج وجود نداره. منظورم اين ئه كه ما
در قرن كامپيوتر زندگي ميكنيم، الان ديگه ميشه آدمها نيمهي
گمشدهشون رو پيدا كنن. اگه آدمها به هم دروغ نگن راههاي زيادي
ميشه پيدا كرد كه آدمها بتونن نيمهي گم شدهي خودشون رو پيدا كنن.
فقط كاش آدمها كمتر به هم دروغ بگن. مثلا همين شما كه از هم جدا شدين
در واقع نميخواستين ديگه به هم دروغ بگين.
بهرام: نه. مشكل من نيمهي گمشده و از اين حرفها نبود. موضوع اين ئه
كه من اصلا نبايد ازدواج ميكردم. من هيچ وقت به درست بودن و انساني
بودن موقعيت دو تا آدم كه ميخوان با هم ازدواج بكنن و زير يه سقف
زندكي كنن اعتقاد نداشتم. هميشه فكر ميكردم ازدواج خيلي چيز گندي ئه.
كم كساني رو ديده بودم كه دل م بخواد جاشون باشم. خب من كه همچين
اعتقادي داشتم نبايد ازدواج ميكردم يا لااقل به اين زوديها نبايد
ازدواج ميكردم. يه زماني من حالم از ديدن هر زن و مردي كه داشتند
با هم ازدواج ميكردند به هم ميخورد. خب، من با همچين طرز فكري اصلا
نبايد ازدواج ميكردم.
فروغ: تو همهي اينها رو به آزيتا گفتي؟
بهرام: آره. اون هم قبول كرد كه بيمعنا ست بخوايم به زندگي با هم
ادامه بديم.
فروغ: اين خيلي قابل تحسين ئه. به نظرم شماها آدمهاي خيلي صادق و شجاع
و ...رمانتيكي هستين. فرق تو و آزيتا با من و هومن اين ئه كه شما شهامت
داشتين ما نداريم. راستش اگه من هم شهامت داشتم كار من و هومن هم
خيلي زود به جدايي ميكشيد.
بهرام: واقعا؟
فروغ: اگه الان ميشد زمان رو عقب كشيد و من عقل الان رو داشتم اصلا
حالاحالاها ازدواج نميكردم. اگر هم ميخواستم ازدواج كنم مسلما با
هومن ازدواج نميكردم. خيلي مرد خوبي ئه اما نيمهي گمشدهي من نيست
اصلا هيچ شباهتي هم به نيمهي گمشدهي من نداره. اصلا نميدونم چي شد
كه به سرم زد واقعيت رو بهت بگم. شايد دليلش اين ئه كه تو صادقانه به
من گفتي چرا از آزيتا جدا شدي.
بهرام: من يه مردم و دارم بهت ميگم اگه هومن بدونه تو دربارهش چي
فكر ميكني ديگه يك روز هم حاضر نميشه به زندگي با تو ادامه بده.
فروغ: اصلا قرار نيست هومن بدونه. مگه اين كه تو بخواي بهش بگي؟
بهرام: مطمئن باش من بهش نميگم.
فروغ: مطمئنم.
بهرام: من منظورم اين بود كه بهتر ئه واقعيت رو به هومن بگي.
فروغ: من نميتونم. آدمها براي من دو دستهاند. يه عدهي كمي كساني
هستند كه من دوستشون دارم. مثلا مادرم. اما يه عدهي زيادي هستند كه
من دوستشون ندارم ولي دلم هم نميخواد بفهمن كه دوستشون ندارم. من
با اين عده جوري رفتار ميكنم كه خيال كنن دوستشون دارم. هومن هم يكي
از همينها ست.
بهرام: اين كارت خيلي غيراخلاقي ئه.
فروغ: اتفاقا به نظر من اين يه كار صد در صد اخلاقي ئه. من با گفتن
واقعيت به كسي كه دوستش ندارم فقط باعث اذيت و آزارش ميشم.
بهرام: به نظر من تو بايد به هومن بگي.
فروغ: واقعا؟
بهرام: آره.
فروغ: من با خودم عهد كرده بودم اگه با مردي آشنا شدم كه احساس كردم به
نيمهي گم شدهي من نزديك ئه اونوقت به هومن بگم.
بهرام: واقعا به اين چيزها اعتقاد داري؟
فروغ: آره. تو اعتقاد نداري؟
بهرام: نه. اين يه طرز فكر زنانه ست.
فروغ: نه.
بهرام: آره. شما زنها ذاتا زميني هستيد، اما در عمل تلاش ميكنيد
آسماني و غيرزميني باشيد. براي همين به اين چيزها اعتقاد داريد. براي
همين بيشتر از ما مردها اهل فال و دعا هستيد.
فروغ: چرا فكر ميكني ما ذاتا زنها زميني هستيم؟
بهرام: براي اينكه بچه به دنيا ميآريد. اين يك خصلت زميني ئه.
22.
23.
نيمهي گمشده
بهرام: براي اينكه بچه به دنيا ميآريد. اين يك خصلت زميني ئه ولي ما
مردها زميني نيستيم اما ناخواسته تلاش ميكنيم زميني باشيم. و شما
زنها ناخواسته تلاش ميكنيد غيرزميني باشيد.
فروغ: من ايمان دارم هر كي يه نيمهي گمشده داره.
بهرام: لااقل بگو فكر ميكنم. نگو ايمان دارم. يه جاي شك و ترديد براي
خودت بذار.
فروغ: من ايمان دارم.
بهرام: هر جور راحتي.
فروغ: بذار حالا كه امروز اين قدر صادقانه با هم حرف زديم من صادقانه
به يه چيز ديگه هم اعتراف كنم. من اگه قبل از ازدواج با هومن باهات
آشنا ميشدم با تو ازدواج ميكردم. من اصلا پيشبيني نميكردم يه روز
اين حرفها رو بهت بگم. ولي الان احساس خوبي دارم كه اين حرفها رو
دارم بهت ميگم. واقعيت اين ئه كه اين مدتي كه تو و آزيتا پيداتون
نبود من خيلي نگران بودم مبادا بلايي سرت اومده باشه. شايد فهميده باشي
همين كه ديدمت چهقدر خوشحال شدم. واقعيت رو بخواي دروغ گفتم كه از
جدا شدن تو و آزيتا متاسف شدم. اصلا هم متاسف نشدم. خواهش ميكنم نرو.
بشين.
بهرام: من فكر نميكردم قرار ئه حرفهامون به اينجا برسه. من اصلا فكر
نميكردم تو ...
فروغ: بشين. الان همه دارن به ما نگاه ميكنن.
بهرام: من دوست ندارم وارد همچين جرياني بشم.
فروغ: بشين. خواهش ميكنم.
بهرام: من و هومن به هر حال يه جورايي با هم دوستيم. الان من حس خيلي
بدي دارم.
فروغ: داريم با هم حرف ميزنيم. كاري كه نميكنيم.
بهرام: من اصلا حال و حوصلهي اين حرفها رو ندارم. من اصلا فكر
نميكردم همچين حرفهايي پيش كشيده بشه.
فروغ: من هم فكر نميكردم. اما حالا كه اين حرفها رو زدم نميذارم
بري. بشين. من تازه پيدات كردم. اونوقتها زن داشتي و من نميتونستم
حرفهاي دلم رو بگم. خوشحالم كه الان ميتونم. مگه نميگي بايد
واقعيتها رو به هومن بگم؟ خيلي خب، من بهش ميگم.
24.
مريم
مريم: سلام بابا.
ايوب: سلام. چه عجب اين طرفها! ديگه يادت ميره يه سري به من بزني
عزيزم. مامان حالش خوب ئه؟
مريم: آره. شما حالتون خوب ئه؟
ايوب: نه. يه مقدار پول داري بهم بدي دختر گلم؟
مريم: بگو چي ميخواين من براتون ميخرم.
ايوب: چيزي رو كه من ميخوام تو نميتوني بخري.
مريم: من براي چيزي كه شما ميخواين پول نميدم.
ايوب: اگه ندي مجبورم باز برم دور پارك بگردم كتم رو بفروشم.
مريم: بابا. شما چرا اينقدر من رو اذيت ميكنين؟
ايوب: تو داري اذيتم ميكني دخترم. توي اين سن و سال و با اين وضعي
كه دارم هنوز شماها ميخواين من رو به راه راست هدايت كنين. نميشه
عزيزم. نميشه. اگه قرار بود بشه تا حالا ميشد.
مريم: خداحافظ.
ايوب: تو رو خدا بشين. من دوستت دارم. من پدرتم.
مريم: شما دفعهي پيش هم بهم قول دادين. بهتون گفتم اگه يه بار ديگه
بيام ببينم اينجوري هستين ديگه نميآم ديدنتون.
ايوب: به خدا سعي خودم رو كردم.
مريم: من الان خجالت ميكشم اينجا كنارتون نشستهم.
ايوب: يه مقدار پول بهم بده برو. حق داري خجالت بكشي عزيزم. من خاك بر
سر نميتونم. هر كاري ميكنم نميتونم. يه مقدار پول بده برو كه ديگران
با من نبيننت. تو رو خدا اذيتم نكن. پول بده كه مجبور نشم كتم رو
بفروشم.
مريم: دارين تهديدم ميكنين بابا؟ مطمئن باشين اين دفعه اگه كتتون رو
بفروشين من ديگه براتون كت نميخرم. (برميخيزد كه برود.)
ايوب: نرو. تو رو خدا پنج شيش تومن پول بهم بده. من گرسنهم ئه.
مريم: ميرم براتون غذا ميخرم. ولي پول بهتون نميدم.
25.
يه پشهي ماده
قرمز: (دستش را دراز كرده و با پشهاي كه روي دستش نشسته دارد حرف
ميزند.) تو براي من عشوه ميآي؟ تو كه ميدوني قدرت دست من ئه. طبيعت
من رو قويتر از تو آفريده اونوقت تو براي من عشوه ميآي؟ واقعا فكر
ميكني عددي هستي؟ تو واقعا اين قدر اعتماد به نفس داري كه براي من
عشوه ميآي؟ آخه اگه من بخوام همين حالا ميتونم تو رو از هستي ساقط
كنم كه. من قدرت دارم. زندگي و مرگ تو الان بستگي به ارادهي من داره
اونوقت تو براي من عشوه ميآي؟ من نميكشمت با اين كه ميتونم بكشمت
اما نميكشمت تا ثابت كنم خيلي قويتر از تو ام.
خروس: با كي داري حرف ميزني قرمز؟
قرمز: با يه پشهي ماده كه روي دست من نشسته.
خروس: اي ناكس! از كجا ميدوني ماده ست؟
قرمز: نرها نيش نميزنن. فقط پشههاي ماده نيش ميزنن. كارت رو بكن
عزيزم. بميك. نوش جان. با شما نبودم. داشتم با خروس حرف ميزدم. شما
كار خودت رو بكن.
26.
مهرماه
روي نيمكت جلوي صحنه قرمز نشسته است. روي مقوا با خط قرمز نوشته
شده: اگر احساس بيهودگي ميكنيد با من حرف بزنيد. نور صحنه خاموش
ميشود.
27.
سوريه
(علي باحال و خروس روي نيمكت نشستهاند)
علي باحال: دم در هر هتلي يه مردي وايساده، بفهمه ايراني هستي،
ميپرسه: خانم لازم؟ هر سهتامون رفتيم بالا، مهدي كافر يه زن لبناني
سبزه رو انتخاب كرد و رفت توي يكي از اتاقها. اون يارو از ما پرسيد
شما خانم نميخواين؟ ما گفتيم نه. مرد گفت: خانم، خوب. ما باز هم
گفتيم: نه. يكي از زنها اومد دور و بر من، اما من واقعا با ديدن
فاحشهها تحريك نميشم. من و شهرام رفتيم ميخونه خوشمزهترين شراب
زندگيمون رو خورديم. يارو صاحاب اونجا با ما رفيق شد گفت:
I have for you special
wine.
خروس: یعنی چی؟
علی باحال: یعنی یه شراب مخصوص واسهت دارم. عجب شرابي بود خروس. تو
حتما بايد يه سفر بري سوريه. خيلي مردم شاد و مهماننوازي هستند. بايد
بري ببيني تا بفهمي من چه ميگم. از همه جا صداي موسيقي شاد شنيده
ميشه. زنهاي سوري خوشگل هستند. مردهاشون نه. مردها درب و داغون
هستند. حتما اونجا هم مردها كار ميكنن، دهنشون سرويس ميشه كه
زنهاشون حال كنن. به قرآن از اين به بعد من هر سال يه سفر ميرم
خارج. پشيمونم كه چرا زودتر از اين نرفتم. حاضرم تموم سال كم خرج كنم
سخت بگذرونم ولي دو هفته برم همچين جايي با خيال راحت عشق و حال كنم.
اين دفعه پولم رو جمع ميكنم ميرم تركيه.
28.
ايوب
مريم: سلام بابا.
ايوب: سلام. دلم خيلي برات تنگ شده بود. چرا بهم سري نميزني؟ هيچ
بچهاي با پدرش اينطور رفتار نميكنه كه تو با من رفتار ميكني.
مريم: من با خودم عهد كرده بودم كه ديگه نيام ديدنتون. الان هم اگه
مجبور نبودم نمياومدم.
ايوب: چي شده؟ اتفاقي براي مامانت افتاده؟
مريم: نه.
ايوب: حالش خوب ئه؟
مريم: آره.
ايوب: خدا رو شكر. پس چي شده؟ چرا گفتي مجبور شدي بياي ديدنم؟
مريم: من ميخوام ازدواج كنم.
ايوب: تو مگه چند سالت ئه؟
مريم: 26
ايوب: عزيزم. هنوز خيلي براي ازدواج زود ئه.
مريم: نه بابا جان. هم سن و سالهاي من الان يكي دو تا بچه دارن.
ايوب: با كي ميخواي ازدواج كني؟ من ميشناسمش؟
مريم: نه.
ايوب: چه مدتي ئه كه ميشناسيش؟
مريم: دو سال ئه؟
ايوب: چهكاره ست؟ چند سالش ئه؟
مريم: معلم زبان ئه. 29 سالش ئه.
ايوب: من بايد ببينمش.
مريم: نه بابا جان. من بخشي از واقعيت رو بهش گفتم.
ايوب: گفتي بابام معتاد ئه.
مريم: نه. خجالت كشيدم اين رو بگم. اما گفتم كه مامانم از بابام جدا
شده و ما نميدونيم بابام كجا زندگي ميكنه چون هيچ ارتباطي باهاش
نداريم.
ايوب: ولي من بايد ببينمش. برام خيلي مهم ئه كه دخترم با كي ميخواد
ازدواج كنه.
مريم: بابا!
ايوب: من زندگي مادرت رو تباه كردم. نميخوام دخترم با كسي ازدواج كنه
كه به سرنوشت مادرش دچار بشه.
مريم: من هيچوقت به شما نشونش نميدم بابا.
ايوب: يعني نميخواي من توي مراسم عقد و عروسيت باشم؟
مريم: نه. مگه اينكه تا اون موقع بتونين ترك كنين.
ايوب: ترك ميكنم. قول ميدم. دختر كوچولوي من ميخواد عروس بشه. باورم
نميشه. براي من تو هميشه كوچولويي. وقتي بهت فكر ميكنم قيافهي يك
سالهگيت ميآد به ذهنم.
29.
روز تولد
خروس: امشب چهكارهاي؟ جايي ميخواي بري؟
قرمز: نه.
خروس: پس شام مهمون مني. كالباس و خيارشور ميخرم. عرق سگي هم دارم.
هستي؟
قرمز: آره. ولي به چه مناسبت؟
خروس: امروز روز تولدم ئه.
قرمز: اه! تولدت مبارك.
30.
تو هنوز خيلي كوچولويي
مريم: من اومدهم كه ازتون خواهش كنم بريم يه دفترخونهاي به مامان
وكالت بدين كه اگه شما نتونستين سر عقد من باشين مامان از طرف شما
وكالت داشته باشه كه اجازهي خوندن خطبهي عقد رو بده.
ايوب: من تا اون موقع خودم رو درست ميكنم. قول ميدم.
مريم: شما از اين قولها زياد دادين بابا جان.
ايوب: اين دفعه با همهي وقتهاي ديگه فرق ميكنه. عروسي دخترم ئه.
مريم: بابا من يه دفترخونه اسناد رسمي آشنا پيدا كردم. خواهش ميكنم
با من بياين به مامان وكالت بدين. خواهش ميكنم.
ايوب: مامانت هم ميآد دفترخونه.
مريم: فكر نكنم بياد. حضور مامان لازم نيست. شما بايد وكالتنامه رو
امضا كنين.
ايوب: ميشه مامانت رو بياري؟ دلم خيلي براش تنگ شده.
مريم: سعي خودم رو ميكنم. ولي فكر نكنم بياد.
ايوب: بهم نگفتي اسمش چي ئه؟
مريم: نيما.
ايوب: نيما چي؟
مريم: فاميليش رو بهتون نميگم. ميخواين پيداش كنين آره؟
ايوب: عزيزم، من مثل يه ناشناس ميرم باهاش حرف ميزنم. ميخوام ببينم
چه جور آدمي ئه.
مريم: آدم خوبي ئه. حتي سيگار هم نميكشه. فردا بيام دنبالتون با من
ميآين دفترخونه؟
ايوب: آره عزيزم. هر كاري كه بدونم خوشحالت ميكنه انجام ميدم. فقط
تو رو خدا يه كاري كن مامانت هم بياد. خيلي دلم ميخواد ببينمش. من
خيلي اذيتش كردم.
مريم: مگه نميگين ميخواين ترك كنين؟
ايوب: آره.
مريم: پس بهتر نيست هر وقت ترك كردين مامان ببيندتون؟
ايوب: آره. بهتر ئه.
مريم: اگه شما ترك كردين من از خدام ئه كه شما هم توي مراسم عقدمون
باشين. من از خدام ئه كه خونوادهي شوهرم ببينند شما هم توي مراسم
هستين. به شرط اين كه از بودن شما توي مراسم خجالت نكشم. الان
قيافهتون تابلو ئه.
ايوب: من ترك ميكنم حالا ميبيني.
مريم: تو رو خدا گريه نكنين بابا. آدمها دارن ما رو ميبينن.
ايوب: اصلا خوشحال نيستم كه داري ازدواج ميكني.
مريم: براي چي بابا جان؟
ايوب: تو هنوز خيلي كوچولويي.
31.
بي
بلا هرگز نباشد خانهاي
ابراهيم: چند سالت ئه؟
افشين: بيست و دو.
ابراهيم: زن نداري؟
افشين: نه.
ابراهيم: براي همين اينقدر لاغر و ضعيفي. زن بگير. من خودم تا وقتي
جوون و مجرد بودم لاغر مردني بودم اما همينكه زن گرفتم پروار شدم.
شاعر ميگه: زن بلا باشد به هر كاشانهاي / بيبلا هرگز نباشد خانهاي.
افشين: (ميخندد.) يه بار ديگه اين شعر رو بگين دلم ميخواد يادداشت
كنم.
ابراهيم: بله. زن بلا باشد به هر كاشانهاي / بيبلا هرگز نباشد
خانهاي. نوشتين يا باز هم بخونم؟
افشين: درست نوشتم ديگه؟ زن بلا باشد به هر كاشانهاي / بيبلا هرگز
نباشد خانهاي.
ابراهيم: بله. درست ئه. زن خوب ئه. آدم رو به زندگي وابسته ميكنه. چه
طور بگم به زندگي آدم معنا ميده. من زنم قريب يه سال ئه كه مرده و
زندگيم از هم پاشيده.
افشين: خدا بيامرزه.
ابراهيم: خدا اموات شما رو بيامرزه. سيگاري هستي؟
افشين: نه.
ابراهيم: احسنت. احسنت. وقتي ميبينم جوونها سيگار ميكشن خيلي ناراحت
ميشم. من نميدونم چي ميفهمن از اين سيگار كه پولشون رو خرج ميكنن
براش. اصلا …
(در حين صحبت ابراهيم سميرا ميآيد)
سميرا: سلام.
افشين: سلام.
ابراهيم: سلام. بفرماييد بشينيد. من نشستهم با ايشون حرف زدم كه
انتظار خستهش نكنه. داشتم با ايشون راجع به مضرات سيگار حرف ميزدم.
هم براي خود آدم سيگاري ضرر داره هم براي ديگران. خب من از حضورتون
مرخص ميشم.
افشين: حالا نشستين ديگه.
ابراهيم: نه. ترجيح ميدم تنهاتون بذارم. اميدوارم باز هم ببينمتون.
قدر همديگر رو بدونيد. قدر اين روزهاتون رو بدونيد. خداحافظ شما.
سميرا و افشين: خداحافظ.
(ابراهيم از صحنه بيرون ميرود. صداي بلندگوي پارك: از عزيزان
خواهشمنديم روي چمنهاي پارك ننشينيد. در صورت مشاهده هرگونه خلاف لطفا
به حراست پارك گزارش فرماييد.)
سميرا: اين كي بود؟ چهقدر غمگين بود.
افشين: زنش يه سال ئه كه مرده.
سميرا: نازي!
افشين: من يه ساعت ئه منتظرتم.
سميرا: ببخشيد خوابم برده بود.
افشين: اين دفعه سه صفحه نوشتم.
سميرا: پس ميبرم خونه ميخونم.
افشين: نه. همين حالا بخون.
سميرا: آخه سه صفحه!
افشين: بخون ديگه. ناز نكن.
32.
ژ3
خروس: گه! گه! گه!
قرمز: با مني؟
خروس: نه. با اونهام.
قرمز: كيها رو ميگي؟
خروس: همهي اونهايي كه الان توي خونههاشون لميدن و دارن شامشون رو
ميخورن. گهها. همهشون گهن. اونها ميدونن يه آدمهايي هستن كه
جايي ندارن بخوابن و محتاج يه لقمه نون هستند. اونوقت چهطور روشون
ميشه شامشون رو بخورن؟ چهطور خوابشون ميبره؟ دلم ميخواد همهشون
بميرن.
قرمز: يه بار رفته بودم شمال كنار دريا، چند تا بچه رو ديدم كه يه
مرغ دريايي رو گرفته بودند داشتند تنش رو با صابون ميشستند. بعد
ولش كردند پرنده اومد روي آب بشينه توي آب فرو رفت و غرق شد.
خروس: چرا غرق شد؟
قرمز: بچهها چربي تنش رو با صابون شسته بودند ديگه.
خروس: چه ربطي به حرف من داشت؟
قرمز: نميدونم. ولي يه ربطي داشت. الان نميتونم ربطش بدم. ولي يه
ربطي داشت.
خروس: كاش من پول داشتم.
قرمز: اگه همين الان از آسمون يه گوني پول بيفته پايين جلوي پات
چيكارش ميكني؟
خروس: آسمون فقط به من ميشاشه.
قرمز: گفتم اگه. اگه همچين اتفاقي بيفته.
خروس: يه ژ3 ميخرم و كلي تير.
قرمز: براي چي؟
خروس: ميرم خونهي تك تك آدمهاي پولدار، ميكشمشون. پولدارها
همهشون مضرن. چون از ديگران ميدزدن و گذران ميكنن. همهشون گهن.
قرمز: همهشون گه نيستن.
خروس: وقتي يه آدم پولدار رو ميبينم پشت ماشينش خيلي خوشحال نشسته
و خدا رو بنده نيست دلم ميخواد گلوش رو بگيرم فشار بدم بگم مرتيكهي
مادرقحبه ماشيني كه زير پات ئه با پولي كه از ماها دزديدي خريدي، اگر
هم با ارث پدرت خريدي پس پدرت دزد بوده. (جملات پاياني را با گريه
ميگويد)
قرمز: تو خيلي خوردي. حالت اصلا خوب نيست.
خروس: من دروغ گفتم كه امروز تولدم ئه. من اصلا نميدونم كي به دنيا
اومدم.
قرمز: خب اين كه ناراحتي نداره.
خروس: من هر سال اين روز براي خودم جشن تولد ميگيرم. مهر ماه رو دوست
دارم. روز چهارم هر ماه رو هم دوست دارم. دلم ميخواست همچين روزي به
دنيا مياومدم. ولي كاش به دنيا نمياومدم.
قرمز: براي چي؟
خروس: من هيشكي رو توي اين دنيا ندارم.
قرمز: گريه نكن. من هم هيچكس رو ندارم. بس ئه ديگه. تو كه جنبه نداري
براي چي اينقدر خوردي؟
خروس: اگه بميرم هيشكي بهخاطر مردنم ناراحت نميشه. هيشكي نيست كه من
رو از دست بده.
قرمز: مگه مريضي؟
خروس: تو داشتي من رو زير درختم خاك ميكردي.
قرمز: چي؟
خروس: ديشب خواب ديدم كه مردهم.
قرمز: پس واسه همين توي خواب ناله ميكردي؟
خروس: اگه بميرم قول ميدي من رو زير درختم خاك كني؟
قرمز: خواهش ميكنم حرف مردن رو پيش من نزن. تو نبايد بميري.
خروس: من هيشكي رو توي اين دنيا ندارم.
قرمز: من هم هيچكس رو ندارم.
خروس: اگه بميرم هيشكي بهخاطر مردنم ناراحت نميشه.
قرمز: خواهش ميكنم مواظب خودت باش. تو نبايد بميري.
خروس: ديشب خواب ديدم كه مردهم. تو داشتي من رو زير درختم خاك
ميكردي.
قرمز: خواهش ميكنم حرف مردن رو پيش من نزن.
33.
آبانماه
روي
نيمكت جلوي صحنه قرمز نشسته است. روي مقوا با خط قرمز نوشته شده:
اگر خشمگين هستيد با من حرف بزنيد. نور صحنه خاموش ميشود.
34.
سلام عزيز دلم
(ايوب روي نيمكت چرت نئشهگي ميزند.)
مريم: سلام بابا.
ايوب: سلام عزيز دلم.
مريم: (گريهكنان) من سر قولم موندم بابا. اومدهم كه ببينم اگه
حالتون خوب ئه تاريخ و محل عقد و عروسي رو بهتون بگم.
ايوب: خيلي سعي كردهم اما نتونستم. بهخدا خيلي سعي كردهم مقاومت
كنم. عقدتون كي ئه؟
مريم: پس فردا؟
(ايوب چرت ميزند.)
مريم: بابا، شما به من قول دادين.
ايوب: من فداي تو بشم. خيلي عذرميخوام. بهخدا خيلي سعي كردهم.
مريم: نيما بهم گفت بهتر ئه پدرت رو دعوت كني براي عقد. هر پدري
آرزوش اين ئه كه عروسي دخترش رو ببينه. من گفتم سعي ميكنم پيداش كنم.
ايوب: ببخشيد. من خيلي سعي كردهم.
35.
و
حتي يك كلمه هم نگفت
سميرا: تا كي قرار بذاريم كه تو هي براي من نامه بنويسي؟
افشين: منظورت چي ئه؟
سميرا: چهكار ميخوايم بكنيم؟
افشين: پيشنهاد تو چي ئه؟
سميرا: ازدواج.
افشين: من اهل ازدواج نيستم.
سميرا: من هستم.
افشين: من نيستم. ازدواج يه كار كاملا ارتجاعي ئه.
سميرا: حرف آخرت ئه؟
افشين: ولي دوست دارم با هم باشيم.
سميرا: ديگه من دلم نميخواد دوستيمون به اين شكل ادامه پيدا كنه.
ادامهي اين رابطه ديگه برام جالب نيست. اولها جالب بود. يه شاعر. يكي
كه هر روز حرفهاي عاشقانهش رو مينويسه برام چون نميتونه به زبان
بياره. اما ديگه جالب نيست. من ميخوام ازدواج كنم. با من ازدواج
نميكني؟
افشين: من دوستت دارم اما نميخوام ازدواج كنم. فكر نكنم هيچوقت
ازدواج كنم.
سميرا: پس ادعا نكن كه دوستم داري.
افشين: من دوستت دارم براي همين نميخوام ازدواج كنم.
سميرا: الان داري چرت و پرت ميگي ديگه؟ وقتي آدم يكي رو دوست داره
باهاش ازدواج ميكنه. آدمهاي نرمال اينجورين.
افشين: (با لحن كتابي ميگويد) خوشا به حال آنان كه يكديگر را دوست
ندارند و با هم ازدواج ميكنند. يكديگر را دوست داشتن و ازدواج كردن
وحشتناك است. اين حرف يكي از شخصيتهاي هاينريش بل ئه، توي كتاب: و
حتي يك كلمه هم نگفت.
سميرا: خيلي حرف مزخرفي ئه.
افشين: راستش من هم به درست بودن اين جمله اطمينان ندارم اما چون از
اين جمله خوشم ميآد گفتم. خيلي حرف غيرعادي ئه. از همين خوشم
ميآد. من مثل تو با اطمينان نميتونم بگم جملهي مزخرفي ئه.
سميرا: خيلي حرف مزخرفي ئه.
افشين: شايد واقعا ازدواج ادامهي درستي براي دوستي دو تا آدم نيست.
سميرا: خيلي حرف مزخرفي ئه.
افشين: نميدونم. شايد هم حق با تو باشه. يا آدم ازدواج نكنه يا اگه
ميخواد ازدواج كنه با كسي ازدواج كنه كه دوستش داره. نميدونم.
ولي ميدونم كه دلم ميخواد هر روز ببينمت. دوست دارم هر روز صدات رو
بشنوم. واقعا چه اشكال داره همين جور فعلا ادامه بديم؟
سميرا: نه. بهتر ئه امروز آخرين روز دوستي ما باشه.
36.
نوشين
(حدود سي و پنج ساله به نظر ميرسد.)
قرمز: چهكاره ست؟
نوشين: وكيل مهاجرت ئه.
قرمز: درآمدش خوب ئه ديگه؟
نوشين: آره. براي چي قرمز پوشيدي؟
قرمز: پس بالاخره به چيزي كه ميخواستي رسيدي. پول و لابد سفر خارج از
كشور.
نوشين: آره. دو ماه ديگه براي هميشه ميرم كانادا.
قرمز: براي چي كانادا؟
نوشين: رامين مقيم كانادا ست.
قرمز: ازش بچه هم داري؟
نوشين: آره.
قرمز: دختر يا پسر؟
نوشين: دختر.
قرمز: اسمش چي ئه؟
نوشين: پريسا.
قرمز: شوهرت ميدونه ما هم يه پريسا داشتيم؟
نوشين: آره.
(مكث)
نوشين: خداخدا ميكردم قبل از رفتنم ببينمت. چند بار زنگ زدم
خونهت كه يه جايي قرار بذاريم ببينمت. اما هيچوقت نبودي.
قرمز: براي چي ميخواستي من رو ببيني؟
نوشين: دلم برات تنگ شده بود.
قرمز: چهجوري پيدام كردي؟
نوشين: عكست رو توي روزنامه ديدم. يه گزارش دربارهي اين پارك نوشته
بودن. عكست درشت بالاي گزارش چاپ شده بود. براي چي قرمز پوشيدي؟
قرمز: يه راز ئه.
نوشين: براي چي اين جمله رو نوشتي؟
قرمز: براي اينكه عصباني هستم.
نوشين: از چي عصباني هستي؟
قرمز: از همه چيز. از اين كه اينجا به دنيا اومدهم. از اينكه
اطرافم جز بدبختي و فقر چيزي نميبينم. از اينكه نميدونم چرا به
دنيا اومدهم. از اينكه احساس تنهايي ميكنم. از اينكه احساس بيهودگي
ميكنم. از اينكه ...باز هم بگم؟
نوشين: كارت رو ول كردي؟
قرمز: آره.
نوشين: پس چه جوري گذران ميكني؟
قرمز: خونه رو فروختم و پولش رو گذاشتم توي بانك. سودش رو ميگيرم.
نوشين: يعني الان از زندگيت راضي هستي؟
قرمز: آره.
نوشين: خوشحالم.
قرمز: تو واقعا براي هميشه ميري كانادا؟
نوشين: آره.
قرمز: خواهش ميكنم نرو.
نوشين: براي چي؟
قرمز: من هم دلم ميخواد گاهيوقتها هم ديگر رو ببينيم. وقتي
ميبينمت ياد پريسا ميافتم. پريسا مثل تو نگاه ميكرد. مثل تو
لبخند ميزد.
نوشين: وقتي غمگين ميشد مثل تو بود.
قرمز: مثل تو دستهاش رو تكون ميداد. مثل تو مينشست.
نوشين: فقط بهخاطر پريسا ميخواي من رو ببيني؟
قرمز: نه. من هم دلم برات تنگ ميشه.
نوشين: واقعا؟
قرمز: اوني كه هر روز بعدا از ظهر زنگ ميزنه به تلفن همراهت و حرفي
نميزنه منم.
نوشين: پس براي چي حرف نميزني؟
قرمز: فكر ميكردم نبايد حرف بزنم. زنگ ميزدم كه صدات رو بشنوم.
37.
كيك
مريم: سلام بابا.
ايوب: سلام. مراسم خوب برگزار شد؟ مشكلي پيش نيومد؟
مريم: نه. كيك عروسيم رو براتون آوردم.
ايوب: دستت درد نكنه. كاش عكسهاي عروسيت رو ميآرودي ببينم.
مريم: آوردم.
(آلبوم عكسها را به او ميدهد. ايوب در حين تماشا گريهاش ميگيرد.
بيصدا اشك ميريزد. شانههايش از گريه ميلرزد.)
مريم: بابا! بابا جان! باباي من. باباي عزيزم! بابا جان! بابا!
ايوب: (گريهكنان) كاش من هم اونجا بودم
38.
خداحافظ
نوشين: من ديگه بايد برم.
قرمز: باز هم پيشم ميآي؟
نوشين: خيلي دلم ميخواد ولي ترجيح ميدم يه جاي ديگه همديگر رو
ببينيم. اينجا همه مواظب آدم هستند.
قرمز: باشه.
نوشين: ترجيح ميدم وقتي قرار ئه همديگر رو ببينيم لباست رو عوض كني.
مثل همه لباس بپوشي كه جلب توجه نكنه.
قرمز: باشه.
نوشين: بعد از ظهرها بهم زنگ بزن. اگه رامين بفهمه ما همديگر رو
ميبينيم ممكن ئه ناراحت بشه.
قرمز: باشه.
نوشين: خداحافظ.
قرمز: دوستت دارم.
نوشين: اين حرف رو نزن.
قرمز: باور نميكني؟
نوشين: خواهش ميكنم اين حرف رو نزن. وگرنه ديگه نميتونم بيام پيشت.
قرمز: من يه زماني ميتونستم بگم دوستت دارم و اشكالي نداشت. خيلي
ظالمانه ست كه ديگه نبايد بگم.
نوشين: خداحافظ.
39.
اگر
قرمز روي نيمكت جلوي صحنه نشسته است. روي مقوا با خط قرمز نوشته شده:
اگر كسي را از دست دادهايد با من حرف بزنيد.
(نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود.)
قرمز روي نيمكت جلوي صحنه نشسته است. روي مقوا با خط قرمز نوشته
شده: اگر احساس تنهايي ميكنيد با من حرف بزنيد.
(نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود.)
قرمز روي نيمكت جلوي صحنه نشسته است. روي مقوا با خط قرمز نوشته
شده: اگر ميخواهيد حرف بزنيد با من حرف بزنيد.
(نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود.)
قرمز روي نيمكت جلوي صحنه نشسته است. روي مقوا با خط قرمز نوشته شده:
با من حرف بزنيد.
(نور صحنه خاموش ميشود.)
پايان
1381
اين نمايش نخستين بار در تاريخ سوم بهمن سال 1381 در سالن سايه اجرا
شد. در آغاز نمايش و بعد از پايان هر پرده فيلمهايي از آدمهاي واقعي
در پارك پخش ميشد. تصويرهاي دو پرده كه به طور همزمان پخش ميشد با
هم فرق داشت. به استثناي تصاوير قطعهي زير كه دو زاويهي ديد از يك
سوژه بود و در آغاز نمايش بعد از نماهاي كوتاه از مردم در پارك پخش شد.
قطعهي زير در واقع توسط يك بازيگر بازي شده بود با اين هدف كه تصويري
مستند تلقي شود. يك زاويهي ديد كه بدون كات بود صحبت پرسشگر با زن و
روي پردهي ديگر نماهاي كوتاه از تصاوير نزديك چهرهي كودك، زن
چادري، فضاي توالت، شير آب و ... پخش ميشد. در پايان نمايش نيز بعد از
صحنهي نوشين، دو تصوير همزمان از دور شدن نوشين روي پرده پخش ميشد
كه يكي از زاويهي ديد نوشين و يكي از زاويهي ديد قرمز بود و سپس با
نماي نزديك از پاهاي آدمهاي كوناگون نمايش تمام ميشد.
(سكانس زير بعد از تصاوير گوناگون از مردم در پارك به عنوان آخرين
سكانس فيلم آغاز نمايش توسط ويديو پروژكشن پخش ميشد.)
داخلي. توالت عمومي پارك. تصوير از زني چادري كه چهرهاش را با چادر
پوشانده و بچهاي به بغل دارد.
پرسشگر: چند سال ئه شبها بيرون ميخوابي خانوم؟
زن: دو سال ئه. از وقتي بچهم به دنيا اومده.
پرسشگر: شوهرت كجا ست؟
زن: شوهرم معتاد بود. پول نداشت. صاحبخونه ما رو بيرون كرد و شوهرم
ما رو ول كرد رفت.
پرسشگر: چرا نرفتي پيش پدر و مادرت؟
زن: خدا لعنتشون كنه. اونها من رو به اين روز انداختند.
پرسشگر: مگه اونهاچهكار كردند؟ براي چي مقصرن؟
زن: بهخاطر اينكه ما 13 تا بچه بوديم. بابام خرجي ماها رو نداشت بده
شوهرمون داد به يكي از خودمون بدبختتر و اين شده روزگارمون.
پرسشگر: بقيهي برادر خواهرهات كجان؟
زن: يكي دوتاشون مثل من اومدن تهران. يكي از برادرهام رو چند وقت پيش
توي راه آهن ديدم با چادرم خوب صورتم رو پوشوندم كه من رو نشناسه.
پرسشگر: براي چي؟
زن: خب زمونه سخت ئه من تو خرجي خودم و اين بچه موندم. حالا اون هم بشه
وبال گردنم.
پرسشگر: شايد ميتونست كمكي به شما بكنه.
زن: نه بابا. اون هم داشت مثل من گدايي ميكرد. خيلي دلم ميخواست
باهاش حرف بزنم، خيلي دلم براش تنگ شده بود. اون شب تا صبح گريه كردم
كه خدايا چرا ما اينقدر بدبختيم؟
پرسشگر: چه مدت ئه توي اين دستشويي ميخوابي؟
زن: دو سه شب ئه. چون نگهبانهاي پارك گير ميدن. براي همين هر چند روز
جام رو عوض ميكنم.
پرسشگر: از بوي دستشويي ناراحت نميشي؟ بچهت مريض نميشه؟
زن: ديگه به اين بو عادت كرديم..
پرسشگر: سواد هم داري؟
زن: آره. تا كلاس هشتم خوندم بعد بابام گذاشت منو خونهي يكي كلفتي.
پرسشگر: چرا بچهت رو نميدي پرورشگاه تا هم اون راحت بشه هم خودت؟
زن: تا موقعي كه زندهم بچهم رو به هيشكي نميدم.
all rights reserved
STAGE RIGHTS
According
to international law you can't
produce a play until you've
got the
author's
permission. So please contact me
m_yaghoubee@yahoo.com
|