درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

يك دقيقه سكوت

نويسنده: محمد يعقوبي

 

صحنه‌ي اول: شيوا

 ( در يكي از اتاق‌هاي خواب آهسته باز مي‌شود. شيوا با احتياط و ترس وارد صحنه مي‌شود.)

شيوا: ( از دم در ) كسي اين‌جا نيست؟

( شتابان به سوي تلفن مي‌رود. شماره‌اي مي‌گيرد. صداي يك زن از آن‌سوي خط شنيده مي‌شود. اين صدا به وضوح از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود.)

صداي زن: الو، بفرماييد.

شيوا:‌ لطفاً گوشي رو بدهيد به آقاي ارشيا؟

صداي زن:‌اشتباه گرفته‌ايد.

( شيوا  دوباره شماره مي‌گيرد. )

صداي همان زن: الو، بفرماييد.

شيوا: روزنامه ايران امروز؟

زن: بله.

شيوا: مي‌خواستم با آقاي ارشيا صحبت كنم.

زن: شما با كدوم بخش كار دارين خانوم؟

شيوا: اتاق سردبير.

زن:  اين‌جا اتاق سردبير ئه. ولي ما اين‌جا آقاي ارشيا نداريم.

شيوا: آقاي ارشيا سردبير روزنامه ست.

زن: سردبير روزنامه آقاي ارشيا نيست و ما اصلا توي اين‌ بخش شخصي به نام  ارشيا نداريم..

شيوا: گوشي رو بدين به سردبير  لطفاً.

صداي زن: شما بالاخره با آقاي ارشيا كار داريد يا با سردبير روزنامه؟

شيوا: با آقاي ايرج ارشيا، سردبير روزنامه.

صداي زن: آقاي ارشيا سردبير اين روزنامه نيست خانوم.

شيوا: لطفا زود تلفن رو وصل كنيد به اتاق سردبير.

صداي زن: الان وقت ندارند صحبت كنند. اگه پيغامي داريد بفرماييد.

شيوا: من همسرش هستم. تلفن رو وصل كنيد به اتاق‌ش.

صداي زن: ( با خنده ) يه چاخاني بگين كه بشه باور كرد خانم. من صداي همسر سردبير رو مي‌شناسم.

شيوا: ( با خشم ) اسم شما چي ئه؟

صداي زن: چه كار به اسم من دارين؟

شيوا: گوشي رو بدين به خانم مرزبان.

صداي زن: خانم مرزبان ديگه كي ئه؟

شيوا: گوشي رو بدين به منشي سردبير.

صداي زن: ( با خنده ) گفتم كه، منشي سردبير من‌م خانم.

شيوا: شما از كي منشي سردبير هستيد؟

صداي زن: من بيش‌تر از اين وقت ندارم با شما سر و كله بزنم.

شيوا: اين تلفن لعنتي رو وصل كن به اتاق شوهرم، من به كمك احتياج دارم.

صداي زن: ببين خانم، شما الان تلفن روزنامه رو بي‌جهت اشغال كرده‌ايد. من منشي سردبيرم كه الان باهاتون صحبت مي‌كنم و دارم به‌تون مي‌گم شوهر شما آقاي ارشيا سردبير اين‌ روزنامه نيست.

شيوا: از كي؟

صداي زن: من چه مي‌دونم از كي.

( صداي گذاشتن گوشي از آن سو. شيوا درمانده گوشي را مي‌گذارد. دوباره شماره مي‌گيرد.)

صداي يك مرد: الو؟

شيوا: الو. اطلاعات روزنامه‌ي ايران امروز؟

صداي مرد: بله.

شيوا: اسم سردبير روزنامه چي ئه آقا؟

ص مرد: آقاي بهزادي.

شيوا: از كي اين آقا سردبير شده؟

ص مرد: يكي دو سالي مي‌شه.

شيوا: خداي من!

ص مرد: چي فرمودين؟

شيوا: آقا، من با آقاي ايرج ارشيا كار دارم، اما نمي‌دونم توي كدوم بخش كار مي‌كنه؟

ص مرد:  يه لحظه گوشي دست‌تون باشه. 

  ( نور صحنه خاموش و  بي‌درنگ روشن مي‌شود. )

ص مرد: الو.

شيوا: الو.

ص مرد: ما اين‌جا آقاي ارشيا نداريم.

شيوا: مطمئن‌يد؟

ص مرد: جزو كاركنان ثابت اين‌جا نيست.

شيوا: خداي من!

ص مرد: چي گفتين خانوم؟

شيوا: سردبير اين روزنامه بود.

ص مرد: به هر حال الان اسم‌شون توي ليست كاركنان ثابت اين‌جا نيست.

شيوا: خداي من.

ص مرد: امري نيست؟الو؟

( شيوا به سرعت شماره‌اي ديگر مي‌گيرد. )

صداي يك زن: الو.

شيوا: ببخشيد، انگار اشتباه گرفته‌م. ( دوباره شماره مي‌گيرد.)

صداي همان زن: الو.

شيوا: ببخشيد، منزل آقاي خرسند؟

صداي زن: نه خانم، اشتباه گرفتيد.

شيوا: ببخشيد. ( باز هم شماره مي‌گيرد.)

صداي همان زن: الو.

شيوا: ببخشيد، من  شماره 651440 رو مي‌گيرم اما هر بار اشتباه مي‌‌افته.

صداي زن: شما شماره رو درست گرفته‌ايد؟ با كي كار داريد؟

شيوا: با برادرم. اين شماره‌ي تلفن برادرم ئه.

صداي زن: شما؟

شيوا: من شيوا هستم.

صداي زن: شماره رو به شما اشتباه دادند.

شيوا: ( شمرده مي‌گويد ) شماره‌ي 651440 ؟

صداي زن: بله. شايد هم برادر شما قبل از ما اين‌جا زندگي مي‌كرده، نمي‌دونم.

شيوا: شما از كي اين‌جا زندگي مي‌كنيد؟

صداي زن: هفت هشت ماه مي‌شه.

شيوا: فكر كنم اشتباهي شده خانم. من شماره 651440  رو مي‌گيرم.

صداي زن: اصلا شما شماره رو اشتباه نمي‌گيري خانم. اين شماره همين‌جا ست. 651440  شماره همين‌جا ست. اما منزل برادرتون نيست. گوش كن خانم، من مريض‌م، اعصاب هم ندارم. نمي‌خوام باز هم اين‌جا زنگ بزني و

شيوا: من واقعا عذر مي‌خوام. به‌خدا قصد مزاحمت ندارم. آخه، اين شماره تلفن برادرم ئه. به‌خدا من همين ديروز با اين شماره با برادرم حرف زدم.

صداي زن: خانم، چند بار بگم اين‌جا منزل برادرتون نيست.

شيوا: ببخشيد.

 ( زن گوشي را مي‌گذارد. شيوا حيران و درمانده گوشي را مي‌گذارد. بسيار ترسيده است. شيوا با تعجب به سكه‌ها و چند اسكناسي كه روي ميز است نگاه مي‌كند و روزنامه‌اي را كه روي ميز پهن است ورق مي‌زند. كاملا گيج و حيران است. شماره‌اي مي‌گيرد. )

صداي يك مرد: الو؟

شيوا: ببخشيد آقا الان چه سالي ئه؟

صداي مرد: بله؟

شيوا: ممكن ئه به من بگيد الان چه سالي ئه؟

صداي مرد: نرگس تويي، پدرسوخته؟

شيوا: نه، آقا. من همين‌جوري شماره رو گرفتم و الان حتي يادم نيست چه شماره‌اي بود. مي‌خواستم بدانم الان چه سالي ئه؟

صداي مرد: تو دل‌ت مي‌خواد چه سالي باشه عزيزم؟ هر چي تو بگي.

شيوا: آقا، خواهش مي‌كنم به‌م بگو الان چه سالي ئه.

صداي مرد: سال 59.

شيوا:  واقعا؟

صداي مرد: ما رو گرفتي جيگر؟ خوش‌مزه‌گي بس ئه ديگه. من نشناختم‌ت.

( صداي چرخ‌ش كليد از در. شيوا گوشي را مي‌گذارد. جمشيد مي‌آيد تو. )

جمشيد: به! به! شيوا خانوم!

شيوا:  تو كي هستي؟ جلو نيا!

جمشيد: اسم‌م جمشيد  ئه، اما همه صدام مي‌كنن جيمي.

( جيمي به سوي او مي‌رود.)

شيوا: جلو نيا. ( جيمي همچنان دارد به او نزديك مي‌شود. ) گفتم جلو نيا.

( جمشيد نعره‌اي مي‌زند و شيوا از ترس جيغ مي‌كشد. صحنه خاموش مي‌شود)

|در تاريكي صحنه صداي يك فيلم سينمايي شنيده مي‌شود. نور صحنه روشن مي‌شود.|

 

 

صحنه: جيمي

( صداي همان فيلم ادامه دارد.شيرين از تلويزيون آن فيلم را تماشا مي‌كند. جيمي دارد كتابي مي‌خواند. )

جمشيد: ( با فريادي حاكي از هيجان ) من آدم جذابي هستم.

شيرين: خفه شو جيمي. ترسيدم.

جمشيد: ايناهاش، اين تو نوشته پشه‌ها فقط آدم‌هاي جذاب رو نيش مي‌زنن. ( از كتاب مي‌خواند. ) ديويد باتلرحشره شناس دانش‌گاه فلوريدا اعلام كرد: پشه تصادفا بر روي بدن انسان نمي‌نشيند بلكه قرباني خود را انتخاب مي‌كند. ( مي‌بيند كه شيرين دارد تلويزيون تماشا مي‌كند و به خواندن او توجه ندارد. خطاب به ديوار يا شيئي ديگر به صداي بلندتر به خواندن ادامه مي‌دهد. ) پشه به كمك بوي بدن انسان، افراد جذاب را از افراد غيرجذاب تشخيص مي‌دهد و بدين ترتيب لذيذترين طعمه را انتخاب

شيرين: تموم‌ش كن ديگه جيمي، من دارم تلويزيون تماشا كنم.

جيمي: همين‌جور كه داري فيلم تماشا مي‌كني گوش بده.

شيرين: نمي‌تونم در آن واحد دو كار بكنم.

جيمي: چرا نمي‌توني؟ مثل اين‌كه من بگم چون فرمان ماشين دست‌م ئه، نمي‌تونم دنده عوض كنم. نمي‌تونم با مسافرها حرف بزنم.

شيرين: جيمي، مي‌شه لطفا بذاري اين فيلم رو تماشا كنم. من مي‌دونم كه تو آدم جذابي هستي عزيزم.

( جيمي گوشي تلفن را برمي‌دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. )

يك مرد: الو؟

جيمي: كوفت!

( تلفن  را قطع مي‌كند و شماره‌اي ديگر مي‌گيرد. )

مردي ديگر: الو، بفرماييد.

جيمي: برو بابا تو هم!

( تلفن را قطع مي‌كند و شماره‌اي ديگر مي‌گيرد. )

يك زن: الو؟

جيمي: الو، سلام.

زن: سلام، بفرماييد.

جيمي: حال شما خوب ئه؟

زن: متشكرم. شما؟

جيمي: اسم‌م جمشيد ئه، اما همه صدام مي‌زنن جيمي.

زن: با كي كار دارين؟

جيمي: ببخشيد. مي‌خواستم يه سوالي از شما بكنم.

زن: بفرماييد.

جيمي: متشكرم. مي‌خواستم بدونم پشه‌ها شما رو نيش مي‌زنن؟

زن: مزاحم نشين آقا؟

جيمي: به‌خدا من مزاحم نيستم خانم. ‎ ‎( شيرين به طرف جيمي مي‌رود ) من الان دارم يه كتابي مي‌خونم به اسم درباره‌ي حشرات نوشته‌ي ديويد باتلر. توي اين كتاب صفحه‌ي پنج نوشته شده پشه‌ها فقط آدم‌هاي جذاب رو نيش مي‌زنن. حالا سوال من اين ئه كه پشه‌ها شما رو هم نيش مي‌زنن؟

زن: آره، خيلي نيش مي‌زنن. شما رو؟

( شيرين گوشي را مي‌گيرد و گوش مي‌دهد. گوشي را مي‌گذارد روي تلفن.)

شيرين: اين زنيكه كي بود به‌ش زنگ زدي؟

جيمي: من چه مي‌دونم كي بود.

شيرين: داري به‌م دروغ مي‌گي جيمي.

جيمي: ازت نمي‌ترسم كه بخوام به‌ت دروغ بگم.

شيرين: ديگه اين كار رو نكن جيمي. من ناراحت مي‌شم.

جيمي: فكر مي‌كني من ناراحت نمي‌شم كه تو تلويزيون رو به من ترجيح مي‌دي و به حرف من گوش نمي‌دي؟

شيرين:  خيلي خب، بخون برام.

جمشيد: ( از  كتاب مي‌خواند. ) ديويد باتلرحشره شناس دانش‌گاه فلوريدا

شيرين: اين‌ها رو كه قبلا خوندي جيمي.

جيمي: اعلام كرد: پشه تصادفا بر روي بدن انسان نمي‌نشيند بلكه قرباني خود را انتخاب مي‌كند. پشه به كمك بوي بدن انسان، افراد جذاب را | با دست به خود اشاره مي‌كند | از افراد غيرجذاب | با دست به شيرين اشاره مي‌كند.| تشخيص مي‌دهد و بدين ترتيب لذيذترين طعمه را انتخاب مي‌كند. اين حشره به سراغ افرادي مي‌رود كه سرشار از كلسترول و ويتامين ب هستند، يعني من. اين حشره مي‌تواند از فاصله چهل مايلي بوي خوش انسان جذاب يعني من رو تشخيص بدهد. هنگام بازدم، دي‌اكسيد كربن و ساير گازهاي بودار از بدن انسان در هوا پراكنده مي‌شود. اين بوي اشتها انگيز يعني من به پشه خبر مي‌دهد كه غذاي لذيذي در آن حوالي هست. ( براي خود تندخواني مي‌كند و به شكل نامفهومي چند جمله بعدي را مي‌خواند. )

 شيرين: تموم شد عزيزم؟

جيمي: نه، ادامه داره. اما  تو انگار دل‌ت مي‌خواد تلويزيون  تماشا كني.

شيرين: نه، اين فيلم رو كه از دست دادم. بخون. ولي امروز من رو بايد ببري سينما.

جيمي: رو چش‌م.

شيرين: خب، بخون.

جيمي:  ( از كتاب مي‌خواند. ) فقط پشه‌هاي ماده روي بدن انسان مي‌نشينند و نيش مي‌زنند. پشه‌هاي ماده در دوران بارداري خود براي مكيدن خون روي بدن انسان مي‌نشينند. گوش مي‌دي؟  نوشته پشه‌هاي ماده نيش مي‌زنن. نر جماعت معرفت دارن خانوم، معرفت دارن. مطمئن بودم پشه‌هاي نر همچين كاري نمي‌كنن.

شيرين: پس پشه‌هاي نر چه‌كار مي‌كنن؟

جيمي: پرواز مي‌كنن.

( نور صحنه كليدي خاموش و صداي فيلم هم قطع مي‌شود. لحظه اي بعد نور صحنه  روشن مي‌شود. )

جمشيد: ( از روزنامه مي‌خواند. ) چه‌‌گونه فولاد آب‌ديده شد.

شيرين: كدوم سينما؟

جمشيد: ريولي و شهر تماشا.

شيرين: ديگه.

جمشيد: بوفالوي سفيد. با شركت چارلز برونسون. سينما نياگارا.

شيرين: ديگه.

جمشيد: بريم تماشاي يه فيلم كمدي. شش ژاندارم فضول‌باشي با شركت لويي دوفونس. ( از روزنامه مي‌خواند: ) فيلمي خنده‌دار براي همه‌ي خانواده‌هاي محترم كه اگر ده بار آن را ببينند باز كم است. سينما شهر قشنگ.

شيرين: ( هم‌زمان با جيمي كه دارد از روزنامه مي‌خواند: ) نه. نه جيمي. بقيه‌ش رو بخون. گفتم نه جيمي.

جمشيد: به من مي‌گن غيرتي با شركت فرانكو نرو. سينما شهر فرنگ.

شيرين: نه.

جمشيد: شب روي شيلي.  
شيرين        : كجا؟
جمشيد       : ول‌گرد و خشن با شركت ژان پل…  
شيرين: شب روي  شيلي كدوم سينما بود؟

جمشيد: ديانا

شيرين: همين رو بريم ببينيم.

جمشيد: من حوصله فيلم‌هاي سياسي رو ندارم. امكان نداره بيام براي تماشاي اين فيلم.

شيرين: خواهش مي‌كنم جيمي.

جمشيد: حالا كه اين‌قدر خواهش مي‌كني، باشه.

( نور صحنه خاموش و  اندكي بعد روشن مي‌شود . )

صداي مرد: تو دل‌ت مي‌خواد چه سالي باشه عزيزم؟ هر چي تو بگي.

شيوا: آقا، خواهش مي‌كنم به‌م بگو الان چه سالي ئه.

صداي مرد: سال 59.

شيوا:  واقعا؟

صداي مرد: ما رو گرفتي جيگر؟ خوش‌مزه‌گي بس ئه ديگه. من نشناختم‌ت.

( نور صحنه خاموش و  اندكي بعد روشن مي‌شود . )

 ( صداي چرخ‌ش كليد از در. شيوا گوشي را مي‌گذارد. جمشيد مي‌آيد تو. )

جمشيد: به! به! شيوا خانوم!

شيوا:  تو كي هستي؟ جلو نيا!

جمشيد: اسم‌م جمشيد  ئه، اما همه صدام مي‌كنن جيمي.

( جيمي به سوي او مي‌رود.)

شيوا: جلو نيا. ( جيمي همچنان دارد به او نزديك مي‌شود. ) گفتم جلو نيا.

 ( جمشيد نعره‌اي مي‌زند و شيوا از ترس جيغ مي‌كشد. شيرين و شيدا سراسيمه خود را به آستانه در مي‌رسانند. )

شيرين: ( از خوش‌حالي فرياد مي‌زند. ) شيوا!

شيدا: شيوا، عزيزم!

 

 

صحنه: هستي

هستي: سهراب!

سهراب: ( از بيرون ) بله.

هستي: بيا ديگه. دوربين آماده ضبط ئه.

سهراب: نمي‌شه من نباشم.

هستي: اه! من مي‌خوام تو رو معرفي كنم. بيا.

سهراب: خيلي خب. اومدم.

( هستي دكمه ضبط دوربين هند‌ي‌كم را فشار مي‌دهد و مي‌رود روبه‌روي دوربين مي‌نشيند. )

هستي: سلام مامان. نامه‌ت رو خوندم. خيلي خوش‌حال‌م كه مي‌شنوم به اون‌جا عادت كردي. از اين به بعد هر از گاه فيلم مي‌فرستم برات از وضعيت خودم. خوش‌حال‌م كه ديگه مجبور نيستم برات نامه بنويسم. اين كار خيلي بهتر از نامه نوشتن‌ ئه. من اين‌جوري راحت‌ترم. اول بذار شما رو از كنجكاوي دربيارم و اين آقاي با شخصيتي  رو كه كنارم نشسته معرفي كنم. سهراب يكتا، شوهرم. بله. بله. من  باز هم  ازدواج كردم. بيش‌تر از يك ماه ئه كه با هم ازدواج كرده‌ايم. حالا سهراب خودش با شما حرف مي‌زنه.

سهراب: سلام. منخب، من نمي‌دونم چي بگم. به هر حالما با هم ازدواج كرديم. خيلي دل‌م مي‌خواد ببينم‌تون و

هستي: شغل‌ت رو بگو عزيزم. سهراب نويسنده ست مامان.

سهراب: من برخلاف هستي ترجيح مي‌دم براتون نامه بنويسم. ديگه نمي‌دونم چي بايد بگم.

هستي: خيلي خب مامان، يه سورپريز ديگه هم دارم برات. سهراب جان مي‌ري بياري‌ش.( سهراب از صحنه بيرون مي‌رود. ) مامان، هيچ لزومي نداره نگران من باشي. به‌خدا من خوش‌حال‌م. خوش‌بخت‌م. من مطمئن‌م كه دل‌ت مي‌خواد ببيني توي چه جور خونه‌‌اي زندگي مي‌كنم. به موقع‌ش من دوربين رو برمي‌دارم مي‌برم به همه‌ي اتاق‌ها كه وضع خونه زندگي‌مون رو ببيني. ( سهراب همراه كودكي يك تا دو ساله وارد صحنه مي‌شود. ) سلام! سلام  مامان بزرگ! سلام مامان بزرگ. سلام. مي‌بيني چه‌قدر ناز ئه مامان؟ عروسك من ئه. اين خانوم كوچولو دختر سهراب ئه از همسر قبلي‌ش كه متاسفانه بيمار شد و فوت كرد. ديگه لزومي نداره من بچه به دنيا بيارم.  خودت مي‌دوني كه چه‌قدر مي‌ترسم. خوش‌بختانه سهراب هم از من بچه نمي‌خواد. اسم شناس‌نامه‌اي‌ اين دخترخانوم خوشگل نسرين ئه ولي ما مي‌خوايم توي خونه صداش كنيم دنيا. آخه اگه بچه‌اي به دنيا مي‌آوردم، تصميم داشتم اسم‌ش رو بذارم دنيا. خب، مي‌رسيم به خونه. عزيزم، با مامان بزرگ باي‌باي كن. باي‌باي! باي‌باي مامان بزرگ!  باي باي! مامان، من يه آهنگ آماده كرده‌م كه مي‌ذارم گوش كني. همين‌جور كه داري اتاق‌ها رو تماشا مي‌كني، به اين آهنگ هم گوش بده. يه آهنگ مخصوص شما. ضبط رو روشن مي‌كني سهراب؟ ‌‌( سهراب ضبط را روشن مي‌كند. هستي هندي‌كم را در دست مي‌گيرد كه اتاق‌ها را نشان بدهد. نور صحنه خاموش مي شود. در تاريكي صحنه فيلم كوتاهي از خانه ي سهراب روي ديوار ته صحنه پخش مي شود.)

 

 

صحنه: 1359

سهراب: هستي، تو وقتي به سال 59 فكر مي كني، اولين چيزي كه يادت مي‌آد چي ئه؟ مثلا من درگيري‌هاي خياباني و بمب‌گذاري و اعدام يادم‌ مي‌آد. خب، تو اولين چيزي كه يادت مي‌آد چي ئه؟ وقتي يكي مي‌گه سال 59، اولين چيزي كه يادت مي‌آد چي ئه؟

هستي: حجاب. فكرش رو بكن. تا قبل از سال 59 خيلي از زن‌ها بدون روسري و حجاب بودند. همه‌ي ما بدون روسري مي‌رفتيم مدرسه. من تا مدتي نمي فهميدم چرا همه چيز عوض شد. نمي فهميدم چه طور ناگهان همه‌ي زن‌ها پذيرفتند حجاب داشته باشن.

سهراب: من يادم ئه اولين باري كه مادرم با حجاب از سر كار برگشت خونه، من واقعا در نگاه اول نشناختم‌ش. فكر كردم يه زن غريبه اومده توي خونه.

هستي: من هم هيچ‌وقت يادم نمي‌ره اولين باري كه خانم معلم ادبيات فارسي‌مون با روسري اومد مدرسه. اين خانم فقط و فقط ميني‌ژوپ مي‌پوشيد. هيچ‌وقت از  ميني‌ژوپ بلندتر چيزي نمي‌پوشيد. تا اين‌كه بالاخره يه روز با حجاب اومد مدرسه. من داشتم از تعجب شاخ درمي‌آوردم.

سهراب: آره، يادم ئه براي من هم عجيب بود. همون زن‌هايي كه مي‌ديديم هميشه با سر و وضع لخت مي‌اومدن بيرون، از يكي دو ماه بعدش با حجاب مي‌ديديم‌شون. خب، ديگه چي يادت مي‌آد از سال 59.

هستي: يه سري اسامي يادم‌ مي‌آد و يه سري كلمه.

سهراب: مثلا؟

هستي: مستضعف.

سهراب: خب، ديگه؟

هستي: استكبار.

سهراب: يه وقتي بذار هر چي از سال 59 يادت مي‌آد برام بنويس.

هستي: داري نمايش‌نامه‌ي  جديدي مي‌نويسي؟

سهراب: آره.

هستي: من هم توش بازي دارم؟

سهراب: آره.

هستي: چند تا نقش زن داره؟

سهراب: سه تا.

هستي: اسم‌ش چي ئه؟

سهراب: خداحافظ تا  نمي‌دانم  چه وقت.*

( نور مي‌رود و مي‌آيد. هستي از روي كاغذي مي‌خواند. )

هستي: بخونم؟

سهراب: بخون.

هستي: امپرياليسم. استكبار جهاني. امام خميني. آيت‌الله طالقاني. شريعتي. بازرگان. بني‌صدر. منتظري. مسعود رجوي. بسم‌الله‌ القاسم‌ الجبارين. شروع جنگ. چريك‌هاي فدايي خلق. پاك‌سازي. اعدام. انتقام‌هاي شخصي. يادم ئه يكي از همسايه‌هاي ما كه ارتشي بود توي اون شلوغ‌پلوغي‌ها كه هر كي اسلحه داشت، يكي كه باهاش دشمني داشت، اومد زنگ خونه‌ش رو زد، اين ارتشي بدبخت اومد در رو باز كرد، يارو با اسلحه تق زد كشت‌ش. اگه يادت باشه انقلابي بودن يه جورايي مد بود. همه حرف‌هاي سياسي مي‌زدند. يادم ئه ديوار اتاق برادرم پر از عكس خواننده‌ها بود. اما همين‌كه انقلاب شد، همه‌ي اون عكس‌ها رو انداخت دور و جاشون عكس شهدا و انقلابيون زخمي رو چسبوند. يادم ئه كه من از ديدن اون عكس‌ها حال‌م بد شده بود. همه شون با سر و صورت خونين و لت وپار. اون‌ روزها هر جا مي‌رفتي اين عكس‌ها رو مي‌ديدي. روي ديوار كوچه و خيابون، توي تابلوي مدرسه. خب، ادامه‌ش: صادق خلخالي. سرقت مسلحانه از بانك‌ها. عوض شدن اسم خيابون‌ها و مدارس. عوض شدن پول. ملي شدن بانك‌ها. صف‌هاي طولاني نفت. فيلم‌هاي پارتيزاني. روزنامه‌ي انقلاب اسلامي. چند تا هم شعار كه روي ديوار مي‌نوشتند يادم اومد كه نوشتم.

سهراب: بگو.

هستي: نان، مسكن، آزادي. ليست ساواكي‌ها را منتشر كنيد. اين هم الان يادم اومد كه روي ديوار با خط درشت نوشته بودند روزنامه‌ي مردم را بخوانيد. يكي ديگه زيرش نوشته بود: خوانديم، چرت بود. چند تا سرود هم يادم اومد كه نوشتم. ( مي‌خواند: ) هوا دل‌پذير شد گل از خاك بردميد/ پرستو به بازگشت زد نغمه‌ي اميد. برپاخيز از جا كن بناي خاك دشمن. ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.

سهراب: ( مي‌خواند: ) ايران ايران ايران/  رگبار مسلسل‌ها.

هستي: ( هم‌زمان با سهراب مي‌خواند: ) به لاله‌ي در خون خفته‌ / شهيد دست از جان شسته.

 

 

 

 

صحنه: وقتي تو خواب بودي

جيمي: شاه دررفت

شيوا:  بابا كجاست؟ زنگ زدم خونه‌ي شهرام

جيمي: الان حكومت ديگه سلطنتي نيست. جمهوري ئه. يعني ديگه شاه نداريم. الان رئيس حكومت يه آقاي روحاني ئه.

شيدا: ( هم‌زمان با ديالوگ بالاي جيمي، بلافاصله پس از پرسش شيوا ) شهرام با زن و بچه‌ش رفته امريكا. بابا رو هم با خودش برد. اه، جيمي مي شه ساكت شي من حرف‌م رو بزنم؟

شيرين: بابا مي‌خواست تو رو هم با خودش ببره، اما تو كه بيدار نمي‌شدي بري گذرنامه بگيري.

شيدا: امشب زنگ مي زنيم امريكا خبرشون مي‌كنيم كه بيدار شده‌اي.

شيوا: ايرج كجا ست؟

شيرين: يكي دو ساعت ديگه پيداش مي‌شه.

شيوا: شما خيلي عوض شده‌ايد.

شيدا: عزيزم سه سال از وقتي كه تو آخرين بار ما رو ديدي مي‌گذره.

جيمي: ‎( بلافاصله پس از اين‌كه شيوا مي‌پرسد: ايرج كجا ست؟ ) ولي كاش بيدار بودي و مي‌ديدي چه خبر بود. مردم ريخته بودند توي خيابون شعار مي‌دادند مرگ بر شاه. ( خنده‌كنان: ) شاه گريه‌ش گرفته بود.

شيرين: شهبانو فرح هم گريه‌ش گرفته بود.

جيمي: ولي شاه بود كه يه مشت خاك ايران رو هم با خودش برد نه شهبانو فرح.

شيوا: خداي من! يعني چه كه من سه سال خوابيدم؟!

جيمي: خب، احتياج به خواب داشتي ديگه. لابد كسر خواب داشتي.

شيدا: توي اين سه سال خواب هم مي‌ديدي شيوا؟

شيوا: چيزي يادم نمي‌آد.

شيرين: من خيلي وقت ئه كه منتظر همچين روزي هستم كه بيدار شي ببريم‌ت بيرون. اين‌قدر دل‌‌م مي‌خواد قيافه‌ت رو ببينم وقتي با تعجب به همه‌ چيز نگاه مي‌كني. جيمي تو رو خدا همين حالا ببريم‌ش بيرون بگردونيم. خيلي دل‌م مي‌خواد قيافه‌ي  بهت‌زده‌ش رو ببينم. ببين عزيزم اصلا تعجب نكن وقتي توي خيابون مي‌بيني همه‌ي زن‌ها حجاب دارند.

شيوا: براي چي همه حجاب دارند؟

جيمي: اه! انقلاب شده ديگه. در مشروب‌فروشي‌ها رو بسته‌اند. خواننده‌ها هم همه دررفتند. هر كي مي‌خواست بره يه مشت خاك ايران رو با خودش برد. همين ابي هم يه مشت خاك با خودش برد. چيزي نمونده بود خاك مملكت تموم شه.

شيرين: ‎( هم زمان با ديالوگ بالاي جيمي ) الان حكومت اسلامي ئه عزيزم. براي همين ديگه هيچ زني حق نداره  بي‌حجاب بره بيرون. ابي كه تو اون‌قدر دوست‌ش داشتي رفته امريكا. اگه الان بريم خيابون از تعجب شاخ درمي‌آري. اسم بيش‌تر خيابون‌ها عوض شده. تنهايي نبايد بري جايي. ما رو مي‌بري بيرون جيمي؟

شيوا: اين‌جا خونه‌ي كي ئه؟

شيرين: خونه‌ي خودمون ئه. خونه ارزون شد، ما تونستيم اين‌جا رو بخريم.

جيمي: ( هم‌زمان با ديالوگ بالاي شيرين ) صاحب اين‌جا هم از اون‌هايي بود كه يه مشت خاك ايران رو برداشت و دررفت.

شيوا: ‎ ( به شيدا ‎ ) تو چه‌‌ت ئه شيدا؟

شيدا: خوش‌حال‌م كه بيدار شده‌اي.

جيمي: شيوا.

( شيوا‎ به سوي جيمي برمي‌گردد اما جيمي بي‌آن‌كه حرفي بزند به او خيره شده است)

شيوا: بله؟

جيمي: همين‌جور به‌م نگاه كن. مي‌خوام سعي مي‌كنم تشخيص بدهم شبيه چه جانوري هستي.

شيرين: جيمي، الان كه موقع اين حرف‌ها نيست.

جيمي:  پشت قيافه هر آدمي يك جانور پنهان ئه كه شماها نمي‌توانيد تشخيص‌ بدهيد اما من كه جانورشناس‌م، در جا تشخيص مي‌دهم.

شيرين: لااقل درست و حسابي بيوگرافي‌ت رو بگو. ( جيمي همچنان به شيوا زل زده است ) جيمي توي دانش‌گاه داشت جانورشناسي مي‌خوند. انقلاب فرهنگي شد داشن‌گاه‌ها رو بستند.

جيمي: حالا هم دارم با ماشين مسافركشي مي‌كنم. خب مگه چي ئه؟

شيرين: كسي كه چيزي نگفت.

جيمي: همين‌جور  به‌م نگاه كن.

شيرين: اول بگو خودت شبيه چه حيووني هستي جيمي.

جيمي: الاغ. از يك نظر هم شبيه سگ. ميان اين دو تا حيوون در نوسان‌م.

 

 

صحنه: شيدا

( شيدا گوشي تلفن را برمي‌دارد و شماره‌‌اي مي‌گيرد. يكي از آ‌ن سو گوشي را برمي‌دارد.)

صداي ايرج: الو؟

شيدا: الو. سلام.

صداي ايرج: سلام. چه‌طوري؟

شيدا: مي‌شه يه خواهشي ازت بكنم ايرج؟

صداي ايرج: جان‌م. بگو.

شيدا: يه مدتي برو خونه‌ي  خواهرت زندگي كن.

صداي ايرج: چرا؟

شيدا: يه مدتي دل‌م مي‌خواد هم‌ديگر رو نبينيم.

صداي ايرج: يعني چه مدتي؟

شيدا: نمي‌دونم. يه ماه يا دو ماه.

صداي ايرج:  تو حال‌ت خوب ئه؟

شيدا:‌ منظورت چي ئه؟

صداي ايرج: منظورم اين ئه كه مطمئني تصميم درستي گرفته‌أي؟

شيدا: اگه دوست نداري بري،‌ لازم نيست طعنه بزني.

صداي ايرج: مگه من چي گفتم؟ من فقط