|
1.
شيوا
(در يكي از اتاقهاي خواب
آهسته باز ميشود. شيوا با احتياط و ترس وارد صحنه ميشود.)
شيوا: (از دم در) كسي اينجا نيست؟
(شتابان به سوي تلفن ميرود. شمارهاي ميگيرد. صداي يك زن از آنسوي
خط شنيده ميشود. اين صدا به وضوح از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود.)
صداي زن: الو، بفرماييد.
شيوا: لطفاً گوشي رو بدهيد به آقاي ارشيا؟
صداي زن:اشتباه گرفتهايد.
(شيوا دوباره شماره ميگيرد.)
صداي همان
زن: الو، بفرماييد.
شيوا: روزنامهی ايران امروز؟
زن: بله.
شيوا: ميخواستم با آقاي ارشيا صحبت كنم.
زن: شما با كدوم بخش كار دارين خانوم؟
شيوا: اتاق سردبير.
زن: اينجا اتاق سردبير ئه. ولي ما اينجا آقاي ارشيا نداريم.
شيوا: آقاي ارشيا سردبير روزنامه ست.
زن: سردبير روزنامه آقاي ارشيا نيست و ما اصلن توي اين بخش شخصي به
نام ارشيا نداريم.
شيوا: گوشي رو بدين به سردبير لطفن.
صداي زن: شما بالاخره با آقاي ارشيا كار داريد يا با سردبير روزنامه؟
شيوا: با آقاي ايرج ارشيا، سردبير روزنامه.
صداي زن: آقاي ارشيا سردبير اين روزنامه نيست خانوم.
شيوا: لطفن زود تلفن رو وصل كنيد به اتاق سردبير.
صداي زن: الان وقت ندارند صحبت كنند. اگه پيغامي داريد بفرماييد.
شيوا: من همسرش هستم. تلفن رو وصل كنيد به اتاقش.
صداي زن: (خندان) يه چاخاني بگين كه بشه باور كرد خانم. من صداي همسر
سردبير رو ميشناسم.
شيوا: (خشمگین) اسم شما چي ئه؟
صداي زن: چه كار به اسم من دارين؟
شيوا: گوشي رو بدين به خانم مرزبان.
صداي زن: خانم مرزبان ديگه كي ئه؟
شيوا: گوشي رو بدين به منشي سردبير.
صداي زن: (خندان) گفتم كه، منشي سردبير منم خانم.
شيوا: شما از كي منشي سردبير هستيد؟
صداي زن: من بيشتر از اين وقت ندارم با شما سر و كله بزنم.
شيوا: اين تلفن لعنتي رو وصل كن به اتاق شوهرم، من به كمك احتياج دارم.
صداي زن: ببين خانم، شما الان تلفن روزنامه رو بيجهت اشغال كردهايد.
من منشي سردبيرم كه الان باهاتون صحبت ميكنم و دارم بهتون ميگم شوهر
شما آقاي ارشيا سردبير اين روزنامه نيست.
شيوا: از كي؟
صداي زن: من چه ميدونم از كي.
(صداي گذاشتن گوشي از آن سو. شيوا درمانده گوشي را ميگذارد. دوباره
شماره ميگيرد.)
صداي يك مرد: الو؟
شيوا: الو. اطلاعات روزنامهي ايران امروز؟
صداي مرد: بله.
شيوا: اسم سردبير روزنامه چي ئه آقا؟
ص مرد: آقاي بهزادي.
شيوا: از كي اين آقا سردبير شده؟
ص مرد: يكي دو سالي ميشه.
شيوا: خداي من!
ص مرد: چي فرمودين؟
شيوا: آقا، من با آقاي ايرج ارشيا كار دارم، اما نميدونم توي كدوم بخش
كار ميكنه؟
ص مرد: يه لحظه گوشي دستتون باشه.
(نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.)
ص مرد: الو.
شيوا: الو.
ص مرد: ما اينجا آقاي ارشيا نداريم.
شيوا: مطمئنيد؟
ص مرد: جزو كاركنان ثابت اينجا نيست.
شيوا: خداي من!
ص مرد: چي گفتين خانوم؟
شيوا: سردبير اين روزنامه بود.
ص مرد: به هر حال الان اسمشون توي ليست كاركنان ثابت اينجا نيست.
شيوا: خداي من.
ص مرد: امري نيست؟…الو؟
(شيوا به سرعت شمارهاي ديگر ميگيرد.)
صداي يك زن: الو.
شيوا: ببخشيد، انگار اشتباه گرفتهم. (دوباره شماره ميگيرد.)
صداي همان زن: الو.
شيوا: ببخشيد، منزل آقاي خرسند؟
صداي زن: نه خانم، اشتباه گرفتيد.
شيوا: ببخشيد. (باز هم شماره ميگيرد.)
صداي همان
زن: الو.
شيوا:
ببخشيد، من شمارهی 651440 رو ميگيرم اما هر بار اشتباه ميافته.
صداي زن: شما شماره رو درست گرفتین؟ با كي كار دارين؟
شيوا: با برادرم. اين شمارهي تلفن برادرم ئه.
صداي زن: شما؟
شيوا: من شيوا هستم.
صداي زن: شماره رو به شما اشتباه دادند.
شيوا: (شمرده ميگويد) شمارهي 651440؟
صداي زن: بله. شايد هم برادر شما قبل از ما اينجا زندگي ميكرده،
نميدونم.
شيوا: شما از كي اينجا زندگي ميكنيد؟
صداي زن: هفت هشت ماه ميشه.
شيوا: فكر كنم اشتباهي شده خانم. من شمارهی 651440 رو ميگيرم.
صداي زن:
شما شماره رو اشتباه نميگيري خانم. اين شمارهی همينجا ست. 651440
شمارهی همينجا ست. اما منزل برادرتون نيست. گوش كن خانم، من مريضم،
اعصاب هم ندارم. نميخوام باز هم اينجا زنگ بزني و…
شيوا: من واقعا عذر ميخوام. بهخدا قصد مزاحمت ندارم. آخه، اين
شمارهی تلفن برادرم ئه.
صداي زن: خانم، چند بار بگم اينجا منزل برادرتون نيست.
شيوا: ببخشيد.
(زن گوشي را ميگذارد. شيوا حيران و درمانده گوشي را ميگذارد. بسيار
ترسيده است. شيوا با تعجب به سكهها و چند اسكناسي كه روي ميز است نگاه
ميكند و روزنامهاي را كه روي ميز پهن است ورق ميزند. كاملن گيج و
حيران است. شمارهاي ميگيرد.)
صداي يك مرد: الو؟
شيوا: ببخشيد آقا الان چه سالي ئه؟
صداي مرد: بله؟
شيوا: ممكن ئه به من بگيد الان چه سالي ئه؟
صداي مرد: نرگس تويي، پدرسوخته؟
شيوا: نه، آقا. من همينجوري شماره رو گرفتم و الان حتي يادم نيست چه
شمارهاي بود. ميخواستم بدانم الان چه سالي ئه؟
صداي مرد: تو دلت ميخواد چه سالي باشه عزيزم؟ هر چي تو بگي.
شيوا: آقا، خواهش ميكنم بهم بگو الان چه سالي ئه.
صداي مرد: 59.
شيوا: واقعن؟
صداي مرد:
ما رو گرفتي جيگر؟ خوشمزهگي بس ئه ديگه. من نشناختمت.
(صداي چرخش كليد از در. شيوا گوشي را ميگذارد. جمشيد ميآيد تو.)
جمشيد: به! به! شيوا خانوم!
شيوا: تو كي هستي؟ جلو نيا!
جمشيد:
اسمم جمشيد ئه، اما همه صدام ميكنن جيمي.
(جيمي به سوي او ميرود.)
شيوا: جلو نيا. (جيمي همچنان
دارد به او نزديك ميشود.) گفتم جلو نيا.
(جمشيد نعرهاي ميزند و شيوا از ترس جيغ ميكشد. صحنه خاموش ميشود)
(در تاريكي صحنه صداي يك فيلم سينمايي شنيده
ميشود. نور صحنه روشن ميشود.)
2.
جيمي
(صداي همان فيلم ادامه دارد. شيرين از تلويزيون آن فيلم را تماشا
ميكند. جيمي دارد كتابي ميخواند.)
جمشيد: (با فريادي حاكي از هيجان) من آدم جذابي هستم.
شيرين: خفه شو جيمي. ترسيدم.
جمشيد: ايناهاش، اين تو نوشته پشهها فقط آدمهاي جذاب رو نيش
ميزنن.(از كتاب ميخواند.) ديويد باتلرحشره شناس دانشگاه فلوريدا
اعلام كرد: پشه تصادفن بر روي بدن انسان نمينشيند بلكه قرباني خود را
انتخاب ميكند. (ميبيند كه شيرين دارد تلويزيون تماشا ميكند و به
خواندن او توجه ندارد. خطاب به ديوار يا شيئي ديگر به صداي بلندتر به
خواندن ادامه ميدهد.) پشه به كمك بوي بدن انسان، افراد جذاب را از
افراد غيرجذاب تشخيص ميدهد و بدين ترتيب لذيذترين طعمه را انتخاب…
شيرين: تمومش كن ديگه جيمي، من دارم تلويزيون تماشا كنم.
جيمي: همينجور كه داري فيلم تماشا ميكني گوش بده.
شيرين: نميتونم در آن واحد دو كار بكنم.
جيمي: چرا
نميتوني؟ مثل اينكه من بگم چون فرمان ماشين دستم ئه، نميتونم دنده
عوض كنم. نميتونم با مسافرها حرف بزنم.
شيرين: جيمي، ميشه لطفن بذاري اين فيلم رو تماشا كنم. من ميدونم كه
تو آدم جذابي هستي عزيزم.
(جيمي گوشي تلفن را برميدارد و شمارهاي ميگيرد.)
يك مرد: الو؟
جيمي: كوفت!
(تلفن را قطع ميكند و شمارهاي ديگر ميگيرد.)
مردي ديگر: الو، بفرماييد.
جيمي: برو بابا تو هم!
(تلفن را قطع ميكند و شمارهاي ديگر ميگيرد.)
يك زن: الو؟
جيمي: الو، سلام.
زن: سلام، بفرماييد.
جيمي: حال شما خوب ئه؟
زن: متشكرم. شما؟
جيمي: اسمم جمشيد ئه، اما همه صدام ميزنن جيمي.
زن: با كي كار دارين؟
جيمي: ببخشيد. ميخواستم يه سوالي از شما بكنم.
زن: بفرماييد.
جيمي: متشكرم. ميخواستم بدونم پشهها شما رو نيش ميزنن؟
زن: مزاحم نشين آقا؟
جيمي: بهخدا من مزاحم نيستم خانم.(شيرين به طرف جيمي ميرود) من الان
دارم يه كتابي ميخونم به اسم دربارهي حشرات نوشتهي ديويد باتلر. توي
اين كتاب صفحهي پنج نوشته شده پشهها فقط آدمهاي جذاب رو نيش ميزنن.
حالا سوال من اين ئه كه پشهها شما رو هم نيش ميزنن؟
زن: آره، خيلي نيش ميزنن. شما رو…؟
(شيرين گوشي را ميگيرد و گوش ميدهد. سپس گوشي را ميگذارد روي تلفن.)
شيرين: اين زنيكه كي بود بهش زنگ زدي؟
جيمي: من چه ميدونم كي بود.
شيرين: داري بهم دروغ ميگي جيمي.
جيمي: ازت نميترسم كه بخوام بهت دروغ بگم.
شيرين: ديگه اين كار رو نكن جيمي. من ناراحت ميشم.
جيمي: فكر ميكني من ناراحت نميشم كه تو تلويزيون رو به من ترجيح
ميدي و به حرف من گوش نميدي؟
شيرين: خيلي خب، بخون برام.
جمشيد: (از كتاب ميخواند.) ديويد باتلرحشره شناس دانشگاه فلوريدا…
شيرين: اينها رو كه قبلن خوندي جيمي.
جيمي: اعلام كرد: پشه تصادفن بر روي بدن انسان نمينشيند بلكه قرباني
خود را انتخاب ميكند. پشه به كمك بوي بدن انسان، افراد جذاب را (با
دست به خود اشاره ميكند) از افراد غيرجذاب (با دست به شيرين اشاره
ميكند.) تشخيص ميدهد و بدين ترتيب لذيذترين طعمه را انتخاب ميكند.
اين حشره به سراغ افرادي ميرود كه سرشار از كلسترول و ويتامين ب
هستند، يعني من. اين حشره ميتواند از فاصله چهل مايلي بوي خوش انسان
جذاب يعني من رو تشخيص بدهد. هنگام بازدم، دياكسيد كربن و ساير گازهاي
بودار از بدن انسان در هوا پراكنده ميشود. اين بوي اشتها انگيز يعني
من به پشه خبر ميدهد كه غذاي لذيذي در آن حوالي هست.(براي خود
تندخواني ميكند و به شكل نامفهومي چند جمله بعدي را ميخواند.)
شيرين: تموم شد عزيزم؟
جيمي: نه،
ادامه داره. اما تو انگار دلت ميخواد تلويزيون تماشا كني.
شيرين: نه، اين فيلم رو كه از دست دادم. بخون. ولي امروز من رو بايد
ببري سينما.
جيمي: رو چشم.
شيرين: خب، بخون.
جيمي: (از كتاب ميخواند.) فقط پشههاي ماده روي بدن انسان مينشينند
و نيش ميزنند. پشههاي ماده در دوران بارداري خود براي مكيدن خون روي
بدن انسان مينشينند. گوش ميدي؟ نوشته پشههاي ماده نيش ميزنن. نر
جماعت معرفت دارن خانوم، معرفت دارن. مطمئن بودم پشههاي نر همچين كاري
نميكنن.
شيرين: پس پشههاي نر چهكار ميكنن؟
جيمي: پرواز ميكنن.
(نور صحنه خاموش و صداي فيلم هم قطع ميشود. لحظهاي بعد صحنه روشن
ميشود.)
جمشيد: (از روزنامه ميخواند.) چهگونه فولاد آبديده شد.
شيرين: كدوم سينما؟
جمشيد: ريولي و شهر تماشا.
شيرين: ديگه.
جمشيد: بوفالوي سفيد. با شركت
چارلز برونسون. سينما نياگارا.
شيرين: ديگه.
جمشيد: بريم تماشاي يه فيلم كمدي. شش ژاندارم فضولباشي با شركت لويي
دوفونس.(از روزنامه ميخواند:) فيلمي خندهدار براي همهي خانوادههاي
محترم كه اگر ده بار آن را ببينند باز كم است. سينما شهر قشنگ.
شيرين: (همزمان با جيمي كه دارد از روزنامه ميخواند:) نه. نه جيمي.
بقيهش رو بخون. گفتم نه جيمي.
جمشيد: به من ميگن غيرتي با شركت فرانكو نرو. سينما شهر فرنگ.
شيرين: نه.
جمشيد: شب روي شيلي.
شيرين: كجا؟
جمشيد: ولگرد و خشن با شركت ژان پل…
شيرين: شب روي شيلي كدوم سينما بود؟
جمشيد: ديانا
شيرين: همين رو بريم ببينيم.
جمشيد: من حوصله فيلمهاي سياسي رو ندارم. امكان نداره بيام براي
تماشاي اين فيلم.
شيرين: خواهش ميكنم جيمي.
جمشيد: حالا كه اينقدر خواهش ميكني، باشه.
(نور صحنه خاموش و اندكي بعد روشن ميشود.)
صداي مرد: تو دلت ميخواد چه سالي باشه عزيزم؟ هر چي تو بگي.
شيوا: آقا، خواهش ميكنم بهم بگو الان چه سالي ئه.
صداي مرد: سال 59.
شيوا: واقعن؟
صداي مرد:
ما رو گرفتي جيگر؟ خوشمزهگي بس ئه ديگه. من نشناختمت.
(صداي چرخش كليد از در. شيوا گوشي را ميگذارد. جمشيد ميآيد تو.)
جمشيد: به! به! شيوا خانوم!
شيوا: تو كي هستي؟ جلو نيا!
جمشيد:
اسمم جمشيد ئه، اما همه صدام ميكنن جيمي.
(جيمي به سوي او ميرود.)
شيوا: جلو نيا. (جيمي همچنان
دارد به او نزديك ميشود.) گفتم جلو نيا.
(جمشيد نعرهاي ميزند و شيوا از ترس جيغ ميكشد. شيرين و شيدا سراسيمه
وارد صحنه میشوند.)
شيرين: (از خوشحالي فرياد ميزند.) شيوا!
شيدا: شيوا، عزيزم!
3.
هستي
هستي: سهراب!
سهراب:
(از بيرون) بله.
هستي: بيا
ديگه. دوربين آماده ضبط ئه.
سهراب: نميشه من نباشم.
هستي: اه! من ميخوام تو رو معرفي كنم. بيا.
سهراب: خيلي خب. اومدم.
(هستي دكمه ضبط دوربين هنديكم را فشار ميدهد و ميرود روبهروي
دوربين مينشيند.)
هستي:
سلام مامان. نامهت رو خوندم. خيلي خوشحالم كه ميشنوم به اونجا
عادت كردي. از اين به بعد هر از گاه فيلم ميفرستم برات از وضعيت خودم.
خوشحالم كه ديگه مجبور نيستم برات نامه بنويسم. اين كار خيلي بهتر از
نامه نوشتن ئه. من اينجوري راحتترم. اول بذار شما رو از كنجكاوي
دربيارم و اين آقاي با شخصيتي رو كه كنارم نشسته معرفي كنم. سهراب
يكتا، شوهرم. بله. بله. من باز هم ازدواج كردم. بيشتر از يك ماه ئه
كه با هم ازدواج كردهايم.
حالا سهراب خودش با شما حرف ميزنه.
سهراب: سلام. من…خب، من نميدونم چي بگم. به هر حال…ما با هم ازدواج كرديم. خيلي دلم ميخواد
ببينمتون و…
هستي: شغلت رو بگو عزيزم. سهراب نويسنده ست
مامان.
سهراب: من برخلاف هستي ترجيح ميدم براتون نامه
بنويسم. ديگه نميدونم چي بايد بگم.
هستي: خيلي خب مامان، يه سورپريز ديگه هم دارم برات. سهراب جان ميري
بياريش.(سهراب از صحنه بيرون ميرود.) مامان، هيچ لزومي نداره نگران
من باشي. بهخدا من خوشحالم. خوشبختم. من مطمئنم كه دلت ميخواد
ببيني توي چه جور خونهاي زندگي ميكنم. به موقعش من دوربين رو
برميدارم ميبرم به همهي اتاقها كه وضع خونه زندگيمون رو
ببيني.(سهراب همراه كودكي يك تا دو ساله وارد صحنه ميشود.) سلام!
سلام مامان بزرگ! سلام مامان بزرگ. سلام. ميبيني چهقدر ناز ئه
مامان؟ عروسك من ئه. اين خانوم كوچولو دختر سهراب ئه از همسر قبليش كه
متاسفانه بيمار شد و فوت كرد. ديگه لزومي نداره من بچه به دنيا بيارم.
خودت ميدوني كه چهقدر ميترسم. خوشبختانه سهراب هم از من بچه
نميخواد. اسم شناسنامهاي اين دخترخانوم خوشگل نسرين ئه ولي ما
ميخوايم توي خونه صداش كنيم دنيا. آخه اگه بچهاي به دنيا ميآوردم،
تصميم داشتم اسمش رو بذارم دنيا. خب، ميرسيم به خونه. عزيزم، با
مامان بزرگ بايباي كن. بايباي! بايباي مامان بزرگ! باي باي! مامان،
من يه آهنگ آماده كردهم كه ميذارم گوش كني. همينجور كه داري اتاقها
رو تماشا ميكني، به اين آهنگ هم گوش بده. يه آهنگ مخصوص شما. ضبط رو
روشن ميكني سهراب؟(سهراب ضبط را روشن ميكند. هستي هنديكم را در
دست ميگيرد كه اتاقها را نشان بدهد. نور صحنه خاموش ميشود. در
تاريكي صحنه فيلم كوتاهي از خانهي سهراب روي ديوار ته صحنه پخش
ميشود.)
4.
سال 1359
سهراب:
هستي، تو وقتي به سال 59 فكر مي كني، اولين چيزي كه يادت ميآد چي ئه؟
مثلن من درگيريهاي خياباني و بمبگذاري و اعدام يادم ميآد. خب، تو
اولين چيزي كه يادت ميآد چي ئه؟ وقتي يكي ميگه سال 59، اولين چيزي كه
يادت ميآد چي ئه؟
هستي: حجاب. فكرش رو بكن. تا قبل از سال 59 خيلي
از زنها بدون روسري و حجاب بودند. همهي ما بدون روسري ميرفتيم
مدرسه. من تا مدتي نميفهميدم چرا همه چيز عوض شد. نميفهميدم چه طور
ناگهان همهي زنها پذيرفتند حجاب داشته باشن.
سهراب: من يادم ئه اولين باري كه مادرم با حجاب از سر كار برگشت خونه،
من واقعن در نگاه اول نشناختمش. فكر كردم يه زن غريبه اومده توي خونه.
هستي: من هم هيچوقت يادم نميره اولين باري كه خانم معلم ادبيات
فارسيمون با روسري اومد مدرسه. اين خانم فقط و فقط مينيژوپ ميپوشيد.
هيچوقت از مينيژوپ بلندتر چيزي نميپوشيد. تا اينكه بالاخره يه روز
با حجاب اومد مدرسه. من داشتم از تعجب شاخ درميآوردم.
سهراب:
آره، يادم ئه براي من هم عجيب بود. همون زنهايي كه همیشه بدون روسری
حتی با دامن کوتاه ميديديمشون یهو همهشون با حجاب شدند.
خب، ديگه چي يادت ميآد از سال 59.
هستي: يه سري اسامي يادم ميآد و يه سري كلمه.
سهراب: مثلن؟
هستي: مستضعف.
سهراب: خب، ديگه؟
هستي: استكبار.
سهراب: يه وقتي بذار هر چي از سال 59 يادت ميآد برام بنويس.
هستي: داري نمايشنامهي جديدي مينويسي؟
سهراب: آره.
هستي: من هم توش بازي دارم؟
سهراب: آره.
هستي: چند تا نقش زن داره؟
سهراب: سه تا.
هستي: اسمش چي ئه؟
سهراب: خداحافظ تا نميدانم چه وقت.
(نور صحنه خاموش و لحظهای بعد روشن میشود. هستي از روي كاغذي
ميخواند.)
هستي: بخونم؟
سهراب: بخون.
هستي: امپرياليسم. استكبار جهاني. امام خميني. آيتالله طالقاني.
شريعتي. بازرگان. بنيصدر. منتظري. مسعود رجوي. بسمالله القاسم
الجبارين. شروع جنگ. چريكهاي فدايي خلق. پاكسازي. اعدام. انتقامهاي
شخصي. يادم ئه يكي از همسايههاي ما كه ارتشي بود توي اون
شلوغپلوغيها كه هر كي اسلحه داشت، يكي كه باهاش دشمني داشت، اومد زنگ
خونهش رو زد، اين ارتشي بدبخت اومد در رو باز كرد، يارو با اسلحه تق
زد كشتش. اگه يادت باشه انقلابي بودن يه جورايي مد بود. همه حرفهاي
سياسي ميزدند. يادم ئه ديوار اتاق برادرم پر از عكس خوانندهها بود.
اما همينكه انقلاب شد، همهي اون عكسها رو انداخت دور و جاشون عكس
شهدا و انقلابيون زخمي رو چسبوند. يادم ئه كه من از ديدن اون عكسها
حالم بد شده بود. همه شون با سر و صورت خونين و لت وپار. اون روزها
هر جا ميرفتي اين عكسها رو ميديدي. روي ديوار كوچه و خيابون، توي
تابلوي مدرسه. خب، ادامهش: صادق خلخالي. سرقت مسلحانه از بانكها. عوض
شدن اسم خيابونها و مدارس. عوض شدن پول. ملي شدن بانكها. صفهاي
طولاني نفت. فيلمهاي پارتيزاني. روزنامهي انقلاب اسلامي. چند تا هم
شعار كه روي ديوار مينوشتند يادم اومد كه نوشتم.
سهراب: بگو.
هستي: نان، مسكن، آزادي. ليست ساواكيها را منتشر كنيد. اين هم الان
يادم اومد كه روي ديوار با خط درشت نوشته بودند روزنامهي مردم را
بخوانيد. يكي ديگه زيرش نوشته بود: خوانديم، چرت بود. چند تا سرود هم
يادم اومد كه نوشتم. (ميخواند:) هوا دلپذير شد گل از خاك بردميد/
پرستو به بازگشت زد نغمهي اميد. برپاخيز از جا كن بناي خاك دشمن. ديو
چو بيرون رود فرشته درآيد.
سهراب: (ميخواند:) ايران ايران ايران/ رگبار مسلسلها.
هستي: (همزمان با سهراب ميخواند:) به لالهي در خون خفته / شهيد دست
از جان شسته.
5.
وقتي تو خواب بودي
جيمي: شاه رفت…
شيوا: بابا كجاست؟ زنگ زدم خونهي شهرام…
جيمي: الان حكومت ديگه سلطنتي نيست. جمهوري ئه. يعني ديگه شاه نداريم.
الان رئيس حكومت يه آقاي روحاني ئه.
شيدا: (همزمان با ديالوگ بالاي جيمي، بلافاصله پس از پرسش شيوا) شهرام
با زن و بچهش رفته امريكا. بابا رو هم با خودش برد. اه، جيمي ميشه
ساكت شي من حرفم رو بزنم؟
شيرين: بابا ميخواست تو رو هم با خودش ببره، اما تو كه بيدار نميشدي
بري گذرنامه بگيري.
شيدا: امشب زنگ مي زنيم امريكا خبرشون ميكنيم كه بيدار شدهاي.
شيوا: ايرج كجا ست؟
شيرين: يكي دو ساعت ديگه پيداش ميشه.
شيوا: شما خيلي عوض شدهايد.
شيدا: عزيزم سه سال از وقتي كه تو آخرين بار ما رو ديدي ميگذره.
جيمي: (بلافاصله پس از اينكه شيوا ميپرسد: ايرج كجا ست؟) ولي كاش
بيدار بودي و ميديدي چه خبر بود. مردم ريخته بودند توي خيابون شعار
ميدادند مرگ بر شاه. (خندهكنان:) شاه گريهش گرفته بود.
شيرين: شهبانو فرح هم گريهش گرفته بود.
جيمي: ولي شاه بود كه يه مشت خاك ايران رو هم با خودش برد نه شهبانو
فرح.
شيوا: خداي من! يعني چه كه من
سه سال خوابيدم؟!
جيمي: خب، احتياج به خواب داشتي ديگه. لابد كسر خواب داشتي.
شيدا: توي اين سه سال خواب هم
ميديدي شيوا؟
شيوا: چيزي يادم نميآد.
شيرين: من خيلي وقت ئه كه منتظر همچين روزي هستم كه بيدار شي ببريمت
بيرون. اينقدر دلم ميخواد قيافهت رو ببينم وقتي با تعجب به همه
چيز نگاه ميكني. جيمي تو رو خدا همين حالا ببريمش بيرون بگردونيم.
خيلي دلم ميخواد قيافهي بهتزدهش رو ببينم. ببين عزيزم اصلن تعجب
نكن وقتي توي خيابون ميبيني همهي زنها حجاب دارن.
شيوا: چرا همه حجاب دارن؟
جيمي: اه! انقلاب شده ديگه. در مشروبفروشيها رو بستهاند. خوانندهها
هم همه دررفتند. هر كي ميخواست بره يه مشت خاك ايران رو با خودش برد.
همين ابي هم يه مشت خاك با خودش برد. چيزي نمونده بود خاك مملكت تموم
شه.
شيرين: (همزمان با ديالوگ بالاي جيمي) الان حكومت اسلامي ئه عزيزم.
براي همين ديگه هيچ زني حق نداره بيحجاب بره بيرون. ابي كه تو
اونقدر دوستش داشتي رفته امريكا. اگه الان بريم خيابون از تعجب شاخ
درميآري. اسم بيشتر خيابونها عوض شده. تنهايي نبايد بري جايي. ما رو
ميبري بيرون جيمي؟
شيوا: اينجا خونهي كي ئه؟
شيرين: خونهي خودمون ئه. خونه ارزون شد، ما تونستيم اينجا رو بخريم.
جيمي: (همزمان با ديالوگ بالاي شيرين) صاحب اينجا هم از اونهايي بود
كه يه مشت خاك ايران رو برداشت و دررفت.
شيوا: (به شيدا ) تو چهت ئه شيدا؟
شيدا: خوشحالم كه بيدار شدهاي.
جيمي: شيوا.
(شيوا به سوي جيمي برميگردد اما جيمي بيآنكه حرفي بزند به او خيره
شده است)
شيوا: بله؟
جيمي:
همينجور یه دقیقه بهم نگاه كن تا بهت بگم شبيه چه جانوري هستي.
شيرين: جيمي، الان كه موقع اين حرفها نيست.
جيمي: پشت قيافهی هر آدمي يه جانور پنهان ئه كه شماها نميتونين
تشخيص بدين اما من كه جانورشناسم، درجا تشخيص ميدم.
شيرين: لااقل درست و حسابي بيوگرافيت رو بگو. (جيمي همچنان به شيوا زل
زده است) جيمي توي دانشگاه داشت جانورشناسي ميخوند. انقلاب فرهنگي شد
دانشگاهها رو بستند.
جيمي: حالا هم دارم با ماشين مسافركشي ميكنم. خب مگه چي ئه؟
شيرين: كسي كه چيزي نگفت.
جيمي: همينجور بهم نگاه كن.
شيرين:
اول بگو خودت شبيه چه حيووني هستي جيمي.
جيمي: الاغ. از يك نظر هم شبيه سگ. ميان اين دو تا حيوون در
نوسانم.
6.
شيدا
(شيدا گوشي تلفن را برميدارد و شمارهاي ميگيرد. يكي از آن سو گوشي
را برميدارد.)
صداي ايرج: الو؟
شيدا: سلام.
صداي ايرج: سلام. چهطوري؟
شيدا: يه خواهشي ازت بكنم
ايرج؟
صداي ايرج: جانم. بگو.
شيدا: يه مدتي برو خونهي خواهرت زندگي كن.
صداي ايرج: چرا؟
شيدا: يه مدتي دلم نميخواد همديگر رو نبينيم.
صداي ايرج: يعني چه مدتي؟
شيدا: نميدونم. يه ماه يا دو ماه.
صداي ايرج: تو حالت خوب ئه؟
شيدا: اگه دوست نداري بري، لازم نيست طعنه بزني.
صداي ايرج: مگه من چي گفتم؟ من فقط…
شيدا: اگه دلت نميخواد بگو نه. رك بگو دلم نميخواد.
صداي ايرج: ميرم. تنهات ميذارم.
شيدا: مرسي. خداحافظ.(گوشي را ميگذارد. در اتاق قدم ميزند. سپس
ميرود گوشي تلفن را برميدارد. شمارهاي ميگيرد.)
صداي ايرج: الو؟
شيدا: سلام.
صداي ايرج: سلام.
شيدا: چه خبرها؟
صداي ايرج: خبري ندارم.
شيدا: يه خواهشي ازت بكنم عزيزم؟
صداي ايرج: بگو.
شيدا: ميشه يه مدتي بري خونهي خواهرت زندگي كني؟
صداي ايرج: تو حالت خوب نيستها.
شيدا: این چه طرز حرف زدن ئه؟
صداي ايرج: شیدا هیچ معلوم ئه چهت ئه؟
شيدا: دلم ميخواد يه مدت تنها باشم.
صداي ايرج: تو يه بار همهي اينها رو بهم گفتي شیدا، ازم خواستي برم
خونهي خواهرم، من هم گفتم باشه؟
شيدا: كي؟
صداي ايرج: دو دقيقه هم نميشه.
شيدا: آها.
صداي ايرج: يعني چي آها؟ تو واقعن يادت نبود كه بهم زنگ زدي؟
شيدا: فكر كردم فقط خيال كردم كه باهات حرف زدم. فكر نميكر...واقعن
باهات حرف زدم ایرج؟
صداي ايرج: تو ازم خواهش كردي یکی دو ماه برم خونهي خواهرم، من هم
گفتم باشه.
شيدا: مرسي. دوستت دارم.
صدای ایرج: تو خیلی رفتارت غیرعادی ئه شیدا؟ حس میکنم اصلن
نمیشناسمت.
شيدا: من گاهيوقتها اينجوري ميشم. يه كاري ميكنم اما بعد مطمئن
نيستم اون كار رو كردم يا اينكه خيال ميكنم اون كار رو كردم. حرفي
ميزنم اما بعد مطمئن نيستم اون حرف رو زدم يا فقط خيال ميكنم اون حرف
رو زدم. يا حرفي نميزنم ولي فكر ميكنم اون حرف رو زدم.
صداي ايرج: اين اولين بار ئه كه همچين رفتاري ازت ميبينم. قبلا بهم
نگفته بودي اينجور خيالاتي ميشي.
شيدا: پيش نيومده بود. وقتهايي كه عصبي هستم، اين جوري ميشم.
صداي ايرج: چرا عصبي هستي؟
شيدا: نميتونم بگم.
صداي ايرج: من بايد بدونم.
شيدا: بايد؟ من نميخوام تو بدوني.
صداي ايرج: همین که تو با این لحن میگی نمیخوای من بدونم همین من رو
آزار میده من رو کنجکاو میکنه دلیلش رو بدونم.
شیدا: من نمیخوام من...
صدای ایرج: چرا؟
شيدا: نميتونم دليلش رو بگم.
صداي ايرج: ولي من ميخوام دليلش رو بدونم.
شيدا: ايرج تو وقتي پيله ميكني واقعن از دستت عصباني ميشم. خودت خوب
ميدوني چه رفتارهايي عصبانيم ميكنه اما باز هم اونجوري رفتار
ميكني. بعد ميپرسي چرا عصباني شدم؟ وقتي بهت ميگم نميتونم بگم،
نميخوام بگم. دلم ميخواد من رو درك كني.
صداي ايرج: چرا عصباني هستي شيدا؟ بگو تمومش كن عزيزم.
شيدا: شيوا بيدار شده.
7.
نظم پنهان
شيرين: يه جوري ميگي پيش اومد كه انگار دو تا آدم نبودين. انگار داري
درباره اتفاقي حرفي ميزني كه بين دو تا حيوون افتاده كه فصل
جفتگيريشون رسيده بود و نميتونستند خودشون رو كنترل كنند. انگار دو
تا آدم نبودين كه ميتونستين فكر كنين و ببينين چه نسبتي با هم دارين.
شيدا: من فكر ميكنم ما مثل دو تا آدم طبيعي رفتار كرديم. يك زن و مرد
طبيعي كه مدتها توي يه خونه تنها بوديم، خب، يواش يواش به هم
علاقهمند شديم. در همچين وضعيتي طبيعي ئه كه اتفاقي بين دو تا آدم
طبيعي بيفته. من مدتي از ايرج واقعن مثل يه خواهر زن مراقبت كردم، اما
يواش يواش حس كردم ازش خوشم ميآد. حس كردم دوستش دارم و بعد حس كردم
اصلن خواب طولاني شيوا بيحكمت نبود. تو به نظم ناشناخته اعتقادي داري؟
شيرين: مزخرف تحويل من نده.
شيدا: مزخرف نيست. اعتقاد من ئه. من ايمان دارم نظم پنهاني بر دنيا
حكمفرما ست، يا دستكم در زندگي خودم اين نظم پنهان رو بارها حس
كردهم. مدتي كه شيوا خواب بود فرصتي بود براي من و ايرج كه همديگر رو
بهتر بشناسيم. فرصتي شد كه بفهميم همديگر رو خيلي درك ميكنيم. حس
كردم اصلن من ميبايست با ايرج ازدواج ميكردم نه شيوا.
شيرين: تو خجالت نميكشي داري اين حرفها رو ميزني؟
شيدا: نه. من و ايرج همديگر رو دوست داريم.
شيرين: تو به طرز وقيحانهاي داري خودت رو توجيه
ميكني. الان ازت بدم ميآد. يه لحظه فكر ميكنم اگه من يه مدت طولاني
خوابيده بودم، لابد تو با جيمي روي هم ميريختي.
شيدا: اگه من با آدمي مثل جيمي صد سال هم توي يه خونه تنها باشم…
شيرين: هوي!
شيدا: ببخشيد.
شيرين: به هر حال بين تو و ايرج گه هر چي كه بوده بايد تموم شه. به
ايرج بگو بياد خونه. شيوا نگرانش ئه.
شيدا: من و ايرج با هم ازدواج كرديم.
شيرين: مزخرف نگو.
شيدا: دو ماه ئه كه ما با هم ازدواج كرديم.
شيرين: اين كه امكان نداره. اين كه اصلن ممنوعيت قانوني داره. هيچ
مردي نميتونه شوهر دو تا خواهر…
شيوا رو طلاق داده؟
شيدا: آره، با من ازدواج كرد.
(نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.)
شيرين:
الان براي من نه تو مهمي نه اون ايرج گه. من فقط و فقط الان نگران شيوا
هستم. يه لحظه خودم رو ميذارم جاي شيوا. يكي دو سال خوابم ميبره و
بالاخره يه روز بيدار ميشم ميشنوم كه يكي با جيمي ازدواج كرده. كي؟
خواهرم. من حتمن ديوانه ميشم. تو حتمن بايد از ايرج جدا بشي.
شيدا: نميتونم.
شيرين: يعني چي كه نميتوني؟ تو بايد از اون مرتيكهي گه جدا شي.
شيدا: گفتم كه. نميتونم.
شيرين: چرا نميتوني؟
شيدا: براي اينكه ازش باردارم.
شيرين: چي گفتي؟ يه بار ديگه بگو.
شيدا: من
از ايرج باردارم.
شيرين: خداوندا! ديگه حالم داره ازت به هم ميخوره شيدا.
شيدا: ببين…
شيرين: دهنت رو ببند.
شيدا: شيرين تو…
شيرين: خفه شو. حالم ازت به هم ميخوره.
شيدا: اينجوري با من حرف نزن. هر نوع استرس و برخورد بد با من براي
بچهم ضرر داره.
شيرين: فقط به ايرج بگو جلوي چشم من آفتابي نشه، وگرنه ميدونم باهاش
چهكار كنم.
شيدا: ايرج تقصيري نداره. من ازش خواستم باهام ازدواج كنه.
شيرين: اون ميتونست بگه نه.
(نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.)
شيدا: من ميخواستم بچه داشته باشم، داشت سي سالم ميشد. ميخواستم
پيش از اينكه سي ساله بشم، بچه داشته باشم، بچهاي كه خودم به دنيا
آورده باشمش، از بطن خودم به دنيا اومده باشه. پارهی تن من باشه.
بزرگش كنم. كسي رو كه نقش من درش هست، پارهاي از تصوير من ئه، ادامه
زندگي من ئه. و البته حاصل رابطه با مردي كه دوستش داشته باشم. داشت
سي سالم ميشد. من ميخواستم پيش از اينكه سنم از مرز سي سالهگي
بگذره، بچهدار شم، اما هيچ كسي كه آدمحسابي باشه به من پيشنهاد
ازدواج نداده بود.
شيرين: براي اينكه به طرز احمقانهاي سختگير بودي.
شيدا: خب، من هيچوقت چندان ميلي به ازدواج نداشتم. ازدواج كردم فقط
براي اينكه بتونم بچهدار شم. فقط براي اينكه توي اين كشور نميتونم
بدون ازدواج بچه داشته باشم. اگه ميشد بدون اينكه ازدواج كنم بچهاي
بهدنيا بيارم كه مثل همه بچههاي ديگه از حقوق اجتماعي برخوردار باشه،
شايد هيچوقت ازدواج نميكردم. اما سرنوشت همچين بچهاي اين ئه كه از
بديهيترين حقوق اجتماعي محروم ميشه. نميتونه شناسنامهاي داشته
باشه، از من ارث نميبره، مردم به چشم ديگهاي بهش نگاه ميكنند. وقتي
فهميدم باردار شدهام، اون هم از مردي كه دوستش دارم، ازش تقاضاي
ازدواج كردم، اون هم پذيرفت. الان هم به محض اينكه بچهم به دنيا بياد
و شناسنامهاي داشته باشه كه اسم ايرج توش به عنوان پدر ثبت بشه، اگه
ايرج بخواهد از من جدا شه و باز با شيوا ازدواج كنه، من اعتراضي
نميكنم. من فقط ميخوام بچهم از تمام حقوق اجتماعي مثل همهي بچههاي
ديگه برخوردار باشه. فقط تا وقتي كه بچهم به دنيا ميآد شوهرم باشه،
بعدش اگه بخواد طلاقم بده و با شيوا ازدواج كنه، بكنه ديگه.
(نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.)
شيدا: خب، ما ديگه اميدي نداشتيم شيوا بيدار شه.
شيرين: كاش شيوا همچنان ميخوابيد نه؟
شيدا: نه.
شيرين: چرا ديگه؟ دلت ميخواست شيوا همچنان ميخوابيد. اصلن بعيد نيست
كه آرزوي مرگ خواهرت رو هم كرده باشي. اينجور كه دارم ميبينم، از تو
بعيد نيست.
شيدا: شيرين، تو داري بدترين وصلهها رو به من ميچسبوني…
شيرين:
آها، تو خيلي پاكي. ببخشيد. من دارم اشتباه ميكنم. اصلن تو كار
اشتباهي نكردي. من املم. اصلن غيرعادي نيست كه يكي با شوهر خواهرش روي
هم بريزه، بعد مغزش رو شستوشو بدهد كه خواهرش رو طلاق بده، اونوقت
خودش با شوهر خواهرش ازدواج كنه. اصلا غيرعادي نيست. اصلا غيراخلاقي
نيست. بهخدا موندهم به جيمي چي بگم؟
شيدا: چه ربطي به جيمي داره؟
شيرين: يعني چه؟ من پيش اون آبرو دارم. اين حق من ئه كه پيش شوهرم
سربلند باشم، دلم ميخواد جلوي شوهرم هميشه سربلند باشم و به
خانوادهم افتخار كنم. همينكه جيمي بفهمه آبروي خانوادهم پيش خودش و
فاميلهاش رفته.
شيدا: خب، حالا چي؟ من چهكار بايد بكنم؟
شيرين: از من ميپرسي؟
شيدا: اگه به كمك تو احتياج نداشتم كه ديگه اين موضوع رو برات تعريف
نميكردم. به كمكت احتياج دارم ديگه.
شيرين: من كمكي نميتونم بهت بكنم. گندي رو كه زدي خودت بايد درست
كني.
شيدا: اصلن خودم بهش ميگم. من هيچ اشتباهي نكردم.
8.
موزيك براي او
(شيدا دارد به موسيقي گوش ميدهد، يك موسيقي ملايم و آرامشبخش. جمشيد
دارد با شيوا حرف ميزند. تماشاگر صداي آنان را نميشنود. فقط صداي
موسيقي را ميشنود. در صحنهي بعد تماشاگر اين قطعه را بار ديگر خواهد
دید، اما از زاويه ديد جمشيد و شيوا. شيرين به سوي تلفن ميرود و گوشي
را برميدارد. كمي كه صحبت ميكند، با ترديد به شيدا و شيوا نگاه
ميكند. شيدا هدفن را از گوش برميدارد)
شيدا: با من كار دارن؟
شيرين: ايرج ئه.
(شيوا برميخيزد و ميرود گوشي را برميدارد.)
شيوا: الو. سلام. تو كجايي؟…دو
روز ئه. كي ميآي؟… نميتوني زودتر بياي؟ چرا يه جوري هستي؟ يه جور خاصي حرف مي زني. چي
ئه؟ (با خنده) خوشحال نيستي كه من بيدار شدهام؟ دلت ميخواد باز هم
برم بخوابم؟... آها، آها. باشه. منتظرم. (گوشي را ميگذارد. سنگيني
نگاه ديگران را حس ميكند. به اتاق خود ميرود. شيدا هدفن را بار ديگر
به گوش ميگذارد و ما صداي موسیقی را ميشنويم. جيمي و شيرين دارند در
گوشي با هم حرف ميزنند.)
9.
آخوندكهاي ماده
جمشيد: من امروز يه مطلبي خوندم و خدا رو صد هزار مرتبه شكر كردم كه
حشره نيستم. واقعا كه مادينهها موجودات خطرناكي هستند. حشرات ماده
قويتر از نرها هستند و نرها رو ميخورن، يك جور عنكبوت هست به اسم
اپيروس…
شيرين: تو باز هم گوش بكر گير آوردي جيمي؟
جمشيد: خودش زبان داره، اگه نخواد بشنوه بهم ميگه.
شیرین: روش نمیشه بگه.
شیوا: نه شیرین. دلم میخواد بشنوم.
جیمی: کجا بودم؟
شيوا: اپیروس؟
جمشيد: آره، اسمش اپيروس ئه. اپيروس نر وقتي كه به قول معروف هوس
عشقبازي ميكنه، قبل از نزديك شدن به ماده از ترس براي خودش يك راه در
رو درست ميكنه و بعد با ترس و لرز و پر از تمنا ميره سمت خانم
اپيروس. گاهي پيش ميآد كه خانم اپيروس اصلن فرصت نميده كه آقاهه كار
خودش رو بكنه، خانم در آن واحد آقا رو قورت ميده و ميخوره، ولي اگه
خانم دل و دماغ عشقبازي داشته باشه، شروع ميكنه به عشوهگري و شرم و
حيا و از اين لوسبازيها و نر احمق هم سرمست از شهوت دنبالش ميكنه و
بالاخره خانم خودش رو تسليم ميكنه. شاخكهاشون رو با مهرباني به هم
ميزنن، به هم دل ميدن و قلوه ميگيرن، اما همين كه كار تمام ميشه،
مادهه كه قويتر از نر ئه خودش رو ميندازه روي نر و با ظرافت تمام آقا
رو ميخوره. البته اگه آقاهه زرنگ باشه زودتر عقب ميكشه و از راهي كه
براي نجات خودش درست كرده ميزنه به چاك. اما خب، چند روز ديگه از سر
ناچاري روز از نو. آخوندكهاي ماده وحشتناكترن. پدر سوختهها ميتونن
با هفت تا نر پشت سر هم عشقبازي كنن و همهشون رو هم يكي بعد از ديگري
بخورن. گاهيوقتها آخوندك نر وقتي داره با ماده نزديكي ميكنه،
همزمان آخوندك ماده داره جلوي بدن نر رو ميخوره. حشرات نر خيلي وضع
غمانگيزي دارن. خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه حشره نيستم.
(صداي زنگ تلفن. شيرين گوشي را برميدارد.)
شيرين: الو، بفرماييد…سلام.
بله…شما؟…نه،
گوشي.
(با ترديد به شيدا و شيوا نگاه ميكند.)
شيدا: (هدفون را از گوش خود برميدارد.) با من كار دارن؟
شيرين: ايرج ئه.
(شيوا برميخيزد و ميرود گوشي را برميدارد.)
شيوا: الو. سلام. تو كجايي؟…دو
روز ئه. كي ميآي؟… نميتوني زودتر بياي؟ چرا يه جوري هستي؟ يه جور خاصي حرف مي زني. چي
ئه؟ (با خنده) خوشحال نيستي كه من بيدار شدهام؟ دلت ميخواد باز هم
برم بخوابم؟... آها، آها. باشه. منتظرم.
(شيوا گوشي را ميگذارد. سنگيني نگاه ديگران را حس ميكند. به اتاق خود
ميرود. شيدا هدفن را بار ديگر به گوش ميگذارد. جيمي و شيرين در گوشي
با هم حرف ميزنند. صداي آنها از باندهاي صحنه به وضوح شنيده ميشود.
تمام ديالوگهاي بعدي اين صحنه درگوشي ست)
جمشيد: بهش ميگين ماجراي ايرج رو يا خودم بگم؟
شيرين: به تو چه ربطي داره؟
جيمي: يعني چي؟ گناه داره.
شيرين: در هر صورت به تو ربطی نداره. تو حق نداري دخالت كني.
جيمي: حالا این چرا اينروزها اينقدر موسيقي گوش ميده. قبلنها اهل
اين حرفها نبود.
شيرين: بهخاطر بچهاش.
جمشيد: يعني چه بهخاطر بچهاش؟
شيرين: دكترش بهش گفته جنين از چند ماههگي همه چيز رو حس ميكنه.
موزيك آرامشبخش گوش ميده كه بچه رو از همين حالا تربيت كنه.
(جیمی آهسته میخندد.)
شیرین: نخند جیمی!
10. اوراشيما
شيدا: يه شب مهتاب كه اوراشيما طبق معمول براي ماهيگيري به دريا رفته
بود، دختر دريا او رو ديد و عاشقش شد. دستش رو گرفت و كشيد توي آب.
وقتي رسيدند ته دريا، ماهيگير با التماس گفت: خواهش ميكنم اجازه
بده برم خشكي. من زن و دو تا بچه دارم كه چشم به راه من هستند. دختر
دريا گفت: اوراشيما، تا بخواهي بهت مرواريد ميدهم. فقط پيش من بمان.
اوراشيما گفت شيوا، من بايد واقعيتي رو بهت بگم. من و ايرج با هم
ازدواج كردهايم. اون خيلي منتظرت موند بعد طلاقت داد و با من دختر
دريا هر چه اصرار كرد بي فايده بود. تا اينكه گفت خواهش ميكنم دستكم
همين امشب رو پيشم بمون. اوراشيما پذيرفت. روز بعد كه اوراشيما بيدار
شد و ميخواست راهي خشكي بشه، دختر دريا به عنوان هديه جعبهاي از گوش
ماهي گوش كن شيوا، من بايد واقعيتي رو بهت بگم. من و ايرج با هم
ازدواج كردهايم. طلاقت داده. و با من ازدواج كرده. اون خيلي منتظرت
موند و بعد ما دوتا فكر كرديم ميتونيم با هم به خونهش نزديك شد، ديد
دور تا دور خونه خزه بسته. هر چه در زد كسي جواب نداد. در رو هل داد و
در از جا كنده شد. هيچكس توي خونه نبود. همه چيز كاملن غيرعادي بود،
درست مثل وضع تو وقتي كه بيدار شدي. با ناباوري از مرد ناشناسي كه توي
كوچه داشت رد ميشد پرسيد ببخشيد، شما نميدونيد اهالي اين خونه كجا
رفتند. مرد ناشناس گفت اين خونه متعلق به ماهيگيري به اسم اوراشيما
بود كه صد سال پيش توي دريا غرق شد. اوراشيما با ناباوري پرسيد پس
زنش؟ بچههاش؟ مرد گفت: همهي قوم و خويشش مردهاند. زن و بچههاش و
حتي نوههاش. مرد غريبه صورت اوراشيما رو ديد كه خيس اشك شده بود و ازش
پرسيد شما از اقوامشون هستيد؟ اوراشيما گفت: من اوراشيما هستم. مرد
غريبه با تعجب بهش نگاه كرد همانطور كه ما به ديوونهها نگاه ميكنيم
و ازش دور شد. اوراشيما مثل شيوا! من ميخوام واقعيتي رو بهت بگم.
گفتنش خيلي سخت ئه. فقط خواهش ميكنم من رو درك كن عزيزم. گوركن
گورستان گور زن و بچههاش رو بهش نشون داد. اوراشيما فرياد زد:
خداوندا! نجاتم بده. من تنها هستم. شيوا، من بايد واقعيتي رو بهت
بگم. گفتنش خيلي سخت ئه. فقط خواهش ميكنم من رو درك كن عزيزم. من و
ايرج با هم ازدواج كرديم.
شيوا: من ميدونستم. دلم ميخواست از زبان خودت بشنوم. دلم ميخواست
ببينم چهطور ميخواي بگي، چهطور روت ميشه بگي.
شيدا: تو هر رفتاري بكني، هر ناسزايي به من بگي
براي من قابل درك ئه.
شيوا: چرا ايرج؟
شيدا:
چهطور بگم، پيش اومد. مدتها گذشت و تو بيدار نميشدي. راستش ما ديگه
اميد نداشتيم تو به اين زوديها بيدار شي.
شيوا: شايد هم آروزي مرگ من رو ميكرديد؟
شيدا: شيوا، عزيزم، خواهش ميكنم درباره من اين
طور فكر نكن. ببين شيوا، اگه تو بخواي من و ايرج از هم جدا ميشيم. فقط
محض رضا خدا صبر كن من بچهم رو به دنيا بيارم بعد.
شيوا: خداي من! ازش بچه هم داري؟
شيدا: دويد سمت دريا و به دختر دريا بد و بيراه
گفت. جعبهاي رو كه دختر دريا بهش هديه داده بود باز كرد و دور
انداخت. دود سفيدي از درون جعبه بيرون زد و ناگهان موهاي اوراشيما مثل
برف سفيد شد، پوست صورتش چين خورد و تنش خميده شد. زانوهاش سست شد.
آهسته روي ماسهها افتاد و مرد. (شيدا گريهاش ميگيرد.)
شيوا: شيدا عزيزم!
شيدا: فكرش رو بكن اگه تو حالا حالاها بيدار
نميشدي، اگه اينقدر ميخوابيدي ميخوابيدي روزي بيدار ميشدي كه ما
همه پير شده بوديم، بعضيهامون هم مرده بوديم، تو چهكار ميكردي شيوا؟
شيوا: شيدا! عزيزم، من كه بيدار شدهام.
شيدا: وقتي تو خواب بودي، من هر روز موهات رو
شونه ميكردم. چند روز در ميان مي بردمت حموم تنت رو ميشستم.
گاهيوقتها صورتت رو آرايش ميكردم. برات موسيقي ميذاشتم. باهات حرف
ميزدم. برات شعر ميخوندم. شعرهاي فروغ فرخزاد رو برات ميخوندم. هر
سال شب يلدا مياومدم بالاي سرت برات حافظ ميخوندم. چهقدر خوشحالم
كه بيدار شدهاي عزيزم.
شيوا: تو رو خدا گريه نكن شيدا. (گريه شيدا اوج ميگيرد.) شيدا،
عزيزم.
شيدا: گوش كن شيوا، من بايد
واقعيتي رو بهت بگم.
11. براي سالها بعد
(در تاريكي صحنه، صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه شنيده
ميشود. صداي برداشته شدن گوشي.)
صداي هستي: بله؟ الو؟ الو؟ الو؟
(صداي گذاشتن گوشي. صحنه روشن ميشود. هستي گوشي تلفن را در دست دارد)
هستي: الو؟ الو؟ اه، يعني چه؟
سهراب: هر كي ئه از صداي تو خوشش نميآد.
(گوشي را ميگذارد.)
هستي: از اول.
(هستي با هنديكم از بچه تصوير ميگيرد. تصوير روي ديوار آهسته زوم
ميشود روي بچه.)
هستي: امروز يازده شهريور 1377 ئه و تو الان تقريبن ده ماهت ئه. تو
به من خيره شدهاي و سالها بعد، بيست سال بعد، حتي چهل يا پنجاه سال
بعد ميتوني لحظهاي رو تماشا كني كه ما داريم الان ثبت ميكنم. (زوم
ميكند روي پاهاي بچه) پاهاي كوچولوت رو ميبيني؟ (زوم ميكند روي يكي
از دستهاي بچه) اين هم دستهاي كوچولوت. سهراب، تو نميخواي چيزي به
دنيا بگي؟ (نماي نزديك از چهرهي سهراب)
سهراب:
سلام دنياي عزيزم.
هستي: به دوربين نگاه كن عزيزم.
سهراب(رو به دوربين): سلام دنياي عزيزم. خوشحالم كه تو سالها بعد
ميتوني تصوير كودكيت رو ببيني. خيلي دلم ميخواست وقتي بچه بودم
براي من هم همچين اتفاقي ميافتاد. اما من از كودكيم هيچچي ندارم جز
چند تا عكس. اين پيشنهاد هستي بود كه ازت فيلم بگيريم. مطمئن باش از
اين به بعد لحظه لحظه زندگيت رو ثبت ميكنيم. اين شايد كمترين كاري
ئه كه ميتونيم برات بكنيم. ميدونم كه سالها بعد خيلي خوشحال ميشي
از اين كاري كه كرديم. من برات آرزوي خوشبختي ميكنم عزيزم. من
مطمئنم زماني كه تو بزرگ شدهاي، زماني كه همسن من شدهاي، ديگه وضع
مثل الان نيست. من به تو حسودي ميكنم عزيزم.
(صداي زنگ تلفن.)
هستي: تو گوشي رو بردار، شايد از صداي تو خوشش بياد.
(سهراب گوشي را برميدارد.)
سهراب: الو؟
صداي يك مرد: منزل سهراب يكتا؟
سهراب: بله. بفرماييد.
مرد: سهراب يكتا خودتي؟
سهراب: بله. شما؟
مرد: وصيتنامهت رو بنويس روشنفكر كثافت! يكي از اين روزها حسابت
رو ميرسيم.
(سهراب گوشي را ميگذارد. تصوير نزديك از چهرهي سهراب)
هستي: كي بود سهراب؟
سهراب: يه آدم عوضي.
12. فرصت استثنايي
(هستي تنها جلوي آينه لباسي را كه پوشيده برانداز ميكند.)
هستي: اشكالي نداره كه اين رو پوشيدم؟ (مكث) حست رو درك ميكنم اما
دلم ميخواد بپوشمش، اگه ناراحت نميشي؟ (مكث) ميخواي درش بيارم؟
(مكث) مرسي. (مكث) بهم ميآد؟ (مكث) سهراب، اول نگاه كن، بعد جواب
بده. (مكث) ولي حتمن به سيمين بيشتر مياومد آره؟ (مكث) من مطمئنم
داري تعارف ميكني. مسلم ئه كه تو فكر ميكني به سيمين بيشتر مياومد.
(مكث) تو سيمين رو بيشتر از من دوستداشتي آره؟ (مكث) من ناراحت
نميشم كه راستش رو بهم بگي. به هر حال اون حتمن از نظر تو خوشگلتر
از من بود. (مكث) دروغ گفتم. ناراحت ميشم. (مكث) سهراب، گاهيوقتها
حس ميكنم تو هنوز به سيمين فكر ميكني. شايد حرفي كه ميزنم ناراحتت
كنه، اما راستش دلم نميخواد به اون فكر كني. (مكث) سهراب، لطفن بهم
دروغ نگو. با اين حرفت داري به شعورم توهين ميكني.
(صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.)
سهراب: سلام.
هستي: سلام.
(سهراب به او خيره ميشود.)
هستي: بهم ميآد؟
سهراب: از كجا پيداش كردي؟
هستي: از توي يكي از چمدونها. نبايد
ميپوشيدمش؟
سهراب: من همچين حرفي نزدم.
هستي: خب، من پرسيدم بهم ميآد يا نه؟
سهراب: (بعد از كمي مكث ) آره. خيلي بهت
ميآد.
هستي: حتما به سيمين بيشتر مياومد. نه؟
سهراب: خودش هيچوقت اين لباس رو نپوشيده بود.
هستي: چرا؟
سهراب: ميگفت ميخواهم در يك فرصت خيلي مناسب و
استثنايي بپوشمش.
هستي: ببخشيد.
سهراب: براي چي؟
هستي: نبايد ميپوشيدمش.
سهراب: خيلي بهت ميآد.
هستي: ولي تو ناراحتي كه من پوشيدمش.
سهراب: نه.
هستي: عزيزم كاملن مشخص ئه كه تو ناراحتي.
سهراب: ناراحتيم از دست تو نيست عزيزم.
هستي: پس از چي ئه؟
سهراب: اين لباس رو من براي روز تولدش خريده
بودم.
هستي: ببخشيد. الان درش ميآرم ميذارم سر جاش.
سهراب: نه، خواهش ميكنم اين كار رو نكن.
هستي: الان حس خيلي بدي دارم. حس ميكنم كار خيلي
بدي كردم. كاش ميدونستم.
اگه ميدونستم امكان نداشت بپوشمش.
سهراب: پس خوشحالم كه نميدونستي. من خيلي
خوشحالم كه تو پوشيديش. خواهش ميكنم درش نيار.
هستي: ولي من ديگه توي اين لباس امكان نداره
احساس راحتي بكنم.
سهراب: چرا؟
هستي: تو براي سيمين خريده بوديش.
سهراب: من كه گفتم: خودش هيچوقت تنش نكرده بود.
خواهش ميكنم بپوشش. و خواهش ميكنم تو هيچوقت كاري رو نذار براي
بعد. نگو ميذاريش براي يه فرصت استثنايي. هر روز كه زندهاي خودش يه
فرصت استثنايي ئه عزيزم.
13. اسپانيا
( هستی روي زمين نشسته است. مست است.)
هستي: خب، حس خوبي درباره اسپانيا دارم. حس ميكنم يه زماني
اسپانيا وطنم بوده. حس ميكنم يه زماني توي اسپانيا زندگي كردهام.
لطفن اينجوري بهم نگاه نكن.
سهراب: من جور به خصوصي نگاهت نميكنم عزيزم.
هستي: من الان حواسم سر جاش ئه و خوب ميدونم درباره چي
دارم صحبت ميكنم.
سهراب: خب، ادامه بده.
هستي: ميخواي بگي من يادم نيست درباره چي داشتم حرف ميزدم؟
سهراب: من همچين منظوري نداشتم.
هستي: تو يه جور خاصي نگاهم ميكنم. فكر ميكني دارم پرت و پلا ميگم
نه؟
سهراب: نه. من فقط دارم با دقت به حرفت گوش ميدم. دلت نميخواد
نگاهت كنم؟
هستي: نه.
سهراب: باشه.
هستي: (با بغض) نه، نگاهم كن.
سهراب: باشه عزيزم.
هستي: (روي زمين دراز ميكشد.) چي داشتم ميگفتم؟
… نخند.
سهراب: گفتي حس ميكني اسپانيا وطنت بوده.
هستي: (دوباره مينشيند.) آره. من مطمئنم بيشتر از يك بار زندگي
كردهام. من توي اين زندگيم هيچوقت اسپانيا نرفتهام، اما گاهي
خاطرههايي يادم ميآد كه مطمئنم مربوط به اين زندگيم نيست. مربوط به
زندگي قبليم در اسپانيا ست.
سهراب: توي اون زندگي هم همينقدر خوشگل بودي؟
هستي: خودم رو به ياد ميآرم كه مسنتر از اين هستم. خودم رو به ياد
ميآرم كه دارم ميرقصم. من حتي لحظهي مرگ خودم رو به ياد ميآرم.
مطمئنم كه بهخاطر بهدنيا آوردن بچهم مردهام. بچهاي كه حاصل يه
رابطهي نامشروع بود. حاصل رابطه با مردي كه قرار بود با هم ازدواج
كنيم، اما قبل از ازدواج توي جنگ كشته شد و من نميخواستم بچهاي رو كه
از اون داشتم سقط كنم... سهراب!
سهراب: جانم!
هستي: من ميخوام واقعيتي رو بهت بگم كه تا حالا از گفتنش پرهيز
ميكردم. (ادامه نميدهد. مينوشد.)
سهراب: خب؟
هستي: هيچي. فراموش كن.
سهراب: نه، بگو. يه واقعيتي رو هميشه ميخواستي بهم بگي. (از روي مبل
پايين ميآيد و روي زمين كنار هستي مينشيند.)
هستي: نه. فراموش كن.
سهراب: خواهش ميكنم بگو.
هستي: من به اين خاطر با تو ازدواج كردم كه مطمئن بودم تو ادامهي
همون مردي هستي كه من توي زندگي قبليم دوستش داشتم.
سهراب: چرا از گفتنش پرهيز ميكردي؟
هستي: چون بعد فهميدم تو اون آدم نيستي. نه، تو اون آدم نيستي.
سهراب: حالا پشيموني از ازدواج با من؟
هستي: نه.
سهراب: اون مرد چه شكلي بود؟
هستي: فقط طرز نگاهش رو به ياد ميآرم. درست مثل تو نگاه ميكرد. مثل
تو لبخند ميزد. سهراب، چهقدر خوب ئه كه تو هستي توي اين دنيا.
دوستت دارم.
سهراب: من هم دوستت دارم عزيزم.
هستي: تو به حرفهايي كه زدم اعتقاد نداري نه؟
سهراب: چرا. ميفهمم چي ميگي.
هستي: نه، تو اعتقاد نداري.
سهراب: اعتقاد دارم.
هستي: نه. داري دروغ ميگي. تو اعتقاد نداري.
سهراب: اعتقاد دارم عزيزم.
هستي: سهراب، اعتقاد نداري. بگو ندارم.
سهراب: خيلي خب، اعتقاد ندارم.
هستي: ولي من خيلي اعتقاد دارم. اين قدر اين اعتقاد در من قوي ئه كه
چند بار توي زندگيم به سرم زد خودكشي كنم.
سهراب: نه.
هستي: چي ئه؟ بهم نميآد به خودكشي فكر كرده باشم؟
سهراب: نه.
هستي: آره. من واقعن چند بار توي زندگيم به خودكشي فكر كردهم. آره.
تصميم ميگرفتم كه خودم رو بكشم تا باز با اسم و جسم ديگهاي به زندگي
برگردم. به اين اميد كه در زندگي بعدي شايد شرايط بهتري داشته باشم.
هميشه اين فكر انگيزه خودكشي من بود، آره. يه بار هفده سالم بود.
پدر و مادرم تازه از هم جدا شده بودند. من اينقدر ناراحت بودم كه به
سرم زد خودم رو بكشم. رفتم توي اتاقم. يك شيشه قرص رو توي يك ليوان
خالي كردم و بعد توي ليوان نوشابه ريختم. با خودم گفتم قبل از خودكشي
به آخرين ترانهي زندگيم گوش بدهم بعد. يه نوار فرهاد گذاشتم توي ضبط
و روي تخت دراز كشيدم خوابم برد. (ميخندد. سهراب آهسته ليوان را از
جلوي پاي هستي برميدارد و پشت خود قايم ميكند.) بعد كه بيدار شدم با
خودم فكر كردم نه. وضعم اونقدرها هم بد نيست و اصلن دليلي نداره خودم
رو بكشم. (ميخندد.) تو چرا نميخندي؟
سهراب: بايد بخندم؟
هستي: آره. خيلي خندهدار بود. آخه تو چرا اينقدر جدي هستي؟ اه!
(سهراب لبخند ميزند. )
هستي: آها! خوب ئه. ولي من هنوز فكر ميكنم خودكشي زيباترين راه مردن
ئه. (به اطراف خود نگاه ميكند كه ليوان خود را پيدا كند.) كوش؟
ليوانم كوش؟ تو برداشتيش؟
سهراب: تو واقعن دربارهي خودكشي اينطور فكر ميكني؟
هستي: آره. تو هيچ وقت به خودكشي فكر كردهاي؟
سهراب: نه.
هستي: چرا؟
سهراب: براي من مهم اين ئه كه با همين جسم، با همين اسم و مشخصات
اونطور كه سزاوارشم زندگي كنم.
(صداي زنگ تلفن. هستي ميخواهد گوشي را بردارد.)
سهراب: نه، بذار من گوشي رو بردارم.
هستي: الو؟ الو؟ قطع كرد.
14. سال 1362
(شيوا و شيرين يكديگر را بغل كردهاند.)
شيرين: عزيزم!
شيوا: چه سالي ئه!
شيرين: 62.
(شيوا چند بار جيغ مي كشد.)
شيرين: عزيزم! عزيز دلم!
شيوا: خداي من!
شيرين: عزيزم!
شيوا: دارم ديوونه ميشم شيرين. اصلن باورم نميشه. خداي من!
شيرين: عزيز دلم!
شيوا: من نفرين شدهام. ميدونم.
شيرين: اين نفرين نيست عزيزم، معجزه است. فكر ميكني ما سالهاي خوبي
رو پشت سر گذاشتهايم؟ تو بايد خوشحال باشي كه خواب بودي و مشكلات
رو حس نكردي.
شيوا: چي داري ميگي شيرين؟ خيلي وحشتناك ئه كه آدم هر بار بخوابه و
چند سال بعد بيدار بشه.
شيرين: به خدا خيليها از خداشون ئه كه مثل تو بخوابند و اين وضع رو
تحمل نكنند. من خودم اگه ميشد از خدام بود كه بيداريم رو ميدادم به
تو و جاي تو ميگرفتم ميخوابيدم. مطمئنم كه جيمي هم از خداش بود.
بهخدا بايد خوشحال باشي كه خواب بودي. تو كه نميدوني ما چه وضعي
داريم. جنگ، گراني
…
شيوا: جنگ؟
شيرين: آره. سه سال ئه كه بيخودي داريم با عراق ميجنگيم. يكي دو هفته
بعد از اينكه تو دوباره خوابيدي، جنگ شروع شد. هیچ هم معلوم نيست كي
ميخواد تموم شه.
(صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود. شيرين نوار كاستي را در ضبط
ميگذارد. صداي شيدا از باندهاي صحنه شنيده ميشود.)
صداي شيدا: شيوا! عزيزم. سلام. اميدوارم روزي كه بيدار ميشي خيلي دير
نباشه. اميدوارم خيلي زود، يكي از همين روزها بيدار شي و ديگه خوابت
نبره. مطمئنم كه آرزوي تو همين ئه. وقتي باز خوابت برد، گريهام
گرفت. دلم ميخواست مثل هميشه ازت مراقبت كنم. اما واقعيت اين ئه كه
من ديگه نميتونم توي اين خونه بمونم. احساس گناه ميكنم. ترجيح ميدم
برم و دور از ديدرس شما باشم. من الان دارم راحت حرف ميزنم چون تو
روبهروي من نيستي. من تا ابد از ديدن روي تو خجالت ميكشم. اما
ميخوام بدوني هميشه دوستت داشتم خواهر كوچولوي من. ميخوام بدوني كه
خيلي احتياج دارم كه تو هم دوستم داشته باشي حتي اگه فكر ميكني
شايسته دوستي و محبت تو نيستم. خواهش ميكنم من رو سرزنش نكن. خواهش
ميكنم نفرينم نكن. خواهش ميكنم دوستم داشته باش. من به دوست داشتن
تو و شيرين نياز دارم. ميبوسمت عزيزم.
شيرين: دلم براش تنگ شده. از وقتي كه رفته فقط يك بار همديگر رو
ديدهايم، اون هم تصادفي توي خيابون. هر دوتامون گريهمون گرفته بود.
آخه از وقتي كه رفته بود حتي يه زنگ هم نزده بود و تا مدتها ازش خبر
نداشتم. توي خيابون تخت طاووس ديدمش. بچهش هم همراش بود. بچهش خيلي
قيافهي نازي داره. يه بچهي تپل كه…
شيوا: ميشه لطفن درباره بچهش حرف نزني؟
شيرين: ببخشيد.
شيوا: الان ازش خبر داري؟ حالش خوب ئه؟
شيرين: آره. الان ديگه هفتهاي حداقل يك بار زنگ ميزنه. تازه يه مدت
كوتاهي ئه كه شماره تلفن خودش رو هم بهم داده و ازم خواست هر وقت تو
بيدار شدي خبرش كنم.
شيوا: نه. نميخوام بدونه كه بيدار شدهام.
شيرين: گفت تا وقتي كه تو بيدار نشي و نبخشيش هيچوقت پاش رو
نميذاره اينجا.
شيوا: نميتونم ببينمش.
شيرين: شايد توقع بيجايي باشه شيوا، اما ميخوام ازت خواهش كنم كه
بهش زنگ بزني و بگي بخشيديش. اون به اندازهي كافي مجازات شده
عزيزم.
شيوا: صحبت مجازات نيست. من الان آمادگيش رو ندارم باهاش حرف بزنم.
آمادگيش رو ندارم ببينمش. براي تو سه سال گذشته و شايد گذشت زمان
باعث شده كه براي تو و شيدا موضوع عادي بشه، نميدونم. اما من كه
انگار همين ديروز فهميدم چهكار كرده، طبيعي ئه هنوز از دستش عصباني
باشم. طبيعي ئه كه نخوام ببينمش. خيلي خوشحالم كه ديگه اينجا
زندگي نميكنه، چون واقعن نميدونم اگه همديگر رو ببينيم چي بايد بهش
بگم.
شيرين: گاهي وقتها به بيست سال پيش فكر ميكنم، با خودم ميگم خدايا
ما يك زماني بچه بوديم و با هم بازي ميكرديم. دلم براي اون روزها تنگ
شده. شيدای اون سالها رو به ياد بيار. يادت ئه چه دختر مهربوني بود.
قبول كن مهربونتر از ما بود شيوا. دلم براي تو و شيدای اون سالها
تنگ شده. دلم براي خودم، شيرين اون سالها تنگ شده.
15. سهم من اين است
(شيوا دارد شعرهاي فروغ فرخزاد را ميخواند. صداي او از
باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود:)
سهم من اين است
سهم من اين است
سهم من،
آسماني ست كه آويختن پردهاي آن را از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يك پلهي متروك است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزنآلودي در باغ خاطرهها ست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من ميگويد:
دستهايت را
دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه ميكارم
سبز خواهم شد،ميدانم، ميدانم، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
(نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود. شيوا همچنان دارد شعرهاي
فروغ فرخزاد را ميخواند و صداي او از باندهاي صداي صحنه شنيده
ميشود:)
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را ميدانم
و حرف لحظهها را مي فهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاك، خاك پذيرنده
اشارتي ست به آرامش
(جيمي وارد صحنه ميشود)
جيمي: شيوا، خيلي خوشحالي كه بيدار شدهي؟
شيوا: آره.
جيمي: خب، بيدار شدهي ديگه. حالا دلت ميخواد چهكار كني؟
شيوا: نميدونم چه كار كنم. ميترسم جيمي. ميترسم دوباره خوابم ببره،
براي همين نميدونم چهكار بايد بكنم. فقط به اين فكر ميكنم كه همين
لحظه رو نبايد از دست بدهم. بايد از لحظه لحظهي زندگيم استفاده كنم،
اما واقعن نميدونم چهكار كنم.
جيمي: با من نميآي بيرون؟
شيوا: كجا؟
جيمي: نميخواي ببيني چهقدر همه چيز فرق كرده؟ چه ميدونم. البته اگه
حالش رو داري با من باشي. اگه حوصلهي من روداري.
شيوا: جيمي، مگه ممكن ئه كسي حوصله تو رو نداشته باشه؟ تو خيلي خوبي.
جيمي: چاكريم! راستش من دلم خيلي برات تنگ شده بود. تعريف از خود به
قول بچهها گه خوردن ئه، اما راستش من موقعي كه خواب بودي خيلي مراقب
تو بودم. توي اين سه سال هر وقت هم كه شيرين خونه نبود، من حتمن خودم
رو زود ميرسوندم خونه كه مبادا تو بيدار شي و كسي خونه نباشه.
ميخواستم وقتي بيدار ميشي تنها نباشي.
شيوا: جيمي، چهقدر خوب ئه كه تو هستي توي اين دنيا.
جيمي: خيلي چاكريم! خب، پا شو بيا ديگه. بيا يه روز توي ماشينم بشين
ببين من هر روز با چه آدمهايي سر و كار دارم. من هنوز هم عادتم رو
ترك نكردم. همينكه يكي توي ماشينم سوار ميشه، بياختيار دقت ميكنم
بفهمم طرف شبيه چه جانوري ئه. بهت گفتم تو شبيه چه جانوري هستي؟
شيوا: نه.
جيمي: تو شبيه ... هستي. (بسته به شباهت هر بازيگر به حيوان
بهخصوصي جاي نقطهچين پر خواهد شد.)
16. كرگدن و بز
(در تاريكي اتاق هر سه كنار هم نشستهاند. شيرين شيوا را بغل كرده است.
جمشيد ميخندد.)
شيرين: (به شيوا) نترس عزيزم! حالا فهميدي چرا ميگم بايد خوشحال باشي
كه ميخوابي؟ اين زندگي ما ست. همهش ترس از مرگ، همهش دلهره. جيمي،
ممكن ئه لطفا اينقدر الكي نخندي؟
جيمي: ممكن نيست. چون الكي نميخندم. دارم براي خودم جوك تعريف ميكنم.
شيوا: خب، بگو ما هم بخنديم.
جيمي: نه، يه جوك بيتربيتي ئه.
شيرين: خفه شو جيمي.
جيمي: تعريف نكردم كه. اه!
شيرين: نه تو رو خدا! بيا تعريف كن.
جيمي: يه
روز يه
…
شيرين:
خفه شو جيمي.
(جيمي همچنان ميخندد)
شيوا: (از شيرين) واقعن داره براي خودش جوك تعريف ميكنه؟
جمشيد: دارم به نصيحت پدر خدابيامرزم عمل ميكنم. روزهاي آخر زندگيش
بهم گفت از من به تو نصيحت، تا ميتوني بخند پسر. گفت اگر من يك بار
ديگه زندگي كنم، سعي ميكنم زياد بخندم و ديگه زندگي رو سخت نگيرم. خدا
رحمتش كنه.
(آوازي ميخواند. صداي تيربار هوايي شنيده ميشود. جيمي بلند بلند
ميخندد.)
شيوا:
جيمي! باز هم براي خودت جوك تعريف كردي.
جمشيد: نه. يه مطلبي رو نيم ساعت پيش توي كتاب خوندم كه خيلي خندهدار
بود. اگه از من خواهش كنيد ممكن ئه براتون تعريف كنم.
(صداي آژير سفيد و گوينده راديو كه ميگويد:
توجه! توجه! علامتي كه هماكنون ميشنويد اعلام وضعيت عادي يا سفيد است
و معني و مفهوم آن اين است كه حملهي هوايي خاتمه يافته و يا احتمال
وقوع آن از بين رفته است. از پناهگاه خارج شويد. شيرين همينكه صداي آژير را ميشنود
ميرود برق اتاق را روشن ميكند.)
شيوا: (بلافاصله بعد از ديالوگ بالاي جيمي) من ازت خواهش ميكنم جيمي.
جيمي: توي يه باغ وحش يه بز رو ميندازن توي قفس كرگدن كه كرگدن تنها
…
شيوا: (همزمان با جيمي كه دارد جملهي بالا را ميگويد: بز رو
ميندازن
…) براي چي برق رو روشن كردي؟
جيمي: توي يه باغ وحش يه بز رو ميندازن
…
شيرين: (همزمان با جيمي) آژير سفيد زده شد ديگه.
جيمي: توي يه باغ وحش…
شيوا: (همزمان با جيمي) يعني الان تموم شد؟
(جيمي گوشي تلفن را برميدارد و شمارهاي ميگيرد.)
شيرين: آره، اين دفعه هم به خير گذشت.
جيمي: الو، سلام. ببخشيد خانم، چون كسي به حرفم گوش نميده من دچار
كمبود محبت شدم، وقت دارين با شما صحبت كنم؟
زن: شما خجالت نميكشي توي اين وضعيت…
(شيرين گوشي را از دست جيمي ميگيرد و صداي زن را ميشنود اما ما
نميشنويم. گوشي را ميگذارد.)
شيرين: بارها بهت گفتم از اين شوخيت خوشم نميآد جيمي.
جيمي: شوخي نكردم. خيلي هم جدي بود. شما كه به حرفم گوش نميدين.
ميخوام يكي رو پيدا كنم كه به حرفم گوش بدهد.
شيوا: بگو جيمي، من گوش ميدم. مطلبي رو كه خوندي برام تعريف ميكني؟
جيمي: نه، ديگه نميگم.
شيوا: خواهش ميكنم جيمي.
جيمي: خواهش ميكني؟
شيوا: آره.
جيمي: توي يه باغ وحش يه بز رو ميذارن توي قفس يه كرگدن كه كرگدن تنها
نباشه. بز هم به عادت بزها در تمام مدت روز كرگدن رو شاخ ميزد و خب
كرگدن هم كه معروف ئه به پوست كلفتي
not only از شاخ زدن بز ناراحت نميشد،
but
also خوشحال هم ميشد.
شيوا: چرا؟
جيمي: خب، براي اينكه كسي به كرگدن محبت نميكنه ديگه، كرگدن هم كمبود
محبت داشت. وقتي بز بهش شاخ ميزد، حس ميكرد وجود داره. حس ميكرد
يكي هست كه بهش توجه داره. بهش شاخ ميزنه. كرگدن با خودش فكر
ميكرد: شاخ ميزند، پس هستم. خلاصه كرگدن كه هميشهي خدا بيحال و كسل
بود، حالا يكي رو داشت كه بهش توجه بكنه.
شيوا: خب، ادامهش؟
جمشيد: همين.
شيرين: اين كجاش خندهدار بود جيمي؟
جيمي: خب، وضع اين دو تا خيلي شبيه وضع من و تو ئه، براي همين خندهام
گرفت. توي رابطه ما، تو همان بز هستي و من كرگدن. آها! نكتهي جالب
ماجرا كه يادم رفت بگم اين بود كه بز ماده بود و كرگدن نر. اينها رو
مخصوصن توي يه قفس گذاشته بودند كه با هم آميزش كنند.
شيرين: مگه ممكن ئه كرگدن و بز با هم آميزش بكنند؟
جيمي: آره.
شيرين: خيلي عجيب ئه.
جيمي: كجاش عجيب ئه؟ مگه من و تو با هم آميزش نميكنيم؟
شيرين: خفه شو بيشعور!
17. رامين
(شيوا گوشي تلفن را در دست دارد.)
صداي يك مرد: الو.
شيوا: سلام. من شيوا هستم.
رامين: سلام شيوا. كي بيدار شدهاي؟
شيوا: از كجا ميدونستي من خواب بودم؟
رامين: همون روزهاي اول خبرش به گوشم رسيد. وقتي هم كه سال 59 بيدار
شدي، من دير خبر دار شدم، زنگ زدم گفتند دوباره خوابيدي. خيلي
خوشحالم كردي كه زنگ زدي بهم.
شيوا: فكر
نميكردم به همين راحتي پيدات كنم. امروز به خيليها زنگ زدم. فقط
تونستم يكي دو تا از بچهها رو پيدا كنم. تو از كيها خبر داري؟
رامين:
شبنم و مهرداد با هم ازدواج كردهاند. از اون جمع فقط با اين دو تا رفت
و آمد دارم. گاهيوقتها هم از بد حادثه به ايرج برميخورم؟
شيوا: چرا
از بد حادثه؟
رامين: من
همه چي رو ميدونم شيوا. ميدونم ايرج چه كار كرده.
شيوا: نميخوام راجع به اون حرف بزنم.
رامين: من هنوز هم دوستت دارم.
شيوا: رامين! من زنگ زدم حالت رو بپرسم.
رامين: فقط ميخواستم بدوني كه هنوز هم دوستت دارم.
شيوا: مرسي.
رامين: خيلي خوش حالم كردي كه زنگ زدهاي؟
شيوا: تو هنوز ازدواج نكردهاي؟
رامين: نه.
شيوا: چرا؟
رامين: تو كه خوب ميدوني چرا؟
شيوا: خب، ميشه گفت تو خيلي عوض نشدهاي. هر بار كه من بيدار شدهام،
چيزي كه خيلي رنجم داده اين بوده كه آدمها رو ميبينم خيلي عوض
شدهاند.
رامين: شيوا!
شيوا: بله.
رامين: مرسي كه بهم زنگ زدهاي. مرسي كه به ياد من افتادي.
شيوا: داشتم شعرهاي فروغ رو ميخوندم كه ياد تو انتادم. تو هنوز هم
شعرهاش رو از بري؟
رامين: آره.
شيوا: طرز شعر خواندن تو رو هميشه دوست داشتم.
رامين: پس به اين شعر گوش بده: عشق را كشتهاند
و مرداني را كه عشق ميباختند
ترانه را كشتهاند
و مرداني را كه ترانه ميخواندند
آنان هر چيز خوب اين سرزمين را
كشتهاند
شيوا: خوشحالم كه تو مثل ديگران عوض نشدهاي.
رامين: شيوا!
شيوا: بله.
رامين:
دلم ميخواد همديگر رو ببينيم.
18. بار ديگر
(صداي زنگ تلفن در تاريكي. صداي ابي كه يكي از ترانه هايش را
مي خواند. نور ميآيد. صداي ابي از ضبط پخش مي شود. صداي زنگ تلفن
همچنان ادامه دارد. شيوا روي مبل خوابش برده.)
شيرين: (از بيرون صحنه) شيوا! شيوا! گوشي رو بردار.
(همچنان صداي زنگ تلفن و صداي ترانه به گوش مي رسد. شيرين وارد صحنه
ميشود. گوشي تلفن را برميدارد. )
شيرين: الو؟
صداي رامين: الو، سلام. من رامين هستم.
شيرين: سلام، حال شما خوب ئه؟
رامين: خيلي ممنون. ممكن ئه
با شيوا صحبت كنم؟
شيرين: يه لحظه گوشي دستتون باشه. شيوا! شيوا! شيوا جان! شيوا! الو،
شيوا خوابيده.
صداي رامين: يعني؟
شيرين: بله، خواب طولاني.
19. سلام
(سهراب بچه را روي شانههاي خود نشانده و به اشياء خانه نزديك
ميشود. با دست به هر شيئي اشاره ميكند و به اشياء سلام ميكند.)
سهراب: سلام پنجره. پنجره. سلام تلويزيون. سلام فرش. سلام تلفن. سلام
كتابخونه. اه، اين كتابخونه ست. كتابخونه. سلام كتابخونه. ميز.
ميز. سلام ميز. سلام. سلام صندلي. سلام چراغ. اه، اين گل رو ببين.
سلام گل. گل. اين اسمش گل ئه. گل. (هستي ميآيد تو.) سلام مامان.
هستي: سلام! سلام عزيزم!
سهراب: سلام ساعت. ساعت. چراغ كو؟ ايناهاش. سلام چراغ. صندلي كو؟
ايناهاش. صندلي. سلام صندلي.
(صداي زنگ تلفن.)
هستي: الو؟ الو؟ الو؟
سهراب: (آهسته) گوشي رو بذار، بعد يه شماره بگير.
هستي: براي چي؟
سهراب: تو اين كار رو بكن. بعد بهت توضيح ميدم.
هستي: شمارهي كي رو بگيرم؟
سهراب: فرقي نميكنه. يه شماره بگير، همين كه گوشي رو يكي برداشت، قطع
كن.
(هستي شمارهاي ميگيرد.)
يك صدا: الو؟
(هستي گوشي را ميگذارد.)
سهراب: به من گفتهاند هر وقت تلفن زنگ زد و كسي جواب نداد، همينكه
گوشي رو بذاري، ممكن تلفن به ميكروفن تبديل بشه.
هستي: آخه چهطور ممكن ئه؟
سهراب: نميدونم. بهم گفتهاند. لابد سيستمي ئه كه…
(صداي زنگ تلفن. هستي گوشي را برميدارد.)
هستي: الو؟
(كسي پاسخ نميدهد. هستي گوشي را ميگذارد.)
سهراب: يه شماره بگير.
(هستي گوشي را برميدارد و شمارهاي ميگيرد.)
يك صدا: الو؟
(هستي گوشي را ميگذارد.)
هستي: من ميترسم سهراب.
(بلافاصله صداي زنگ تلفن. هستي گوشي را برميدارد.)
هستي: الو؟
(كسي پاسخ نميدهد. هستي باز گوشي را ميگذارد. سپس برميدارد و
شمارهاي ميگيرد.)
يك صدا: بله بفرماييد؟
(گوشي را ميگذارد. بلافاصله صداي زنگ تلفن. هستي گوشي را برميدارد.)
صداي يك مرد: الو.
هستي: بله؟
صداي يك مرد: تو زن سهراب يكتا هستي؟
هستي: شما؟
مرد: به تو ربطي نداره من كي هستم. فقط بهت بگم برو به فكر يه شوهر
ديگه باش.
هستي: گمشو كثافت لجن!
(گوشي را ميگذارد.)
سهراب: همون يارو بود؟
هستي: (شمارهاي ديگر ميگيرد.) آره.
سهراب: خواهش ميكنم به اين آدمها بدو بيراه نگو.
يك صدا: الو.
(هستي گوشي را ميگذارد.)
هستي: آخه داشت حرفهاي مزخرف ميزد.
سهراب: هر چي كه ميگن، تو همچين جوابهايي بهشون نده. اين آدمها رو
نبايد تحقير كرد. وقتي تحقيرشون كني، در واقع به ياد شون ميآري كه چه
آدمهاي حقيري هستند، اونوقت اونها انگيزه بيشتري پيدا ميكنند كه
براي آدم دردسر درست كنند.
هستي: من ميترسم سهراب.
ميترسم تهديدشون جدي باشه. خواهش ميكنم بيا از اين كشور بريم. الان
بهترين فرصت ئه كه از يه كشوري درخواست پناهندگي كني.
20. سال 1366
(كسي در صحنه
نيست. صداي انفجار. صداي زنگ تلفن. كسي گوشي را برنميدارد. صداي
انفجاري ديگر. صحنه تاريك ميشود و بار ديگر روشن ميشود. شيرين و شيدا
در صحنه هستند.)
شيدا: ميخوام قبل از رفتنم ببينمش و باهاش حرف بزنم. ميخوام باهاش
خداحافظي كنم. اصلا مهم نيست كه چه رفتاري باهام ميكنه.
شيرين: اصلا امكان نداره رفتار بدي بكنه. خيلي توي خودش ئه. ديگه حتي
ناي فرياد زدن هم نداره. نميدوني چهقدر گناه داشت وقتي بهش گفتم سال
66 ئه. اصلا مثل دفعه پيش شيون و زاري نكرد. فقط منگ بود. انگار ديگه
قبول كرده كه اين ئه زندگيش. يه حرفي هم زد كه اشك من و جيمي رو
درآورد.
شيدا: چي گفت؟
(صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه. بازيگران روي صحنه فيكس ميشوند.
صداي برداشته شدن گوشي تلفن. صداي سهراب از باندهاي صداي صحنه:)
صداي سهراب: الو؟
صداي يك مرد: روشنفكر كثافت! هنوز اينجايي كه! چي ميخواي از اين
مملكت؟ گورت رو گم كن از اين مملكت برو بيرون.
(صداي گذاشته شدن گوشي تلفن)
شيرين: گفت: ببخشيد كه من مزاحم تون هستم. حتما دلتون ميخواد از اين
كشور برين، اما به خاطر من نميرين. گفت: خيلي بد ئه كه آدم ندونه
توي اين دنيا به چه درد ميخوره و چه وظيفهاي داره. واي، شيدا، نگاهش
كه ميكنم جيگرم براش كباب ميشه. فكرش رو بكن، اگه زندگيش همينطور
ادامه پيدا كنه تا يه روز كه زبانم لال بميره؟ خدا اون روز رو نياره.
شيدا: شايد به حرف من گوش نده، اما تو رو خدا تو بهش بگو بره
…
(صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه. بازيگران روي صحنه فيكس ميشوند.
صداي برداشته شدن گوشي تلفن. صداي سهراب از باندهاي صداي صحنه:)
صداي سهراب: الو؟
صداي مرد: مرگ بر روشنفكر! مرگ بر روشنفكر! مرگ بر روشنفكر. مرگ بر…
(صداي گذاشته شدن گوشي تلفن از باندهاي صداي صحنه)
شيدا: شايد به حرف من گوش نده، اما تو رو خدا تو بهش بگو بره گذرنامه
بگيره، اصلا به جيمي بگو ببردش ادارهي گذرنامه، اونوقت من همينكه
پام برسه به فرانسه، در اولين فرصت براش دعوتنامه ميفرستم كه بياد
پيش من. براي تو و جيمي هم دعوتنامه ميفرستم.
شيرين: ويزاتون رو گرفتين؟
شيدا: آره.
شيرين: تو هم كه بري من ديگه كسي رو ندارم شيدا.
شيدا: عزيزم! من بلافاصله براتون دعوتنامه ميفرستم.
(نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.)
شيرين: بچهت الان چهطور ئه؟
شيدا: چي بگم؟ اصلا آرام و قرار نداره. خيلي سوال ميكنه. گاهيوقتها
هم كارهايي ميكنه كه من نميدونم بايد به حساب هوشش بذارم يا عدم
تعادل. هفته پيش يك استخوان مرغ رو توي گلدان خاك كرد و آب پاشيد روش
كه يك مرغ سبز بشه. هر روز ميرفت به گلدان آب ميداد و منتظر بود
كلهي مرغ از زير خاك بياد بيرون.
شيرين: خب، بچهي تو ئه ديگه. مگه تو و ايرج عاقلين كه اون باشه؟
شيدا: ديشب هم يه حرفي زد كه من و ايرج مونده بوديم چي بهش بگيم.
شيرين: چي گفت؟
شيدا: همينكه يه جايي موشك زدند، گفت:
(صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه. اما كسي گوشي را برنميدارد.)
شيدا: همينكه يه جايي موشك زدند، گفت: همينكه يه جايي موشك زدند گفت:
همينكه يه جايي موشك زدند گفت: (تا زماني كه صداي زنگ تلفن از باندهاي
صحنه شنيده ميشود شيدا جملهي خود را تكرار ميكند و بلاصله پس از قطع
صداي زنگ تلفن ادامه ميدهد.) همينكه يه جايي موشك زدند گفت: مامان
نكنه من بميرم.
شيرين: بيا. آخه اين چه وضعي ئه كه يه بچه هفت ساله مجبور ميشه به مرگ
فكر كنه! بهخدا تا وقتي كه وضع ما اينجور ئه من رو بكشي حاضر نيستم
بچهدار شم.
شيدا: جيمي چي ميگه؟ بچه نميخواد؟
شيرين: جيمي غلط ميكنه بچه بخواد. فكر ميكني من مثل تو طاقت دارم كه
بچهم همچو حرفي بهم بزنه؟
(صداي انفجار دو موشك)
شيرين: خيلي زور داره آدم بميره و يه مدت بعد صلح بشه.
(صحنه خاموش و لحظهاي روشن ميشود. فقط شيوا و شيدا در صحنه هستند. با
فاصله از هم در سكوت نشستهاند. نور صحنه خاموش و لحظهاي بعد روشن
ميشود. شيوا و شيدا يكديگر را در آغوش كشيدهاند.)
21.درهاي
بسته
(شيوا گوشي تلفن را در دست دارد و شمارهاي ميگيرد.)
صداي رامين: الو.
شيوا: سلام.
صداي رامين: سلام. بفرماييد.
شيوا: من شيوا هستم.
صداي رامين: سلام شيوا. كي از خواب بيدار شدهاي؟
شيوا: سه روز ئه.
رامين: آخه الان چه وقت بيدار شدن بود شيوا؟
شيوا: براي چي؟
رامين: ناراحت نيستي كه توي همچين وضعيتي بيدار شدهاي؟
شيوا: نه. منتظرم ببينم بالاخره چه اتفاقي مقدر
ئه براي من بيفته.
رامين: نميترسي؟
شيوا: خب، آره كمي ميترسم. نميخوام وقتي كه خوابم يه موشك بخوره
اينجا و بميرم.
رامين: من چند مدت پيش خوابت رو ديدم.
شيوا: چه خوابي ديدي؟
رامين:
خواب ديدم من روي يك صندلي نشستهام و تو پشت به من پيش ميرفتي. دري
روبهروي تو بود. در رو باز كردي، يه در ديگه روبهروي تو بود، اون
در رو هم باز كردي، در ديگهاي روبهروي تو بود. درهاي بسته تمامي
نداشت. من دلواپس نگاهت ميكردم كه دري رو باز ميكردي و در
ديگهاي روبهروي تو بود و تو همينطور از من دور ميشدي.
شيوا: اينكه خيلي بد ئه.
رامين: اينكه از من دور ميشدي؟
شيوا: اينكه درها تمامي نداشت.
رامين: چرا بعد از سه روز بهم زنگ زدي؟
شيوا: نميدونم. الان هم نميخواستم زنگ بزنم. نگران بودم خواب باشي.
رامين: فردا ممكن ئه همديگر رو ببينيم؟
شيوا: ما فردا صبح زود راه ميافتيم ميريم شمال.
رامين: خوش به حالتون. من مدتها ست نرفتم شمال.
شيوا: من جرات نميكنم بخوابم. ميترسم خوابم ببره و باز سه سال بعد
بيدار شم. دلم ميخواد دريا رو ببينم. دلم ميخواست الان تابستون بود
توي دريا شنا ميكردم.
رامين: كي برميگردين؟
شيوا: نميدونم. فكر ميكنم تا وقتي كه موشكباران ادامه داشته باشه
برنگرديم.
رامين: همينكه رسيدين شمال، بلافاصله به من زنگ بزن.
شيوا: تو هنوز مجردي؟
صداي رامين: نه. (مكث طولاني) شيوا!
شيوا: زنت الان كجا ست؟
صداي رامين: پرستار ئه. اين هفته شيفت شب ئه.
شيوا: زنت رو دوست نداري؟
صداي رامين: چرا، دوست دارم.
شيوا: پس چرا ميخواي من رو ببيني؟
صداي رامين: دلم خيلي برات تنگ شده.
شيوا: خب، كاري نداري؟
صداي رامين: وقتي برگشتي بهم زنگ ميزني ديگه شيوا! ميخوام همديگر
رو ببينيم.
شيوا: خيلي برات مهم ئه كه همديگر رو ببينيم؟
رامين: آره.
شيوا: يه حسي به من ميگفت نبايد بهت زنگ بزنم. براي همين سه روز طول
كشيد تا زنگ زدم.
رامين: شيوا!
شيوا: شايد من ديگه نخوام همديگر رو ببينيم.
صداي رامين: چرا؟
شيوا: تو زن داري.
22.خداحافظ
تا نميدانم چه وقت
(جيمي برميگردد پشت ميز
مينشيند و ورقها را بر ميزند. نور صحنه به آهستهگي خاموش
ميشود.)
23. يكي از 134 نفر
(هستي با نگراني دارد شماره ميگيرد. سهراب وارد صحنه ميشود.)
هستي: كجا بودي؟ چرا بهم زنگ نزدي؟ فكر نميكني نگرانت ميشم؟
سهراب: ببخشيد. دسترسي به تلفن نداشتم.
هستي: چرا اسپري رو با خودت نبردي؟
سهراب: عزيزم، تا من بخوام دست بكنم توي جيبم اين ماسماسك رو دربيارم
كه بزنم به صورت كسي، طرف حسابم رو رسيده.
هستي: همون پرايد سفيد امروز چند بار از جلوي خونه رد شد.
سهراب: مطمئني همون پرايد بود. پرايد سفيد دست خيلي آدمها هست.
هستي: خودشون بودند. قيافههاشون كه تابلو ئه. سهراب!
سهراب: جانم.
هستي: از فردا نرو سر كار.
سهراب: من كه ديگه نميتونم مرخصي بگيرم عزيزم.
هستي: تو رو خدا نرو سر كار. مگه چهكارت ميكنند؟ خواهش ميكنم.
سهراب: باشه.
هستي: بهم قول بده سهراب.
سهراب: قول ميدم. ولي اين راهش نيست. يك روز نرم سر كار، دو روز نرم،
روز سوم كه ديگه ناچارم برم.
هستي: اون ها وظيفهشون ئه كه بهت مرخصي بدهند. بهشون بگو كه جانت
در خطر ئه. اگه فردا تو زنگ نزني بهشون نگي، خودم زنگ ميزنم ميگم.
سهراب: باشه. خودم زنگ ميزنم. مادرم زنگ نزد؟ از دنيا خبر نداري؟
هستي: من خودم زنگ زدم. مادرت گفت اولش بيتابي ميكرد اما الان ديگه
عادت كرده بهشون.
سهراب: كاش تو هم باهاش ميرفتي.
هستي: امشب بي بي سي با گلشيري مصاحبه كرد.
سهراب: خب؟
هستي: گلشيري گفت بهتر ئه كه همهي نويسندهها با هم توي يه خونه
باشند. ديگه هيچكس خونهي خودش نمونه.
(صحنه خاموش ميشود. صداي آه سهراب از باندهاي صداي صحنه. سپس صداي
هستي و سهراب از باندهاي صدا)
هستي: چي شده سهراب؟
سهراب: خواب بدي ديدم!
هستي: عزيزم! عزيز دلم!
(نور
ميآيد. سهراب تنها ست و دوربين را به سوي خود گرفته است.)
سهراب: هفتهي پيش دو
نويسنده به قتل رسيدند (هفتهي پيش محمد مختاري كشته شد، ديروز هم محمد
جعفر پوينده به قتل رسيد.) هر دوشون جزو 134 نويسندهاي بودند كه
نامهاي براي آزادي بيان نوشتند. من هم يكي از امضاكنندههاي اون
نامهام و شايد يكي از اين روزها من هم كشته بشم. ديگه نه ميتونم
بنويسم و نه ميتونم بخونم. فقط ميتونم حرف بزنم. جرات ندارم از خونه
برم بيرون و اگه زنگ خونه به صدا دربياد، نميرم در رو باز كنم. همسر و
بچهم رو فرستادم شهرستان، خونهي پدر و مادرم. راستش ميترسيدم اگه
همسر و بچهم اينجا باشند، بلايي سرشون بياد. من الان در شرايطي
زندگي ميكنم كه از يك ساعت ديگهي خودم ميترسم. در زندگيم نه مرتكب
قتل شدهام. نه مال كسي رو دزديدهام. نه سر كسي كلاه گذاشتهام و نه
تقلبي كردهام. من بهخاطر نوشتن تهديد به قتل شدهام. مدام آدمهاي
ناشناس به اينجا تلفن ميزنند و من رو به مرگ تهديد ميكنند. با خودم
فكر ميكنم چرا جواب اين تلفنهاي تهديد رو با معذرتخواهي نميدم يا
چرا فرار نميكنم؟ بدون شك علتش اين نيست كه از مرگ نميترسم. من هم
آدمي هستم مثل همه. من هم آدمي هستم با تمام ترسها و اضطرابها و
خجالت نميكشم كه بگم ميترسم. نميخوام دروغ بگم. نميخوام شعار بدهم.
واقعيت اين ئه كه تحت هيچ عنوان دلم نميخواد بميرم. زندگي رو دوست
دارم. همسرم وبچهم رو دوست دارم. من آرزوهاي زيادي دارم. (نور صحنه
خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.) من اين روزها دارم نمايشنامهاي
مينويسم به اسم خداحافظ تا نميدانم چه وقت. اين نمايشنامه بر
اساس آرزوي من ئه. هميشه آرزو داشتم يه روز خوابم ببره و اينقدر
بخوابم بخوابم بخوابم بالاخره روزي بيدار شم مثلن صد يا دويست سال بعد
بيدار شم كه بدون شك همه چيز تغيير كرده. راستش من به آدمهايي كه صد
سال بعد به دنيا ميآن حسودي ميكنم. من مطمئنم صد سال بعد آدمها
ديگه وضعشون خوب ئه. دستكم وضعشون از ما بهتر ئه. من به گذشته فكر
ميكنم و ميبينم وضع ما از گذشته بهتر ئه، گرچه وضع مطلوبي نيست، اما
از گذشته بهتر ئه. با خودم ميگم حتمن كسايي كه صد سال بعد به دنيا
ميآن خيلي بايد وضع خوبي داشته باشن. فكر ميكنم دنيا مدام به سمت عقل
پيش ميره و همينطور از شدت جهل كم و كمتر ميشه. چهقدر دلم
ميخواست صد سال بعد به دنيا اومده بودم. گاهي وقتها اين باور تمام
ذهنم رو تسخير ميكنه كه من وقتي هم كه بميرم به شكل ديگهاي دوباره
به دنيا برميگردم. اما اين باور اصلن برام تسليبخش نيست، چون دلم
ميخواست صد سال بعد من، با همين جسم، همين شغل، همين سن و همين اسم
زندگي ميكردم. بعد از اين اتفاقها ادامهي نوشتن اين نمايشنامه برام
خيلي سخت شده. نميتونم ذهنم رو بسپرم به كارم. طبيعي ئه كه
انگيزههام رو از دست دادهام. كسي كه مطمئن نيست امروز يا فردا زنده
است طبيعي ئه كه نتونه راحت بنويسه. يكي دو صحنهاي هم كه به فكرم
رسيده بنويسم به شدت تحت تاثير وضعي ئه كه دچارش هستم. دلم نميخواست
نوشتهام به سمت غم و غصه پيش بره، دلم ميخواست نمايشنامهام با
اميد تموم شه، اما با اين وضعي كه دارم نوشتن از اميد برام امكانپذير
نيست. من سعي كردهم اونطور كه فكر ميكنم درست ئه زندگي كنم. اونطور
كه فكر ميكنم درست ئه بنويسم. چيزي كه هميشه خواستهم توي نوشتههام
بيارم فقدان ارتباط بين آدمها و نياز آدمها به گفتوگو و دوستي بوده
و اينكه توي اين كشور هيچ كس نميتونه اونطور كه ميخواد زندگي كنه،
اونطور كه دلش ميخواد لباس بپوشه، اونطور كه دلش ميخواد حرف
بزنه. من چشمانداز دردناك كشورم رو ميبينم و نميتونم خونسرد باشم:
فقر، رشد وحشتناك جمعيت، از بين رفتن منابع ملي و از بين رفتن امكانات
توليد داخلي، سيل مهاجرت جوانها به خارج از كشور. من اينها رو
ميبينم و يه ملت خوابزده رو كه مدام دارن بهش ميگن اگه مشكلي وجود
داره فقط در نتيجهي توطئهي كشورهاي حسود خارجي ئه و همه دنيا دارن
به ما غبطه ميخورن و ميخوان ما رو بچاپن و همهي
اين كشورها هم اينقدر غرق در فسادن كه به زودي نابود ميشن و فقط ما
ميمونيم چون فقط ما خوبيم. من ايمان دارم كه ما مايهی شرم نسلهاي
آيندهمون هستيم. (نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود.) من
نميخوام بگم افتخار كشورم هستم. من هر كاري كردم، هر چي كه نوشتم، به
خاطر اين بود كه نوشتن رو دوست دارم. اصلن شايد هر چي نوشتم واقعن
بهخاطر ميل به جاودانهگي بوده. بنابراين نميخوام هيچ منتي بذارم كه
ملت و فرهنگ كشورم مديون من هستند. فقط ميخوام بگم به عنوان يك انسان
مثل همهي انسانهاي ديگه حق حيات دارم. دلم ميخواد احساس امنيت كنم.
من براي نويسندگان آينده آرزوي خوشبختي ميكنم. آرزو داشتم روزي رو
ببينم كه ميشه راحت نوشت، ميشه راحت حرف زد. دلم ميخواست روزي رو
ببينم كه هيچكس بهخاطر عقيدهش كشته نميشه. من ايمان دارم روزي
ميرسه كه آدمها از ديدن اين فيلم كه نويسندهاي ميگه بهخاطر
نوشتههاش تهديد به مرگ شده تعجب ميكنن. من ايمان دارم روزي ميرسه
كه آدمها ميتونن هر چي ميخوان بنويسن و دستكم بهخاطر نوشتههاشون
تهديد به مرگ نميشن. (نور صحنه خاموش ميشود.)
24. لبخند
شيوا: سلام جيمي.
جمشيد: (با لكنت و مكث همراه با لبخند پاسخ ميدهد.) سلام.
شيوا: چه اتفاقي برات افتاده جيمي؟
(جيمي نميتواند پاسخي بدهد. لبخند ميزند.)
شيوا: جيمي چه بلايي سرت اومده؟
(جمشيد نميتواند پاسخي بدهد، فقط لبخند ميزند.)
25. چه احساس خوشايندي
شيرين:
سكتهی مغزي كرده. حافظهش تخريب شده، براي همين نميتونه حرف بزنه.
فقط گاهيوقتها كلماتي رو به ياد ميآره و تقريبن روان حرف ميزنه،
اما هر چه بگيم ميفهمه. (نور صحنه كليدي خاموش و بيدرنگ روشن ميشود
.) حالا من مسافركشي ميكنم.
شيوا: پس اوضاع بايد عوض شده باشه كه تو ميتوني مسافركشي كني؟
شيرين: وضع كمي بهتر شده.
شيوا: هيچكس مزاحمت نميشه؟
شيرين:
روزهاي اول خيلي مزاحم ميشدند. براشون عجيب بود كه يه زن مسافركشي
كنه. تا مدتي جيمي رو هم با خودم ميبردم كه اگه جلومون رو گرفتند،
حاليشون كنم چرا من دارم رانندگي ميكنم. هنوز هم گاهيوقتها جيمي با
من ميآد.
شيوا: شيدا كجا ست؟
شيرين: با بچهش رفت فرانسه، پيش ايرج.
(نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود .)
شيرين: (با بغض) دلم براي پرحرفيهاش تنگ شده. آره. دلم براي
پرحرفيهات تنگ شده جيمي.
(شيوا شيرين را بغل ميكند. بغض شيرين تبديل به گريه ميشود.)
شيرين:
ببخشيد. دست خودم نيست. الان تموم ميشه. مدتها ست گريه توي دلم
تلانبار شده، ديگه نميتونم جلوش رو بگيرم. ببخشيد. روز اول بيداري تو
من اينجور دارم رفتار ميكنم. ببخشيد. دست خودم نيست. خوشبه حالت
شيوا. بارها به تو حسودي كردهام. دلم ميخواست جاي تو باشم.
خيليوقتها صبح كه صداي زنگ ساعت از خواب بيدارم ميكنه، گريهام
ميگيره. با خودم ميگم خدايا، من باز هم بايد چشمهام رو باز كنم؟
چهقدر خوب ئه كه آدم مثل تو بخوابه و روزي بيدار شه كه همه چيز عوض
شده باشه. همه مشكلات برطرف شده باشه. چه احساس خوشايندي ئه كه آدم مثل
تو يك روز از خواب بيدار شه و يكي بهش بگه عزيزم، اوضاع بهتر شده.
خشونت و هرج و مرج كمتر شده. حالا ديگه به آدمها احترام گذاشته
ميشه.
26. خداحافظ
(فقط شيوا و جمشيد در صحنه
هستند. شيوا شمارهاي ميگيرد. صداي بوق اشغال تلفن از باندهاي صداي
صحنه شنيده ميشود. جمشيد بلند ميخندد.)
شيوا: چي ئه جيمي؟ مثل اونوقتها براي خودت جوك تعريف كردي؟
جيمي: نه.
شيوا: تمرين خنده؟
جمشيد: نه.
شيوا:ياد گذشتهها افتادي؟
جيمي: آره.
شيوا:جيمي يادت ئه برای من دربارهی حیوونها حرف ميزدي؟
جيمي: آره.
صداي يك زن: الو؟
شيوا: الو. سلام. ببخشيد، من ميتونم با رامين صحبت كنم؟
صداي زن: شما؟
شيوا: من يكي از دوستان قديميش هستم.
صداي زن: ممكن ئه اسمتون رو بگيد؟
شيوا: شيوا
صداي زن: رامين در موشكباران سال 66 كشته شد.
شيوا: خداي من! شما همسرش هستيد؟
صداي زن: بله.
شيوا: ميخوام بدونيد كه ما فقط دو تا دوست معمولي بوديم. باور كنيد؟
صداي زن: اون مرده.
شيوا: من نميدونم چي بايد بگم. خداحافظ.
صداي زن: خداحافظ.
(شيوا گريهاش ميگيرد.)
جيمي: شيوا.
شيوا: من ميرم بخوابم جيمي. دعا كن باز هم خوابم ببره تا سالها بعد.
خدا كنه اينقدر بخوابم بخوابم بخوابم تا يه روز بيدار شم ببينم تو
حالت خوب خوب ئه. شيدا و شهرام برگشتهاند اينجا. برم خيابون ببينم
آدمها ديگه غمگين و اخمو نيستند. ببينم همه لبخند ميزنند و از
اينكه زندهاند خوشحالند. از اينكه اينجا به دنيا اومدهاند و
اينجا زندگي ميكنند خوشحالند. خدا كنه خوابم ببره. خدا كنه روزي
بيدار شم كه ارزش بيدار شدن داشته باشه.
27.آه
خداي من!
(شيرين از بيرون وارد صحنه ميشود. جيمي دارد ميگريد. صداي نفسهاي او
هنگام گريستن توجه شيرين را جلب ميكند.)
شيرين: اتفاقي افتاده جيمي؟
جمشيد: شيوا.
(شيرين شتابان به سوي اتاق خواب شيوا ميرود. جيمي همچنان ميگريد.
شيرين برميگردد.)
شيرين: تو من رو ترسوندي جيمي. فكر كردم اتفاق بدي براش افتاده. جيمي،
گريه نكن عزيزم. اون باز هم بيدار ميشه. تا اون روز تو هم خوب شدهي.
شيوا بيدار ميشه. همه دور هم جمع ميشيم. تا اون زمان حتمن اوضاع بهتر
شده و شيوا از ما ميپرسه: اوضاع چهطور ئه؟ و ما بهش ميگيم همه چيز
تغيير كرده. همه چيز خوب و قشنگ ئه…شيوا
همهی حرفهاي ما رو ميشنوه و فقط ميگه: خداي من! جيمي، عزيزم، اون
روز خيلي دير نيست؛ باور كن. نبايد خيلي دير باشه. شيوا بيدار ميشه و
مدام ميگه: خداي من! خداي من! خداي من!
صداي كسي از باندهاي صداي صحنه: تماشاگران عزيز! نمايشنامهي
خداحافظ تا نميدانم چه وقت به علت قتل نويسنده ناتمام مانده است.
خواهش ميكنيم
پیش
از خروج از سالن نمايش به ياد اين نويسنده و دیگر نويسندگان کشتهشده
بايستيد و يك دقيقه سكوت كنيد.
پايان
مرداد 78، تير 79 ، دي 79
نمايش يك دقيقه سكوت نخستين بار به
كارگرداني محمد يعقوبي در جشنوارهي تئاتر سال 1379 در سالن سايه دو
بار اجرا شد و سپس 28 روز در سالن چهارسو در تاريخ آذر و ديماه 1380
اجرا شد.
طراحي صحنه عبارت بود از يك ديوار در عمق حاوي يك
در چوبي و چند قاب عكس، دو مبل، يك ميز تلفن و تلفن. در طي نمايش با
جلو رفتن زمان ديوار روبهرو به تماشاگر نزديك ميشد. تا جايي كه در
آخرين بيداري شيوا ديوار روبهرو و مبلها در يك قدمي تماشاگر قرار
ميگرفت.
نقشها و بازيگران:
جمشيد (بهروز بقايي)
شيرين (مهتاب نصيرپور)
شيدا (سيما تيرانداز)
شيوا (آيدا كيخايي)
سهراب (هومن برقنورد)
هستي(مهتاب نصيرپور)
دنيا (آيلار برقنورد)
صداها: شيوا ابراهيمي، عليرضا فولادشكن، آيلين كيخايي، نونا
افراز، آرش فصيح، مهشيد ابراهيميان، علي زرنگار، آيدين كيخايي، محمد
يعقوبي
طراح صحنه: نرمين نظمي
دستياران: عليرضا فولادشكن، مهشيد ابراهيميان
مدير صحنه و اجرا: آرش فصيح
all rights reserved
STAGE RIGHTS
According to international law you can't
produce a play until you've got the author's permission. So please
contact me –m_yaghoubee@yahoo.com
|