درباره‌ي محمد يعقوبي

نمايش‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
فيلم‌نامه‌هاي محمد يعقوبي
ديگر نوشته‌هاي محمد يعقوبي
گفت و گ با محمد يعقوبي
عكس‌هاي آثار محمد يعقوبي
عكس‌هاي پشت صحنه‌
نقد ديگران بر آثار محمد يعقوبي
نمايش‌نامه‌هاي نويسندگان ايراني ديگر
سايت‌هاي هنري ديگر
E-mail
 
 
 
 
 
 
 
 

 زمستان 66

نويسنده: محمد يعقوبي

 

 

 

صحنه اول: زمستان 66  كجا بودي؟

( صحنه خاموش است و صداهاي زير از باندهاي صداي صحنه به گوش مي‌رسد )

صداي مرد:  تو زمستان 66  كجا بودي؟                      

( پاسخي شنيده نمي‌شود. لحظه‌اي بعد:‌ )

صداي زن:‌  چي گفتي؟

ص مرد:  بيداري؟

ص زن:‌  داشت خواب‌م مي‌برد كه تو يه حرفي زدي.     

ص مرد: ‌ پرسيدم زمستان 1366 كجا بودي؟

ص زن:  زمستان كي؟

ص مرد:‌  بخواب.

ص زن:‌  نه، گفتي كي؟

ص مرد:‌  بخواب، فردا به‌ت مي‌گم.

ص زن:‌  نه، بگو.

ص مرد:  زمستان 66 كجا بودي؟

ص زن:‌  الان يادم نمي‌آد.

( كمي مكث )

ص زن:‌  چه‌طور مگه؟

ص مرد:‌  همين‌جا بودي؟

ص زن:  يادم نمي‌آد.

ص مرد:‌  يعني چه؟

ص زن:  خب، يادم نمي‌آد ديگه. چه‌طور؟

ص مرد:  ‌زمستان 66 بايد يادت بياد. با همه‌ي زمستان‌ها  فرق داشت. براي كسايي كه اين‌جـا بودند با همه‌ي زمستان‌ها فرق داشت. مخصوصا اسفند ماه.

ص زن‌:‌  يادم نمي‌آد كجا بودم. چرا فرق داشت؟

ص مرد:  كمي فكر كن يادت مي‌آد.

ص زن:‌  من خواب‌م  مي‌آد.

ص مرد:‌  من كه گفتم بخواب.

ص زن:‌  نمي‌خواي بگي چه فرقي داشت؟

ص مرد:  بگير بخواب.

ص زن:‌  اه! بگو چه فرقي داشت ديگه. چرا بايد يادم باشه زمستـان 66 كجا بودم؟ اگه نگي از كنجكاوي خواب‌م نمي‌بره. 

ص مرد:‌  موشك‌باران. 

ص زن: آها! آره. درست ئه. موشك‌باران. آره.

ص مرد: خب؟ كجا بودي؟

ص زن:  روز دوم با خانواده‌ام رفتيم شمال، يه ويلا اجاره كرديمتو  كجا بودي؟

ص مرد:‌ همين‌جا. تا آخر موشك‌باران.

ص زن:‌ نه.

ص مرد: آرهتا آخر موشك‌باران. تهران خلوت شده بود. ديگه خبري از ترافيك نبود. خيابون‌ها خلوت. درباره‌ي خودتون بگو. از اون روزها چي يادت ئه؟

ص زن: داري چيزي مي‌نويسي؟

ص مرد:‌ آره.

ص زن:‌ من خواب‌م مي‌آد. باشه فردا با هم حرف بزنيم، باشه؟

ص مرد:‌ باشه.

ص زن: دوست‌ت دارم.

ص مرد:‌ من هم.

ص زن: فقط يه چيز مهمي رو از اون روزها به‌ت مي‌گم بقيه‌ش رو مي‌ذارم براي فردا.

ص مرد: بگو.

ص زن: اون روزها هر چيز كوچيك و بي‌اهميتي مي‌تونست من رو خوش‌حال كنه. بي‌مزه‌ترين جوك‌، ناچيزترين هديه.

( نور صحنه مي‌آيد.  صـحنه پر از كارتن‌هــاي چسب‌زده و طناب‌پيچ و خرت و پرت‌هــاي ديگر است. روي برخي كــارتن‌هـا  نوشته شده: شكستني. نـاهيد و مـادر تا پايان اين صـحنه كارشـان بيش‌تر  بازكـردن كــارتن‌ها و گذاشتن اشياء در جاي مناسب است.  صداي خروس به گوش مي‌رسد. از اين پس هر از گاه صداي خروس به گوش مي‌رسد.)

مادر:‌ وا! يكي اين‌جا خروس داره.

ناهيد:‌ بيا. يك سال تمام وقت و بي‌وقت صداي اين جونور بيدارمون مي‌كنه.

مادر:‌  من صداي خروس رو خيلي دوست دارم. براي تو هم خوب ئه. باعث مي‌شه زود بيدار شي و تا لنگ ظهر نخوابي.

ناهيد:‌ ناصرناصر. برو بقيه وسايل رو هم بيار.

مادر:  مگه كارگرها رو فرستادي برن؟

ناهيد:‌ آره، خب. سه ساعت تمام شد. اگه بيش‌تر مي‌موندند پول بيش‌تري هم مي‌خواستند. وسايل سنگين رو آوردند ديگه. تلفن توي كدوم كارتن ئه؟    

( مادر يكي از كارتن‌ها را نشان مي‌دهد. )

ناهيد:  ناصر، مگه با تو نيستم؟

مادر:‌ مي‌ره مي‌آره. بذار كمي استراحت كنه.

ناهيد:‌ اون وسايل رو كه نمي‌شه همون‌طور وسط حياط گذاشت مامان. پاشو ناصر.

( ناصر از اتاقي ديگر وارد صحنه مي‌شود. ناهيد تلفن را پيدا كرده دارد وصل مي‌كند.)

ناصر:‌ چرا كارگرها رو فرستادي برن؟ اگه يه ساعت ديگه كار مي‌كردند فوق‌ش هزار تومن بيش‌تر مي‌گرفتند.

ناهيد:  ووي! ووي!  اگـــه هزار تومن پول كمي ئه همين حــالا بده به خودم، من همه‌ي  اون وسايل رو مي‌آرم بالا.

مادر:‌ پسرم برو اون وسايل رو بيار بالا.

ناهيد:‌ شما اين‌جا چه‌كار مي‌كنين؟

مادر:‌ با مايي؟

ناهيد:‌ نه، با اين وسايل بدن سازي‌ام( به ناصر ) مگه نگفتم اين‌ها رو بذار توي انباري.

ناصر:‌ مي‌خوام تمرين كنم.                      

ناهيد:  يك سال ئه كه فقط حرف‌ش رو مي‌زني.

ناصر:‌ مي‌خوام هر روز صبح روي بالكن تمرين كنم.

ناهيد:  روي بالكن من اجازه نمي‌دم.

ناصر:‌  مگه اجازه من دست تو ئه؟ اتاق‌م ئه. دل‌م مي‌خواد اون‌جا تمرين كنم.

ناهيد:‌ كي گفته اون اتاق تو ئه؟

ناصر:‌ من از همون اول گفتم اين اتاق رو مي‌خوام.

مادر:‌ پسرم، قرار شد من و تو توي اين اتاق باشيم.

ناصر:‌ بي‌خـود. من براي اين اتاق كلي نقشه كشيدم. مي‌خـوام صبح‌هـا روي بالكن تمرين كنم. مي‌خـوام تابستان‌ها روي بالكن پشه‌بند بزنم بخوابم.

ناهيد:  اتاق تو و مامان اين يكي ئه.

ناصر:  مگه به حرف تو  ئه؟

ناهيد:‌ ناصر، من خسته‌ام. اين‌قدر نرو توي اعصابم.

ناصر( در ميان حرف ناهيد ): به من چه كـه خسته‌اي. مگه مـا خسته نيستيم؟ جـوري حـرف مـي‌زنه انگـار فقط خودش كار كرده.

صداي زن:  اه، خيلي روزمـره است. مشكل اصلي نوشته‌هاي تو  اين ئه كـه خيلي روزمـره اسـت. بيا، به‌ت برخورد، آره؟

صداي مرد: نه.

صداي زن: آره.

مادر:‌ پسرم، حموم توي اون  اتاق ئه. هر وقت يكي بخواد بره حمام، مزاحم‌ت مي‌شه. مگه تو نمي‌خواي

ناصر:  اشكالي نداره. من همان اتاق رو مي‌خوام.

ناهيد: بي‌خود براي اون اتاق نقشه نكش. برو وسايل اون پايين رو بيار.

ناصر:  تا تكليف اين اتاق روشن نشه من دست به هيچ چي نمي‌زنم.

مادر:‌ خب، توي اون اتاق ورزش كن عزيزم.

ناصر:‌ توي اون اتاق كه نمي‌شه ورزش كرد مامان. بوي گند عرق تن‌م مي‌پيچه توي اتاق.

ناهيد:‌ اصلا خونه كه جاي بدن سازي نيست. مي‌خواي ورزش كني برو باشگاه.

ناصر: اگه من جاي علي بودم تا حالا طلاق‌ت داده بودم.

مادر: ناصر!

ناهيد: پس كاش جاي اون بودي چون من از خدام ئه كه اون طلاق‌م بده.

مادر: پسرم، ما قبلا صحبت كرديم

ناصر:‌ كسي با من صحبت نكرد.

ناهيد:‌ با مامان صحبت كردم.

ناصر: با من هم بايد صحبت مي‌كردي. ( به مادر ) كافي ئه كه فقط با شما صحبت كرده؟   

مادر:  ببين،‌ پسرم،‌ اون اتاق

ناصر:  نه،‌ من مي‌خوام بدونم كافيه كه فقط با شما صحبت كرده؟

مادر:  خب،‌ نه؛ اما پسرم

ناصر:‌  همين.

(‌ ناصر به آن اتاق مي‌رود و با يك كارتن برمي‌گردد و آن را در صحنه مي‌گذارد. )

ناهيد:‌  داري چه‌كار مي‌كني؟ به وسايل ما دست نزن. مگه با  تو نيستم؟ 

ناصر:‌  من قبلا گفتم اون اتاق رو مي‌خوام.

ناهيد:‌  من هم همين الان دارم به‌ت مي‌گم اون اتاق من ئه.

ناصر:  چرا؟

ناهيد:  براي اين‌كه دل‌م مي‌خواد.

ناصر:  اگه دل بخواهي ئه من هم مي‌گم اين اتاق من ئه.

ناهيد:  اين اتاق من ئه چون من بيش‌تر از همه پول گذاشتم براي رهن و اجاره اين‌جا. حالي‌ت شد؟

( ناصر كارتن ديگري را كه برداشته بود همان‌جا روي زمين مي‌گذارد و مي‌رود كاپشن خود را به تن مي‌كند. )

مادر:  كجا داري مي‌ري؟‌

( ناصر پاسخي نمي‌دهد. )

ناهيد:  مامان ازت پرسيد كجا داري مي‌ري؟

ناصر:‌  مستراح.

( ناصر به دست‌شويي مي‌رود.)     

مامان:  تو نبايد اون حرف رو مي‌زدي.

ناهيد:  ديدي كه مجبورم كرد مامان.

مادر:  حالا چي مي‌شه اون اتاق رو بدهي به‌ش؟

ناهيد:  يعني چه؟‌ چرا هميشه حرف، حرف اون باشه؟‌ همه‌ش تقصير تو ئه مامان. هر وقت قهر مي‌كنه، تو زود كوتاه مي‌آي.    

مادر:  آخه چرا شما سر هر چي با هم جر و بحث مي‌كنيد؟

صداي زن:  خيلي روزمره است.

( ناصر  مي‌آيد تو. )

ناصر:  مامان، من شب برنمي‌گردم.

مادر:  بيرون خيلي سرد ئه. نرو  بيرون.  

ناهيد:  كجا مي‌خواي بري؟

ناصر:  توي كارهاي من دخالت نكن. تو ديگه حق نداري توي كارهاي من فضولي كني. هر جا دل‌م بخواد مي‌رم،‌ هر وقت هم دل‌م بخواد برمي‌گردم.

ناهيد: برو گم شو. لوس گه.

صداي زن: باز هم فحاشي؟

ص مرد: اگه همه‌ش حرف‌هاي خوب خوب توي دهن‌شون بذارم تو خودت باورمي‌كني؟ آدم‌هايي كـه من مي‌شناسم اين‌طور هستند. من خيلي سعي كردم مودبانه بنويسم، اما اين جا ديگه خيلي ضروري بود. 

( ناصر از خانه بيرون مي‌رود. )

ناهيد: پول توي جيب‌ش بود؟

مادر: نمي‌دونم.

ناهيد: هميشه شنيديم زنها قهر مي‌كنن. توي خونه ما برعكس ئه، مردها قهر مي‌كنن.

مادر: تو بدجوري باهاش حرف زدي. واقعا خجالت نمي‌كشي!

ناهيد: چرا فقط من بايد ملاحظه‌ش رو بكنم؟ چرا اون ملاحظه من رو نمي‌كنه؟ من الان اعصاب‌م خورده مامان. من ازش بزرگ ترم، ديدي كه چه‌طور باهام حرف مي‌زد.

مادر: من از شما راضي نيستم. از هيچ كدوم تون راضي نيستم. چون با هم خوب رفتار نمي‌كنين. مدام به هم فحش مي‌دين. اصلا به هم احترام نمي‌ذارين. يه روز نشده كه با هم جر و بحث نكنين. همه‌ش بد و بيراه، بحث و دعوا. 

ناهيد: ناصر بايد از يكي حساب ببره. از تو كه حساب نمي‌بره. من بايد باهاش اين‌طور رفتار كنم كه از من حساب ببره.

مادر: تو ناهيد زبان‌ت خيلي تلخ ئه. مشكل تو اين ئه كه بلد نيستي به زبان خوش حرف بزني.

ناهيد: مگه اين همه سال كه تو به زبان خوش باهاش حرف زدي، نتيجه گرفتي؟

مادر: آره. اون به من احترام مي‌ذاره،‌ اما به تو نه. 

ناهيد:‌ به تو احترام مي‌ذاره؟ اگه احترام مي‌ذاشت، به‌ت مي‌گفت كجا داره مي‌ره.

مادر: شنيدي كـه اول‌ش گفت شـب برنمي‌گـرده. من ازش نپرسيدم، خـودش به‌م گفت. امـا همين‌كـه  تو ازش پرسيدي كجا مي‌خواد بره، جواب نداد.

ناهيد: تو مامان، پسرت رو لوس بار آوردي.

مادر: تو نمي‌دوني چه‌طـور با ديگران رفتار كني. با شوهـرت هـم همين‌طـور غلط رفتار كـردي كـه الان نيست كمك‌مون كنه.

ناهيد: ناصر رفت چون دنبال بهانه مي‌گشت كه بره. چون تنبل ئه. علي هم همين‌طور. هر دو تاشون تنبل اند. دو تاشون رو بايد بست به يه گاري.

مادر: شد يه بار قبول كني خودت هم مقصري.

ناهيد: مامان، به خدا خسته‌ام و اصلا حوصله اين حرف‌ها رو ندارم. اصلا حوصله ندارم.

مـادر: تو درست مثل پدرتي. انگار پدرت تو رو زاييده، نه من. اون هـم وقتي حـرف كم مـي‌آورد مـي‌گفت من خسته‌ام، حوصله ندارم.

( مادر و ناهيد در سكوت سرگرم كار هستند. )

صداي زن: آخي! مثل همه‌ي مادرها. تا وقتي بچه‌ها كوچك هستند مادر قدرت داره و بچه‌ها از هر چه مي‌ترسند به مادرشون پناه مي‌برند. وقتي غمگين هستند مادرشون رو مي‌خوان. مادر تكيه‌گاه اون‌ها ست. امـا وقتي بزرگ مي‌شن همه چي برعكس مي‌شه. اون‌هـا تكيه‌گاه مادر مي‌شن. اين از دست دادن قدرت مادر خيلي غم‌انگيز ئه.

( صداي زنگ تلفن. ناهيد گوشي را برمي‌دارد. )

ناهيد: الـو.

ناهيد: سلام. چه‌طوري؟

ناهيد: تو هميشه اولي.

ناهيد: نه بابا. هنوز خيلي شلوغ پلوغ ئه.

ناهيد: نه. مرسي.

ناهيد: نه بابا. كـارگـر  گرفتيم.

ناهيد: كجا ديديش؟

ناهيد: چه‌طور مگه؟

ناهيد: مطمئني علي بود؟

ناهيد: زنه قيافه‌ش چه‌طور بود؟

ناهيد: تو مطمئني علي بود ديگه؟

ناهيد: چرا.  سه روز ئه ازش خبر ندارم.

ناهيد: مي‌خوام ازش جدا شم.

ناهيد: ديگـه خسته شدم مهتاب. اين دفعه نذاشتم اون شروع كنه هر چي دل‌ش مي‌خواد بگه بعد قهر كنه بره. به‌ش گفتم ديگه نمي‌خوام ببينم‌ت. هر چي حرف توي دل‌م جمع كرده بودم به‌ش گفتم.

مادر: حالا حتما بايد اين‌ها رو براي هر كي تعريف كني؟

ناهيد: اتفاقا قبل از اثاث‌كشي گفتم كه امتحان‌ش كنم.  اگـه مـرد  بود با همـه‌ي حرف‌هام بايد مـي‌اومـد توي اثاث‌كشي كمك‌مون مـي‌كـرد. دارم از خسته‌گـي مي‌ميرم. اين كارها رو اون بايد مي‌كرد، نه من.

ناهيد: نه نزده.

ناهيد: فقط منتظرم تلفن كنه. حرف‌هام رو آماده دارم.

ناهيد: نه. ديگه تصميم خودم رو گرفته‌ام. بايد از هم جدا شيم. من ديگه نمي‌تونم بيش‌تر از اين با  آدمي زندگي كنم كه اصلا يه ذره هم من رو نمي‌فهمه.

ناهيد: اين دفعه كـه داشت مي‌رفت من هم داد زدم برو گم شو، ديگه هم برنگرد. واقعا هم از خدام ئه كـه ديگـه برنگـرده، مگه اين‌كه براي طلاق دادن‌م برگرده.

ناهيد: به‌خدا حالا مي‌بيني.

ناهيد: خداحافظ.

( ناهيد گوشي تلفن را مي‌گذارد و شروع مي‌كند به ادامه‌ي كار. امـا پيدا ست كـه فكرش جاي ديگري هست)

ص زن: خب من اين گفت‌وگوي تلفني ناهيد رو دوست ندارم.

ص مرد: چرا؟

ص زن: چراش رو نمي‌دونم. فقط مي‌دونم كه خوش‌م نمي‌آد.

ص مرد: ‌ وقتي اولين موشك رو زدند تو كجا بودي؟

ص زن: ‌  من و مادرم رفته بوديم خريد لباس عيد.

ص مرد: ‌ صداي انفجار موشك خيلي قوي‌تر از بمب بود. وقتي صدا رو شنيدين فكر كردين صداي چي ئه؟

ص زن:‌ مادرم فكر مي‌كـرد صداي رعد و برق ئه. آره، داره يادم  مي‌آد.  مـامان  فكـر مي‌كرد صداي رعـد و برق ئه،‌ اما من گفتم به گمونم يه جايي بمب گذاشتند. آخه اگه يادت باشه اون روزها بمب هم مي‌ذاشتند. آره، خوب يادم ئه من فكر مي‌كردم بمب گذاشتند. كاملا هم مطمئن بودم كه دور و بر ما هست، از بس كه صداي  انفجار نزديك بود. آره. ما رفتيم خريدمون رو كرديم، اصلا انگار نه انگار اتفاقي افتاده. اما دومين موشك رو كه زدند فكر كرديم  پس بمباران هوايي ئه. من و مامان توي اتوبوس بوديم. اون موقع هنوز توي اتوبوس‌ها خانم‌ها و آقايون از هم جدا نبودند. چهره  مردهـا و  زن‌ها الان توي ذهن‌م ئه. همه نگران از اين‌كه باز جنگ به شهرها كشيده شده. اما من يادم ئه كه خوش‌حال بودم، چون اميدوار بودم مدرسه تعطيل مي‌شه.

مادر: به اون چه ربطي داره كه مسائل خصوصي زندگي‌ت رو به‌ش مي‌گي؟

ناهيد: تنها آدمي ئه كه مي‌تونم باهاش درد دل كنم.

مادر: اون رفيق خوبي نيست. خيرت رو نمي‌خواد. داره از حسودي مي‌ميره كه شوهرت هنوز باهات ئه.

ناهيد: مهتاب مي‌گه علي رو ديروز توي خيابون ديده كه يه زن هم توي ماشينش نشسته بود.

مادر: دروغ مي‌گه. خودش نتونسته شوهرش رو نگرداره ديگه چش ديدن زن‌هاي ديگه رو نداره كه شوهرشون باهاشونن.

ناهيد: براي چي الكي از علي دفاع مي‌كني؟

مامان:‌ اصلا زني كه نتونه شوهرش رو نيگرداره حق‌ش ئه كه همين بلا سرش بياد.

ناهيد: مامان،‌ هيچ چي نمي‌شه به‌ت گفت. تو فقط بلدي روي زخم آدم نمك بپاشي.

مادر: حرف حق تلخ ئه ديگه. شوهرداري هنر مي‌خواد خانوم.

ناهيد: آره، تو هنرش رو داشتي. كاري كردي كه بابا دق كرد.

مادر:‌ وا! چرا از خودت حرف درمي‌آري؟ اون سكته كرد.

ناهيد: خب، چرا سكته كرد؟ يه آدم سالم چرا يهو بايد بيفته بميره؟ دليل سكته‌ش شما بودي خـانوم. اين هم حرف حق. تلخ ئه، نه؟

( صداي انفجار )

مادر: يا امام حسين. صداي چي بود؟

ناهيد:‌ فكر كنم باز يه جايي بمب گذاشتند.

 (‌ صحنه خاموش مي‌شود. )

ص زن: ادامه‌ش؟

ص مرد: هنوز ننوشته‌م. ريتم‌ش چه‌طور ئه؟

ص زن: بد نيست.

ص مرد: پس خوب هم نيست؟

ص زن: آره خوب هم نيست.

ص مرد: هيچ چيزي از اون روزها يادت نيومده برام تعريف كني؟

ص زن:   چرا. يادم اومد راديو و  تلويزيون روز اول هيچ اشـاره‌اي به مـوشـك‌باران نكـردند. بابام راديوي خارج رو گرفت كه بفهمه چه خبر ئه. ميترا  گريه مي‌كرد مي‌گفت بريم بيرون از شهر. ماشين‌مون خراب بود. مامان زنگ زد يه تاكسي اومد دنبال مون رفتيم پارك ارم. تا دير وقت اون‌جا توي سرما مـي‌لرزيديم. بابا گفت ديگـه برگـرديم خونه. ميترا مـي‌گفت بريم توي يه هتل بخوابيم. بابا گفت مي‌ريم خونه. هيچ جاي ديگـه نه. تازه رسيده بوديم خونه كه باز يه جاي ديگـه مـوشك خورد.  بابا  باز  رفت سراغ راديو. من  راديو ضبط رو ازش گرفتم، توي ضبط  يه  نوار  گذاشتم  و شروع كردم به رقصيدن. بابا پا شد بغل‌م كرد با هم  رقصيديم.  بعد مامان  و ميترا هم پا شدند. قيافه‌ي ميترا خوب توي ذهن‌م ئه، صورت‌ش خيس اشـك بود و داشـت مي‌رقصيد. ما خيلي رقصيديم  و من در تمام  مدت رقص  نگران شيشه پنجره بودم. توي ذهن‌م مجسـم مـي‌كردم شيشه‌هـا خورد مي‌شه مي‌ره توي چشم‌مون و تن‌مون رو پاره پاره مي‌كنه. من هنوز هم از پنجره مي‌ترسـم. آره، ما كلي رقصيديم و بعد مي‌دوني رفتيم كجا خوابيديم؟ زير ميز آشپزخونه. آره،‌ به خدا. يه ميز سنگي داشتيم، چهارتايي‌مون  چپيديم زير اون ميز. من كنار بابا خوابيدم. اين‌قدر خوش‌حال بـودم كنار بابام خوابيدم.  

 

 

صحنه دوم: خدايا شكرت!

( صحنه خلوت‌تر شده، اما هنوز تعداد كارتن‌هاي بسته‌بندي شده چشم‌گير است. مادر دارد تلفن مي‌كند. ناهيد با تلويزيون ورمي‌رود. )

ناهيد:‌  چه‌ت ئه؟ چرا صدات در  نمي‌آد؟

مادر:‌  با مني؟

ناهيد:‌  نه، با اين تلويزيون‌م.  چه قدر به ناصر گفتم وقتي كارگرهـا  دارند وسايل رو مي‌آرن بالا مواظب باش. معلوم نيست تلويزيون رو به كجا زدند كه صداش در نمي‌آد.

مادر:‌  دايي‌اين‌ها گوشي رو برنمي‌دارند.

( صداي انفجار )

مادر:  يا فاطمه زهرا.

ناهيد:  اين خيلي نزديك بود.

ص زن:  روز اول موشك‌باران اين‌جوري نبود كـه. مـردم فكر مي‌كردند بمباران ئه. سردرنمي‌آورديم چرا ضدهوايي‌ها كار نمي‌كنن. صداي آژير خطر هم نمي‌اومد. يادت رفته؟ هر وقت صداي انفجار مي‌اومد همه‌ي مردم برق‌ها رو خاموش مي‌كردند.

 ( موقعيت قبل يك بار ديگر مطابق نظر زن نويسنده ديده مي‌شود. اين بار لامپ اتاق خاموش است و فقط نور تلويزيون اتاق را روشن كرده است. مادر دارد تلفن مي‌كند. ناهيد با تلويزيون ورمي‌رود.)

ناهيد:‌  چه‌ت ئه؟ چرا صدات در  نمي‌آد؟

مادر:‌  با مني؟

ناهيد:‌  نه، با اين تلويزيون‌م. چه‌قـدر به ناصر گفتم وقتي كارگرهـا دارند وسايل رو بالا مي‌آرن مواظب باش. معلوم نيست تلويزيون رو به كجا زدند كه صداش درنمي‌آد.

مادر: نور تلويزيون از پنجره مي‌زنه بيرون ناهيد. مگه نمي‌گن همه‌ي نورها بايد خاموش باشه.

ناهيد: تلويزيون رو گرفتم طرف ديوار مامان جان! نگاه كن بعد حرف بزن.

مادر:‌  دايي‌اين‌ها گوشي رو برنمي‌دارن.

( صداي انفجار )

مادر:  يا فاطمه زهرا.

ناهيد:  اين خيلي نزديك بود.

مادر:‌  خدايا شكرت! 

( صداي زنگ تلفن. ناهيد به سمت تلفن مي‌رود. صداي زن نويسنده روي تصوير ناهيد )

ص زن:  خدايا شكرت؟ يعني چه خدايا شكرت؟

ص مرد:  ما هر بار كه صداي انفجار مي‌شنيديم خوش‌حال مي‌شديم. خوش‌حال از اين‌كه روي سر ما نيفتاد. ديگران رو نمـي‌دونم، امـا من  كمي بعد از خوش‌حالي به شدت افسرده مي‌شدم. وقتي فكر مـي‌كـردم كسان ديگري زير آوار مرده‌اند. چند بچه مـرده‌اند. كسايي با يك دنيا اميد و آرزو مـرده‌اند. يه بار توي خيابون ديدم كـه يه لـودر اجسـاد رو از زير آوار بيرون مـي‌كشيد. ديگـه از  ترس هيچ كاري نمي‌تونستم بكنم. هـر لحظه انتظـار داشتم يه مـوشك بالاي سرم پايين بياد. يه شب داشتم حمام  مي‌كردم صداي انفجاري شنيدم، گـريه‌ام گـرفت. من گريه كـردم.  از اين‌كـه وضعي  پيش نيومد  لخت مادرزاد زير آوار جسدم رو پيدا كنند خيلي خوش‌حال بودم. خودم رو مجسم مي‌كردم، جسدم رو، با تن صابوني، ليف به دست‌، زير آوار.

ص زن:‌  اين رو كـه گفتي يادم  اومـد يه موشك  هـم خورده بود بغل يه حمـام زنانه، فرداش ‌مـردم به شوخي مي‌گفتند:  جنگ جنگ تا پيروزي / صدام بزن جاي ديروزي.

ناهيد: تلويزيون رو گرفتم طرف ديوار مامان جان! نگاه كن بعد حرف بزن.

مادر:‌  دايي‌اين‌ها گوشي رو برنمي‌دارن.

 ( صداي انفجار )

مادر:  يا فاطمه زهرا.

ناهيد:  اين خيلي نزديك بود.

مادر:‌  خدايا شكرت!

ناهيد: مامان! مي‌دوني الان چند نفر مردند؟ اون‌وقت مي‌گي خدايا شكرت!

مادر: خدا مرگ‌م بده. راست مي‌گي؟ استغفرالله اتوب عليه. العفو! العفو! العفو!

 ( صداي زنگ تلفن. ناهيد به سمت تلفن مي‌رود. )

ناهيد:  الوالو؟الو؟الو؟( گوشي را مي‌گذارد ) فكر كنم علي ئه. هر بار كه جايي رو زدند، تلفن مي‌زنه مطمئن بشه زنده‌ايم. آره، علي ئه. اين‌قدر هم مغرور ئه كه حرف نمي‌زنه.

مادر: ببين! بعد تو قدر همچين مردي رو نمي‌دوني. الان چه قدر خوب بود اگه اين‌جا پيش‌مون بود.

ناهيد: خيلي خب مامان از فرصت استفاده نكن نصيحت‌م كني.

مادر: خدا ازت نگذره ناهيد!

ناهيد: مامان!

مادر: مرض مامان! مردهاي خونه‌مون رو آواره‌ي خيابون كردي تو.

ناهيد: به‌خدا مامان! يك كلمه ديگه بگي از اين در مي‌زنم مي‌رم خودم رو گم و گور مي‌كنم همه‌تون از دست‌م راحت بشين.

( كارتن‌ها را وارسي مي‌كند. )

ناهيد: اين چراغ قوه كجا ست؟

مادر:‌ نمي‌دونم.

ناهيد: اصلا تعجب نمي‌كنم بدوني كجا ست، ولي براي اين‌كه من رو اذيت كني بگي نمي‌دوني. ( همچنان كارتن‌ها را وارسي مي‌كند. در يك كارتن پيداش مي‌كند. ) سلام. تو اين جايي؟ پس چرا صدات در نمي‌آد عزيزم؟ ( چراغ‌ قوه را روشن مي‌كند. )

مادر: نورش رو بگير طرف زمين ناهيد!

ناهيد: حالا با هم بگرديم ضبط رو پيدا كنيم.

مادر: خودت تنهايي بگرد. به من چه.

ناهيد: با اين چراغ قوه بودم نه با شما. مي‌دونم از شما خيري به من نمي‌رسه.

مادر: ناصر جان! ناصر پسرم تو رو خدا زنگ برن مادرت فدات بشه الهي. تو رو خدا زنگ بزن خيال‌م رو راحت كن پسرم. ناصر جان هر جا هستي خدا حفظ‌ت كنه.

( صداي زنگ تلفن )

ناهيد:‌  الو!

ناهيد: هيچ معلومه تو كجايي؟ چرا زودتر تلفن نكردي؟

مامان: ناصر ئه؟

ناهيد: عقل‌ت نمي‌رسه ما نگران‌يم؟

مادر:‌  گـوشي رو بده به من ناهيد. گـوشي رو... ( گـوشي را مي‌گيرد )  الـو! خدا رو شكر. خدا رو صد هزار مرتبه شكر. پسرم تو كجايي؟

مادر: چرا زودتر تلفن نكردي؟ همين الان بيا خونه. من مي‌ترسم.

مادر: ناهيد! ناصر مي‌گه ما بريم بيرون!

ناهيد:‌  اين‌جا كه امنيت‌ش بيش‌تر از بيرون  ئه مامان. به حرف‌هاي چرند  اون بچه چرا گوش مي‌دي؟

مادر: ‌ اين‌جا  كه امنيت‌ش بيش‌تر از بيرون ئه ناصر.

مادر: اگه  نياي فكرم  همه‌ش  پيش تو ئه. عزيزم،‌ بيا اين‌جا. من تنهام.

مادر: اين حرف‌هاي مزخرف چي ئه مي‌زني؟ بيا اين‌جا! ما تنهاييم. خواهش مي‌كنم.  

ناهيد:‌  چي چي رو خواهش مي‌كنم مامان!؟ ( گوشي را مي‌گيرد ) تو خجالت نمي‌كشي؟! تو مثلا مـرد  اين خونه‌اي. الان بايد اين‌جا باشي.

مادر:  گـوشـي رو  بده  به من. ( گـوشـي را  مـي‌گيرد )  پسرم، همين  الان  بيا  اين‌جـا. من خيلي  مـي‌ترسـم.

مادر: بيرون سرد ئه. من حال‌م بد مي‌شه.

مادر: قول بده. به‌م قول بده.

مادر: نه. قسم بخور.

مادر: نه. تا وقتي  برنگشتي، هر جا رو كه زدند فوري بايد به‌م تلفن كني.

مادر: خدا پشت و پناه‌ت.      

( گوشي را مي‌گذارد. بلافاصله صداي تلفن. )

مادر:‌  الــو؟

مادر: سـلام داداش. چند دقيقه پيش زنگ زدم گـوشـي رو برنمي‌داشتين.

مادر: آره داداش. شماها الان كجايين؟

مادر: ناهيد! دايي‌اين‌ها رفته‌اند بيرون شهر. مي‌گه ما هم بريم پيش‌شون.

ناهيد:‌  نه مـامان. من جرات نمي‌كنم پام رو توي خيابون بذارم.

مادر:‌ داداش،‌ ما نمي‌تونيم بيايم. ناصر و علي هنوز نيومده‌اند. وسايل‌مون رو هم هنوز از توي كارتن‌ها درنياورديم. اين‌جا نشسته‌ايم توي تاريكي.  

ناهيد:‌  مامان،‌ بپرس كجاها رو زدند.

مادر:‌   هر جا كه هستين خدا حفظ‌تون كنه.    

ناهيد:  مامان، بپرس كجاها رو بمباران كردند.

مادر:‌   داداش، كجاها رو بمباران كردند؟

مادر: خدا  لعنت شون كنه به حق علـي.

مادر: باشه داداش.

مادر: قربان‌ت داداش. خدا پشت و پناه‌ت. ( گـوشي را مي‌گـذارد )

مادر: يكي‌ش خورده طرف‌هاي بيست پنج شهريور. مـا كه اون طرف‌هـا كسي رو نداريم؟

ناهيد:  نه.

مادر:  خدا رو شكر.

ناهيد: باز هم كه اين جمله رو تكرار كردي مامان!

مادر: آخ! غلط كردم.  

ناهيد:‌  اين راديو ضبط توي كدوم كارتن ئه مامان؟

مادر:  نمي‌دونم.

ناهيد: مامان جان! طاهره خانوم! خودت گذاشتي‌ش توي كارتن مامان.  آخه چرا يادت نيست توي كدوم‌شون گذاشتي؟

مادر: اه! يادم نيست ديگه! تو چه‌قدر غر مي زني!

( ناهيد  همچنان براي پيدا كردن راديو ضبط كارتن‌ها را  وارسي مي‌كند. )

صداي زن:  يادم ئه مادرم مي‌گفت وقتي آدم مي‌ترسه فوري بايد بره دست‌شويي، براي اين‌كه كليه‌ها بايد كار كنن. همه‌ي ما رو مجبور كرد بريم دست‌شويي. بابام مي‌گفت من دست‌شويي ندارم. ( مي‌خندد. ) مادرم هلش داد توي دست‌شويي كه سعي خودت رو بكن.

( ناهيد از داخل يكي از كارتن‌ها آلبوم‌هاي عكس‌ خودشان را پيدا مي‌كند. جست‌وجو براي پيدا كردن ضبط صوت گويي يادش مي‌رود. سرگرم تماشاي آلبوم عكسي  مي‌شود كه از يك كارتن بيرون آورده است. چراغ قوه كمي پت پت مي‌كند.)

ناهيد: خيلي خب. خيلي خب.

مادر:‌  چي مي‌گي تو؟

ناهيد:  با اين چراغ‌قوه‌ام.

مادر:  ناهيد! مي‌شه لااقل توي همچين وضعيتي دست از اين مسخره بازي‌هات برداري. يعني چي هي با وسايل حرف مي‌زني؟

ناهيد:  اين عكس‌هـا رو كه نگاه مي‌كنم تازه مي‌فهمم توي اين دو سال چي به سـرم اومده. توي همين دو هفته چهار كيلو لاغر شدم. الان پنجاه و يك كيلو هستم. اول ازدواج شصت كيلو بودم. خوب يادم ئه.

مادر:  از بس كه حرص و جوش مي‌زني.  از بس كه بد اخلاق و پر توقعي.  

ناهيد:  اين‌ها رو نگفتم كه تو باز شروع كني مامان.

صداي زن:  چي ئه؟ داري انتقام مي‌گيري؟

صداي مرد: ‌ من دوست‌ت  دارم.

ص زن:‌  آره،‌ دارم مي‌بينم چه‌قدر دوست‌م داري.

ص مرد:  اين شخصيت ربطي به تو نداره.

ص زن:  خودتي.

ص مرد:‌  چي؟

ص زن:  واضح‌تر بگم؟ خر خودتي.

ناهيد: كيلو لاغر شدم. الان پنجاه و يك كيلو هستم. اول ازدواج شصت كيلو بودم. خوب يادم ئه.

مادر: از بس كه حرص و جوش ميزني. از بس كه بد اخلاق و پر توقعي.

ناهيد: اين‌ها رو نگفتم كه تو باز شروع كني مامان.

مادر: تو شوهر بد نديدي. مردهاي ديگه رو ببين، اون‌وقت مي‌فهمي كه علي چه مرد خوبي ئه.

ناهيد:  آره، چه مرد خوبي. توي اين وضع تنهامون گذاشته قهر كرده، اون‌وقت مرد خوبي ئه؟

مادر:‌  تقصير خودت ئه كـه اون قهر كرده. تو اصلا بلد نيستي با آدم خوب حرف بزني. همين الان چي مي‌شد با برادرت با لحن بهتري حرف مي‌زدي؟

ناهيد:‌ مامان، بس كن. حوصله ندارم.

مادر: اين‌قدر غر ميزني كه علي هم مجبور مي‌شه جواب بده. اگـه شـوهـرت باهات بدرفتاري مي‌كنه تقصير خودت ئه. چون بلد نيستي خرش كني.

ناهيد:  (‌ با بغض ): خدايا، باز هم  حرف‌هاي تكراري. از دست  همه‌تون خسته شده‌ام.( آلبوم را پرت مي‌كند. )

مادر: وا! من اگه حرفي زدم براي اين ئه كه خير و صلاح تو رو مي‌خوام.

ناهيد: اگه مادري بودي كه خير و صلاح بچه‌ش رو مي‌خواد مي‌زدي توي دهن‌م مي‌گفتي حق نداري اين‌قدر زود ازدواج كني؟

مادر: همچين هم زود ازدواج نكردي. اين‌قدر  هم نمك‌نشناس نباش. شوهرت آدم خوبي ئه. مردها همه‌شون بچه‌ن. زن اگه زن باشه مي‌تونه شوهرش رو  همون‌جور كه دل‌ش مي‌خواد تربيت‌ كنه.

ناهيد: اون‌وقتي كه داشت تربيت مي‌شد مادرش بالا سرش بود. اگه من بالا سرش بودم كه نمي‌ذاشتم اين‌جورلوس بار بياد.

مادر: اي خدا! تو رو به بزرگي‌ت قسم يه پسر به اين دخترم بده مي‌خوام ببينم موقع تربيت‌ش چه غلطي مي‌خواد بكنه.

ناهيد: اولا من گه بخورم بخوام بچه‌دار بشم ولي اگر هم غلط زيادي كردم بچه‌دار شدم جوري تربيت‌ش مي‌كنم كه بعدها زن‌ش توي دل‌ش به‌م فحش نده. 

مادر: به جاي اين‌كه توي دل‌ت به مادر شوهرت فحش بدي همت كن شوهرت رو مطابق پسند خودت تربيت‌ش كن. مردها دو بار تربيت مي‌شن. يه بار مادرهاشون تربيت‌شون مي‌كنن يه بار  هم بايد زن‌هاشون تربيت‌شون كنن.

ناهيد: ولي من يه مرد كاملي مي‌خواستم كه لازم نباشه خودم تربيت‌ش كنم. يه مرد خودساخته كه بتونم به‌ش تكيه كنم.

مادر: بيا فشارم رو بگير؟ 

ناهيد: توي اين شلوغي حالا فشار‌سنج رو از كجا پيدا كنم؟

مادر: اين‌جا پيش خودم ئه.

( ناهيد فشار مادرش را مي‌گيرد. )

مادر: چند ئه؟

ناهيد ( با چراغ قوه نگاه مي‌كند. چراغ‌قوه پت پت مي‌كند. ): 15 روي 10. بفرما. حالا هي غر بزن. هي غر بزن. اين قدر  غر بزن كه فشارت هي بره بالا.

مادر: ناهيد من غر مي‌زنم يا تو!؟ كي از وقتي كه پامون رو گذاشتيم توي اين خونه داره مثل سگ پاچه مي‌گيره؟

ناهيد: به خدا منظوري ندارم. داد مي‌زنم بلافاصله پشيمون مي‌شم. آخه مردهاي خونه‌مون خيلي لوسن مامان!

مادر: بيا اين‌جا ببينم. بيا اين‌جا ببينم. ( بغل‌ش مي‌كند. )

ناهيد: باتري چراغ قوه تموم شد مامان!

مادر: فداي سرت كه تموم شد.

ناهيد: دل‌م نمي‌خواست تموم بشه.

مادر: شمع كه داريم. الان مي‌رم پيداش مي‌كنم.

ناهيد: نه نرو. تو رو خدا من رو سفت بغل كن مامان. 

مادر: آخي! عزيزم. خوشگل من! ببين الان عين بچگي‌هات شدي. پيش علي هم مثل الان‌ت باش. عين بچگي‌هات. هر وقت رفتاري مي‌كني كه بلافاصله پشيمون مي‌شي صاف و صادق بگو.

ناهيد: اگه هر بار بخوام عذرخواهي كنم پررو مي‌شه مامان. به خدا پررو مي‌شه. لوس‌تر از ايني كه هست مي‌شه.

مادر: چرا متوجه نيستي چي به‌ت گفتم؟ مردها بچه‌ن. شصت سال شون هم بشه بچه‌ن. شكننده‌ن. هارت و پورت‌شون رو نگاه نكن. اين‌قدر راحت مي‌شه خرشون كرد. فقط بايد راه‌ش رو ياد بگيري دخترم.

ناهيد: پس چرا تو بلد نبودي مامان جان!

مادر: چرت و پرت نگو. خيلي هم خوب بلد بودم. بابات سكته كرد. اگه اين حرف‌ت شوخي ئه شوخي خوبي نيست.

ناهيد: اصلا هم شوخي نيست.

مادر: اصلا شوخي خوبي نيست. من و بابات هيچ‌وقت مشكل مهمي با هم نداشتيم. 

ناهيد:‌ مامان، يه چيزي ازت بپرسم راست‌ش رو به‌م  مي‌گي؟

مادر: معلوم ئه كه مي‌گم.

ناهيد:‌ تو اصلا من رو دوست داري مامان؟

مادر: وا! اين چه حرفي ئه؟ معلوم ئه كه دوست‌ت دارم. تو دختر مني.

ناهيد: من هـر وقت  بختك مي‌شم  خواب مي‌بينم تو با يه كارد آشپزخونه داري مي‌آي سـرم  رو ببري.    

مادر: وا! خاك عالم!

ناهيد: هميشه هم مي‌دونم دارم خواب مي‌بينم، اما نمي‌تونم بيدار شم. سعي مي‌كنم علي رو  بيدار كنم،‌ اما علي بيدار نمي‌شه. سعي مي‌كنم پا شم،‌ اما نمي‌تونم.  تو مي‌آي بالاي سـرم، همين‌كـه  كارد  رو  مي‌ذاري روي گلوم من از ترس بيدار  مي‌شم.

مادر: وا!

ص زن: اين خواب ناهيد رو كه خوندم يادم اومد من تا يه مدتي تقريبا هر روز صبح با صداي جيغ خودم بيدار مي‌شدم. خواب مي‌ديدم كه دارم جيغ مي‌كشم، واقعا جيغ نمي‌كشيدم اما توي خواب صداي جيغ‌م رو مي‌شنيدم و بيدار مي‌شدم.

ناهيد: هميشه هم مي‌دونم دارم خواب مي‌بينم، اما نمي‌تونم بيدار شم. سعي مي‌كنم علي رو  بيدار كنم،‌ اما علي بيدار نمي‌شه. سعي مي‌كنم پا شم،‌ اما نمي‌تونم.  تو مي‌آي بالاي سـرم، همين‌كـه  كارد  رو  مي‌ذاري روي گلوم اين‌قدر توي خواب جيغ مي‌زنم كه مثلا علي رو بيدار كنم. اين‌‌قدر جيغ مي‌زنم كه با صداي جيغ خودم بيدار مي‌شم ولي مي‌فهمم اصلا جيغ نزدم.

مادر: وا!

ناهيد: اين صداي چي بود؟

ناهيد: من كه صدايي نشنيدم.

ناهيد: مامان!

مادر: بله.

ناهيد: خودتي ديگه؟

مادر: وا! چرا اين‌جوري حرف مي‌زني؟

ناهيد: تو رو خدا بگو خودتي؟

مادر: مي‌خواي من رو بترسوني ناهيد؟

ناهيد: نه به‌خدا. خودم دارم از ‌ترس مي‌ميرم مامان! واي مامان به‌خدا يه صدايي مي‌آد.

مامان: مي‌خواي من رو بترسوني. من مي‌دونم.

ناهيد: نه به‌خدا. يه صدايي مي‌آد مامان. من مي‌ترسم.

مادر: من كه صدايي نمي‌شنوم.

ناهيد: بهتر ئه برق رو روشن كنيم.

مادر: نه. خطرناك ئه.

ناهيد: ( با ترس ) كجا مي‌خواي بري؟

مادر: توالت.

ناهيد: نه تو رو خدا نرو.

مادر: اه! بايد برم.

ناهيد: پس من هم مي‌آم.

مادر: نه ناهيد!

ناهيد: به‌خدا خيلي مي‌ترسم مامان!

 ( صداي انفجار )

مادر: يا امام زمان. تو خودت به داد ما برس.

ناهيد:  الان علي تلفن مي‌كنه. مي‌گي نه، ببين.

صداي زن: روز اول فقط دو سه تا موشك زدند.

ص مرد: مي‌دونم.

ص زن:‌ پس چرا اين‌قدر نوشتي صداي انفجار.

ص مرد: من كاري به واقعيت ندارم.

ص زن:  اگه مطابق واقعيت بنويسي فكر كنم بهتر ئه.

ص مرد: نه بابا!

( صداي زنگ تلفن )

ناهيد: الـو؟الـو؟الـو،‌ تويي علي؟ آره، تويي. چرا جواب نمي‌دي؟ وقتي حرف نمي‌زني چه فايده داره گوشي دست‌م  باشه.            

مادر: گوشي رو بذار، ناصر مي‌خواد تلفن كنه.

ناهيد: من دارم گوشي رو  مي‌ذارم. نمي‌خواي حرف بزني؟ دارم گوشي رو مي‌ذارم. 

( گوشي را مي‌گذارد. صداي كوبش در ورودي )

ناهيد: بله؟ ( پاسخي نمي‌شنود ) بله؟ ناصر تويي؟ناصر؟

مادر: چرا در رو باز  نمي‌كني؟

ناهيد: مامان! من بايد بدونم كي ئه تا در رو باز كنم.

( صداي كوبش در )

ناهيد:  ناصر، تويي؟

مادر:   ناصر، پسرم تويي؟‌ آقا ناصر!

( صداي كوبش در )

ناهيد: هر كي هستي، تا جواب ندي من در رو باز نمي‌كنم. 

 

 

صحنه سوم: با اين شمع بودم

(  ناهيد دارد چند شمع روشن مي‌كند و در جاهاي مختلف خانه مي‌گذارد. سپس بلافاصله با روزنامه پنجره را مي‌پوشاند كه نور شمع به بيرون درز نكند.)

مادر:‌  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي ناصر تلفن نكرد.

ناهيد:  حتما ديگه پول خرد نداره.

مادر:  داشت. خودش گفت تلفن مي‌كنه.

ناهيد:‌   شايد پشت باجه تلفن منتظر ئه.

صداي زن: كي بود در مي‌زد؟ با تو هستم كي بود در مي‌زد؟بي‌مزه.

مادر:  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي  علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي ناصر تلفن نكرد.

ناهيد:  حتما ديگه پول خرد نداره.

مادر:  داشت. خودش گفت تلفن مي‌كنه.

ناهيد:  شايد پشت باجه تلفن منتظر ئه.

مادر:‌  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي  محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد.

( صداي تلفن. )

مادر:  الو؟الو؟‌

( ناهيد گوشي را مي‌قاپد. )

ناهيد:  الو؟الو؟علي تو هستي؟ خواهش مي‌كنم جواب بده، علي. ما منتظر تلفن ناصر هستيم. اگه مي‌خواي حرف بزني بگو، وگرنه مجبورم گوشي رو بذارم. الوالو

(‌ گوشي را مي‌گذارد. )     

مادر:  يا فاطمـه زهرا. بچه‌ام تلفن نكرده.  يا  امـام  زمان. خدايا، خودت به داد مـا  برس. اي خـدا، پسـرم  رو سپردم به تو، هر جا هست حفظ‌ش كن.  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد

( صداي دو انفجار پي در پي. صداي جيغ يك زن از خانه‌ي يكي از همسايه‌ها )

مـادر:‌  اللهم صلي علي محمـد و آل محمـد. اللهم صلـي علي محمد  و آل محمد. ( مادر  پي در پي  اين  جمله  را  تكرار مي‌كند. ناهيد چادري به سـر كرده و چادر مـادر را هـم مي‌آورد. )      

ناهيد: پا شو مامان. ما بايد بريم پايين  توي  پاركينگ.

مادر: من نمي‌آم.

ناهيد: يعني چه؟

مادر: من اين‌جا مي‌مونم كه ناصر تلفن  كنه. 

ناهيد: مامان، مگه نمي‌بيني وضع چه جوري ئه. پا شو.

مامان: گفتم كه، من نمي‌آم.

ناهيد: خودم تنهايي مي‌رم پايين ها.

مادر: خب برو. من كاري به تو ندارم.

ناهيد:  مامان،‌ تو اصلا معلومه چه‌ت ئه؟

مادر:  چي ئه؟ از دست من هم ناراحتي؟ خب، من رو هم بذار تو كوچه خيال‌ت راحت بشه ديگه. اون دو تا رو كه انداختي بيرون. من رو هم بذار توي كوچه ببين خيال‌ت راحت مي‌شه؟

ناهيد:  مـامان! ( صداي در ) بله؟كي هستي؟ چرا جواب نمي‌دي؟ ( كاغذي از شكاف در مي‌افتد تو. ناهيد نوشته روي  كاغذ را مي‌خواند.) نه، نداريم. يكي از همسايه‌ها ست. گل گاوزبان مي‌خواست.

مادر:  وا! ( مكث طولاني ) ناهيد، من سردم ئه. نمي‌توني بري پايين شوفاژ  اين‌جا رو راه بندازي؟

ناهيد:  من مي ترسـم مـامان. تازه من چه مي‌دونم لـوله شوفاژ ما كدوم ئه. من  كـه از  اين‌جور كارها  سردرنمي‌آرم. اما در اولين فرصت اين كار رو هم ياد مي‌گيرم كه اگه باز هم آقايون قهر كردند من بدونم چه‌كار بايد بكنم. 

مادر:‌ ( در ميان حرف ناهيد دارد صلوات مي‌فرستد. ) اللهم صلي علي محمد و آل محمـد. تو فقط بايد ياد بگيري به زبان خوش حـرف بزني. اللهم صلي علي محمد و آل محمد.

( صداي زنگ تلفن در ميان صلوات پي‌درپي مادر. )

مادر:  اگه ناصر ئه به‌ش بگو من سردم ئه. بياد شوفاژها رو راه بندازه.

ناهيد:  الوعلي؟ خواهش مي‌كنم جواب بده. من مي‌دونم تويي. ازت عذر مي‌خوام. بيا اين‌جا. ما تنها هستيم، به‌ت احتياج داريم علي. جواب بده. الو. من ازت عذر مي‌خوام. علي، تو هستي؟ الو؟

مادر:  گوشي رو بذار ناهيد.

ناهيد:  مگه نمي‌خواستي ازت عذرخواهي كنم؟ خب، گفتم ازت عذر مي‌خوام ديگه. من خيلي مي‌ترسـم علي. بيا اين‌جا. ما تنها هستيم. بيا اين‌جا، خواهش مي‌كنم. فقط من و مامان اين‌جا هستيم. ناصر رفته بيرون. مـا مي‌ترسيم علي.  هـر چه زودتر بيا اين‌جـا. دوست‌ت دارم علـي. من كـه ازت عذرخواهي كردم. چرا حرف نمـي‌زني پس؟ من گـوشي رو مـي‌ذارم كـه تو همين الان راه بيفتي بياي اين‌جا. خواهش مي‌كنم.

( گوشي را مي‌گذارد. )

ناهيد:  من مطمئن‌م خود علي ئه. مطمئن‌م.

صداي زن:  تو اگه يه روز قهر كني و بري، من  امكان نداره ازت عذرخواهي كنم. هرقدر هـم كه مقصر باشم عذرخواهي نمي‌كنم. 

صداي مرد: چرا. مي‌كني.

ص زن:‌ نه.

ص مرد: آره. اگه در وضعيت اين‌ها باشي عذرخواهي مي‌كني.

ص مرد: امكان نداره.

ص مرد: مزخرف نگو.

ص زن: امتحان كن.

ص مرد: چه جوري؟ الان كه موشك‌باران نيست.

ص زن:‌ نه، امكان نداشت عذرخواهي كنم.

ص مرد: داري مزخرف مي‌گي.

( صداي زنگ تلفن. مادر دارد صلوات مي‌فرستد و تا وقتي مطمئن نمي‌شود چه كسي تلفن كرده، همچنان زير لب صلوات مي‌فرستد.)       

ناهيد: الو!

ناهيد: توي كدوم قبرستوني هستي تو؟ اصلا معلوم ئه تو چه مرگ‌ت ئه؟

ناهيد: زود بيا خونه. مامان داره گريه مي‌كنه، تو همين رو مي‌خواي؟

( مادر گوشي را  مي‌قاپد. )‌

مادر: الـو، ناصر جان.

مادر: خيلي دير زنگ زدي. اگـه همين الان راه نيفتي نياي خـونه، من از ترس مـي‌ميرم

مادر: ناهيد! مي‌گـه بياييد بريم توي يه پناه‌گاه. خب، راست مي‌گه ناهيد.

ناهيد ( گـوشي را مي‌گيرد ): من از اين جا  تكـون نمـي‌خورم. تو هـم اگـه مـامان  رو  دوست داري همين الان راه مي‌افتي مي‌آي خونه.

ناهيد( به مادر ): بيا خودت باهـاش حرف بزن. من حوصلـه اين عزيز دردونه‌ت رو ندارم.

مادر: الـو،‌ تو نمي‌خواي بياي؟‌

مادر: من نمـي‌تونم بيام. بيرون سرد ئه. تو بايد بياي اين جا دور هم باشيم.

مادر: بيا اين‌جا. تا  وقتي تو بيروني دل‌م هـزار راه مي‌ره.

مادر: خب، ماشين گيرت نمي‌آد پياده بيا. من الان سردم ئه. تو بايد اين‌جا باشي بري شـوفاژخونه شوفاژ اين‌جا رو راه بندازي.

مادر: من ازت راضي نيستم. از هيچ كدوم‌تون راضي نيستم. من وقتي رو پاي خودم هستم تو اين جور به‌م بي اعتنايي مي‌كني ديگه مي‌تونم بفهمم وقت پيري‌م چه طور باهام رفتار مي‌كني. من نفرين‌تون نمي‌كنم، فقط دعا مي‌كنم يه روزي بچه‌هاتون همين‌جور باهاتون رفتار كنن تا بفهمين من از دست شما چه كشيدم.

( گوشي را خشمگين مي‌گذارد. )

ناهيد:‌ نمي‌خواد بياد.

مادر: نه. همه‌ش هم تقصير تو ئه.

ناهيد: مامان.

( صداي زنگ خانه. مادر گوشي آيفون را برمي‌دارد. )

مادر:‌ بله؟بفرما توعلي ئه.

ناهيد: ديدي؟ مي‌دونستم خودش ئه كه تلفن مي‌زنه.

( ناهيد شتابان به سوي دست‌شويي مـي رود. مادر مي خواهد در را باز كند. )

ناهيد: نه، نه. خودم در رو براش باز  مي‌كنم.  

مادر: خيلي خب!

ناهيد: چند دقيقه بعد ما رو تنها بذار. بهانه‌اي پيدا كن برو توي اتاق. مي‌خوام باهاش تنها حرف بزنم.

 

 

صحنه‌ي چهارم: چسب داريم؟

( اندكي بعد. صداي زنگ  در  ورودي. ناهيد با سر و وضعي  آراسته  و  مويي شانه كرده از دست‌شويي بيرون مي‌آيد و مي‌رود در را باز مي‌كند. علي با دستي  پر وارد مي‌شود. ) 

ناهيد: سلام.

علي:  سلام. سلام مادر.

مادر:  سلام.

( علي برق را روشن  مي‌كند. )

مادر: وا!

علي: ديگه بي‌فايده است. از عراق موشك پرتاب مي‌كنن.

مادر: از خود عراق؟

علي: آره، از خود عراق.

مادر:‌ خاك عالم!

ناهيد: تو مطمئني؟

علي   ( روزنامه‌اي را كه در دست دارد به ناهيد مي‌دهد ): اين‌جا نوشته ما ديروز دو تا موشك به عراق زديم، خب، حالا نوبت اون‌ها ست ديگه.

مادر:  خدا  نسل‌شون رو از روي زمين ورداره به حق علي.

( ناهيد دارد شمع‌ها را يكي يكي خاموش مي‌كند )

ناهيد:‌ آره، همين‌كه تو نفرين كردي خدا نسل‌شون رو ورمي‌داره. خدا فقط معطل  نفرين ما بود.    

علي:  ناصر كجا ست؟

ناهيد:  رفته بيرون.

علي:  الان چه وقت بيرون رفتن ئه.

ناهيد:  قهر كرده.

علي:  مطمئن‌م تو بي‌تقصير نيستي.

ناهيد:  تا جايي كه من مي‌دونم قهر و ناز كار خانوم‌هـا سـت. امـا توي  خونه  مـا انگـار وضع برعكس ئه، مردها قهر مي‌كنند.    

علي:  منظورت از مردها من هم هستم ديگه؟   

مادر:‌  بچه‌هاي من بس كنيد.

ناهيد ( از خاموش كردن يك شمع صرف‌نظر مي‌كند. ) با تو كاري  ندارم.                               

علي:  با مني؟

ناهيد:‌  نه، با اين شمع بودم.

( علي مي‌رود تلويزيون را روشن مي‌كند.)    

ناهيد:  تلويزيون توي اثاث‌كشي خراب شده. چه‌قدر به ناصر گفتم مواظب كارگرها باش.

مادر:  واي، تو چه‌قدر غر مي‌زني ناهيد.

ناهيد  ( به علي ): تو مي‌خواي چيزي به‌م بگي؟

علي:  راديو ضبط كو؟

ناهيد:  كجاها موشك خورده؟

علي:  نمي دونم. من  كنار يه باجه تلفن توي ماشين‌ نشسته بودم، هـر وقت جايي مـوشـك مـي‌خورد، تلفن مي‌زدم اين‌جا و خونه  پدرم.

ناهيد:  خيلي خوب كردي اومدي.  اگه نمي‌اومدي ديگه هيچ وقت باهات حرف نمي زدم. هيچ وقت.

علي:  نزديك پنجره نايست. ممكن ئه موج انفجار شيشه‌ها رو خرد كنه بره توي چشم‌هات.

ناهيد: واقعاً؟

علي: بله واقعاً.

ناهيد: چرا اين رو گفتي؟ مگه من رو دوست داري؟

ص زن: براي چي حرف‌هاي من رو واردنوشته‌هات مي‌كني؟ مگه من خيلي حرف‌هاي خوبي مي‌زنم؟

ص مرد: آره؟

ص زن:( ذوق‌زده ) واقعا؟

ص مرد: آره.

ص زن: مي‌خواي يه جمله به حرف‌هاي ناهيد اضافه كنم؟

ص مرد: آره.

ناهيد: چرا اين رو گفتي؟ مگه من برات مهمم؟ مگه من رو دوست داري؟

ناهيد:  تو خيلي خوب كردي اومدي.

علي:  چسب داريم؟

مادر:  ناهيد، من مي‌رم استراحت كنم. بايد يه خورده استراحت كنم.

ناهيد:  خيلي خب، مامان. برو. ( به علي ) چسب  براي چي مي‌خواي؟

علي:  بزنم به شيشه‌ها كه خرد نشه.  اون‌جا كه تلفن مي‌زدم،‌ يه بار موشك خورد اون دور و برها، شيشه‌هاي باجه تلفن كاملا خرد شد. خيلي شانس آوردم كه اون لحظه اون تو نبودم.

مادر:  خدا رحم كرد. خدا خيلي رحم كرد.

علي:  چسب داريم؟

ناهيد: داريم، اما از توي اين همه خرت و پرت نمي‌شه پيداش كرد.

مادر: من مي‌دونم توي كدوم كارتن هست. ايناش.

ناهيد: علي،‌ تو خوب ئه اول بري شوفاژ اين جا رو راه بندازي.

مادر:‌ ناهيد.

ناهيد: جانم.

مادر: ناصر تلفن كرد صدام مي‌زني ديگه؟

ناهيد: آره، مامان.

( علي بيرون مي‌رود.)

مادر(از دم در اتاق خواب ):‌ ناهيد، من خيلي بايد  اون تو بمونم؟        

 

 

صحنه پنج‌م: زني كنار خيابان گريه مي‌كرد

 ناهيد: ناصر تلفن نكرده تو چرا ساكتي ؟

علي: چي بگم ؟

ناهيد: يه حرفي بزن .

علي: گشنه‌م ئه .

ناهيد: مرسي از اين كه يه حرفي زدي .

علي: خواهش مي‌كنم .

ناهيد: علي، به نظر تو هيچ چي عوض نشده ؟ تو خيلي عادي رفتار مي‌كني . يعني تو واقعا هيچ حرفي نداري ؟ تو از بيرون اومدي . خب، بيرون چه خبر بود؟ خيابون‌ها شلوغ بود، خلوت بود، چي بود؟ خيلي حرف‌ها مي‌توني بزني. فقط اين‌طور ساكت نشين.

علي: خيابون‌ها خلوت بود.

ناهيد: خب؟

علي: تو اول يه تلفن كن به مادرم .

ناهيد: بذار ناصر تلفن كنه خيال مامان راحت بشه بعد . اشكالي نداره كه ؟

علي: نه.

ناهيد: خب حرف بزن. ادامه بده.

علي: خب، خيابون‌ها تقريبا خلوت بود يه زن كنار خيابون گريه مي‌كرد.

ناهيد: چرا  گريه مي‌كرد‌؟

علي: پرسيدن داره ؟ خب، ترسيده بود ديگه.

ناهيد: خب؟

علي: من  هم  سوارش كردم‌.

ناهيد: بيا . اگه مجبورت نمي‌كردم حرف بزني، اصلا نمي‌گفتي . خب، تو سوارش كردي. ادامه بده.

علي: رسوندم‌ش در خونه‌ش.

ناهيد: و اون مدام گريه مي‌كرد؟

علي: آره.

ناهيد: خوشگل بود ؟

علي: آره، خوشگل بود.

ناهيد: خب، ادامه بده .

علي: ادامه نداره . رسوندم‌ش در خونه‌ش .

ناهيد: همين ؟

علي: همين .

 ناهيد: روي صندلي جلو نشسته بود ؟

علي: پشت‌. سوال بعدي ؟

ناهيد: ديروز يكي از دوست‌هام تو رو توي خيابون سنايي ديده. مي‌گفت يه زن هم جلو نشسته بود .

علي: خب ؟

ناهيد: خب ؟

علي: اعظم باهام بود .

ناهيد: ولي اون‌جور كه دوست‌م نشوني اون زن رو داد اصلا با اعظم نمي‌خونه‌.

علي: تو من رو كشوندي اينجا با هم دعوا كنيم؟

ناهيد: ما دعوا نمي‌كنيم. من فقط مي‌خوام بدونم اون زن كي بود‌. نكنه اون هم توي خيابون گريه مي‌كرد و تو هم دل‌ت سوخت، رسوندي‌ش‌ در خونه‌ش ؟

علي: ببين، تو الان داري گير مي‌دي . داري

ناهيد: يعني چه؟ من فقط مي خوام

علي: من هنوز حرف‌م تموم نشده . هنوز حرف‌م

ناهيد: خيلي خب، چي مي‌خواي بگي ؟

علي: من فقط گفتم يكي رو كه داشت گريه مي‌كرد سوار كردم، اما تو

ناهيد:‌ اين رو به يكي بگو كه تو رو نمي‌شناسه. تو مخصوصا اين حرف    

علي:‌ ( در ميان حرف ناهيد ) من هنوز حرف‌م  تموم نشده. من اصلا نمي‌شنوم تو چي مي‌گي، چون هنوز حرف‌م تموم نشده

ناهيد: تو مخصوصا ماجراي اون زن رو تعريف كردي كه من حسودي كنم.

علي: مي‌دوني ، اصلا حرف زدن با تو سخت ئه. من واقعا نمي‌تونم با تو راحت حرف بزنم. قبل از صحبت‌م بايد حرف‌هام رو سبك سنگين كنم چون نمـي‌دونم از حرف‌هام چه برداشتي مي‌كني. هيچ‌ وقت نمي تونم رك و راست و راحت حرف بزنم. ببين،  همين  الان كـه دارم حرف مـي‌زنم تو جور  به خصوصي داري نيگام مي‌كني و سرت رو با حالت عصبي تكون مي‌دي.

ناهيد: من جور به خصوصي نيگات نمي‌كنم . داري چرند مي‌گي.

علي: سرت رو كه تكون مي‌دادي.

ناهيد:‌ يعني چه! من حق ندارم سرم رو تكون بدم؟ 

علي: ببين،‌ من نيومدم اين جا كه با هم دعوا كنيم.

ناهيد: ما كه الان با هم دعوا نمي‌كنيم.

علي: ببين،‌ اگه خيلي ناراحتي، من همين الان از اين جا برم؟

ناهيد:‌ يعني چه! من كه ازت عذرخواهي  كردم.

علي:‌ عذرخواهي كردي كه بيام شوفاژ اين‌جا رو راه بندازم ديگه.        

ناهيد:‌ خيلي بي شعوري علي.

( صداي انفجار. مادر شتابان مي‌آيد گوشي را برمي‌دارد. )

مادر: چرا گوشي رو برنمي‌دارين؟ الو؟ الو؟

ناهيد: تلفن كه زنگ نزد مامان.

مادر:‌ من خودم شنيدم زنگ زد.

ناهيد:‌ تو چرا رنگ‌ت پريده؟

مادر: تلفن زنگ زد. من خودم شنيدم.  مگه زنگ نزد علي آقا؟

علي: نه، مادر جون.

مادر:‌ وا!

( ناهيد دست بر  پيشاني مادر مي‌گذارد. )     ‌

ناهيد: مامان،‌ تو اصلا حال‌ت خوب نيست. تو تب داري. بايد ببريم‌ت دكتر.

مامان:‌ دل‌م شور مي‌زنه. ناصر چرا تلفن نكرده؟ من خيلي مي‌ترسم ناهيد. بچه‌م تلفن نكرده.

ناهيد:‌ تلفن مي‌كنه. حالا ست كه تلفن كنه.

مادر: تو بدجور باهاش حرف زدي. من خودم بدجوري باهاش حرف زدم.

ناهيد:‌ علي، حال مامان اصلا خوب نيست. بايد ببريم‌ش دكتر.

مادر:‌ من از جام تكون نمي‌خورم. تا ناصر نياد من از اين‌جا تكون نمي‌خورم.       

ناهيد:‌ مامان،‌ بچه نشو. تو تب داري.

مادر: همين‌كه گفتم من از جام تكون نمي‌خورم.

علي: خب، من مي‌رم براش قرص تب بر مي‌خرم. 

ناهيد: قرص تب‌بر داريم. اما من مي‌خوام ببريم‌ش دكتر.

مادر:‌ من هيچ‌جا نمي‌آم باهاتون. همين‌جا مي‌مونم تا ناصر بياد. شما بريد. من مي‌مونم. من از اين‌جا تكون نمي‌خورم.

علي ‌: خب،‌ برو قرص رو بيار.

( ناهيد براي مادر قرص و يك ليوان آب مي‌آورد. )

صداي زن: يه خاطره ديگه از شب‌هاي موشك‌باران يادم اومد. اگه يادت باشه يه مدتي موشك‌باران قطع شد. ما از شمال برگشتيم. چند روز بعدش باز شروع شد. مـامـان به همه‌ي مـا قرص خواب‌آور داد  كه سر و صداي مـوشـك‌باران بيدارمون  نكنه. بابام مخالـف بود. مـامان گفت مـي‌خوام بچه‌ها راحت بخوابند. حتي بابا رو هم قانع كرد قرص خواب بخوره. فرداش باز راه افتاديم رفتيم شمال.

مادر: خدا مرگ‌م بده. من چند شب پيش خواب پدرت رو ديدم. حالا يادم اومد. خواب ديدم من و ناصر از سر كوچه قبلي داشتيم مـي اومـديم خونه، پدرت رو  توي  راه  ديديم. پدرت به‌م لبخند زد. من با چادرم صورت‌م رو خوب پوشوندم و از  كنارش رد شدم، اما ناصر با پدرش دست داد و دو تايي دور شدند. ( با نگراني:‌) ناهيد.

 ناهيد: مامان،‌ تو بايد استراحت كني. هر وقت ناصر تلفن كرد من صدات مي‌كنم.

( ناهيد مادر را به اتاق ديگر مي برد علي گوشي تلفن را برمي دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. )

علي:‌ سلام.

علي: ديگه پول خرد نداشتم. حال بابا و مامان چه‌طور ئه؟

علي: هنوز به اين سر و صداها عادت نكردين؟

علي: دو تا قرص خواب بخورين راحت بخوابين.

علي: نترس، تو تا همه‌ي ما رو خاك نكني نمي‌ميري.

علي:  قرص خواب بخور بگير بخواب. ( ناهيد وارد مي‌شود. ) گوشي رو بده به مامان. ناهيد مي‌خواد باهاش حرف بزنه.

( گوشي را به سوي ناهيد مي‌گيرد. نور صحنه خاموش مي‌شود. )    

 

 

صحنه شش‌م: پايان

ناهيد: ‌ تو مي‌خواي چيزي به‌م بگي؟

علي:  نه.

ناهيد:  امروز چندم ئه؟

علي:  ده‌م.

ناهيد: ‌ بيست روز ديگه عيد ئهتو چي مي‌خواي بگي؟ حرف‌ت رو بزن.  شايد اين آخرين حرفي باشه كه بين ما رد و بدل مي‌شه.

علي: حرفي ندارم.

صداي زن:‌ اين علي چرا يه جوري ئه؟

ناهيد: ساعت چند ئه؟

علي: ‌ نه و بيست و پنج.

صداي مرد:  اگه بدوني كه ممكن ئه من دو ساعت ديگه بميرم چه‌كار مي‌كني؟

ص زن:  از اين‌جا مي‌رم.

ص مرد:  مي‌ري؟ كجا؟

ص زن:  نمي‌تونم ببينم داري مي‌ميري. از تو دور مي‌شم. تا مدتي پام رو توي اين خونه نمي‌ذارم. 

ص مرد:  من دل‌م مي‌خواد در همچين موقعيتي تو كنارم باشي. نگاه‌م كني. با من حرف بزني.

ص زن:‌  نازي.

ص مرد:  در همچين موقعيتي مطمئن باش من از تو دور نمي‌شم.

ص زن:  من  نمي‌تونم.

ناهيد:  كجا داري مي‌ري؟

علي:  بقيه كارتن‌ها رو بيارم بالا.

ناهيد:  نه. الان نه. الان نمي‌خوام بري جايي. بيا همين‌جا رو مرتب كن( مي‌خواهد در يك قوطي را باز كند اما نمي‌تواند. ) الان حال‌ت رو مي‌گيرم.

علي: چي؟

ناهيد:‌ با تو نبودم. بيا در اين رو باز كن من زورم نمي‌رسه.

علي: آره، تو زورت فقط به من مي‌رسه.

ناهيد: كاش اين‌طور بود.

علي: اين‌ها رو كجا بذارم؟

ناهيد: بذارشون توي اون اتاق، بعد خودمون چيز ميزاش رو مي‌ذاريم سر جاشمرسي.

( علي به آن اتاق مي‌رود. كمي بعد صداي ترانه از آن اتاق به گوش مي‌رسد. علي وارد مي‌شود. ضبطي در دست دارد. )

علي: كنار وسايل ناصر بود.

( ناهيد به علي نزديك مي‌شود. صداي ضبط را كه در دست علي هست كم مي‌كند. )

ناهيد: يه چيزي بگم به‌م نمي‌خندي؟

علي: نه.

ناهيد: يه جمله‌ي قشنگ به‌م بگو.

( علي لب‌خند  مي‌زند. صداي ضبط را كمي بلند مي‌كند )

ناهيد:‌ كمي پيش از اومدن‌ت توي يكي از  كارتن‌هـا نامـه‌هايي رو پيدا كردم كه تو قبل از ازدواج برام نوشته بودي. اصلا باورم نمي شد اون نامه‌ها رو تو نوشتي.  ( ناهيد صداي ضبط را كم مي‌كند ) تو اون وقت‌ها خيلي حرف‌هاي قشنگ برام مي‌نوشتي  و من يادم نبود. به خصوص نامه‌هايي  كه دوره سربازي برام نوشتي، قسم مي‌خورم خودت هم باورت نشه كه نوشته‌ي تو ئه. نوشتي وقتي از هم خداحافظي كرديم و من از تو دور شدم گريه‌ت گرفت. اون وقت‌ها بلد بودي گريه كني. بلد بودي حرف‌هاي قشنگ بزني.

ص مرد: چرا مي خندي؟

ص زن: خوش‌حال‌م كه دارم مي بينم اون روز به حرف‌هام گـوش مي‌دادي. مرسي. فكر مي‌كردم فقط داري نيگام  مي‌كني و حواس‌ت مثل هميشه يه جاي ديگه هست.

ص مرد: مثل هميشه؟

ص زن: تو بيش‌تر وقت‌ها كه من دارم حرف مي‌زنم اصلا حواس‌ت به من نيست.

ناهيد: هم خداحافظي كرديم و من از تو دور شدم گريه‌ت گرفت. اونوقت‌ها بلد بودي گريه كني. بلد بودي حرف هاي قشنگ بزني. تو خيلي عوض شدي علي. مثلا به‌ت برنخوره‌ها، تو تازگي‌ها هيچ وقت به خاطر كاري كه برات انجام مي‌دم  ازم  تشكر نمـي‌كني. مي توني به‌م بگي دست‌ت درد نكنه. اين جمله قشنگي ئه. اول‌ها بلد بودي بگي. ( علي صداي ضبط را كمي بلند مي‌كند ) تو گوش‌ت با من ئه؟ اصلا شنيدي چي گفتم يا اين‌كه مثل هميشه حواس‌ت يه جاي ديگه هست؟

علي: شنيدم.

ناهيد: من اصلا چي گفتم؟                                                         

علي: مي‌خواي از اين به بعد به‌ت جمله‌هاي قشنگ بگم ديگه.

ناهيد: داري مسخره‌ام مي‌كني؟

علي: حرفي ئه كه خودت گفتي.

ناهيد: صورت‌ات كثيف ئه. معلوم ئه سه روز ئه كه نرفته‌اي حمام. پيرهن‌ت رو هم بايد عوض كني. مثل بچه‌ها رفتار مي‌كني. حتما بايد به‌ت گفت برو حمام. واقعا همكارهات نگفتند تو بو مي‌دي؟ بوي گند عرق. كثافت از سر تا پات مي‌باره.

( صداي انفجار. صداي جيغ يك زن از خانه‌ي همسايه‌ و سپس صداي سازدهني از همان جا )

ناهيد: بدتر از مرگ اين ئه كه آدم زير آوار زنده بمونه و تا آخر عمر معلول و معيوب زندگي كنه. تو نمي‌ترسي؟

علي: نه.

ص زن: يه فكري براي اين علي بكن. خيلي يه جوري ئه.

ناهيد: يعني مي‌خواي بگي اصلا نمي‌ترسي؟

ص زن: تو نمي‌ترسيدي؟

ص مرد:‌ خيلي مي‌ترسيدم؛ اما خجالت مي‌كشيدم كسي بفهمه من مي‌ترسم. سعي مي‌كردم خودم رو دل‌داري بدم. با خودم مي‌گفتم مـرگ حق ئه. آره، همـه آدم‌ها يك روز مي‌ميرند. من هم اگـه قرار باشه بميرم مي‌ميرم حالا هر جا كه باشم. اما بعد فكر مي‌كردم آخه اين جور الكي مـردن! اين جور اتفاقي مردن!‌  زير لـب مي‌گفتم خدايا، من هنوز زندگي نكرده‌ام. من هنوز اون طور كه مي‌خوام زندگي نكـرده‌ام.  فكـر مي‌كـردم اگـه بميرم آب از آب تكـون نمـي‌خوره. نبودن‌م اصلا توي دنيا حس نمي‌شه، انگار كه اصلا وجود نداشته‌ام. حس مي‌كردم وجودم اصلا ضروري نيست براي همين از دست خودم خيلي عصباني بودم.

ناهيد: دل‌م خيلي شور ناصر رو مي‌زنه. مي‌ترسم زبان‌م لال بلايي سرش اومده باشه. ساعت چند ئه؟

علي: نه و بيست و پنج.

ناهيد:‌ تو من رو سرزنش مي‌كني كه ترس‌م رو نشون مي‌دم؟

علي: نه.

ناهيد: آره. تو من رو سرزنش مي‌كني. از نگاه‌ت پيدا ست. من تو رو خوب مي‌شناسم. لازم نيست اين قدر به‌م دروغ  بگي. وقتي ملاحظه من رو مي‌كني و به‌م دروغ مي‌گي، خيلي از دست‌ت عصباني مي‌شم.

علي: ناهيد.

ناهيد: جان‌م.

علي: ناصر كه تلفن كرد بپرس كجاست بريم برش داريم بريم بيرون از شهر.

ناهيد:‌ گفتي ساعت چند ئه؟

علي: نه و بيست و پنج.

( مادر وارد مي‌شود. )

مادر: ناهيد.

ناهيد: چي ئه مامان؟

مادر:‌ نكنه خواب‌م تعبير شه ناهيد. من مي‌ترسم. بچه‌م تلفن نكرده.

ناهيد: تلفن كرد مامان. من دل‌م نيومد از خواب بيدارت كنم. ناصر تلفن كرد، مگه نه علي؟

علي: آره. من به ناهيد گفتم بيدارتون كنه،‌ اما ناهيد گفت بهتر ئه استراحت كنين.

ناهيد:‌ گفت مي‌آد خونه.

( مادر احساس مي‌كند كه آن‌ها دروغ مي‌گويند، اما اكنون او به باور اين حرف نيازمند است. ناهيد را بغل مي‌كند و مي‌خواهد حرفي بزند اما نمي‌تواند. )                       

ناهيد:‌ مامان،‌ لازم نيست حرفي بزني. به خدا  ناصر تلفن كرد. ( صداي در ) بيا، اين  هم ناصر.

( مادر در را باز مي‌كند. زن و مردي پشت در هستند. )

زن: ببخشيد

( مادر كه مي‌بيند  ناصر نيست، پا پس مي‌كشد و گريه‌كنان به اتاق خود مي‌رود. علي و ناهيد به سوي در مي‌روند. )

ناهيد: بفرماييد.

زن: ببخشيد. ما همسايه طبقه بالاي شما هستيم. اجازه مي‌دين  كمي با شما باشيم.         

ناهيد: خواهش مي‌كنم، بفرماييد تو.

( زن و مرد وارد مي‌شوند. زني جوان و مردي ميان‌سال. مرد معلول است. سرش  كاملا خميده به پايين و اندكي قوزو. در دست مرد يك خروس هست. مرد در دست ديگر خود يك خودكار و چند تكه كاغذ دارد. زن باردار است. )    

ناهيد: خيلي خوش اومديد.

پروانه:‌ مرسي. واقعا ببخشيد، مثل اينكه بدموقع مزاحم شديم.

ناهيد: نه. نه. برادرم هنوز نيومده، مادرم  نگران‌ش ئه. 

پروانه: ما توي خونه تنها بوديم. هر چي منتظر شوهرم موندم نيومد. تا يك ساعت پيش بايد مي‌اومد. ديگه  نمي‌تونستيم توي اون خونه منتظر بمونيم. تا يك ساعت پيش بايد مي‌اومد.

ناهيد: كاش يه يادداشت براي شوهرتون مي‌نوشتين كه اين‌جاييد.

پروانه: بله، يه كاغذ چسبوندم روي در  خونه‌مونمن پروانه هستم. اين آقا هم  سهيل، برادر شوهر من.

( سهيل مطلبي را كه روي يك تكه كاغذ نوشته به پروانه مي‌دهد. )

پروانه: ببخشيد خانوم، دست‌شويي كجاست؟

علي: ايشون مي‌خوان برن؟

پروانه: بله.

علي: من نشون‌شون  مي‌دم.

پروانه: خيلي ممنون.

( علي خروس را از سهيل مي‌گيرد. )

پروانه: اگه صداي اين خروس شما رو  اذيت كرده،‌ خيلي بايد ببخشيد. سهيل فقط دو سه روز اين‌جا هست. بعد مي‌ره خونه خودشون. تنها دل خـوشي‌اش همين خـروس ئه. شـوهـرم مـي‌گـه سهيل از بچه‌گي خروس داشت. هر بار خروسش مرده، يكي واسه‌ش خريده‌اند. قبل از شما يه زن و شوهر دانشـجو اين‌جا زنـدگي مي‌كردند. يه پسر بچه هم داشتند كه عـاشق اين خروس بود. واي، چه بچه‌اي، خيلي شيطون بود. هر وقت سهيل مي‌اومـد خونه‌مون، اين بچه در خونه‌مون رو مي‌زد و مي‌اومد تو ببخشيد، اجازه مي‌دين من يه تلفن به محل كار شوهرم بزنم؟

ناهيد: بفرماييد خواهش مي‌كنم.

پروانه:‌ تلفن ما قطع ئه. ( شماره مي‌گيرد.) نه، كسي گوشي رو برنمي‌داره.

ناهيد: محل كار شوهرتون كجا ست؟

پروانه ( دارد شماره ديگري مي‌گيرد ): بيست پنج شهريور.  شما مي‌دونين كجاها بمباران شده؟

ناهيد:‌ نه.

پروانه:‌ الو، سلام.

پروانه: چه‌كار مي‌تونستم بكنم؟ تلفن قطع ئه. از خونه  همسايه دارم زنگ مي‌زنم. بابا مامان حال‌شون خوب ئه. گوشي رو بده مامان.

پروانه: سلام مامان.

پروانه: آره مامان.

پروانه:  سيروس  هنوز  نيومـده،  خيلـي دل‌م  شـور مـي‌زنه. 

پروانه: آره. كسـي گـوشي رو برنمي‌داره.

پروانه: آخه تا يك سـاعت پيش بايد مي‌اومـد. تو نمي‌دوني كجاها بمب خورده؟

پروانه:  شما چرا اون بالا هستيد؟ چرا نمي‌رين پايين توي انباري؟ گوشي رو بده به پريسا.

پروانه: شما چرا نمي‌رين توي انباري؟ اطراف شما حتما يه پناه‌گاه هست.

پروانه: خيلي خب. حالا پاشين برين پناه‌گاه.

پروانه: آخي. الهي بميرم. الهي بميرم.

پروانه: ديگـه نگـو. نمي‌خوام بشنوم.( سهيل  از جاي خود  برمي‌خيزد، مي‌رود در  ورودي را باز مي‌كند و گوش مي‌سپارد. گمان مي‌كند برادرش آمده است. اما صدايي نمي‌شنود و مي‌آيد سر جاي خود مي‌نشيند. ) پريسا!  اگه مادر سيروس تلفن كرد، نگي سيروس نيومده.

پروانه: باشه. باشه. زنگ مي‌زنم.

پروانه: يه لحظه گوشي. ببخشيد اجازه هست شماره ي اين‌جا رو بدم به خواهرم كه زنگ بزنه.

ناهيد: خواهش مي‌كنم. 4806122

پروانه: يادداشت مي‌كني پريسا؟

پروانه:  4806122 .

پروانه: 6122

پروانه: آره بيست و دو. خب من ديگه خداحافظي مي‌كنم اين‌جا منتظر تلفن هستند. خداحافظ.

پروانه: ( گوشي را مي‌گذارد. ) خواهرم، جمال‌زاده شمالي مي‌شينه. يه موشك مي‌گه خورده اون‌طرف‌ها. توي يه خونه‌اي اون‌طرف‌ها جشن تولد گرفته بودند و پر بچه بوده، موج انفجار شيشه‌هـا رو خرد كـرده و خيلي‌هاشون زخمي شده‌اند.

مادر: ناهيد!

ناهيد: بله مامان!

مادر: ناصر كه اون‌طرف‌ها نرفته بود.

ناهيد: نه مامان!

پروانه: پس بگو چرا آژير نمي‌كشن. دارن از خود عراق موشك مي‌ندازن. خانوم،‌ من اين موشك آخري رو ديدم. من نمي‌دونستم موشك ئه. فكر مي‌كردم بمب ئه. پشت‌ش آتيش بود. از باك‌ش جدا شد رفت پايين...خانوم، اين شهر ديگه امنيت نداره. ديگه هيچ امنيت نداره. زمان بمب‌باران لااقل دل‌مون به اين خوش بود كه آژير مي‌كشن و مي‌دونيم چه خاكي به سـرمون كنيم. الان كـه ديگـه از آژير هم خبري نيست. اين شهر هم كه ماشاءالله يه ذره دو ذره نيست. اون پدرسوخته‌ها موشك رو بدون نشونه‌گيري هم كـه پرتاب كنن حتما به يه جاي اين شهر مي‌خوره. هر كي با ننه‌‌ش قهر كرده از شهرش پا شده اومـده اين‌جا. خانوم، به قرآن، من از اين شهـر نفـرت دارم. من  نمـي‌دونم توي اين شهر چي هست كـه همـه راه مي‌افتن مي‌آن اين‌جا. من بارها به شوهرم گفتم بيا از اين شهر بريم. لازم نيست حتما مـوشـك بزنن تا آدم مرگ رو حس كـنه. مـا همين كه داريم هواي كثيف اين‌جا رو تنفس مي‌كنيم خودش قدم به قدم نزديك شدن به مـرگ ئه. ( همچنان كـه پروانه دارد حـرف مي‌زند، سهيل نوشته‌اي به علي داده است و علي در ميان حرف پروانه مي‌گـويد:‌ توي اثاث‌كشي خراب شده.) بله؟ ( رو به علي مي‌پرسد. علي مي‌گويد: به ايشـون گفتم تلويزيـون توي اثاث‌كشي‌خراب شده. ) سهيل اخبار رو خيلي دوست داره. همين الان خيلي خوب مي‌دونه كـه توي دنيا چه خبر ئه. (  سـهيل  بـرمـي‌خيز د  و  به سـوي  در  مـي‌رود. ) سيروس اومده؟...داداش‌ت اومده؟ ( سهيل برمي‌گردد. ) خانوم، من بارها و بارهـا به شـوهـرم گفتم بيا بريم شمال. اصلا بيا بريم ورامين. ما اون‌جا باغ  داريم. فقط از اين شهر كثيف بريم بيرون. اين‌جا بي‌خود و بي‌جهت داريم كلي كـرايه خونه مي‌ديم، همه چي هم گـران ئه. هوا هم كثيف! هوا هم كثيف! ( سهيل نوشته‌اي به علي داده و علي مي‌گويد: آره. آره. ) ديگه من كوتاه نمي‌آم. ما اين خونه رو تا  آخر  ارديبهشت  كرايه كرديم. ديگه اجازه نمي‌دم توي اين شهر خونه اجاره كنه. اصلا بايد بريم شمال.  حيف نيست هواي شمال. هواي پاكيزه، همه جا سبز. حالا كه اوضاع اين‌جوري شده، ديگه هيچ حرفي قانع‌م نمي‌كنه. ما بايد از اين شهر بريم. اين‌جا ديگه امنيت نداره. اگه اين‌جا بمونيم  مي‌ميريم. جون‌مون رو از سر راه پيدا نكرديم كه. شايد عراق بخواد اين‌جا رو با خاك يك‌سان كنه.

  ناهيد:‌ مي‌گم همه‌گي بريم پايين توي شوفاژخونه. 

پروانه:‌ نه، من اون‌جا موش ديدم. جاي كثيفي ئه. به‌خاطر اين بچه مي‌گم. راه‌ش فقط اين ئه كه از اين‌جا بريم. ( سهيل پيش‌تر كاغذي به علي داده و علي  اكنون سيگاري روشن كرده و به او داده اسـت. پروانه بوي سيگار را حس مـي‌كند و به سوي سهيل برمي‌گـردد. ) نه، سهيل جان، شما خيلي سيگار كشيدي. ديگه بس ئه. سيگار رو خاموش كن. توي همين چند ساعت يه پاكت سيگار خودش رو تمـام كرده. مـرسي سهيل جان، خاموش كن. ( سهيل سيگار خاموش مي‌كند. ) مـرسي. مـرسي. مرسي. مرسي سهيل يه صدايي شنيدم. شايد سيروس اومده. ببين سيروس ئه؟ (‌ سهيل  در  را باز مي‌كند،  گوش مي‌سپارد و برمي‌گردد. ) بايد همين امشب از اين‌جا بريم. اصلا خانوم، شما رو به قرآن، با وضعي كه من  دارم اين‌جا موندن كار اشتباهي نيست؟ به‌خاطر بچه‌مون هم  كه شده ما بايد از اين شهر بريم. (‌سهيل نوشته‌اي به پروانه مي‌دهد. ) نه،‌ سهيل جان، جاش نيست. ( به ناهيد ) من خودم توي يه كتاب خوندم بچه  از  همين  حالا كـه توي  شكـم  مادر هست، گريه كـردن  رو  شروع مي‌كنه، مي‌خنده، مي‌ترسه. من خيلي نگران اين بچه هستم. لابد الان حسابي  ترسيده. شايد الان داره گريه مي‌كنه. من كه نمي‌فهمم، تازه  اگر هم بفهمم، كاري  از دست‌م برنمـي‌آد. چه‌قدر به‌ش  گفتم من هنوز صلاحيت ندارم بچه‌دار بشم، هنوز آمادگي ندارم، هنوز وقت‌ش نيست. من الان نمي‌دونم چه‌كار بايد كرد. ( سهيل نوشته‌اي به پروانه مي‌دهد، اما پروانه بي‌آن‌كه نوشته را بخواند به حرف‌ش ادامه مي‌دهد. ) من تنها كاري كه مي‌تونم بكنم اين ئه  كه وقتي شوهرم اومد به‌ش بگم همين امشب از اين شهر بريم بيرون. آخه بچه‌اي كه در همچين موقعيتي بخواد به دنيا بياد مگه ممكن ئه سالم باشه؟ من بايد از اين سر و صدا دور باشم. اگه من در موقعيت بدي باشم اين روي شخصيت بچه اثر مي‌ذاره. آره، هر چه زودتر بايد از اين‌جا رفت. همين‌كـه بياد به‌ش مي‌گم بريم ورامين. ( سهيل نوشته‌اي به علي مي‌دهد. علي به ساعت‌ش نگاه مي‌كند و مي‌گويد: نه و بيست و  پنج دقيقه. ) شما هم تو رو خدا با ما بياييد. به قرآن، اين‌جا موندن اشتباه ئه. اصلا همين الان پا شيم اين‌جا رو مرتب كنيم كـه وقتي شـوهـرم اومد شما هم با ما بياييد بريم ورامين.              

ناهيد:‌ شما رو به خدا بشينيد. شما نبايد كار كنيد.

پروانه: ولي من دوست دارم كاري بكنم. اصلا توي اين اوضاع آدم بايد كاري بكنه كـه سرگـرم بشه. (نوشته سهيل را مي‌خواند. ) نه، سهيل جان، بذار براي يه وقت ديگه. شما رو به قرآن، فقط به‌م بگيد من  چه كار بكنم. وسايل اين كارتن رو مسلما بايد گذاشت توي آشپزخونه.

( صداي انفجار.  پروانه جيغ مي‌زند. سكوت. ناهيد به پروانه نزديك مي‌شود. پروانه باز جيغ مي‌زند.)

پروانه: ما بايد از اين‌جا بريم. ما بايد از اين‌جا بريم. ما بايد از اين‌جا بريم. ما بايد از اين‌جا بريم، من مي‌دونم.

( سهيل خم مي‌شود و بندهاي باز كتاني پروانه را مي‌بندد. سپس از جيب خود سازدهني بيرون مي‌آورد و مي‌نوازد. )

صداي زن: هنوز تمام‌ش نكرده‌اي؟

صداي مرد: نه، اما خب، كمي بعد، مثلا بيست دقيقه بعد همه اين‌ها مي‌ميرند.

ص زن: اين ها مي‌ميرند؟

ص مرد: آره.

ص زن:  پايان خوبي نيست.

ص مرد:  خيلي‌ها مردند.

ص زن:  تو زنده موندي. خيلي‌ها زنده  موندند.      

ص مرد:  ناصر زنده مي‌مونه. به خونه نزديك مي‌شه. ديگه خونه كه نيست. به خرابه‌اي كه تا كمي پيش‌تر خونه بود نزديك مي‌شه. بغض راه گلوش رو مي‌بنده. متوجه خروسي مي‌شه كه روي خرابه ايستاده و به‌ش زل زده. اون وقت همـون‌جا خم مي‌شـه و گـريه مي‌كنه. آره. توي  كـوچه، جلوي خـرابه گريه مي‌كنه. اين تنها كاري ئه كه مي‌كنه.

 

پايان

اسفندماه 1375

مهرماه  1376

زمستان 1384

 

نمايش زمستان 66  نخستين‌بار  در بهمن‌ماه سال 1376، در تئاتر شهر، سالن چهارسو  به كارگرداني محمد يعقوبي اجرا شد و جايزه‌ي اول كارگرداني، جايزه‌ي دوم نمايش‌نامه‌نويسي،  جايزه‌ي دوم و سوم بازيگري به اين نمايش تعلق گرفت. اين نمايش سپس 28 روز در تالار كوچك  تئاتر شهر در تاريخ  اسفند ‌ماه 1377 به روي صحنه رفت.

all rights reserved

STAGE RIGHTS

According to international law you can't produce a play until you've got the author's permission. So please contact me m_yaghoubee@yahoo.com

 

هر گونه استفاده‌ي نمايشي از اين نمايش‌نامه منوط به اجازه‌ي كتبي نويسنده است.

 

 

  back