|
|
زمستان 66 نويسنده: محمد يعقوبي
صحنه اول: زمستان 66 كجا بودي؟ ( صحنه خاموش است و صداهاي زير از باندهاي صداي صحنه به گوش ميرسد ) صداي مرد: تو زمستان 66 كجا بودي؟ ( پاسخي شنيده نميشود. لحظهاي بعد: ) صداي زن: چي گفتي؟ ص مرد: بيداري؟ ص زن: داشت خوابم ميبرد كه تو يه حرفي زدي. ص مرد: پرسيدم زمستان 1366 كجا بودي؟ ص زن: زمستان كي؟ ص مرد: بخواب. ص زن: نه، گفتي كي؟ ص مرد: بخواب، فردا بهت ميگم. ص زن: نه، بگو. ص مرد: زمستان 66 كجا بودي؟ ص زن: الان يادم نميآد. ( كمي مكث ) ص زن: چهطور مگه؟ ص مرد: همينجا بودي؟ ص زن: يادم نميآد. ص مرد: يعني چه؟ ص زن: خب، يادم نميآد ديگه. چهطور؟ ص مرد: زمستان 66 بايد يادت بياد. با همهي زمستانها فرق داشت. براي كسايي كه اينجـا بودند با همهي زمستانها فرق داشت. مخصوصا اسفند ماه. ص زن: يادم نميآد كجا بودم. چرا فرق داشت؟ ص مرد: كمي فكر كن يادت ميآد. ص زن: من خوابم ميآد. ص مرد: من كه گفتم بخواب. ص زن: نميخواي بگي چه فرقي داشت؟ ص مرد: بگير بخواب. ص زن: اه! بگو چه فرقي داشت ديگه. چرا بايد يادم باشه زمستـان 66 كجا بودم؟ اگه نگي از كنجكاوي خوابم نميبره. ص مرد: موشكباران. ص زن: آها! آره. درست ئه. موشكباران. آره. ص مرد: خب؟ كجا بودي؟ ص زن: روز دوم با خانوادهام رفتيم شمال، يه ويلا اجاره كرديم…تو كجا بودي؟ ص مرد: همينجا. تا آخر موشكباران. ص زن: نه. ص مرد: آره…تا آخر موشكباران. تهران خلوت شده بود. ديگه خبري از ترافيك نبود. خيابونها خلوت. دربارهي خودتون بگو. از اون روزها چي يادت ئه؟ ص زن: داري چيزي مينويسي؟ ص مرد: آره. ص زن: من خوابم ميآد. باشه فردا با هم حرف بزنيم، باشه؟ ص مرد: باشه. ص زن: دوستت دارم. ص مرد: من هم. ص زن: فقط يه چيز مهمي رو از اون روزها بهت ميگم بقيهش رو ميذارم براي فردا. ص مرد: بگو. ص زن: اون روزها هر چيز كوچيك و بياهميتي ميتونست من رو خوشحال كنه. بيمزهترين جوك، ناچيزترين هديه. ( نور صحنه ميآيد. صـحنه پر از كارتنهــاي چسبزده و طنابپيچ و خرت و پرتهــاي ديگر است. روي برخي كــارتنهـا نوشته شده: شكستني. نـاهيد و مـادر تا پايان اين صـحنه كارشـان بيشتر بازكـردن كــارتنها و گذاشتن اشياء در جاي مناسب است. صداي خروس به گوش ميرسد. از اين پس هر از گاه صداي خروس به گوش ميرسد.) مادر: وا! يكي اينجا خروس داره. ناهيد: بيا. يك سال تمام وقت و بيوقت صداي اين جونور بيدارمون ميكنه. مادر: من صداي خروس رو خيلي دوست دارم. براي تو هم خوب ئه. باعث ميشه زود بيدار شي و تا لنگ ظهر نخوابي. ناهيد: ناصر…ناصر. برو بقيه وسايل رو هم بيار. مادر: مگه كارگرها رو فرستادي برن؟ ناهيد: آره، خب. سه ساعت تمام شد. اگه بيشتر ميموندند پول بيشتري هم ميخواستند. وسايل سنگين رو آوردند ديگه. تلفن توي كدوم كارتن ئه؟ ( مادر يكي از كارتنها را نشان ميدهد. ) ناهيد: ناصر، مگه با تو نيستم؟ مادر: ميره ميآره. بذار كمي استراحت كنه. ناهيد: اون وسايل رو كه نميشه همونطور وسط حياط گذاشت مامان. پاشو ناصر. ( ناصر از اتاقي ديگر وارد صحنه ميشود. ناهيد تلفن را پيدا كرده دارد وصل ميكند.) ناصر: چرا كارگرها رو فرستادي برن؟ اگه يه ساعت ديگه كار ميكردند فوقش هزار تومن بيشتر ميگرفتند. ناهيد: ووي! ووي! اگـــه هزار تومن پول كمي ئه همين حــالا بده به خودم، من همهي اون وسايل رو ميآرم بالا. مادر: پسرم برو اون وسايل رو بيار بالا. ناهيد: شما اينجا چهكار ميكنين؟ مادر: با مايي؟ ناهيد: نه، با اين وسايل بدن سازيام…( به ناصر ) مگه نگفتم اينها رو بذار توي انباري. ناصر: ميخوام تمرين كنم. ناهيد: يك سال ئه كه فقط حرفش رو ميزني. ناصر: ميخوام هر روز صبح روي بالكن تمرين كنم. ناهيد: روي بالكن من اجازه نميدم. ناصر: مگه اجازه من دست تو ئه؟ اتاقم ئه. دلم ميخواد اونجا تمرين كنم. ناهيد: كي گفته اون اتاق تو ئه؟ ناصر: من از همون اول گفتم اين اتاق رو ميخوام. مادر: پسرم، قرار شد من و تو توي اين اتاق باشيم. ناصر: بيخـود. من براي اين اتاق كلي نقشه كشيدم. ميخـوام صبحهـا روي بالكن تمرين كنم. ميخـوام تابستانها روي بالكن پشهبند بزنم بخوابم. ناهيد: اتاق تو و مامان اين يكي ئه. ناصر: مگه به حرف تو ئه؟ ناهيد: ناصر، من خستهام. اينقدر نرو توي اعصابم. ناصر( در ميان حرف ناهيد ): به من چه كـه خستهاي. مگه مـا خسته نيستيم؟ جـوري حـرف مـيزنه انگـار فقط خودش كار كرده. صداي زن: اه، خيلي روزمـره است. مشكل اصلي نوشتههاي تو اين ئه كـه خيلي روزمـره اسـت. بيا، بهت برخورد، آره؟ صداي مرد: نه. صداي زن: آره. مادر: پسرم، حموم توي اون اتاق ئه. هر وقت يكي بخواد بره حمام، مزاحمت ميشه. مگه تو نميخواي… ناصر: اشكالي نداره. من همان اتاق رو ميخوام. ناهيد: بيخود براي اون اتاق نقشه نكش. برو وسايل اون پايين رو بيار. ناصر: تا تكليف اين اتاق روشن نشه من دست به هيچ چي نميزنم. مادر: خب، توي اون اتاق ورزش كن عزيزم. ناصر: توي اون اتاق كه نميشه ورزش كرد مامان. بوي گند عرق تنم ميپيچه توي اتاق. ناهيد: اصلا خونه كه جاي بدن سازي نيست. ميخواي ورزش كني برو باشگاه. ناصر: اگه من جاي علي بودم تا حالا طلاقت داده بودم. مادر: ناصر! ناهيد: پس كاش جاي اون بودي چون من از خدام ئه كه اون طلاقم بده. مادر: پسرم، ما قبلا صحبت كرديم… ناصر: كسي با من صحبت نكرد. ناهيد: با مامان صحبت كردم. ناصر: با من هم بايد صحبت ميكردي. ( به مادر ) كافي ئه كه فقط با شما صحبت كرده؟ مادر: ببين، پسرم، اون اتاق… ناصر: نه، من ميخوام بدونم كافيه كه فقط با شما صحبت كرده؟ مادر: خب، نه؛ اما پسرم… ناصر: همين. ( ناصر به آن اتاق ميرود و با يك كارتن برميگردد و آن را در صحنه ميگذارد. ) ناهيد: داري چهكار ميكني؟ به وسايل ما دست نزن. مگه با تو نيستم؟ ناصر: من قبلا گفتم اون اتاق رو ميخوام. ناهيد: من هم همين الان دارم بهت ميگم اون اتاق من ئه. ناصر: چرا؟ ناهيد: براي اينكه دلم ميخواد. ناصر: اگه دل بخواهي ئه من هم ميگم اين اتاق من ئه. ناهيد: اين اتاق من ئه چون من بيشتر از همه پول گذاشتم براي رهن و اجاره اينجا. حاليت شد؟ ( ناصر كارتن ديگري را كه برداشته بود همانجا روي زمين ميگذارد و ميرود كاپشن خود را به تن ميكند. ) مادر: كجا داري ميري؟ ( ناصر پاسخي نميدهد. ) ناهيد: مامان ازت پرسيد كجا داري ميري؟ ناصر: مستراح. ( ناصر به دستشويي ميرود.) مامان: تو نبايد اون حرف رو ميزدي. ناهيد: ديدي كه مجبورم كرد مامان. مادر: حالا چي ميشه اون اتاق رو بدهي بهش؟ ناهيد: يعني چه؟ چرا هميشه حرف، حرف اون باشه؟ همهش تقصير تو ئه مامان. هر وقت قهر ميكنه، تو زود كوتاه ميآي. مادر: آخه چرا شما سر هر چي با هم جر و بحث ميكنيد؟ صداي زن: خيلي روزمره است. ( ناصر ميآيد تو. ) ناصر: مامان، من شب برنميگردم. مادر: بيرون خيلي سرد ئه. نرو بيرون. ناهيد: كجا ميخواي بري؟ ناصر: توي كارهاي من دخالت نكن. تو ديگه حق نداري توي كارهاي من فضولي كني. هر جا دلم بخواد ميرم، هر وقت هم دلم بخواد برميگردم. ناهيد: برو گم شو. لوس گه. صداي زن: باز هم فحاشي؟ ص مرد: اگه همهش حرفهاي خوب خوب توي دهنشون بذارم تو خودت باورميكني؟ آدمهايي كـه من ميشناسم اينطور هستند. من خيلي سعي كردم مودبانه بنويسم، اما اين جا ديگه خيلي ضروري بود. ( ناصر از خانه بيرون ميرود. ) ناهيد: پول توي جيبش بود؟ مادر: نميدونم. ناهيد: هميشه شنيديم زنها قهر ميكنن. توي خونه ما برعكس ئه، مردها قهر ميكنن. مادر: تو بدجوري باهاش حرف زدي. واقعا خجالت نميكشي! ناهيد: چرا فقط من بايد ملاحظهش رو بكنم؟ چرا اون ملاحظه من رو نميكنه؟ من الان اعصابم خورده مامان. من ازش بزرگ ترم، ديدي كه چهطور باهام حرف ميزد. مادر: من از شما راضي نيستم. از هيچ كدوم تون راضي نيستم. چون با هم خوب رفتار نميكنين. مدام به هم فحش ميدين. اصلا به هم احترام نميذارين. يه روز نشده كه با هم جر و بحث نكنين. همهش بد و بيراه، بحث و دعوا. ناهيد: ناصر بايد از يكي حساب ببره. از تو كه حساب نميبره. من بايد باهاش اينطور رفتار كنم كه از من حساب ببره. مادر: تو ناهيد زبانت خيلي تلخ ئه. مشكل تو اين ئه كه بلد نيستي به زبان خوش حرف بزني. ناهيد: مگه اين همه سال كه تو به زبان خوش باهاش حرف زدي، نتيجه گرفتي؟ مادر: آره. اون به من احترام ميذاره، اما به تو نه. ناهيد: به تو احترام ميذاره؟ اگه احترام ميذاشت، بهت ميگفت كجا داره ميره. مادر: شنيدي كـه اولش گفت شـب برنميگـرده. من ازش نپرسيدم، خـودش بهم گفت. امـا همينكـه تو ازش پرسيدي كجا ميخواد بره، جواب نداد. ناهيد: تو مامان، پسرت رو لوس بار آوردي. مادر: تو نميدوني چهطـور با ديگران رفتار كني. با شوهـرت هـم همينطـور غلط رفتار كـردي كـه الان نيست كمكمون كنه. ناهيد: ناصر رفت چون دنبال بهانه ميگشت كه بره. چون تنبل ئه. علي هم همينطور. هر دو تاشون تنبل اند. دو تاشون رو بايد بست به يه گاري. مادر: شد يه بار قبول كني خودت هم مقصري. ناهيد: مامان، به خدا خستهام و اصلا حوصله اين حرفها رو ندارم. اصلا حوصله ندارم. مـادر: تو درست مثل پدرتي. انگار پدرت تو رو زاييده، نه من. اون هـم وقتي حـرف كم مـيآورد مـيگفت من خستهام، حوصله ندارم. ( مادر و ناهيد در سكوت سرگرم كار هستند. ) صداي زن: آخي! مثل همهي مادرها. تا وقتي بچهها كوچك هستند مادر قدرت داره و بچهها از هر چه ميترسند به مادرشون پناه ميبرند. وقتي غمگين هستند مادرشون رو ميخوان. مادر تكيهگاه اونها ست. امـا وقتي بزرگ ميشن همه چي برعكس ميشه. اونهـا تكيهگاه مادر ميشن. اين از دست دادن قدرت مادر خيلي غمانگيز ئه. ( صداي زنگ تلفن. ناهيد گوشي را برميدارد. ) ناهيد: الـو. ناهيد: سلام. چهطوري؟ ناهيد: تو هميشه اولي. ناهيد: نه بابا. هنوز خيلي شلوغ پلوغ ئه. ناهيد: نه. مرسي. ناهيد: نه بابا. كـارگـر گرفتيم. ناهيد: كجا ديديش؟ ناهيد: چهطور مگه؟ ناهيد: مطمئني علي بود؟ ناهيد: زنه قيافهش چهطور بود؟ ناهيد: تو مطمئني علي بود ديگه؟ ناهيد: چرا. سه روز ئه ازش خبر ندارم. ناهيد: ميخوام ازش جدا شم. ناهيد: ديگـه خسته شدم مهتاب. اين دفعه نذاشتم اون شروع كنه هر چي دلش ميخواد بگه بعد قهر كنه بره. بهش گفتم ديگه نميخوام ببينمت. هر چي حرف توي دلم جمع كرده بودم بهش گفتم. مادر: حالا حتما بايد اينها رو براي هر كي تعريف كني؟ ناهيد: اتفاقا قبل از اثاثكشي گفتم كه امتحانش كنم. اگـه مـرد بود با همـهي حرفهام بايد مـياومـد توي اثاثكشي كمكمون مـيكـرد. دارم از خستهگـي ميميرم. اين كارها رو اون بايد ميكرد، نه من. ناهيد: نه نزده. ناهيد: فقط منتظرم تلفن كنه. حرفهام رو آماده دارم. ناهيد: نه. ديگه تصميم خودم رو گرفتهام. بايد از هم جدا شيم. من ديگه نميتونم بيشتر از اين با آدمي زندگي كنم كه اصلا يه ذره هم من رو نميفهمه. ناهيد: اين دفعه كـه داشت ميرفت من هم داد زدم برو گم شو، ديگه هم برنگرد. واقعا هم از خدام ئه كـه ديگـه برنگـرده، مگه اينكه براي طلاق دادنم برگرده. ناهيد: بهخدا حالا ميبيني. ناهيد: خداحافظ. ( ناهيد گوشي تلفن را ميگذارد و شروع ميكند به ادامهي كار. امـا پيدا ست كـه فكرش جاي ديگري هست) ص زن: خب من اين گفتوگوي تلفني ناهيد رو دوست ندارم. ص مرد: چرا؟ ص زن: چراش رو نميدونم. فقط ميدونم كه خوشم نميآد. ص مرد: وقتي اولين موشك رو زدند تو كجا بودي؟ ص زن: من و مادرم رفته بوديم خريد لباس عيد. ص مرد: صداي انفجار موشك خيلي قويتر از بمب بود. وقتي صدا رو شنيدين فكر كردين صداي چي ئه؟ ص زن: مادرم فكر ميكـرد صداي رعد و برق ئه. آره، داره يادم ميآد. مـامان فكـر ميكرد صداي رعـد و برق ئه، اما من گفتم به گمونم يه جايي بمب گذاشتند. آخه اگه يادت باشه اون روزها بمب هم ميذاشتند. آره، خوب يادم ئه من فكر ميكردم بمب گذاشتند. كاملا هم مطمئن بودم كه دور و بر ما هست، از بس كه صداي انفجار نزديك بود. آره. ما رفتيم خريدمون رو كرديم، اصلا انگار نه انگار اتفاقي افتاده. اما دومين موشك رو كه زدند فكر كرديم پس بمباران هوايي ئه. من و مامان توي اتوبوس بوديم. اون موقع هنوز توي اتوبوسها خانمها و آقايون از هم جدا نبودند. چهره مردهـا و زنها الان توي ذهنم ئه. همه نگران از اينكه باز جنگ به شهرها كشيده شده. اما من يادم ئه كه خوشحال بودم، چون اميدوار بودم مدرسه تعطيل ميشه. مادر: به اون چه ربطي داره كه مسائل خصوصي زندگيت رو بهش ميگي؟ ناهيد: تنها آدمي ئه كه ميتونم باهاش درد دل كنم. مادر: اون رفيق خوبي نيست. خيرت رو نميخواد. داره از حسودي ميميره كه شوهرت هنوز باهات ئه. ناهيد: مهتاب ميگه علي رو ديروز توي خيابون ديده كه يه زن هم توي ماشينش نشسته بود. مادر: دروغ ميگه. خودش نتونسته شوهرش رو نگرداره ديگه چش ديدن زنهاي ديگه رو نداره كه شوهرشون باهاشونن. ناهيد: براي چي الكي از علي دفاع ميكني؟ مامان: اصلا زني كه نتونه شوهرش رو نيگرداره حقش ئه كه همين بلا سرش بياد. ناهيد: مامان، هيچ چي نميشه بهت گفت. تو فقط بلدي روي زخم آدم نمك بپاشي. مادر: حرف حق تلخ ئه ديگه. شوهرداري هنر ميخواد خانوم. ناهيد: آره، تو هنرش رو داشتي. كاري كردي كه بابا دق كرد. مادر: وا! چرا از خودت حرف درميآري؟ اون سكته كرد. ناهيد: خب، چرا سكته كرد؟ يه آدم سالم چرا يهو بايد بيفته بميره؟ دليل سكتهش شما بودي خـانوم. اين هم حرف حق. تلخ ئه، نه؟ ( صداي انفجار ) مادر: يا امام حسين. صداي چي بود؟ ناهيد: فكر كنم باز يه جايي بمب گذاشتند. ( صحنه خاموش ميشود. ) ص زن: ادامهش؟ ص مرد: هنوز ننوشتهم. ريتمش چهطور ئه؟ ص زن: بد نيست. ص مرد: پس خوب هم نيست؟ ص زن: آره خوب هم نيست. ص مرد: هيچ چيزي از اون روزها يادت نيومده برام تعريف كني؟ ص زن: چرا. يادم اومد راديو و تلويزيون روز اول هيچ اشـارهاي به مـوشـكباران نكـردند. بابام راديوي خارج رو گرفت كه بفهمه چه خبر ئه. ميترا گريه ميكرد ميگفت بريم بيرون از شهر. ماشينمون خراب بود. مامان زنگ زد يه تاكسي اومد دنبال مون رفتيم پارك ارم. تا دير وقت اونجا توي سرما مـيلرزيديم. بابا گفت ديگـه برگـرديم خونه. ميترا مـيگفت بريم توي يه هتل بخوابيم. بابا گفت ميريم خونه. هيچ جاي ديگـه نه. تازه رسيده بوديم خونه كه باز يه جاي ديگـه مـوشك خورد. بابا باز رفت سراغ راديو. من راديو ضبط رو ازش گرفتم، توي ضبط يه نوار گذاشتم و شروع كردم به رقصيدن. بابا پا شد بغلم كرد با هم رقصيديم. بعد مامان و ميترا هم پا شدند. قيافهي ميترا خوب توي ذهنم ئه، صورتش خيس اشـك بود و داشـت ميرقصيد. ما خيلي رقصيديم و من در تمام مدت رقص نگران شيشه پنجره بودم. توي ذهنم مجسـم مـيكردم شيشههـا خورد ميشه ميره توي چشممون و تنمون رو پاره پاره ميكنه. من هنوز هم از پنجره ميترسـم. آره، ما كلي رقصيديم و بعد ميدوني رفتيم كجا خوابيديم؟ زير ميز آشپزخونه. آره، به خدا. يه ميز سنگي داشتيم، چهارتاييمون چپيديم زير اون ميز. من كنار بابا خوابيدم. اينقدر خوشحال بـودم كنار بابام خوابيدم.
صحنه دوم: خدايا شكرت! ( صحنه خلوتتر شده، اما هنوز تعداد كارتنهاي بستهبندي شده چشمگير است. مادر دارد تلفن ميكند. ناهيد با تلويزيون ورميرود. ) ناهيد: چهت ئه؟ چرا صدات در نميآد؟ مادر: با مني؟ ناهيد: نه، با اين تلويزيونم. چه قدر به ناصر گفتم وقتي كارگرهـا دارند وسايل رو ميآرن بالا مواظب باش. معلوم نيست تلويزيون رو به كجا زدند كه صداش در نميآد. مادر: دايياينها گوشي رو برنميدارند. ( صداي انفجار ) مادر: يا فاطمه زهرا. ناهيد: اين خيلي نزديك بود. ص زن: روز اول موشكباران اينجوري نبود كـه. مـردم فكر ميكردند بمباران ئه. سردرنميآورديم چرا ضدهواييها كار نميكنن. صداي آژير خطر هم نمياومد. يادت رفته؟ هر وقت صداي انفجار مياومد همهي مردم برقها رو خاموش ميكردند. ( موقعيت قبل يك بار ديگر مطابق نظر زن نويسنده ديده ميشود. اين بار لامپ اتاق خاموش است و فقط نور تلويزيون اتاق را روشن كرده است. مادر دارد تلفن ميكند. ناهيد با تلويزيون ورميرود.) ناهيد: چهت ئه؟ چرا صدات در نميآد؟ مادر: با مني؟ ناهيد: نه، با اين تلويزيونم. چهقـدر به ناصر گفتم وقتي كارگرهـا دارند وسايل رو بالا ميآرن مواظب باش. معلوم نيست تلويزيون رو به كجا زدند كه صداش درنميآد. مادر: نور تلويزيون از پنجره ميزنه بيرون ناهيد. مگه نميگن همهي نورها بايد خاموش باشه. ناهيد: تلويزيون رو گرفتم طرف ديوار مامان جان! نگاه كن بعد حرف بزن. مادر: دايياينها گوشي رو برنميدارن. ( صداي انفجار ) مادر: يا فاطمه زهرا. ناهيد: اين خيلي نزديك بود. مادر: خدايا شكرت! ( صداي زنگ تلفن. ناهيد به سمت تلفن ميرود. صداي زن نويسنده روي تصوير ناهيد ) ص زن: خدايا شكرت؟ يعني چه خدايا شكرت؟ ص مرد: ما هر بار كه صداي انفجار ميشنيديم خوشحال ميشديم. خوشحال از اينكه روي سر ما نيفتاد. ديگران رو نمـيدونم، امـا من كمي بعد از خوشحالي به شدت افسرده ميشدم. وقتي فكر مـيكـردم كسان ديگري زير آوار مردهاند. چند بچه مـردهاند. كسايي با يك دنيا اميد و آرزو مـردهاند. يه بار توي خيابون ديدم كـه يه لـودر اجسـاد رو از زير آوار بيرون مـيكشيد. ديگـه از ترس هيچ كاري نميتونستم بكنم. هـر لحظه انتظـار داشتم يه مـوشك بالاي سرم پايين بياد. يه شب داشتم حمام ميكردم صداي انفجاري شنيدم، گـريهام گـرفت. من گريه كـردم. از اينكـه وضعي پيش نيومد لخت مادرزاد زير آوار جسدم رو پيدا كنند خيلي خوشحال بودم. خودم رو مجسم ميكردم، جسدم رو، با تن صابوني، ليف به دست، زير آوار. ص زن: اين رو كـه گفتي يادم اومـد يه موشك هـم خورده بود بغل يه حمـام زنانه، فرداش مـردم به شوخي ميگفتند: جنگ جنگ تا پيروزي / صدام بزن جاي ديروزي. ناهيد: تلويزيون رو گرفتم طرف ديوار مامان جان! نگاه كن بعد حرف بزن. مادر: دايياينها گوشي رو برنميدارن. ( صداي انفجار ) مادر: يا فاطمه زهرا. ناهيد: اين خيلي نزديك بود. مادر: خدايا شكرت! ناهيد: مامان! ميدوني الان چند نفر مردند؟ اونوقت ميگي خدايا شكرت! مادر: خدا مرگم بده. راست ميگي؟ استغفرالله اتوب عليه. العفو! العفو! العفو! ( صداي زنگ تلفن. ناهيد به سمت تلفن ميرود. ) ناهيد: الو…الو؟…الو؟…الو؟…( گوشي را ميگذارد ) فكر كنم علي ئه. هر بار كه جايي رو زدند، تلفن ميزنه مطمئن بشه زندهايم. آره، علي ئه. اينقدر هم مغرور ئه كه حرف نميزنه. مادر: ببين! بعد تو قدر همچين مردي رو نميدوني. الان چه قدر خوب بود اگه اينجا پيشمون بود. ناهيد: خيلي خب مامان از فرصت استفاده نكن نصيحتم كني. مادر: خدا ازت نگذره ناهيد! ناهيد: مامان! مادر: مرض مامان! مردهاي خونهمون رو آوارهي خيابون كردي تو. ناهيد: بهخدا مامان! يك كلمه ديگه بگي از اين در ميزنم ميرم خودم رو گم و گور ميكنم همهتون از دستم راحت بشين. ( كارتنها را وارسي ميكند. ) ناهيد: اين چراغ قوه كجا ست؟ مادر: نميدونم. ناهيد: اصلا تعجب نميكنم بدوني كجا ست، ولي براي اينكه من رو اذيت كني بگي نميدوني. ( |